جایی برای گفتن دلتنگیها

ماجراهای یک پزشک هنوز عمومی

جایی برای گفتن دلتنگیها

ماجراهای یک پزشک هنوز عمومی

خاطرات (از نظر خودم) جالب (310)

سلام

1. پسری را که از روی موتور سقوط کرده بود دیدم و گفتم: خداروشکر جاییت شکستگی نداره. گفت: من اون روز با دنده چهار خوردم زمین جاییم نشکسته بود انتظار داری الان با که با دنده یک خوردم زمین جاییم شکسته باشه؟!

2. نسخه یه بچه را نوشتم که مادرش گفت: براش گواهی هم بنویس. گفتم: باشه. از کِی نرفته مدرسه؟ گفت: خیلی وقته. با امروز میشه دو روز!

3. برای چندهفته تنها توی یکی از مراکز دوپزشکه بودم که قبلا دو خانم دکترداشت که شبها هم همونجا بیتوته میکردند (یکیشون تخصص قبول شد و رفت و اون یکی طرحش تموم شد و رفت) تا این که یک خانم دکتر اومد اونجا و با ایشون دوباره دونفره شدیم. بعد از چندروز خانم دکتر مرخصی گرفت و گفت: جلسه دفاع از پایان نامه دوستمه. گفتم: خب دوستتونو هم بیارین اینجا که پزشک اینجا کامل بشه و من هم برم به درمونگاههای دیگه. گفت: خیلی دوست دارم بیارمش. اما باید بره سربازی! (میدونم برای نسل جدید این چیزها طبیعیه. اما ما مال نسل قدیمیم!)

4. آقای مسئول پذیرش اومد توی مطب و گفت: میشه توی یکی از نسخه ها سه تا آمپول عضلانی بنویسی که مریض با هم بزنه؟ گفتم: چرا؟ گفت: برای این مریض قبلی که یک آمپول نوشته بودی میخواستم قبض بزنم که اشتباها زدم سه تا آمپول. حالا تا چنین قبضی صادر نشه همون طور روی کارتابل میمونه! طبیعتا این دیگه موردی نبود که بشه همین طوری نوشت!

5. خانمه گفت: هربار دخترم سرما میخورد با شربت ..... زود خوب میشد. گفتم: الان توی خونه دارین یا بنویسم؟ گفت: شیشه خالی شو؟!

6. خانمه اومد توی مطب و گفت: بچه ام سرما خورده. بچه هم اومد دم مطب و همون جا ایستاد. گفتم: بیا تا توی گلوتو ببینم. گفت: نه! میخوای برام دارو بنویسی! مادرش گفت: نه تو بیا تا دکتر ببیندت میخواد برای بابا دارو بنویسه! بچه گفت: برای بابا؟ بعد هم اومد و آروم روی صندلی نشست تا معاینه اش کردم و برای باباش دارو نوشتم!

7. (16+) رفتم توی آبدارخونه تا برای خودم چای بریزم. یکی از پرسنل خانم هم اونجا بود. موقع وارد شدن تصادفا دستم به در آبدارخونه خورد و در به دیوار کوبیده شد. خانمه یکدفعه برگشت و گفت: ایها الناااس .... گفتم: چیه؟ چرا داد میزنی؟ گفت: ببخشید یک لحظه فکر کردم یک نفر اومد تو و در را بست!

8. توی گروه پزشکان خانواده استان بودم که دیدم یک خانم دکتر طرحی کامنت گذاشته و نوشته: من توی مرکز ..... کار میکنم. نوشتم من طرحمو اونجا شروع کردم. سال 1379. نوشت: من اون موقع سه ساله بودم! کلی احساس پیری کردم!

9. (این خاطره مال من نیست) یکی از همکاران توی تلگرام نوشته بود: پیرزنه گفت: پیش از این که واکسن کرونا را بهم بزنن من اصلا فشار نداشتم. از وقتی واکسنو زدم فشار گرفتم. گفتم: پیش از این که واکسن بزنی فشارتو میگرفتی؟ گفت: نه اصلا فشارمو نگرفته بودم. آخه فشار نداشتم که بخوام بگیرم!

10. یکی از اقوام کدملیشو برام فرستاد تا براش یه آزمایش بنویسم و من هم نوشتم. چند روز بعد لینک جوابشو برام فرستاد تا برم و جوابشو ببینم. وقتی روی لینک کلیک کردم نوشت: شما هنوز مبلغ ....... ریال بابت این آزمایش بدهی دارید. هزینه را پرداخت کنید تا لینک باز بشه!

11. یه خانم خیلی محترم تنها اومده بود درمونگاه. قبض گرفت و اومد پیش من و بعد هم به همه حرفهام گوش داد و بعد هم رفت و داروهاشو گرفت و رفت. کیف کردم وقتی تاریخ تولدشو خوندم: 1305! نمیدونم من 99 سال بعد از تولدم اصلا چیزی از استخونهام مونده باشه یا نه؟

12. خانم دکتر مطب کناری گفت: شما که مدتهاست اینجا کار میکنید کسی را به اسم ...... میشناسین؟ گفتم: نه. چطور؟ گفت: هفته پیش اومد پیشم و گفت: باغ دارم. من هم ..... تومن بهش پول دادم تا برام میوه بیاره اما دیگه ازش خبری نشد!

پ.ن. من معمولا از خودم تعریف نمیکنم. اما ظاهرا تعداد مواردی که توی هفته های اخیر برام لذتبخش بوده داره بالا میره. اون از سوالهای عسل از دوستش توی این پست. و این هم پیام خانم دکتر مورد شماره 3 همین پست که چند هفته بعد از رفتن برای شروع دوره تخصص باهاشون صحبت میکردم.

خاطرات (از نظر خودم) جالب (309)

سلام

1. نصف شب یه مریضو دیدم و از مطب رفت بیرون که همراهش گفت: میدونی من از سال پیش دارم دنبال تو میگردم؟ گفتم: دنبال من؟ گفت: آره! یادته یک بار کمرم درد میکرد و برام جاش انداختی؟ از پارسال دوباره درد گرفته. من میرم توی تزریقات بیا دوباره جابندازش و از مطب رفت بیرون. آقای مسئول تزریقات که توی مطب بود گفت: تو کمر هم جا میندازی؟ گفتم: به خدا اصلا نمیدونم چی میگفت! برم بهش بگم الکی منتظر نباشه. گفت: ولش کن برو یه کم کمرشو فشار بده بره! رفتم و یه کم کمرشو فشار دادم که گفت: بهتر نشد! گفتم: پس دیگه باید حتما عکس بگیری. بعد هم یه عکس براش نوشتم و کد رهگیریشو دادم دستش!

۲. (۱۸+) اواخر شب بر اثر یک حادثه شیشه پنجره اتاق استراحت آقای راننده آمبولانس شکست. چند دقیقه بعد توی سالن انتظار درمونگاه روی صندلی‌ها نشسته بودیم و صحبت میکردیم که آقای راننده آمبولانس یه اشاره به من کرد و بعد به خانم مسئول تزریقات گفت: میگم من که امشب نمیتونم توی اون اتاق بخوابم. میام توی اتاق استراحت شما میخوابم. تو هم برو و توی اتاق دکتر بخواب! خانم مسئول تزریقات یه نگاه به من کرد و گفت: نه! دکتر دیگه برای من خیلی پیره! حالا باز اگه قیافه اش خوب بود یه چیزی! 

3. مرده گفت: چند روز پیش اومدم اینجا. نمیدونم خودتون بودین یا یه خانم دکتر دیگه!

4. خانمه گفت: نمیشه هربار من میام درمونگاه خودتون شیفت باشین؟!

5. بعد از مدتها میخواستم وارد یکی از سایتهای مربوط به دانشگاه بشم ولی پسوردش یادم نیومد. دو سه کلمه ای که بهشون شک داشتم زدم و هربار سایت میگفت اشتباهه. بالاخره زدم رمز را فراموش کرده ام. و توی صفحه ای که باز شد یک رمز که توی خیلی از سایتها با همون رمز عضو میشم را زدم که نوشت: امکان تغییر رمز وجود ندارد. چون رمز قبلی و جدید یکی هستند!

6. پیرزنه گفت: از یک هفته پیش هرچی دارو بود خوردم و بهتر نشدم. بالاخره اومدم دکتر. گفتم: چه داروهایی خوردین؟ گفت: هر نوع جوشونده ای که بود درست کردم و خوردم!

7. خانمه دختر شونزده ساله شو با سرماخوردگی آورده بود. چوب برداشتم تا گلوشو ببینم که یکدفعه دختره شروع کرد به خندیدن. مادرش گفت: بَسّه این قدر نخند. و وقتی دید دخترش ساکت نمیشه خودش هم شروع کرد به خندیدن. صبر کردم تا دختره آروم بشه و بالاخره به هر فلاکتی که بود گلوشو دیدم. بعد رفتم سراغ معاینه ریه که باز هم خنده هاش شروع شد. مادرش هم روشو کرده بود به دیوار و قهقهه میزد! واقعا نمیدونستم چه عکس العملی باید نشون بدم. هرطور که بود معاینه را تموم کردم و نسخه را نوشتم و کد رهگیری را دادم بهشون. موقع بیرون رفتن مادره گفت: یه وقت سوء تفاهم نشه. ببخشید که ما خندیدیم. ما داشتیم به یه چیز دیگه میخندیدیم! و با قهقهه از مطب بیرون رفتند!

8. پیرمرده صبح اومده بود و میگفت: صِدام گرفته. یه دارو بده که تا ظهر خوب بشم. آخه باید براتون اذان بگم!

9. صبح که وارد درمونگاه میشدیم دیدم یک ماشین جلو در درمونگاه ایستاده و برای "اسنپ" ثبت نام میکنه. گفتم: چه خوب! دیگه اگه خواستم زودتر از اینجا برم خونه میتونم اسنپ بگیرم. ظهر که برمیگشتیم خبری از ماشین نبود. گفتم: ثبت نامشون تموم شد؟ آقای راننده گفت: نه! راننده های تاکسی های خط ویژه اینجا باهاشون دعوا کردند و بیرونشون کردند!

10. یک آقای آرایشگر برای تمدید کارت بهداشت اومده بود. طبق قانون براش آزمایش نوشتم. وقتی جوابشونو آورد دیدم آنتی بادی ضد هپاتیتش پایینه. (یعنی بدنش در برابر ویروس هپاتیت ایمنی نداره) زیر برگه اش نوشتم پیش از تمدید کارت براش واکسن هپاتیت تزریق بشه. چند دقیقه بعد مسئول بهداشت محیط زنگ زد و گفت: ببخشید! میشه ایشون واکسن نزنه و کارتشو تمدید کنیم؟ گفتم: چطور؟ گفت: داره میگه شما فکر کردین من خرم؟ توی کامپیوتر دیدین من واکسن کرونا نزدم میخواین به این بهونه بهم بزنین مریضم کنین!

11. بعد از ناهار توی اتاق استراحت بودم که صدای دلنشین "عارف" با یک صدای ملایم و نه چندان بلند توی فضای درمونگاه بلند شد. از اتاق بیرون اومدم که دیدم آقای مسئول پذیرش داره با گوشیش آهنگ گوش میده. وقتی منو دید گفت: میدونی این صدای کیه؟ فکر کردم داره شوخی میکنه. گفتم: نه کیه؟ گفت: این خواننده را تازه کشفش کردم. اسمش ..... عارفه. اما عجب صدایی داره. گرچه احتمالا الان سالهاست که مُرده! (وقتی اسم عارف را توی وبلاگ خانم الف دیدم این خاطره بعد از چندماه یادم اومد. گفتم تا هنوز زنده اند بنویسمش!)

12. به خانمه گفتم: بفرمایید. گفت: من الان چند ماهه که عطسه نکردم. مشکلی نداره؟!

پ.ن. عسل تبلت به دست از اتاقش اومد بیرون و گفت: دوستم .... چقدر خوب منو میشناسه. بیست سوال درباره خودم ازش پرسیدم به هفده تاشون درست جواب داده. گفتم: خوش به حالت که دوست به این خوبی داری. و در همون حال نیم نگاهی به تبلتش کردم و با دیدن سوال و جوابی که روش بود عشق کردم:

سه گنج زندگی من چیه؟ 1. پدر و مادرت 2. کتابهات 3. مرغ عشقت.  (امیدوارم این یکی از سه سوالی که اشتباه جواب داده شده بود نباشه!)

یک پنی سیلین برای زن افسرده!

سلام

این دو مورد نه اون قدر کوتاه بودند که توی پستهای خاطرات بگذارمشون و نه اون قدر طولانی که هرکدوم تبدیل به یک پست بشن. پس در هم ادغامشون کردم!

1. توی مطب نشسته بودم که یه خانم وارد شد. گفتم: بفرمایید.  گفت: دکتر بیرون برام پنی سیلین نوشته. تزریقات گفتن چون پزشک اینجا برات ننوشته باید اجازه بگیری. گفتم: قبلا پنی سیلین زدین؟ گفت: بله.  گفتم: خب پس مشکلی نداره. ببرین تا براتون بزنن. گفت: دو سال پیش زدم. میخواین کپسول بخورم؟ گفتم: خب اگه میترسین کپسول بخورین. گفت: آخه هروقت کپسول میخورم معده ام درد میاد. آمپول بزنم؟ گفتم: خب میخواین بگین براتون تست کنن اگه مشکلی نداشت بزنین. رفت و چند دقیقه بعد اومد و گفت: گفتم برام تست کردن یه کم جاش قرمز شده. بزنم؟ نگاه کردم و گفتم: مشکلی نداره میتونین بزنین. گفت: اما این استخون دستم درد گرفته میترسم بزنم. گفتم: خب میخواین همون کپسولو بخورین. گفت: خب معده ام درد میاد. گفتم: پس آمپولو بزنین.  رفت و اومد و گفت: آمپولو زدم. صبح که رفتم دکتر یادم رفت بگم برام یه آمپول تقویتی هم بنویسه حالا مینویسین بگیرم؟ گفتم: بله. گفت: اون وقت میتونم اونو هم همین الان بزنم؟ گفتم: بله. گفت: آخه یکی بهم گفت وقتی مریضی تقویتی نزن. گفتم: نه الان مشکلی نداره. گفت: میتونم همین الان بزنمش یا این یکیو فردا بزنم؟ گفتم: میتونین بزنینش . گفت: میترسم. فردا بزنمش؟ گفتم: خب فردا بزنین. گفت: آخه خیلی ضعف دارم. میشه الان بزنم؟ گفتم: بله میشه. گفت: اون وقت طوری نیست دوتا آمپولو توی یک روز بزنم؟! گفتم: نه مشکلی نداره. رفت و اون یکی آمپولشو هم زد و رفت.

2. توی مطب نشسته بودم که یه خانم وارد شد. گفتم: بفرمایید. نشست روی صندلی و بعد گفت: الان چند ساله که هرسال همین مواقع که میشه حالم گرفته میشه. انگار یه چیزی بیخ گلومو میگیره. دلم میخواد یه گوشه بشینم و گریه کنم ..... گفتم: خوابتون خوبه؟ گفت: آره. گفتم: اشتهاتون چطوره؟ گفت: اشتهام هم خوبه. 

علائمش به علائم افسردگی تیپیک نمیخورد. پس رفتم توی فکر و یکدفعه گفتم: گفتید هر سال همین مواقع؟ گفت: آره! همین مواقع شروع میشه. توی بهار و تابستون هیچ مشکلی ندارم. اما از همین مواقع مشکلم شروع میشه. رفتم توی فکر. به خودم گفتم: یه بیماری توی روانپزشکی داشتیم که طرف توی ماههایی که طول روز کم میشد علائم مشابه افسردگی پیدا میکرد. اسمش چی بود؟ .... آهان Seasonal affective disorder. یا به اختصار SAD. درمانش چی بود؟ یادمه توصیه شده بود بیمار تا جایی که میتونه از نور خورشید استفاده کنه و حتی شبها هم لامپهای پرنور روشن کنه. اگه علائمش بهتر نشد میشد یک دارو از خانواده SSRI ها براش تجویز کرد. اما اگه الان بهش بگم دارو نمیخوای برو از نور خورشید استفاده کن و شبها لامپ روشن کن یعنی قبول میکنه؟ فعععکککک نکنم! پول ویزیت داده پس دارو میخواد. خب چی براش بنویسم؟ ارزون ترین و بی عوارش ترینشونو دیگه. که توی همه مراکز روستایی هم پیدا میشه. یه نگاه به خانمه کردم و شروع کردم براش درمورد بیماریش توضیح دادن و درنهایت گفتم: حالا براتون چند بسته فلوکستین 20 هم نوشتم ..... گفت: خیلی ممنون  سال پیش که رفتم پیش روان پزشک اون هم همین حرفها را زد اما برام فلوکستین 10 نوشت. میشه شما هم همون 10 را بنویسین؟ میترسم 20 بخورم. گفتم: بله الان عوضشون میکنم. بعد به خودم گفتم: خب راست میگه دیگه! بهتره دارو را با کمترین دوز شروع کرد و اگه جواب نداد دارو را قوی تر میکنیم. چطور این اصل همیشگی را یادت رفت؟ شاید هم چون ویزیت داده بود و احساس کردم که میخواد هرچه زودتر درمان بشه از همون اول داروی قوی تر را نوشتم. 

چند بسته فلوکستین 10 براش نوشتم و کد رهگیری شو بهش دادم. خانمه تشکر کرد و موقع بلند شدن گفت: یه نکته دیگه هم هست. ممکنه علت این بیماریم این باشه؟ گفتم: چه موردی؟ گفت: این حالتها را از چند سال پیش دارم. از وقتی که شوهرم توی پاییز و زمستون که نمیشه اینجا کشاورزی کرد میره جاهای گرمسیر برای کار و منو با خواهر و مادرش توی خونه تنها میگذاره. اونها هم خیلی اذیتم میکنن تا دوباره برای فصل بهار که شوهرم میاد!

پ.ن. در ادامه مشکلاتی که همیشه با گوشی هام داشتم توی چند هفته اخیر دوبار کل پیامهای ذخیره شده یا همون SAVED MESSAGES توی تلگرام به طور کامل پاک شدن! کلی فیلم و کلیپ و نوشته و .... که از چندسال پیش ذخیره کرده بودم کلا نابود شدن! از هرکسی که پرسیدم هم نتونست کمک کنه. حتی پشتیبانی تلگرام هم جوابی نداد. فعلا علی الحساب چند کانال یک نفره توی تلگرام درست کردم و فیلمها و کتابها و .... را توی کانالهای مختلف میفرستم و دیگه به ندرت از بخش پیامهای ذخیره شده استفاده میکنم. اما نکته ای که بیشتر از هرچیزی برام عجیب بود این بود که: "من ناراحت نشدم"! اصلا کاری به اون قانون پنج و چیزهای دیگه هم نداشت. اصلا ناراحت نشدم! و خودم هم نمیدونم چرا؟!