سلام
بالاخره به روز انجام MRI رسیدیم. برام ساعت هفت و نیم شب نوبت زده بودند. پس طوری رفتم که حدود هفت و ربع اونجا بودم. اون هم توی اون شبها که همه جا شلوغ بود. مدارکمو گرفتند و کارت کشیدند و بهم قبض دادند که دیدم روش نوشته: قیمت کل: یک میلیون و هشتصد. قیمت با بیمه: یک میلیون و پونصد! بعد گفتند: بشینین تا صداتون کنیم. نوبتتون ساعت هشته! گفتم: شما که گفتین هفت و نیم! گفتند: خب میگیم هفت و نیم که تا هشت برسین!
همون جا نشستم و سرمو با یکی دو بازی بدون اینترنت که توی گوشیم داشتم گرم کردم. تا این که اسم من و یکی دیگه را با هم صدا کردند و رفتیم به قسمت گرفتن MRI. بعد یکی پنجاه هزار تومن دیگه ازمون گرفتند و یک دست لباس یک بار مصرف بهمون دادند. بعد خانمی که اونجا کار میکرد اومد و از هردومون کارت شناسایی خواست و بعد به اون پسر گفت: شما بیست و یک سالتونه اما این بیمه مال یک آدم هشتاد ساله است! چرا؟ پسره گفت: چون او بیمه تکمیلی داشت اما من نداشتم! خانمه گفت: اصلا امکان نداره. بالاخره وقتی دکتر میخواد گزارششو بنویسه متوجه فرق لگن یک آدم هشتاد ساله و یک آدم بیست و یک ساله میشه. بعد ما را توبیخ میکنه. خلاصه که کلی با هم بحث کردند و درنهایت پسره رفت و به اسم خودش قبض گرفت و برگشت. به من هم گفت: وزنتون چقدره؟ و بهش گفتم. بعد رفتیم و توی اتاقهایی شبیه اتاق پرو فروشگاههای فروش لباس، لباسهامونو عوض کردیم و روی صندلی نشستیم. یه نگاه به دیوار کردم و دیدم نوشته: "حداکثر وزن مجاز برای این دستگاه 114 کیلوگرمه". و رفتم توی فکر که یعنی ممکنه اون خانم فکر کرده باشه من وزنم بیشتره که وزنمو پرسید؟! درسته که وزنم روی مرز وزن طبیعی و اضافه وزنه اما آخه 114 کیلو؟! توی همین فکر بودم که در باز شد و یک مرد با قیافه ای آشنا بیرون اومد و کلی سلام و تعارف کرد و رفت. کلی فکر کردم تا این که یادم اومد وقتی دانشجو بودم ایشون توی CT بیمارستان کار میکرد. اما هرچقدر فکر کردم فامیلش یادم نیومد. و نمیدونم ایشون هم فامیل من یادش اومد یا نه؟! بعد فکر کردم که ایشون که توی مرکز دولتی بودن چطور اومدن اینجا؟ بعد گفتم: خب احتمالا بازنشسته شدن. و احتمالا به دلیل خوردن اشعه زودتر از موعد هم بازنشسته شدن. بعد به خودم گفتم: خب زودتر بازنشسته میکنن که دیگه اشعه نخورن اما وقتی دوباره میان سر کار که باز هم اشعه میخورن که! و بعد یکدفعه یادم اومد که الان توی یک مرکز MRI هستم که اصلا اشعه نداره! امیدوارم بقیه شون هم اگه دوباره رفتن سر کار توی چنین جایی باشه.
در اتاق دوباره باز شد و یک خانم با همون لباسهای یک بار مصرف ازش خارج شد. بعد منو صدا کردند. دوست نداشتم کیف پول و ساعت و گوشی و بقیه چیزهامو بگذارم توی اون اتاق پرو که قابل قفل کردن هم نبود. اما چاره ای هم نبود. پس سپردمشون به خدا و بعد هم دوربینهای مدار بسته اونجا و رفتم توی اتاق.
یک استوانه که روی اون به شکل یک مستطیل بریده شده بود به صورت طولی روی تخت بسته شده بود. خانمی که اونجا کار میکرد ازم خواست پامو داخل اون استوانه بگذارم و انگشتهامو از اون مستطیل بیرون بیارم. بعد هم دراز کشیدم. بعد یک چیزی شبیه یک بالش کوچیک که یه چیز نسبتا سنگین توش بود پایین ساق پام گذاشت و بعد از سفارش به حرکت ندادن این پا از اتاق خارج شد.چندلحظه بعد چند عدد روی صفحه دیجیتال روی دستگاه درست پایین جایی که مارک دستگاه (زیمنس) را نوشته بودند ظاهر شد و با خاموش شدن اون یک حرکت کوچیکو حس کردم و بعد برای دومین بار سروصداهای عجیب و غریب بلند شد. (اولین باری که رفتم توی این اتاق را اینجا نوشتم) برام جالب بود صداهایی که دفعه قبل به نظرم شبیه به صداهای طبیعی اومده بود الان شبیه به صدای شلیک مسلسل و ... به گوشم میرسید. تا این که بالاخره گرفتن MRI تموم شد. از اتاق بیرون رفتم و اون پسر رفت تا MRI لگنشو بگیره. من هم لباس عوض کردم. از زمانی که ساعتمو درآورده بودم تا لحظه پوشیدنش دقیقا یک ساعت گذشته بود. بعد هم یک کاغذ بهم دادند که نوشته بود بعد از پنج روز کاری برم سراغ جوابش. خرید کردم و برگشتم خونه.
توی برگه ای که بهم داده بودند نوشته بود جوابو بعد از پنج روز کاری بهم میدن. از شانس من از بعد از گرفتن MRI هم کلی تعطیلی داشتیم.بعد هم که فرصت نشد تا این که دیروز رفتم سراغ جوابش و گرفتمش. بعد خودم یه نگاه بهش کردم و دیدم نوشته مفصل مچ پام یه کم ورم داره و یکی دوتا از تاندونهاش ضخیم شده. نمیدونستم الان چکار باید کرد پس دیروز عصر رفتم مطب متخصص ارتوپدی که منشیشون گفتند: آقای دکتر رفته مرخصی ششم بهمن میاد. میخواستم برم پیش یک متخصص دیگه اما گفتم شاید اخلاقی نباشه. میخواستم پست بعدی را همون ششم بنویسم اما گفتم شرمنده شما میشم. حالا تا ششم صبر میکنیم. اگه ماجرا در اون حدی بود که یک پست جدا بخواد که مینویسم. وگرنه ادامه ماجرا میشه پی نوشت پست بعدی که هنوز نمیدونم بتونم پست خاطرات بگذارم یا نه؟
پ.ن. مادر یکی از پرسنل شبکه مدتی بود که بیمار بود. چندبار تماس گرفت و خواست براش دارو یا آزمایش بنویسم و نوشتم. یک بار هم اومد دنبالم و رفتیم خونه مادرش و براش نسخه نوشتم. دیروز عصر رفتم مسجد برای مراسم مادرش که توی بلندگو اعلام کردند: با تشکر از پرسنل شبکه بهداشت و درمان شهرستان ...... و بخصوص جناب آقای دکتر .... که توی مدت بیماری این مرحومه خیلی براشون زحمت کشیدند! خوشحال شدم که افرادی دوروبرم نشستن که منو نمیشناسن! اما نکته جالب تر این که دیروز فهمیدم برادر همکارمون یکی از هنرپیشه های نسبتا مشهور سینما و تلویزیونه! طبیعتا اونجا جای صحبت هنری و گرفتن عکس نبود! انتظار هم که ندارین اسمشونو بنویسم!
سلام
اولین بار چند ماه پیش بود. وقتی موقع برگشتن از پیاده روی مقداری هم خرید کردم و وقتی وارد خونه شدم خریدها را روی کابینت آشپزخونه گذاشتم و درهمون حالتی که هردوپام روی زمین ثابت بود تنه خودمو به سمت چپ چرخوندم و یکدفعه اون اتفاق افتاد. چه اتفاقی؟ شنیدن یک صدا توی استخونها که ما بهش میگیم: کلیک! قبلا هم این اتفاق برام افتاده بود. مثلا توی لگن یا زانوها بخصوص موقع بلند شدن از روی صندلی یا آغاز راه رفتن. و میدونستم که چیز نگران کننده ای نیست. پس دلیلی نداشت وقتی این اتفاق روی پای راست و محل اتصال متاتارس (استخوانهای کف پای) چهارم و پنجم به مچ پا هم رخ داده نگران باشم. و نگران هم نشدم.
اما کم کم نگران شدم. چرا؟ چون تعداد دفعاتی که این حالت داشت رخ میداد به تدریج داشت زیاد میشد. و از چند هفته بعد بود که موقع کلیک کردن یک درد مختصر هم پیدا میکرد. بعد از مدتی گه گاه برای چند ساعت یک درد خیلی خفیف دقیقا توی همون نقطه داشتم. و گاهی یک احساس سوزش. انگار جرقه ای که از آتیش پریده بیرون اونجا افتاده باشه و برای چند ساعت خاموش نشه. دردش به شدت خفیف بود و حتی نیازی به مسکّن هم نداشت. اما همین طولانی شدنش منو به فکر انداخت.
یک شب پیش از خواب بود که رفتم توی فکر که ببینم علت این مسئله چی میتونه باشه؟ هیچ ضربه ای که به پام نخورده بود. هیچ فشاری هم بهش نیومده بود. به تدریج توی ذهنم به گذشته برگشتم و یکدفعه یک چیزی توی ذهنم جرقه زد. (اگه حالشو ندارین همه اون پستو بخونین قسمت گردش در مقبره "سنت نینو" را بخونین!) به خودم گفتم: بالاخره پیداش کردم! البته این که آنی کنارم خوابیده بود مانع از این شد که مثل ارشمیدس "اورِکا اورِکا" گویان از اتاق خواب بیرون بپرم!
خب علت مشخص شده بود و با خیال راحت میخواستم بخوابم که یکدفعه به خودم گفتم: خب حالا بالاخره علت چیه؟ یعنی ممکنه که همون موقع پام آسیب دیده و من هم پشت گوش انداختم؟ پس چرا توی این مدت هیچ مشکلی نداشتم؟ و در حال فکر کردن به این مسائل خوابم برد.
روز بعد وقتی سر کار رفتم کد ملی خودمو زدم توی سامانه و از مچ و کف و انگشتان پای راستم یک عکس نوشتم. بعداز ظهر موقع رفتن به پیاده روی رفتم به یک مرکز رادیولوژی و کدملی و کد رهگیری را به منشی اونجا دادم. خانم منشی فرمودند: عکسو کی براتون نوشته؟ گفتم: یه پزشک عمومی. گفت: دکترهای عمومی همه شون گزارش میخوان. ما هم امروز دکترمون یه کاری براش پیش اومد و زودتر رفت. میتونین فردا بیایین و گزارششو بگیرین؟ سرمو کمی چرخوندم و همون جا تابلوی یک متخصص ارتوپدی را دیدم. اون هم مطب یکی از همکاران که چهارده سال پیش با هم شیفت میدادیم و بعد از طرحش تخصص قبول شد. گفتم: لطفا عکسو بگیرین. میبرمش پیش این آقای دکتر! عکسو گرفتم و نگاهش کردم. اما مشکلی توش پیدا نکردم. به خودم گفتم: نکنه یه چیزی توی عکس هست و من حالیم نمیشه؟ پس رفتم سراغ منشی جناب متخصص ارتوپدی. اون روز به دلیل بارش شدید برف خیلی از مریضها نیومده بودند. یک نوبت گرفتم و منتظر نشستم. تصادفا یکی دیگه از پزشکها هم توی نوبت بود و کمی با هم صحبت کردیم. بالاخره نوبتم شد و رفتم داخل مطب. شاید اگه آقای دکتر را توی خیابون میدیدم نمیشناختم. چقدر قیافه اش تغییر کرده بود. اما خوشبختانه ایشون منو شناختند و اول کمی یاد گذشته ها کردیم و بعد ماجرا را براشون گفتم. گفتند: چرا همون موقع که از سفر اومدین نیومدین پیش من؟ سه هفته پاتونو گچ میگرفتم و بعد همه چیز تموم میشد. اما الان ممکنه گچ بخواد، ممکنه تزریق توی مفصل بخواد یا حتی ..... منتظر بودم بگه قطع عضو (!) اما یکدفعه ساکت شد. عکس را نگاه کرد و گفت: عکستون مشکلی نداره اما بهترین روش برای بررسی این قبیل مشکلات MRI هست. بعد روی کاغذ برام MRI مچ پا نوشت. بعد روی یک کاغذ دیگه مچ بند و بعد روی یک کاغذ دیگه مقداری دارو. بعد گفت: این مچ بند را برای دوهفته مرتب ببندین و بعد فقط موقع پیاده روی. این داروها و MRI را هم بدین به منشی تا توی سامانه ثبت کنه! بعد آقای دکتر زنگ زد و وقتی خانم منشی اومد توی مطب بهش گفت: پول ویزیت آقای دکتر را بهشون پس بدین! یه کم تعارف کردم و بعد هم تشکر کردم. از مطب بیرون رفتم. برگه ها را به خانم منشی دادم و منتظر شدم. منشی دوم که موقع زنگ زدن دکتر اومده بود توی مطب هم اول توی کشو و بعد توی کیفشو نگاه کرد و بعد به اون یکی منشی که درحال وارد کردن داروها توی سامانه بود گفت: پول نقدی که اینجاست ده هزار تومن از پولی که ایشون دادن کمتره. ده هزار تومن داری؟ گفتم: پس برای این میگشتین؟ اصلا قابل نداره. یه مقدار تعارف کردیم اما بالاخره اون ده هزار تومن هم پیدا شد و بهم پس دادند. بعد رفتم مغازه کنار مطب و مچ بند خریدم به مبلغ نهصدهزار تومن. بعد رفتم مرکز MRI تا نوبت بزنم که گفتند: MRI مچ پا را حتما باید متخصص رادیولوژی مون تایید کنه. برو طبقه بالا. رفتم بالا که گفتند: دکتر هنوز نیومده. اسمتو روی اون کاغذ پشت در بنویس و صبر کن تا دکتر بیاد. رفتم و اسممو نوشتم که دیدم نفر پونزدهم هستم! کمی صبر کردم و بعد دیدم فقط دارم وقتمو تلف میکنم. پیاده روی مو تموم کردم و رفتم داروخونه. سی کپسول زردچوبه برای صبح ها، سی کپسول تقویتی برای ظهرها، سی قرص کلشی سین برای کاهش التهاب استخوان برای عصرها و دونوع کپسول غضروف ساز برای شبها گرفتم و یک میلیون و دویست هزار تومن ناقابل پول دارو دادم. بعد برگشتم سراغ دکتر رادیولوژیست که دیدم خبری از برگه ای که روش اسم نوشته بودم نیست. به منشی گفتم: من اسممو روی این برگه نوشته بودم چی شد؟ گفت: خب برو پیش دکتر! صبر کردم تا سونوگرافی که داشت انجام میشد تموم بشه. بعد برگه ای که قسمت نوبت دهی بهم داده بود به دکتر دادم تا تایید بشه و بعد برگشتم طبقه پایین که گفتند: فردا باهاتون تماس میگیریم و بهتون نوبت میدیم.
روز بعد بهم زنگ زدند و برای دو هفته بعد بهم نوبت دادند که یکدفعه یادم اومد همون روز شیفتم. خواستم تا روزش را عوض کنند که موکول شد به دو روز بعدش.
روز اولی که مچ بند را بستم و داروها را خوردم درد پام واقعا بیشتر شد! اما از روز دوم به تدریج کمتر شد تا این که توی روز های آخر تقریبا دردی نداشتم.یک شب هم توی شیفت که با دمپایی توی سالن بودم خانم مسئول تزریقات به پام که مچ بند پوشیده بودم و روش جوراب کشیده بودم نگاه کرد و گفت: ای وای .... من تا الان نمیدونستم که پاتون مصنوعیه!
زمان گذشت تا این که به روز MRI رسیدیم.
ادامه ماجرا در پست آینده.
پ.ن1. رفتم نمایندگی "فردا موتور" و گفتم: من بهمن ماه سال پیش SX5 ثبت نام کردم و قرار شد دی ماه تحویل بدین. پس چی شد؟ خانمه گفت: ما توی بهمن سال پیش فقط یک مورد ثبت نام SX5 داشتیم. شما بودین؟ گفتم: من که بودم. دیگه خبر ندارم. کدملیمو زد توی کامپیوتر و گفت: بله درسته. اما ما فعلا داریم ماشینهایی را تحویل میدیم که توی تیر 1403 ثبت نام کردن! دیگه چه زمانی نوبت شما بشه خدا میدونه. گفتم: پس تکلیف این مدتی که پولمون اینجا خوابیده چی میشه؟ گفت: روی قیمت نهایی محاسبه میشه.
پ.ن2. ببخشید که پست خاطرات نگذاشتم. واقعا نتونستم. اما دلم هم نیومد در اینجا همچنان تخته باشه.
سلام
یک پست خاطرات جدید آماده کرده بودم تا امروز منتشر کنم. اما پریشب و دیروز و دیشب چیزهایی دیدم که اگه بخوام اون پست را منتشرش کنم بعدا خودم هم به نویسنده فحش میدم! پس میگذاریم برای چندروز دیگه.
سلام
1. خانمه هفت نوع قرص مختلف گذاشت روی میز و گفت: اینها را برام بنویس. گفتم: روزی یکی ازشون میخورین؟ گفت: نه شبها هم میخورم. گفتم: از همه شون؟ گفت: نه. گفتم: پس از کدومشون؟ گفت: این چهارتا را شبی یکی میخورم. اون سه تا را روزی یکی!
2. توی مطب بودم که دیدم شارژ گوشیم داره تموم میشه. شارژرم را توی سه راهی که روی میز بود زدم و گوشیمو شارژ کردم. وقتی شارژ شد شارژر را از گوشی جدا کردم که همون موقع یک مریض اومد. نسخه شو نوشتم و رفت داروخونه که همراهش گفت: ببخشید این گوشی چند دقیقه اینجا باشه میام میبرمش. نگاه کردم و دیدم گوشیشو با شارژر من زده توی شارژ!
3. صبح با راننده شبکه رفتیم درمونگاه. موقع پیاده شدن آقای راننده گفت: ظهر آقای ..... میاد دنبالتون. گفتم: نمیشناسم. گفت: تازه اومده سر کار. بهت توصیه میکنم به محض این که نشستی توی ماشین خودتو بزنی به خواب! گفتم: چرا؟ گفت: خب دیگه. و رفت. و ظهر که با جناب راننده جدید شبکه برگشتیم ولایت تازه فهمیدم علت گفتن اون جمله چی بود. وقتی ناچار شدم در تمام مسیر یا به حرفهایی گوش بدم که به هیچ درد من نمیخوردن یا به سوالهای عجیب و غریبش جواب بدم. سوالهایی مثل: الان چه ماشینی داری؟ چندتا بچه داری؟ چند سالشونه؟ و ......!
4. مرده گفت: یک بار اومدم دکتر و بهتر نشدم. دوباره اومدم. گفتم: چه دارویی براتون نوشتن؟ گفت: یادم رفت بیارمشون. اما دو نوع قرص بودند. سه بسته از اینها خوردم سه بسته از اونها!
5. مرده نصف شب با بی حسی بدن و استفراغ اومده بود و گفت: تازه از مسافرت اومدم. گفتم: توی راه چیزی نخوردین که مسموم بشین؟ خانمش گفت: اتفاقا من هم بهش گفتم که مسموم شدی! بعد به مرده گفتم: سابقه مصرف هیچ دارویی ندارین؟ گفت: چرا قرص قند میخورم. گفتم تا قندشو بگیرند که بالا بود. بهش گفتم: قندتون خیلی بالاست. خانمش گفت: اتفاقا من هم بهش گفتم قندت بالاست! قندشو با سرم و انسولین و ... پایین آوردیم و گفتم: کی نوبت دارین که برین پیش متخصص؟ گفت: چند ساله که نرفتم. خانمش گفت: اتفاقا من هم بهش گفتم که باید بری پیش متخصص!
6. مرده گفت: دندونم درد گرفته و عفونت کرده. چراغ قوه را برداشتم که گفت: بهتون توصیه میکنم که نبینیدش. خیلی وضعش خرابه!
7.
مرده گفت: توی اتاق بخاری نفتی داشتیم دود میکرد. حالا سر درد و استفراغ دارم. برام سرم بنویس. داشتم براش دارو مینوشتم که گفت: برای زنم هم دارو مینویسی؟ او هم مثل خودمه. گفتم: اینجاست؟ گفت: اگه او را هم می آوردم. پس کی مواظب گاوها بود؟ چندتا قرص بنویس براش میبرم. 
8. خانمه گفت: بیست و پنج سال پیش زنبور صورتمو نیش زد. امروز جای نیشش دوباره درد گرفته!
9. پیرزنه گفت: چندروز پیش خانم دکتر گفت نوار قلبت مشکل داره باید فورا بری بیمارستان. اما من کار داشتم نرفتم الان میخوام برم. یعنی حالا مشکلم اورژانسیه؟! گفتم: خب من که معاینه تون نکردم. گفت: نوار قلبم خیلی مشکل داره؟ گفتم: نوارتونو آوردین؟ گفت: نه!
10. نسخه پیرزنه را که نوشتم گفت: تو دکتر خیلی خوبی هستی! میدونی چرا؟ گفتم: چرا؟ چون قدیمی هستی!
11. خانم مسئول داروخونه گفت: من هروقت با دخترداییم صحبت میکنم درباره شما غیبت میکنیم! گفتم: دست شما درد نکنه! حالا دختر داییتون کی هست؟ گفت: شما نمیشناسینش. چندبار اومده و براش دارو نوشتین. چند دقیقه بعد اومد و گفت: ناراحت شدین؟ میخواین بیایین تا با هم درباره دختر داییم غیبت کنیم؟!
12. اواخر وقت اداری خانم مسئول تزریقات اومد و گفت: دکتر بیا! از مطب رفتم بیرون و گفتم: چیه؟ گفت: نگاه کن! اون ماشینه را توی حیاط درمونگاه ببین! یه جغد روش نشسته. این موقع روز جغد اینجا چکار میکنه؟ گفتم: حتما دیده خوابش نمیبره اومده قرص خواب بگیره! گفت: اما خارج از شوخی جغد خیلی شومه. خدا به داد کسی برسه که میخواد با اون ماشین بره.در همین زمان یکی از راننده های شبکه را دیدم که گفت: دکتر اومدم دنبالت بیا بریم. و با همون ماشین جغدی شده (!) رفتیم!
پ.ن. روز مرد بر همه مردها فارغ از جنسیتشون مبارک. خوشبختانه این روزها تعدادشون هم کم نیست.
سلام
ساعت حدود نه شب بود. توی مرکز شبانه روزی بودم که لب مرز استانمونه و قبلا توی این پست درباره اش نوشته بودم. درمونگاه طبق معمول شلوغ بود اما اگه همه چیز قرار بود طبق معمول همیشه باشه تا یکی دو ساعت دیگه باید یکدفعه خلوت میشد و دیگه به ندرت هم پیش می اومد که تا صبح مریض بیاد. بخصوص توی این موقع از سال که عشایر هم از اون منطقه رفته بودند. زمان گذشت و همون طور که حدس میزدم درمونگاه یکدفعه خلوت شد.
ساعت هنوز یازده هم نشده بود. میدونستم که بعیده دیگه مریض بیاد. و کاش میشد که همون موقع برم و بخوابم. اما امکانش نبود. چون طبق دستور شبکه باید درست پیش از ساعت دوازده شب انگشت خروج میزدم و بعد از ساعت دوازده هم انگشت ورود برای روز بعد. پس رفتم توی اتاق استراحت و تلویزیون را روشن کردم و مشغول تماشای یک فیلم سینمایی شدم که همون لحظه داشت شروع میشد. اواسط فیلم هم یک بار پیش از دوازده و یک بار چند دقیقه بعد و بعد از ساعت دوازده از اتاق بیرون اومدم و انگشت زدم. بعد بقیه فیلم را دیدم و بعد هم خوابیدم.
با تک زنگی که آقای مسئول پذیرش بهم زد فهمیدم مریض اومده. از اتاق استراحت بیرون اومدم و جلو در مطب با دو مرد روبرو شدم که یکیشون سرش را گرفته بود. یه نگاه روی ساعت کردم که دو و نیم صبح بود. بعد وارد مطب شدم و چراغشو روشن کردم و گفتم: بفرمایید. مرد هم اومد و روی صندلی نشست. درحالی که همچنان سرشو گرفته بود و درحال ناله کردن بود. پیش از این که سوالی بپرسم همراهش گفت: اینها رو گاز گرفته. بخاریشون خراب بوده. توی یک ظرف فلزی چوب گذاشتن و آتش زدن و خوابیدن. گفتم: اینها؟ گفت: چهار نفرند. سه تا شون را داشتن سوار آمبولانس میکردن تا بیارن. من دیدم این یکی توی آمبولانس جاش نمیشه آوردمش. گرچه علت سردرد مشخص بود اما برای احتیاط یک معاینه کوتاه هم کردم و فشارشو هم گرفتم که همه چیز طبیعی بود. بعد کدملی شو زدم توی سامانه سیب که چون از چند ساعت پیش نرفته بودم سراغ سامانه دوباره ازم یوزرنیم و پسورد خواست. بعد از وارد شدن مجدد به سامانه دوباره کدملی مریضو زدم و دیدم پیداش نمیکنه رفتم سراغ سامانه ERX و کدملیشو زدم که دیدم محل سکونتش یکی از روستاهای استان مجاوره. بعد داروهاشو نوشتم و گفتم: وقتی رفتین توی تزریقات بگین یه کم اکسیژن هم براتون بگذارن. مرده هنوز از روی صندلی بلند نشده بود که آمبولانس وارد حیاط درمونگاه شد. دیگه میدونستم جریان چیه و خیالم راحت بود که مریض بدحالی برام نیاوردن.
همون طور که انتظارشو داشتم سه مریض دیگه دقیقا با همون علائم برام آورده بودند. همسر، فرزند، و مادر همون آقایی که براش نسخه نوشته بودم. با علائم کاملا مشابه. و طبیعتا با نسخه های مشابه. به درخواست بیمار چهار نسخه را روی دو کدملی نوشتم تا هزینه شون کمتر بشه. بعد از مطب بیرون اومدم تا با همکاران 115 سلام و علیک کنم. دیگه خیلی شونو نه به اسم اما به قیافه میشناختم. برای همین با دیدن افرادی کاملا جدید تعجب کردم. و تعجبم وقتی بیشتر شد که دیدم یونیفورمهاشون هم مثل همیشه نیست. پیش از این که حرفی بزنم یکی از پرسنل 115 گفت: ما از فوریتهای استان مجاور هستیم. 115 استان شما اون قدر با تهران مکاتبه کرد و گفت این روستاها به شما نزدیک تره که این چند روستای اون طرف مرز را که توی استان ماست ازمون گرفت و جمعیت خودشو بالاتر برد. اما امشب هرچقدر این بیچاره ها به 115 زنگ زدن آمبولانس استان شما نیومده سراغشون و بالاخره به یکی از همکاران ما زنگ زدن.
ایشون همچنان درحال صحبت بود که یک آمبولانس دیگه وارد حیاط درمونگاه شد. امیدوار بودم این یکی هم مشکل خاصی نداشته باشه. آمبولانس ایستاد و دونفر از پرسنل 115 از اون پیاده شدند که هردو را قبلا هم دیده بودم. بعد اومدند توی درمونگاه و با هم سلام و علیک کردیم و یکیشون پرسید: مریضهای گاز گرفته را آوردن اینجا؟ پرسنل 115 استان همجوار گفت: بله! آوردیمشون. شما چرا نیاوردینشون؟ پرسنل 115 استان ما گفت: ما تا به حال به این روستاها نیومده بودیم. اصلا بلد نبودیم. نصف شب کسی هم نبود که ازش بپرسیم. وقتی هم بالاخره پیدا کردیم گفتند شما اومدین و بردینشون. دستتون هم درد نکنه. پرسنل 115 استان مجاور میخواست جواب بده و من هم منتظر بودم که اگه قراره دعواشون بشه از هم جداشون کنم که خانم مسئول تزریقات صدام زد و گفت: دکتر چکار کنم؟ گفتم: چیو؟ گفت: الان نگاه کردم و دیدم فقط یکی از کپسولهای اکسیژنمون اکسیژن داره. میخواستم برم و از پرسنل 115 کمک بگیرم که هر دو گروه اومدند و گفتند: ما دیگه باید بریم خداحافظ! راستش دیگه روم نشد الکی نگهشون دارم.
حالا ما مونده بودیم با چهار مریض که همه از سردرد ناله میکردند و هر چند دقیقه یک بار یکیشون استفراغ میکرد و یک کپسول اکسیژن. نهایتا مجبور شدیم اکسیژن را جیره بندی کنیم. هر چند دقیقه یک بار اکسیژن را به یکی شون میدادیم و بعد میرفتیم سراغ نفر بعدی! و همین طور بین چهار تخت چرخیدیم تا این که سرمهاشون تمام شد و به لطف آمپولهایی که توی سرم ریخته بودیم و اکسیژنی که (هرچند نصفه و نیمه) گرفته بودند بهتر شدند و رفتند.
روی ساعت نگاه کردم. حدود چهار بود. رفتم توی اتاق استراحت و سعی کردم بخوابم اما تا حدود پنج و نیم خوابم نبرد. حدود یک ساعت بعد هم از خواب بیدار شدم و خوردن صبحانه را شروع کردم و آماده شدم برای شیفت صبح.
پی نوشت: تعدادی از اقوام برای بردن هدیه شب یلدا برای عروس جدید فامیل راهی استان کرمان شدند. ما این بار نتونستیم همراهشون بریم. و وقتی برگشتند برامون تعریف کردند که بعدازظهر به منزل عروس رسیدند اما اولین پذیرایی که ازشون شده ساعت ده شب و با یک لیوان چای بوده! واقعا نمیدونم این رسم اون خانواده است؟ رسم اون شهره؟ یا .... من که گیج شدم.