جایی برای گفتن دلتنگیها

ماجراهای یک پزشک هنوز عمومی

جایی برای گفتن دلتنگیها

ماجراهای یک پزشک هنوز عمومی

خاطرات (از نظر خودم) جالب (312)

سلام

پیش از هرچیز برای نوشتن این پست در این وضعیت عذر میخوام. اعصاب من اگه بیشتر از شما خرد نباشه کمتر نیست. فقط امیدوارم نوشته های این وبلاگ باعث یک لبخند کوچیک روی لبهای شما در این روزهای سخت باشه.

1. یک پیرمرد تقریبا ناشنوا با پسرش اومده بود. نشست روی صندلی و پسرش مشکلشو توضیح داد و من هم چند سوال ازش کردم که پیرمرده گفت: خب اگه حرفهاتون تموم شد یه فکری هم به حال درد من بکنید!

2. نسخه پیرزنه را مینوشتم که پسرش رفت روی ترازو و بعد گفت: اینو چند میفروشی؟ میخوام ببرم گوسفندهامو باهاش وزن کنم! جالب تر این که وقتی این ماجرا را برای پرسنل تعریف میکردم یکی دوتاشون گفتند: خب میفروختیش پولشو میگذاشتی جیبت!

3. خانم مسئول داروخونه اومد توی مطب و گفت: این دارو که برای این خانمه نوشتین اینجا نداریم. با چی عوضش میکنین؟ گفتم: چی هست که بنویسم؟ گفت: همون قرصه است که خودتون نوشتین دیگه! گفتم: یعنی میگم توی داروخونه چی دارین؟!

4. نسخه خانمه را که نوشتم شوهرش بهش گفت: میخوای دکتر فشارتو هم بگیره؟ بعد که فشارشو گرفتم خانمه به شوهرش گفت: خب تو هم بیا فشارتو بگیر. شوهرش گفت: لازم نیست. اگه تو هرروز نگی پول بده فشار من طبیعی میمونه!

5. نسخه خانمه را که نوشتم شوهرش گفت: من برم روی وزنه؟ گفتم: بفرمایید. رفت و بعد به زنش گفت: تو هم بیا خودتو وزن کن! بعد هم گفت: این وزنه خرابه. برای من همه اش یک اومد برای زنم همه اش شش! (وزن خودش صد و یازده کیلو و صد گرم بود. وزن خانمش شصت و شش کیلو و ششصد گرم!)

6.  پسره گفت: یک عکس برام نوشتن. ببین هنوز وقت داره یا اعتبارش تموم شده؟ گفتم: من نمیتونم ببینم. همون دکتری که براتون نوشته میتونه ببینه. گفت: نه! دکتر که نبود. همون زنه بود! 

7. خانمه گفت: اینجای سینه ام درد میکنه. مال قلبمه؟ چند سوال ازش کردم و گفتم: به درد قلبی نمیخوره.  این طور که میگین بیشتر از اعصابتونه. حرص خوردین؟ گفت: قبلا پیش متخصص هم رفتم گفت از اعصابته. حالا یعنی از اعصابمه؟ گفتم: بله از اعصابتونه. گفت: قبلا نوار قلب و آزمایش هم گرفتم که همه شون سالم بودند. پس همون مال اعصابمه؟ گفتم: بله مال اعصابتونه. گفت: از وقتی از شوهرم طلاق گرفتم این طور شدم یعنی مال اعصابمه؟ گفتم: بله مال اعصابتونه ......!

8. خانمه گفت: کد ارجاع بده میخوام برم پیش متخصص. گفتم: بیمه تون تامین اجتماعیه. اصلا کد ارجاع لازم ندارین. گفت: حالا تو یکی بده شاید خواست!

9. داروهای خانمه را که نوشتم یک فاکتور داروخونه گذاشت روی میز و گفت: این داروها را هم برام بنویس. گفتم: همه شونو؟ گفت: نه فقط مترونیدازول و آموکسی سیلینشو بنویس بقیه شونو نمیخوام!

10. یکی از خانم دکترهای جدیدالورود رفته بود مرخصی و من رفتم به جاش. خانمه اومد توی مطب و گفت: خداروشکر که امروز شما اینجا هستین. گفتم: چطور؟ گفت: تا به حال چندبار اومدم پیش خانم دکتر و میگم من درد دارم. میگه چون بارداری من جرات نمیکنم برات دارو بنویسم برو!

11. (18+) توی روزهای تظا.هرات خانم ماما اومد و گفت: چای درست کردم. تشریف بیارین بخورین. رفتم و برای خودم چای ریختم و تشکر کردم و کمی با هم صحبت کردیم. وسط صحبتها گفتم: اصلا دیگه کسی باردار هم میشه که بیاد پیش شما؟ گفت: آره! این روزها با قطعی اینترنت و .... مردم کار دیگه ای ندارند!

12. خانم مسئول تزریقات گفت: دکتر ببین شوهرم چی برام خریده! بعد حدود ده النگو که توی دستش بودند بهم نشون داد. یک لحظه فکر کردم و دیدم قیمت این همه النگوی طلا  اون قدر زیاد میشه که بعیده شوهرش براش خریده باشه. گفتم: اینها که بدلند! گفت: این قدر مشخصه؟ من میخواستم امروز باهاشون به بقیه خانمها پز بدم! پس برم درشون بیارم!

پ.ن. توی چند روز آینده کلیک (3) هم درراهه!