-
روز بغض
دوشنبه 1 آبانماه سال 1402 00:01
سلام زندگی بالا و پایین زیاد داره. اما در چنین روزی انگار زمان متوقف میشه. و من باز هم پرتاب میشم به اول آبان سال 98 و روز رفتن مامان. ببخشید که باعث ناراحتی تون شدم. اما باز هم یاد آخرین دیدارمون می افتم که مامان بعد از دوبار احیای موفق (موفق؟) بیهوش و درحالی که چندین سیم به بدنش وصل بود روی تخت بیمارستان افتاده بود...
-
خاطرات (از نظر خودم) جالب (270)
یکشنبه 23 مهرماه سال 1402 16:24
سلام 1. خانمه پسرشو که پرونده بهداشت روان داشت آورده بود و گفت: بردمش پیش متخصص و دکتر داروهاشو عوض کرد. حالا لطفا داروهای جدیدشو توی پرونده اش ثبت کنید. بعد هم داروها را گفت و من هم ثبتشون کردم. درحالی که پسر حدودا چهل ساله اش با هر جمله مادرش فقط رو به مادرش میگفت: ببین! خاک تو سرت! میگما! خاااک تو سرت! فهمیدی؟...
-
در ادامه پست قبل ...
چهارشنبه 19 مهرماه سال 1402 18:02
سلام امروز صبح با عماد و جناب باجناق راهی شهر محل دانشگاه عماد شدیم. جناب باجناق هم اومدند چون دخترش هم اتفاقا توی همون شهر قبول شده و کمی کار داشتند. خلاصه که رفتیم و دانشگاه را پیدا کردیم و ثبت نام کردیم و هزینه شهریه ثابت را پرداخت کردیم و بعد هم رفتیم و یه خوابگاه خودگردان گیرآوردیم با اتاقهای ده تخته! که توش از...
-
این پست برای تبریک گفتن شما نوشته شده و ارزش دیگری ندارد!
جمعه 14 مهرماه سال 1402 14:40
سلام و سرانجام قسمت عماد هم این بود که در رشته حقوق مشغول به تحصیل بشه. در دانشگاهی نه چندان با فاصله از ولایت. و همچنان حرف مرد یک کلام است. از دبستان تا دانشگاه با غیرانتفاعی!
-
گوشه ای از نصف جهان
دوشنبه 10 مهرماه سال 1402 11:19
سلام باتوجه به این که مسافرت امسال ما یهوئی شد، تعیین محلش با مشکل روبرو شد. یکی دوبار محلی برای مسافرت تعیین شد که به دلایل مختلفی در لحظات آخر به هم خورد. و درنهایت بیشتر دوران مرخصی من و آنی بعد از انجام یک سری کارهای اداری که بعضی شون مدتها بود که مونده بودند به سفر به شهرهای بزرگ و کوچیک اطراف ولایت و یا حضور توی...
-
خاطرات (از نظر خودم) جالب (۲۶۹)
جمعه 31 شهریورماه سال 1402 13:37
سلام 1. خانمه چندتا قبض آورد تا برای همه شون کد ارجاع بزنم و برن پیش متخصص. براشون کد زدم و قبضها را بهش پس دادم. گفت: ببخشید میشه توی یکیشون یه بسته قرص استامینوفن هم بنویسین؟ یکی از قبض ها را به صورت تصادفی برداشتم و قرص را توش اضافه کردم. خانمه رفت و برگشت و گفت: داروخونه میگه این کد اشتباهه. چک کردم و دیدم درست...
-
سفر (۲)
پنجشنبه 23 شهریورماه سال 1402 13:42
سلام منتظر بودم محل سفر تعیین بشه و بعد پست جدید بگذارم. اما مسئله اینه که تعطیلات شروع شد و محل سفر مشخص نشد! فعلا قراره فردا با خانواده باجناق دوم بریم ویلای همکار ایشون کنار رودخونه
-
سفر
دوشنبه 13 شهریورماه سال 1402 11:56
سلام همون طور که توی پستهای قبل گفته بودم قرار شد که امسال سفر را بگذاریم برای اواخر شهریور و اوایل مهر تا هرجا عماد قبول شد بریم همون جا و هم سفرمون را رفته باشیم و هم عمادو ثبت نام کنیم. برای همین هم من و هم آنی با هزار بدبختی و فلاکت توی اون روزها از محل کارمون مرخصی گرفتیم و فقط منتظر بودیم که ببینیم چه شهری باید...
-
خاطرات (از نظر خودم) جالب (268)
چهارشنبه 8 شهریورماه سال 1402 22:36
سلام 1. ظهر توی راه برگشت از روستا به ولایت، راننده گفت: دیروز عصر دیدم لاستیک ماشین کم باد شده. رفتم آپاراتی گفت سوزن توی لاستیک کردن. من به آقای ... (مسئول پذیرش) مشکوکم. پریروز گفت منو هم ببرین گفتم جا نداریم. گفتم: حالا الکی هم نمیشه به یکی تهمت زد. شاید مثلا یه بچه از اونجا رد میشده یه سوزن کرده توی لاستیک. گفت:...
-
الهی ...
جمعه 27 مردادماه سال 1402 16:12
سلام ساعت حوالی دوازده شب بود و درمونگاه تازه داشت خلوت میشد. بعد از یک حمله شدید و یکی دوساعته مریضها تازه تونستم به پشتی صندلی تکیه بدم و یه نفس راحت بکشم. چند دقیقه ای واقعا حال و حوصله هیچ کاری را نداشتم. تازه از جا بلند شده بودم و میخواستم وبلاگو باز کنم و کامنتهای جدیدو بخونم که در درمونگاه باز شد و صدای دویدن...
-
خاطرات (از نظر خودم) جالب (267)
یکشنبه 15 مردادماه سال 1402 11:59
سلام 1. (14+) خانم مسئول داروخونه گفت: نه تا شربت ... تاریخ نزدیک دارم مینویسینشون؟ وقتی نوشتمشون اومد و گفت: هر چقدر به دکتر خودمون گفتم ننوشتشون. مرسی که هستی! 2. مسئول آزمایشگاه یکی از مراکز از اونجا رفت و یه مسئول جدید برای اون آزمایشگاه اومد. آخر وقت که میخواستیم برگردیم دیدم همه نمونه هائی که گرفته داره با خودش...
-
عسل یازده ساله
شنبه 7 مردادماه سال 1402 00:01
سلام اواخر تیرماه تولد عسل بود و از مدتها پیش براش دنبال یک کادو مناسب بودم. عسل سال پیش و فقط چند روز بعد از این که براش یک جفت هدفون بی سیم خریده بودیم گمش کرده بود. هدفون از اون مدلهای گرون نبود اما برای عسل خوب بود و خیلی هم دوستش داشت و به همین دلیل تقریبا مطمئن بودم که یکی دیگه از همونها رو براش میخرم. اما با...
-
خاطرات (از نظر خودم) جالب (266)
دوشنبه 26 تیرماه سال 1402 07:30
سلام 1. پیرزنه گفت: دیروز رفتم انگشت نگاری. میخوای برگه شو بهت نشون بدم؟ گفتم: نشون بدین. از توی کیفش یه جواب سونوگرافی بیرون آورد و داد دست من! 2. میخواستیم بریم سیاری (دهگردشی). خانم مسئول داروخونه گفت: یه دونه آمپول ... دارم که فقط همین امروز را تاریخ داره. مینویسین بیارمش؟ گفتم: اگه مریضش بیاد بله. وقتی رسیدیم...
-
روزی که "جارو" آمد
چهارشنبه 14 تیرماه سال 1402 08:21
سلام بعد از دو پست خاطرات و کم شدن اونها فرصت مناسبیه برای نوشتن یک خاطره بی مزه از دوران جاهلیت که چند روز پیش تصادفا یادم اومد! مطمئن نیستم چه سالی بود اما فکر کنم سال اول یا دوم دانشگاه بودم. اون زمان علاقه زیادی به مجله های جدول پیدا کرده بودم و مرتبا درحال حل کردن جدول ها و ارسال جوابها به دفتر مجلات بودم بخصوص...
-
خاطرات (از نظر خودم) جالب (265)
پنجشنبه 1 تیرماه سال 1402 07:54
سلام 1. آقای مسئول تزریقات دوید توی مطب و شروع کرد به خندیدن. گفتم: چی شده؟ گفت: الان شورت پیرمرده را کشیدم پائین تا آمپولشو بزنم یکدفعه یه عنکبوت دوید بیرون! 2. خانمه گفت: دو سه تا جوش روی دستم زده. شما میبینین یا برم پیش ماما؟! 3. به پیرزنه گفتم: پیش کدوم متخصص میخواین برین؟ گفت: قلب. برگه را که بهش دادم گفت: حالا...
-
خاطرات (از نظر خودم) جالب (264)
جمعه 19 خردادماه سال 1402 15:18
سلام 1. نسخه بچه را که نوشتم مادرش گفت: یه گواهی هم بنویس تا فردا ببره مدرسه بهش ایراد نگیرن. گفتم: امروز که مدارس تعطیله دیگه گواهی برای چی میخواد؟ گفت: بله امروز تعطیله اما فردا که میخواد گواهی ببره که تعطیل نیست! 2. نسخه پیرمرده را که مینوشتم چندبار تاکید کرد که قرصهاشو برای دوماه بنویسم. بعد که نسخه اش تموم شد دو...
-
داستانچه (12) (آخرین فرصت)
دوشنبه 8 خردادماه سال 1402 17:32
صدای موسیقی از گروه موسیقی که از طرف دانشگاه دعوت شده بود بلند شد. گروه موسیقی اول قصد داشتند یک آهنگ شاد بزنند که با اشاره مسئولین دانشگاه به یک قطعه موسیقی سنتی تبدیل شد اما همین هم غنیمت بود. "سعید" خوشحال بود. باورش نمی شد که بالاخره درسش درحال اتمام است. یک لحظه گفت: "نکنه این بار هم دارم خواب...
-
خاطرات (از نظر خودم) جالب (263)
پنجشنبه 28 اردیبهشتماه سال 1402 15:23
سلام 1. مرده گفت: هر دو بازوم درد میکنه و شبها میسوزه. ازش شرح حال گرفتم و نسخه شو نوشتم و رفت. وقتی از مطب رفت بیرون همراهش بدو بدو برگشت توی مطب و گفت: میدونی دستش چرا درد میکنه؟ هی زنشو مجبور کرد فرش ببافه و برد و فروخت و خرج کرد حالا این به جای دردهای دست زنشه! 2. (18+) داشتم گوشهای یه بچه را نگاه میکردم و بچه هم...
-
خاطرات (از نظر خودم) جالب (262)
شنبه 16 اردیبهشتماه سال 1402 12:37
سلام 1. وقتی خانمه مشکل بچه شو گفت ازش پرسیدم: بچه تون لوزه نداره؟ گفت: چرا بردیمش پیش متخصص گفت لوزه داره اما هنوز سِوُّمه زیاد بزرگ نشده! 2. (18+) راننده مرکز که سن بالائی داشت بهم گفت: چقدر زمونه خراب شده دکتر! گفتم: چطور؟ گفت: دیروز سر راه یه خانمو سوار کردم گفت: وضع مالی ما زیاد خوب نیست میخوای بریم یه جا س.ک...
-
بلاگ اسکای را خدا آزاد کرد!
دوشنبه 4 اردیبهشتماه سال 1402 16:10
سلام وقتی اینترنت محل کارمون به اینترانت تبدیل شد ما فقط چهارنوع وبلاگ را میتونستیم باز کنیم: پرشین بلاگ، میهن بلاگ، بلاگ اسکای و بیان. دوتای اولی که منهدم شدند و از چند هفته پیش اون دوتا هم دیگه باز نشدند. درواقع من به جز سایتهای نسخه نویسی فقط میتونستم سه چهارتا سایت خاص را باز کنم. اما از چند روز پیش بلاگ اسکای...
-
خاطرات (از نظر خودم) جالب (261)
دوشنبه 28 فروردینماه سال 1402 11:49
سلام 1. خانم مسئول داروخونه برای کاری اومد توی مطب و بعد رفت روی وزنه. به شوخی گفتم: وای وای وای ... چقدر هم چاق شدین! گفت: خدا از زبونت بشنوه دکتر! من که هرچی میخورم دریغ از یک کیلو اضافه شدن وزنم! 2. رفتم توی یکی از درمونگاه های روستائی که پزشکش نیومده بود. خانمه اومد توی مطب و گفت: امروز تو اومدی خدمتمون؟! 3. نسخه...
-
خاطرات (از نظر خودم) ناجالب (۱۳) (به امید درمان تشنج)
جمعه 18 فروردینماه سال 1402 23:47
سلام ببخشید دوست نداشتم در آغاز سال نو یه پست غمگین بگذارم. اما نوروز امسال خیلی از چیزهاش برای ما با سالهای پیش فرق داشت. پس بگذار این پست هم غمگین باشه. توی یکی از مراکز روستائی بودم. یکی از مراکزی که همیشه به دوچیز مشهور بوده. اول شلوغی مرکز و دوم خشونت بعضی از مریضهاش. و دقیقا به همین دلیل کمتر پزشکی برای یه مدت...
-
یک روز تلخ دیگه
دوشنبه 7 فروردینماه سال 1402 21:28
داغ پدر ندیدم اما میدونم که خیلی سخته آنی جان تسلیت! چند روزی در خدمتتون نیستم.
-
ویزیت رایگان
شنبه 27 اسفندماه سال 1401 19:01
سلام نمیدونم از این دست اتفاقات قبلا برای من نمی افتاد یا از بس به فکر نوشتن سوتی های بیماران بودم از این نوع اتفاقات چشم پوشی میکردم. اما توی پستهای اخیر لطف شما را به این پستها هم دیدم. پس باز هم به نوشتنشون ادامه میدم: روز سه شنبه بیست و پنجم اسفند ماه سال ۱۴۰۱ بود. توی یکی از درمونگاه های دوپزشکه و همیشه شلوغ...
-
خاطرات (از نظر خودم) جالب (۲۶۰)
یکشنبه 14 اسفندماه سال 1401 13:14
سلام 1. داشتم برای خانمه نسخه مینوشتم که بچه اش رفت روی ترازو و گفت: آخ جون! کیلو دوستم داشت. بهم بیست داد! 2. پیرمرده گفت: اون قدر خلط دارم که نمیدونم این همه خلط از کجا میاد؟! 3. مرده گفت: اون قرص ها که اون دفعه برام نوشتین خیلی خوب بودند. گفتم: اسمشون چی بود؟ گفت: روشون نوشته بود داروسازی ...! 4. به پیرزنه گفتم: از...
-
خاطرات (از نظر خودم) جالب (259)
چهارشنبه 3 اسفندماه سال 1401 13:50
سلام 1. بازرس اداره بیمه خدمات درمانی اومد توی درمونگاه بازدید. وقتی کارش تموم شد گفت: یه نسخه برام مینویسین؟ کدملی شو زدم توی سامانه و دیدم بیمه تامین اجتماعی داره! ۲. پیرزنه گفت: شما خودتون واکسن کرونا زدین؟ گفتم: بله چطور؟ گفت: آخه یکی میگفت دکترها خودشون هیچکدوم واکسن نزدن فقط به شما گفتن بزنین که بشین موش...
-
..... این بهشت اجباری .....
پنجشنبه 27 بهمنماه سال 1401 08:46
سلام باز هم یک اتفاق غیرمنتظره باعث شد درباره اش یه پست بنویسم. اگه به نظرتون بیمزه بود ببخشید. روز شنبه پانزدهم بهمن ماه سال یکهزار و چهارصد و یک برابر با سیزدهم رجب سال نمیدونم چند قمری سر شیفت بودم. توی درمونگاه شبانه روزی یکی از شهرهای کوچیک نزدیک ولایت. مریضها از اهالی همون شهر گرفته تا روستاهای اطراف که اون روز...
-
خاطرات (از نظر خودم) جالب (258)
چهارشنبه 19 بهمنماه سال 1401 08:44
سلام 1. نسخه پیرزنه را که نوشتم گفت: قرصهای فشارم هم تموم شده. گفتم: از کدومشون میخورین؟ گفت: اسمشو نمیدونم. اصلا فقط بنویس قرص فشار داروخونه خودش میدونه کدومو بده! 2. پیرزنه گفت: این داروها را دیشب از همسایه مون گرفتم و خوردم اما بدتر شدم. آخه بگو تو که این همه ساله دکتری بلد نیستی دکتری کنی اون وقت همسایه من...
-
از اون بالا کفتر میایه!
چهارشنبه 12 بهمنماه سال 1401 18:39
سلام میخواستم امروز یه پست خاطرات دیگه بگذارم اما اتفاقی که دیروز افتاد باعث شد تصمیم بگیرم تا یادم نرفته اینجا بنویسمش. پست خاطرات هم برای چند روز دیگه. دیروز حدود ساعت چهار بعدازظهر بود. من و آنی هرکدوم یک طرف اتاق نشسته بودیم و بچه ها هم سرگرم کارهای خودشون بودند و هرچندثانیه یک بار صدای پاروکردن برفی که در حال...
-
خاطرات (از نظر خودم) جالب (257)
شنبه 1 بهمنماه سال 1401 00:39
سلام 1. خانمه با شکایت سرفه اومده بود. گفتم: زیپ کاپشنتونو باز میکنید تا سینه تونو معاینه کنم؟ گفت: نمیشه! گفتم: چرا؟ گفت: آخه زیرش چیزی نپوشیدم! 2. به خانمه گفتم: فشارتون چهاردهه. گفت: مطمئنین؟ آخه دیدم فشارسنجو تا شونزده بادش کردین! 3. خانمه گفت: میخوام ببینم از سَر، سرما خوردم یا از داخل؟! 4. نسخه پیرزنه را که...