جایی برای گفتن دلتنگیها

ماجراهای یک پزشک هنوز عمومی

جایی برای گفتن دلتنگیها

ماجراهای یک پزشک هنوز عمومی

که ایزد در بیابانت دهد باز + سفر 25000 قدمی!

سلام

چندروز از برگشتنمون از استان کرمان میگذشت که بعدازظهر برای خرید با ماشین از خونه بیرون رفتم. خریدها را انجام دادم و برگشتم خونه و ماشینو گذاشتم توی پارکینگ و خاموشش کردم. و یکدفعه صدای "فن" ماشین بلند شد. بعد که ماشین خنک شد آب رادیاتور را نگاه کردیم که درحد مطلوب بود. به خودم گفتم: احتمالا برای گرمای بی سابقه هوا بوده.

شب رفتیم مهمونی و برگشتیم و باز هم موقع برگشتن و خاموش کردن ماشین "فن" روشن شد. به خودم گفتم: فکر نکنم این بار به گرمای هوا ربطی داشته باشه. تا چند روز فرصت این که ماشینو جایی ببرم و نشون بدم پیدا نشد. تا این که یک روز که آنی با ماشین بیرون رفت و برگشت گفت: آمپر ماشین خیلی داره بالا میره یه فکری بکن. گفتم: فردا که شیفتم. بعدش چشم.

  ادامه مطلب ...

خاطرات (از نظر خودم) جالب (302)

سلام

1.وقتی رفتم سر شیفت دیدم خانم مسئول داروخونه و خانم مسئول تزریقات دارن میخندن. گفتم: چی شده؟ گفتند: دیشب یه پسر را آوردند که بیش از حد الکل خورده بود. کلی طول کشید و خانم دکتر چندتا آمپول و سرم بهش زد تا حالش بهتر شد. بعد که حالش جا اومد کارتشو داد به دوستش و گفت: برو برای همه شون شیرینی بخر! گفتیم: چرا؟ گفت: چون باعث شدین بدون این که استفراغ کنم حالم خوب بشه. آخه یک میلیون و چهارصد پول مشروب داده بودم حیف بود استفراغش کنم!

2. خانمه بچه شو آورده بود و گفت: از صبح تب کرده. برادرش هم دو روز بود تب داشت. از صبح شروع کرده به استفراغ کردن. گفتم: این بچه تون هم استفراغ کرده؟ گفت: نه دیگه استفراغ این یکی میره برای دو روز دیگه!

3. مرده گفت: من نه شربت میخورم نه قرص، فقط سرم و آمپول بنویس. گفتم: پنی سیلین میزنین؟ گفت: حالا اگه قرص و شربت لازمه بنویس. اما کم!

4. خانمه دخترشو آورده بود و گفت: اول پسرم سرما خورد بعد هم ما از اون گرفتیم. گفتم: بله دیگه واگیر داره. توی یه خونه راحت منتشر میشه. گفت: آخه پسرم زود خوب شد اما مال ما طول کشیده. پس چرا خوب شدنش واگیر نداره؟!

5. مرده با سنگ کلیه اومد و از درد به خودش میپیچید. درحال نوشتن نسخه اش توی کامپیوتر بودم که همراهش گفت: این کامپیوتر هم کارتونو خیلی راحت کرده ها! گفتم: بله. چند دقیقه بعد اومد و گفت: دردش با اون آمپوله کم شده اما قطع نشده. میشه یکی دیگه هم براش بنویسین؟ گفتم: چون یک بار نوشتمش دیگه امروز نمیتونم بنویسمش. گفت: این کامپیوتر هم بیشتر مزاحمه ها! قبلا راحت روی کاغذ مینوشتین میرفت!

6. به پیرمرده گفتم: آمپول میزنین؟ گفت: خب؟ بعدش؟!

7. توی پانسیون پشت یکی از درمونگاههای شبانه روزی خانواده یکی از پرسنل زندگی میکنن. یه شب خانمه که ساکن اون پانسیونه پسرشو آورده بود و وسط معاینه گفت: پسرم خیلی بهتون علاقه داره. شما تنها پزشکی هستید که پسرم تا حالا شبها موقع مریض دیدن از پنجره براش ترقه ننداخته!

8. خانمه گفت: دکتر بهم گفته کمبود کلسیم داری حالا آزمایششو برام بنویس تا مطمئن بشم. گفتم: قبلا آزمایش دادین؟ گفت: یک ماه پیش. گفتم: اگه تازه آزمایش دادین که دیگه آزمایش نمیخواد. گفت: یک ماه پیش آزمایش قند و چربی دادم!

9. به خانمه گفتم: حرص نخوردین؟ گفت: حرص که یکی از وعده های غذایی اصلی منه!

10. شیفت صبح یک مرکز دوپزشکه بودم. آخر وقت رفتم پیش خانم مسئول پذیرش و گفتم: هرچی مریض درب و داغون و پیر و مشکل دار بود فرستادید پیش من! گفت: عمدا فرستادم. خانم دکتر خیلی میترسه. هر کدوم از این مریضها را میفرستادم پیشش اعزامشون میکرد!

11. توی یک مرکز دوپزشکه بودم. یکی دو ساعت با هم مریض دیدیم و بعد خانم دکتر رفت سیاری (دهگردشی). بعد از مدتی یه مریض از همون روستا اومد پیشم. گفتم: خانم دکتر که الان اونجان. چرا تا اینجا اومدین؟ مرده گفت: اون قدر حالم بد بود که نمیتونستم از خونه تا خونه بهداشت برم!

12. مسئول آزمایشگاه مرخصی بود. پیرزنه گفت: اومدم برام آزمایش بنویسی. گفتم: چشم اما امروز آزمایشگاه نداریم. رفته مرخصی. گفت: اینجا سونوگرافی هم ندارین؟ گفتم: نه. گفت: این دیگه چه درمونگاهیه؟ نه آزمایشگاه داره نه سونوگرافی داره نه یه دکتر به دردبخور توش هست ....!

پ.ن. ساعت آنی خراب شده بود. گفت: عصر که میری پیاده روی ببر بده یه جا درستش کنن. عصر که میرفتم ساعتشو بردم و وقتی به یک مغازه ساعت سازی رسیدم رفتم تو. ساعتو دادم به خانمی که توی مغازه بود و براش توضیح دادم و گفتم: کی بیام سراغش؟ گفت: هر روز که درست شد موقعی که دارین توی پیاده روی از جلو مغازه رد میشین صداتون میکنم!

خاطرات (از نظر خودم) جالب (301)

سلام

1. پدر یکی از خانم دکترهای طرحی اومد دم درمونگاه دنبالش. خانم دکتر گفت: ما که مسیرمون یکیه بیایین تا شما را هم برسونیم. سوار ماشینشون شدم و تا ولایت کمی با پدرشون صحبت کردیم. چند هفته بعد خانم دکتر گفت: از اون روز به بعد هروقت دارم با پدرم حرف میزنم میگه: آروم باش! از اون همکارت یاد بگیر دیدی چقدر آروم بود؟!

2. تاسوعا شیفت 24 ساعته بودم. نصف شب یه مرد مست اومد و گفت: هرطور شده منو خوب کن فردا یه کار واجب دارم. وقتی بهتر شد و رفت پرسنل گفتند: ایشون هرسال روز عاشورا توی تعزیه نقش "شیر" را بازی میکنه!

3. (18+) خانم "ی" برای مراقبت دوران بارداری اومد پیشم. همون موقع خانم مسئول تزریقات هم برای کاری اومد توی مطب و با خانم "ی" سلام و علیک کردند و بعد به من گفت: این خانمو میشناسین؟ گفتم: بله! برامون آش پختن. نون و نمکشونو خوردیم. خانم مسئول تزریقات به خانم "ی" گفت: حالا تو هم مال دکتر را خوردی یا نه؟! خانم "ی" هم بهش گفت: خاک توی سرت با این حرف زدنت!

4. در اتاق استراحت را که باز کردم یکی از خانمها پشت در بود و یکدفعه گفت: آخ سرم خورد توی در! گفتم: این در رو به داخل باز میشه چطور سرتون خورد توی در؟!

5. به دختره گفتم: دل دردتون چقدر شدید میشه؟ گفت: یک درجه کمتر از اینه که جیغ بزنم!

6. خانم مسئول تزریقات ازم پرسید: دارویی هست که آدمو بکشه و پزشکی قانونی هم نفهمه؟ گفتم: فکر نکنم. حالا برای کی میخوای؟ گفت: برای شوهری که دوازده سال از خودم بزرگ تره و فقط غر میزنه! گفتم: مراقب باشم دیگه اگه چایی چیزی درست کردی نخورم!

7. داشتم برای خانمه نسخه مینوشتم و بچه اش به وسایل روی میز ورمیرفت. خانمه گفت: این قدر شیطونی نکن. دکتر دعوا میکنه ها. نگاه کن! از قیافه اش معلومه اخلاق نداره ها!

8. برای یه پسر حدودا ده ساله نسخه مینوشتم که پدرش بهش گفت: ببین! تو از چهارتا علف سر زمین سردرنمیاری اون وقت میگی میخوام دکتر بشم. ببین برای یه نسخه باید چندتا دکمه بزنه!

9. به یه دختر 16 ساله گفتم:بفرمایید. دستشو گذاشت روی شلوار روی رون پاش و گفت: مدتیه که پوست پام این طوری شده. بعد که دید هنوز دارم بهش نگاه میکنم گفت: حتما باید نشونتون بدم که بفهمین؟!

10. شیفتو تازه تحویل گرفته بودم که یه مریض اومد تو. میخواستم معاینه اش کنم که دیدم گوشی پزشکی روی میز نیست. شروع کردم به باز کردن کشوها و نگاه کردنشون که مریضه گفت: دنبال چیزی میگردین؟ گفتم: بله دنبال گوشی. موبایلشو از جیبش درآورد و گفت: اگه کارتون واجبه با این زنگ بزنین!

11. شیفتو ساعت شش صبح از یکی از خانم دکترها تحویل گرفتم و چون مریضی نبود مستقیما رفتم توی اتاق استراحت. یکی دو ساعت بعد که اولین مریض اومد اومدم توی مطب و دیدم یه گوشی پزشکی گرون قیمت و باکلاس روی میزه. به خانم دکتر پیام دادم و گفتم: این گوشی مال شماست؟ یکی دو ساعت بعد جواب داد: بله مُهرم هم اونجا جامونده. همه جا را دنبال مهر گشتم و پیداش نکردم. از مسئول پذیرش پرسیدم که گفت: نگران نباشید مهرش پیش خودشه الان ندیده. گفتم: از کجا میدونی؟ گفت: خانم دکتر تازه نامزد کرده حواسش جمع نیست! و جالب این که حدسش درست بود.

12. داشتم برای یه پسر پنج شش ساله نسخه مینوشتم که پدرش گفت: وقتی تو هم رفتی مدرسه و درس خوندی میتونی از این وسیله ها استفاده کنی. بچه گفت: حالا کی گفته من میخوام دکتر بشم؟! از هوشش خوشم اومد!

پ.ن. روز سی اسفند سال پیش توی تقویم روی دربازکن خونه روز اول فروردین بود! روز بعد رفتم توی تنظیماتش و از دوم به اول تبدیلش کردم اما ترتیب روزهای هفته اش اشتباه شده و نمیدونم چطور درستش کنم. به پشتیبانی "تابا الکترونیک"  ایمیل زدم و جوابی نیومد. شما نمیدونین؟