| ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
| 1 | 2 | 3 | ||||
| 4 | 5 | 6 | 7 | 8 | 9 | 10 |
| 11 | 12 | 13 | 14 | 15 | 16 | 17 |
| 18 | 19 | 20 | 21 | 22 | 23 | 24 |
| 25 | 26 | 27 | 28 | 29 | 30 |
سلام
شرمنده فکر نمیکردم این ماجرا این قدر طولانی بشه. حوصله خودم هم مثل شما سررفته!
صبح روز پنجم بهمن بود که یادم اومد منشی آقای دکتر متخصص ارتوپدی گفت: آقای دکتر رفته مرخصی پنجم ششم میاد. گفتم: حالا یه زنگ میزنم اگه اومده بود نوبت میگیرم. یه زنگ زدم که خانم منشی گفتند: آقای دکتر اومدن. گفتم: پس یک نوبت بهم بدین. گفتند: ساعت سه اینجا باشید.
تا ساعت دو سر کار بودم و بعد از روستا حرکت کردیم و رفتم خونه. به آنی گفتم: برای ساعت سه نوبت گرفتم. باید زودتر ناهار بخورم و برم. گفت: تا کی برمیگردی؟ ساعت چهار برای مادرم پیش دکتر .... نوبت گرفتم. قراره ببرمش. گفتم: نمیدونم. انشاءالله که تا اون موقع برمیگردم.
ساعت سه و ده دقیقه به مطب رسیدم. میخواستم وارد مجتمعی بشم که مطب دکتر اونجاست که یک پیرمرد و همراهش جلوم سبز شدند و صبر کردم تا اول اونها وارد بشن. بعد هم همراهش سریع رفت سراغ منشی آقای دکتر و نوبت گرفت. بعد که من نوبت گرفتم خانم منشی گفتند: بفرمایین بشینین. شش نفر جلوتر از شما هستن! مریضها یکی یکی وارد مطب شدند و وقتی بالاخره اون پیرمرد وارد مطب شد فهمیدم که بعدش دیگه نوبت منه. اما خانم منشی رفت توی مطب و بعد برگشت و به من گفت: باید چند دقیقه منتظر باشین. آقای دکتر باید پای این مریضو گچ بگیرن! به خودم گفتم: این هم از نتیجه احترام به بزرگترها!
با نزدیک شدن به ساعت چهار ناچار شدم به آنی بگم که یه فکری برای بردن مادرش به مطب بکنه. ساعت از چهار گذشته بود که وارد مطب شدم. آقای دکتر و یک نفر دیگه هم از اتاق گچ گیری بیرون اومدند. با هم سلام و علیک کردیم و بعد دکتر جواب MRI را خوند و بعد سی دی عکسها را روی لپ تاپش باز کرد و اونهارو دید و بعد گفت: کاش همون پارسال اومده بودین. سه هفته پاتونو گچ میگرفتم و به طور کامل خوب میشد. حالا چرا این قدر طولش دادین تا بیایین؟ گفتم: خب اصلا هیچ مشکلی نداشتم. گفت: چون بیشتر از یک سال روی پایی که مشکل داشته پیاده روی کردین یک پارگی هم توی تاندونتون پیدا شده که تعجب میکنم چرا متخصص رادیولوژی چیزی درباره اش ننوشته. گفتم: خب حالا چکار باید کرد؟ گفت: براتون ده جلسه فیزیوتراپی با لیزر پُرتَوان مینویسم. آمپول و گچ هم مینویسم که اگه با فیزیوتراپی بهتر نشد تشریف بیارین آمپولو بزنم توی مفصل و بعد هم سه هفته گچش بگیرم. اما نهایتا این پا دیگه هیچ وقت مثل اولش نمیشه. دیگه هروقت پیاده روی طولانی یا دویدن داشته باشین ممکنه درد بگیره. کاش همون اول اومده بودین. 
توی دلم یک عالمه فحش به اون مردهای اهل گرجستان دادم که اون روز یکدفعه جلوم سبز شدند و ناچار شدم پامو توی باغچه بگذارم. بعد به خودم که چرا مواظب نبودم و چرا زودتر نیومدم. اما درنهایت دیدم که غصه خوردن فایده ای نداره و دیگه کاریش نمیشه کرد. تشکر کردم و برگه ها را گرفتم. برگه نوبتی که گرفته بودم را هم توی دستم گرفتم تا دکتر ببینه و بخواد باز هم پولشو پس بده اما به روی مبارک نیاورد
.
از مطب بیرون اومدم. قبلا توی نت خونده بودم که تاثیر فیزیوتراپی و تزریق داخل مفصل توی پیچ خوردگی مفصل مچ پا تفاوت چندانی نداره. اما درمورد پارگی چیزی نمیدونستم. اصلا نمیدونستم کدوم مرکز فیزیوتراپی بهتره و اصلا فرقی دارند یا نه؟ پس وارد اولین مرکزی شدم که دیدم. کدرهگیری را ثبت کردند و گفتند: الان خیلی شلوغه. اگه دوست دارین منتظر بمونین وگرنه برین و اواخر وقت بیایین. که من هم دومین روش را انتخاب کردم.
ساعت از هفت گذشته بود که دوباره به مرکز فیزیوتراپی رفتم. دوباره به کدرهگیریم نگاه کردند. بعد خانمی که اونجا بود گفت: وسیله فیزیوتراپی داری؟ گفتم: نه من برای اولین بار به چنین جایی اومدم.گفت: یعنی یک پَد فیزیوتراپی هم نداری؟ گفتم: نه! یک کیسه کوچیک برزنتی بهم داد که توش یک روتختی نارنجی رنگ یک بار مصرف بود و چهارتا قطعه پارچه ای که بعدا فهمیدم همون پَد فیزیوتراپیه. بعد منو به یکی از کابینهایی که با تخته سه لایی توی سالن ساخته بودند هدایت کردند. کفشهامو درآوردم و روی تخت نشستم. خانمی که اونجا کار میکرد اون پَدها را برد و بعد اونها را با حوله ای که با آب گرم خیس شده بود برگردوند.سه الکترود را که از یک دستگاه بیرون اومده بودند داخل سه تا از اون پَدها کرد و اونها را به سه نقطه مختلف از پام بست. بعد اون حوله را دور پام پیچید و بعد گفت: دفعات بعد یک حوله هم بیار. بعد کمی به اون دستگاه ور رفت و بعد یکدفعه گفت: خوبه؟ یکدفعه احساسی شبیه فرو رفتن خیلی آروم چند سوزن را زیر یکی از الکترودها پیدا کردم. گفتم: بله خوبه! چند لحظه بعد گفت: حالا هم خوبه؟ گفتم: بله. و اون حالت زیر یکی دیگه از الکترودها هم شروع شد. چند لحظه بعد گفت: حالا هم خوبه؟ و یکدفعه انگشتهای پام خم شدند و درد توی پام پیچید! گفتم: ببخشید! شما به چی میگین خوب؟! گفت: به این که براتون قابل تحمل باشه. گفتم: پس این سومی خوب نیست! که فورا درجه شو کم کرد!
برای بیست دقیقه در سه قسمت پای راستم احساس فرو رفتن چندین سوزن مجازی را داشتم و احساس عبور جریان برق خفیف و گه گاه کمی درد میگرفت. گاهی که شدتش زیادتر میشد هم انگشتهای پام بی اجازه من حرکت میکردند! بعد از بیست دقیقه جریان برق قطع شد و از دستگاه یک آهنگ پخش شد که چند ثانیه فکر کردم تا یادم اومد آهنگ تیتراژ سریال "کیف انگلیسی" بود. خانمه برگشت و دوباره درجات را تغییر داد و ماجرای "خوبه؟ خوبه" تکرار شد. بیست دقیقه دیگه جریان وصل شد با این فرق که چند ثانیه وصل و چند ثانیه قطع میشد. تا این که دوباره صدای آهنگ بلند شد. اون خانم اومد و یک چراغ مادون قرمز بالای پام روشن کرد و رفت. چند دقیقه بعد اومد و خاموشش کرد و یک توپ لاستیکی پر از زوائد کوچیک زیر پام گذاشت و خواست پامو روی اون بچرخونم. بعد منو به اتاق دیگه ای بردند و خواستند روی تخته تعادل بایستم (یک تخته مربع شکل با ارتفاع حدودا ده سانتی متر از زمین که پاهامو دو طرفش گذاشتم و باید مراقب بودم که چپه نشه). توی این قسمت مشکلی نداشتم.چند دقیقه بعد هم گفتند: کافیه. حالا برو روی اون دوچرخه ثابت و پدال بزن! (این دو مرحله توی جلسات بعدی حذف شدند!) بعد از چند دقیقه خانمه اومد و گفت: شرمنده! دکتر براتون لیزر پُرتوان نوشته. اما ما لیزر کم توان داریم! براتون بگذارم؟ گفتم: بگذارین.
من و اون خانم روی دو صندلی دو طرف یک چهارپایه نشستیم. من پامو روی چهارپایه گذاشتم و ایشون عینک مخصوصی زدند و بعد گفتند: تو به اینجا نگاه نکن! بعد دستگاه لیزر را روی قسمت های مختلف پام گذاشتند که من به جز گرمای مختصری روی همون نقطه پوستم چیزی را حس نکردم. و درهمون حین پرسیدند: کجا کار میکنین؟ گفتم: کارمند شبکه بهداشتم. گفتند: کدوم قسمت؟ نمیخواستم بگم پزشکم. گفتم: توی معاونت درمان! گفتند: معاونت درمان اون قدر منو اذیت کرد! گفتم: چرا؟ گفتند: برای تمدید پروانه! گفتم: شما معاونت درمان دانشگاه علوم پزشکی استان را میگین. من توی مرکز بهداشت شهرستان هستم. بعد از چند دقیقه هم گفتند: تموم شد! گفتم: اگه بخوام لیزر پرتوان برم کجا باید برم؟ گفتند: توی ولایت فقط مطب دکتر .... و دکتر ...... هست. اما خیلی گرونه. به نظر من همین کم توان هم خوبه! بعد هم رفتم پای صندوق که فرمودند: 180 پول فیزیوتراپی، 200 برای لیزر و 200 برای وسایل.
روز بعد موقع پیاده روی به یکی از اون دو مطب رسیدم که متعلق به یک پزشک متخصص طب کار بود. کمی فکر کردم و بالاخره تصمیم گرفتم که برم و ببینم اصلا بهم نوبت میدن یا نه؟ وارد شدم و جریانو گفتم و کدرهگیری را دادم و منشی از خانم دکتر سوال کردند و بعد خواستند برم و روی تخت دراز بکشم. گفتم: همین الان؟ گفتند: بله. مچ بند را که باز کردم بوی عرق پام بلند شد و کلّی خجالت کشیدم.بعد خود خانم دکتر اومد و ازم شرح حال گرفت و رفت. یک سوال جالبشون هم این بود: امروز درد پات بیشتر شده؟ گفتم: بله. گفتند: مال شروع فیزیوتراپیه. بعد از اولین جلسه لیزر هم کمی بدتر میشه اما بعد بهتر میشه. بعد خانمی که اونجا کار میکرد دستگاه لیزر را روی پام گذاشت و مرتبا حرکت داد که گرماش به وضوح از لیزر کم توان بیشتر بود. بعد از حدود 15 دقیقه لیزر را خاموش کرد و بعد یک دستگاه دیگه را روشن کرد و گفت: اسم این دستگاه .... (اسمشو یادم رفته!) که امواج الکترومغناطیسی داخل پاتون میفرسته. بعد اول روی پام ژل مالید و بعد پروب دستگاه را روی پام گذاشت و گفت: اگه احساس سوختگی کردین بگین تا کمش کنم. گرمای دستگاه به تدریج بیشتر شد تا این که به جایی رسید که مطمئن بودم اگه یک لحظه متوقف بشه پام میسوزه اما اون خانم مرتبا درحال حرکت دادن پروب بود. یکی دوبار هم حالتی شبیه یک برق گرفتگی کوچیک داشتم. ترسیدم بگم کمش کنه و یک لحظه متوقف بشه تا جوابمو بده و پام بسوزه پس چیزی نگفتم! دستگاه خاموش شد اما گرماش تا یکی دو ساعت داخل پام قابل احساس بود. بعد اونجا هم برام لامپ مادون قرمز گذاشتند و بعد رفتم پیش خانم منشی و برای جلسه بعد نوبت زدم و برای این جلسه هم ششصدهزار تومن کارت کشیدم. یکدفعه یادم اومد که یه زمانی وبلاگ یک خانم دکتر رزیدنت طب کار را هم میخوندم. به خودم گفتم: نکنه خودشه؟ از منشی پرسیدم: خانم دکتر اصفهان تخصص گرفتند؟ که گفتند: نه چطور؟ گفتم: هیچی! با یکی دیگه اشتباه گرفتم. (مطمئن نیستم که اون وبلاگ دیگه وجود داره یا حذف شده. فعلا هم که بلاگفا برام باز نمیشه).
توی جلسات بعدی تغییرات کوچکی توی مراحل و شرایط فیزیوتراپی داشتیم. زمان هر دو دستگاه لیزر پرتوان هم از 15 دقیقه به ده دقیقه رسید! بعد از چندروز واقعا درد پام کمتر و بعد هم قطع شد. تا این که به عصر روز جمعه رسیدیم. عماد از خونه رفته بود بیرون. آنی هم رفت تا یه سر به مادرش بزنه و عسل هم همراهش رفت. هنوز چند دقیقه بیشتر نگذشته بود که زنگ زدند. گفتم: بفرمایید. یک پسربچه گفت: ببخشید. توپم افتاده توی حیاط میشه بدین؟ رفتم توی حیاط ساختمان. توپ را برداشتم و از روی دیوار به سمت بیرون پرتاب کردم که از شانس همیشگی من توپ بالا رفت و دقیقا وسط موانعی که برای ممانعت از ورود دزدهای محترم روی دیوار گذاشتیم فرود اومد! رفتم توی خونه. یک صندلی و یک تکه چوب برداشتم و برگشتم توی حیاط. روی صندلی ایستادم و با چوب توپ را کم کم بالا بردم تا به لبه موانع فلزی رسید. یکدفعه توپ را هل دادم که توی کوچه پرت شد. و یکدفعه متوجه شدم که فراموش کردم روی صندلی هستم نه روی زمین! فشاری که به توپ آوردم باعث شد صندلی بیفته و درست روی همون پای مصدوم فرود بیام! تا یکی دو روز درد پام شدید شد که مطمئن نبودم مال ضربه است یا قطع ناگهانی فیزیوتراپی به خاطر تعطیلی پنجشنبه و جمعه و شیفت روز شنبه من؟! اما به تدریج درد کمتر شد.
فعلا درحال انجام مراحل لیزر پُرتَوان و فیزیوتراپی هستم. تا ببینم نهایتا به کجا میرسه.
پی نوشت: امیدوار بودم که این وبلاگ بهانه ای باشه برای یک لبخند بر روی لب بعضی از خوانندگان محترم توی این روزهای تلخ و پر از بلاتکلیفی. اگه مطمئن بودم که با حذف این وبلاگ فقط یک قطره از خونهایی که از بدن هموطنانم ریخته شده کم میشه مطمئن باشید که درنگ نمیکردم.
با این وجود اگه مطالب این وبلاگ باعث ناراحتی کسی شده عذرخواهی میکنم. ضمنا ممنون میشم اگر طوری کامنت بگذارید که بشه تاییدش کرد!
سلام
پیش از هرچیز برای نوشتن این پست در این وضعیت عذر میخوام. اعصاب من اگه بیشتر از شما خرد نباشه کمتر نیست. فقط امیدوارم نوشته های این وبلاگ باعث یک لبخند کوچیک روی لبهای شما در این روزهای سخت باشه.
1. یک پیرمرد تقریبا ناشنوا با پسرش اومده بود. نشست روی صندلی و پسرش مشکلشو توضیح داد و من هم چند سوال ازش کردم که پیرمرده گفت: خب اگه حرفهاتون تموم شد یه فکری هم به حال درد من بکنید!
2. نسخه پیرزنه را مینوشتم که پسرش رفت روی ترازو و بعد گفت: اینو چند میفروشی؟ میخوام ببرم گوسفندهامو باهاش وزن کنم! جالب تر این که وقتی این ماجرا را برای پرسنل تعریف میکردم یکی دوتاشون گفتند: خب میفروختیش پولشو میگذاشتی جیبت!
3. خانم مسئول داروخونه اومد توی مطب و گفت: این دارو که برای این خانمه نوشتین اینجا نداریم. با چی عوضش میکنین؟ گفتم: چی هست که بنویسم؟ گفت: همون قرصه است که خودتون نوشتین دیگه! گفتم: یعنی میگم توی داروخونه چی دارین؟!
4. نسخه خانمه را که نوشتم شوهرش بهش گفت: میخوای دکتر فشارتو هم بگیره؟ بعد که فشارشو گرفتم خانمه به شوهرش گفت: خب تو هم بیا فشارتو بگیر. شوهرش گفت: لازم نیست. اگه تو هرروز نگی پول بده فشار من طبیعی میمونه!
5. نسخه خانمه را که نوشتم شوهرش گفت: من برم روی وزنه؟ گفتم: بفرمایید. رفت و بعد به زنش گفت: تو هم بیا خودتو وزن کن! بعد هم گفت: این وزنه خرابه. برای من همه اش یک اومد برای زنم همه اش شش! (وزن خودش صد و یازده کیلو و صد گرم بود. وزن خانمش شصت و شش کیلو و ششصد گرم!)
6.
پسره گفت: یک عکس برام نوشتن. ببین هنوز وقت داره یا اعتبارش تموم شده؟ گفتم: من نمیتونم ببینم. همون دکتری که براتون نوشته میتونه ببینه. گفت: نه! دکتر که نبود. همون زنه بود! 
7. خانمه گفت: اینجای سینه ام درد میکنه. مال قلبمه؟ چند سوال ازش کردم و گفتم: به درد قلبی نمیخوره. این طور که میگین بیشتر از اعصابتونه. حرص خوردین؟ گفت: قبلا پیش متخصص هم رفتم گفت از اعصابته. حالا یعنی از اعصابمه؟ گفتم: بله از اعصابتونه. گفت: قبلا نوار قلب و آزمایش هم گرفتم که همه شون سالم بودند. پس همون مال اعصابمه؟ گفتم: بله مال اعصابتونه. گفت: از وقتی از شوهرم طلاق گرفتم این طور شدم یعنی مال اعصابمه؟ گفتم: بله مال اعصابتونه ......!
8. خانمه گفت: کد ارجاع بده میخوام برم پیش متخصص. گفتم: بیمه تون تامین اجتماعیه. اصلا کد ارجاع لازم ندارین. گفت: حالا تو یکی بده شاید خواست!
9. داروهای خانمه را که نوشتم یک فاکتور داروخونه گذاشت روی میز و گفت: این داروها را هم برام بنویس. گفتم: همه شونو؟ گفت: نه فقط مترونیدازول و آموکسی سیلینشو بنویس بقیه شونو نمیخوام!
10. یکی از خانم دکترهای جدیدالورود رفته بود مرخصی و من رفتم به جاش. خانمه اومد توی مطب و گفت: خداروشکر که امروز شما اینجا هستین. گفتم: چطور؟ گفت: تا به حال چندبار اومدم پیش خانم دکتر و میگم من درد دارم. میگه چون بارداری من جرات نمیکنم برات دارو بنویسم برو!
11. (18+) توی روزهای تظا.هرات خانم ماما اومد و گفت: چای درست کردم. تشریف بیارین بخورین. رفتم و برای خودم چای ریختم و تشکر کردم و کمی با هم صحبت کردیم. وسط صحبتها گفتم: اصلا دیگه کسی باردار هم میشه که بیاد پیش شما؟ گفت: آره! این روزها با قطعی اینترنت و .... مردم کار دیگه ای ندارند!
12. خانم مسئول تزریقات گفت: دکتر ببین شوهرم چی برام خریده! بعد حدود ده النگو که توی دستش بودند بهم نشون داد. یک لحظه فکر کردم و دیدم قیمت این همه النگوی طلا اون قدر زیاد میشه که بعیده شوهرش براش خریده باشه. گفتم: اینها که بدلند! گفت: این قدر مشخصه؟ من میخواستم امروز باهاشون به بقیه خانمها پز بدم! پس برم درشون بیارم!
پ.ن. توی چند روز آینده کلیک (3) هم درراهه!