ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
1 | ||||||
2 | 3 | 4 | 5 | 6 | 7 | 8 |
9 | 10 | 11 | 12 | 13 | 14 | 15 |
16 | 17 | 18 | 19 | 20 | 21 | 22 |
23 | 24 | 25 | 26 | 27 | 28 | 29 |
30 | 31 |
اگر روزی از من بپرسند که بهترین ایام زندگیت چه زمانی بوده مطمئنا ایام اینترنی را نام خواهم برد.
حضور در میان گروهی از باسوادترین مردم استان٬ یک جمع کاری خوب٬ هم سن و سال و هماهنگ و از همه مهمتر بدون مسئولیت کامل و نیز کاهش قابل ملاحظه (و البته نه کامل) کمرویی شدید من در ارتباط با همکلاسیهای جنس مخالف از مهمترین دستاوردهای دوره اینترنی برای من بود و از همین جا به همه دوستان اینترن و یا کسانی که در آینده اینترن خواهند شد میخواهم که قدر این دوره را بدانند.
بگذریم ....
سرانجام من هم پس از گذشتن از هفت خوان اینترن شدم.
باتوجه به اینکه دانشجویان دانشگاه ما همگی ورودی مهرماه بودند و طبیعتا اکثرا در اسفند اینترن میشدندو در شهریور فارغ التحصیل٬ دانشگاه در نیمه دوم هر سال با کمبود شدید اینترن روبرو میشد. و با توجه به اینترن شدن من از اول مهرماه ۱۳۷۷ من دوبار در این ایام کمبود قرار گرفتم و دارای این توفیق اجباری شدم تا در این بیمارستانهای (در آنزمان) بدون رزیدنت بیشتر شیفت بدهم و نکات عملی بیشتری یاد بگیرم (گرچه الان اکثر اونها رو فراموش کرده ام)!
اینترنی من با بخش ENT شروع شد. درحالی که در آن ماه فقط دو اینترن داشت.
من (در نخستین ماه اینترنی) و دکتر «م» (که ماه پایانی اینترنی خود را میگذراند).
در نتیجه ناچار شدیم هر کدام 15 شیفت بدهیم.
چند روزی گذشت تا تونستم توی بخش جا بیفتم. در اون زمان بیمارستان ما فاقد بخش پوست و چشم و ENT بود و همه مریضهای این بخشها هم در بخش اورژانس بستری میشدند.
به هر حال ویزیت روزانه بیماران و بعد راند با اساتید و همراهی با ایشون در کلینیک و احیانا نوشتن خلاصه پرونده بیماران مرخص شده کار هر روزمان بود و بعد اینترن شیفت میرفت پاویون تا فردا صبح.
در این ماه با یکی از بهترین اساتیدم آشنا شدم.
من معمولا اسم کامل کسی رو اینجا نمینویسم اما باید بگم آقای دکتر «افتخاریان» (که البته چند ماهی بیشتر توی ولایت ما نبودند) با اون کوچکی اندام انسانی بزرگ بودند و من چیزهای زیادی ازشون یاد گرفتم. چه از لحاظ پزشکی و چه اخلاقی.
در این بخش دوبار ناچار شدم وحشتناکترین سوچور (بخیه) عمرمو بزنم: سوچور به زبان یک بچه (که واقعا عذاب آور بود). با پنس زبون گیر زبونشونو میگرفتم و میدادمش دست همراهش و مشغول میشدم. تازه باید با حرکتهای ناگهانی زبون و بدن بچه هم مقابله میکردم و منهم که تازه کار .....!
نزدیک بود از زیر تامپون کردن بینی هم قصر دربرم که درست در آخرین روز اینترنی ENT یکیش به تورم خورد!
اما یکی از شیفتهای این ماهو هیچوقت یادم نمیره:
ساعت یک بعدازظهر بود که ناهارو آوردند. طبق معمول یک دیگ بزرگ برنج و یکی خورشت (که البته هر روز نوعش فرق میکرد) برای خودم برنج و خورشتو ریختم توی یکی از اون سینی های استیل که جای غذا و ماست و ... روشون هست.
نشستم سر میز و اولین قاشقو خوردم که زنگ زدند پاویون و احضارم کردند به اورژانس.
به بچه ها گفتم: کسی به سینی غذای من دست نزنه تا بیام.
رفتم اورژانس و دیدم یک ماشین تصادف کرده و یک لشگر مصدومو آوردن و ردیف خوابوندن و هر اینترنی در حال سوچور زدن قسمت خودشه!
تعداد زیاد اونها و آماتور بودن من باعث شد تا ساعت 3 دستم بند باشه و بعد برگشتم سراغ ناهارم.
غذا یخ کرده بود اما دیگه حال گرم کردنشو نداشتم. نشستم و شروع کردم به خوردن اما همزمان با قاشق دوم دوباره به اورژانس احضار شدم. وقتی رفتم دیدم یک لشگر تصادفی جدید آوردن و دوباره مشغول شدم ....
ساعت 5 بود که خسته و کوفته برگشتم پاویون اما هنوز شروع به خوردن نکرده بودم که دوباره اورژانس خواستندم!
رفتم و هرچقدر دنبال لشگر جدید تصادفی گشتم کسی رو پیدا نکردم. از چند نفر پرسیدم: شما منو پیج کردین؟ و همه گفتند: نه!
کم کم داشتم به این نتیجه میرسیدم که یکی سر کارم گذاشته و داشتم برمیگشتم پاویون که یکی از پرستارها جلوم سبز شد و گفت: پس کجایین دکتر مریضتون منتظره؟! و اشاره کرد به مردی که با یک دختر 12-10 ساله ایستاده بودند وسط محوطه اورژانس و از اول تا حالا هرچقدر دنبال مریضم میگشتم نگاهم میکردند!
رفتم جلو و گفتم: بفرمایین.
دختره گفت: ببخشید آقای دکتر!
الان چند روزه وقتی یه چیز سفتو گاز میزنم «این» دندونم درد میگیره!
خیلی جلو خودمو گرفتم که هیچی بهش نگفتم!
از دیگر خاطرات این بخش نوشتن اولین نسخه ام توی دفترچه بیمه بود!!
من تا اون روز دفترچه بیمه نداشتم و واقعا نمیدونستم باید توی کدوم برگ دفترچه نسخه نوشت. از طرفی هم روم نشد جلو خود مریض از کسی بپرسم.
پس نگاه کردم و دیدم روی یک برگه نوشته:مخصوص پزشک و من هم روی همون نوشتم.
بنده خدا رفت و برگشت و گفت: گفتند روی برگه اشتباهی نوشتین باید اینجا مینوشتین!!
خیلی خجالت کشیدم!
پ.ن: یکی از کارهای من در دوران اینترنی برقراری رابطه دوستانه با پرستارها بود. کاری که (نمیدونم چرا) به بعضی از دوستان برخورد و حتی بعضی از اینترنهای «تندرو»!! منو اینترن «پرستاروفیل» صدا میکردند!
درحالی که من آخرش نفهمیدم مشکل چی بود و ما چرا باید خودمونو بالاتر از پرستارها بدونیم؟
همین که وقتی دو شب پیش پسرمو برای تزریق سرم بردم اورژانس و بیشتر پرستارهای قدیمی منو شناختند و «یادش به خیر» میگفتند کلی برام ارزش داشت. (گفته بودم توی رگ گیری مشکل اساسی دارم پس بهم حق بدین خودم به پسرم سرم نزنم).
راستی حدس بزنین اینترن اطفال کی بود؟
دکتر «ص» (اولین نماینده کلاسمون در سال 1371) که هنوز درسش تموم نشده بود!!
پ.ن2: عجب زندگی بهم زدم!
هارد کامپیوترم که هنوز موقته، ماشین هنوز خرابه، و بچه مریض!
تازه ممکنه به زودی مجبور بشیم اسباب کشی هم بکنیم!
پ.ن3: انگار از وقتی من شروع کردم به نوشتن خاطراتم بقیه پزشکها یکی یکی دارن میزنن گاراژ!!
اما از شوخی گذشته تعطیل شدن وبلاگهای همکاران بدجور داره همه گیر میشه.
امیدوارم قصدشون داشتن فرصت بیشتر برای مطالعه باشه ولی حتی در این صورت هم میتونن دست کم یه خداحافظی بکنن نمیتونن؟!
خیلی ممنونم.
خواهش
شرمندتون ادرس ایمیل رو که کسی نمی بینه دیگه!!!
نه!
سلام خاطرات جالبی بود خوشحالم که این وبلاگو دیدم.من دانشجوی سال ششم پزشکیم و باید اسفند امسال امتحان پرانترنی بدم.راستش از اینترن شدن وحشت دارم!! اینکه اصلا اوردر گذاشتن برای بیمارای مختلفو بلد نیستم و اینکه زیادی خجالتیم . البته شاید به نظرتون خنده دار باشه ولی من لرزش سر دارم که حتی برای فشارخون گرفتن هم خیلی ازارم میده و جلوی مردم احساس شرمندگی میکنم .چندبارم بعد شروع استاجری خواستم انصراف بدم ولی خانواده مانع شدند.
خیلی دوست دارم بدونم یه ادمی که اصلا منو نمیشناسه بهم چی میگه پزشکی واسه من زیادیه ولش کنم یا نه!
سلام ممنون
خیلی خوشوقتم
بذارین رک و راست بهتون بگم
کسی به شما احترام نمیگذاره و شما رو قبول نداره تا وقتی خودتون خودتونو قبول ندارین چرا باید مشکلی که یه نفر از همکاران من داره به نظرم خنده دار بیاد؟ اصلا شما از کجا میدونین که من در کمال صحت عقل و سلامت جسم این پستهارو نوشتم؟
من شمارو نمیشناسم اما بهتون نصیحت میکنم اگه پزشکیو دوست دارین ادامه اش بدین و حرف و احساس هیچکس هم نباید براتون اهمیتی داشته باشه