X
تبلیغات
رایتل

معتادنامه (1)

پنج‌شنبه 7 آذر‌ماه سال 1392 ساعت 06:56 ب.ظ

سلام

۱. بعد از گرفتن شرح حال و مشاوره روان شناس و ... شیشه متادونو گذاشتم جلو مریض و میزان مصرفشو بهش گفتم که یه نگاه کرد و گفت: اینو باید بخرم هجده هزار تومن؟ همون تریاکو بکشم که ارزونتره که! بعد هم بلند شد و رفت!

۲. به پسره گفتم: تزریق هم میکردی؟ گفت: برای خودم نه اما هرکدوم از بچه ها که نمیتونست رگشو پیدا کنه میومد پیش من تا براش تزریق کنم!

۳. خانم پرستار درحال بررسی مدارک مریض جدید بود که یکهو صداش رفت بالا و گفت: شماره شناسنامه ات صفره؟! پسره گفت: نه خانم ما دیگه شماره شناسنامه نداریم فقط کد ملی داریم! خیلی دلم برای یه پسر معتاد متولد شصت و نه سوخت.

۴. خانمه اومد برای شوهرش دارو بگیره. گفت: میدونین چرا شوهرم معتاد شد؟ گفتم: نه. گفت: ما توی تهران زندگی می کردیم. شوهرم توی قسمت هوا فضای ارتش کار می کرد. به محض این که گفتند هرکی بره شهرستان بهش وام و زمین میدن درخواست انتقال داد. اما اینجا گذاشتنش .... (یه جای خیلی پائین تر) تا مدتی داشت عذاب می کشید. بعد هم کم کم معتاد شد.

۵. قیافه پسره از دوفرسخی داد می زد که معتاده. یه دستش مشکل حرکتی داشت و توی هرجمله چندبار از «به قول معروف» استفاده می کرد. خانم پرستار ازش پرسید: متاهلین؟ گفت: به قول معروف نامزد کردم. مریض که رفت خانم پرستار گفت: واقعا این نامزد کرده؟ آخه این دختره دلشو به چی این خوش کرده؟!

۶. نیازی به اطلاعات پزشکی نبود که بفهمی طرف معتاده و خمار. فتوکپی از کارت ملی داداششو آورده بود و گفت: من مشکلی ندارما. اما داداشم پاش شکسته و توی خونه است. ما هم میخوایم تا اونجاست ترکش بدیم!

۷. به مرده گفتم: روزی چقدر تریاک مصرف میکردید؟ گفت: من جنوب کار میکنم. اونجا هم مواد خیلی از اینجا ارزونتره. هربار میرفتم یه کیلو میخریدم و میومدم اینجا مصرف میکردم تا تموم می شد. دقیقا نمیدونم روزی چقدر می شد!

۸. برای پسره یه پرونده درست کردیم. رفت و چند روز بعد با دوستش اومد تا براش پرونده درست کنیم. بعد گفت: حالا یه شیشه متادون بهم اشانتیون نمیدین که دوستمو آوردم؟!

۹. به مرده گفتم: روزی چند بار مواد مصرف میکردین؟ گفت: یه بار صبح مینشستم پای بساط تا شب!

۱۰. چقدر دردناک بود وقتی یکی از همکلاس های قدیمی اومد برای تشکیل پرونده. بعد که میخواست بره گفت: دکتر راز نگهدار باشیا! (من هم که به کسی نگفتم!)

۱۱. مریض جدید بیرون اتاق ایستاده بود که یه مریض دیگه اومد توی مرکز. بعد همو شناختند و یکیشون به اون یکی گفت: عجب جائی هم همدیگه رو دیدیم. حالا به کسی نگین که من هم اینجا میام. اون یکی گفت: آخه به کی بگم؟!

۱۲. مریضه گفت: این شربت متادون هیچ عوارضی نداره؟ گفتم: به هرحال هر داروئی ممکنه عوارض داشته باشه. اما معمولا مشکل خاصی نداره. یه نگاه به صورتم کرد و گفت: خودتون هم انگار مصرف می کنین آره؟! 

۱۳. پسره گفت: حالا که تحریمهارو برداشتند متادون ارزون نشده؟!

پ.ن1: تا جائی که یادم میومد هیچوقت بیشتر از سه تا پست خاطرات پشت سر هم نگذاشته بودم. اما هرچقدر فکر کردم نفهمیدم این بار به جای اون پستها چی بگذارم که خوشبختانه تعداد خاطرات معتادین گرامی به میزان لازم برای یک پست رسید!

پ.ن2: یه نامه اومده که: باتوجه به سیاستهای جدید جمعیتی دیگه کسی حق نداره همین طوری بره وازکتومی یا توبکتومی (لوله بندی!) هرکی مایله باید درخواست بده تا براساس سن و تعداد فرزندانش درباره اش تصمیم گیری بشه!

پ.ن3: به عسل میگم: بگو بابا. میگه: دائی! میگم: بابا! میگه: دائیییی!! میگم: من هر نسبتی که باهات داشته باشم مطمئنا دائیت نیستم چرا هی میگی دائی؟!

برچسب‌ها: معتادنامه
del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo

Homepage


Checkpagerank.net