X
تبلیغات
رایتل

خاطرات (از نظر خودم) جالب (143)

دوشنبه 1 دی‌ماه سال 1393 ساعت 04:06 ب.ظ

سلام 

شرمنده به خاطر تاخیر 

1. (13+) داشتم برای یه بچه نسخه مینوشتم. مادرش گفت: بی زحمت چندتا شیاف هم براش بنویسین. بچه گفت: آخ جون شیاف! 

2. مرده گفت: چند روزه روی دستم قارچ زده. نگاهش کردم و گفتم: نه قارچ نیست. گفت: چرا واگیر داره خودم تشخیص دادم! 

3. به خانمه گفتم: توی آزمایش ادرارتون خون هست. گفت: یعنی باز هم باید برم سونوگرافی؟ گفتم: قبلا رفتین؟ گفت: نه هیچوقت! 

4. خانمه گفت: میشه ناشتا هم بریم آزمایش؟! 

5. مرده ساعت دو و نیم صبح منو از خواب بیدار کرد و گفت: دو سه روزه خلط سینه دارم. نسخه شو که نوشتم رفت داروخونه و برگشت و گفت: میشه ویزیتشو رایگان کنین؟ این قدر هول کردم بیام که یادم رفت پول بیارم! 

6. پسره رو که با درد شکم اومده بود معاینه کردم. مادرش گفت: آپاندیس نیست؟ گفتم: نه. گفت: خودم هم فهمیدم. ازش پرسیدم وقتی خمیازه میکشی دلت درد میگیره گفت نه! 

7. یه بچه یک ساله رو فرستادند پیشم چون دور سرش بزرگتر از حد معمول بود. به مادرش گفتم: بقیه بچه هاتون هم همین طورند؟ گفت: نه ولی میگن جد پدریش هم سرش بزرگ بوده! 

8. به مرده گفتم: چربی تون بالاست. سعی کنین غذای چرب نخورین. گفت: دکتر به من بگو چی میتونم بخورم نه چی نباید بخورم! 

9. مرده اومد بره پیش دندونپزشک که گفتیم: خانم دکتر رفت. گفت: یعنی باز یه روز دیگه بیام برای یه دندون؟ میخوام این دندونو نباشه! 

10. مرده گفت: چند روز پیش سگم دستمو گاز گرفت. گفتم نمیام واکسن بزنم اما حالا میبینم دورش داره سیاه میشه ترسیدم اومدم! 

11. پیرمرده آستینشو بالا زد تا فشارشو بگیرم. بعد گفت: میبینی دکتر؟ من دیگه همه جام «پیرپیری»ه! 

12. یه نوزادو برای معاینه اولیه آوردند. به مادرش گفتم: چشمهاشو که باز میکنه زرد نیستن؟ گفت: من سر درنمیارم خودتون ببینین. بعد شروع کرد بچه رو مالش دادن اما بچه چشمشو باز نکرد. مادرش گفت: این بچه اصفهان به دنیا اومده. بچه شهریه دیگه برات فیس کرده! 

پ.ن1: روز پنجشنبه یکی از خانمهای همکارو به خاطر سرطان از دست دادیم. و خدا میدونه هر روز و هرهفته و هرماه چند بیمار سرطانی دیگه توی این کشور دارن میرن اون دنیا اما کسی به جز فامیل و همکارانشون اونهارو نمیشناسه.

پ.ن2: از مدتها پیش امروزو به عنوان اولین روز شروع پزشک خانواده شهری اعلام کرده بودند. اما امروز هم رسید و هیچ چیزی با روزهای قبل تغییر نکرد! 

پ.ن3: یه شبکه نمایش توی گیرنده های دیجیتال بود که برنامه هاش به درد میخورد. خدا میدونه حالا با ادغامش با شبکه تماشا چه بلائی سرش بیارن. اگه راست میگین شبکه بازارو حذف کنین که تعداد بیننده هاش از کارکنانش کمتره! 

پ.ن4: میخواستم برم خرید که عسل گفت: من هم میام. نشوندمش توی ماشین و کمربندشو بستم تا «دولومبی» نیفته! بعد هم راه افتادم. اول دنده یک و بعد دنده دو و بعد سه و رفتیم توی جاده اصلی. چند دقیقه بعد دیدم عسل داره داد میزنه و میگه: بابا! دیگه خودت بگیرش من دیگه خسته شدممممم. نگاه کردم و دیدم از روی صندلی خم شده و دستشو گذاشته روی دنده ماشین!

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo

Homepage


Checkpagerank.net