X
تبلیغات
پخش زنده جام جهانی

خاطرات (از نظر خودم) جالب (۱۸۸)

شنبه 21 بهمن‌ماه سال 1396 ساعت 03:45 ب.ظ

سلام 

۱. شیفت یه درمونگاه شبانه‌روزی بودم. یکی از راننده های آمبولانس که چند روز به دلیل مرگ خواهرش نیومده بود سر کار اومد، با پیراهن مشکی و ریش بلند از ماشین پیاده شد و بعد یه جعبه شیرینی از روی صندلی ماشین برداشت و اومد توی درمونگاه! بهش گفتم: شیرینی برای چیه؟ گفت: توی همین چند روز بابا شدم!

۲. پیرمرده گفت: اینجا دکتر چشم هست؟ گفتم: نه،  گفت: پس چرا به دوست من گفتن باید برای جراحی چشم حتما بری شهر؟! 

۳. داشتم مریض میدیدم که گفتند تلفن کارت داره، گوشیو برداشتم و گفتم: بفرمایید یه خانم گفت: شرمنده آقای دکتر!  الان یه نفر به اسم....  میاد پیشتون بی زحمت ازش بپرسین سوییچ ماشین من پیشش نمونده؟! (آخرش هم نیومد!)

۴. (۱۳+) مریضها تموم شده بودند، نشسته بودم توی مطب که خانم مسئول داروخونه که یه دختر مجرد با سن بالا بود بی مقدمه اومد توی مطب،  گوشی تلفنو برداشت و گذاشتش روی بلندگو، بعد شماره خودشو گرفت و گفت: دکتر ببین چه آهنگ پیشواز قشنگی دارم! بعد هم گوشیو گذاشت و گفت: حالا شماره مو ذخیره نکنی مزاحمم بشی! و رفت بیرون! 

۵. نتیجه آزمایش خانمه رو نگاه کردم و گفتم: فقط تیروئیدتون یه کم مشکل داره. گفت: تیروئید چیه؟ گفتم: یه غده است جلو گردن. با وحشت گفت: پس من غده دارم؟! 

۶. خانمه گفت: بی زحمت دفترچه مو مهر کنین برم پیش متخصص آخه نه که دکترهای اینجا ناواردند! 

۷. دو نفر زیر بغل یه پسر مستو گرفته بودند و آوردنش توی مطب. پسره منو که دید با همون لحن مستانه خودش گفت: این همون کسیه که قراره یه روز منو بکشه!

۸. مرده گفت: شربت و کپسول برای من فایده نداره آمپول بنویس، بعد که نوشتم گفت: حالا آمپول به درد من میخوره؟!

۹. به مرده گفتم: از کی این طور شدین؟ گفت: سردردم یا خشکی دستم؟ گفتم: هردو گفت: هردوشون خیلی وقته! 

۱۰. یه لشکر مریض پشت در مطب توی نوبت بودند. مرده گفت: خب یه زن بره تو بعد یه مرد. خانمه گفت: زنها بیشتر از مردها هستن این طور نمیشه. مرده گفت: آخه یه بار که شما می آیید به اندازه صدبار ماست! 

۱۱. خانمه گفت: سی تا از این قرصها برای دو ماه برام بنویس،  روزی یکی میخورم! 

۱۲. شیفت شب یه درمونگاه شبانه‌روزی بودم و قرار شد تا ظهر همون جا بمونم. یکی از پرسنل گفت: خانم دکتر.....  که عصر شیفته زنگ زد و گفت چون دکتر از دیشب اینجاست و خسته شده زودتر میام. کلی منتظر شدم و نهایتا پنج دقیقه مونده به پایان شیفت اومد و گفت: دکتر پنج دقیقه زودتر اومدم چون خسته بودین!

پ.ن۱: از بس خبر بازگشت وبلاگ نویسهای قدیمیو نوشتم و فقط یه پست گذاشتن و باز ناپدید شدن توی پست قبلی جرات نکردم خبر بازگشت پزشک طرحی گرامیو بنویسم. امیدوارم ایشون دیگه ناپدید نشن!

پ.ن۲: بیشتر شبها برای عسل قصه میگم، یه شب که خیلی دیر شده بود و دیگه حال قصه گفتنو نداشتم خودمو به خواب زدم. عسل چند بار صدام کرد و وقتی دید فایده نداره یکدفعه فریاد زد «قوقولی قوقول»!

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo

خاطرات (از نظر خودم) جالب (۱۸۷)

جمعه 6 بهمن‌ماه سال 1396 ساعت 01:44 ب.ظ

سلام 

۱. به پیرزنه گفتم: این قرصهارو روزی چند بار میخورین؟ گفت: این یکیو هر دوازده ساعت اون یکیو یکی صبح یکی شب!

۲. خانمه اومد توی مطب و گفت: من خواهر دکتر.... (یه معاون سابق وزیر اهل اون روستا) هستم. گفتم: به سلامتی! آقای دکتر الان چکار میکنن؟ گفت: تهران طبابت میکنن. بعد آروم گفت: کلی هم میوه وارد میکنه!

۳. برای یه بچه آمپول نوشتم و او هم شروع کرد به گریه کردن. پدرش گفت: بله، اون موقع که بهت میگفتم اگه شیطونی کنی دکتر برات آمپول مینویسه الانو میگفتم!

۴. خانمه مادرشو آورده بود و گفت: دست و پای سمت چپش درد میکنه،  پارسال هم که قلبش درد گرفته بود اون هم سمت چپ بود! 

۵. پیرزنه گفت: دفترچه مو مهر کن برم پیش متخصص. گفتم: پیش کدوم دکتر میرین؟  گفت: دامپزشکی! گفتم: دامپزشکی؟  گفت: همون دکتره که سه راه دامپزشکی مطب داره دیگه! 

۶. برای یه بچه نسخه مینوشتم مادرش گفت: من چند تا قرص سرماخوردگی بزرگسالان هم میخوام، بیزحمت توی دفترچه بچه ام بنویسین. بعد که نوشتم گفت: حالا خودم هم نسخه میخوام و دفترچه خودشو هم گذاشت روی میز! (توضیح: نوشتن قرص سرماخوردگی بزرگسالان توی دفترچه یه آدم بالغ واقعا منطقی تره)

۷. خانمه گفت: سرم نمیخوام، هروقت سرم میزنم یبوست میگیرم!

۸. اول صبح برای یه مریض نسخه نوشتم، پزشک شیفت عصر از نظر ظاهری به من شبیه بود. مریضه در آخرین لحظات شیفتم دوباره اومد و گفت: گفتم بعدازظهر بیام تا خودت باشی، اون دکتر صبحیه که خوب نبود! 

۹. مرده گفت: سردرد گرفتم. گفتم: امروز عصبی نشدین؟  گفت: امروز تنها روزی بود که عصبی نشدم!

۱۰. به پیرزنه گفتم: دفترچه تون تموم شده برین عوضش کنین و بیایین. گفت: من که دیگه حال راه رفتن ندارم، همین جا میشینم خودت یه سر برو عوضش کن و بیا!

۱۱. اول صبح که رسیدم به درمونگاه فقط مامای جوون و طرحی مرکز پیش از من رسیده بود، با هم سلام و علیک کردیم و رفتم توی مطب. یکی دو دقیقه بعد ماما یکدفعه از اتاقش اومد بیرون و تلویزیون داخل سالنو روشن کرد و صداشو حسابی بلند کرد و برگشت توی اتاقش و در اتاقو بست!

۱۲. بچه به محض ورود به مطب و دیدن من شروع کرد به گریه کردن. پدرش گفت: گریه نکنی دکتر ناراحت میشه ها، عینکشو ببین، معلومه از اون ترسناک هاست!

پ.ن۱: معمولا آخر مریضها خاطرات اون روزو مینوشتم، اما چند هفته است که اگه فورا ننویسم فراموششون میکنم! انگار آلزایمر داره اثرشو شروع میکنه!

پ.ن۲: دو اتفاق مهم در روزهای اخیر:

پر کردن اولین دندان عسل و ورود عماد به جمع عینکی ها! البته عسل دو تا دندون خراب دیگه هم داره که دندون پزشک گفت لازم نیست کاری براشون بکنیم چون درد ندارن و خودشون میفتن.

عسل نوشت: عسل داره یه کارتون میبینه که توش ملکه زنبورهای عسل داره براشون صحبت میکنه. ازم میپرسه: زنبورها پادشاه ندارن؟ میگم: نه ملکه دارن. میگه: پس کی بهشون میگه حمله کنییید؟!

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo

خاطرات (از نظر خودم) جالب (۱۸۶)

دوشنبه 18 دی‌ماه سال 1396 ساعت 02:09 ب.ظ

سلام 

۱. پیرزنه گفت: دفترچه ام تموم شده میخوام برم شهر عوضش کنم مهرش کن و یه دارو هم میخوام توش بنویس! 

۲. خانمه گفت: میخوام بچه مو از شیر بگیرم اما غذا هم نمیخوره، میشه شیر خشک بهش بدم؟!

۳. داشتم توی یه درمونگاه روستایی مریض میدیدم که خانمه اومد توی مطب و گفت: یه مریض بدحال توی خونه دارم،  میشه بیایین ببینینش؟ گفتم: باید صبر کنین تا مریضهای اینجا تموم بشن. بعد از اتمام مریضها رفتم خونه شون و برای یه پیرزن بدحال منتظر مرگ نسخه نوشتم. خانمه اومد جلو و در گوشم گفت: دکتر پاهاشو ببینین، زانوهاش خم شده خشک شدن، وقتی مرد چطور بگذاریمش توی قبر؟!

۴. (۱۶+) خانمه گفت: برای شوهرم یه دارو مینویسین؟ وقتی یه کاری میکنیم اونقدر بو میده که همه میفهمن چکار کردیم!

۵. (۱۴+) برای یه زن جوون نوار قلب نوشتم، چند دقیقه بعد خانم مسئول تزریقات با فریاد خانم مسئول داروخونه رو صدا کرد و گفت: خانم......  میایی از این خانم نوار قلب بگیری؟ فامیلمونه روش نمیشه من س..ه هاشو ببینم!

۶. پیرزنه گفت: من ناراحتی معده دارم، هروقت که غذا میخورم خوابم میگیره!

۷. به مرده گفتم: بچه تون آمپول میزنه؟  گفت: نه تا حالا یادش ندادیم!

۸. برای یه خانم متولد ۱۳۱۸ پنی سیلین نوشتم. مسئول تزریقات اومد و گفت: این خانمه که براش آمپول نوشتین میگه من یادم نمیاد قبلا پنی سیلین زدم یا نه تستش کنم؟ گفتم: بعیده که تا حالا نزده باشه اما باشه تست کنین. چند دقیقه بعد برگشت و گفت: دکتر! با همون تست هم حساسیت داد بیایین! 

۹. توی راه یه درمونگاه روستایی بودیم، راننده آهنگ گذاشته بود و یه خانم دکتر دندون پزشک هم که عقب ماشین نشسته بود با هدفون از گوشیش آهنگ گوش میداد. راننده به خانم دکتر گفت: شما چی گوش میدین خانم دکتر؟ خانم دکتر هدفونشو درآورد و صدای موبایلشو زیاد کرد، دو آهنگ گوش کردیم و بعد همه مون به جز خانم دکتر شروع کردیم به خندیدن، چون دقیقا همون دو آهنگی بودند که در چند دقیقه گذشته از پخش صوت ماشین هم شنیده بودیم! (اولی آهنگ حامد همایون: های من های های... بعدی هم از سامی بیگی: من یه دیوونه ام....) 

۱۰.(۱۳+) دختره با درد شکم موقع پریود اومده بود. گفتم: از کی پریود شدین؟ گفت: از سوم راهنمایی! 

۱۱. چوب آبسلانگو گذاشتم روی زبون بچه و گلوشو معاینه کردم. وقتی چوبو برداشتم به همراهش گفت: این چوبهارو از پاپیروس درست میکنن میدونستی؟!

۱۲. آخر یه شیفت به شدت شلوغ بود،  گلوی بچه رو که نگاه کردم حالشو نداشتم پامو بگذارم روی پدال پایین سطل زباله، درشو با دست باز کردم و چوبو انداختم توی سطل. نسخه بچه رو که نوشتم با مادرش از مطب رفتند بیرون اما چند ثانیه بعد بچه برگشت توی مطب و آروم دم گوشم گفت: ببین عمو! اگه پاتو بگذاری روی اون، در سطل باز میشه!

پ.ن۱: پنجشنبه گذشته مراسم چهلم برادر آنی برگزار شد.

پ.ن۲: توی این چند هفته کلی خاطرات داشتم که حال و حوصله یادداشت کردنشونو نداشتم،  ذخیره خاطراتم کلی اومد پایین!  به یاری سبز همولایتی ها امیدوارم! 

پ.ن۳: عسل توی پیش دبستانی یکی یکی در حال آموزش حروف الفباست، ضمن اینکه معلمشون به همه بچه‌ها نوشتن اسم خودشونو هم یاد داده. یه روز دفترچه عسلو برداشتم و دیدم بالای یکی از صفحه ها در سمت راست نوشته بابا و سمت چپ نوشته عسل. گفتم: اینهارو چرا اینجا نوشتی؟ گفت: اسم خوبهای خونه رو این طرف نوشتم و اسم بدهارو اون طرف. گفتم: حالا چرا اسم خودتو توی بدها نوشتی؟ گفت: آخه اون روز که اینهارو نوشتم به عماد فحش داده بودم!

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo

انتظار

دوشنبه 4 دی‌ماه سال 1396 ساعت 10:22 ب.ظ

سلام 

اولا لازمه که از همه دوستان بزرگوار که اینجا یا از طریق روشهای دیگه به من و آنی تسلیت گفتند سپاسگزاری کنم. به هرحال جز صبر چاره ای نیست ولی زندگی همچنان ادامه خواهد داشت.

این پستو گذاشته بودم تا بعد از سه پست خاطرات بگذارم اما ظاهراً برعکس شد!

چند سالی میشد که منتظر بودیم، منتظر یه روز خاص، تا شاید بتونیم کمی از زحمات پدر و مادرمونو جبران کنیم. به هرحال کم چیزی نیست که دو نفر نه یک سال و دو سال، که پنجاه سال تمام با هم زندگی کنند. اون هم وقتی که آدم بعضی از زندگی های این روزهارو میبینه که دونفر یه روزه عاشق میشن و یه روزه فارغ! 

برادر کوچکترم که میگفت باید سالن اجاره کنیم و لباس عروس بگیریم و بعد سورپرایزشون کنیم، اما من موافق نبودم. چون اخلاق پدر بزرگوارو میدونستم. عملا غیرممکن بود که از ماجرا باخبر بشه و پا توی چنین مراسمی بگذاره. بخصوص که چنین کاری تا به حال نه تنها توی فامیل که توی ولایت هم سابقه نداشت،  و پدر من هم کسی نیست که قدمی برخلاف آداب و رسوم برداره.

نهایتا به این نتیجه رسیدیم که توی خونه شون جمع بشیم و براشون کادو ببریم، اما بعد دیدیم که این میشه همون برنامه هرسال! پس تصمیم گرفتیم که بی خبر از خودشون فامیلو هم خبر کنیم.

اما مگه میشه آدم فامیلو خونه یه نفر دعوت کنه، اون هم بدون اطلاع خودشون؟

امسال وقتی تقویم سال جدیدو برای اولین بار گرفتم توی دستم، اول یه نگاه به روز سالگرد ازدواج کردم. روز پنجشنبه بود، خوبه، اوه اوه تعطیل هم هست، چه عالی، ببینم مناسبتش چیه؟... و اینجا بود که حسابی توی ذوقم خورد! فکرشو بکن آدم همه رو دعوت کنه، یا حتی سالن بگیره و دادار دودور راه بندازه، اون هم درست روز اربعین! 

چند روز بعد وقتی با برادران گرامی روبرو شدم درباره این موضوع با هم صحبت کردیم و بالاخره قرار شد برنامه رو (که هنوز هم مطمئن نبودیم چطور قراره برگزار بشه) یک هفته به تاخیر بندازیم.

کلی درباره کادوها هم با هم صحبت کردیم، که جدا جدا بگیریم یا پول روی هم بگذاریم و یه چیز حسابی بخریم؟ و بالاخره قرار شد پولهارو روی هم بگذاریم. 

بالاخره روز سالگرد ازدواج فرارسید، اما من که میدونستم قراره برنامه هفته بعد برگزار بشه احساس خاصی نداشتم. توی خونه بودم که برادرم زنگ زد و گفت: ظاهرا چند نفر از فامیل برای برگزاری سالگرد ازدواج رفتن خونه بابا اینها! گفتن ما هم بریم! 

برنامه کلا به هم ریخت،  فامیلی که هیچ سالی توی این برنامه شرکت نمیکردند یکدفعه تصمیم گرفته بودند برای پنجاهمین سالگرد خودشونو برسونن. خداییش تعجب کردم که چطور این تاریخ یادشون مونده بود؟! 

هول هولکی آماده شدیم که یکدفعه به یاد کادو افتادیم، طبیعتا روز اربعین مغازه خاصی باز نبود، پس مجبور شدم پولی که برای خرید کادو در نظر گرفته بودم توی یه پاکت بگذارم و با خودمون ببریم. 

اون شب در جمع فامیل خوش گذشت، اما یه بار دیگه هم به من ثابت شد که غیرممکنه یه چیزی رو برنامه ریزی کنم و راحت انجام بشه! 

پ.ن۱: مورد دیگه ای به جز خاطرات برای پست بعدی به ذهنم نمیرسه، اگه مورد دیگه ای پیش اومد که مینویسم وگرنه پست بعدی خاطرات خواهد بود و احتمالا بعد از مراسم چهلم برادر آنی نوشته خواهد شد. 

پ.ن۲: روز جمعه ساعت چهار و نیم بعدازظهر توی درمونگاه شبانه‌روزی نشستم توی مطب و ساعت حدود دوازده و بیست دقیقه شب تونستم بلند شم و برم سراغ شام! فکر کنم این هم یه نوع رکورد باشه.

پ.ن۳: روز مرگ برادر آنی عسل هم تب کرده بود و برای همین نرفته بود پیش دبستانی و بردمش خونه مادرم. وقتی رفتم دنبالش گفت بابا! دردی چیه؟ گفتم نمیدونم چطور؟ گفت آخه وقتی به مامان بزرگ خبرو دادم (!) گفت پس دیگه دردی نمیکشه!

برچسب‌ها: اتفاق مهم
del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo

انگار

پنج‌شنبه 16 آذر‌ماه سال 1396 ساعت 04:47 ب.ظ

سلام

بعضی چیزها هست که تا آخر عمر از یاد آدم نمیره. مثلا انگار همین دیروز بود،  اون بعدازظهر تلخ زمستونی که داییم بی خبر اومد خونه ما و کمی دم گوش مادرم پچ پچ کرد و نهایتا با گریه گفت: آره، خاک عالم به سرمون شد.

انگار همین دیروز بود،  وقتی ضجه های مادرم شروع شد و چند دقیقه بعد بی دلیل از اتاقی که داخلش نشسته بود بلند شد و به یه اتاق دیگه رفت و گریه شو ادامه داد. 

انگار همین دیروز بود، زمانی که کم کم همه فامیل خونه ما جمع شدند و مراسم شروع شد. 

و انگار همین دیروز بود،  نه حدود سی سال پیش که من از فرزند دوم خونواده به پسر اول خونواده تبدیل شدم.

و بعد از این همه سال، وقتی صبح روز یکشنبه آنی سر شیفت بهم زنگ زد و با گریه گفت: داداشم رفت، مرخصی بگیر و بیا یه لحظه تموم اون خاطرات دوباره به ذهنم هجوم آوردند. 

داداش آنی از چند روز پیش از فوتش به دلیل تنگی نفس بستری شد ولی حالش به تدریج بدتر شد و درنهایت در اولین ساعتهای صبح روز یکشنبه برای همیشه آروم شد.

میدونم الان آنی چه حالی داره، مگه از قدیم نگفتن «غم مرگ برادر را برادر مرده میداند.»

پی نوشت: شرمنده که چند روزیه به کامنتها جواب ندادم، احتمالا تا چند روز بعد هم نمیتونم.

برچسب‌ها: اتفاق مهم
del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo

خاطرات (از نظر خودم) جالب (۱۸۵)

چهارشنبه 1 آذر‌ماه سال 1396 ساعت 04:23 ب.ظ

سلام

۱. داشتم برای بچه نسخه مینوشتم که دیدم مادرش داره آروم لب پایینشو گاز میگیره و انگشتهای دست راستشو روی صورتش بالا و پایین میبره. زیرچشمی به بچه نگاه کردم و دیدم از جاش بلند شده و به سبک کاراته کارها پاشو بلند میکنه و تا نزدیکی بدن من میاره و برمیگردونه!

۲. (۱۶+) خانمه گفت: یه دارو برای شوهرم مینویسی؟ از وقتی بازنشسته شده و توی خونه است هی میاد سراغ من!

۳. (مطمئن نیستم که اینو قبلا هم نوشتم یا نه؟) کارمون تموم شد و اومدیم توی حیاط درمونگاه تا سوار ماشین بشیم. دیدم راننده به آسمون خیره شده، نگاه کردم و دیدم داره به یه هواپیما نگاه میکنه، وقتی دید که من هم دارم نگاه میکنم گفت: میبینی دکتر؟ فکر کنم صد و بیست کیلومتری سرعت داشته باشه! فکر کردم داره شوخی میکنه، گفتم: نه بابا صد و بیست کیلومتر آخه؟ خیلی جدی گفت: چرا ببین با چه سرعتی میره، صد و بیست کیلومتر هست!

۴. خانمه گفت: ببخشید استرس با تپش قلب فرق داره؟!

۵. پیرزنه گفت: انگار یه سوراخ روی زانوم هست هی ازش درد میاد بیرون! 

۶. به خانمه گفتم: مشکلتون چیه؟  گفت: هی اینطوری میکنم، و یه آروغ بزرگ تحویلم داد!

۷. پیرمرده گفت: دیشب اگه تو خوابت رفته من هم رفته!

۸. پیرزنه گفت: من پول ندارم برم پیش یه دکتر که یه چیزی بفهمه میام پیش شما! 

۹. خانمه گفت: دفترچه ام تموم شده مهر کن عوضش کنم بعد هم توش داروهامو بنویس! 

۱۰. داشتم برای خانمه نسخه مینوشتم گفت: تب بر توی خونه دارم،  شربت هم ننویس نمیخورم. بعد که داروهاشو گرفت صداش از بیرون اومد که میگفت: این دکتره هم انگار چیزی حالیش نیست من سرما خوردم فقط کپسول نوشته و آنتی هیستامین!

۱۱. به خانمه گفتم: چندوقته که دارین این قرصهارو میخورین؟ گفت: از وقتی که دکتر برام نوشته!

۱۲. یه پسر چهار پنج ساله رو دیدم و داشتم براش نسخه مینوشتم که رفت سراغ وسایل روی میز، وقتی پدرش اونها رو از دستش گرفت و گذاشت سرجاشون بچه با حالت اعتراض به من گفت: عمو اینو ببینششش!

پ.ن۱: با خانم امی صحبت کردم،  متاسفانه تصمیمشون برای ننوشتن توی وبلاگ کاملا جدیه. پس با همه احترامی که برای ایشون قایلم لینکشونو حذف میکنم، همین طور یکی دوتا از لینکهای دیگه که مدتهاست آپ نکردند. گرچه دوستی ما (دست کم از طرف من) همچنان پایداره. و صد البته لینک وبلاگ دکتر روژین گرامی همچنان با افتخار حفظ خواهد شد.

پ.ن۲: به دلیل پیشگیری از کژژ آمدن مطلب همراه با کامنتهای مربوط به این موضوع حذف شد 

پ.ن۳: چه عجب!  بالاخره دیشب شاهد چند قطره باران به عنوان اولین باران پاییزی امسال بودیم!

پ.ن۴: یه جمله زیبا از عسل برای این پست آماده کرده بودم اما میگذارمش برای پست بعدی چون باید یه خبر مهمو به اطلاعتون برسونم!

همیشه با آسیب رسوندن به بخشی از بدن برای زیبایی مخالف بودم و همیشه با صحبت های آنی برای سوراخ کردن گوش عسل هم مخالفت میکردم اما وقتی از دو سه هفته پیش عسل شروع کرد به اصرار کردن برای سوراخ کردن گوشش و آنی هم قسم خورد که تحریکش نکرده تسلیم شدم! دو شب پیش (دوشنبه شب) بود که بردیمش و پرستاری که کارش سوراخ کردن گوش بود گفت: این گوشواره هارو داریم که ایرانیند و درد دارند بیست و پنج هزار تومن و اینها رو هم داریم که آمریکاییند و درد ندارند پنجاه هزار تومن،  حالا هر کدومو که دوست دارین انتخاب کنید! و انصافاً درد هم نداشتند. جالب این که دو نوعی که عسل انتخاب کرد نداشت و بالاخره از سومی استفاده کرد!

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo

خاطرات (از نظر خودم) جالب (۱۸۴)

دوشنبه 15 آبان‌ماه سال 1396 ساعت 02:40 ب.ظ

سلام 

۱. خانمه گفت: از معده ام گرسنه ام ولی از دهنم اشتها ندارم! 

۲. خانمه گفت: برای تب بچه ام بهش بروفن دادم. گفتم: الان توی خونه بروفن دارین؟ گفت: داریم ولی تموم شده! 

۳. جواب آزمایش خانمه رو نگاه کردم و گفتم: فقط عفونت ادرار داشتین بقیه اش سالمه. گفت: فقط عفونت ادراری؟  خب پس خداروشکر که کلیه ها و مثانه ام سالمه! 

۴. بچه‌هه خیلی راحت دهنشو باز کرد تا گلوشو ببینم. مادرش گفت: آفرین دخترم، چه پسر خوبی!

۵. مرده گفت: دندونم از وقتی که شکسته درد میکنه. گفتم: کی شکسته؟ گفت: شب دیروز!

۶. پیرمرده گفت: بنویس برم سونوگرافی.  گفتم: از کجا سونوگرافی میخواین بگیرین؟ گفت: توی شهر!  گفتم: نه، از کجاتون سونوگرافی بنویسم؟  گفت: سونوگرافی دکتر.....  گفتم: از کجای بدنتون میخواین سونوگرافی بگیرین؟ گفت: از توش!

۷. به خانمه گفتم: توی خونه تب بر دارین؟ گفت: بله. نسخه رو که دادم دستش گفت: ببخشید تب بر همون دماسنجه؟!

۸. به خانمه گفتم: بچه تون میتونه قرص بخوره؟ گفت: نه قرص براش ننویس هنوز زیاد دندون نداره!

۹. خانمه گفت: بچه ام از دیشب هرچی که میخوره استفراغ میکنه. حتی دیشب آب دهنشو هم که قورت میداد استفراغ میکرد!

۱۰. پیرزنه گفت: من برای پادردم رفتم پیش دکتر......  خدا خیرش بده که تشخیص داد فشارم هم بالاست! 

۱۱. داشتم برای مرده نسخه مینوشتم که گفت: پماد برام ننویس، کسی خونه نیست برام بماله! 

۱۲. برای مریض سه قلم دارو نوشتم،  رفت داروخونه و اومد و گفت: میگه آخریو نداریم. عوضش کردم. رفت و اومد و گفت: میگه اولیو هم نداریم. عوض کردم. چند لحظه بعد مسئول داروخونه اومد و گفت: شرمنده داروی دومی هم موجودیمون صفره!

پ.ن۱: تقریبا همه کامنتهای پست پیش درباره پی نوشت هاش بود! اصلا کسی سفرنامه رو خونده؟!

پ.ن۲: الان توی شیفت شب دارم این پستو مینویسم تا فردا بگذارمش توی وبلاگ. پرسنل تعریف میکنن که دیشب که آقای دکتر.....  شیفت بود خانمشو هم آورده بود تازه سگشونو هم آورده بودند! 

پ.ن۳: با عسل میریم بیرون، یه خانم بهش میگه: این قدر دلم میخواد این دخترو یه گاز بگیرم. عسل سرشو میاره پایین و دست و پاشو جمع میکنه زیر شکمش، وقتی خانمه میره عسل هم بلند میشه و میگه: دیدی چکار کردم؟ از روش لاکپشت استفاده کردم تا نتونه گاز بگیره و بره!

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo

ز ژرفای غار تا به دیدار یار (۵)

جمعه 5 آبان‌ماه سال 1396 ساعت 01:41 ب.ظ

سلام

شنبه چهارم شهریور ماه سال هزار و سیصد و نود و شش

صبح از خواب بیدار شدیم و طبق معمول حوالی ظهر از هتل خارج شدیم. اول نگاهی به مسجد سردار انداختیم و بعد رفتیم سراغ بازار سرپوشیده ارومیه. من نه همه بازار تبریزو دیدم و نه همه بازار ارومیه رو اما به نظر می‌رسید که بازار ارومیه کوچیک تر باشه، ضمن اینکه طرز ساخت این بازار هم متفاوت بود.

کلی توی بازار ارومیه چرخیدیم و باز هم برای بچه‌ها لباس خریدیم. من و آنی و عسل برای ناهار رفتیم سراغ فست‌فود محبوب بچه‌ها (پیتزا) ولی عماد برگشت توی بازار و از مغازه ای که اونجا دیده بود یه خوراکی خرید به نام پیتزا محلی (!) که چون من ازش نخوردم نمیدونم چه طعمی داشت! یه ظرف بزرگ فالوده هم خریدم تا بعد از ناهار بخورم اما فالوده اش به شدت بیمزه بود! بعدازظهر که برگشتم توی خیابون از فروشنده اش پرسیدم و او هم گفت: بله طعم فالوده اینجا با فالوده شیراز فرق میکنه بیشتر مسافرها طعم فالوده های اینجارو نمیپسندن.

همون طور که پیاده از هتل خارج شده بودیم پیاده هم به هتل برگشتیم. کمی استراحت کردیم و یک بار هم من ناچار شدم به بازار برگردم چون لباسهایی که یکی از فروشنده ها برای عماد بهمون داده بود و بهمون اطمینان داده بود که اندازه اش هستند براش کوچیک بودند!

و در همین رفت و برگشت بود که بعد از چند روز موفق شدم برای دوربین دی وی دی پیدا کنم و ناچار شدم جاهایی که توی این چندروز رفته بودیم به صورت نریشن بگم! یک بار دیگه از هتل خارج شدیم البته این بار با ماشین. به یه پارک کوچیک در ساحل رودخانه رفتیم، اول بچه ها رفتند سراغ ترامپولین و بعد هم عسل طبق معمول رفت سراغ استخر توپ. در همین حال آنی هم از چند نفر پرسیده بود که کجا بریم و طبق آدرسی که اونها داده بودند به راه افتادیم. بعد از چند کیلومتر و بعد از عبور از چند پیچ یکدفعه با محله ای روبرو شدیم که به قول آنی آدمو به یاد شمال تهران می انداخت، چندین و چند آپارتمان بلند مرتبه و کلی ماشین گرون قیمت در جلو اونها به چشم می‌خورد. کم کم از شهر خارج شدیم و بعد از چند دقیقه به مقصد رسیدیم، یه روستا که به نظر می رسید در طی سالها به عنوان یه مرکز جذب توریست دراومده. یه روستای زیبا و کنار آب به نام  «بند». مقداری قدم زدیم و بعد چند بلال گرفتم که فروشنده شون اصرار داشت که بلال های کشاورزی هستند که راستش مفهومشو نفهمیدم!

با تاریک شدن هوا به سمت شهر برگشتیم که در اواسط راه یکدفعه عماد فریاد زد نگه داررر! زدم روی ترمز و گفتم: چی شده؟  گفت: اون مغازه نوشته بود اسنک موجود است! (رجوع کنید به پست قبلی)  رفتم و برای همه اسنک گرفتم که اتفاقا کیفیت خوبی هم داشتند. از یه نفر پرسیدیم چطور باید بریم شهربازی که گفت کمی جلوتر به یه دوراهی میرسید سمت چپ میره طرف شهربازی اللر باغی و سمت راست به شهر بازی پارک جنگلی. آنی گفت: بریم سمت راست ولی من گفتم توی اینترنت چیزی درباره شهربازی پارک جنگلی ندیدم ولی همه جا از اللر باغی نوشته بودند، میریم اونجا. رفتیم و با کلی دردسر پیداش کردیم ولی اعتراف میکنم که حسابی توی ذوقم خورد چون با یه شهربازی خیلی کوچیک روبرو شدم که وسایل بازی چندانی هم نداشت، گرچه عماد و عسل طبق معمول سراغ همون دو بازی محبوبشون رفتند و راضی بودند ولی دیدن وسایل بازی شهربازی جنگلی در بالای کوه که به وضوح بهتر از شهربازی بود که ما در اون حاضر بودیم واقعا برام عذاب آور بود! آخر شب هم به هتل برگشتیم و خوابیدیم.

یکشنبه پنجم شهریور ماه سال هزار و سیصد و نود و شش

امروز صبح از خواب بیدار شدیم و تا صبحانه خوردیم و بچه ها رو آماده کردیم ظهر شد. اتاق هتلو تخلیه کردیم و به راه افتادیم. اول یکی دو جا ایستادیم و برای سوغات نقل و حلوا گرفتیم و به هر فلاکتی بود توی ماشین جاشون دادیم، من هم رفتم سراغ یه کافه تا برای اولین بار در طول تاریخ شیرپسته بخرم که گفتند در ایام گرم سال شیرپسته موجود نیست. بعد هم راهی شدیم. مستقیم به طرف پل روگذر دریاچه ارومیه رفتیم. به آنی گفتم: تا کاملا خشک نشده بریم ببینیمش. همون اول پل ایستادیم ولی عملا از دریاچه خبری نبود. چیزی که من دیدم یه زمین خشک بود که فقط مشخص بود زمانی آب اونجا بوده. یه نکته عجیب دیگه هم برای من اصولا چگونگی ساخت این پل بود که عملا دریاچه رو به دو قسمت تقسیم کرده بود بدون هیچ گونه ارتباطی با همدیگه و به نظر من همین پل هم با مختل کردن جریان طبیعی آب در دریاچه میتونه باعث اختلال در روند احیای دریاچه باشه، ای کاش این پل با زدن پایه هایی درون آب ساخته میشد و نه به صورت فعلی. با ورود به بخش شرقی پل به بخش حاوی آب دریاچه رسیدیم. چند نفر مشغول شنا و حتی قایق سواری بودند. عماد چند دقیقه ای پاهاشو توی آب گذاشت و وقتی از آب بیرون اومد پاهاش پر از شوره شد. من هم نوک انگشت دستمو توی آب زدم و بعد انگشتمو روی زبونم گذاشتم که باعث شد تا چند دقیقه در حال تف کردن باشم! اون آب شورترین و تلخ ترین آبی بود که دیده بودم. در پایان پل هم از یه باجه عوارضی گذشتیم و دوباره وارد آذربایجان شرقی شدیم. ماشین جلوتر از ما هم یه پراید ایران سیزده بود که به مسئول باجه گفت من پول نقد ندارم اگه میخوای کارت بکش و ظاهرا از شانس خوبش اونجا دستگاه کارتخوان هم وجود نداشت! هدف من دیدار از مراغه بود و میخواستم بعدا از طریق هشترود خودمونو به اتوبان زنجان برسونیم،  اما با واکنش شدیداللحن آنی روبرو شدم که: «وانی منتظره، هر چه زودتر باید برسی به زنجان!» پس مستقیم رفتیم طرف تبریز و حتی جرات نکردم به آنی بگم شاید دکتر نفیس از مرخصی برگشته باشه! چند ده کیلومتر توی اتوبان زنجان رانندگی کرده بودم که آنی گفت: «تندتر برو وانی منتظره،  اصلا بلند شو خودم بشینم!» و به این ترتیب تا نزدیکی زنجان آنی پشت فرمون ماشین بود. 

باوجود همه عجله ها به خاطر توقف در کنار دریاچه و ناهار و زدن بنزین و....  حدود ساعت ده شب بود که به زنجان رسیدیم. آنی و وانی توی راه هم با هم در تماس بودند و بالاخره با ورود به شهر زنجان موفق به دیدار یکی از دوستان بسیار محترم و نسبتا قدیمی مجازی شدیم. همسر محترم خانم وانی گفتند: میخواین بریم یه جا که فست‌فودهای خیلی خوبی داره؟ اما آنی گفت: شرمنده توی این چندروز اون قدر فست‌فود خوردم که دیگه نمیخوام! (به خدا دیگه اون قدر هم بهشون فست‌فود نداده بودم!) پس میزبانان گرامی ما، مارو به یه رستوران مرتب و تمیز راهنمایی کردند که به گفته خودشون یه جای دنج و بی سروصدا بود اما وقتی رسیدیم با چند خانواده همراه با هم روبرو شدیم که چندتا از میزهای رستورانو به هم چسبونده بودن و بقیه مشتریان با حداکثر فاصله ممکن از اونها نشسته بودند! یکی دیگه از مشتریان اون شب این رستوران هم برادر محترم خانم وانی بودند. اون شب هم طبق معمول ترجیح دادم غذایی بخورم که تا به حال نخوردم

پس چلوکباب یونانی سفارش دادم که درواقع چیزی نبود جز قطعات گوشت کباب شده و یکی در میان گوسفند و مرغ روی یک سیخ. آنی و وانی غرق صحبت شدند ولی من و همسر محترم ایشون (چون مطمئن نیستم که راضی هستند یا نه اسمشونو نمینویسم) مثل بقیه مردهایی که برای اولین بار همدیگه رو میبینند به جز وضعیت هوا و ماشین و جاده و امثالهم حرفی برای گفتن نداشتیم و فکر کنم حوصله شون حسابی سررفته بود! شامو خوردیم و جای یکی دیگه از دوستان مجازی ساکن زنجان که نتونسته بودند تشریف بیارن و مارو سورپرایز کنند خالی کردیم. درمجموع حدود دو ساعت اونجا بودیم و در حوالی نیمه شب بلند شدیم و همسر گرامی خانم وانی هم با همکاری کارکنان رستوران اجازه ندادند پول شامو حساب کنیم و مارو شرمنده کردند. بیرون از رستوران هم با دیدن مقداری خوراکی که برای توی راهمون آماده کرده بودند بیشتر شرمنده شدیم، بویژه باید از بطری شربت بسیار غلیظ و خوشمزه ایشون یاد کنم. طبیعتا اگه میخواستیم خونه شون هم بریم که دیگه از شرمندگی آب میشدیم پس ازشون خداحافظی کردیم و جدا شدیم و قول گرفتیم که دفعه بعد توی ولایت در خدمتشون باشیم.

با آنی قرار گذاشتیم که تا جایی که کشش داریم بریم. اما حدود ساعت دو و به محض اینکه از شهر قیدار خارج شدیم با غرغرهای بچه‌ها روبرو شدیم که نمیتونستن دونفره روی صندلی عقب ماشین بخوابن. تصمیم گرفتم به داخل شهر برگردم و بریم هتل ولی آنی گفت بریم و توی اولین هتل نگه داریم. از چند روستا گذشتیم و آنی هم مرتب میگفت چرا بین دو شهر بزرگ زنجان و همدان اتوبان نیست؟ (قابل توجه مسئولین محترم وزارت راه و شهرسازی!) حدود ساعت سه صبح به کبودرآهنگ رسیدیم و رفتیم داخل شهر. از یه مغازه دار آدرس هتل پرسیدم که آدرس یه مسافرخونه رو بهمون داد و رفتیم. به یه تالار رسیدیم که دو اتاق بالای تالارو کرایه میداد که یکیشون کولر نداشت و اون یکی دستشویی! به صاحبش گفتم توی این شهر هیچ جای دیگه ای برای موندن نیست؟  گفت من اصالتا مال این شهر نیستم!

آنی گفت ولش کن بابا یکدفعه میریم تا همدان! حدود ساعت چهار صبح بالاخره به همدان رسیدیم و با دیدن چند جوون که اتاق اجاره میدادند ایستادیم. با یکیشون کلی چونه زدیم که اول مقداری از پولو کم کرد و درنهایت هم گفت اصلا شما کمیسیون منو هم ندین از صاحبخونه میگیرم. بعد هم با موتوسیکلت به راه افتاد و ما هم با ماشین به دنبالش. بعد هم یه آپارتمان دوخوابه با چهار تخت بهمون تحویل داد و کارت ملی منو گرفت و رفت. وسایل ضروریو از ماشین پیاده کردیم و بیهوش شدیم.

دوشنبه ششم شهریور ماه سال هزار و سیصد و نود و شش 

حدود ظهر از خواب بیدار شدیم، رفتم و چرخی زدم و نون و خوراکی های لازم برای صبحانه رو خریدم و برگشتم. بعد هم وسایلو جمع کردیم و گذاشتیم توی ماشین. بعد هم به صاحبخونه که اومده بود اتاقو تحویل بگیره گفتم اجازه بدین با اون پسر دیشبی تماس بگیرم تا کارت ملیمو بگیرم که گفت لازم نیست کارت ملیتون پیش منه، اونی که دیشب شمارو آورد اینجا پسر خودم بود!

تصمیم گرفتیم حالا که اینجاییم یکی از جاهای دیدنی همدانو هم که توی سفر قبلی ندیدیم ببینیم پس رفتیم گنجنامه. رفتیم آکواریوم که انواع مختلفی از ماهی ها و خزندگان و پرندگان توی آکواریوم بودند. این هم یه خزنده دیگه.

ناهار خوردیم و گشتی زدیم. سوار تله کابین نشدیم چون چند روز پیش توی تبریز سوار شده بودیم اون هم با بلیت ارزون تر. سورتمه و زیپ لاین هم سوار نشدم چون نه بچه ها حاضر شدن سوار بشن و نه آنی و تنهایی هم که حال نمیداد.

سوار ماشین شدیم و به راهمون ادامه دادیم،  از پالایشگاه شازند تا الیگودرز باز هم آنی پشت فرمون بود. و سرانجام در حوالی نیمه شب به ولایت رسیدیم. 

والسلام علیکم و رحمت الله 

پ.ن۱: ادامه خاطرات در پست بعدی 

پ.ن۲: درحال نوشتن این پست سر کار بودم که یه مریض اهل آذربایجان اومد پیشم (شهر صوفیان)

پ.ن۳: الان که داشتم دنبال عکس برای این پست میگشتم متوجه شدم دوعکس هم از کلیسای سنت استپانوس جلفا آماده کرده بودم که نگذاشتم و حالا اینجا میگذارمشون. اولی و دومی!

پ.ن۴:  توی بازار ارومیه بودیم که عسل صدام کرد و گفت: بابا! اینجا گوشت دایناسور میفروشن! رفتم جلو و این صحنه رو دیدم!

برچسب‌ها: سفرنامه
del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo

ز ژرفای غار تا به دیدار یار (۴)

پنج‌شنبه 20 مهر‌ماه سال 1396 ساعت 03:59 ب.ظ

سلام 

پنجشنبه دوم شهریور ماه سال هزار و سیصد و نود و شش 

صبح ساعت حدود ده از خواب بیدار شدیم و صبحانه خوردیم با خودم فکر کردم ممکنه دیگه هیچوقت فرصت نشه که دوباره خودمونو به اینجا برسونیم،  پس نمیتونستم از دیدن آسیاب خرابه که کلی وصفشو خونده بودم بگذرم،  حتی اگه ناچار باشم دوباره بیشتر از سی کیلومتر توی همون جاده دیشب رانندگی کنم. ولی بچه‌ها را هر کاری که کردیم بیدار نشدند و آنی هم ناچار شد پیششون بمونه. پس به تنهایی به راه افتادم. اتاقی که اجاره کرده بودیم طبقه سوم بود و برای وصل شدن به مودم موجود توی طبقه همکف ناچار بودیم دستمونو تا کتف از پنجره بیرون ببریم! این هم یه عکس از ویوی این اتاق. خلاصه که وقتی از پله ها پایین رفتم و به مودم نزدیک شدم یکدفعه سروصدای دریافت چندین پیام توی تلگرام و فیسبوک و.....  بلند شد. سوار ماشین شدم و به راه افتادم. از برنامه ای که در حال پخش توی رادیو بود خوشم نیومد پس زدم تا بره روی ایستگاه بعدی که صدای تلاوت قرآن بلند شد، چند دقیقه ای گوش دادم و بعد هم رفتم سراغ ایستگاه بعد که یکدفعه متوجه شدم یکی از رادیوهای نخجوانو گرفتم که فقط آهنگهای شاد آذربایجانی پخش میکرد و تا زمانی که برگشتم دیگه دستم به دکمه های رادیو نرسید! 

سی و سه کیلومتر رانندگی کردم تا به سه راهی آسیاب خرابه رسیدم،  در طول مسیر بازهم هرچند دقیقه یه ماشین با پلاک خارجی میدیدم که نمیدونم چرا بیشترشون مرسدس بنز بودند. 

از سه راهی هم حدود پنج کیلومتر رفتم تا طبق معمول به محل گرفتن ورودیه رسیدم و بعد هم ماشینو پارک کردم و پیاده شدم. اول از یه مسیر سرازیر که با سنگ و سیمان درست شده بود پایین رفتم اما اون پایین همه چیز کاملا طبیعی بود. آبشار آسیاب خرابه درواقع یه آبشار واحد نبود بلکه رشته های باریک آب از جای جای صخره هایی به هم پیوسته به طول چند صد متر به پایین میریخت،  وزش باد گه گاه قطرات آبو به اطراف پراکنده میکرد،  انگار موهای بلند دخترکی بازیگوش بود که در وزش نسیم به اطراف پخش می شد. در بعضی از جاها حوضچه های کوچک و بزرگی در پایین آبشارها به وجود اومده بود که آب زلال و خنک در اونها جمع میشد و بعد جریان پیدا میکرد. دوربینمون همچنان سی دی نداشت،  پس مجبور شدم با گوشی مقداری فیلم بگیرم، اما با دوربینمون کلی عکس گرفتم. آنی و بچه ها توی اتاقی که گرفته بودیم منتظر بودند پس نمیشد هرچقدر دلم میخواد اونجا بمونم و به ناچار بعد از دقایقی گشتن از همون مسیری که رفته بودم،  برگشتم. یکدفعه متوجه شدم که یه آسیاب در بالای اون مسیر همچنان در حال کاره،  البته نه با اون پره های معروف آسیاب های آبی که همه مون بارها دیدیم،  بلکه بخشی از آب آبشار به زیر آسیاب هدایت میشد و اونجا توربینو میچرخوند، ورود به آسیاب نیاز به یک ورودیه مجزا داشت. ظاهراً حضور در ولایت استاد شهریار و سایر ادیبان خطه آذربایجان اثرشو گذاشته بود چون اینجا هم یاد حکایت اون مرد جعبه به دست افتادم که میگفت هرکسی داخل این جعبه رو نبینه حسرت میخوره و هرکسی ببینه مغبون میشه، و من در نهایت تصمیم گرفتم که مغبون بشم! بعد هم از پله‌های کنار آسیاب بالا رفتم تا درنهایت به یه فنس رسیدم و برگشتم. آقایی که اونجا بود وقتی دید دارم به فنسها نگاه میکنم گفت: از وقتی یه نفرو موقع گرفتن ماهی برق گرفت، اینجارو بستن. تصمیم گرفتم که کم کم برگردم اما درمجموع آسیاب خرابه ارزش دیدنو داره.

برگشتم به اتاقی که گرفته بودیم و بعد همراه با عماد رفتیم برای خرید برای تهیه ناهار. برام جالب بود که از چهار پنج مغازه خواستم یه ظرف کوچیک ماست بخرم و همه شون میگفتند فقط ظرف بزرگ ماست داریم! بالاخره از یکیشون پرسیدم: چرا ظرف کوچیک ندارین؟  گفت: ما ظرف بزرگ می‌فروشیم چون همه از نخجوان میان و ظرف بزرگ ماست میخوان! اما بالاخره اونقدر گشتم تا یه ظرف کوچیک هم پیدا کردم. موقع خرید آب معدنی هم متوجه یه بطری آب معدنی تولید نخجوان افتادم و برش داشتم که آقای فروشنده گفت: این آب گازداره، آب معدنی نیستا! گفتم: اتفاقا آب گازدار میخواستم! و بعد هم چون آنی و بچه ها از طعمش خوششون نیومد اون بطری تبدیل شد به آب معدنی مخصوص من! روز بعد هم یه بطری دیگه خریدم البته این بار تولید ارمنستان. 

بعد از ناهار بالاخره از اتاقمون بیرون اومدیم و رفتیم سراغ بازار. اتاقمون نزدیک بازار روسها بود، پس طبیعتا اول رفتیم اونجا. از دکه اول بازار برای بچه‌ها آب طالبی گرفتیم و داخل بازار قدم زدیم. فکر میکردم آنی با شدت هرچه تمام تر خریدو شروع کنه (!) اما به گفته آنی قیمت ها اونقدرها هم ارزون تر از ولایت نبود. فقط مقداری لباس خریدیم. بیشتر مغازه ها نوشته بودند شامپو اسب رسید که چون نمیدونستم از کجای اسب شامپو گرفتن جرات نکردم بخرم! (یا نکنه برای شستن اسب بود؟!)

توی بازار روسها راه میرفتیم که به یه دستگاه بستنی قیفی رسیدیم و عسل بستنی خواست. هرچقدر آنی بهش گفت تازه آب طالبی خوردی و نمیتونی بستنیو بخوری به خرجش نرفت و یه دونه بستنی گرفتم، اما همون طور که حدس میزدیم فقط کمی از اونو خورد و بعد هم گفت: دلم یخ کرد دیگه نمیخوام! نه عماد میلی به بستنی داشت و نه آنی، پس خودم ناچار شدم بقیه بستنیو بخورم. در حال خوردن بستنی بودم که یه خانواده از کنارمون رد شدن، مرده نگاهمون کرد و بعد به خانمش گفت: ببین! مرد گنده برای خودش بستنی خریده اون وقت زن و بچه اش ایستادن و دارن نگاهش میکنن!

بعد از کلی راه رفتن و دیدار از بازار روسها و چند بازار کوچیک و بزرگ دیگه به سیتی سنتر رسیدیم. دیدم اینجا گشتن خودش کلی طول میکشه پس خریدهارو برداشتم و بردم به اتاقی که گرفته بودیم. تنها چیزی که من خریده بودم چند کیلو چای سبز و سیاه ساخت جمهوری آذربایجان بود. (اخیرا چای سبزشو باز کردیم کیفیتش بد نیست) سوار ماشین شدم و از گوگل مپ کمک گرفتم تا ببینم از کدوم مسیر راحت تر میشه برم سراغ بچه‌ها و بیشتر از مسیر اسم بلواری که اون طرف مرز احداث شده بود برام جالب بود: بلوار نظامی گنجوی.

بعد از خوردن یه لیوان بزرگ موهیتو از همون دکه اول بازار روسها رفتم سراغ بچه‌ها که دیدم گردششون توی سیتی سنتر تموم شده و بچه ها دارن میرن سراغ پارک بازی نزدیک اون. من هم رفتم و چرخی توی سیتی سنتر جلفا زدم و توی یه مغازه چیزی دیدم که نتونستم ازش بگذرم، یه دست کت و شلوار دوخت ترکیه به قیمت پونصد هزار تومن، با یه پیراهن و کراوات اشانتیون! حقیقتش تازه فهمیدم چرا توی تبریز و اطراف خبری از نمایندگی هاکوپیان و امثالهم نیست! 

خوشبختانه آنی هم کت و شلوارو پسندید وگرنه....! بعد هم گفت هوس چیپس سرکه نمکی کردم یکی میخری؟ برگشتم توی سیتی سنتر، انواع چیپس عمدتا خارجی توی مغازه ها بود ولی هیچکدوم از اونها سرکه نمکی نبودند! نهایتا تنها چیزی که خریدم یه کیلو چای ساخت ترکیه بود!

هوا کم کم تاریک میشد و بچه ها هم خسته شده بودند پس رفتیم توی یه رستوران برای خوردن شام. قرار شد بعد هم بریم شهربازی که یکدفعه وسط راه و با رسیدن به یکی دو بازار دیگه نظر آنی عوض شد و بعد هم که دیگه دیر شده بود و رفتیم و خوابیدیم.

جمعه سوم شهریور سال هزار و سیصد و نود و شش 

صبح از خواب بیدار شدیم، ماشین دیگه عملا جا نداشت (باتوجه به خریدهای تبریز و جلفا) پس فقط چرخی نزدیک اتاقمون زدیم و بعد هم وسایلو جمع کردیم و اتاقو تحویل دادیم. وسایلو گذاشتم توی صندوق عقب ماشین ولی هر کاری که کردم در صندوق عقب ماشین بسته نشد. آنی اومد و چندتا از وسایلو گذاشت روی زمین و بعد جای اونهارو توی صندوق عقب عوض کرد و در بسته شد. همون موقع یه نفر از کنارمون رد شد و بعد به دوستش که کنارش راه میرفت گفت: ببین! مرده راحت ایستاده تا زنش وسایلو بگذاره توی ماشین! پیش خودم گفتم حالا خوبه اون یکی بگه این که چیزی نیست این مرده دیروز برای خودش بستنی خریده بود و زن و بچه اش نگاه میکردن!

به راه افتادیم، به پارک زیبای کوهستان رسیدیم ولی از ترس این که بچه ها دیگه از اونجا دل نکنن پیاده نشدیم! پس به مسیرمون ادامه دادیم و به یه پلیس راه رسیدیم که نمیدونم چرا جاده رو بسته بودن و ناچار شدیم از یه جاده باریک و پر از دست انداز جلو پاسگاه رد بشیم و بعد هم به کلیسای سنت استپانوس رسیدیم. از یکی دو کیلومتر مونده به کلیسا دو طرف جاده پر از ماشین بود و همچنان بالا رفتیم تا به انتهای مسیر سواره رو رسیدیم، پس آنی و بچه ها رو پیاده کردم و خودم با ماشین برگشتم پایین تا یه جای پارک پیدا کردم و دوباره پیاده رفتم بالا. توی راه پیش خودم فکر کردم که اون سالها که روحانیون مسیحی چنین جایی تارک دنیا میشدند فکر چنین جمعیتیو میکردند؟ لابد وجود آب و درختان مختلف باعث میشده افراد حاضر در این کلیسا نیاز چندانی به خروج از اونجا نداشته باشند.

خودمو به آنی و بچه ها رسوندم و بعد از یه پلکان نسبتا طولانی به کلیسا رسیدیم.  دیدن این تابلو نزدیک در کلیسا برام جالب بود. وارد کلیسا شدیم که اولین کلیسایی بود که در داخل ایران واردش می شدم. ساختمان شامل محل مراسم مذهبی و موزه و چند اتاق مخصوص سکونت و ......  بود. از یکی از اتاقها صداهایی شبیه صدای نیایش کشیش ها بلند بود و ناخودآگاه وارد اتاق شدیم که چند دختر و پسر جوون که اونجا بودند با دیدن ما شروع کردند به خندیدن و بعد دوباره به ایجاد اون اصوات ادامه دادند. یه قسمت از ساختمان هم چند قبر قدیمی بود که عسل ازم پرسید: اینها چیه؟ گفتم: قبر کشیش هایی که اینجا بودن. گفت: اینها قبره؟ و فورا نشست و شروع کرد به خوندن فاتحه

بعد از یکی دو ساعت از کلیسا خارج شدیم و همون جا ناهار خوردیم و بعد راهی شدیم. چند کلیسای کوچک تر دیگه هم سر راه بود مثل کلیسای چوپان و ننه مریم که دیگه اونجاها توقف نکردیم.


مسیرمونو به موازات ارس ادامه دادیم تا به سد ارس رسیدیم، به نظر جای زیبایی میومد ولی متاسفانه فرصتی برای نگه داشتن و استفاده از این محیط نداشتیم.

کم کم از ارس دور شدیم و دیگه اونو ندیدیم. به شهر شوط که رسیدیم آنی گفت میخوام بشینم پشت ماشین و نشست. به مسیرمون ادامه دادیم تا به جاده فرعی قره کلیسا رسیدیم، از آنی خواستم بره سمت کلیسا که گفت: یه کلیسا که دیدیم همه شون هم شکل همدیگه اند!

به چالدران که رسیدیم گفتم: حالا که نگذاشتی بریم قره کلیسا باید بریم حداقل مقبره سیدصدرالدینو ببینیم. ماجرای جنگ چالدران همیشه برای من احساس برانگیز بوده و دوست داشتم مزار شهدای این جنگ و ازجمله سیدصدرالدین وزیر شاه اسماعیل صفوی رو ببینم. فکر میکردم مقبره داخل شهر باشه ولی در چند کیلومتری شهر و داخل یه روستا بود. چند دقیقه ای صبر کردم تا دختری که در حال گرفتن سلفی با مجسمه بود کنار بره ولی فایده ای نداشت،  پس این عکسو از مجسمه و اون دختر خانم  گرفتم. وارد محوطه مقبره شدم که خانمی که در حال گرفتن سلفی با قبر بود با ورود ما با شتاب دستشو پایین آورد و بعد هم بیرون رفت. برخلاف تصور من دو قبر اونجا بود. شنیده بودم مزار سایر شهدای این جنگ هم همون جاست ولی هرچقدر که گشتم چیزی پیدا نکردم. سوار ماشین شدیم و به راهمون ادامه دادیم، به خوی که رسیدیم هوا تاریک شده بود و آنی هم خسته، پس خودم دوباره پشت فرمون ماشین نشستم. هوا تاریک شده بود پس علی رغم میل باطنی از خیر دیدن مقبره شمس تبریزی و پوریای ولی گذشتیم.

همون جا شام خوردیم و دوباره به راه افتادیم. و رفتیم و رفتیم تا به ارومیه رسیدیم و بعد از دقایقی گشتن یه هتل با قیمت مناسب و امکانات نسبتا خوب پیدا کردیم و اتاق گرفتیم. یه اتاق توی طبقه سوم ولی این بار با آسانسور! گوشی آنی و تبلت بچه‌ها به راحتی به وای فای هتل وصل میشدند ولی من باید از اتاق خارج میشدم و به راهرو هتل میرفتم تا بتونم از وای فای استفاده کنم! خلاصه که این گوشی آبروی منو توی این سفر جلو آنی برد!

بقیه اش برای پست بعدی...... 

پ.ن۱: روز یکشنبه اومدم توی وبلاگ و کامنت هارو دیدم اما فرصت جواب دادنو نداشتم، روز دوشنبه اومدم تا به نظرات جواب بدم که دیدم چندتا از اونها نیست!  یکیشون کامنت طولانی جناب مهربان بود که از مدعیان دروغین طب سنتی گفته بودند و یه کامنت دیگه هم بود که یه اسم دیگه برای چوروتمه نوشته بودند که الان یادم نیست. بقیه رو هم یادم نمیاد. خلاصه که اگه کامنتتون نیست مقصر من نیستم. 

پ.ن۲: امسال ما به جز هفتاد درصد حقوقمون هیچ دریافتی نداشتیم بقیه همکاران چطور؟  

پ.ن۳: توی خوی از دو نفر پرسیدیم ارومیه از کدوم طرفه؟ اما هیچکدوم فارسی بلد نبودند، برام جالب بود. به هر حال توی مدرسه که فارسی میخونن، نمیخونن؟ 

پ.ن۴: از جلفا که راه افتادیم عماد گفت: من هوس اسنک کردم. اما توی هیچکدوم از شهرهای بین راه اسنک فروشی ندیدم. توی یکی از شهرها عماد دم یه مغازه ساندویچی پیاده شد و رفت و برگشت و گفت: اینجا هم اسنک نداشتن. بعد من پیاده شدم و رفتم توی مغازه کناری اون ساندویچ فروشی و یه مقدار خرید کردم. موقع رد شدن از جلو ساندویچ فروشی صاحبش صدام کرد و گفت: پسرتون اومد و گفت ایستک میخوام ولی وقتی ایستکو نشونش دادم گفت اینو نمیگم، حالا تازه فهمیدم چی میخواسته، ما اینجا استیک نمیفروشیم!

پ.ن۵: چند بار برای پرشین بلاگ کامنت فرستادم که چرا مطالب دو سال من حذف شده حالا میبینم مطالب مرداد و شهریور و مهر هم اونجا ناپدید شده! ظاهرا به قول یکی از دوستان میخوان در اوج با وبلاگ نویسی خداحافظی کنیم!

پ.ن۶: جشن تولد عسلو توی تیرماه گرفتیم و جشن تولد پسرعموش که از عسل کوچیک تره توی مهرماهه. عسل میگه: بابا من که از.......  بزرگترم پس چرا اول تولد اونه بعد سال دیگه تولد منه؟!

برچسب‌ها: سفرنامه
del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo

خاطرات (از نظر خودم) جالب (۱۸۳)

دوشنبه 10 مهر‌ماه سال 1396 ساعت 09:15 ب.ظ

سلام 

۱. از پیرزنه شرح حال میگرفتم، یه کلمه فارسی میگفت و یه کلمه به زبون محلی، بعد گفت: من اینطوری یکی .....  و یکی فارسی میگم تا تو بخندی ها!

۲. خانمه بچه شو آورده بود گفتم: مشکلش چیه؟ گفت: از دیروز تا حالا سه بار سرفه کرده، البته با فاصله! 

۳. نسخه خانمه رو که نوشتم گفت: چندتا قرص بروفن هم بنویس برای دخترم. گفتم: چند سالشه؟  گفت: نمیدونم،  از وقتی دیپلمشو گرفته دیگه نمیفهمم چند سالش میشه!

۴. به مرده گفتم: غلظت خونتون بالاست. اگه میتونین یه واحد خون بدین. گفت: خونی که من بدم که به درد نمیخوره میندازنش دور!

۵. پیرزنه اومد توی مطب و گفت: زود فشارمو بگیر که حالم خرابه، گرفتم و گفتم: خب حالا مشکلتون چیه؟  گفت: آبریزش بینی دارم!

۶. خانمه گفت: این داروها که نوشتین برای بارداری مشکل نداره؟ گفتم: چند ماهتونه؟  گفت: باید هشت روز دیگه پریود بشم!

۷. پزشک یکی از روستاها طرحش تموم شد و رفت و یه خانم دکتر گذاشتن به جاش که متولد همون روستا بود اما خانم دکتر یه روز اونجا بود و دیگه نرفت. روز بعدش منو فرستادن اونجا، به یکی از پرسنل گفتم: چرا خانم دکتر دیگه نیومد؟  گفت: دیروز کلا سیزده تا مریض داشتیم، خانم دکتر با بیشترشون فامیل دراومد مجبور شد ویزیت نه نفرشونو خودش حساب کنه!

۸. به خانمه گفتم: یه آمپول دگزامتازون براتون مینویسم. گفت: میگن عوارض داره. گفتم: آره اما نه برای یه دونه برای کسی که مرتب بزنه. گفت: خب من هم یه دونه ده سال پیش زدم!

۹. خانمه که بچه پنجاه روزه شو آورده بود گفت: فقط آزیترومایسین بهش میفته بقیه شونو هرچقدر بهش دادم خوب نشده!

۱۰. (۱۸+) به خانمه گفتم: جلوگیری از بارداری هم دارین؟ گفت: آره هر شب که س.ک..س داریم دوتا قرص LD میخورم!

۱۱.  به خانمه گفتم: چربی تون بالاست، باید حداکثر دویست باشه الان چهارصده.  گفت: اون وقت تا چند جا داره که بالاتر بره؟!

۱۲. نسخه خانمه رو که نوشتم یه بسته قرص لووتیروکسین گذاشت روی میز و گفت: از این قرصهای تیروئید هم برام بنویس، قرص کم کاریه ها اشتباه ننویسی!

پ.ن۱: انشاءالله ادامه سفرنامه در پست بعدی.

پ.ن۲: قرار بود توی پست قبل عکس چوروتمه را بگذارم که یادم رفت شرمنده.  این هم عکسش.

پ.ن۳: به پیشنهاد بعضی از دوستان waze رو نصب کردم اما اصلا نتونستم باهاش کار کنم و نهایتا حذفش کردم. بخصوص که با سرچ اسمش شصتادتا اپلیکیشن با اون اسم پیدا شد!

پ.ن۴: عسل بهم میگه: بابا! یه چیزی برای من میخری؟ میگم: چی میخوای بابا؟ میگه: میخوام یه خونه اینجا داشته باشیم یه خونه هم اونجا بخریم که بابابرفی کادو میاره زمستونها بریم اونجا!

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo
<<    1       2       3       4       5       ...       40    >>

Homepage


Checkpagerank.net