X
تبلیغات
پخش زنده جام جهانی

خاطرات (از نظر خودم) جالب (۱۸۸)

شنبه 21 بهمن‌ماه سال 1396 ساعت 03:45 ب.ظ

سلام 

۱. شیفت یه درمونگاه شبانه‌روزی بودم. یکی از راننده های آمبولانس که چند روز به دلیل مرگ خواهرش نیومده بود سر کار اومد، با پیراهن مشکی و ریش بلند از ماشین پیاده شد و بعد یه جعبه شیرینی از روی صندلی ماشین برداشت و اومد توی درمونگاه! بهش گفتم: شیرینی برای چیه؟ گفت: توی همین چند روز بابا شدم!

۲. پیرمرده گفت: اینجا دکتر چشم هست؟ گفتم: نه،  گفت: پس چرا به دوست من گفتن باید برای جراحی چشم حتما بری شهر؟! 

۳. داشتم مریض میدیدم که گفتند تلفن کارت داره، گوشیو برداشتم و گفتم: بفرمایید یه خانم گفت: شرمنده آقای دکتر!  الان یه نفر به اسم....  میاد پیشتون بی زحمت ازش بپرسین سوییچ ماشین من پیشش نمونده؟! (آخرش هم نیومد!)

۴. (۱۳+) مریضها تموم شده بودند، نشسته بودم توی مطب که خانم مسئول داروخونه که یه دختر مجرد با سن بالا بود بی مقدمه اومد توی مطب،  گوشی تلفنو برداشت و گذاشتش روی بلندگو، بعد شماره خودشو گرفت و گفت: دکتر ببین چه آهنگ پیشواز قشنگی دارم! بعد هم گوشیو گذاشت و گفت: حالا شماره مو ذخیره نکنی مزاحمم بشی! و رفت بیرون! 

۵. نتیجه آزمایش خانمه رو نگاه کردم و گفتم: فقط تیروئیدتون یه کم مشکل داره. گفت: تیروئید چیه؟ گفتم: یه غده است جلو گردن. با وحشت گفت: پس من غده دارم؟! 

۶. خانمه گفت: بی زحمت دفترچه مو مهر کنین برم پیش متخصص آخه نه که دکترهای اینجا ناواردند! 

۷. دو نفر زیر بغل یه پسر مستو گرفته بودند و آوردنش توی مطب. پسره منو که دید با همون لحن مستانه خودش گفت: این همون کسیه که قراره یه روز منو بکشه!

۸. مرده گفت: شربت و کپسول برای من فایده نداره آمپول بنویس، بعد که نوشتم گفت: حالا آمپول به درد من میخوره؟!

۹. به مرده گفتم: از کی این طور شدین؟ گفت: سردردم یا خشکی دستم؟ گفتم: هردو گفت: هردوشون خیلی وقته! 

۱۰. یه لشکر مریض پشت در مطب توی نوبت بودند. مرده گفت: خب یه زن بره تو بعد یه مرد. خانمه گفت: زنها بیشتر از مردها هستن این طور نمیشه. مرده گفت: آخه یه بار که شما می آیید به اندازه صدبار ماست! 

۱۱. خانمه گفت: سی تا از این قرصها برای دو ماه برام بنویس،  روزی یکی میخورم! 

۱۲. شیفت شب یه درمونگاه شبانه‌روزی بودم و قرار شد تا ظهر همون جا بمونم. یکی از پرسنل گفت: خانم دکتر.....  که عصر شیفته زنگ زد و گفت چون دکتر از دیشب اینجاست و خسته شده زودتر میام. کلی منتظر شدم و نهایتا پنج دقیقه مونده به پایان شیفت اومد و گفت: دکتر پنج دقیقه زودتر اومدم چون خسته بودین!

پ.ن۱: از بس خبر بازگشت وبلاگ نویسهای قدیمیو نوشتم و فقط یه پست گذاشتن و باز ناپدید شدن توی پست قبلی جرات نکردم خبر بازگشت پزشک طرحی گرامیو بنویسم. امیدوارم ایشون دیگه ناپدید نشن!

پ.ن۲: بیشتر شبها برای عسل قصه میگم، یه شب که خیلی دیر شده بود و دیگه حال قصه گفتنو نداشتم خودمو به خواب زدم. عسل چند بار صدام کرد و وقتی دید فایده نداره یکدفعه فریاد زد «قوقولی قوقول»!

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo

Homepage


Checkpagerank.net