-
خاطرات (از نظر خودم) جالب (316)
شنبه 10 مردادماه سال 1405 14:54
سلام 1.آخر وقت اداری داشتیم با بقیه پرسنل از روستا برمیگشتیم ولایت که دیدیم یه ماشین پشت سرمون داره چراغ میزنه و میاد. وقتی که نزدیک تر شد هم شروع کرد به بوق زدن! آقای راننده سرعت را کم کرد و اون ماشین اومد کنارمون و راننده اش شیشه را آورد پایین و به آقای مسئول آزمایشگاه که روی صندلی عقب نشسته بود اشاره کرد که شیشه را...
-
شماره
دوشنبه 29 تیرماه سال 1405 15:57
سلام اردیبهشت ماه سال 1404 بود که عسل گفت الان که با گوشی توی کلاسهای آنلاینش شرکت میکنه اذیت میشه و تبلت میخواد. چندروز مشغول تحقیقات شدم تا باتوجه به کاربردی که تبلت برای عسل داشت بهترین و خوش قیمت ترینشو انتخاب کنم و بالاخره وقتی یک مدل مناسب توی یک مغازه پیدا کردم یک روز خودشو برداشتم و رفتیم سراغ خریدنش. تبلت را...
-
خاطرات (از نظر خودم) جالب (315)
یکشنبه 21 تیرماه سال 1405 07:56
سلام 1. نصف شب دیدم خانم مسئول داروخونه رفته توی انبار داروها و داره زور میزنه تا یک کارتن سرم را بلند کنه. رفتم کمکش و کارتن را بردم توی داروخونه. بعد چاقویی که اونجا بود کردم توی چسبی که روی در کارتن چسبونده بودند و چسب را پاره کردم و در کارتن را باز کردم و دیدم خیلی از سرمها خیس شدن. بعد که دقت کردم دیدم با چاقو...
-
خاطرات (از نظر خودم) جالب (314)
دوشنبه 8 تیرماه سال 1405 07:56
سلام 1. مرده با کمردرد اومده بود. گفتم: با قرص راحت ترین یا آمپول بنویسم؟ گفت: مگه اینجا قرص کلسیم ندارین؟! 2. برای خانمه نسخه مینوشتم و دختر سه چهار ساله اش فقط میگفت: من هم کمرم درد میکنه. گفتم: کمرت درد میکنه؟ گفت: آره. گفتم: باشه. یه آمپول توی همین نسخه برات مینویسم. گفت: گُ.. خوردم. درد نمیکنه! 3. پیرزنه گفت:...
-
خاطرات (از نظر خودم) جالب (313)
جمعه 29 خردادماه سال 1405 09:33
سلام 1. خانمه چند نوع قرص گذاشت روی میز و گفت: تا شوهرم داره قبض میگیره میشه داروهامو بنویسین؟ گفتم: بله! کدملیتون؟ گفت: از حفظ نمیتونم بگم کارت ملیم هم دست شوهرمه. حالا شما داروهارو بنویسین تا بعد کدملیمو بهتون بدم! 2. مرده گفت: یه سوال داشتم. گفتم: بفرمایید. گفت: میخوام برم خون بدم. باید از دست راست بگیرن یا چپ؟! 3....
-
این بار تا کِی؟
پنجشنبه 21 خردادماه سال 1405 10:46
سلام به همه مثل هر روز سر کار ناامیدانه آدرسو نوشتم و ..... بوم. وبلاگ باز شد. بعد که چک کردم دیدم انگار از دیشب باز شده. فورا به خانم مهربانو و یکی از دوستان خارج نشین اطلاع دادم. (گرچه هنوز نمیدونم وبلاگ توی خارج هم باز میشه یا نه؟) و نمیدونم این بار وبلاگ تا کی باز میمونه؟ در این چندماهی که وبلاگ بسته بود اتفاقات...
-
لرزش پای چپ در اورژانس!
دوشنبه 18 اسفندماه سال 1404 13:16
سلام به خودم گفتم برای کمتر شدن جنگ و دعوایی که توی کامنتها راه افتاده چی بهتر از یک پست جدید؟ حدود ساعت چهار بعدازظهر بود. درمونگاه برخلاف معمول خیلی خلوت شده بود. اتفاقی که معمولا خیلی هم نشونه خوبی نیست و درواقع همون آرامش پیش از توفانه. توی مطب نشسته بودم و درحال خوندن وبلاگ یکی از دوستان مجازی بودم که صدای جیغ...
-
برگشتیم
چهارشنبه 13 اسفندماه سال 1404 17:55
سلام واقعا ترسیدم که کل آرشیو چندین ساله ام نابود شده باشه!
-
یک بار دیگه ....
شنبه 9 اسفندماه سال 1404 15:01
سلام دیشب حدود ساعت یک صبح رفتم توی اپلیکیشن فلایت رادار و دیدم کلی هواپیمای مسافری روی آسمون ایرانه. به خودم گفتم: بعیده که امشب خبری بشه. صبح داشتم فکر میکردم پست جدید بگذارم یا همچنان دل بزرگ محسوب میشم که یکی از پرسنل اومد توی مطب و گفت: تهرانو زدند! یکی دو دقیقه بعد هم دختر جناب باجناق زنگ زد و همین خبر را داد....
-
خاطرات (از نظر خودم) ناجالب (18) (انتظار)
جمعه 1 اسفندماه سال 1404 10:16
سلام ظاهرا مقرر شده خاطرات ناجالب همه شون توی یک درمونگاه خاص رخ بدن. این پست هم همون جایی اتفاق افتاد که پست خاطرات ناجالب قبل و همین طور پست قبل تر از اون . سر یک شیفت بیست و چهار ساعته بودم. حدود ساعت یک بعدازظهر بود که آقای مسئول پذیرش اومد توی مطب و گفت: ما میخوایم بریم و ناهار بخوریم. لطفا شما هم برین توی اتاق...
-
مهربانو
یکشنبه 26 بهمنماه سال 1404 09:55
سلام من دیروز به وبلاگ خانم مهربانو سر نزدم اما دیروز صبح بود که به دلیلی برای ایشون پیامک زدم و ایشون هم جوابمو دادند. دیشب پیش از خواب سری به وبلاگ زدم و با کامنت یکی از دوستان متوجه شدم وبلاگشون حذف شده. چون با هم صحبت کرده بودیم میدونستم اتفاقی براشون نیفتاده و خیالم راحت بود. امروز صبح برای اطمینان دوباره براشون...
-
کلیک! (3)
یکشنبه 12 بهمنماه سال 1404 18:51
سلام شرمنده فکر نمیکردم این ماجرا این قدر طولانی بشه. حوصله خودم هم مثل شما سررفته! صبح روز پنجم بهمن بود که یادم اومد منشی آقای دکتر متخصص ارتوپدی گفت: آقای دکتر رفته مرخصی پنجم ششم میاد. گفتم: حالا یه زنگ میزنم اگه اومده بود نوبت میگیرم. یه زنگ زدم که خانم منشی گفتند: آقای دکتر اومدن. گفتم: پس یک نوبت بهم بدین....
-
خاطرات (از نظر خودم) جالب (312)
دوشنبه 6 بهمنماه سال 1404 08:56
سلام پیش از هرچیز برای نوشتن این پست در این وضعیت عذر میخوام. اعصاب من اگه بیشتر از شما خرد نباشه کمتر نیست. فقط امیدوارم نوشته های این وبلاگ باعث یک لبخند کوچیک روی لبهای شما در این روزهای سخت باشه. 1. یک پیرمرد تقریبا ناشنوا با پسرش اومده بود. نشست روی صندلی و پسرش مشکلشو توضیح داد و من هم چند سوال ازش کردم که...
-
کلیک! (2)
سهشنبه 30 دیماه سال 1404 10:24
سلام بالاخره به روز انجام MRI رسیدیم. برام ساعت هفت و نیم شب نوبت زده بودند. پس طوری رفتم که حدود هفت و ربع اونجا بودم. اون هم توی اون شبها که همه جا شلوغ بود. مدارکمو گرفتند و کارت کشیدند و بهم قبض دادند که دیدم روش نوشته: قیمت کل: یک میلیون و هشتصد. قیمت با بیمه: یک میلیون و پونصد! بعد گفتند: بشینین تا صداتون کنیم....
-
کلیک! (1)
سهشنبه 23 دیماه سال 1404 11:04
سلام اولین بار چند ماه پیش بود. وقتی موقع برگشتن از پیاده روی مقداری هم خرید کردم و وقتی وارد خونه شدم خریدها را روی کابینت آشپزخونه گذاشتم و درهمون حالتی که هردوپام روی زمین ثابت بود تنه خودمو به سمت چپ چرخوندم و یکدفعه اون اتفاق افتاد. چه اتفاقی؟ شنیدن یک صدا توی استخونها که ما بهش میگیم: کلیک! قبلا هم این اتفاق...
-
امید
شنبه 20 دیماه سال 1404 09:49
سلام یک پست خاطرات جدید آماده کرده بودم تا امروز منتشر کنم. اما پریشب و دیروز و دیشب چیزهایی دیدم که اگه بخوام اون پست را منتشرش کنم بعدا خودم هم به نویسنده فحش میدم! پس میگذاریم برای چندروز دیگه.
-
جالبه
جمعه 19 دیماه سال 1404 12:18
سلام جالبه صفحه اصلی بلاگ اسکای باز میشه اما هیچ وبلاگی باز نمیشه.
-
خاطرات (از نظر خودم) جالب (3۱۱)
شنبه 13 دیماه سال 1404 17:40
سلام 1. خانمه هفت نوع قرص مختلف گذاشت روی میز و گفت: اینها را برام بنویس. گفتم: روزی یکی ازشون میخورین؟ گفت: نه شبها هم میخورم. گفتم: از همه شون؟ گفت: نه. گفتم: پس از کدومشون؟ گفت: این چهارتا را شبی یکی میخورم. اون سه تا را روزی یکی! 2. توی مطب بودم که دیدم شارژ گوشیم داره تموم میشه. شارژرم را توی سه راهی که روی میز...
-
حکایت 115
شنبه 6 دیماه سال 1404 09:47
سلام ساعت حدود نه شب بود. توی مرکز شبانه روزی بودم که لب مرز استانمونه و قبلا توی این پست درباره اش نوشته بودم. درمونگاه طبق معمول شلوغ بود اما اگه همه چیز قرار بود طبق معمول همیشه باشه تا یکی دو ساعت دیگه باید یکدفعه خلوت میشد و دیگه به ندرت هم پیش می اومد که تا صبح مریض بیاد. بخصوص توی این موقع از سال که عشایر هم از...
-
خاطرات (از نظر خودم) جالب (310)
چهارشنبه 26 آذرماه سال 1404 14:41
سلام 1. پسری را که از روی موتور سقوط کرده بود دیدم و گفتم: خداروشکر جاییت شکستگی نداره. گفت: من اون روز با دنده چهار خوردم زمین جاییم نشکسته بود انتظار داری الان با که با دنده یک خوردم زمین جاییم شکسته باشه؟! 2. نسخه یه بچه را نوشتم که مادرش گفت: براش گواهی هم بنویس. گفتم: باشه. از کِی نرفته مدرسه؟ گفت: خیلی وقته. با...
-
خاطرات (از نظر خودم) جالب (309)
دوشنبه 17 آذرماه سال 1404 08:07
سلام 1. نصف شب یه مریضو دیدم و از مطب رفت بیرون که همراهش گفت: میدونی من از سال پیش دارم دنبال تو میگردم؟ گفتم: دنبال من؟ گفت: آره! یادته یک بار کمرم درد میکرد و برام جاش انداختی؟ از پارسال دوباره درد گرفته. من میرم توی تزریقات بیا دوباره جابندازش و از مطب رفت بیرون. آقای مسئول تزریقات که توی مطب بود گفت: تو کمر هم جا...
-
یک پنی سیلین برای زن افسرده!
سهشنبه 4 آذرماه سال 1404 12:53
سلام این دو مورد نه اون قدر کوتاه بودند که توی پستهای خاطرات بگذارمشون و نه اون قدر طولانی که هرکدوم تبدیل به یک پست بشن. پس در هم ادغامشون کردم! 1. توی مطب نشسته بودم که یه خانم وارد شد. گفتم: بفرمایید. گفت: دکتر بیرون برام پنی سیلین نوشته. تزریقات گفتن چون پزشک اینجا برات ننوشته باید اجازه بگیری. گفتم: قبلا پنی...
-
خاطرات (از نظر خودم) جالب (308)
شنبه 24 آبانماه سال 1404 13:26
سلام 1. به خانم مسئول داروخونه گفتم: چندروز پیش گفتی این کپسول ها تاریخ نزدیکند بنویسشون. الان همه دارن میان و میگن اون کپسولها را که خوردیم معده درد گرفتیم! گفت: خب براشون این قرصو بنویس. این هم تاریخ نزدیکه! 2. پیرمرده گفت: دیشب اومدم اینجا اما بهتر نشدم. یه چیز بهتر بنویس. گفتم: دیشب چی براتون نوشتن؟ گفت: نمیدونم...
-
خاطرات (از نظر خودم) جالب (307)
چهارشنبه 14 آبانماه سال 1404 07:31
سلام 1. (14+) با راننده شبکه میرفتم سر شیفت که بهم گفت: امروز خانم .... توی داروخونه است. گفتم: خب؟ گفت: از این به بعد مواظب رفتارت باهاش باش! گفتم: من که تا به حال طور خاصی باهاش رفتار نکردم. حالا چطور مگه؟ گفت: تازه ازدواج کرده. شده عروس عمه ام! (وقتی توی اون شیفت این ماجرا را برای خود این خانم تعریف کردم گفت: ایشون...
-
گربه چکمه پوش(!)
دوشنبه 5 آبانماه سال 1404 08:04
سلام یکی دو سال پیش بود. چند هفته ای بود که به یکی از مراکز شبانه روزی نرفته بودم. بالاخره اونجا هم برام شیفت گذاشتند و رفتم. حدود ساعت ده شب بود. حمله مریضها تازه فروکش کرده بود و مرکزخلوت شده بود که آقای مسئول پذیرش اومد توی مطب و گفت: چای درست کردم. اگه دوست دارین بیایین تا بخوریم. از خدا خواسته از جا بلند شدم و...
-
خاطرات (از نظر خودم) جالب (306)
پنجشنبه 24 مهرماه سال 1404 14:28
سلام 1. به پسره گفتم: سرفه هاتون خلط داره؟ گفت: فقط وقتی روی سینه ام را با دست فشار میدم خلط میاد! 2. جواب آزمایش خانمه را نگاه کردم و بهش گفتم: ویتامین دی تون پایینه. گفت: من از صبح تا عصر بیرون از خونه دارم کار میکنم. این همه آفتاب بهم میخوره چطور پایینه؟ حدود یک دقیقه بعد گفت: مدتیه پوست صورتم لک زده. گفتم: از نور...
-
خاطرات (از نظر خودم) ناجالب (17) (شلیک نهایی)
شنبه 12 مهرماه سال 1404 20:39
سلام تابستان سال 1404 بود که برای شیفت عصر و شب وارد همون درمونگاهی شدم که توی پست ناجالب قبلی هم شیفت بودم. با پرسنل سلام و علیکی کردم و بعد شیفتو از خانم دکتر شیفت صبح تحویل گرفتم و رفت. وسایل شخصیمو بردم توی اتاق استراحت و ناهار و شام و صبحانه را گذاشتم توی یخچال و برگشتم توی درمونگاه. آقای مسئول پذیرش صدام کرد و...
-
خاطرات (از نظر خودم) جالب (305)
پنجشنبه 3 مهرماه سال 1404 21:43
سلام 1. داشتم برای یه پیرزن نسخه مینوشتم که یه خانم اومد توی مطب و گفت: یه سوال بپرسم؟ گفتم: بفرمایید. گفت: شبها خوابم نمیبره چکار کنم؟ گفتم: یعنی قرص خواب میخواین؟ گفت: نه! روزها میخوابم دیگه شبها خوابم نمیبره چکار کنم؟ پیش از این که حرفی بزنم پیرزنه گفت: دیگه روزها نخواب! خانمه داشت هنوز نگاهم میکرد که گفتم: حرفشون...
-
نقل قول
یکشنبه 23 شهریورماه سال 1404 06:34
سلام توی این پست نوشتم شاید خاطره همکارمونو نوشتم و شاید هم روم نشد. خب حالا که میخوام آپ کنم و چیزی ندارم که بنویسم اون خاطره را مینویسم! فقط از همین الان بگم من فقط دارم نقل قول میکنم. اگه احیانا دروغ گفته یا پیازداغشو زیاد کرده به من ربطی نداره! و اما خاطره ایشون از زبان ایشون درحالی که داشتیم از درمونگاه برمیگشتیم...
-
خاطرات (از نظر خودم) جالب (304)
پنجشنبه 13 شهریورماه سال 1404 14:25
سلام 1. یکی از مسئولان یکی از ادارات (!) گفت: یکی از پرسنل این استعلاجی را برامون آورده. و من احساس میکنم یه مشکلی داره. نگاهش کردم. یه سرنسخه از یکی از پزشکان متخصص بود که نوع بیماری و تاریخ و ... را مثل همه استعلاجی ها نوشته بود و پایینش هم مهر زده بود. اول خوب نگاهش کردم و بعد یکدفعه گفتم: دکتر ...... روان پزشکه....