-
کلیک! (3)
یکشنبه 12 بهمنماه سال 1404 18:51
سلام شرمنده فکر نمیکردم این ماجرا این قدر طولانی بشه. حوصله خودم هم مثل شما سررفته! صبح روز پنجم بهمن بود که یادم اومد منشی آقای دکتر متخصص ارتوپدی گفت: آقای دکتر رفته مرخصی پنجم ششم میاد. گفتم: حالا یه زنگ میزنم اگه اومده بود نوبت میگیرم. یه زنگ زدم که خانم منشی گفتند: آقای دکتر اومدن. گفتم: پس یک نوبت بهم بدین....
-
خاطرات (از نظر خودم) جالب (312)
دوشنبه 6 بهمنماه سال 1404 08:56
سلام پیش از هرچیز برای نوشتن این پست در این وضعیت عذر میخوام. اعصاب من اگه بیشتر از شما خرد نباشه کمتر نیست. فقط امیدوارم نوشته های این وبلاگ باعث یک لبخند کوچیک روی لبهای شما در این روزهای سخت باشه. 1. یک پیرمرد تقریبا ناشنوا با پسرش اومده بود. نشست روی صندلی و پسرش مشکلشو توضیح داد و من هم چند سوال ازش کردم که...
-
کلیک! (2)
سهشنبه 30 دیماه سال 1404 10:24
سلام بالاخره به روز انجام MRI رسیدیم. برام ساعت هفت و نیم شب نوبت زده بودند. پس طوری رفتم که حدود هفت و ربع اونجا بودم. اون هم توی اون شبها که همه جا شلوغ بود. مدارکمو گرفتند و کارت کشیدند و بهم قبض دادند که دیدم روش نوشته: قیمت کل: یک میلیون و هشتصد. قیمت با بیمه: یک میلیون و پونصد! بعد گفتند: بشینین تا صداتون کنیم....
-
کلیک! (1)
سهشنبه 23 دیماه سال 1404 11:04
سلام اولین بار چند ماه پیش بود. وقتی موقع برگشتن از پیاده روی مقداری هم خرید کردم و وقتی وارد خونه شدم خریدها را روی کابینت آشپزخونه گذاشتم و درهمون حالتی که هردوپام روی زمین ثابت بود تنه خودمو به سمت چپ چرخوندم و یکدفعه اون اتفاق افتاد. چه اتفاقی؟ شنیدن یک صدا توی استخونها که ما بهش میگیم: کلیک! قبلا هم این اتفاق...
-
امید
شنبه 20 دیماه سال 1404 09:49
سلام یک پست خاطرات جدید آماده کرده بودم تا امروز منتشر کنم. اما پریشب و دیروز و دیشب چیزهایی دیدم که اگه بخوام اون پست را منتشرش کنم بعدا خودم هم به نویسنده فحش میدم! پس میگذاریم برای چندروز دیگه.
-
جالبه
جمعه 19 دیماه سال 1404 12:18
سلام جالبه صفحه اصلی بلاگ اسکای باز میشه اما هیچ وبلاگی باز نمیشه.
-
خاطرات (از نظر خودم) جالب (3۱۱)
شنبه 13 دیماه سال 1404 17:40
سلام 1. خانمه هفت نوع قرص مختلف گذاشت روی میز و گفت: اینها را برام بنویس. گفتم: روزی یکی ازشون میخورین؟ گفت: نه شبها هم میخورم. گفتم: از همه شون؟ گفت: نه. گفتم: پس از کدومشون؟ گفت: این چهارتا را شبی یکی میخورم. اون سه تا را روزی یکی! 2. توی مطب بودم که دیدم شارژ گوشیم داره تموم میشه. شارژرم را توی سه راهی که روی میز...
-
حکایت 115
شنبه 6 دیماه سال 1404 09:47
سلام ساعت حدود نه شب بود. توی مرکز شبانه روزی بودم که لب مرز استانمونه و قبلا توی این پست درباره اش نوشته بودم. درمونگاه طبق معمول شلوغ بود اما اگه همه چیز قرار بود طبق معمول همیشه باشه تا یکی دو ساعت دیگه باید یکدفعه خلوت میشد و دیگه به ندرت هم پیش می اومد که تا صبح مریض بیاد. بخصوص توی این موقع از سال که عشایر هم از...
-
خاطرات (از نظر خودم) جالب (310)
چهارشنبه 26 آذرماه سال 1404 14:41
سلام 1. پسری را که از روی موتور سقوط کرده بود دیدم و گفتم: خداروشکر جاییت شکستگی نداره. گفت: من اون روز با دنده چهار خوردم زمین جاییم نشکسته بود انتظار داری الان با که با دنده یک خوردم زمین جاییم شکسته باشه؟! 2. نسخه یه بچه را نوشتم که مادرش گفت: براش گواهی هم بنویس. گفتم: باشه. از کِی نرفته مدرسه؟ گفت: خیلی وقته. با...
-
خاطرات (از نظر خودم) جالب (309)
دوشنبه 17 آذرماه سال 1404 08:07
سلام 1. نصف شب یه مریضو دیدم و از مطب رفت بیرون که همراهش گفت: میدونی من از سال پیش دارم دنبال تو میگردم؟ گفتم: دنبال من؟ گفت: آره! یادته یک بار کمرم درد میکرد و برام جاش انداختی؟ از پارسال دوباره درد گرفته. من میرم توی تزریقات بیا دوباره جابندازش و از مطب رفت بیرون. آقای مسئول تزریقات که توی مطب بود گفت: تو کمر هم جا...
-
یک پنی سیلین برای زن افسرده!
سهشنبه 4 آذرماه سال 1404 12:53
سلام این دو مورد نه اون قدر کوتاه بودند که توی پستهای خاطرات بگذارمشون و نه اون قدر طولانی که هرکدوم تبدیل به یک پست بشن. پس در هم ادغامشون کردم! 1. توی مطب نشسته بودم که یه خانم وارد شد. گفتم: بفرمایید. گفت: دکتر بیرون برام پنی سیلین نوشته. تزریقات گفتن چون پزشک اینجا برات ننوشته باید اجازه بگیری. گفتم: قبلا پنی...
-
خاطرات (از نظر خودم) جالب (308)
شنبه 24 آبانماه سال 1404 13:26
سلام 1. به خانم مسئول داروخونه گفتم: چندروز پیش گفتی این کپسول ها تاریخ نزدیکند بنویسشون. الان همه دارن میان و میگن اون کپسولها را که خوردیم معده درد گرفتیم! گفت: خب براشون این قرصو بنویس. این هم تاریخ نزدیکه! 2. پیرمرده گفت: دیشب اومدم اینجا اما بهتر نشدم. یه چیز بهتر بنویس. گفتم: دیشب چی براتون نوشتن؟ گفت: نمیدونم...
-
خاطرات (از نظر خودم) جالب (307)
چهارشنبه 14 آبانماه سال 1404 07:31
سلام 1. (14+) با راننده شبکه میرفتم سر شیفت که بهم گفت: امروز خانم .... توی داروخونه است. گفتم: خب؟ گفت: از این به بعد مواظب رفتارت باهاش باش! گفتم: من که تا به حال طور خاصی باهاش رفتار نکردم. حالا چطور مگه؟ گفت: تازه ازدواج کرده. شده عروس عمه ام! (وقتی توی اون شیفت این ماجرا را برای خود این خانم تعریف کردم گفت: ایشون...
-
گربه چکمه پوش(!)
دوشنبه 5 آبانماه سال 1404 08:04
سلام یکی دو سال پیش بود. چند هفته ای بود که به یکی از مراکز شبانه روزی نرفته بودم. بالاخره اونجا هم برام شیفت گذاشتند و رفتم. حدود ساعت ده شب بود. حمله مریضها تازه فروکش کرده بود و مرکزخلوت شده بود که آقای مسئول پذیرش اومد توی مطب و گفت: چای درست کردم. اگه دوست دارین بیایین تا بخوریم. از خدا خواسته از جا بلند شدم و...
-
خاطرات (از نظر خودم) جالب (306)
پنجشنبه 24 مهرماه سال 1404 14:28
سلام 1. به پسره گفتم: سرفه هاتون خلط داره؟ گفت: فقط وقتی روی سینه ام را با دست فشار میدم خلط میاد! 2. جواب آزمایش خانمه را نگاه کردم و بهش گفتم: ویتامین دی تون پایینه. گفت: من از صبح تا عصر بیرون از خونه دارم کار میکنم. این همه آفتاب بهم میخوره چطور پایینه؟ حدود یک دقیقه بعد گفت: مدتیه پوست صورتم لک زده. گفتم: از نور...
-
خاطرات (از نظر خودم) ناجالب (17) (شلیک نهایی)
شنبه 12 مهرماه سال 1404 20:39
سلام تابستان سال 1404 بود که برای شیفت عصر و شب وارد همون درمونگاهی شدم که توی پست ناجالب قبلی هم شیفت بودم. با پرسنل سلام و علیکی کردم و بعد شیفتو از خانم دکتر شیفت صبح تحویل گرفتم و رفت. وسایل شخصیمو بردم توی اتاق استراحت و ناهار و شام و صبحانه را گذاشتم توی یخچال و برگشتم توی درمونگاه. آقای مسئول پذیرش صدام کرد و...
-
خاطرات (از نظر خودم) جالب (305)
پنجشنبه 3 مهرماه سال 1404 21:43
سلام 1. داشتم برای یه پیرزن نسخه مینوشتم که یه خانم اومد توی مطب و گفت: یه سوال بپرسم؟ گفتم: بفرمایید. گفت: شبها خوابم نمیبره چکار کنم؟ گفتم: یعنی قرص خواب میخواین؟ گفت: نه! روزها میخوابم دیگه شبها خوابم نمیبره چکار کنم؟ پیش از این که حرفی بزنم پیرزنه گفت: دیگه روزها نخواب! خانمه داشت هنوز نگاهم میکرد که گفتم: حرفشون...
-
نقل قول
یکشنبه 23 شهریورماه سال 1404 06:34
سلام توی این پست نوشتم شاید خاطره همکارمونو نوشتم و شاید هم روم نشد. خب حالا که میخوام آپ کنم و چیزی ندارم که بنویسم اون خاطره را مینویسم! فقط از همین الان بگم من فقط دارم نقل قول میکنم. اگه احیانا دروغ گفته یا پیازداغشو زیاد کرده به من ربطی نداره! و اما خاطره ایشون از زبان ایشون درحالی که داشتیم از درمونگاه برمیگشتیم...
-
خاطرات (از نظر خودم) جالب (304)
پنجشنبه 13 شهریورماه سال 1404 14:25
سلام 1. یکی از مسئولان یکی از ادارات (!) گفت: یکی از پرسنل این استعلاجی را برامون آورده. و من احساس میکنم یه مشکلی داره. نگاهش کردم. یه سرنسخه از یکی از پزشکان متخصص بود که نوع بیماری و تاریخ و ... را مثل همه استعلاجی ها نوشته بود و پایینش هم مهر زده بود. اول خوب نگاهش کردم و بعد یکدفعه گفتم: دکتر ...... روان پزشکه....
-
خاطرات (از نظر خودم) جالب (303)
سهشنبه 4 شهریورماه سال 1404 10:19
سلام 1. خانمه گفت: من رفتم پیش دکتر .... و آزمایشی که برام نوشته بودین هم بردم. گفت: دکتر برات آزمایش کاملی نوشته فقط یک آزمایشو که من میخواستم ننوشته. یک ماه دیگه اون آزمایشو هم انجام بده و بیا. حالا برام بنویسش. گفتم: خب چه آزمایشی بود؟ گفت: نمیدونم فقط بهم گفت یه آزمایش تک! 2. خانم مسئول تزریقات گفت: شیفت هفته بعد...
-
که ایزد در بیابانت دهد باز + سفر 25000 قدمی!
دوشنبه 27 مردادماه سال 1404 08:09
سلام چندروز از برگشتنمون از استان کرمان میگذشت که بعدازظهر برای خرید با ماشین از خونه بیرون رفتم. خریدها را انجام دادم و برگشتم خونه و ماشینو گذاشتم توی پارکینگ و خاموشش کردم. و یکدفعه صدای "فن" ماشین بلند شد. بعد که ماشین خنک شد آب رادیاتور را نگاه کردیم که درحد مطلوب بود. به خودم گفتم: احتمالا برای گرمای...
-
خاطرات (از نظر خودم) جالب (302)
شنبه 18 مردادماه سال 1404 00:01
سلام 1.وقتی رفتم سر شیفت دیدم خانم مسئول داروخونه و خانم مسئول تزریقات دارن میخندن. گفتم: چی شده؟ گفتند: دیشب یه پسر را آوردند که بیش از حد الکل خورده بود. کلی طول کشید و خانم دکتر چندتا آمپول و سرم بهش زد تا حالش بهتر شد. بعد که حالش جا اومد کارتشو داد به دوستش و گفت: برو برای همه شون شیرینی بخر! گفتیم: چرا؟ گفت: چون...
-
خاطرات (از نظر خودم) جالب (301)
سهشنبه 7 مردادماه سال 1404 07:31
سلام 1. پدر یکی از خانم دکترهای طرحی اومد دم درمونگاه دنبالش. خانم دکتر گفت: ما که مسیرمون یکیه بیایین تا شما را هم برسونیم. سوار ماشینشون شدم و تا ولایت کمی با پدرشون صحبت کردیم. چند هفته بعد خانم دکتر گفت: از اون روز به بعد هروقت دارم با پدرم حرف میزنم میگه: آروم باش! از اون همکارت یاد بگیر دیدی چقدر آروم بود؟! 2....
-
اولین سفرنامه غیرمصور!
سهشنبه 31 تیرماه سال 1404 07:57
سلام توی اردیبهشت همین امسال از سفرمون به یزد و میبد و اردکان نوشتم. یادتون هست؟ بعد از اون سفر گه گاه خبرهایی از اون دو برادر به دستمون میرسید و میدونستیم که کم کم دارن آماده میشن تا برگردن ولایت. البته به شرطی که اینجا یه کار مناسب پیدا کنن. تا این که حدود یک هفته پیش از شروع ماه محرم برادر بزرگ تر با گرفتن مرخصی...
-
ماشین
سهشنبه 24 تیرماه سال 1404 16:24
سلام این پست قرار بود بشه پی نوشت پست آینده. اما به دلایلی میخوام پست بعدی را (که هفته آینده مینویسم) بدون پی نوشت متفرقه بنویسم. احتمالا درجریان هستید که ما سال پیش تصمیم گرفتیم یه قدم بزرگ برداریم و بدون فروختن ال نود (ماشین فعلی) یه شاسی بلند بگیریم. بعد از کلی حساب و کتاب و بررسی پیش فروش ماشین های مختلف بالاخره...
-
من و گوشی!
چهارشنبه 18 تیرماه سال 1404 00:45
سلام همون طور که قبلا هم توی همین وبلاگ نوشتم، من هیچ وقت از گوشی و مموری شانس نیاوردم. وقتی گوشی فعلی (samsung M32) را خریدم، امیدوار بودم که دیگه از شر این مشکلات راحت شده باشم. اما حدود یک سال پیش بود که درحال کار با گوشی کلی از عکسها و فیلمها و .... از روی گوشی ناپدید شدند. کمی که بررسی کردم متوجه شدم همه چیزهایی...
-
خاطرات (از نظر خودم) جالب (300)
پنجشنبه 5 تیرماه سال 1404 14:38
سلام طبق رسم همیشگی این وبلاگ بعد از هر پنجاه پست خاطرات نگاهی دوباره به اون پنجاه پست میکنیم. این بار یک کار جدید هم کردم. هر شماره لینک ورود به همون پست هم هست. امیدوارم خوشتون بیاد: 251 . خانمه بچه شو با استفراغ آورده بود. گفت: آمپول براش بنویس. بچه گفت: نهههه! آخه من که از صبح تا حالا دیگه استفراغ نکردم. مادرش...
-
اشتباه گرفتم!
پنجشنبه 29 خردادماه سال 1404 16:00
سلام پستی دارم که خیلی روش کار کردم و میخواستم امروز بگذارمش توی وبلاگ. اما دیدم کسی دل و دماغ خوندنشو نداره. پس فعلا این پست بیمزه خدمت شما که اگه کسی نخوندش دلم زیاد نسوزه. امیدوارم به زودی با اتمام همیشگی جنگ آرامش به این مملکت برگرده. چند سال پیش بود. کنار آنی نشسته بودم و با هم صحبت میکردیم که موبایلم زنگ زد....
-
خاطرات (از نظر خودم) جالب (299)
سهشنبه 20 خردادماه سال 1404 06:34
سلام 1. بعدازظهر باید جایی میرفتم و آنی هم ماشینو برده بود. رفتم سر خیابون که اتوبوس رسید و من هم سوار شدم. چند لحظه بعد بود که مسافر جلویی برگشت و گفت: سلام آقای دکتر! جواب سلامشو دادم. بعد مرده برگشت به سمت قسمت زنونه و گفت: خانم بفرما! این که دکتر دِهِمونه ماشین نداره و با اتوبوس میره و میاد. اون وقت تو هی به من...
-
گمشده (انشاءالله پست موقت)
سهشنبه 13 خردادماه سال 1404 11:51
سلام دیشب خواستم وبلاگ نگار (یک زن فکر کنم خوشبخت) را باز کنم که متوجه شدم وبلاگشون حذف شده! باتوجه به دو پستی که همین دیروز گذاشته بودند این کارشون کمی عجیبه. امیدوارم حالشون خوب باشه. کسی ازشون خبری نداره؟