سلام
پستی دارم که خیلی روش کار کردم و میخواستم امروز بگذارمش توی وبلاگ. اما دیدم کسی دل و دماغ خوندنشو نداره. پس فعلا این پست بیمزه خدمت شما که اگه کسی نخوندش دلم زیاد نسوزه. امیدوارم به زودی با اتمام همیشگی جنگ آرامش به این مملکت برگرده.
چند سال پیش بود. کنار آنی نشسته بودم و با هم صحبت میکردیم که موبایلم زنگ زد. شماره ناشناس بود. گفتم: بفرمایید. صدای یه خانم اومد که گفت: آقای .....؟ گفتم: بله بفرمایید. گفت: چرا خیلی وقته به من سرنمیزنی؟ همیشه هر چندهفته یک بار می اومدی سراغم! گفتم: سراغ شما؟ کجا؟ گفت: ..... (یه شهر توی چند صد کیلومتری ولایت) گفتم: خانم! من در تمام طول عمرم پام به اونجا نرسیده. گفت: پس من از کجا شماره و فامیلتونو میدونستم؟! حرفش منطقی بود. اما جوابی براش نداشتم. گفتم: حتما با یکی دیگه اشتباه گرفتین و گوشیو قطع کردم. آنی پرسید: کی بود؟ جریانو براش گفتم. گفت: پس من میگم چرا این مدت هی میگی شیفت خریدم میرم سر شیفت. پس میری تا .... و می آیی؟ با تعجب بهش نگاه کردم و بعد هردومون شروع کردیم به خندیدن. اطمینانی که ما دو نفر به هم داریم خیلی توی آرامش زندگیمون موثر بوده.
هنوز چند دقیقه نگذشته بود که دوباره گوشیم زنگ خورد و باز هم با همون شماره. گوشیو برداشتم و گفتم: بفرمایید. صدای همون خانم اومد که گفت: ببخشید اشتباه گرفتم و قطع کرد. گفتم: خب خداروشکر انگار معلوم شد که اشتباه گرفته بوده. آنی گفت: اما پس فامیلتو از کجا میدونست؟ گفتم: نمیدونم.
امیدوار بودم که موضوع تموم شده باشه. اما چند دقیقه بعد دوباره موبایلم زنگ خورد. دوباره گوشیو برداشتم و گفتم: بفرمایید که دوباره گفت: ببخشید اشتباه گرفتم و قطع کرد! چند دقیقه بعد دوباره زنگ زد. این بار دیگه گوشیو برنداشتم. اون قدر زنگ خورد تا خودش قطع شد و باز چند دقیقه بعد شروع کرد به زنگ خوردن.
از اون لحظه به بعد هر چند دقیقه یک بار موبایلم با همون شماره زنگ میخورد. اگه جواب نمیدادم دوباره زنگ میزد و اگه جواب میدادم هم میگفت: ببخشید اشتباه گرفتم و قطع میکرد و میرفت تا چند دقیقه دیگه! یک بار هم آنی جوایشو داد و هرچی از دهنش دراومد بهش گفت و او هم قطع کرد.
جالب این که این داستان تا هنگام خواب ادامه داشت و برای این که از دستش راحت بشیم گوشی را روی حالت پرواز گذاشتم. روز بعد سر کار بودم که دوباره تلفنهاش شروع شد. چندبار جواب ندادم که زنگها قطع میشد و بعد دوباره شروع میشد. گه گاه هم گوشی را برمیداشتم که فورا میگفت: ببخشید اشتباه گرفتم و قطع میکرد.
وقتی این ماجرا توی روز سوم هم تکرار شد دیگه صبرم تمام شد و رفتم مخابرات و ازش شکایت کردم. مسئولش گفت: چه فحشهایی میده؟ گفتم: هیچی! فقط میگه ببخشید اشتباه گرفتم. گفت: ما از فردا صبح تماسهاتونو چک میکنیم. اگه دیدیم باز هم باهاتون تماس میگیره چون سابقه مزاحمت نداره بعنوان اولین مجازات تلفنش یک هفته مسدود میشه. اگه بعد از اون باز هم مزاحم شد میریم سراغ مراحل بعدی. فقط شما به هیچ عنوان بهش زنگ نزنید وگرنه او هم میتونه از شما شکایت کنه.
فردای اون روز از صبح تا عصر تماسها ادامه داشت. گه گاه هم جواب میدادم که همون ماجرا تکرار میشد ولی از روز بعد یکدفعه تماسها قطع شد. بعد از یک هفته منتظر شروع دوباره تماسها بودم اما دیگه خبری نشد. با خرابی تلفنم و حذف همه شماره هاش که چندماه بعد از این ماجرا رخ داد شماره اش هم حذف شد و شاید دیگه هیچ وقت نفهمیم شماره و فامیل منو از کجا میدونست؟!
پ.ن1. در ایام تعطیلات اواسط خرداد تولد هشتاد سالگی بابا در غیاب اخوی ساکن تهران و سفر اخوی ساکن ولایت فقط با حضور خانواده ما برگزار شد!
پ.ن2. در روزهای اخیر گه گاه شاهد حرکت موشکها در ساعات مختلف از بالای سرمون هستیم. دیشب هم که صدای شلیک ضدهوایی ها بلند بود.
پ.ن3. اخوی ساکن تهران پیام داد که: کارخونه "فرداموتور" منهدم شد! خب این هم از ماشین جدید
دیروز هم باتری ماشینو عوض کردم و به فروشنده گفتم: برگه ضمانت نامه را مهر میکنین؟ که گفت: کارخونه اش دیروز بمباران شده. از کی میخوای خسارت بگیری؟! از چند هفته پیش یکی از کارتهای عابربانکم را که مدتها ازش استفاده نمیکردم دادم به عسل و براش پول توجیبی هفتگی میریختم که اون بانک هم فعلا مشکل پیدا کرده!
پ.ن4. پست بعدی هم آماده است. انشاءالله چند روز دیگه که اوضاع آروم تر شد میگذارمش. توی این چند روز چند خاطره جالب را هم داشتیم که حتی حال و حوصله یادداشت کردنشونو هم نداشتم!
پ.ن5. تسلیت به تیلوتیلوی گرامی. امیدوارم غم آخرشون باشه.
سلام
1. بعدازظهر باید جایی میرفتم و آنی هم ماشینو برده بود. رفتم سر خیابون که اتوبوس رسید و من هم سوار شدم. چند لحظه بعد بود که مسافر جلویی برگشت و گفت: سلام آقای دکتر! جواب سلامشو دادم. بعد مرده برگشت به سمت قسمت زنونه و گفت: خانم بفرما! این که دکتر دِهِمونه ماشین نداره و با اتوبوس میره و میاد. اون وقت تو هی به من میگی چرا ماشین نمیخری؟!
2. به پیرزنه گفتم: آمپول میزنین؟ گفت: اگه میخوای بنویس. اما من تا دکتر .... (یک خانم دکتر که همونجا مطب داره) اجازه نده آمپول نمیزنم. یک بار رفتم شهر و متخصص برام سرم و آمپول نوشت. وقتی بردم و به خانم دکتر نشون دادم گفت: خانم .... اگه اینها را بزنی میمیری! من هم همونجا انداختمشون و اومدم. نمیدونم چرا فقط این خانم دکتر میفهمه که من چه آمپولهایی میتونم بزنم و شوهرش که توی شهر مطب داره!
۳. خانمه با سردرد میگرنی همراه با پسر هفت هشت ساله اش اومد توی مطب. بعد هم گفت: مدتیه خیلی سردردهام زیاد شده. گفتم: حرص نخوردین؟به پسرش اشاره کرد و گفت: چرا. از دست این پسر خیلی حرص میخورم. پسره گفت: باز تو یکیو پیدا کردی شروع کردی از من چغلی کردن؟!
4. مرده گفت: سرما خوردم. یک بار هم اومدم و دارو گرفتم اما هنوز خوب نشدم. یه آزمایش برام بنویس ببینم علتش چیه؟!
5. خانمه گفت: متخصص دستمو بخیه زده گفته امروز بیام و بخیه هاشو بکشم، گفتم حالا اول به شما نشون بدم. بخیه هاشو دیدم و گفتم: مشکلی نداره میتونین بکشین. گفت: حالا این بخیه ها را باید کشید یا خودشون می افتند؟!
6. خانمه گفت: روی پوست دستم لک میزنه رفتم پیش متخصص گفت از آفتابه. اما فکر نکنم از آفتاب باشه چون هرسال توی تابستون بیشتر میشن!
7. برای خانمه یه آمپول نوشتم. گفت: یه آمپول دیگه هم دارم که باید امروز بزنم. بگذارین تا آمپوله را بهتون نشون بدم یه وقت با هم همخونی نداشته باشند؟!
8. برای اولین بار در طول تاریخ: سوار اتوبوس شدم و چون صندلی خالی نبود ایستادم. چند لحظه بعد یه پسر نوجوون از جاش بلند شد و گفت: حاجی بفرما بشین! پیر شدیم رفت!
9. مامای یکی از مراکز متولد همون روستا بود و فامیلش هم یکی از فامیلهای رایج توی همون روستا. یک روز داشت با یکی دیگه از پرسنل که اهل یک شهر دیگه است صحبت میکرد که یکدفعه اون خانم مامای مرکزو با یک فامیل دیگه صدا زد. کنجکاو شدم و بعدا از ماما جریانو پرسیدم که گفت: پدربزرگ من اهل همون شهری بوده که خانم .... هم هست. اونجا یه قتل انجام میده و فرار میکنه و میاد اینجا و برای این که شناخته نشه فامیلشو موقع گرفتن شناسنامه یه چیز دیگه میگه و بعد هم همین جا موندگار میشه و ازدواج میکنه!
10. نصف شب بود که پرسنل اومدند و گفتند حال .... (آقای مسئول پذیرش) بد شده. رفتم سراغش و دیدم از چند مشکل مختلف شاکیه. اما همه معایناتش طبیعی بود. بهش گفتم: راستشو بگو جریان چیه؟ گفت: بهم گفتند شیفت فردای درمونگاه .... خالی مونده باید برم اونجا. میخواستم یه گواهی ازت بگیرم که فردا نمیتونم برم سر کار! (فردا با هم رفتیم اون درمونگاه!)
11. خانمه اومد توی مطب و سلام کرد. من هم جواب سلامشو دادم. یکدفعه شوهرش گفت: تو باز گفتی سلام؟ چندبار بهت بگم؟ دیگه مد شده که فارسیشو بگن باید بگی درود! (خودمونیم درجواب درود باید چی بگیم؟!)
12. یکی از پرسنل شبکه بازنشسته شد و یک نفر دیگه را به جاش گذاشتند. چند روز بعد مسئول جدید برای بازدید اومد توی درمونگاهی که من بودم. خانم دکتر طرحی مطب کناری اومد و بهم گفت: دکتر! بالاخره من هم مثل شما شدم! گفتم: چطور؟ گفت: بالاخره یه نفر توی شبکه هست که من هم میدونم نفر قبلیش کی بوده!
پ.ن. تاریخ امتحان زبان عسل هرماه همون روزهای اول ماه اعلام میشه. و تصادفا از چند ماه پیش همیشه روزی برگزار میشد که من شیفتم. از یکی دوماه پیش ازم میخواست روز امتحانش نرم شیفت و برای مشورتهای احتمالی در دسترس باشم (!) اما هربار به دلیلی نمیشد شیفتو عوض کرد. تا این که بالاخره برای امتحان خردادش (که از قضا باز هم شیفت بودم) با هر فلاکتی بود شیفتمو با یکی از همکاران جابجا کردم. اما وقتی زمان امتحان رسید و رفتیم توی سایت دیدیم نوشته: امتحان به دلیل مشکل فنی به هفته آینده موکول شد! و باز هم به روزی که من شیفت بودم! هرطورکه بود باز هم شیفتمو عوض کردم و توی چند سوال بهش کمک کردم. اما جالب اینکه نمره اش تفاوت چندانی با دفعات قبل نداشت!
سلام
دیشب خواستم وبلاگ نگار (یک زن فکر کنم خوشبخت) را باز کنم که متوجه شدم وبلاگشون حذف شده!
باتوجه به دو پستی که همین دیروز گذاشته بودند این کارشون کمی عجیبه. امیدوارم حالشون خوب باشه. کسی ازشون خبری نداره؟
سلام
1. به خانم دکتر مطب کناری گفتم: توی برنامه پزشک شیفت امروز را نوشته دکتر ...... من نمیشناسمشون، شما میشناسینش؟ گفت: اسمشو شنیدم. میگن معتاده. مواظب باش باهاش نگردی!
2. (؟؟+) صبح در آخرین لحظات مجاز به درمونگاه رسیدیم. حیاط درمونگاهو با بقیه پرسنلی که رفته بودیم دویدیم تا پیش از گذشتن از زمان مقرر انگشت بزنیم. وقتی وارد درمونگاه شدم داشتم نفس نفس میزدم. یکدفعه یکی از خانمهایی که از قبل توی درمونگاه بود گفت: دکتر .... هم اومد! اول انگشت زدم و بعد گفتم: چطور پیش از این که منو ببینین فهمیدین منم؟ گفت: من صدای نفس نفس زدن شما را میشناسم!
3. به پسره گفتم: توی خونه هیچ دارویی نخوردین؟ گفت: من سربازم. خیلی وقته که نتونستم برم خونه که بخوام اونجا دارو بخورم!
4.
چند نفر با داد و فریاد ریختند توی درمونگاه. دست و پای یک نفرو گرفته بودند و گفتند: داشت توی گاوداری خودش کار میکرد که یکدفعه افتاد. نگاهش کردم و دیدم فوت کرده. اما به هرحال عملیات احیا هم براش انجام شد و حتی به 115 هم زنگ زدیم و برای کمک اومدند و .... اما نهایتا برنگشت. وقتی به همراهانش گفتیم مریضشون تموم کرده شروع کردند به گریه و داد و فریاد و فحش دادن و .... اما دیدم یکی شون آروم ایستاده و به من نگاه میکنه. بهش گفتم: شما چه نسبتی با این مرحوم داشتید؟ گفت: من دامپزشکم. داشتم گاوها را معاینه میکردم که افتاد. حالا هم دارم فکر میکنم ویزیتمو از کی بگیرم؟!
5. مرده گفت: من میخوام این مهره که انداختم گردنم بکارم زیر پوستم تا مطمئن باشم همیشه همراهمه. پیش کدوم دکتر برم؟!
6. یه پیرزن هست که حاضر نیست مرتب قرص فشار بخوره و هر چند هفته یک بار نصف شب با فشار خیلی بالا میاد درمونگاه. هربار هم که میاد دقیقا همین جملات را تکرار میکنه: "دکتر! زودباش! یه کاری بکن. زودباش! باز فشارم رفته بالا. اول بیا فشارمو بگیر! زودباش! حالا یه قرص بذار زیر زبونم! زودباش! دکتر! زودباش! ...."
7. یکی از درمونگاههای شبانه روزیمون تقریبا روی مرز استان ما و استان مجاور قرار گرفته. قبلا میگفتند مریضهایی که با بیمه روستایی از استان مجاور میان باید ویزیت آزاد بگیرن و برای همین زیاد نمی اومدند این طرف. اما از پارسال قرار شد ویزیت و داروشون با بیمه حساب بشه و برای همین اون درمونگاه حسابی شلوغ شده. مدتی پیش شنیدیم که توی همون استان مجاور براشون درمونگاه شبانه روزی افتتاح شده و خوشحال شدیم که دیگه سرمون خلوت میشه. اما این خلوتی فقط چند روز طول کشید و دوباره درمونگاه شلوغ شد. یک بار از یکی از مریضها پرسیدم: اون طرف که براتون درمونگاه زدن، دیگه چرا می آیین اینجا؟ گفت: اون درمونگاه تازه باز شده. معلومه که دکترهاش تازه کارند!
8. مرده پسرشو آورده بود. گفتم: توی خونه هیچ دارویی نخورده؟ مرده از پسرش پرسید: توی خونه شربتی چیزی خوردی؟ پسره گفت: بله خوردم. مرده گفت: چه شربتی؟ پسره گفت: از همونها که مامان با آبلیمو درست میکنه!
9. نسخه پیرزنه را که نوشتم گفت: پرهیز هم دارم؟ گفتم: نه هرچیزی که دوست دارید میتونید بخورید. گفت: پس فقط ترشی نخورم؟!
10. نسخه پیرزنه را که نوشتم گفت: دفعه پیش اومدم پیشت گفتم برام آزمایش کامل بنویس اما کامل نبود. گفتم: چطور؟ گفت: آخه همه چیزش طبیعی بود!
11. اواخر شب مریض اومد. از اتاق استراحت بیرون اومدم و در اتاقو باز گذاشتم و رفتم توی مطب. داشتم نسخه مینوشتم که دیدم یه موش از جلو در مطب رد شد و رفت به سمتی که اتاق استراحت من و اتاق استراحت خانم مسئول پذیرش بود! مریضو که رد کردم رفتم و به خانم مسئول پذیرش جریانو گفتم. اول زنگ زد به آقای راننده آمبولانس و گفت: یه موش اینجاست. می آیی بگیریش؟ و آقای راننده آمبولانس هم گفت: مگه من گربه ام؟! بعد هرکدوممون رفتیم و اتاق خودمونو گشتیم اما هیچکدوم موشی پیدا نکردیم. بعد که هر دو دست خالی از اتاقهامون بیرون اومدیم خانم مسئول پذیرش گفت: میگم موش میتونه از تخت بیاد بالا؟ گفتم: فکر نکنم. گفت: پس ولش کن بریم بخوابیم!
12. خانمه پسرشو آورده بود. گفت: دو روز پیش آوردیمش و بهش دارو دادند و خوب نشد دوباره آوردیمش. گفتم: یعنی بهتر هم نشده؟ گفت: خب حالا که داروهاش تموم نشده که بگیم اثر داشتن یا نه؟!
پ.ن. خرداد امسال پنج تا پنجشنبه داره که یکیشون هم تعطیل رسمیه. وقتی آخر اردیبهشت شیفتهای خردادماه را اعلام کردند و دیدم چهارتا پنجشنبه (و ازجمله اون پنجشنبه تعطیل رسمی) شیفتم تعجب کردم اما چیزی نگفتم. تا این که روز آخر اردیبهشت رسما اعلام کردند تا آخر تابستون بدلیل گرمای هوا (البته همه مون میدونیم علتش چیه؟!) پنجشنبه ها هم تعطیلیم و چون به طور ناگهانی اعلام شده همه کسانی که پنجشنبه های خردادماه شیفتند به جای ظهر باید از صبح برن سر شیفت و اونجا بود که علتشو متوجه شدم!
سلام
چند سال پیش بود که تصادفا وارد وبلاگی شدم و یادم اومد زمانی این وبلاگو هم دنبال میکردم و بعد به خاطر مشغله های کاری و فکری دیگه نرفتم سراغش. برای نویسنده کامنت گذاشتم و از این که دوباره پیداشون کردم ابراز خوشحالی کردم. برای چندتا از پستهای بعدیشون هم کامنت گذاشتم.
یک روز رفتم ببینم به کامنتهایی که گذاشم چه جوابهایی دادن که دیدم هیچکدومشون تایید نشدن. هرچقدر فکر کردم چیزی ننوشته بودم که باعث ناراحتی شده باشه. چند روز صبر کردم اما واقعا کنجکاو شده بودم. برای نویسنده کامنت خصوصی گذاشتم و علتو پرسیدم که برام کامنت خصوصی گذاشتند و گفتند: کامنتهاتونو اون قدر دوست دارم که میخوام مال خودم باشند و نمیخوام کس دیگه ای اونها رو ببینه!
لحنشون محترمانه بود. اما بالاخره آدمی با حدود نیم قرن عمر اون قدر درک داره که بفهمه منظور نویسنده از چنین کامنتی چیه؟ (بعدنوشت: ظاهرا نفهمیده بودم!) دیگه هیچ وقت براشون کامنت نگذاشتم و یکی دوسال بعد که برام کامنت گذاشتند هم کامنتهاشونو تایید نکردم. منتظر بودم علتو بپرسند تا دقیقا همون جمله خودشونو بهشون بگم اما علت را نپرسیدند و دیگه هم کامنت نگذاشتند.
مدتی گذشت. یک بار از نویسنده یکی از وبلاگها کامنتی برام اومد که نوشته بودند: چرا کامنتهای ربولی حسن کور این طوریه؟ سوالهایی میپرسه که ..... بعد هم زیرش نوشته بودند: این فقط یکی از کامنتهایی بود که درباره کامنتهای شما به دستم میرسه. البته که من هیچ وقت اونها را تایید نخواهم کرد.
ازشون تشکر کردم و گفتم البته این وبلاگ متعلق به ایشونه و هر کامنتی که صلاح میدونن میتونن تایید کنن یا تایید نکنن. و از اون به بعد هیچ یک از کامنتهای من توی اون وبلاگ هم تایید نشد. براشون کامنت گذاشتم و به خاطر دوستی چند ساله و لطفهایی که در این مدت ازشون دیده بودم ازشون تشکر کردم و باهاشون خداحافظی کردم اما این کامنت هم تایید نشد. و البته ایشون هم دیگه کامنتی برای من نگذاشتند.
چند ماه پیش بود که در وبلاگ یکی از دوستان خوندم که پدرشون عمل جراحی کردن. نوع جراحی را هم نوشته بودند و من هرچقدر فکر کردم دیدم چنین عملی برام آشنا نیست. ازشون پرسیدم ببخشید پدرتون چه عملی کردن؟ چند روز بعد رفتم تا جواب کامنتم را ببینم و دیدم نوشتن: اصلا دلم نمیخواست کامنتتونو تایید کنم یا جواب بدم. چون به یک غلط املایی گیر دادین و مسخره میکنین! تازه فهمیدم که در نوشتن نوع جراحی غلط املایی داشتن و برای همین نوع جراحی برام ناآشنا بوده. یک کامنت دیگه براشون نوشتم و براشون توضیح دادم و عذرخواهی کردم. بعد هم ازشون خداحافظی کردم. خوشبختانه اون قدر انصاف داشتند که این کامنت را تایید کنند. گرچه هیچ جوابی به اون ندادند. و به این ترتیب ارتباطم با ایشون هم قطع شد.
حقیقتش الان مدتیه که دارم فکر میکنم: نکنه دوستانی که وقتی براشون کامنت میگذارم تایید میکنند و جواب میدند درواقع از سر ناچاری این کار را میکنند و اصلا دلشون نمیخواد ریخت من و کامنتهامو ببینند؟
بنابراین این پست را اینجا مینویسم و رسما اعلام میکنم: اگر واقعا دوست ندارید کامنتهای منو ببینید کافیه توی دو سه پست به کامنتهام جواب ندین. (نمینویسم یکی چون ممکنه یک کامنت توسط بلاگ اسکای خورده شده باشه).
بهتون اطمینان میدم که از دستتون ناراحت نمیشم و حتی علت را هم نمیپرسم. برای این عزیزان و همه دوستان آرزوی سلامتی و موفقیت دارم.
بعدنوشت1: اولین کامنتی که برای این پست به دستم رسید به یادم آورد که من هم کم اشتباه نداشتم. پس لازمه من هم از همه دوستانی که از دستم ناراحت شدن عذرخواهی کنم.
بعدنوشت2: بابا تعریف میکرد: جوون که بودیم توی شیراز خواننده ای بود به نام صمد عقاب که توی رادیو آواز میخوند. یک بار با یک روزنامه مصاحبه کرده بود و گفته بود: خانمی از تهران چندین بار به رادیو شیراز نامه نوشته بود که: من عاشق صدات شدم و میخوام باهات ازدواج کنم. پاشو بیا تهران! بالاخره اون قدر نامه نوشت که یک بار رفتم تهران و رفتم دم خونه شون و گفتم: سلام. من صمد عقاب هستم. گفت: اه اه اه تو صمد عقابی؟ چقدر زشتی! و در را بست!
بعدنوشت3: چندتا از کامنتها حذف شدند و تعداد بیشتری هم تایید نشدند. با عرض پوزش از نویسندگان محترم این کامنتها. اما دیگه واقعا گاهی نمیکشه. به قول یکی از دوستان هوووووف!