X
تبلیغات
رایتل

خاطرات (از نظر خودم) جالب (۱۷۰)

جمعه 14 آبان‌ماه سال 1395 ساعت 03:02 ب.ظ

سلام 

طبق روال همیشگی این وبلاگ بیشتر از سه پست غیرخاطرات پشت سر هم نمیگذارم. بقیه سفرنامه هم برای پست بعدی. 

۱. دفترچه خانمه رو برای متخصص مهر کردم. چند دقیقه بعد مرده اومد و گفت دفترچه خانممو هم مهر کن میخواد بره پیش رفیقش! 

۲. چند نفر پیرزنه رو آوردند و یکیشون گفت گاهی بیهوش میشه، وقتی هم که بیهوش میشه دیگه چیزی نمیفهمه! 

۳. به پیرمرده گفتم چه نوع قرصی میخورین؟  گفت من فکر میکردم تو دکتری خودت میفهمی!

۴. نسخه بچه رو که نوشتم مادرش گفت چندتا قرص آهن هم براش بنویس تا دندوناش سفید بشه!

۵. به مرده گفتم آمپول میزنین؟ گفت اینجا پنی سیلین تست میکنن؟ دفعه پیش که تست کردن حساسیت داشتم!

۶. خانمه جواب آزمایششو آورد و گفت بالای آزمایش منو نوشته خردسال!  حالا ایرادی نداره؟! 

۷. نسخه خانمه رو که نوشتم از مطب رفت بیرون و گفت این دیگه چه دکتریه؟ اصلا نپرسید چند کیلویی؟!

۸. فشار دختره رو گرفتم و به مادرش گفتم همیشه فشارش چند بود؟  گفت آقای دکتر این مجرده!

۹. پیرزنه گفت این دو نوع قرصو برام بنویس. گفتم اینها که هر دو شون یکین گفت میدونم یکیشونو پیدا نکردم از اون یکی دوتا آوردم!

۱۰. به خانمه گفتم بچه تون آبریزش بینی هم داره؟ گفت نه فقط گاهی یه فرت فرتی میکنه!

۱۱.  مرده گفت اسهال و استفراغ دارم. نوشتن نسخه رو که شروع کردم گفت قرص استفراغ ننویس از صبح دیگه استفراغ نکردم. قرص اسهال هم ننویس من معمولا یبوست دارم!

۱۲. به مرده گفتم آمپول میزنین؟  گفت نه یه بار آمپول زدم جاش رو پشتم موند!

پ.ن۱: پست پیش این همه طولانی بود اما بیشتر کامنتهاش فقط مال آخرین کلمه اون بود!

پ.ن۲: هفته پیش فهمیدم اگه ماشینی دنده عقب حرکت کنه و بخوره به یه ماشین دیگه مقصره تازه ممکنه مجبور بشه افت قیمت اون ماشینو هم بده! فکر کنم چون توی تصادف اون سالمون افت قیمت نگرفتم خدا دستمزدمو داد! (دوستان قدیمی تر حتما یادشون هست)

پ.ن۳: میریم خارج از شهر، عسلو میگذارم روی زمین که میگه منو بغل کن، اینجا پر از مورچه است!  میگم مورچه که ترس نداره الان مورچه ها دارن از تو میترسن، چند لحظه بعد عسل منو صدا میکنه و میگه: منو بغل کن!  این یکی از من نمیترسه داره مستقیم میاد طرف من!

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo

سفر به دیار مهمت (۲)

جمعه 30 مهر‌ماه سال 1395 ساعت 11:53 ق.ظ

سلام

سرانجام به فرودگاه ازمیر رسیدیم. یه سکه یه لیری داخل دستگاه انداختیم تا بتونیم یه چرخ دستی برداریم. برخلاف فرودگاه استانبول که سکه رو به زنجیر بین چرخ دستی ها وارد میکردیم و بعدا میشد با وصل کردن دوباره چرخ دستی ها به هم سکه رو پس گرفت.

سوار تاکسی شدیم که راننده اون دوست آقای صاحبخونه بود. آقای صاحبخونه بهمون گفت طبق قانون فقط تاکسی های مخصوص فرودگاه حق دارند از فرودگاه مسافر به بیرون ببرند پس اگه پلیس دم در باشه باید پیاده بشین و صدمتری پیاده‌روی کنین بعد از ایست و بازرسی دوباره سوار بشین اما خوشبختانه این اتفاق نیفتاد. به آقای صاحبخونه گفتم: «حالا کجا باید بریم؟» گفت: «مانیسا».

از داخل شهر ازمیر گذشتیم. از دور دو برج بلند و شبیه به هم داخل شهر مشخص بود که معماری خاصی داشتند و به گفته آقای صاحبخونه پر از نمایندگی برندهای مطرح پوشاک بودند و قرار شد یه روز بریم اونجا که البته هیچوقت هم نرفتیم!

از شهر ازمیر که خارج شدیم به تابلوی مانیسا بیست و هفت کیلومتر رسیدیم. راستش من منتظر رسیدن به یه شهر کوچیک بودم و فکر میکردم چطور اونجا این چندروزو بگذرونم؟ اما برخلاف تصور من وارد یه شهر سیصد و پنجاه هزار نفری شدیم (بر اساس تابلوی اول شهر) که بعدا فهمیدم خودش مرکز یه استان هم هست. به خونه آقای صاحبخونه رسیدیم، یه آپارتمان پنجاه متری و یه خوابه. ساعت حدود دوازده شب بود که رسیدیم. ضمن اینکه هم توی هواپیمای استانبول شام خورده بودیم و هم توی پرواز استانبول به ازمیر! پس بعد از سلام و احوال پرسی با خانم صاحبخونه و یه صحبت کوتاه خوابیدیم. آنی و عسل و خانم صاحبخونه توی اتاق خواب، من و عماد روی یه کاناپه و آقای صاحبخونه و پسرش روی یه کاناپه دیگه توی هال.

سه‌شنبه بیست و سوم شهریور نود و پنج:

حوالی ظهر بود که از خواب بیدار شدیم. بعد از خوردن غذا شروع به بررسی این مسئله کردیم که امروز چکار کنیم؟ آقای صاحبخونه نظرش این بود که با اتوبوس بریم ازمیر. بعد هم گفت: «من چون ماشین ندارم و دنبال رفتن به کانادا هم هستیم هیچوقت دنبال گرفتن گواهینامه رانندگی ترکیه نرفتم، وگرنه یه ماشین کرایه میکردیم کلی هم به صرفه بود. یکدفعه یادم اومد من از روی احتیاط پیش از سفر گواهینامه مو بین‌المللی کردم. وقتی این موضوعو به آقای صاحبخونه گفتم گل از گلش شکفت و گفت: «پس راه بیفت بریم!»

چون برای عید قربان چهار روز تعطیل بود تقریبا هیچ ماشینی برای کرایه باقی نمونده بود. بالاخره قسمت ما یه ماشین fiat punto بود مدل ۲۰۱۴. (البته این ماشین همون ماشین خودمون نیست. مشابهشه که فقط برای گذاشتن توی این وبلاگ ازش عکس گرفتم)

ماشینو به ازای صد لیر برای هرروز کرایه کردیم. آقای صاحبخونه گفت چون ماشین کم بود گرون تر حساب کرد. صاحب ماشین درواقع صاحب یه آژانس مسافرتی بود که بهمون سفارش کرد اگه پلیس ازمون پرسید بگیم ماشینو از دوستمون امانت گرفتیم چون قانونا اجازه کرایه دادن ماشین نداره!

ماشینو که گرفتیم چراغ بنزینش روشن بود پس اول رفتیم سراغ پمپ بنزین. از کنار یه پمپ بنزین گذشتیم اما آقای صاحبخونه که پشت فرمان بود وارد اون نشد. علتو که پرسیدم گفت: «اگه با ماشین کثیف بریم توی جاده جریمه میشیم یه پمپ بنزین دیگه اون جلو هست که کارواش هم داره. 

توی ترکیه هر شرکت نفتی پمپ بنزین های مخصوص به خودشو داره که قیمت بنزین هاشون هم کمی با هم فرق دارند. قیمت هرلیتر بنزین کمی بیشتر از چهار لیر بود و قیمت هر لیر حدود هزار و دویست تومن. بعد از زدن بنزین داخل کارواش ایستادیم و آقای صاحبخونه چند سکه داخل دستگاه انداخت. اما من و پسر آقای صاحبخونه داخل ماشین نشستیم و چرخش اون استوانه‌ های رنگارنگ و بعد وزش باد گرمو به ماشین تماشا کردیم.

برگشتیم خونه، گرچه کمی دیروقت بود تصمیم گرفتیم بریم ازمیر. این بار من پشت فرمان ماشین نشستم. چند دقیقه اول واقعا با ترس و لرز می رفتم تا جایی که آقای صاحبخونه گفت: «میخوای من بشینم پشت ماشین تو نزدیک پلیس راهو بشینی؟!» اما بعد از چند دقیقه ترسم ریخت و خیلی راحت تر میروندم. کل مسیر کوهستانی بود و کوهها پر از درخت. جاده استاندارد و رانندگی قانونمند سایر رانندگان باعث شد اولین رانندگی در خارج از کشور به خیر بگذره.

هرچند اون ماشین برای دو خانواده کمی کوچیک بود. رفتیم داخل ازمیر و کمی چرخیدیم. بعد هم رفتیم کنار ساحل و اطراف برج ساعت. جایی که به گفته آقای صاحبخونه بعد از کودتای اخیر محل تجمع موافقان دولت بوده. آقای صاحبخونه گفت: «یه بار که مردم اینجا جمع بودند برای انجام کاری از اینجا رد میشدم، یه پلیس ازم شماره موبایلمو پرسید و چند روز بعد یه sms برام اومد که توش نوشته بود به دلیل حمایت از دولت قانونی یک ماه اینترنت رایگان به گوشی شما تعلق میگیرد!»

بعد هم برگشتیم مانیسا و خونه آقای صاحبخونه و بعد از کلی بحث به این نتیجه رسیدیم که حالا که ماشین داریم به یه جای توریستی بریم و در نهایت سفر به کوش آداسی تصویب شد و بعد هم خوابیدیم.

چهارشنبه بیست و چهارم شهریور نود و پنج 

قرار بود صبح زود از خواب بیدار بشیم و راه بیفتیم ولی تا اومدیم راه بیفتیم نزدیک ظهر شد. اول رفتیم به یه مغازه و برای صبحانه «بورک» خوردیم که شامل یه نوع نان مخصوص بود که با چیزهای مختلف از سبزیجات تا گوشت داخلشو پر میکردند. (خدا گوزل رو رحمت کنه!) بعد هم راه افتادیم. داخل ازمیر که شدیم یه لحظه راهو گم کردیم، آقای صاحبخونه از راننده یه اتوبوس راهو پرسید و اون هم گفت: «دنبال من بیایید» و ما هم دنبالش رفتیم و یکدفعه رسیدیم به ترمینال اتوبوسها و دم در جلومونو گرفتند!

دوباره به جاده اصلی برگشتیم و بالاخره راهو پیدا کردیم. بیشتر از دویست کیلومتر رانندگی کردیم و توی راه برای دومین بار بیست لیتر بنزین زدیم. 

توی راه (و همین طور توی راه برگشت) یه باجه اخذ عوارض هم بود که هر دو بار کسی داخلش نبود و بدون پرداخت پول عبور کردیم.

بعد از چند ساعت رانندگی و گذشتن از شهر سلجوق به کوش آداسی رسیدیم. به زحمت یه جای پارک پیدا کردم و بعد آقا و خانم صاحبخونه رفتند توی هتل های اون اطراف دنبال اتاق و بقیه ما هم رفتیم کنار ساحل. یه پارک کوچیک اونجا بود که عسلو بردم بازی. نکته جالب این که این پارک دقیقا مشابه پارک هایی بود که بعدا توی ازمیر و مانیسا دیدم. عسل هم که بعد از چند دقیقه بازی با بچه‌های ترک هم صحبت شده بود و هرکدوم با زبان خودشون با هم حرف می زدند!

رفتم و از مغازه ای که اونجا بود چندتا بستنی قیفی گرفتم دونه ای سه لیر. وقتی پسر آقای صاحبخونه متوجه شد گفت: «چرا به من نگفتین برم بگیرم؟» گفتم: «مگه فرق میکنه؟» رفت دم همون مغازه و به ترکی پرسید: «بستنی قیفی چنده؟» صاحب مغازه هم گفت: «دو لیر»! بعدا فهمیدیم که اونجا قیمت همه چیز برای خارجی ها بیشتره پس همه خریدهارو گذاشتیم به عهده آقا و خانم صاحبخونه.

بعد از یکی دو ساعت آقای صاحبخونه صدامون کرد و رفتیم پیشش که گفت :«بالاخره یه هتل خوب پیدا کردیم».

بعد هم دنبالش رفتیم داخل هتل کاروانسرا که ظاهرا یه کاروانسرای ساخت قرن هفدهم میلادی بود که بازسازی شده بود. خانم صاحبخونه همچنان درحال چونه زدن با صاحب (بعدا فهمیدیم) قزاقستانی هتل بود و چند دقیقه بعد گفت: «چون امسال به دلیل مشکلات سیاسی مسافر کم شده تونستم کلی ازش تخفیف بگیرم، شبی چهارصد لیرو رسوندم به شبی صد و پنجاه لیر»!

هتل چیزی شبیه یه قلعه بود که هرشب توی حیاطش موسیقی زنده اجرا میشد. از دو طرف حیاط دو راه پله به طبقه بالا میرفت که اتاق ها اونجا بودند. یکی از راه پله‌ها شامل پله‌های کوتاه تری بود که میگفتند در قدیم راه پله مخصوص خانمها بوده. هر اتاق علاوه بر شماره یه اسم تاریخی هم داشت و اسم اتاق ما ahi بود که آقا و خانم صاحبخونه هم نفهمیدند یعنی چی؟  از هر اتاق بخشی رو گرفته بودند و توش دستشویی و حمام ساخته بودند. متاسفانه وای فای توی اتاقها ضعیف بود و برای کار با اینترنت باید یا روی صندلی های توی راهرو مینشستیم یا در اتاقو باز میگذاشتیم!

برای ناهار بیرون رفتیم. داخل کوچه پشت هتل یه رستوران پیدا کردیم و پشت یه میز بزرگ که بیرون از مغازه گذاشته شده بود نشستیم. به محض نشستن ما سر و کله چند گربه هم پیدا شد. آقای صاحبخونه منوی غذا رو داد دست من و آنی و گفت: «چی میخورین؟» گفتم: «ما که از این غذاها سردرنمیاریم خودتون یه چیزی انتخاب کنید». بالاخره کباب اسکندر سفارش دادیم که شامل تکه های گوشت همراه با تکه های نون چرب و ماست بود. کلی از غذای بچه‌ها هم سهم گربه ها شد!

بعد از ناهار برگشتیم هتل، یه استراحت کوچیک کردیم و آماده شدیم برای رفتن به یه جای خوب (به گفته آقای صاحبخونه) سوار ماشین شدیم و راه افتادیم تا به منطقه ای رسیدیم که اسم جالبی داشت: جدّه! دم یه ساحل ایستادیم و میخواستیم وارد بشیم که یه نفر جلومونو گرفت و شروع کرد به ترکی حرف زدن. آقای صاحبخونه باهاش حرف زد و بعد با تعجب به ما گفت: «اینجا رو هم پولی کردن!» بالاخره وارد شدیم. بعدا فهمیدیم که قبلا اونجا ورودیه نداشته و فقط کسانی که وارد بخش دیسکو میشدند باید پول میدادند. ما هم که اهل دیسکو رفتن نبودیم و فقط حظّ بصری بردیم! بعد هم رفتیم توی آب که اصلا خوشم نیومد چون همه جا زیر پامون پر از سنگ بود. چند ساعت اونجا بودیم و با تاریک شدن هوا برگشتیم هتل.

پ.ن۱: یادتونه شب عید نوروز منتظر یه خبر خوب بودم که بهم نرسید؟ بالاخره اون خبر بهم رسید و کلی ذوق کردم گرچه اگه همون موقع بهم میرسید خیلی بهتر بود اما حالا هم خوب شد! 

پ.ن۲: بالاخره یکی از دو وامی که برای خرید این خونه گرفته بودم تمام شد. از این به بعد در هر ماه ۵۵۷۰۰۰ تومن کمتر هزینه میکنیم هورااا! 

پ.ن۳: فیلم فروشنده را دیدم. قشنگ بود،  اما به نظر من (که شاید اشتباه باشه) به پای فیلم های قبلی اصغر فرهادی نمیرسه. راستش شک دارم که مثل سینما رفتن های قبلی یه پست براش بگذارم یا نه؟  

پ.ن۴: چندتا از عکسهایی که توی این پست و پست بعد میبینیدو حجمشونو کوچیک کردم اما بقیه شونو حالشو نداشتم! اگه حجمشون زیاده و برای دیدنشون اذیت میشین شرمنده.

پ.ن ۵: عسل از خواب بیدار میشه و به آنی میگه: «خواب دیدم مامان شده بودم و یه بچه داشتم» به شوخی میگم: «فامیل بچه ات چی بود؟» میگه: «اعدام زادگان»!

برچسب‌ها: سفرنامه
del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo

سفر به دیار مهمت (۱)

یکشنبه 18 مهر‌ماه سال 1395 ساعت 04:54 ب.ظ

سلام

اولا ممنون برای این که در کامنتهای خودتون در پست پیش نظرات خودتونو آزادانه و با احترام بیان کردید. گرچه نظرات با هم متفاوت بود و گاهی لحن سخنان کمی تند میشد اما خبری از ناسزا و...  نبود و من ناچار نشدم که هیچ کامنتیو حذف کنم.

بگذریم، همون طور که بیشتر شما خبر دارید قرار بود اواخر مرداد ماه به سفر بریم اما از اون جا که غیرممکنه من بخوام کاری بکنم و راحت انجام بشه توی ترکیه اوضاع به هم ریخت و سفر ما به اواخر شهریور ماه موکول شد.

اول رفتم سراغ بلیت مستقیم برای ازمیر که گفتند همه شون چارتر و مال تورهای ازمیره و نهایتا ناچار شدم بلیت باتوقف بخرم. اگه از اول خودم بلیت میخریدم این سفر به اولین سفری تبدیل میشد که بدون دخالت یه آژانس خودم همه کارشو کردم اما قسمت نشد! نهایتا یه بلیت برای استانبول گرفتم که اون هم یک دفعه قیمتش رفت بالا! و مجبور شدم کلی بیشتر پول بدم. بعد رفتم توی سایت یکی از ایرلاین های ترکیه تا یه بلیت استانبول به ازمیر بخرم. آخرین پرواز برای ساعت نه شب بود یعنی دو ساعت بعد از رسیدن ما به استانبول. در قسمت پرداخت هزینه هم چون کارت های اعتباری بین‌المللی نداشتم روی گزینه پرداخت هزینه در آینده کلیک کردم به این امید که پولو توی فرودگاه بدم اما درست شب پیش از سفر بود که برام یه ایمیل اومد چون هزینه بلیت هارو نپرداختین خریدشون کنسل شده!

شبانه رفتم توی سایت های مختلف و بالاخره یه پرواز برای ساعت ده و چهل دقیقه شب پیدا کردم، بعد وارد سایتی شدم که با گرفتن کارمزد خدمات مالی بین‌المللی انجام میده و اون بلیتو خریدم و حدود ساعت سه خوابیدم.

صبح زود روز بیست و دوم شهریور بیدار شدیم تا راهی فرودگاه امام بشیم، یه سر به اون سایت زدم و متوجه شدم چون یه قسمتو از شدت خواب آلودگی درست وارد نکردم بلیتها خریده نشده! اما هرچقدر هم که سعی کردم نشد اون قسمتو تصحیح کنم. هرچقدر هم با شماره های پشتیبانی سایت تماس گرفتم فایده ای نداشت.

نهایتا بدون بلیت استانبول به ازمیر راه افتادیم. چند ساعت بعد تونستم با پشتیبانی اون سایت تماس بگیرم که گفتند کلا باید از اول بلیت هارو بخرم.

چند دقیقه بعد به شهر نطنز رسیدیم. هرچقدر گشتیم یه کافی نت باز پیدا نکردیم و نهایتا از صاحب یه مغازه کامپیوتری که باز بود خواهش کردم بره توی سایت فروش بلیت که اونجا متوجه شدم کل بلیت های اون روز از قسمت فروش حذف شده! با فامیل آنی که داشتیم میرفتیم خونه شون تماس گرفتیم و خواهش کردیم از همون جا برامون بلیت بخرند که گفت چون خارجی هستند امکانات کارت عابربانکشون کامل نیست و نمیتونن بلیت بخرند ضمن اینکه به دلیل تعطیلات عید قربان اونجا هم همه جا تعطیله.

بالاخره به فرودگاه رسیدیم و ماشینو توی پارکینگ فرودگاه پارک کردم. بعد از تشریفات قانونی بالاخره با نگرانی از این که بعد از رسیدن به استانبول چکار باید بکنیم سوار هواپیما شدیم و حرکت کردیم. عسل که انتظار داشت مثل پرواز بانکوک توی پرواز جلو صندلیش تلویزیون داشته باشه حالش گرفته شد.

به استانبول که رسیدیم

هواپیما شروع به کم کردن ارتفاع کرد اما بعد دوباره اوج گرفت و خلبان اعلام کرد به دلیل پر بودن باندها ازش خواستن فعلا دور فرودگاه بچرخه! حدود بیست دقیقه بعد بالاخره در فرودگاه آتاتورک استانبول فرود اومدیم و با یه صف طولانی برای امور گمرکی روبرو شدیم. همون جا خدارو شکر کردم که بلیت پرواز ساعت نه ازمیرو نخریدم چون بهش نمی رسیدیم.

بعد از تحویل گرفتن چمدانها که درصد بالایی از اونها سفارشات فامیلمون (که از این به بعد بهش میگم صاحبخونه) بود، رفتم توی قسمت پروازهای محلی فرودگاه و بالاخره همون بلیت ده و چهل دقیقه شب رو خریدم که نشده بود با اینترنت بخرم. البته چون نزدیک پرواز بود گرون تر خریدم. بعد برگشتم قسمت پروازهای بین‌المللی و آنی و بچه ها رو با خودم بردم اون طرف. عماد چند سکه ترکیه ای (که با دادن اسکناس به یه باجه داخل فرودگاه گرفته بودم) ازم گرفت تا از یه دستگاه خودکار داخل فرودگاه آب معدنی بخره. اما وقتی دستگاه ازش خواست شماره خوراکی که میخواد وارد کنه عماد گفت این ردیف که همه اش آب معدنیه یه عددو شانسی میزنم. اما تصادفا همون یه عدد مال بخشی از دستگاه بود که چیزی توش نبود دستگاه هم اول پولهارو برداشت بعد هم یه جای خالی برداشت و آورد و بهمون تحویل داد!

از یکی از پرسنل فرودگاه خواهش کردم با آقای صاحبخونه تماس بگیره و ساعت ورودمونو به ازمیر بهش اطلاع دادم، بعد دوباره چمدون هارو تحویل دادیم و کارت پرواز گرفتیم و این بار با خیال راحت سوار هواپیما شدیم. دقیقا در همون لحظه ای که داشتم به بچه‌ها میگفتم پذیرایی های ایرلاین های ترکیه پولیه و رایگان نیست مهمانداران هواپیمای اطلس گلوبال یه پذیرائی رایگان کردند و منو حسابی سکه یه پول کردند! آنی فکر میکرد به من گفته اما من اصلا خبر نداشتم که خانواده آقای صاحبخونه درواقع ساکن ازمیر نیستند بلکه ساکن یه شهر در حدود سی کیلومتری اونجان.

در فرودگاه عدنان مندرس ازمیر فرود اومدیم و بعد از چند سال آقای صاحبخونه و پسرشو از نزدیک دیدیم..... 

و این داستان ادامه دارد....

پ.ن۱: باوجود پیگیری مکرر هنوز نتونستم پول بلیتی که به اون سایت واریز کردم پس بگیرم و همچنان در دست اقدامه. 

پ.ن۲: (توضیح ضروری: این جریان مال یک سال پیشه ولی یادم رفت بنویسم)

از سر کار میام خونه،  عسل میگه: بابا! من میدونم قورباغه چی میگه. میگم: چی میگه؟ عسل میگه: قدقد قدااا! میگم: نه بابا قورباغه میگه قوررر قوررر عسل میگه: اون که زرافه است!

برچسب‌ها: سفرنامه
del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo

یه جواب

دوشنبه 5 مهر‌ماه سال 1395 ساعت 08:19 ب.ظ

سلام

برای پست پیش (شاید الان دیگه باید بگم دو پست پیش) کامنتی اومد که دوست داشتم مثل بقیه کامنتها یه جواب مختصر و مفید بهش بدم اما یکدفعه این فکر به ذهنم رسید که ممکنه این سوال، مشغله فکری بعضی از دوستان دیگه هم باشه. پس تصمیم گرفتم یه جواب کامل تر بهش بدم. مطمئنا افراد دیگه ای هستند که میتونن از فردی مثل من که اصولا زدن حرف جدی براش راحت نیست جواب بهتری به این سوال بدن.

ضمنا با همه تلاشی که من کردم فکر می کنم بخشی از این پست یه لحن گزنده پیدا کرده به همین دلیل پیشاپیش عذرخواهی میکنم.

این کامنتی بود که برای من اومد:

    نمیدونم یه پزشک عمومی چقدر درآمد داره که هی میره مسافرت خارجی و داخلی و خونه میخره و... 

بعد اونوقت ما سالی یه مشهد رو هم به زور میریم 

الان هشت ساله که حتی یه شمال هم نرفتیم 

خونه هم اومدیم طبقه سوم یه آپارتمان 15 سال ساخت اونم بدون آسانسور 

اینا رو که گفتم منظورم ناشکری نبود. خدا رو شکر از سرمونم زیاده 

حتی منظورم حسادت هم نیست 

فقط تعجبم از اینه که تلوزیون همش میگه حقوق پزشک ها کمه ولی ماشاالله پزشک هایی که من میشناسم همشون از ما بهتره وضع زنذگی شون 

البته شوهر منم فوق لیسانس عمران داره 

و کارش و درآمدش بد نیست خدارو شکر 

اما به سفر خارجی فکر هم نمیتونیم بکنیم

و این هم جواب ناقص من به ایشون:

سلام 

اولا ممنون به خاطر کامنتتون

ثانیا اجازه بدین این سوالو از چند نظر جواب بدم تا اگه دوستان دیگه ای هم همین سوالو دارند جوابشونو به طور ناقص از من بگیرند.

اجازه بدین این مسئله رو از چند جهت باز کنم:

۱. پزشکان در همه جای دنیا ازجمله دهک های بالای درآمدی هستند، به دلیل استرس و مسئولیت بالایی که این رشته داره. من قبول دارم که حقوق یه پزشک خانواده در حال حاضر در مقایسه با خیلی از مشاغل دیگه بالاست، اما دوستان عزیزی که به این حقوق بالا اعتراض دارند چند سال پیش کجا بودند؟ زمانی که من با ماهی صد و شصت و دو هزار تومن حقوق در روستایی بیتوته کرده بودم که حتی امواج تلویزیون عارشون می اومد به اونجا بیان، جایی که من شبها آب آشامیدنی روز بعدمو از چشمه می آوردم اون هم با آخرین سرعت تا مبادا در نبود من مریض بدحالی به درمونگاه بیاد؟

چرا وقتی اون پیرمرد بیسواد بهم گفت حقوق من که نگهبان بازنشسته در شرکت نفت بودم از تو بیشتره پس تو این همه درسو خوندی برای چی؟ صدای کسی درنیومد؟

هیچ میدونین اولین ماشین من یه پیکان دست دوم بود و اونو هم چندسال بعد از ازدواج تونستم بخرم؟

میدونین من تا پایان عمر مدیون خواهر آنی و خانواده اش هستم که بعد از خروجمون از دانشگاه ولایت مارو به خونه خودشون بردند وگرنه ناچار بودم درصد بالایی از حقوقمو بابت اجاره خونه بدم؟

اما حالا که حقوق پزشکان بالا رفته سروصدای همه در اومده؟

جالب این که ما حتی نمیتونیم روی این حقوق نسبتا بالا برنامه‌ریزی کنیم چون حتی وارد حکم حقوقیمون هم نشده و هر سال باید برای گرفتنش قرارداد یک ساله امضا کنیم، به عبارت بهتر این حقوق هرلحظه ممکنه قطع بشه!

شاید برای شما جالب باشه که بخشی از حقوق فروردین ماه من همین امروز به حسابم واریز شد! 

۲. شما میفرمایید که حقوق پزشکان زیاده، پس میشه بفرمایید چرا با وجود اینکه چند هزار پزشک عمومی بیکار داریم چندین روستا بدون پزشک خانواده مونده؟ میدونید یه پزشک خانواده چه دردسرهایی داره؟ از دیدن دهها مریض در هر روز و ثبتشون توی کارتکس و سامانه کامپیوتری تا پر کردن فرم های مراقبت از سالمندان و میانسالان و جوانان و زنان باردار و..... و البته کار و درخیلی از موارد زندگی در روستاهای دور و نزدیک و تحمل زخم زبون خانواده و دوستان و فامیل و.....

۳. فرمودید که همسرتون مهندس عمران هستند. پس لازم نیست از چگونگی درس خوندن برای کنکور و داخل دانشگاه چیزی براتون بگم. گرچه بعید میدونم همسرتون در هنگام تحصیل با حقوق ماهیانه بیست و یک هزار تومن (حقوق دوران اینترنی من) در هر ماه چندین شیفت شب گذرونده باشند و از مهمانی های خانوادگی و انواع مراسم به خاطر شیفت محروم شده باشند، به جای خوردن شیرینی عروسی فلان دوست به خاطر دیر رسوندن و مرگ مریض کتک خورده باشند و به جای علم کردن بساط کباب در دشت و دمن لوله NGT داخل بینی دختری فرو کرده باشند که به دلیل مخالفت پدرش با ازدواجش با یه پسر بیکار چند قرص رنگ و وارنگ خورده و....

هیچوقت شده توی مهمونی های خانوادگی همه همسرتونو دوره کنن و از اولین خونه ای که توش زندگی کردن تا خونه فعلیشونو با جزییات براشون بگن و ازشون نظر بخوان؟ اما من کمتر مهمونی میرم که حداقل یه نسخه توش ننویسم!

۴. من منکر زحمات همسر شما و همکاران ایشون و دیگر مشاغل داخل جامعه نیستم و معتقدم که شغل هرکسی محترمه و سختی های خاص خودشو داره اما هیچوقت برای همسر محترم شما پیش اومده که صبح که میرن سر کار عصر روز بعد برگردن خونه؟ اما برای من بارها این اتفاق رخ داده (حالا از مرکز تر

ک اعتیاد که من عصر روز بعد باید برم چون به خواست خودم بوده صرفنظر میکنم) هیچوقت شده که همسرتونو نصف شب از خواب بیدار کنند چون یه نفر فکر میکنه توی ساختمانی که داره درست میکنه آشپزخونه باید کمی بزرگتر باشه؟ اما منو بارها و بارها برای بیمارانی که اصلا اورژانسی نبوده اند از خواب بیدار کرده‌اند. آیا هیچوقت شده که همسرتون مجبور باشه در یک دقیقه ایراد یه نقشه ساختمونیو رفع کنه تا اون ساختمون خراب نشه؟ اما من بارها مریض اورژانسی داشتم. آیا هیچوقت پیش اومده که بچه تون (البته اگه بچه دارین) به پای همسرتون بچسبه و التماس کنه که: «بابا! تو رو به خدا نرو سر کار» اما همسرتون مجبور بشه اونو به زور پس بزنه و بره سوار ماشین بشه چون چند ساختمان بدحال منتظر ایشونند؟ اما برای همکاران من بارها این اتفاق رخ داده. خداروشکر کنین که همسرتون پزشک نیستند وگرنه ناچار بودین هفته ای یکی دو شبو تنهایی به سر ببرین، در خیلی از مراسم و مهمانی ها تنها یا فقط با فرزندانتون حاضر بشین و در بعضی شبها با این که همسرتون پزشکه فرزند مریضتونو چون همسرتون شیفته سراسیمه به یک پزشک دیگه برسونین.

من قبول دارم که حقوق خیلی پزشکان از خیلی از شغل های دیگه بالاتره اما خیلی از همکاران مطب دار من هم هستند که بخصوص از زمان شروع طرح پزشک خانواده به دلیل کم شدن تعداد مشتری ورشکست شده یا درحال ورشکستگی هستند.

من قبول دارم که حقوق پزشکان خانواده نسبت به خیلی از مشاغل دیگه بالاست اما معتقدم که این حقوق حق یه پزشک خانواده است. خیلی ها هستند که با زحمت خیلی پایین تر الان درآمدهایی دارند که مخ من و شما با شمردن تعداد صفرهاشون سوت میکشه اما هیچکس هم متعرض حقوق اونها نیست.

۵. فرمودین سالهاست که نتونستین سفر داخلی هم برین. نمیدونم شما چطور به سفر میرین یا چطور زندگی میکنین؟ اما مطمئنا با کم کردن بعضی از هزینه های اضافی میشه به سفر رفت. اگه شما یه آپارتمان دارین بدون آسانسور ما هم یه آپارتمان داریم بدون آسانسور ضمنا هر پونزده روز یک بار دارم یه قسط وام به خاطرش میدم. باورتون میشه وقتی چند ماه پیش تلویزیون خونه رو برای تعمیر بردم تعمیرکار بهم گفت: «من اگه جای شما بودم این تلویزیونو سر راه مینداختم توی سطل زباله چون روم نمیشد بیارمش تعمیر؟!»

میدونین چند ساله که آنی ازم میخواد یخچالمونو عوض کنیم اما من میگم هنوز میشه با همین یخچال ادامه داد؟ 

اردیبهشت ماه امسال ما به سفر شیراز رفتیم و باور کنید کل هزینه های این سفر برای خانواده چهارنفره ما کمتر از یک میلیون تومان شد. مبلغی که بعید میدونم یه مهندس عمران قادر به تامین اون نباشه.

میدونین برای همین سفر اخیر من چند ساعت توی اینترنت بودم تا یه هتل و ایرلاین با کیفیت و قیمت مناسب پیدا کنم؟

نمیدونم شما از کی خواننده این وبلاگ هستین، اگه مطالب سالهای گذشته رو نخوندین حالا میتونین این کارو بکنین تا ببینین که اولین سفر ما بعد از ازدواج به لطف قرعه کشی محل کار پدرم انجام شد و بعد از اون تا وقتی آنی باردار شد خبری از سفر نبود. اولین سفر خارجی ما در سال هشتاد و نه بود و دومیش در سال نود و چهار. 

۶. در طی نوشتن این پست چند بار از نوشتنش پشیمون شدم و خواستم کلا حذفش کنم اما نهایتا دارم میگذارمش توی وبلاگ. اگه دوستانی احساس میکنن که من با این پست بهشون توهین کردم پیشاپیش صمیمانه عذرخواهی میکنم.

پ.ن۱: باور کنید حال و حوصله یه بحث و جدل دیگه رو ندارم. به کامنتهای این پست جواب نمیدم مگه این که لازم باشه. امیدوارم ناچار نشم بعضی از کامنتهای شما رو تایید نکنم.

پ.ن۲: آنیو برای کارشناسی ارشد ثبت نام کردیم و اون باید از این به بعد هفته‌ای دو روز و هربار حدود دویست کیلومتر رانندگی کنه 

امیدوارم این دوره هم به خوبی و خوشی طی بشه.

پ.ن۳: از سر شیفت میام خونه، عسل یه ظرف شکلات خوری خالیو میاره جلو و میگه: «از این شکلات ها برام میخری؟» میگم: «این که چیزی توش نیست» آنی میگه: «دیشب که نبودی یه کم شکلات براش خریدم خوشش اومده همه رو خورده!»

برچسب‌ها: متفرقه
del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo

آمدیم

جمعه 2 مهر‌ماه سال 1395 ساعت 09:15 ب.ظ

سلام 

چند ساعت پیش رسیدیم ولایت. 

اول خوابیدیم و بعد رفتم لباس فرم عمادو بگیرم که هنوز آماده نبود و گفت فردا صبح پیش از رفتن به مدرسه بیایید سراغش!

فردا هم که اول باید عمادو ببرم مدرسه بعد آنیو ببرم یه شهر دیگه که امسال کارشناسی ارشد قبول شده.

به زودی پست بعدیو میگذارم. 

برچسب‌ها: متفرقه
del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo

خاطرات (از نظر خودم) جالب (۱۶۹)

یکشنبه 21 شهریور‌ماه سال 1395 ساعت 09:11 ب.ظ

سلام 

۱. داشتم برای مرده نسخه مینوشتم، پسرش که همراهش بود گفت: «اگه برای بابام آمپول بنویسی میزنمت»!

۲. مرده با کمردرد اومده بود، همراهش گفت: «این قند داره، اگه کمرشو ماساژ بدم طوری نیست؟»!

۳. ساعت سه و نیم صبح مریض اومد، گفتم: «بفرمایید» گفت: «من دارم میرم سفر گفتم یه شربت تئوفیلین بگیرم اگه توی راه سرما خوردم بخورم»!

۴. به مرده گفتم: «بفرمایید» گفت: «من دیشب خانممو آوردم اینجا این داروهارو براش نوشتند، از دکتر پرسیدم خانمم بارداره این داروها مشکلی نداره؟ دکتر گفت نه! گفتم بیام به یه دکتر دیگه هم نشون بدم مطمئن بشم»!

۵. خانمه گفت: «راست میگن که آموکسی سیلین اثر قرص ضد بارداری رو کم میکنه؟» گفتم: «بله» گفت: «پس برام بنویس»!

۶. خانمه گفت: «چند روزه که از چشمهام آب تلخ میاد»!

۷. پیرمرده قرصهای فشار و قندشو نشونم داد تا براش بنویسم، بعد گفت: «قرصهای خانممو هم مینویسین؟» گفتم: «بله! از کدوم قرصها میخورن؟» گفت: «ما همه قرصهامون مثل همه، فکر کنم باهم میمیریم»!

۸. به خانمه گفتم: « قندتون خیلی بالا بوده، اگه سابقه قند نداشتین یه بار دیگه آزمایشتونو تکرار کنین شاید اشتباه شده باشه» گفت: «یعنی چطور ممکنه اشتباه شده باشه؟»!

۹. گوشیو گذاشتم روی سینه مرده که گفت: «حالا نفس بکشم یا نفسو بدم داخل؟»!

۱۰. به مرده گفتم: «چیز سنگینی بلند نکردین؟» گفت: «دیروز یه چیز سنگین بلند کردم اما هرچقدر فکر می کنم یادم نمیاد چی بود؟»!

۱۱. یه بچه رو معاینه کردم و شروع به نوشتن نسخه اش کردم که بچه آروم نوک انگشتشو جلو آورد و زد روی دستم و بعد فورا دستشو عقب کشید!

۱۲. مرده گفت: «چند روز پیش اومدم اینجا اما خوب نشدم، البته دکتر قبلی هم دارو خوب برام نوشت زبون بسته»!

پ.ن۱: توی چند روز اخیر دو سه بار میخواستم این پستو بنویسم که هربار یه کاری پیش اومد شرمنده.

پ.ن۲: بالاخره برنامه سفر جور شد. اگه اتفاق غیرمنتظره ای نیفته فردا راهی فرودگاه امام میشیم. چون تور نمیخواستیم و فقط بلیت میخواستیم بلیت چارتر بهمون ندادند و به ناچار با یه توقف توی استانبول باید خودمونو به شهر محل سکونت فامیل آنی (ازمیر) برسونیم.

متاسفانه بقیه فامیل هایی که قرار بود با ما بیان نتونستن مرخصی بگیرن و فقط خودمون میریم. خلاصه که باید چندروزی برای جواب به کامنتتون صبر کنید.

پ.ن۳: عسل میگه: میخوایم بریم خونه خوشگله؟ میگم: اونجا که توی تایلند رفتیمو میگی؟ نه اونجا نمیریم. میگه: اونجا که اسمش هتل بود! یه روز که شما خواب بودین خودم رفتم توی تایلند یه خونه خریدم! اون قدر بزرگ بود، یه استخر هم توی حیاطش داشت!

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo

توی کتاب نوشته....

دوشنبه 25 مرداد‌ماه سال 1395 ساعت 04:17 ب.ظ

سلام 

شاید این پست به مذاق بعضی از همکاران خوش نیاد اما بعد از مدتها فکر کردن تصمیم گرفتم که بنویسمش:

توی شهر اسمشو نبر که بودم، به دلیل کوچکی شهر و تعداد کم درمونگاه ها هر پزشک جدیدی که می اومد خیلی زود میدیدمش. اما از وقتی برگشتم ولایت گه گاه یه پزشک جدیدو تا مدتها نمیدیدم و وقتی هم میدیدم نمیشناختم.

اولین باری که خانم دکتر «ی» را دیدم یه روز صبح بود که برای تحویل گرفتن شیفت وارد یکی از مراکز شبانه روزی شدم، یه آمبولانس ۱۱۵ توی حیاط بود و دم در ورودی درمونگاه خانمی جلو اومد و گفت: «آقای دکتر! لطفا به داد بچه ام برسید.»

رفتم توی درمونگاه که دیدم از اتاق احیاء سر و صدا میاد، وارد اتاق که شدم یه پسر جوونو دیدم که روی تخت افتاده بود و دو نفر از پرسنل ۱۱۵ بالای سرش بودند که یکیشون درحال ماساژ قلبی بود، یه دختر جوون و لاغراندام هم با دستکشهای پر از خون بالای سر جوون روی تخت ایستاده بود و یه زخم عمیق جلو گردن اون جوون به چشم می‌خورد.

خانم دکتر منو که دید بعد از سلام بی مقدمه پرسید: «شما تا حالا تراکئوستومی (باز کردن غضروف نای به صورت اورژانسی برای رسیدن هوا به مریضی که دچار انسداد راههای هوایی فوقانیه) کردین؟» گفتم: «نه! هیچوقت پیش نیومده» گفت: «من هم نتونستم.» جلو رفتم، یه نگاه به پسر کردم و گفتم:«خانم دکتر!  این که تموم کرده!» تکنیسین ۱۱۵ آروم دم گوشم گفت:«دکتر! نجاتمون بده! وقتی رسیدیم خونه شون تموم کرده بود، ما فقط برای این که کتک نخوریم آوردیمش تا یه خط صاف (توی نوار قلب) هم ازش بگیریم و ببریمش که خانم دکتر ولمون نکرد!»

خانم دکتر همچنان مشغول گلوی اون مرحوم بود، حق به وضوح با تکنیسین ۱۱۵ بود اما خانم دکتر هم دست بردار نبود. به ناچار رفتم کمکش و تراکئوستومی کردیم، بعد لوله تراشه (لوله ای که داخل نای میگذارند) گذاشتیم و آمبوبگ (همون کیسه ای که هی فشارش میدن تا مریض نفس بکشه!) زدیم سر لوله تراشه و خانم دکتر مشغول دادن تنفس شد. پرسنل ۱۱۵ همچنان به نوبت ماساژ قلبی میدادند و بالاخره یکیشون گفت: «خانم دکتر! اجازه میدین دیگه تمومش کنیم؟» خانم دکتر گفت: «نه! توی کتاب نوشته احیا باید چهل و پنج دقیقه طول بکشه، هنوز سه دقیقه مونده!» سه دقیقه بعد هم خیلی شیک آمبوبگ رو گذاشت زمین و گفت: «خسته نباشید» و رفت بیرون! 

تکنیسین ۱۱۵ گفت:«اون وقت اگه کتک نخوردیم این بار دیگه حتما میخوریم، وقتی جسدو با این زخم گلو ببریم روستاشون!»

مدتی گذشت، یه روز وقتی رفتم سر شیفت مسئول داروخونه صدام کرد و گفت: «دکتر! میدونی که مدتیه چند آمپول مورفین برای موارد خاص بهمون دادن؟ گفتم: «بله» گفت: «یکی دو تا بیشتر ازشون نمونده بی زحمت فقط برای موارد خاص ازشون استفاده کنید» گفتم: «چطور؟» گفت: «دو روز پیش خانم دکتر «ی» شیفت بود، هرکسی با دندون درد هم که می اومد براش مورفین مینوشت، بهش گفتم اینهارو برای موارد خاص دادن گفت توی کتاب نوشته برای دردهای شدید مورفین بدین!»

چند هفته بعد وقتی شیفتو از خانم دکتر «ی» تحویل گرفتم مسئول داروخونه صدام کرد و گفت: «میشه یه سرم توی این دفترچه بنویسی؟» گفتم: «چه سرمی؟ برای چی؟» گفت: «دیشب یه مریض سوختگی آوردند، خانم دکتر هم یه سرمی براش نوشت که من اسمشو هم نشنیده بودم وقتی به خانم دکتر گفتم اینجا نداریم به همراهش گفت برو از بیرون بگیر، همراه مریض هم رفت و برگشت و گفت هیچکدوم از داروخونه های داخل شهر اصلا نفهمیدند این چه نوع سرمی هست؟! خانم دکتر هم گفت من نمیدونم توی کتاب نوشته این سرم بهترین سرم برای بیماران سوختگیه! من سرم دیگه ای نمینویسم! وقتی دیدم کم کم بحث داره بالا میگیره یه برگه از دفترچه اش کندم و یه سرم بهش دادم!»

چند هفته بعد یه روز خانم «ر» (مسئول امور درمان شبکه) بهم زنگ زد و گفت: «شرمنده شیفت درمونگاه ....  خالی مونده میشه برید؟» وقتی رفتم دیدم توی برنامه شیفت ها اسم خانم دکتر «ی» رو نوشتن، از پرسنل پرسیدم: «پس خانم دکتر؟» مسئول داروخونه گفت: «خانم دکتر دیروز و امروز شیفت بود، دیشب مرده بچه شو آورده بود دکتر، وقتی اومد تا داروهاشو بدم خانم دکترو صدا کردم و گفتم ببخشید خانم دکتر نوشتین قطره استامینوفنو هر چهار ساعت چقدر به بچه بده؟ خانم دکتر گفت بیست و یک قطره و نیم! گفتم خانم دکتر اون نیمش دیگه چیه؟ گفت من نمیدونم من وزن بچه رو گذاشتم توی فرمولی که توی کتابم بود این قدر شد! پدر بچه گفت ببخشید خانم دکتر توی کتابتون نوشته قطره آخرو باید با قیچی نصف کنیم یا با تیغ؟! خانم دکتر نگاه ناجوری بهمون کرد و رفت توی اتاق استراحت، یکی دو ساعت بعد یه ماشین اومد توی درمونگاه و یه خانم ازش پیاده شد و مستقیم رفت توی اتاق استراحت، آخر شیفت هم با خانم دکتر اومد بیرون و اومد پیش من و گفت:

«دختر من توی دانشگاه تهران درس خونده، مردم اینجا نمیتونن سطح علمشو درک کنن!» و رفتند بیرون. 

بعدها شنیدم که خانم دکتر داره ادامه طرحشو در جنوب شرقی کشور میگذرونه، نمیدونم مردم اونجا تونستن سطح علمشو درک کنن یا نه؟!

پ.ن۱: سفر ترکیه تا اواخر شهریور به تعویق افتاد. البته هنوز هم رفتنمون قطعی نیست و بستگی به شرایط اون کشور داره.

پ.ن۲: برای فردی مثل من که پدرش از بچگی توی گوشش خونده که بهترین راه رستگاری (!) استخدام دولت شدنه خیلی عجیب بود که یکی از اقوام که درس سینما خونده از استخدام دولتی استعفا بده و بره توی کار آزاد. اما وقتی گه گاه بازیهاشو توی شبکه های مختلف تلویزیونی در کنار بازیگران بزرگ کشور دیدم و بخصوص حالا که اسمشو به عنوان دستیار کارگردان یکی از مطرح ترین سریال های این روزها میخونم حسابی به طرز تفکر خودم درباره راه رستگاری شک کردم!

پ.ن۳: عسل داره برای چندمین بار انیمیشن up رو نگاه میکنه، وقتی زندگی کاراکتر اصلی انیمیشن به صورت دور تند پخش میشه و همراه همسرش از بچگی به پیری میرسه عسل با حیرت بهم میگه: «بابا! مگه دخترها هم پیر میشن؟!»

برچسب‌ها: متفرقه
del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo

خاطرات (از نظر خودم) جالب (۱۶۸)

دوشنبه 4 مرداد‌ماه سال 1395 ساعت 03:11 ب.ظ

سلام 

۱. به مرده گفتم: گلوی بچه تون اصلا عفونت نداره، نیازی به آنتی بیوتیک نیست. گفت: باشه اما هربار که این طور میشه تا آزیترومایسین نخوره خوب نمیشه بیزحمت براش بنویسین! 

۲. خانمه گفت: بیزحمت توی آزمایشم نگاه کنین ببینین فشارم چقدره؟! 

۳. خانمه گفت: یه پماد هم برام بنویسین. گفتم: از کدوم پمادها؟ گفت: از همون پمادها که میمالن! 

۴. خانمه گفت: مدتیه احساس میکنم یه چیزی توی دلم حرکت میکنه. گفتم: درد هم میگیره؟ گفت: نه اذیت نمیکنه بیچاره! 

۵. خانمه گفت: از گلوی بچه ام همین طور داره چرک میاد بیرون حالا ببین گلوش عفونت داره؟!

۶. پیرمرده گفت: من تا حالا چند بار اومدم پیش شما و خوب شدم. اونقدر بهت علاقمند شدم که اگه قرص گچی هم بهم بدی میخورم!

۷. به خانمه گفتم: باید حتما برین پیش متخصص. گفت: اگه برم پیش متخصص اون وقت اون میفهمه؟!

۸. نسخه پیرزنه رو که نوشتم گفت: پدر و مادرت زنده اند؟ گفتم: بله گفت: پس چرا این قدر ساکتی؟!

۹. به پیرزنه گفتم: بفرمائین گفت: شکمم چند روزه که کار نکرده، سینه ام پنج ساله که درد میکنه، پهلوم از دیشب!

۱۰. خانمه گفت: از این قرص پنجاه تا برام بنویسین کم دارم. وقتی نوشتم گفت: پنجاه تا نوشتین؟ گفتم: بله گفت: همون که دوتاش میشه صدتا؟!

۱۱. به پیرزنه گفتم: از این قرصها روزی دوتا میخورین دیگه؟ گفت: نه روزی یکی، یکی هم شبها میخورم!

۱۲. گوشیو گذاشتم روی سینه مرده و گفتم: نفس بکشین، سرشو به اون سمت چرخوند و نفس کشید. گوشیو گذاشتم اون طرف سینه اش و گفتم: باز هم نفس بکشین، اون هم سرشو به سمت مقابل چرخوند و شروع کرد به نفس کشیدن! 

پ.ن۱: یکی دو روز بعد از نوشتن پست قبل، یکی از دوستان برام یه کامنت خصوصی گذاشتند اما وقتی میخواستم جوابشونو براشون ایمیل کنم متوجه شدم که آدرس ایمیل ایشون اشتباهه. جهت اطلاع ایشون.

پ.ن۲: تعداد فیلم هایی که از شادروان کیارستمی دیدم به تعداد انگشتان دست هم نمیرسه اما مرگ ایشون برام ناگوار بود. اما بیشتر از اون برای حاشیه های مرگ ایشون ناراحت شدم. نمیدونم چطور تا آخرین روز دادگاه اسم بزرگترین متهمان به مفاسد اقتصادی به صورت مخفف گفته میشه اما بلافاصله پس از مرگ ایشون در خارج از کشور مسبب مرگ پزشکی معرفی شد که ایشونو چندماه پیش جراحی کردند؟ البته باید اعتراف کرد که بی اخلاقی در هر دو سمت این ماجرا دیده شد. من همون قدر  از سخنان جناب مهرجویی ناراحت شدم که از تصاویر اون پزشک در برابر بیمارستان در شبکه های اجتماعی.

پ.ن۳: از دوستانی که از اینترنت سردرمیارن ممنون میشم اگه پست جدید وبلاگ فوتبالی مو ببینن!

پ.ن۴: توی اون پست سفر یهویی در اردیبهشت ماه نوشتم که از قبل برای یه سفر توی مردادماه برنامه ریزی کردیم. ماجرا از این قرار بود که یکی از فامیل که قبلا با هم رفت و آمد داشتیم و یکی دو سالی بود که ساکن ترکیه شده بود تماس گرفت و گفت تا چند ماه دیگه راهی کانادا میشه. قرار بود پیش از رفتنش با یک یا دو خانواده دیگه از فامیل بریم بهشون سربزنیم که باتوجه به این که امکان نداره من بخوام کاری بکنم و راحت انجام بشه توی ترکیه اوضاع به هم ریخته و سفر ما فعلا به قول بعضی ها در هاله ای از ابهام قرار داره!

پ.ن۵: باورتون میشه من دیشب توی یه خوابگاه دخترانه خوابیدم؟! چون یه سری از آقایون از شهرهای مختلف برای یه سری مسابقات ورزشی اومده بودند و اونجا اسکان داده شده بودند و من هم در خدمتشون بودم. البته بدون حتی یک قرص یا یک چسب زخم! درواقع بودن من بیشتر باعث اعتراض بود!

پ.ن۶: داریم ناهار میخوریم که عسل میگه: بابا! میگم: بله بابا؟ میگه: سیبیل بابات میچرخه! میگم: چی؟ یه کم فکر میکنه و بعد میگه: راستی! اول باید بهت میگفتم بگو دوچرخه! 

پ.ن۷: این بار چقدر پی نوشت نوشتم! 

اول خواستم چندتاشونو بگذارم برای پست بعدی بعد دیدم انگار نمیشه! حالا اگه توی پست بعدی پی نوشت نداشتیم شرمنده!

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo

خاطرات (از نظر خودم) جالب (۱۶۷)

پنج‌شنبه 10 تیر‌ماه سال 1395 ساعت 07:35 ب.ظ

سلام 

۱. برای دختره قطره چشم نوشتم. گفت: اینو توی چشمم بریزم روزه ام باطل نمیشه؟! 

۲. خانمه گفت: اون قدر پام درد میکنه که وقتی پامو میگذارم روی زمین نمیفهمم پامو گذاشتم روی زمین یا یه جای دیگه مو!

۳. خانمه گفت: اون قدر حالم بده که به قول خودمون دیگه افتادم. نمیدونم شما چی میگین؟!

۴. به خانمه گفتم: آزمایشتون مثبته،  شما حامله این. درحالی که از شدت خنده دندون های عقلش هم پیدا شده بود گفت: من اصلا بچه نمیخواستم ناخواسته شد!

۵. مرده گفت: توی این چندروز همه خونواده ما سرما خورده بودند. یک کم ازش مونده بود که من خوردم!

۶. به پیرزنه گفتم: بفرمائین.  گفت: من خلاصه میگم توضیح نمیدم. میخوام بمیرم!

۷. پیرزنه گفت: من اصلا اشتها ندارم غذا نمیخورم فقط آب میخورم حالا میگن قندت لب مرزه یعنی آب هم قندو میبره بالا؟!

۸. خانمه گفت: با شربتی که دفعه پیش برای بچه ام نوشتی خوب نشد البته شربتش هم افتاد شکست!

۹. پیرزنه گفت: فشارمو هم بگیر از بس هرروز میرم دیگه روم نشد امروز برم خونه بهداشت فشار بگیرم! 

۱۰.  به پیرزنه گفتم: برای فشارتون چه قرصی میخورین؟  گفت: من فکر کردم تو دکتری میدونی!

۱۱. خانمه گفت: پسرم یبوست داشته فکر کرده اسهال داره به داروخونه گفته قرص اسهال بده حالا خورده خوب نشده! 

۱۲. برای یه بچه قطره تب بر نوشتم. مادرش گفت: یکی هم برای داداشش بنویس. چند دقیقه بعد دوتا قطره رو آورد و گفت: حالا از کدومشون به خودش بدم؟!

پ.ن۱: برای تاخیر در این چند پست شرمنده. 

پ.ن۲: دو مورد اول این پست مال دیروز و امروز بودند اما بقیه شون از پارسال توی نوبت بودند. وسط اونهایی که روی کاغذ نوشته بودم دو مورد بود که هرچقدر فکر کردم یادم نیومد جریان چی بود؟!

پ.ن۳: عسل داره با عروسکش بازی میکنه. وسط بازی میاد سراغ آنی و میگه: مامان!  من هنوز بچه ام؟ آنی میگه: آره عزیزم. عسل با فریاد میگه: آخ جون و میره سراغ عروسکش!

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo

خاطرات (از نظر خودم) جالب (۱۶۶)

دوشنبه 17 خرداد‌ماه سال 1395 ساعت 12:08 ب.ظ

سلام

۱. پیرزنه گفت: از پنج سال پیش پام ورم کرده بود اما امروز یهو یادم افتاد بیام!

۲. پیرزنه گفت: برای من یا آمپول بنویس یا شیاف!

۳. خانمه گفت: من دفترچه مو نیاوردم بی زحمت داروهامو توی دفترچه دخترم بنویسین. وقتی نوشتم گفت: حالا برای همین دخترم هم دارو میخواستم میشه توی دفترچه اون یکی دخترم براش بنویسین؟!

۴. خانمه گفت: عفونت دارم برام پماد بنویس. گفتم: دفترچه تون که تاریخ نداره. گفت: توی دفترچه شوهرم برام مینویسین؟ گفتم: نمیشه. گفت: توی دفترچه دخترم که مجرده هم نمیشه بنویسین؟!

۵. مرده گفت: دفترچه مو مهر کن میخوام برم پیش دکتر متشخص!

۶. (۱۴+) خانمه چندتا قرص خورده بود. به بهیار مرکز گفتم: یهNG tube (لوله ای که از طریق بینی به معده وارد میشه) بیار. وقتی آورد شوهرش گفت: حالا این لوله رو کجاش میکنین؟!

۷. به پیرزنه گفتم: قرص فشار هم میخورین؟ گفت: آره بیا برام بنویس و یه بسته قرص گذاشت روی میز. گفتم: این قرص که مال فشار نیست. گفت: خب اونو دارم حالا اینو ندارم!

۸. دختره گفت: من پونزده سال بود که سرما نخورده بودم حالا همین امروز سرما خوردم. گفتم: خب حالا که طوری نشده. گفت: آخه فردا عروسیمه!

۹. یکی از پرسنل گفت: میخوام به بنایی که داره توی خونه ام کار میکنه زنگ بزنم اما اسمش یادم نمیاد. گفتم: خب حالا بهش زنگ بزن. گفت: خب باید اسمشو توی گوشیم پیدا کنم یا نه؟!

۱۰. برای این که بچه دهنشو باز کنه و گلوشو ببینم گفتم: دهنتو باز کن ببینم چندتا دندون داری؟ مادرش گفت: چهارتا بالا داره دوتا پایین حالا گلوشو ببینین!

۱۱. به مرده گفتم: پنی سیلین میزنین بنویسم؟ گفت: اینجا میتونن تست کنن؟ گفتم: بله گفت: پس بنویس!

۱۲. خانمه گفت: دفترچه مو مهر کنین برم پیش متخصص. وقتی مهر کردم گفت: حالا امضاء هم میکنین؟!

پ.ن۱: با دکتر بابک تماس گرفتم. فرمودند: دیگه وقت برای نوشتن دارم اما حسش نیست! وقتی حسش هم پیدا شد مینویسم.

پ.ن۲: نکته جالب تر یکی از دوستان مجازی بود که ازشون پرسیدم: چرا مدتیه توی وبلاگتون نمینویسین؟ گفتند: چون یوزر نیم و پسورد وبلاگم یادم رفته!

پ.ن۳: تا چندسال پیش سینما رو به طور جدی دنبال میکردم اما چند سالی هست که دیگه فرصت نمیکنم. اما بعد از مدتها یه فیلم خوب ایرانی دیدم که کارگردانش اصغر فرهادی نبود! از دیدن فیلم رخ دیوانه لذت بردم. گرچه خیلی زود حدس زدم که جریان چیه چون غیرممکنه که توی یه فیلم ایرانی بتونن بگن یه مامور نیروی انتظامی رشوه میگیره!

پ.ن۴: عماد داره توی اینستاگرام پستهای یه پیج حیوانات خانگی رو نگاه میکنه. یکدفعه به آنی میگه: مامان! سگهای نر هم حامله میشن؟ آنی میگه: نه! چطور؟  عماد میگه: پس چرا اینجا نوشته: یک سگ دو ساله از نژاد.....، نر، عقیم شده؟!

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo
<<    1       ...       3       4       5       6       7       ...       39    >>

Homepage


Checkpagerank.net