جایی برای گفتن دلتنگیها

ماجراهای یک پزشک هنوز عمومی

جایی برای گفتن دلتنگیها

ماجراهای یک پزشک هنوز عمومی

خاطرات (از نظر خودم) جالب (308)

سلام

1. به خانم مسئول داروخونه گفتم: چندروز پیش گفتی این کپسول ها تاریخ نزدیکند بنویسشون. الان همه دارن میان و میگن اون کپسولها را که خوردیم معده درد گرفتیم! گفت: خب براشون این قرصو بنویس. این هم تاریخ نزدیکه!

2. پیرمرده گفت: دیشب اومدم اینجا اما بهتر نشدم. یه چیز بهتر بنویس. گفتم: دیشب چی براتون نوشتن؟ گفت: نمیدونم من که سواد ندارم. براش دارو نوشتم و چند دقیقه بعد اومد و گفت: تو هم که همونها را نوشتی! شما دیگه چه دکترهایی هستین؟ اصلا نگرفتمشون! (داروهاش از تاریخ نزدیک ها نبودند!)

3. برای یه بچه دوساله نسخه مینوشتم که مادرش گفت: روی ناخنهاش لکه های سفید میزنه. مال چیه؟ گفتم: از کِی این طور شده؟ گفت: از پارسال اما من امروز دیدمشون!

4. پیرزنه گفت: دفعه پیش اومدم اینجا دکتر برام این داروها را نوشت. الان دارن تموم میشن دوباره ازشون بنویس. گفتم: پس با این داروها بهتر شدین. گفت: آآآآرررره دکتره خیلی از تو بهتر بود!

5. به مرده گفتم: از کی سرفه دارین؟ گفت: از دیروز به بعد!

6. به پیرزنه گفتم: جواب آزمایشتون خوبه. گفت: قندم خوبه؟ گفتم: بله. گفت: چربیم هم خوبه؟ گفتم: بله. گفت: پس هر دوشون خوبند؟ گفتم: بله. گفت: یعنی هیچکدوم هیچ مشکلی ندارند؟ گفتم: نخیر. گفت: پس هم قندم خوبه هم چربیم؟  گفتم: بله!

7. ساعت دو و نیم صبح یه بچه را با تب آوردند. تبشو گرفتم و معاینه اش کردم و براش شربت و شیاف نوشتم تا برن و از داروخونه بگیرن. چند دقیقه بعد پدرش با داد و فریاد اومد و گفت: اینها را که توی خونه هم داشتیم. هربار تب میکنه تا سرم و آمپول توی سرم نزنه که خوب نمیشه! وقتی بعد از یه مقدار جروبحث دیدم به هیچ صراطی مستقیم نیست براش نوشتم. بچه را برد توی تزریقات و بعد رفت پذیرش تا برای سرم و آمپولش قبض بگیره. بعد دوباره رفت توی تزریقات و دیدم دوباره داد و فریادش بلند شد. رفتم و گفتم: چی شده؟ گفت: این خانم وقتی دید من نیستم داره سرمشو میریزه دور تا زودتر تموم بشه! گفتم: آقای محترم! به بچه توی این سن که نمیشه یه سرم کامل زد. خودم گفتم نصفشو خالی کنه! بعد هم تا سرمش تموم بشه و برن سه بار اومد و گفت: پس نمیای یه بار دیگه تبشو بگیری ببینیم چقدر اومده پایین؟!

8. آقای مسئول پذیرش توی یک شیفت چندبار برام چای آورد و هربار هم با قند و خرما و .... بهش گفتم: امروز کاری کردی که اگه آزمایش بدم  قندم رفته بالا! گفت: خب باشه. این همه سال قندتون طبیعی بود یک نفر بهتون گفت دستت درد نکنه؟ حالا یک روز هم بره بالا!

9. فشار خانمه بالا بود. گفتم: حرص خوردین؟ گفت: بله! شوهرش گفت: این حرص بخوره؟ یه چیزی میگینا! هار هار هار ....! (فکر کنم علت حرص خوردنش مشخص شد)

۱۰. مرده گفت: برام آزمایش بنویس. گفتم: چه آزمایشی؟ گفت: من آزمایش کامل میخوام. اما اگه خودتون هم چیزیو صلاح میدونین بهش اضافه کنین!

11. نسخه خانمه را که نوشتم گفت: یه چیزی هم برای شوهرم مینویسین؟ گفتم: مشکلشون چیه؟ گفت: چندروزه که میگه "پشتم" میخاره. اون قدر خارش داره که میخوام بکنم بندازمش دور!

12. با آنی توی خیابون بودیم که به یکی از دوستان خانوادگی رسیدیم. آنی بهش گفت: میخواستین ماشینتونو بفروشین چی شد؟ گفت: ماشینو زدم توی دیوار. ما دوتا گفتیم: ای وای کسی که آسیب ندید؟ یه نگاه عاقل اندر سفیه بهمون کرد و گفت: توی سایت دیوار زدمش!

پ.ن. توی تابستون که ساعت شش باید سر کار میرسیدیم شبها معمولا زمانی از هوش میرفتم که عسل هنوز مشغول بازی بود. و کم کم یاد گرفت که به جای شنیدن قصه های چرت و پرت من شبها کتاب بخونه. الان هم که تابستون تموم شده و ساعت کاری ما تغییر کرده و خودش هم میره مدرسه دیگه هیچ وقت ازم تقاضای قصه نکرده و همچنان با کتابهاش مشغوله. قبول کردنش سخته اما دیگه عسل هم داره بزرگ میشه. تنها مشکل اینه که نه کتابهای کتابخونه را قبول داره و نه کتابهای الکترونیکی را و تقریبا همه پول توجیبیش داره برای خرید کتاب خرج میشه!


خاطرات (از نظر خودم) جالب (307)

سلام

1. (14+) با راننده شبکه میرفتم سر شیفت که بهم گفت: امروز خانم .... توی داروخونه است. گفتم: خب؟ گفت: از این به بعد مواظب رفتارت باهاش باش! گفتم: من که تا به حال طور خاصی باهاش رفتار نکردم. حالا چطور مگه؟ گفت: تازه ازدواج کرده. شده عروس عمه ام! (وقتی توی اون شیفت این ماجرا را برای خود این خانم تعریف کردم گفت: ایشون غلط کرد! مگه من خودم حالیم نیست بقیه چطور دارن باهام رفتار میکنن؟!)

2. خانم مسئول داروخونه اومد توی مطب و گفت: دو کارتن کپسول ..... تاریخ نزدیک دارم. اگه کسی آنتی بیوتیک خواست بنویسین. گفتم: باشه. گفت: البته از صبح حتی اگه یه آنتی بیوتیک دیگه هم نوشته بودین من از اونها میدادم. حالا گفتم بهتون احترام بگذارم بهتون بگم!

3. برای یکی از مریضها گواهی استعلاجی نوشتم. وقتی برش داشت همراهش گفت: کجش نکن همون طور صاف بگیرش! مریضه گفت: چرا؟ همراهش گفت: دکتر با یه خطی نوشته که هرلحظه ممکنه نوشته هاش بریزه!

4. پیرزنه گفت: از دیشب دارم میارم پایین! وقتی دید دارم با تعجب بهش نگاه میکنم یه کم فکر کرد و بعد گفت: میارم بالا!

5. مرده پسرشو با درد شکم آورده بود. گفتم: آمپول میزنه براش بنویسم؟ پسره گفت: اگه آمپولو توی دستم میزنن میزنم. پدرش گفت: اگه توی دستت بزنن که برای سر و اونجاها خوبه. چون دلت درد میکنه باید توی پا بزنن. هر چیزی یه قانونی داره!

6. برای یه دختر پنج ساله دارو نوشتم. بعد به مادرش گفتم: دیگه هیچ ناراحتی نداشت؟ مادره به بچه اش گفت: مامان! هیچ مورد خاصی نداری؟!

7. نسخه  پیرمرده را که نوشتم گفت: میگم تو فشار هم بلدی بگیری؟!

8. به پیرزنه گفتم: بفرمایید. گفت: من کلی ناراحتی دارم کدومو بگم؟!

9. خانمه با استفراغ اومد. گفتم: چیزی نخوردین که مسموم بشین؟ گفت: من از صبح هرچی خوردم فورا استفراغش کردم. چیزی توی دلم نمونده که بخوام بهش حساسیت داشته باشم!

10. خانم مسئول داروخونه گفت: چند بسته قرص .... تاریخ نزدیک داریم برام مینویسین؟ گفتم: اگه مریضش اومد چشم. حدود یک ساعت بعد یکی از پرسنل اومد تا براش دارو بنویسم. من هم همون قرصو براش نوشتم. نسخه که تموم شد گفت: حالا چی برام نوشتین؟ من هم گفتم. در همون لحظه خانم مسئول داروخونه اومد و گفت: اون قرصهای ... که گفتم تاریخ نزدیکن نوشتین؟! اون پرسنل هم به خانم مسئول داروخونه گفت: بی شعور پس تو به دکتر گفتی اینهارو بنویسه؟!

11. مرده گفت: برای خواب قرص کلونازپام 1 میخورم. اما مدتیه دیگه با یه دونه قرص هم خوابم نمیبره باید دوتا بخورم. گفتم: خب میخواین کلونازپام 2 براتون بنویسم؟ گفت: نه 2 خیلی قویه. همون 1 را بنویس دوتا میخورم!

12. نسخه خانمه را که نوشتم گفت: یک بسته کپسول .... هم برام مینویسی؟ گفتم: باشه. چند دقیقه بعد اومد و گفت: این کپسولو برای چی برام نوشتی؟ گفتم: خودتون گفتین!  گفت: یعنی میگم برای چی خوبه؟!

پ.ن. با قبولی دخترِ دخترعموی گرامی توی شهر دانشگاهی عماد و دخترخاله اش، تعداد اقوام دانشجوی ساکن اون شهر به سه نفر رسید که توی سه رشته و دو دانشگاه مختلف درس میخونن!

گربه چکمه پوش(!)

سلام

یکی دو سال پیش بود. چند هفته ای بود که به یکی از مراکز شبانه روزی نرفته بودم. بالاخره اونجا هم برام شیفت گذاشتند و رفتم. حدود ساعت ده شب بود. حمله مریضها تازه فروکش کرده بود و مرکزخلوت  شده بود که آقای مسئول پذیرش اومد توی مطب و گفت: چای درست کردم. اگه دوست دارین بیایین تا بخوریم.

از خدا خواسته از جا بلند شدم و رفتم توی آبدارخونه. یکی دو دقیقه بیشتر طول نکشید که بقیه هم از راه رسیدند: خانم مسئول تزریقات، خانم مسئول داروخونه، خود آقای مسئول پذیرش و آقای راننده آمبولانس (که چقدر خسته شده بود ).  همه مون لیوانهامونو پر از چای کردیم و دور میز داخل آبدارخونه نشستیم. خبری از مریض نبود. پس بعد از خوردن چای هم همون جا نشستیم و مشغول صحبت شدیم. یکدفعه متوجه حرکت چیزی پشت شیشه پنجره شدم. به پنجره نگاه کردم و یک گربه دیدم. یک گربه بزرگ و زیبا که بخشهایی از بدنش سفید بود و بخشهای دیگه ای از بدنش خاکستری. گربه همون طور پشت پنجره نشسته بود و به ما خیره شده بود.

خواستم عکس العمل خانمها را ببینم. به پنجره اشاره کردم و گفتم: این دیگه اینجا چی میخواد؟ همه برگشتند و به گربه خیره شدند. خانم مسئول داروخونه با دیدن گربه خنده ای کرد و گفت: شرمنده داریم چای میخوریم. به درد تو نمیخوره! گفتم: چه خوب که نترسیدین. گفت: این گربه چند هفته است که میاد اینجا. یکی دو بار موقع خوردن غذا بچه ها دیدنش و پنجره را باز کردند و براش غذا ریختند. او هم دیگه یاد گرفته. هروقت ما را اینجا ببینه سر و کله اش پیدا میشه. ما هم ته مونده غذاهامونو براش میریزیم. در همون لحظه صدای یک نفر از سالن درمانگاه بلند شد: پس هیچکس اینجا نیسسسستتت؟ مریض داریم! اول آقای مسئول پذیرش ازجا بلند شد و رفت تا بهش نوبت بده و بعد هم من که رفتم تا براش نسخه بنویسم. بعد هم خانم مسئول داروخونه تا نسخه شو بده و بعد هم خانم مسئول تزریقات تا آمپولشو بزنه. بعد هم حمله جدید مریضها را گذروندیم تا نیمه شب که دوباره خلوت شد و رفتم توی اتاق استراحت.

ساعت حدود دو صبح بود. رفتم و یه مریض دیدم و برگشتم توی اتاق استراحت. اون قدر خوابم می اومد که حالشو نکردم در اتاقو ببندم. روی تخت دراز کشیدم و چند ثانیه بعد از هوش رفتم.

با صدای عجیبی از خواب پریدم. صدا شبیه صدای نواختن تمبک بود اما نه دقیقا. ضمنا از همین نزدیکی ها هم می اومد. چشمهامو باز کردم و سرمو بلند کردم و به دنبال منبع صدا گشتم و متوجه یک نکته عجیب شدم. همون گربه ای که توی آشپزخونه دیده بودم وسط اتاق استراحت نشسته بود و با جدیت تمام مشغول زدن منظم دو دستش روی فرش بود! اول سَرَمو تکون دادم تا مطمئن بشم خواب نیستم. اما کاملا بیدار بودم و گربه همچنان روی فرش ضربه میزد! نمیدونم منظورش بیدار کردن من برای بازی بود یا کندن زمین برای دستشویی یا .... من گربه ها را دوست دارم (گرچه به دلایلی امکان نگه داشتنشونو  توی خونه ندارم) اما در اون ساعت و با اون خستگی واقعا حال و حوصله شو نداشتم. بدنمو کمی از روی تخت بلند کردم و گفتم: برو بیرون ببینم! گربه بیچاره هم بدون هیچ حرفی دوید و از اتاق بیرون رفت.به خودم گفتم: این دیگه از کجا پیداش شد؟ و پیش از این که جواب سوال خودمو بدم دوباره از هوش رفتم!

مطمئن نیستم که چه مدتی گذشته بود اما از خواب پریدم و باز هم همون صدا به گوشم خورد. دوباره سرمو بلند کردم و گربه را درست در همون نقطه دیدم. دستمو بلند کردم و تکون دادم و گربه بیچاره باز هم از اتاق بیرون دوید. به خودم گفتم: بهتره برم و در اتاق استراحتو ببندم. اما پیش از این که از جا بلند بشم دوباره از هوش رفتم!

دفعه سوم دیگه با اون نوای ضربات گربه روی فرش بیدار نشدم. بلکه تخت یکدفعه تکون خورد! چشممو باز کردم و صورت جناب گربه را در چند سانتیمتری صورتم دیدم! خواب از سرم پرید و روی تخت نشستم. گربه هم از تخت پایین پرید. من هم بلند شدم و رفتم دنبالش که از اتاق بیرون دوید بعد هم در اتاقو بستم و برگشتم روی تخت و گفتم: ببینیم میشه یه کم بخوابیم یا نه؟ که در درمونگاه باز شد و صدای یک خانواده که وارد درمونگاه شده بودند بلند شد. میدونستم که به زودی زنگ میزنن تا برم و مریضو ببینم پس دیگه نخوابیدم و از اتاق بیرون رفتم.

چند روز گذشت. یک بار دیگه به همون درمونگاه رفتم. این بار هم موقع خوردن چای منتظر تشریف فرمایی جناب گربه بودم اما خبری نشد. گفتم: انگار اون گربه دیگه نیومد. آقای راننده آمبولانس آستینهاشو بالا زد و جای چند خراشو بهم نشون داد. گفتم: یعنی چی؟ گفت: چند نفر از خانم دکترها شکایت کرده بودند که به محض این که شبها در اتاق استراحت باز میمونه گربه میاد توی اتاقشون. دو سه روز پیش گربه را هرطور بود گرفتیم و انداختیمش توی یک پلاستیک. بعد چند سوراخ براش درست کردیم تا خفه نشه. بعد گذاشتمش توی ماشینم و رفتم تا ببرمش یه جای دیگه تا نتونه برگرده. اما دو سه دقیقه بیشتر نگذشته بود که گربه پلاستیکو پاره کرد و به من حمله ور شد! من هم ایستادم و در ماشینو باز کردم که از ماشین بیرون پرید و فرار کرد و دیگه ندیدیمش!

پ.ن. امسال دیگه به مناسبت سالگرد فوت مامان پست جداگانه نگذاشتم. این غمی نیست که فراموش بشه اما دلیلی نداره که همه را ناراحت کنم.

یاد همه مادران آسمانی شاد.