جایی برای گفتن دلتنگیها

ماجراهای یک پزشک هنوز عمومی

جایی برای گفتن دلتنگیها

ماجراهای یک پزشک هنوز عمومی

اولین سفرنامه غیرمصور!

سلام

توی اردیبهشت همین امسال از سفرمون به یزد و میبد و اردکان نوشتم. یادتون هست؟

بعد از اون سفر گه گاه خبرهایی از اون دو برادر به دستمون میرسید و میدونستیم که کم کم دارن آماده میشن تا برگردن ولایت. البته به شرطی که اینجا یه کار مناسب پیدا کنن.

تا این که حدود یک هفته پیش از شروع ماه محرم برادر بزرگ تر با گرفتن مرخصی اومد ولایت و با مادرش رفتند خونه جناب باجناق. برای شب ما را هم دعوت کردند و ما هم رفتیم. و در همین زمان بود که ایشون یه خبر مهم را به همه مون دادند. و این خبر چیزی نبود جز: عاشق شدن!

  ادامه مطلب ...

ماشین

سلام

این پست قرار بود بشه پی نوشت پست آینده. اما به دلایلی میخوام پست بعدی را (که هفته آینده مینویسم) بدون پی نوشت متفرقه بنویسم.

احتمالا درجریان هستید که ما سال پیش تصمیم گرفتیم یه قدم بزرگ برداریم و بدون فروختن ال نود (ماشین فعلی) یه شاسی بلند بگیریم. بعد از کلی حساب و کتاب و بررسی پیش فروش ماشین های مختلف بالاخره قرعه به نام SX5 ساخت کارخونه فردا موتور افتاد. ثبت نام کردیم و سه قسط کت و کلفت هم دادیم و موند بیست و چهار عدد قسط سی میلیونی که قرار شد از یک ماه پیش از تحویل خودرو شروع بشن. اما توی جنگ اخیر خط تولید این ماشین به چیز رفت!

میخواستم برم نمایندگی اما بعد گفتم: ما که فعلا ماشین داریم هرچقدر هم دیرتر ماشین جدیدو بگیریم پرداخت اقساطش برامون ساده تره پس بیخیال!

تا این که مدتی پیش یکی از همکاران که چندماه زودتر از ما این ماشینو پیش خرید کرده بود تماس گرفت و گفت: به شما هم زنگ زدند که بیایین و ماشینتونو عوض کنید؟ گفتیم: نه! گفت: به من زنگ زدند. توی سایت فردا موتور هم نوشته! رفتم توی سایت و دیدم بله سه نوع ماشین مختلف را معرفی کرده که میتونیم یکیشونو انتخاب کنیم. پولمون به هیچ عنوان به دوتاشون نمیرسید.  پس فقط میموند نوع سوم که سواری بود و قیمتش کمتر از SX5. دروغ چرا؟ من شخصا ماشینهای سواری سدان را به شاسی بلند ترجیح میدم برای همین خیلی هم ناراحت نشدم. گفتم حتما قسمت نیست شاسی بلند بگیریم.زنگ زدم به نمایندگی که گفتند: ما خودمون داریم به ترتیب به همه کسانی که این ماشینو نوشتن زنگ میزنیم. چندروز صبر کنین.

چندروز بعد تماس گرفتند و گفتند: اون سه ماشینی که توی سایت بود هست اما اگه صبر کنید میتونیم توی دی ماه همون  SX5 را بهتون تحویل بدیم. ما هم گفتیم: پس صبر میکنیم. گفتم: حالا حتما توی دی ماه تحویل میدین؟ گفتند: انشاالله! حالا منتظریم تا ببینیم توی دی ماه چی پیش میاد؟

پ.ن. پست بعد شامل اتفاقاتی خواهد بود که قراره توی دو سه روز آینده رخ بده. پس لطفا اندکی صبر تا بتونم بنویسمشون. 



من و گوشی!

سلام

همون طور که قبلا هم توی همین وبلاگ نوشتم، من هیچ وقت از گوشی و مموری شانس نیاوردم. وقتی گوشی فعلی (samsung M32) را خریدم، امیدوار بودم که دیگه از شر این مشکلات راحت شده باشم. اما حدود یک سال پیش بود که درحال کار با گوشی کلی از عکسها و فیلمها و .... از روی گوشی ناپدید شدند. کمی که بررسی کردم متوجه شدم همه چیزهایی که روی مموری بودند حذف شدن. گوشی را بردم تعمیر که گفتند: مموری مشکل پیدا کرده. بعد مموری را با گارانتی تعویض کردند و مطالب روی مموری قبلی را به مموری جدید منتقل کردند که متاسفانه خیلی از اونها توی این نقل و انتقال از بین رفتند.

چند ماه گذشت و دوباره همون اتفاق تکرار شد. دوباره گوشی را بردم تعمیر که گفتند: مموری گوشیت نیمسوز شده. مموری چندروزی توی مغازه بود و نهایتا گفتند: نمیتونیم درستش کنیم. اما چون گارانتی داره میتونیم برات عوضش کنیم. دلم برای آهنگهایی که از این ور و اون ور پیدا کرده بودم و بعضی شونو هم دیگه پیدا نکرده بودم (!) میسوخت. مموری را گرفتم و یکی دو جای دیگه هم بردم اما نتونستن درستش کنن. تا این که سر راه به یک مغازه کامپیوتری رسیدم و موضوعو به صاحب اون مغازه هم گفتم. مموری را گرفت و یکی دو روز بعد که رفتم سراغش گفت: بعضی از چیزهای روی مموری را برگردوندم. اما موقتیه. هر لحظه ممکنه دوباره پاک بشه! از همون جا مستقیم رفتم مغازه تعمیر موبایل که اول مطالبو روی یک مموری جدید برام کپی کردند و بعد مموری را فرستادند تهران و قرار شد وقتی با گارانتی اومد برای خودشون برش دارن!

وقتی رفتم خونه متوجه شدم که بیشتر آهنگها و تقریبا همه فیلمهایی که روی مموری بودند دوباره نابود شدن. اینجا بود که تصمیم گرفتم یه فکر اساسی بکنم. یه کانال یک نفره توی تلگرام درست کردم و همه آهنگهایی که روی مموری بود اونجا هم کپی کردم. (یعنی حدود 130  آهنگی که از هفتصد و خرده ای آهنگ روی مموری قبلی جون سالم به در برده بودند). توی این چند ماه حسابی سرم شلوغ بود. اما گاهی که فرصتی بود و آهنگی به یادم می اومد دانلود میکردم و بعد هم توی کانال کپی میکردم.

چند هفته پیش درحال تماشای یکی از فیلمهای سینمایی روی گوشیم بودم که تصویر قطع شد و کمی طول کشید تا متوجه بشم دوباره همون اتفاق افتاده. رفتم مغازه تعمیرات موبایل که گفتند: دفعه قبل مموریت نیمسوز شده بود اما این بار کاملا سوخته و کاریش نمیشه کرد. اگه میخوای با گارانتی عوضش کنیم! مموری را گرفتم و بردم همون مغازه کامپیوتری که گفت درستش میکنه. حدود یک ماه طول کشید و چندباری که رفتم اونجا گفتند داریم روش کار میکنیم. تا این که بعد از یک ماه مموری را پس دادند و گفتند درست نشد! اواسط جنگ اخیر بود که دست از پا درازتر برگشتم مغازه تعمیرات موبایل و گفتم: عوضش کنین. که گفتند: نمایندگی تهران به خاطر جنگ تعطیله! صبر کردم تا بعد از جنگ که فرستادنش تهران و چند روز بعد که رفتم سراغش گفتند: تهران مموری را عوض نکردند بلکه درستش کردند! خوشحال شدم و مموری را روی گوشی گذاشتم که متوجه شدم چیزی روش نیست! گفتم: این که چیزی روش نیست. نمیشه مطالبشو برگردوند؟ گفت: خودم برمیگردونم. گذاشتمش توی مغازه و فردا که رفتم سراغش گفت: نشد! بعد گفتم: خب ایراد از کجاست که مموری ها فقط چند ماه توی این گوشی دوام میارن؟ گفت: بگذار تا گوشی را هم ویروس یابی کنم! نیم ساعت بعد که رفتم سراغش گفت: چند نوع ویروس روی گوشی بودن که حذفشون کردم. هنوز فرصت نکردم آهنگها را دوباره از کانال دانلود کنم. اما امیدوارم این آخرین بار باشه. البته هنوز آهنگهام هم خیلی ناقصند.

پ.ن1. توی چند روزی که اینترنت قطع بود تصمیم گرفتم بعد از مدتها برم سراغ کتابهایی که مدتهاست خریدم و فرصت نشده بخونمشون. اما متاسفانه تجربه خوبی از آب درنیومد. اول رفتم تا یکی از کتابها را انتخاب کنم که آنی گفت: دوستم این کتابو بهم قرض داده اگه میخوای اینو بخون. کتابی بود با نام "بهار برایم کاموا بیاور" که برنده جایزه "هوشنگ گلشیری" هم شده بود. صرفنظر از سبک غریب نوشتاری (نوشتن به صورت دوم شخص که البته شاید به دلیل نوع نوشتن داستان به صورت مجموعه ای از نامه ها نویسنده چاره دیگه ای هم نداشته) داستان به معنای واقعی بی سر و ته بود! البته مطمئنا من اشتباه میکنم وگرنه کسانی که جوایز ادبی را میدن حتما بهتر از من سردرمیارن!

دومی کتاب باریکی بود به نام "خوشا اتلاف وقت" که یکی دو سال پیش وقتی خریدم که از این که روزها دارن پشت سر هم میرن و هیچ کار مفیدی نمیکنم احساس عذاب وجدان داشتم. اما داستان کتاب کلا چیز دیگه ای بود و در ستایش زمانی که خبری از اینترنت و .... نبود. شاید تنها نتیجه ای که بشه از این کتاب گرفت لزوم کم کردن اعتیاد به گوشی و اینترنت باشه وگرنه چیزی از عذاب وجدانم کم نکرد.

پ.ن2. به لطف شما و البته اون چند روز قطعی اینترنت برای اولین بار درطول تاریخ میانگین ماهانه بازدید از این وبلاگ به بالاتر از روزی 1500 بازدید رسید. گرچه احتمالا به زودی این میزان کم میشه (بخصوص اگه باز هم بلاگ اسکای بازدیدها را صفر کنه!) اما باز هم ممنون.

پ.ن3. خب این هم یه پست کاملا بیمزه بعد از اون پستی که خیلی کار برده بود!

خاطرات (از نظر خودم) جالب (300)

سلام

طبق رسم همیشگی این وبلاگ بعد از هر پنجاه پست خاطرات نگاهی دوباره به اون پنجاه پست میکنیم.

این بار یک کار جدید هم کردم. هر شماره لینک ورود به همون پست هم هست. امیدوارم خوشتون بیاد:

251. خانمه بچه شو با استفراغ آورده بود. گفت: آمپول براش بنویس. بچه گفت: نهههه! آخه من که از صبح تا حالا دیگه استفراغ نکردم. مادرش گفت: چرا به خدا از صبح تا حالا سه بار استفراغ کردی!

252. داشتم مریض میدیدم که دیدم صدای خنده آقای مسئول پذیرش بلند شد. بعد که خلوت تر شد ازش پرسیدم: چی شده بود؟ گفت: پسره اومد ازم قبض برای آمپول بگیره. بهش گفتم به اسم کی بزنم؟ گفت: یعنی چی؟ گفتم: یعنی کی میخواد آمپولو بزنه؟ گفت: یه دقیقه صبر کنین. بعد رفت توی تزریقات و برگشت و گفت: اینی که آمپول میزنه اسمش خانم ... ه ازش پرسیدم!

253. خانم مسئول داروخونه هر شیفت می اومد و سفارش میکرد شربت اکسپکتورانت بنویسم چون فقط یک ماه فرصت دارن. من هم وقتی یه مریض نیاز به شربت خلط آور داشت ( نه این که بیخودی بنویسم) براش اکسپکتورانت می نوشتم. یک شب ازش پرسیدم: چندتا اکسپکتورانت دیگه مونده؟ گفت: دوازده تا. توی دوازده تا از نسخه ها نوشتم و بعد رفتم توی داروخونه و گفتم: بالاخره تموم شدن. حالا اجازه میفرمائید بقیه خلط آورها را هم بنویسم؟ گفت: نه حالا باید اکسپکتورانت هائی را بنویسین که فقط دو ماه تاریخ دارن!

254. سریع ترین تغییر حالت چهره را از اضطراب به خنده ای که کل صورت را پر کرد با گفتن یک جمله سه کلمه ای به یک خانم متولد 1385 دیدم و اون جمله این بود: جواب آزمایشتون مثبته! امیدوارم بعدها با به خاطرآوردن این خاطره باز هم همین حالتو پیدا کنه.

255. خانمه بچه شو آورد و گفت: سرما خورده. گفتم: گلودرد داره؟ گفت: نه. گفتم: سرفه میکنه؟ گفت: نه. گفتم: آبریزش بینی داره؟ گفت: نه. گفتم: تب داره؟ گفت: نه. گفتم: پس مشکلش چیه؟ گفت: سرما خورده!

256. پیرزنه گفت: من حالم خوب نیست. تو خودت برام مادری کن!

257. خانمه بچه شو آورد و گفت: میشه براش آمپول بنویسی؟ پسره هم تا اینو شنید گفت: من آمپول نمیزنما ... هر چی میخوای بگو من که آمپول نمیزنم! به مادرش گفتم: اصلا تا به حال پنی سیلین زده؟ گفت: نه اصلا نزده تا حالا. گفتم: خب پس نمینویسم. شاید حساسیت داشته باشه. پسره گفت: چرا! پارسال زدم! مادرش گفت: نه پنی سیلین نزدی! پسره گفت: چرا به خدا پارسال زدما!

258. پیرمرده گفت: گوشم درد میکنه. گفتم: شنوائی تون خوبه؟ گفت: چی؟ گفتم: پرسیدم شنوائی تون خوبه؟ گفت: نمیفهمم چی میگی! گفتم: باشه اشکالی نداره. داشتم توی گوششو میدیدم که گفت: بالاخره اون موقع چی پرسیدی؟ تقریبا با داد گفتم: هیچی گفتم شنوائی تون خوبه یا نه؟ گفت: آره شنوائیم که هیچ مشکلی نداره فقط درد میکنه!

259. نسخه پیرمرده را که نوشتم گفت: فشارمو هم میگیری؟ گرفتم و گفتم: فشارتون سیزدهه. گفت: توی خونه هم گرفتن و گفتن سیزدهه فکر کردم اشتباه میگیرن. گفتم: مگه همیشه فشارتون چند بود؟ گفت: سیزده!

260. به پسره گفتم: گلودرد هم دارین؟ گفت: درد نمیکنه اما وقتی آب دهنمو قورت میدم انگار آب از وسط یه دیوار رد میشه!

261. برای یه بچه نسخه نوشتم و نوشتم: نصف آمپول توی نصف سرم. چند دقیقه بعد دیدم داد و فریاد مادر بچه توی تزریقات بلند شد. رفتم و گفتم: چی شده؟ مادره گفت: شما گفتین نصف آمپول را بریزن توی نصف سرم. حالا این خانم همه آمپولو ریخته توی همه سرم و میخواد نصفشو خالی کنه! گفتم: خب چه فرقی میکنه؟ گفت: چه فرقی میکنه؟ خب همه آمپولو بریزه غلظتش بیشتر میشه یا نصفشو بریزه؟!

262. توی درمونگاه بودم که برق رفت. پیرزنه اومد نوبت بگیره که مسئول پذیرش بهش گفت: برق رفته دکتر نمیتونه نسخه بنویسه باید صبر کنی. پیرزنه گفت: مگه دکترتون برقیه؟!

263. پسره گفت: یه آمپول برام بنویس. آمپول شیش سیلندر میگن چی میگن؟! بعدا فهمیدم آمپول 6.3.3 میخواد!

264. (13+) پیرزنه نشست روی صندلی. بعد انگشت شست دو دستشو به هم چسبوند و گفت: مدتیه که هر دو طرف زخم شده. بعد با سرش به یکی از انگشتها اشاره کرد و گفت: این یکی را پماد زدم و بهتر شد اما اون یکی را هرچقدر پماد زدم هم بهتر نشد. هر چقدر روی انگشتها نگاه کردم زخمی ندیدم. از همراهش پرسیدم: کجاشون زخم شده؟ گفت: باسنشو میگه. چون روش نمیشه نشونتون بده داره با انگشتهاش شبیه سازی میکنه!

265. آقای مسئول تزریقات دوید توی مطب و شروع کرد به خندیدن. گفتم: چی شده؟ گفت: الان شورت پیرمرده را کشیدم پائین تا آمپولشو بزنم یکدفعه یه عنکبوت دوید بیرون!

266. مرده دوتا پسر چهار پنج ساله  را آورده بود و مرتب میگفت: براشون آمپول بنویس! و بچه ها هم هربار میزدن زیر گریه! گفتم: جریان چیه؟ مرده گفت: دو ماه پیش یه تلویزیون شصت و پنج اینچ خریدم چهل میلیون. حالا  از سر کار که  اومدم خونه میبینم بزرگه کوچیکه را اذیت کرده او هم چون زورش به بزرگه نمیرسیده رفته چکش آورده و شیشه تلویزیونو خرد کرده! بردمش تعمیر گفتند میشه سی میلیون رفتم یکی دیگه شو بخرم گفتند پنجاه میلیون! حالا خودت باشی چه عکس العملی نشون میدی؟!

267. داشتم مریض میدیدم که یک خانواده جیغ زنان ریختند توی درمونگاه. از مطب پریدم بیرون و گفتم: چی شده؟ خانمه گفت: بچه ام بدون سابقه قبلی یکدفعه تشنج کرده. کارهای اولیه را براش انجام دادیم و داشتیم برای اعزام به بیمارستان آماده اش میکردیم و بچه هم همچنان بیهوش بود. مادر بچه اومد بالای سر بچه و گریه کنان گفت: چشمهاتو باز کن دخترم بیا با هم بریم مغازه میخوام برات بستنی توت فرنگی بخرم. یکدفعه بچه چشمهاشو باز کرد و گفت: من بستنی قیفی دوست دارم! و دوباره چشمهاشو بست!

268. به پیرزنه گفتم: دیگه هیچ ناراحتی نداشتین؟ گفت: قرص قند میخورم. گفتم: الان دارین یا براتون بنویسم؟ گفت: چیو؟ گفتم: قرص قندو. گفت: من که قند ندارم چرا باید قرص قند بخورم؟!

269. پیرزنه یکی یکی مشکلاتشو گفت و من هم براش دارو نوشتم. بعد گفت: ما هم تا بیاد جونمون دربیاد، جونمون درمیاد!

270. نسخه مرده را که نوشتم بهش گفتم: دیگه هیچ ناراحتی نداشتین؟ گفت: نه. دختر پنج شش ساله اش که همراهش بود گفت: چرا ناراحتی داره به خاطر عمو سیف الله!

271. پیرزنه گفت: وقتی اومدم توی مطب اون قدر ذوق کردم که دیدم خودت شیفتی! گفتم: چطور؟ گفت: یادته چهل روز پیش اومدم پیشت گفتم پاهام درد میکنن گفتی یواش یواش خوب میشن؟ گفتم: خب؟ گفت: پاهام دوسال بود که درد میکردن. همین حرفی که تو زدی انگار یه آب بود روی آتیش. یواش یواش خوب شدن!

272. چوب آبسلانگ و چراغ قوه را برداشتم که بچه از روی صندلی پرید پایین و گفت: نمیخوام ... نمیخوام .... مادرش گفت: بیا بشین روی صندلی. میخواد گلوتو ببینه نمیخواد که برات شیاف بذاره!

273. (18+) خانمه گفت: من دیشب با شوهرم رابطه داشتم. و حالا از صبح دارم فکر میکنم که من دیشب قرص جلوگیریمو خوردم یا نه؟! حالا برم قرص اورژانسی بگیرم؟ گفتم: اگه بقیه شبها را مرتب خوردین نگرانی نداره. نهایتا اگه مطمئن شدین که نخوردین امشب دوتا قرص با هم میخورین. گفت: پس من قرص اورژانسی نمیخورم اما اگه حامله شدم گردن شماست! (بعدا فهمیدم قرص اورژانسی را هم از داروخونه گرفته!)

274. (14+) دختره گفت: دیشب اومدم اینجا و سرم زدم. میخواین بهتون نشون بدم؟ گفتم: نشون بدین! آستینشو بالا زد و چسب روی چین آرنجشو بهم نشون داد! جرات نکردم براش آمپول بنویسم!

275. داشتم با گوشی حرف میزدم که یه پیرمرد اومد توی مطب و نشست روی صندلی. حرفهامو زود تمام کردم و گفتم: بفرمایید. گفت: من وقتی اومدم تو سلام هم کردم. یه وقت بهم بدهکار نشی!

276. خانمه گفت: این قرصها را هم برام بنویس.  گفتم: چندتا بنویسم؟ گفت: روزی دوتا ازشون میخورم. سی تا بنویس که برای دوماهم بشه!

277. من معمولا از مریضها میپرسم که کپسول میخورن یا آمپول میزنن.  نسخه یکی از مریضها را که نوشتم در مطبو باز کرد و رفت بیرون. یکی از پیرزنهایی که بیرون ایستاده بود منو دید و گفت: این دکتره شیفته؟ این که انگار چیزی حالیش نیست! وقتی میرم پیشش میپرسه چی برات بنویسم؟ خب من اگه بلد بودم که پیش تو نمیومدم. تو مثلا دکتری! به روی خودم نیاوردم تا پیرزنه اومد تو. نسخه شو نوشتم و گفتم: چندتا کپسول هم براتون نوشتم. گفت: میشه آمپول بنویسی؟ گفتم: نه آمپول به دردتون نمیخوره بفرمایید! با صورت کج رفت بیرون!

278. خانمه بچه شو با تب آورده بود. چوب برداشتم تا گلوشو ببینم اما دهنشو باز نمیکرد. مادرش گفت: چوبو بدین به من تا بهش بدم. بعد چوبو گذاشت دم دهن بچه و گفت: اینو بخور! اما باز هم بچه دهنشو باز نکرد. مادره به من گفت: حالا حتما باید برای تبش اینو بخوره؟!

279. خانمه به پسر چهار پنج ساله اش گفت: بیا بشین روی صندلی تا دکتر گلوتو ببینه. اما بچه سر جاش ایستاد. مادرش گفت: چرا نمیشینی؟ بچه گفت: اول بوس! و همون جا ایستاد تا بالاخره مادرش بوسش کرد و بعد نشست روی صندلی!

280 . برای یه پسر چهار پنج ساله نسخه نوشتم و رفت. از مطب که اومدم بیرون دیدم خانم مسئول پذیرش داره میخنده. گفتم: چی شده؟ گفت: وقتی پدر این بچه داشت براش نوبت میگرفت بچه اومد دم مطب و شما را نگاه کرد و بعد رفت و به پدرش گفت: بابا خودشه خودشه! باباش گفت: کی خودشه؟ بچه گفت: همین مرده که توی اون اتاق نشسته. باباش گفت: خب کیه؟ گفت: همون راننده وانت دیروزی!

281. خانمه گفت: تو هم مثل برادر من میمونی من هم مثل مادر تو هستم! پس راحت دردمو بهت میگم!

282. ساعت تغییر شیفت توی درمونگاههای شبانه روزی ولایت دو بعدازظهره. یکی از پزشکان جدیدالورود ساعت یک و نیم اومد تا شیفتو تحویل بگیره. گفتم: زود اومدین آقای دکتر! گفت: مطمئنین؟ آخه من پنجشنبه هم همین موقع رسیدم بهم گفتند دیر اومدی! گفتم: آخه تعویض شیفت پنجشنبه ها ساعت یکه!

283. خانمه را به دلیل فشار خون بالا از خونه بهداشت فرستاده بودند. گفتم: کدملی تونو آوردین؟ گفت: نه ببین توی چیزت نیست؟ (با اشاره به کامپیوتر)!

284. داشتم مریض میدیدم که مرده سرشو از توی پنجره آورد تو و گفت: ببخشید میشه بیایین این آزمایشو ببینین که من دیگه نیام توی درمونگاه؟ آخه خیلی شلوغه!

285. (18+) مرده اومد توی مطب و گفت: ببخشید دارویی هست که میل جنسی را برای یک هفته کم کنه؟ گفتم: حالا چرا برای یک هفته؟ گفت: میخوام مو بکارم. دکتر گفته بعدش تا یک هفته نزدیکی نداشته باش!

286. مرده گفت: عضلات کمرم گرفته. گفتم: یه چیز سنگین بلند کردین که درد گرفت؟ گفت: نه! یه نفر کمرش گرفته بود بهش خندیدم درد گرفت! (بعد از مدتها نتونستم جلو خنده مو بگیرم)

287. شیفتو به خانم دکتر تحویل دادم و از پشت میز بلند شدم که یکدفعه یادم اومد وبلاگ بازه. خانم دکتر هم اونجا بود و دیگه نمیشد برم و ببندمش. نمیدونم چرا تصادفا دستم خورد روی کلید سه راهی برق و برق کامپیوتر قطع شد!

288. پیرمرده کد ارجاع برای ارتوپدی ازم گرفت و بعد گفت: نمیشه با آمبولانس بفرستی؟ تا شهر کلی پول باید به تاکسی بدم. گفتم: نه شرمنده. گفت: خب یه مریض دیگه را اعزام نمیکنی که من هم باهاش برم؟!

289. مرده پسرشو آورد و گفت: پریشب این پسر را آوردن اینجا پیش خودتون و شما بهش گفتین باید آمپول بزنه اما حاضر نشده بزنه. حالا آوردمش که همون آمپولو براش بنویسین چون بهتر نشده. گفتم:من اصلا پریشب اینجا نبودم. گفت: پس حتما یه خودتون دیگه بوده!

290. برای خانمه یه شربت گیاهی نوشتم. چند دقیقه بعد پسرش شربتو آورد و گفت: مادر من به بادمجون حساسیت داره. این که مثل اون شربتهای بادمجونی توش بادمجون نداره؟! (روی جعبه شربت Broncold را ببینید تا متوجه منظورش بشین!)

291. (12+) توی یک مرکز دوپزشکه خانمه اومد توی مطب و گفت: فرقی داره که بیام پیش شما یا پیش خانم دکتر؟ گفتم: نه فرقی نداره بفرمایید. اومد جلو و گفت: سگ منو گاز گرفته. الان واکسن زدم و گفتند چون زخمش شدیده برو به دکتر هم نشون بده. گفتم: باشه کجاتونو گاز گرفته؟ گفت: باسنمو! گفتم: خب پس فرق میکنه. برین پیش خانم دکتر بهتره!

292. خانمه که از در مطب اومد تو گفت: چه کار خوبی کردی که امشب خودت شیفت بودی!

293. به مرده گفتم: جواب آزمایشتون سالمه. فقط چربیتون لب مرزه. گفت: پس یه کم چربی بخورم تا از مرز رد بشه. حداقل چربیمون عاقبت به خیر بشه!

294. به مرده گفتم: بفرمایید. همراهش گفت: حقیقتش ما توی یک ظرف "رنگ بَر" ریخته بودیم تا بعد رنگ ها را از توش پاک کنیم. یه خیار توی ظرف بوده این آقا رفته و اونو خورده!

295. مرده دخترشو آورده بود. گفتم: آمپول میزنین؟ دختره گفت: نه! کپسول بنویسین. پدرش گفت: میترسی؟ خجالت بکش! نه دکتر براش آمپول بنویس! نسخه شو نوشتم و از روی صندلی بلند شد. بعد خود پدره نشست روی صندلی و گفت: خودم هم سرما خوردم. گفتم: خودتون آمپول میزنین؟ گفت: نه میترسم کپسول بنویس!

296. مریض نداشتم. رفته بودم توی پذیرش و با آقای مسئول پذیرش حرف میزدیم که تلفن مرکز زنگ خورد. گوشیو برداشتم و گفتم: بفرمایید. خانمه گفت: من الان پسرمو به خاطر سگ گرفتگی آوردم اونجا و بهش واکسن هاری زدند. الان جای یک گاز دیگه را هم روی بدنش پیدا کردم. باید بیارمش تا یک واکسن دیگه هم بهش بزنن؟!

297. به پیرمرده گفتم: بفرمایید. گفت: دیشب اومدم اینجا گفتم برام سرم نوشتن اما خوب نشدم. حالا تو دوتا آمپول بنویس با یه شربت! گفتم: حالا اصلا مشکلتون چی هست؟!

298. اواخر شب مریض اومد. از اتاق استراحت بیرون اومدم و در اتاقو باز گذاشتم و رفتم توی مطب. داشتم نسخه مینوشتم که دیدم یه موش از جلو در مطب رد شد و رفت به سمتی که اتاق استراحت من و اتاق استراحت خانم مسئول پذیرش بود! مریضو که رد کردم رفتم و به خانم مسئول پذیرش جریانو گفتم. اول زنگ زد به آقای راننده آمبولانس و گفت: یه موش اینجاست. می آیی بگیریش؟ و آقای راننده آمبولانس هم گفت: مگه من گربه ام؟! بعد هرکدوممون رفتیم و اتاق خودمونو گشتیم اما هیچکدوم موشی پیدا نکردیم. بعد که هر دو دست خالی از اتاقهامون بیرون اومدیم خانم مسئول پذیرش گفت: میگم موش میتونه از تخت بیاد بالا؟ گفتم: فکر نکنم. گفت: پس ولش کن بریم بخوابیم!

299. خانمه اومد توی مطب و سلام کرد. من هم جواب سلامشو دادم. یکدفعه شوهرش گفت: تو باز گفتی سلام؟ چندبار بهت بگم؟ دیگه مد شده که فارسیشو بگن باید بگی درود! (خودمونیم درجواب درود باید چی بگیم؟!)