خونه!

یکشنبه 2 اردیبهشت‌ماه سال 1397 ساعت 05:23 ب.ظ

سلام 

ممنون از همه دوستان عزیز برای همدردی

چند سال پیش خونه مونو فروختیم تا باتوجه به به دنیا اومدن عسل یه خونه سه خوابه بخریم اما به محض این که اون خونه رو فروختیم یکدفعه خونه گرون شد و از ترس با آخرین سرعت یه خونه دوخوابه دیگه خریدیم که البته به لطف قرض و وام بهتر از خونه قبل بود. اما در طول این چند سال هرازچندگاه تصمیم میگرفتیم بریم سراغ یه خونه سه خوابه که می دیدیم پولمون نمیرسه.

یکی دو ماه پیش بود که ما و یکی از خواهران آنی خونه خواهر دیگه اش مهمون بودیم. بعد از شام بود که متوجه شدم که باجناق گرامی داره آروم در گوش آنی و خواهرش حرف میزنه، کنجکاو شدم که ببینم موضوع چیه؟ چند دقیقه بعد هم باجناق گرامی اومد سراغ من و اون یکی باجناق و گفت: ما تصمیم داشتیم خونه رو عوض کنیم، ظاهرا شما هم همین قصدو دارین، من اول موافقت خانمها رو گرفتم و حالا اومدم سراغ شما، نظرتون چیه که یه زمین بخریم و توش سه طبقه بسازیم؟ ارزون تر هم در میاد.

گفتم: خوبه اما من وقت این که برم دنبال کارهای اداری و بعد هم سر ساختمان و .... ندارم.  گفت: همه کارهاش با خودم!

با چند نفر مشورت کردم و به این نتیجه رسیدم که واقعا ارزون تر میشه ضمن اینکه خیالم از بابت خوب بودن همسایه ها هم راحته. 

کلی گشتیم تا این که یه خونه کلنگی مناسب پیدا کردیم و هرکدوممون یک سوم پولشو دادیم. چند روز بعد هم یه شب نشستیم و رسما طبقه ها رو قرعه کشی کردیم. چند روز پیش هم رفتیم شهرداری و رسما تعهد دادیم که خونه رو تا دو ماه دیگه خراب میکنیم تا بهمون پروانه ساخت بدن. خلاصه که به زودی می افتیم توی بنایی و هزینه ها میره بالا. خدا به خیر کنه. 

پ.ن۱: تقریبا همه پس اندازمو برای پول زمین دادم و بقیه رو هم خوابوندم توی بانک تا بعدا وام بگیرم. اگه قرار باشه ساخت و سازو شروع کنیم باید دعا کنم تا شاید کلی از حق و حقوقمون که از سال پیش از شبکه بهداشت طلبکاریم بهمون بدن وگرنه مجبوریم خونه فعلیمونو بفروشیم و موقتا مستاجر بشیم که اصلا چنین چیزیو دوست ندارم. بعید میدونم امسال از سفرنامه هم خبری باشه!

پ.ن۲: نمیدونم چرا اما بدجور یاد بعضی از سریالهای تلویزیونی مهران مدیری افتادم!

پ.ن۳: انشاالله از پست بعد با خاطرات درخدمتم.

پ.ن۴: عسل میگه: کاش من الان نمیرم! میدونی چرا؟ میگم خدا نکنه تو بمیری، حالا چرا؟ میگه: بعد اگه خدا ازم پرسید: توی دنیا چی یاد گرفتی چی بگم؟ من که هنوز مدرسه هم نمیرم. تازه خود خدا باید بشینه بهم خوندن و نوشتن یاد بده!

برچسب‌ها: اتفاق مهم
del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo

دوباره!

شنبه 25 فروردین‌ماه سال 1397 ساعت 04:39 ب.ظ

سلام 

انشاالله به زودی بعد از اتمام مراسم ختم شوهرعمه گرامی خدمت میرسم

صبح چهارشنبه بدون مشکل قلبی قبلی یه سکته کرد و خلاص

برچسب‌ها: اتفاق مهم
del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo

خاطرات (از نظر خودم) جالب (۱۹۰)

سه‌شنبه 14 فروردین‌ماه سال 1397 ساعت 04:35 ب.ظ

سلام 

۱. داشتم برای یه بچه نسخه می نوشتم که مادرش گفت: صبح ها اصلا صبحانه نمیخوره شما یه چیزی بهش بگین. گفتم: خب چرا صبحانه نمیخوری؟ گفت: چون پنیرهایی که میخرن بدمزه است!

۲. مرده گفت: هر آزمایشی که اینجا هست برام بنویس. بعد پرسید: اینجا آزمایش PT هم دارن؟ گفتم: نه. گفت: توی هیچکدوم از این آزمایشهایی هم که نوشتی معلوم نمیشه؟!

۳. (۱۳+) نسخه خانمه رو که نوشتم گفت: سینه درد هم دارم. گفتم: سرفه هم میکنین؟ گفت: سینه هام درد میکنه نه سینه ام!

۴. مرده با فرم معاینات ادواری کارگران اومد، دیدم توی قسمت مشکل بینایی سمت راستو علامت زده. گفتم: چشم راستتون مشکل داره؟ گفت: اون مال چشمه؟ من فکر کردم مال راست دست یا چپ دست بودنه!

۵. به مرده گفتم: وقتی که به سرتون ضربه خورد بیهوش هم شدین؟ گفت: من بیهوش شده بودم اما اونهایی که اونجا بودن میگفتن حرف هم میزدم!

۶. به پسره گفتم: پاتون چه زمانی درد میگیره؟ گفت: هروقت که با داداشم مچ میندازم!

۷. مرده با ضربه به سر اومده بود گفتم: هیچ دارویی هم خوردین؟ گفت: یه قرص سرماخوردگی خوردم اما خوب نشدم!

۸. مرده گفت: میخوام برای اولین بار دفترچه بیمه بگیرم. گفتم: یه فرم باید از اداره بیمه بگیرین بیارین تا اینجا مهرش کنیم. گفت: حالا که من این همه راه اومدم بی زحمت شما مهرش کنین بعد من میرم فرمشو میگیرم!

۹. خانمه دفترچه بچه شو داد و گفت: براش آزمایش بنویس. دفترچه رو که دادم بهش گفت: حالا براش آزمایش نوشتی؟!

۱۰.مرده گفت: این دوتا قرص یکیه؟ گفتم: بله یکیه. گفت: حالا کدومشون بهتره؟!

۱۱. راننده اداره گفت: قراره فردا صبح من بیام دنبالت، شماره تو اینجا برام بنویس. نوشتم. گفت: حالا بنویس این شماره مال کیه؟!

۱۲. خانمه بچه شو آورده بود و گفت: وقتی خودش دستشو تکون میده یا من دستشو تکون میدم هیچی، اما وقتی که میخوام لباسشو بپوشم گریه میکنه!

پ.ن۱: قابل توجه دوستانی که فرموده بودند من برای تمسخر توی وبلاگ دکتر روژین کامنت گذاشتم. کامنت آبجی خانم محترم ایشون توی پست پیشو ملاحظه بفرمائید!

پ.ن۲: عسل یه عکس از مرد عنکبوتی در حال زدن تار داشت که خیلی هم دوستش داشت. چندروز پیش دادش به  من و گفت: برای تو، من دیگه نمیخوامش. گفتم: چرا؟ گفت: آخه عماد میگه این طور که انگشتهاشو گرفته علامت شیطان پرستیه!

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo

باز هم سال جدید

سه‌شنبه 29 اسفند‌ماه سال 1396 ساعت 04:59 ب.ظ

سلام 

چند ساعت به شروع سال نو باقی مونده و ما همچنان در حال خونه تکونی هستیم. 

سال نود و شش هم مثل سالهای پیش از اون، پر بود از انواع اتفاق های تلخ و شیرین و امیدوارم سال نو اتفاقهای شیرین بیشتری داشته باشه .

توی سفرنامه تبریز نوشتم که یه جفت کفش نو توی نوبت دارم که یه جریان خاص هم داره، اما جالب این که اون کفشها فقط حدود دو ماه دوام آوردند! و سال جدیدو با کفشهای خرید تبریز و کت و شلوار خرید جلفا شروع خواهم کرد .

خلاصه که سال نو مبارک .

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo

خاطرات (از نظر خودم) جالب (۱۸۹)

سه‌شنبه 22 اسفند‌ماه سال 1396 ساعت 04:23 ب.ظ

سلام 

۱. داشتم برای مرده نسخه می نوشتم که گفت: دکتر! من یه چیزی از شما دیدم که هیچوقت یادم نمی ره. گفتم: چی؟ گفت: یه بار اومدم پیشتون، داشتین برام نسخه می نوشتین، اونقدر مریض دیده بودین که وسط نسخه خودکارتون تموم شد یکی دیگه برداشتین!

۲. یکی از خانمهای مجرد پرسنل درمونگاه ناراحت بود. گفتم: چی شده؟ گفت: پدر پسری که دوستش دارم و قرار بود بیان خواستگاری فوت شده. گفتم: خدا رحمتش کنه، حالا حتما خواستگاری کلی عقب میفته. گفت: حالا بالاخره میاد خواستگاری، مسئله اینه که یه کادوی خوب سر سفره عقدو از دست دادم!

۳. (۱۴+) یه پیرزن و پیرمرد حدود هفتاد ساله اومدن توی مطب. گفتم: بفرمائید. خانمه گفت: دیشب میخواستم سوندشو دربیارم، هرچقدر که کشیدمش درنیومد بالاخره قیچیش کردم، حالا انگار یه تکه اش مونده اون تو!

۴. خانمه گفت: تپش قلب دارم و سردرد. گفتم: همیشه تپش قلب دارین؟ گفت: نه، وقتی که استرس دارم. گفتم: سردرد هم وقتی که استرس دارین؟ گفت: نه وقتی عصبانیم!

۵. ساعت دو و نیم صبح از خواب بیدارم کردند. به خانمه گفتم: بفرمائید. گفت: امروز توی خیابون یه تابوت دیدم ترسیدم!

۶. مرده بچه شو آورده بود. بعد از معاینه پرسیدم: وزنش چقدره؟ دارو چی خورده؟ دیگه هیچ ناراحتی نداره؟ و پدره هربار گفت: نمیدونم. بعد گوشیشو درآورد و به خانمش زنگ زد که جواب نداد. گوشیو قطع کرد و گفت: خاک بر سر این مادر کنن که مادری بلد نیست وگرنه الان باید با این بچه میومد اینجا!

۷. نسخه خانمه رو که نوشتم گفت: میشه خودمو وزن کنم؟ گفتم: بفرمائید. رفت روی وزنه و اومد پایین و به همراهش گفت: تو هم بیا خودتو وزن کن، مفته!

۸. به خانمه گفتم: سرفه هم میکنین؟ گفت: نه ولی عطسه می‌کنم.  شوهرش بهش گفت: مگه سرفه و عطسه با هم فرق میکنه؟! خانمه گفت: بله اگه باور نداری از دکتر بپرس!

۹. موقع پیاده شدن از ماشین اداره از راننده پرسیدم: برگشتنم هم با شماست؟ راننده یه نگاه به درمونگاه پر از مریض کرد و گفت: این طور که من میبینم برگشتنت با خداست!

۱۰. خانمه دوتا بچه دوقلوشو با دفترچه هاشون آورده بود. یکیشونو دیدم و دفترچه هارو برداشتم و از خانمه پرسیدم: این بچه تون اسمش چیه؟ گفت: احمدرضا، بعد به صورت بچه دقیق شد و گفت: نه این حمیدرضاست!

۱۱. صورت خانمه کبود شده بود. گفتم: چطور ضربه خورده؟ گفت: شوهرم زده. گفتم: چرا؟ گفت: دیگه عادت کردم هروقت که بچه‌ها شلوغ میکنن منو میزنه!

۱۲. داشتم برای یه بچه نسخه می نوشتم که مادرش گفت: راستی هرروز صبح دلش درد میکنه. بچه گفت: درد نمیکنه من فقط میخوام صبحانه نخورم!

پ.ن۱: سالها از گوشیهای سونی و سونی اریکسون  استفاده کردم اما این گوشی Xperia z3 آخری توی این دو سه سال  اونقدر اذیت کرد و منو کشوند به تعمیرگاه موبایل که گوشیو عوض کردم و به گروه سامسونگیون وارد شدم! توی این چند روز هم که ازش راضیم. البته پولم به موبایل های پرچمدار سامسونگ نرسید و به موبایل های گروه A اکتفا کردم. از فروشنده پرسیدم: الان اگه بخوام این گوشی قبلیو بفروشم چند میخرین؟ گفت: پنجاه شصت هزار تومن!

پ.ن۲: از مهمونی برمیگردیم. عسل دستشو میگذاره روی در جلو ماشین نزدیک محل باز شدن در عقب و وقتی که من در عقب ماشینو باز میکنم دستش می ره لای در و صدای گریه اش بلند میشه. دستشو که در میارم وسط گریه هاش میگه: اشکالی نداره بابا میبخشمت، هنوز هم خیلی دوست دارم!

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo

خاطرات (از نظر خودم) ناجالب (۱۰)

شنبه 5 اسفند‌ماه سال 1396 ساعت 04:47 ب.ظ

پیش نویس:

سلام 

طبق قراری که از مدتها پیش با خودم گذاشتم نمیخوام بیشتر از سه پست خاطرات پشت سر هم بگذارم، برای همین از مدتها پیش یه پست در نظر گرفته بودم که امروز بنویسم اما دیشب یکدفعه متوجه شدم که یکی از نقش آفرینان اصلی این ماجرا یه دختر مجرد با سن بالاست! و پیش خودم گفتم: نوشتن چنین پستی همانا و کلی حرف و حدیث جدید هم همانا!  پس کلی فکر کردم تا یه ماجرای دیگه به یادم اومد. پس اگه زیاد جالب نیست و نگارشش هم مشکل داره شرمنده. اون ماجرا رو هم میگذارم برای یه موقعیت مناسب تر.

اون روز صبح توی یه درمونگاه روستایی بودم،  درمونگاه طبق معمول شلوغ بود و مریضها پشت سر هم می اومدند توی مطب،  بالاخره مریضها تموم شدند و بعد از یه استراحت کوچیک و خوردن یه استکان چایی با بقیه پرسنل سوار ماشین اداره شدیم و به سمت ولایت به راه افتادیم. 

هنوز از روستا خارج نشده بودیم که جلو در یکی از منازل روستا متوجه پارچه های سیاه و سایر علائم عزاداری شدم. عکس یه پسر جوون هم جلو در خونه بود. راننده که اهل همون روستا بود با دیدن عکس سری تکون داد و فاتحه ای فرستاد و بعد هم با زبون محلی چند جمله ای با یکی دیگه از پرسنل صحبت کردند و افسوس خوردند. گفتم: میشناسینش؟ و همین یک کلمه کافی بود تا راننده یه داستان تلخ برام بگه:

چند سال پیش بود، یه روز این پسر سر یه موضوع پیش پا افتاده با یکی از دوستانش دعواش شد، اول به هم فحش دادن، بعد کتک کاری کردن و بالاخره این پسر چاقو درآورد و یه ضربه به دوستش زد، دوستش هم افتاد زمین و چند دقیقه بعد از شدت خونریزی فوت کرد. پسر بیچاره تازه فهمید چه حماقتی کرده، چند دقیقه بعد هم دستگیر شد و رفت زندان. 

سنش هنوز به هجده سال نرسیده بود، پس اعدام نمیشد، دست کم فعلا. خانواده اش تلاششونو برای گرفتن رضایت شروع کردند. بالاخره هرچی باشه هم ولایتی بودند، اون هم توی این روستای کوچیک که همه همدیگه رو میشناسند. اما هر کاری که کردند بی فایده بود. بالاخره هرچه که باشه اونها هم یه جوون از دست داده بودند.

سن این پسر کم کم داشت به هجده سال میرسید و موعد اعدامش نزدیک تر میشد. اول خانواده قاتل، بعد فامیلهاشون، بعد هم ریش سفید های آبادی و گروههایی که برای گرفتن رضایت تلاش میکنند وارد ماجرا شدند تا این که بالاخره خانواده مقتول حرف آخرشونو زدند: رضایت میدیم ولی دیه میخوایم،  اون هم نه دیه قانونی، هشتصد میلیون تومن نقد بدین تا رضایت بدیم.

دیگه نمیدونم میخواستن خونواده این پسر دست از سرشون بردارند یا جدی گفته بودند اما خانواده این پسر تلاششونو برای جمع کردن این پول شروع کردند. هشتصد میلیون تومن پول کمی نیست بخصوص برای یه خونواده فقیر روستایی. تا میتونستن قرض کردند، وام گرفتند، کمک خواستند و..... و سرانجام بعد از چند ماه پول جمع شد. بعد هم طی مراسمی خانواده مقتول پولو گرفتند و رضایت دادند.

پسر داستان ما هم بعد از چند سال از زندان آزاد شد. چند روز توی خونه بود و همه فامیل یکی یکی و چندتا چندتا به دیدنش اومدند. بعد از چند روز پسره اومد و به پدر و مادرش گفت: میدونم که این مدت خیلی اذیت شدین. من هم خیلی اذیت شدم. دیگه از بس توی یه محیط بسته بودم که خسته شدم. با اجازه شما چند روز با دوستانم میریم شیراز استراحت و بعد برمیگردم و میگردم دنبال کار تا یه مقدار از هزینه ای که کردین جبران کنم. پسر سوار ماشین دوستش شد و راه افتاد، اما چند ساعت بعد یکی به خونه شون زنگ زد و خبر از مرگ این پسر به دلیل تصادف داد.......... 

پ.ن۱: پرشین‌بلاگ برای مدتی دچار مشکل شده بود و حالا هم که ظاهرا درست شده نمیتونم توش مطلب بگذارم چون هربار مینویسه دسترسی غیر مجاز به وبلاگ! شماره آی پی شما برای بررسی ثبت خواهد شد. چندبار هم براشون ایمیل فرستادم ولی فایده ای نداشت،  خداییش فکرشو هم نمیکردم اولین وبلاگم به این سرنوشت دچار بشه.

پ.ن۲: عسلو با ماشین میبرم دم کلاس زبانش. موقع پیاده شدن میگه: بابا! از خدا بزرگتر هم هست؟ میگم: نه. میگه: خب من همون قدر دوستت دارم! خداییش تا چند روز حالم خوب بود، حتی با وجود یه مقدار بداخلاقی که عماد داره توی دوران بلوغش نشون میده.

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo

خاطرات (از نظر خودم) جالب (۱۸۸)

شنبه 21 بهمن‌ماه سال 1396 ساعت 03:45 ب.ظ

سلام 

۱. شیفت یه درمونگاه شبانه‌روزی بودم. یکی از راننده های آمبولانس که چند روز به دلیل مرگ خواهرش نیومده بود سر کار اومد، با پیراهن مشکی و ریش بلند از ماشین پیاده شد و بعد یه جعبه شیرینی از روی صندلی ماشین برداشت و اومد توی درمونگاه! بهش گفتم: شیرینی برای چیه؟ گفت: توی همین چند روز بابا شدم!

۲. پیرمرده گفت: اینجا دکتر چشم هست؟ گفتم: نه،  گفت: پس چرا به دوست من گفتن باید برای جراحی چشم حتما بری شهر؟! 

۳. داشتم مریض میدیدم که گفتند تلفن کارت داره، گوشیو برداشتم و گفتم: بفرمایید یه خانم گفت: شرمنده آقای دکتر!  الان یه نفر به اسم....  میاد پیشتون بی زحمت ازش بپرسین سوییچ ماشین من پیشش نمونده؟! (آخرش هم نیومد!)

۴. (۱۳+) مریضها تموم شده بودند، نشسته بودم توی مطب که خانم مسئول داروخونه که یه دختر مجرد با سن بالا بود بی مقدمه اومد توی مطب،  گوشی تلفنو برداشت و گذاشتش روی بلندگو، بعد شماره خودشو گرفت و گفت: دکتر ببین چه آهنگ پیشواز قشنگی دارم! بعد هم گوشیو گذاشت و گفت: حالا شماره مو ذخیره نکنی مزاحمم بشی! و رفت بیرون! 

۵. نتیجه آزمایش خانمه رو نگاه کردم و گفتم: فقط تیروئیدتون یه کم مشکل داره. گفت: تیروئید چیه؟ گفتم: یه غده است جلو گردن. با وحشت گفت: پس من غده دارم؟! 

۶. خانمه گفت: بی زحمت دفترچه مو مهر کنین برم پیش متخصص آخه نه که دکترهای اینجا ناواردند! 

۷. دو نفر زیر بغل یه پسر مستو گرفته بودند و آوردنش توی مطب. پسره منو که دید با همون لحن مستانه خودش گفت: این همون کسیه که قراره یه روز منو بکشه!

۸. مرده گفت: شربت و کپسول برای من فایده نداره آمپول بنویس، بعد که نوشتم گفت: حالا آمپول به درد من میخوره؟!

۹. به مرده گفتم: از کی این طور شدین؟ گفت: سردردم یا خشکی دستم؟ گفتم: هردو گفت: هردوشون خیلی وقته! 

۱۰. یه لشکر مریض پشت در مطب توی نوبت بودند. مرده گفت: خب یه زن بره تو بعد یه مرد. خانمه گفت: زنها بیشتر از مردها هستن این طور نمیشه. مرده گفت: آخه یه بار که شما می آیید به اندازه صدبار ماست! 

۱۱. خانمه گفت: سی تا از این قرصها برای دو ماه برام بنویس،  روزی یکی میخورم! 

۱۲. شیفت شب یه درمونگاه شبانه‌روزی بودم و قرار شد تا ظهر همون جا بمونم. یکی از پرسنل گفت: خانم دکتر.....  که عصر شیفته زنگ زد و گفت چون دکتر از دیشب اینجاست و خسته شده زودتر میام. کلی منتظر شدم و نهایتا پنج دقیقه مونده به پایان شیفت اومد و گفت: دکتر پنج دقیقه زودتر اومدم چون خسته بودین!

پ.ن۱: از بس خبر بازگشت وبلاگ نویسهای قدیمیو نوشتم و فقط یه پست گذاشتن و باز ناپدید شدن توی پست قبلی جرات نکردم خبر بازگشت پزشک طرحی گرامیو بنویسم. امیدوارم ایشون دیگه ناپدید نشن!

پ.ن۲: بیشتر شبها برای عسل قصه میگم، یه شب که خیلی دیر شده بود و دیگه حال قصه گفتنو نداشتم خودمو به خواب زدم. عسل چند بار صدام کرد و وقتی دید فایده نداره یکدفعه فریاد زد «قوقولی قوقول»!

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo

خاطرات (از نظر خودم) جالب (۱۸۷)

جمعه 6 بهمن‌ماه سال 1396 ساعت 01:44 ب.ظ

سلام 

۱. به پیرزنه گفتم: این قرصهارو روزی چند بار میخورین؟ گفت: این یکیو هر دوازده ساعت اون یکیو یکی صبح یکی شب!

۲. خانمه اومد توی مطب و گفت: من خواهر دکتر.... (یه معاون سابق وزیر اهل اون روستا) هستم. گفتم: به سلامتی! آقای دکتر الان چکار میکنن؟ گفت: تهران طبابت میکنن. بعد آروم گفت: کلی هم میوه وارد میکنه!

۳. برای یه بچه آمپول نوشتم و او هم شروع کرد به گریه کردن. پدرش گفت: بله، اون موقع که بهت میگفتم اگه شیطونی کنی دکتر برات آمپول مینویسه الانو میگفتم!

۴. خانمه مادرشو آورده بود و گفت: دست و پای سمت چپش درد میکنه،  پارسال هم که قلبش درد گرفته بود اون هم سمت چپ بود! 

۵. پیرزنه گفت: دفترچه مو مهر کن برم پیش متخصص. گفتم: پیش کدوم دکتر میرین؟  گفت: دامپزشکی! گفتم: دامپزشکی؟  گفت: همون دکتره که سه راه دامپزشکی مطب داره دیگه! 

۶. برای یه بچه نسخه مینوشتم مادرش گفت: من چند تا قرص سرماخوردگی بزرگسالان هم میخوام، بیزحمت توی دفترچه بچه ام بنویسین. بعد که نوشتم گفت: حالا خودم هم نسخه میخوام و دفترچه خودشو هم گذاشت روی میز! (توضیح: نوشتن قرص سرماخوردگی بزرگسالان توی دفترچه یه آدم بالغ واقعا منطقی تره)

۷. خانمه گفت: سرم نمیخوام، هروقت سرم میزنم یبوست میگیرم!

۸. اول صبح برای یه مریض نسخه نوشتم، پزشک شیفت عصر از نظر ظاهری به من شبیه بود. مریضه در آخرین لحظات شیفتم دوباره اومد و گفت: گفتم بعدازظهر بیام تا خودت باشی، اون دکتر صبحیه که خوب نبود! 

۹. مرده گفت: سردرد گرفتم. گفتم: امروز عصبی نشدین؟  گفت: امروز تنها روزی بود که عصبی نشدم!

۱۰. به پیرزنه گفتم: دفترچه تون تموم شده برین عوضش کنین و بیایین. گفت: من که دیگه حال راه رفتن ندارم، همین جا میشینم خودت یه سر برو عوضش کن و بیا!

۱۱. اول صبح که رسیدم به درمونگاه فقط مامای جوون و طرحی مرکز پیش از من رسیده بود، با هم سلام و علیک کردیم و رفتم توی مطب. یکی دو دقیقه بعد ماما یکدفعه از اتاقش اومد بیرون و تلویزیون داخل سالنو روشن کرد و صداشو حسابی بلند کرد و برگشت توی اتاقش و در اتاقو بست!

۱۲. بچه به محض ورود به مطب و دیدن من شروع کرد به گریه کردن. پدرش گفت: گریه نکنی دکتر ناراحت میشه ها، عینکشو ببین، معلومه از اون ترسناک هاست!

پ.ن۱: معمولا آخر مریضها خاطرات اون روزو مینوشتم، اما چند هفته است که اگه فورا ننویسم فراموششون میکنم! انگار آلزایمر داره اثرشو شروع میکنه!

پ.ن۲: دو اتفاق مهم در روزهای اخیر:

پر کردن اولین دندان عسل و ورود عماد به جمع عینکی ها! البته عسل دو تا دندون خراب دیگه هم داره که دندون پزشک گفت لازم نیست کاری براشون بکنیم چون درد ندارن و خودشون میفتن.

عسل نوشت: عسل داره یه کارتون میبینه که توش ملکه زنبورهای عسل داره براشون صحبت میکنه. ازم میپرسه: زنبورها پادشاه ندارن؟ میگم: نه ملکه دارن. میگه: پس کی بهشون میگه حمله کنییید؟!

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo

خاطرات (از نظر خودم) جالب (۱۸۶)

دوشنبه 18 دی‌ماه سال 1396 ساعت 02:09 ب.ظ

سلام 

۱. پیرزنه گفت: دفترچه ام تموم شده میخوام برم شهر عوضش کنم مهرش کن و یه دارو هم میخوام توش بنویس! 

۲. خانمه گفت: میخوام بچه مو از شیر بگیرم اما غذا هم نمیخوره، میشه شیر خشک بهش بدم؟!

۳. داشتم توی یه درمونگاه روستایی مریض میدیدم که خانمه اومد توی مطب و گفت: یه مریض بدحال توی خونه دارم،  میشه بیایین ببینینش؟ گفتم: باید صبر کنین تا مریضهای اینجا تموم بشن. بعد از اتمام مریضها رفتم خونه شون و برای یه پیرزن بدحال منتظر مرگ نسخه نوشتم. خانمه اومد جلو و در گوشم گفت: دکتر پاهاشو ببینین، زانوهاش خم شده خشک شدن، وقتی مرد چطور بگذاریمش توی قبر؟!

۴. (۱۶+) خانمه گفت: برای شوهرم یه دارو مینویسین؟ وقتی یه کاری میکنیم اونقدر بو میده که همه میفهمن چکار کردیم!

۵. (۱۴+) برای یه زن جوون نوار قلب نوشتم، چند دقیقه بعد خانم مسئول تزریقات با فریاد خانم مسئول داروخونه رو صدا کرد و گفت: خانم......  میایی از این خانم نوار قلب بگیری؟ فامیلمونه روش نمیشه من س..ه هاشو ببینم!

۶. پیرزنه گفت: من ناراحتی معده دارم، هروقت که غذا میخورم خوابم میگیره!

۷. به مرده گفتم: بچه تون آمپول میزنه؟  گفت: نه تا حالا یادش ندادیم!

۸. برای یه خانم متولد ۱۳۱۸ پنی سیلین نوشتم. مسئول تزریقات اومد و گفت: این خانمه که براش آمپول نوشتین میگه من یادم نمیاد قبلا پنی سیلین زدم یا نه تستش کنم؟ گفتم: بعیده که تا حالا نزده باشه اما باشه تست کنین. چند دقیقه بعد برگشت و گفت: دکتر! با همون تست هم حساسیت داد بیایین! 

۹. توی راه یه درمونگاه روستایی بودیم، راننده آهنگ گذاشته بود و یه خانم دکتر دندون پزشک هم که عقب ماشین نشسته بود با هدفون از گوشیش آهنگ گوش میداد. راننده به خانم دکتر گفت: شما چی گوش میدین خانم دکتر؟ خانم دکتر هدفونشو درآورد و صدای موبایلشو زیاد کرد، دو آهنگ گوش کردیم و بعد همه مون به جز خانم دکتر شروع کردیم به خندیدن، چون دقیقا همون دو آهنگی بودند که در چند دقیقه گذشته از پخش صوت ماشین هم شنیده بودیم! (اولی آهنگ حامد همایون: های من های های... بعدی هم از سامی بیگی: من یه دیوونه ام....) 

۱۰.(۱۳+) دختره با درد شکم موقع پریود اومده بود. گفتم: از کی پریود شدین؟ گفت: از سوم راهنمایی! 

۱۱. چوب آبسلانگو گذاشتم روی زبون بچه و گلوشو معاینه کردم. وقتی چوبو برداشتم به همراهش گفت: این چوبهارو از پاپیروس درست میکنن میدونستی؟!

۱۲. آخر یه شیفت به شدت شلوغ بود،  گلوی بچه رو که نگاه کردم حالشو نداشتم پامو بگذارم روی پدال پایین سطل زباله، درشو با دست باز کردم و چوبو انداختم توی سطل. نسخه بچه رو که نوشتم با مادرش از مطب رفتند بیرون اما چند ثانیه بعد بچه برگشت توی مطب و آروم دم گوشم گفت: ببین عمو! اگه پاتو بگذاری روی اون، در سطل باز میشه!

پ.ن۱: پنجشنبه گذشته مراسم چهلم برادر آنی برگزار شد.

پ.ن۲: توی این چند هفته کلی خاطرات داشتم که حال و حوصله یادداشت کردنشونو نداشتم،  ذخیره خاطراتم کلی اومد پایین!  به یاری سبز همولایتی ها امیدوارم! 

پ.ن۳: عسل توی پیش دبستانی یکی یکی در حال آموزش حروف الفباست، ضمن اینکه معلمشون به همه بچه‌ها نوشتن اسم خودشونو هم یاد داده. یه روز دفترچه عسلو برداشتم و دیدم بالای یکی از صفحه ها در سمت راست نوشته بابا و سمت چپ نوشته عسل. گفتم: اینهارو چرا اینجا نوشتی؟ گفت: اسم خوبهای خونه رو این طرف نوشتم و اسم بدهارو اون طرف. گفتم: حالا چرا اسم خودتو توی بدها نوشتی؟ گفت: آخه اون روز که اینهارو نوشتم به عماد فحش داده بودم!

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo

انتظار

دوشنبه 4 دی‌ماه سال 1396 ساعت 10:22 ب.ظ

سلام 

اولا لازمه که از همه دوستان بزرگوار که اینجا یا از طریق روشهای دیگه به من و آنی تسلیت گفتند سپاسگزاری کنم. به هرحال جز صبر چاره ای نیست ولی زندگی همچنان ادامه خواهد داشت.

این پستو گذاشته بودم تا بعد از سه پست خاطرات بگذارم اما ظاهراً برعکس شد!

چند سالی میشد که منتظر بودیم، منتظر یه روز خاص، تا شاید بتونیم کمی از زحمات پدر و مادرمونو جبران کنیم. به هرحال کم چیزی نیست که دو نفر نه یک سال و دو سال، که پنجاه سال تمام با هم زندگی کنند. اون هم وقتی که آدم بعضی از زندگی های این روزهارو میبینه که دونفر یه روزه عاشق میشن و یه روزه فارغ! 

برادر کوچکترم که میگفت باید سالن اجاره کنیم و لباس عروس بگیریم و بعد سورپرایزشون کنیم، اما من موافق نبودم. چون اخلاق پدر بزرگوارو میدونستم. عملا غیرممکن بود که از ماجرا باخبر بشه و پا توی چنین مراسمی بگذاره. بخصوص که چنین کاری تا به حال نه تنها توی فامیل که توی ولایت هم سابقه نداشت،  و پدر من هم کسی نیست که قدمی برخلاف آداب و رسوم برداره.

نهایتا به این نتیجه رسیدیم که توی خونه شون جمع بشیم و براشون کادو ببریم، اما بعد دیدیم که این میشه همون برنامه هرسال! پس تصمیم گرفتیم که بی خبر از خودشون فامیلو هم خبر کنیم.

اما مگه میشه آدم فامیلو خونه یه نفر دعوت کنه، اون هم بدون اطلاع خودشون؟

امسال وقتی تقویم سال جدیدو برای اولین بار گرفتم توی دستم، اول یه نگاه به روز سالگرد ازدواج کردم. روز پنجشنبه بود، خوبه، اوه اوه تعطیل هم هست، چه عالی، ببینم مناسبتش چیه؟... و اینجا بود که حسابی توی ذوقم خورد! فکرشو بکن آدم همه رو دعوت کنه، یا حتی سالن بگیره و دادار دودور راه بندازه، اون هم درست روز اربعین! 

چند روز بعد وقتی با برادران گرامی روبرو شدم درباره این موضوع با هم صحبت کردیم و بالاخره قرار شد برنامه رو (که هنوز هم مطمئن نبودیم چطور قراره برگزار بشه) یک هفته به تاخیر بندازیم.

کلی درباره کادوها هم با هم صحبت کردیم، که جدا جدا بگیریم یا پول روی هم بگذاریم و یه چیز حسابی بخریم؟ و بالاخره قرار شد پولهارو روی هم بگذاریم. 

بالاخره روز سالگرد ازدواج فرارسید، اما من که میدونستم قراره برنامه هفته بعد برگزار بشه احساس خاصی نداشتم. توی خونه بودم که برادرم زنگ زد و گفت: ظاهرا چند نفر از فامیل برای برگزاری سالگرد ازدواج رفتن خونه بابا اینها! گفتن ما هم بریم! 

برنامه کلا به هم ریخت،  فامیلی که هیچ سالی توی این برنامه شرکت نمیکردند یکدفعه تصمیم گرفته بودند برای پنجاهمین سالگرد خودشونو برسونن. خداییش تعجب کردم که چطور این تاریخ یادشون مونده بود؟! 

هول هولکی آماده شدیم که یکدفعه به یاد کادو افتادیم، طبیعتا روز اربعین مغازه خاصی باز نبود، پس مجبور شدم پولی که برای خرید کادو در نظر گرفته بودم توی یه پاکت بگذارم و با خودمون ببریم. 

اون شب در جمع فامیل خوش گذشت، اما یه بار دیگه هم به من ثابت شد که غیرممکنه یه چیزی رو برنامه ریزی کنم و راحت انجام بشه! 

پ.ن۱: مورد دیگه ای به جز خاطرات برای پست بعدی به ذهنم نمیرسه، اگه مورد دیگه ای پیش اومد که مینویسم وگرنه پست بعدی خاطرات خواهد بود و احتمالا بعد از مراسم چهلم برادر آنی نوشته خواهد شد. 

پ.ن۲: روز جمعه ساعت چهار و نیم بعدازظهر توی درمونگاه شبانه‌روزی نشستم توی مطب و ساعت حدود دوازده و بیست دقیقه شب تونستم بلند شم و برم سراغ شام! فکر کنم این هم یه نوع رکورد باشه.

پ.ن۳: روز مرگ برادر آنی عسل هم تب کرده بود و برای همین نرفته بود پیش دبستانی و بردمش خونه مادرم. وقتی رفتم دنبالش گفت بابا! دردی چیه؟ گفتم نمیدونم چطور؟ گفت آخه وقتی به مامان بزرگ خبرو دادم (!) گفت پس دیگه دردی نمیکشه!

برچسب‌ها: اتفاق مهم
del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo
<<    1       2       3       4       5       ...       40    >>

Homepage


Checkpagerank.net