| ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
| 1 | 2 | 3 | ||||
| 4 | 5 | 6 | 7 | 8 | 9 | 10 |
| 11 | 12 | 13 | 14 | 15 | 16 | 17 |
| 18 | 19 | 20 | 21 | 22 | 23 | 24 |
| 25 | 26 | 27 | 28 | 29 | 30 |
سلام
توی این پست نوشتم شاید خاطره همکارمونو نوشتم و شاید هم روم نشد. خب حالا که میخوام آپ کنم و چیزی ندارم که بنویسم اون خاطره را مینویسم! فقط از همین الان بگم من فقط دارم نقل قول میکنم. اگه احیانا دروغ گفته یا پیازداغشو زیاد کرده به من ربطی نداره!
و اما خاطره ایشون از زبان ایشون درحالی که داشتیم از درمونگاه برمیگشتیم ولایت:
من توی دوران دبیرستان دوتا دوست صمیمی داشتم که همیشه با هم بودیم. وقتی درسمون تموم شد هرکدوم از یه جا سردرآوردیم. اما همچنان با هم در ارتباطیم. من اومدم توی شبکه بهداشت. دومی توی ..... کار میکنه و سومی هم که عموش توی کارخونه "دوو" توی کره کار میکرد تونست نمایندگی "دوو" توی استان را بگیره.
یک روز دوستم توی گروه سه نفره مون پیام داد و گفت: از طرف کارخونه "دوو" یک دوره آموزشی چند روزه توی "دوبی" برامون گذاشتن. برای من یک سوییت سه نفره رزرو کردن برای خودم و خانواده ام. من هم که مجردم و پدر و مادرم هم گفتن ما حال و حوصله خارج رفتن را نداریم اون هم جای به این گرمی! شما می آیین؟! گفتیم: نیکی و پرسش؟ معلومه که می آییم.
مرخصی و ویزا گرفتیم و راهی شدیم. بعد هم با ماشین رفتیم به هتلی که
برامون رزرو شده بود. مسئول پذیرش هتل (که بعدا فهمیدیم بوشهریه) به
دوستمون گفت: این سوییت برای شما و خانواده تون رزرو شده. اینها دیگه کیَن؟
من گفتم: من بچه اش هستم! اون یکی دوستمون هم گفت: من هم زنشم! پسره کلّی
خندید و بعد کلید اتاقو داد بهمون. رفتیم توی اتاق و کمی استراحت کردیم و
بعد رفتیم بیرون. یه چرخی توی خیابونهای اطراف هتل زدیم و بعد برگشتیم و
شام خوردیم و بعد هم خوابیدیم. موقع خواب دوستم به اون یکی دوستمون گفت:
زن! پس چکار میکنی؟ بیا بخواب! و اون دوستمون هم به من اشاره کرد و گفت:
وای خاک به سرم! بچّه بیداره هنوز! 
صبح روز بعد رفتیم توی سالن غذاخوری هتل و صبحانه خوردیم. قرار بود دوستمون بره سر کلاسش و ما دوتا هم بریم توی شهر و بچرخیم. درحین خوردن صبحانه دیدم دوستمون به میز کناری خیره شده. نگاه کردم و دیدم یه پسر و دختر اونجا نشستن و دارن به زبون فارسی با هم صحبت میکنن. دوستمو صدا کردم و گفتم: چیه؟ گفت: قیافه این پسره برای من آشناست! من و اون یکی دوستم هرچقدر نگاه کردیم نشناختیمش. توی اون چند روز چند بار دیگه هم با اون دو نفر روبرو شدیم و هربار دوستمون میگفت: قیافه این پسر برای من آشناست! یک بار گفتم: خب برو ازش بپرس! گفت: خب چی بهش بگم؟ بگم شما کی هستید؟!
بالاخره روز آخر تصمیم گرفت از پسره بپرسه. اما وقتی وارد سالن غذاخوری شدیم دیدیم اون دوتا دارن از سالن خارج میشن. دوستم به پسره سلام کرد و پسره هم گفت: سلام جانم! و رفت! گفتیم شاید دیگه هیچ وقت نفهمیم این پسره کیه. پس رفتیم پیش اون مسئول رسپشن بوشهری و ازش پرسیدیم: این پسره که الان رفت بیرون کی بود؟ گفت: این؟ چهره اش براتون آشنا بود؟ گفتیم: بله. گفت: خب پسر "ابی" بود دیگه! چندساله که با این دختر که توی ایران زندگی میکنه از طریق اینترنت دوست شده. هرسال چندبار میان اینجا و چندروز با هم هستند. منتظرند کارهای اداری برای رفتن دختره جور بشه. و ما تازه فهمیدیم چرا قیافه اون پسره این قدر برای دوستمون آشنا بود. اما دیگه هم ندیدیمش!
بعد ضبط ماشینو روشن کرد و صدای "ابی" بلند شد:
"منو حااالا نوازش کن ....."
پ.ن1. با کلی اصرار به مسئولان شبکه همه شیفتهای شهریورماه را به صورت فشرده توی دوهفته اول ماه گذروندم چون قرار بود مسافرت سالیانه مونو توی نیمه دوم شهریور انجام بدیم. اما به دلایلی سفر به هم خورد. عوضش الان در اواسط دو هفته بدون شیفت هستم!
پ.ن2. توی تعطیلات هفته پیش عروس و داماد جدید همراه با خانواده عروس و هیئت همراه (!) توی ولایت بودند و بساط مهمونی و حرکات موزون و رقص و آوازهای محلی ولایت و استان کرمان به راه بود. جای شما خالی. خوشبختانه عمل جراحی مادر عروس هم با موفقیت انجام شده بود و درحال گذروندن دوره نقاهت بودند.
سلام
1. یکی از مسئولان یکی از ادارات (!) گفت: یکی از پرسنل این استعلاجی را برامون آورده. و من احساس میکنم یه مشکلی داره. نگاهش کردم. یه سرنسخه از یکی از پزشکان متخصص بود که نوع بیماری و تاریخ و ... را مثل همه استعلاجی ها نوشته بود و پایینش هم مهر زده بود. اول خوب نگاهش کردم و بعد یکدفعه گفتم: دکتر ...... روان پزشکه. چرا روی سرنسخه و مهر نوشته متخصص مغز و اعصاب؟! (بعدا معلوم شد هم مهر و هم سرنسخه را جعلی درست کرده بوده!)
2. شیفت شب بودم و درمونگاه غلغله بود. تا حدود یک و نیم صبح مریض دیدم و بعد رفتم توی اتاق استراحت و از هوش رفتم. صبح روز بعد به آقای مسئول پذیرش گفتم: عجیبه که توی شیفت به این شلوغی دیگه تا صبح اصلا مریض نیومد. گفت: شاید هم اومده. اما من اون قدر خسته بودم که اگه مریض هم اومده نتونسته بیدارم کنه و رفته!
3. (16+) یکی از خانم دکترها گفت: پسرخاله ام از اروپا اومده بود ایران. بهم گفت: حالا که اومدم یه آزمایش کامل برام بنویس. اینجا از اونجا ارزون تره. چند دقیقه بعد بهش گفتم: برات آزمایش قند و چربی و کم خونی و تیروئید و .... را نوشتم. اگه چیز خاصی میخوای بگو تا اضافه کنم. گفت: این چرت و پرت ها چیه که نوشتی؟ برام آزمایش ایدز بنویس هپاتیت بنویس ....!
4. نسخه پیرزنه را که نوشتم گفت: پونصدهزار تومن هم بهم کمک کن. کارت هم نیاوردم نقدی بده! گفتم: این همه پول نقد ندارم. گفت: پس شما اومدین اینجا به ما کمک کنین! بعد که به یکی از پرسنل گفتم گفت: چیزی که بهش ندادین؟ این هربار که میاد دکتر تا میتونه از دکتر و داروخونه و تزریقات و .... پول میگیره و میره!
5. مرده مشکلاتشو گفت و بعد گفت: راستی الان چند روزه که قفسه سینه ام هم درد میکنه. یه نوار قلب هم برام بنویس. گفتم: دردتون به درد قلبی نمیخوره. اما باشه. پس اول نوارتونو بگیرین بعد براتون دارو مینویسم. گفت: به شرطی که یادت نره چی میخواستی بنویسی!
6. (14+) شب خانم مسئول داروخونه اومد و گفت: ما امشب شام زیاد درست کردیم. اگه دوست دارین بیایین و با ما شام بخورین. گفتم: شامتون چی هست؟ گفت: قراره امشب همه مون قارچ بخوریم! (امیدوارم فکر شما به اندازه من منحرف نباشه
)
بعدنوشت: خوشبختانه کمتر کسی مثل من ذهنش منحرفه! شاید هم این اصطلاح فقط مخصوص منطقه ماست! اما این طرفا قارچ خوردن هم معنی با تَرَک خوردن استفاده میشه.
7. خانمه با تورّم روی پا اومده بود. گفتم: پاتون ضربه نخورده؟ گفت: این اواخر نه. اما چند سال پیش یک بار ضربه خورد. اما نمیگم چطور ضربه خورد!
8. مرده با ویلچر اومد. بهش گفتم: آمپول میزنین؟ گفت: چه فایده ای داره؟ پاهای من که حس نداره که به خاطر آمپول درد بگیره و خوب بشه!
9. داشتم برای یه مریض نسخه مینوشتم که همراهش گفت: من سرما خوردم. از سه روز پیش تا به حال چهار بار اومدم اینجا و گفتم برام انواع سرم را نوشتن و زدم و خوب نشدم. چه نوع سرمی را باید بزنم؟ گفتم: به احتمال قوی بیماری تون ویروسی بوده. سرم فایده ای براتون نداره. باید دوره بیماری طی بشه تا خوب بشین. گفت: یعنی باید حتما اول ویزیت بگیریم تا یه جواب درست بدین؟!
10. پیرمرده را دیدم و گفتم: من به مشکل قلبی مشکوکم. یه نوار قلب مینویسم ازشون بگیرین. همراهانش گفتن: نهههه دکتر! این دیشب چیز مسموم خورده مسموم شده. براش دارو بنویس. گفتم: من دارو مینویسم. اما نوار قلب هم مینویسم. حتما بگیرین. گفتند: حالا سرمشو میزنیم اگه بهتر نشد نوار میگیریم. بعدا اومدن و گفتن: بهتر نشد! گفتم: خب برین نوارشونو بگیرین. و در همان لحظه برق رفت و فهمیدیم که دستگاه نوار قلب هم اصلا شارژ نداره. گفتم: ببرینشون اورژانس تا ازشون نوار بگیرن. گفتند: باشه. مریضو بردند و دو ساعت بعد که برق اومد برگشتند و ازش نوار گرفتند. نوارشو دیدم و گفتم: نوارشون یه کم مشکل داره. ببرینشون اورژانس. گفتند: یه وقت توی این پنج دقیقه ای که تا شهر توی راهیم مشکلی براش پیش نمیاد؟!
11. خانمه بچه شو آورده بود تا سرم بزنه. درحالی که خانم مسئول تزریقات داشت رگ بچه را میگرفت به مادرش گفت: تو منو آوردی بهم سرم زدی اما من خیلی دوستت دارم!
12. خانمه نصف شب اومد و گفت: من دو سه روز پیش دماغمو عمل کردم اما الان خیلی درد داره. یه مسکّن برام بنویسین تا فعلا دردش کمتر بشه و فردا به دکترم زنگ بزنم. براش نوشتم و رفت. خانم مسول پذیرش اومد و گفت: ازش پرسیدم دماغتو چند عمل کردی؟ گفت نود میلیون. گفتم: خب؟ گفت: فکر کنم تا دختر من هجده سالش بشه و بخواد عمل کنه قیمتش به یک میلیارد رسیده باشه. گفتم: خب عمل نکنه. مگه واجبه؟ گفت: آخه باید قیافه شو به یه حدی برسونم که یکی حاضر بشه بگیردش؟!
پ.ن. همه تبریکهایی که برای روز پزشک دریافت کردم یک طرف، کیکی که عسل با جمع کردن پول توجیبی خودش برام خریده بود یک طرف! واقعا حقش بود که پول کیک را به پول توجیبی هفته اش اضافه کنم.
سلام
1. خانمه گفت: من رفتم پیش دکتر .... و آزمایشی که برام نوشته بودین هم بردم. گفت: دکتر برات آزمایش کاملی نوشته فقط یک آزمایشو که من میخواستم ننوشته. یک ماه دیگه اون آزمایشو هم انجام بده و بیا. حالا برام بنویسش. گفتم: خب چه آزمایشی بود؟ گفت: نمیدونم فقط بهم گفت یه آزمایش تک!
2. خانم مسئول تزریقات گفت: شیفت هفته بعد من هم با خودته. هرطور شده عوضش میکنم. امروز خیلی تزریقات نوشتی! چند دقیقه بعد اومد و گفت: من پس فردا با دکتر ... شیفت دارم. میشه خودت به جاش بیایی؟ خیلی تزریقات مینویسه!
3. نصف شب یه مریضو دیدم و رفت داروخونه. از روی صندلی بلند شدم تا برم به سمت اتاق استراحت که صدای ماشین اومد. رفتم دم پنجره و به بیرون خیره شدم. یه ماشین هم با چراغ روشن اومد روبروم پشت پنجره. چند ثانیه به هم خیره شدیم و بعد راننده دنده عقب گرفت و ماشینو سروته کرد و از درمونگاه خارج شد!
4. پیرزنه سه تا پماد گذاشت روی میز و گفت: اینها را هم برام بنویس. گفتم: چندتا ازشون بنویسم؟ گفت: خب سه تان دیگه. گفتم: میدونم از هرکدوم چندتا بنویسم؟ گفت: واقعا هرسه تاشون یکی هستن؟!
5. (18+) آقای مسئول تزریقات بعد از چند روز از مسافرت اومد و دیدم داره ذوق میکنه. گفتم: چیه؟ گفت: الان که دارم نگاه میکنم میبینم تا به حال توی همه استانهای ایران دست کم یک بار با یه زن ..... خوابیدم!
6. (؟؟+) یکی از خانمهای جدیدالورود برام توی مطب چای آورد. چای را خوردم و لیوانو بردم توی آبدارخونه تا بشورم که خانمه هم اومد و گفت: شما خودتون لیوانتونو میشورین؟ گفتم: بله. گفت: من میبینم هروقت خانم ..... شما رو میبینه میگه: خوش به حال خانم آقای دکتر پس برای همینه! (به محض این که برگشتم خونه برای آنی تعریف کردم و دونفره کلی خندیدیم!)
7. از قوری برای خودم چای ریختم و میخواستم کتری را بردارم که دیدم دسته اش خیلی داغه. دنبال یه پارچه میگشتم که آقای مسئول تزریقات اومد تو و فورا کتری را برداشت و برام آب جوش ریخت و وقتی دید دارم با تعجب بهش نگاه میکنم گفت: بعد از اون تصادفی که چند سال پیش داشتم این دستم دیگه گرمی و سردی اشیاء را حس نمیکنه!
8. مرده گفت: من فقط یه پنی سیلین میخوام. دیگه هیچی برام ننویس. من هم نوشتم و رفت. بعدا خانم مسئول تزریقات گفت: از مرده پرسیدم تا حالا پنی سیلین زدی؟ گفت: دیگه فقط همین یه دونه آمپوله چه فرقی داره که زدم یا نه؟!
9. خانمه دخترشو آورده بود و گفت: گلوش درد میکنه. یه دونه چوب برداشتم و بعد چراغ قوه را برداشتم که خانمه به دخترش گفت: این دفعه زود خوب میشی! گفتم: چطور؟ گفت: هربار که اومدیم پیش شما اگه اول چوبو برداشتین زود خوب شده هروقت اول چراغ قوه را برداشتین طول کشیده!
10. خانمه گفت: برام آزمایش بارداری بنویس. گفتم: آزمایش ادرار یا خون؟ گفت: نمیدونم. برم آزمایشگاه ببینم کدومو میخواد انجام بده!
11. یکی از خانمها برام چای آورد. تشکر کردم و خوردم. بعد گفت: دیروز از بس خانم .... اذیتمون میکرد جورابم را هم انداختم توی قوری و بعد براش چای دم کردم و بردم! گفتم: نکنه اون یه لنگه جورابت هم توی این چای بود؟ گفت: نههههه شما کجا خانم .... کجا؟!
12.
توی ماههای آخر دانشجویی (اینترنی بهداشت) میرفتیم به درمونگاههای روستایی و از پزشک مرکز درمورد کارهای اونجا چیز یاد میگرفتیم. چند روز پیش چند دانشجوی پزشکی اومدند توی مرکزی که کار میکردم و اولین سوال یکیشون این بود: من متاهلم. با حقوق طرح میشه یه زندگی دونفره را چرخوند؟ 
پ.ن1. دوست عزیزی با نام عرفان لطف کردن و به صورت خودجوش از وبلاگم بک آپ گرفتن و لینکشو برام فرستادن! ازشون تشکر کردم و گفتم: امکانش هست که پستهای بعد از اینو هم بهش اضافه کنم؟ که گفتند: شما نمیتونین. اگه خواستین هر سال کل پستهاتونو توی ورد برام بفرستین تا بهش اضافه کنم! ضمن تشکر از ایشون، راستش نمیدونم روم بشه که چنین کاری بکنم یا نه؟ اما به هرحال از لطفشون بسیار سپاسگزارم.
پ.ن2. تبریک به همه پزشکان و داروسازان و کارمندان محترم به مناسبت روزشون.