X
تبلیغات
رایتل

خاطرات (از نظر خودم) جالب (153)

چهارشنبه 20 خرداد‌ماه سال 1394 ساعت 03:44 ب.ظ

سلام

1. خانمه رو درحالی که خودشو زده بود به غش بازی آوردند درمونگاه بعد هم مستقیم رفتند اتاق تزریقات و چندلحظه بعد اومدند بیرون. گفتم: چی شده؟ خانم همراهش گفت: میخواستم براش اکسیژن بگذارم دیدم این ماسکهارو دم بینی همه میگذارین!

2. خانمه بچه شو آورد و گفت: داشته با بچه های فامیل بازی میکرده که پسرعمه اش که اسمش احسانه با لگد زده توی دلش.

بچه همون طور که دلشو گرفته بود گفت: نهههه! احسان نزد که! نوید زد.

3. بچه از همون لحظه که نشست روی صندلی گفت: دکتر! من به حرف شما گوش میدما! به مادرش گفتم: یعنی چه؟ گفت: میخواد آمپول براش ننویسین!

4. مرده بچه شو آورد و گفت: تب داره. گفتم: سرفه هم داره؟ گفت: نمیدونم من از سر کار که اومدم مادرش گفت بیا اینو ببر دکتر!

5. مرده گفت: من خلطهام همیشه با خلط بیرون میان!

6. پیرزنه ساعت یک صبح با سرماخوردگی اومد. نسخه شو که نوشتم گفت: خب دیگه حالا برو بگیر بخواب!

7. داشتم برای خانمه سرم می‌نوشتم که گفت: راستی من به سرم قندی حساسیت دارم!

8. مرده گفت: چند روزه که معده درد دارم. فکر کنم موقع غذا خوردن یه چیزی با دیواره معده ام برخورد کرده!

9. خانمه گفت: برام یه آزمایش کامل بنویس به جز تیروئید!

10. (13+) یه خانم 48 ساله اومد و گفت: چند روزه اضطراب دارم. گفتم: اتفاق خاصی براتون نیفتاده؟ یه نگاه به پسرش کرد و گفت:نه. نسخه شو که نوشتم داد به پسرش تا بره و داروهاشو بگیره بعد سرشو آورد جلو و آروم گفت: پریودم عقب افتاده آخه چطور جلو پسرم میگفتم؟!

11. مرده گفت: برام آزمایش چربی بنویس. گفتم: با این حالتون من چندتا آزمایش دیگه هم مینویسم. گفت: اگه میخوای بقیه آزمایشها رو هم بنویس اونجا که میگیرن میگم فقط چربیشو بگیرن!

12. خانمه گفت: پسر من فقط شربت میخوره. قرص و کپسول براش ننویسید. دفترچه پسره رو نگاه کردم. متولد 1374 بود!

پ.ن1: این پست سر شیفت و با موبایل فقط به خاطر بیشتر نشدن تأخیر در پست گذاری و شاد کردن دل شما (امیدوارم توی این کار موفق شده باشم) نوشته شده و هیچ ارزش دیگری ندارد!

پ.ن2: یه برگه که دوطرفش پر از خاطرات بود موقع برگشتن از یکی از درمونگاهها جاموند و دفعه بعد که رفتم اونجا نبودش! چند پست خاطرات از دستم رفت! 

پ.ن3: (توسط شمالی ها خوانده نشود!) برای اولین بار در طول تاریخ زیتون پرورده میخرم و میبرم خونه. آنی هم یه مقدارشو میاره سر سفره ناهار. یه قاشق ازش برمیدارم و میگذارم توی دهنم تا ببینم چه طعمی داره که عسل باحیرت بهم نگاه میکنه و میگه: اینها پی پی های من بود آره؟!

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo

Homepage


Checkpagerank.net