جایی برای گفتن دلتنگیها

ماجراهای یک پزشک هنوز عمومی

جایی برای گفتن دلتنگیها

ماجراهای یک پزشک هنوز عمومی

شماره

سلام

اردیبهشت ماه سال 1404 بود که عسل گفت الان که با گوشی توی کلاسهای آنلاینش شرکت میکنه اذیت میشه و تبلت میخواد. چندروز مشغول تحقیقات شدم تا باتوجه به کاربردی که تبلت برای عسل داشت بهترین و خوش قیمت ترینشو انتخاب کنم و بالاخره وقتی یک مدل مناسب توی یک مغازه پیدا کردم یک روز خودشو برداشتم و رفتیم سراغ خریدنش. تبلت را خریدیم و پولشو دادیم. بعد هم برای تبلتش جلد گرفتیم که جناب فروشنده گفت: این مدلها را داریم. هرکدومو میخواین انتخاب کنین. یکیشون با نمادهای کارتونی بود که عسل عاشقشه و مطمئن بودم اونو انتخاب میکنه. و تعجب کردم وقتی گفت: مدلش فرقی نداره. هرکدوم کیفیتش بهتره بهم بدین! و خانمی که او هم دخترشو آورده بود یه سقلمه به بچه اش زد و گفت: یاد بگیر! (بعد که برگشتیم خونه به عسل گفتم: من که میدونم تو کارتون .... را خیلی دوست داری. چرا اونو برنداشتی؟ که گفت: دلیلی نداره یه مرد غریبه بدونه من از چه چیزهایی خوشم میاد!) جناب فروشنده تبلت را روشن کرد و گفت: برای رجیستر کردن و وصل به اینترنت باید یک سیمکارت روی تبلت بگذاریم. که عسل هم سیمکارتی که روی گوشیش داشت از گوشی بیرون آورد و به جناب فروشنده داد.

چند روز بعد بود که عسل بهم گفت: وقتی دوستهام بهم زنگ میزنن تبلتم زنگ میخوره و حرف زدن باهاش سخته. میشه یک سیمکارت جدید برام بگیری؟ تصادفا اون روز پیاده رویم طول کشید و موقع برگشتن هوا کاملا تاریک شده بود. اما بالاخره یک نمایندگی از یکی از اپراتورها پیدا کردم که هنوز باز بود و یک سیمکارت خریدم. میخواستم سیمکارتو به نام عسل بگیرم که جناب فروشنده گفت نمیشه و به نام خودم گرفتم.  سیمکارت را بردم خونه و به عسل تحویل دادم که تصمیم گرفت سیمکارت جدید را روی گوشی بگذاره و سیمکارت روی تبلت را عوض نکنه. بعد هم شماره جدیدشو به دوستانش داد.

چند ماه گذشت. یک روز عسل کنارم نشسته بود که برای گوشیش پیامک اومد. نگاه کردم و دیدم از طرف تامین اجتماعیه و نوشته: خانم .... دارای کدملی ...... داروهای شما توسط دکتر ..... در شهر ..... در سامانه ثبت گردید. کد رهگیری داروهای شما .... میباشد. به عسل گفتم: این پیام چرا برای تو اومده؟ گفت: مدتی هست که داره از این پیامها برام میاد. نمیدونم چرا. گفتم: شاید یکی شماره شو اشتباه ثبت کرده. 

روز بعد عسل پیام جدیدی که براش اومده بود بهم نشون داد: خانم ...... باتوجه به استخدام شما در شبکه بهداشت و درمان شهرستان ..... (شهری با بیشتر از هزار کیلومتر فاصله از ما) با عنوان شغلی ..... به استحضار میرساند کارکرد شما در ماه .... به میزان 31 روز ثبت گردید. گفتم: به سلامتی! طرف همکار از آب دراومد! به 118 زنگ زدم و کد اون شهر را پرسیدم. بعد به 118 اون شهر زنگ زدم و شماره شبکه بهداشتشونو پرسیدم که گفتند: شماره اش ثبت نشده! به خودم گفتم: بی خیال! لابد قسمت نیست که من بهش خبر بدم!

توی چندروز بعد از اون دو نفر برای عسل پیام فرستادند و هردوشون فقط اسم اون خانم را نوشته بودند و بعد هم یک علامت سوال. عسل هم گفت: من که جواب نمیدم. بالاخره خسته میشن. همون شب یک نفر به شماره عسل زنگ زد که آنی جواب داد. یک خانم بود که گفت: با ..... کار دارم. و آنی هم گفت: اشتباه گرفتین. اون خانم گفت: منظورتون چیه که اشتباه گرفتین؟ من خواهر شوهرشم. همیشه با همین شماره بهش زنگ میزدیم! آنی هم گفت: الان چندماهه که ما این شماره را گرفتیم. لطفا اگه بهشون دسترسی دارین بگین بره توی بیمه و شماره شو عوض کنه. اون خانم هم تشکر کرد و قطع کرد.

راستش کنجکاو شدم. منطقی نبود که یک شماره مال دونفر باشه. حتی اگه شماره شو توی سامانه اشتباه ثبت کرده باشه دیگه خواهرشوهرش که اشتباه نمیکرد.  روز بعد رفتم سراغ نمایندگی که سیمکارت را ازش گرفته بودم و جریانو گفتم. ایشون هم شماره را توی کامپیوتر زد و گفت: من نمیتونم صاحب قبلی این سیمکارتو ببینم. اما احتمالا سه ماه از این شماره استفاده نکرده و ازش سلب امتیاز کردن. خوشبختانه از اون روز پیامکهای مربوط به نسخه های ایشون قطع شد. بعد از چندروز سر کار از روی کنجکاوی کدملی را توی سامانه زدم و چهره ایشونو هم دیدم. شماره ای که براش ثبت شده بود (فقط سه شماره اول و آخر قابل رویت بود) هم با شماره عسل فرق میکرد. خیالم راحت شد که ماجرا ختم به خیر شده. اما نکته جالب این که اسم خود ایشون به عنوان سرپرست خانوار درج شده بود و در قسمت نوع رابطه با سرپرست خانوار نوشته شده بود متفرقه! اولین باری بود که چنین چیزی را میدیدم. پس جریان اون خانمی که میگفت خواهر شوهرشه چی بود؟ چند ثانیه ای به این موضوع فکر کردم و با ورود اولین مریض این ماجرا از ذهنم پاک شد.

دیگه خبری از پیامک های مربوط به اون خانم نبود. زندگی داشت روال معمول خودشو طی میکرد تا به همون روز جمعه ای رسیدیم که من از روی صندلی سقوط کردم! بعد از مدتی آنی و عسل از خونه مادر آنی برگشتند. بعد عسل به آنی گفت: به بابا بگم چی شد؟ گفتم: چی شد؟ گفت: وقتی خونه مامان بزرگ بودیم یه شماره ناشناس بهم زنگ زد. من هم گوشیمو دادم به مامان. مامان جواب داد و به پسری که زنگ زده بود گفت:

- بفرمایید

+ سلام با ..... خانم کار دارم.

- سلام این شماره دیگه مال ایشون نیست. مال دختر منه. ظاهرا چون سه ماه ازش استفاده نکرده بودند سلب امتیاز شده بوده.

+ میدونم. ایشون چندماه نمیتونسته از تلفنش استفاده کنه چون زندان بوده.

- زندان؟

+ بله. ایشون چند میلیون از من پول گرفته. قول داده بود که باهام ازدواج کنه اما مدتی بود که باهام سرد شده بود و دیگه حتی جواب تماسهامو هم نمیداد. من هم ازش شکایت کردم و انداختمش زندان. اما امروز که رفتم سراغش فهمیدم آزاد شده. نمیدونم چطور. الان هم دارم دنبالش میگردم تا پولمو ازش بگیرم. 

- اتفاقا چندروز پیش خواهر شوهرش هم به همین شماره زنگ زده بود و میگفت ما همیشه به همین شماره بهش زنگ میزدیم اما ظاهرا دیگه شماره شونو عوض کردن ....

+ خواهر شوهرش؟ همیشه بهش زنگ میزدن؟ یعنی وقتی به من قول ازدواج میداد و ازم پول میگرفت هم متاهل بود؟ ...... بعد هم شروع کرد به گریه کردن و تماسو قطع کرد.

به آنی گفتم: بهش نگفتی که توی شبکه بهداشت .... استخدام شده؟ گفت: نه! من از کجا بدونم که این پسر داشت راست میگفت؟ دیدم درست میگه و بهتره ما دخالتی نداشته باشیم.

و از اون به بعد دیگه خبری از ایشون نداریم. فقط تا مدتی ماهی یک بار پیامک تایید کارکردش برای عسل می اومد که اون هم دیگه قطع شده. اگه خبر دیگه ای شد به استحضار میرسونم!

پ.ن۱. توی این چند روز در دو حادثه جداگانه هم دست عماد توی گچ‌ رفت و هم پای خواهر گرامی! اما خوشبختانه به خیر گذشت.

پ.ن۲. وبلاگ دوست خوبمون "الف پلف" حذف شده.  باهاشون صحبت کردم که فرمودند حالشون خوبه اما به دلایلی مجبورند وبلاگو حذف کنند.

پ.ن۳. دوست محترممون خانم دزیره به دلیل عدم امکان ورود به بلاگ اسکای تا اطلاع ثانوی در وبلاگ قدیمی شون توی بلاگفا مینویسند. با همون آدرس.

پ.ن۴. از صبح شنبه بلاگ اسکای با نت داخلی درمونگاه ها باز نمیشه و به همین دلیل امکان فعالیت را مثل گذشته نخواهم داشت. تا زمانی که دوباره توی درمونگاه بتونم وارد وبلاگ بشم. درواقع به همین دلیل لینک وبلاگهای دو دوستی که توی پی نوشتهای قبلی نوشتم نتونستم بگذارم!

خاطرات (از نظر خودم) جالب (315)

سلام

1. نصف شب دیدم خانم مسئول داروخونه رفته توی انبار داروها و داره زور میزنه تا یک کارتن سرم را بلند کنه. رفتم کمکش و کارتن را بردم توی داروخونه. بعد چاقویی که اونجا بود کردم توی چسبی که روی در کارتن چسبونده بودند و چسب را پاره کردم و در کارتن را باز کردم و دیدم خیلی از سرمها خیس شدن. بعد که دقت کردم دیدم با چاقو یکی از سرمها  را پاره کردم! بابت این کمک کلی عذرخواهی کردم. هرکاری که کردم حاضر نشدن پولش را هم بگیرن.

2. مرده اومد تا داروهای قلب پدرشو براش بنویسم. وقتی نوشتم گفت: راستی از دیشب سرفه میکنه. یک شربت هم براش بنویسین. لطفا مراقب باشین.  میدونین که بعضی از داروها با داروهای قلبی تداخل دارند. البته ما برابر شما درس پس میدیم!

3. نسخه خانمه را که نوشتم گفت: من چکار کنم که لاغر بشم؟ گفتم: اتفاقا امروز کارشناس تغذیه اینجاست. میخواین برین پیشش. گفت: رفتم. بهم گفت باید مصرف غذاتو کم کنی. من هم گفتم اگه فحش عمه بهم میدادی من راحت تر بودم تا این که بگی مصرف غذاتو کم کن!

4. به پیرمرده گفتم: آمپول میزنین؟ گفت: شما دکترین. حتی اگه به من بگین برو بمیر من باید برم بمیرم چون حتما به نفعمه!

5. به پیرمرده گفتم: فشارتون پایینه. گفت: من جانبازم. تریاک هم میکشم. سه تا زن هم دارم. میخوای فشارم پایین نباشه؟!

6. (13+) صبح که اومدم درمونگاه آقای مسئول پذیرش گفت: دکتر دیشب نبودی! گفتم: چطور؟ گفت: نصف شب خانمه با شوهرش اومد درمونگاه و مستقیم رفت توی دستشویی. وقتی اومد بیرون چنان بویی راه افتاد که بقیه مریضها فرار کردند! بعد هم داشت از درمونگاه میرفت بیرون! بهش گفتم: خانم! پس فقط میخواستی بری دستشویی؟ گفت: نه! چندروز بود که شکمم کار نمیکرد. اومدم برم پیش دکتر که مشکل حل شد!

7. نسخه خانمه را که نوشتم شوهرش گفت: میشه کپسولهای پروستات منو هم توی همین نسخه بنویسی؟ گفتم: نه! داروی پروستات را که نمیشه توی نسخه یه خانم نوشت. گفت: زنمه. تازه بیشتر از اون، با هم رفیقیم!

8. دوتا خانم با یه بچه اومده بودند. یکیشون گفت: این بچه چندروز پیش اسهال و استفراغ گرفته بود و خوب شد اما دوباره شروع شده. اون یکی خانمه گفت: نه! این که نبود. اون یکی بچه ام قبلا گرفته بود!

9. برای یک خانم نسخه مینوشتم که پسر چهار پنج ساله اش چشمش به کامپیوتر افتاد و گفت: میبینم پلی استیشن هم دارین!

10. (18+) مرده پسرشو با خودش برده بود سرِ زمین و با تراکتور رفته بود روی پاش. بچه را آوردند و کارهای لازمو براش انجام دادیم. چند دقیقه بعد دیدم از نیروی انتظامی هم اومدند و صورت جلسه کردند. به خانم مسئول تزریقات گفتم: شکایتی که وجود نداره. نیروی انتظامی چرا اومده؟ گفت: برای این که تصادف محسوب بشه و هزینه شون کمتر بشه. من هم حالم خوب نیست. میشه تو هم بیایی روی من؟ .... چند لحظه ساکت شد و بعد گفت: باید میگفتم با ماشین؟!

11. یه پیرمرد 91 ساله را با ضعف و بی حالی شدید آوردند. گفتم: چی شده؟ همراهش گفت: زنش سه روز پیش رفته قهر و به کسی نگفته. کسی نبوده توی خونه غذا درست کنه. ما الان بعد از سه روز رفتیم سراغش و دیدیم توی خونه افتاده.  

12. داشتم برای یک بچه نسخه مینوشتم و او هم مشغول گاز زدن به یک لقمه نون و پنیر بود که مادرش گفت: سه روزه که اصلا غذا هم نمیخوره! گفتم: الان که داره میخوره! گفت: اینو بهش دادم گفتم اگه نخوری میبرمت پیش دکتر!

پ.ن. تقریبا تمام این خاطرات از زمان انتشار پست قبل رخ دادند. یک پست متفاوت هم نوشته بودم و آماده بود. اما دیدم ممکنه باز تا مدتی نشه از این پستها گذاشت پس این بار هم اینو گذاشتم! اون پست را میگذاریم برای دفعه بعد!

خاطرات (از نظر خودم) جالب (314)

سلام

1. مرده با کمردرد اومده بود. گفتم: با قرص راحت ترین یا آمپول بنویسم؟ گفت: مگه اینجا قرص کلسیم ندارین؟!

2. برای خانمه نسخه مینوشتم و دختر سه چهار ساله اش فقط میگفت: من هم کمرم درد میکنه. گفتم: کمرت درد میکنه؟ گفت: آره. گفتم: باشه. یه آمپول توی همین نسخه برات مینویسم. گفت: گُ.. خوردم. درد نمیکنه!

3. پیرزنه گفت: برام آزمایش بنویس. گفتم: چه آزمایشی بنویسم؟ گفت: همون سه تا که همیشه با همند!

4. نسخه پیرزنه را که نوشتم گفت: میشه قرص فشارمو هم بنویسی؟ گفتم: از کدوم قرصها میخورین؟ گفت: جلدشونو نیاوردم، توی خونه گفتم من که پول ندارم بخوام بگیرمشون چرا الکی جلدشو بیارم؟!

5. مرده گفت: برام آزمایش کامل بنویس. الان سه مااااهه که آزمایش کامل ندادم! هرچقدر فکر کردم یادم نیومد آخرین آزمایشی که دادم چه زمانی بود!

6. خانم مسئول تزریقات گفت: این خانمه که الان آمپولشو زدم گفت: توروبه خدا بگین دکترتون چی میکشه؟! من معتاد زیاد دیدم اما تا به حال کسی را ندیدم که با مصرف مواد این قدر آروم بشه! 

7. برای مرده آمپول پنی سیلین نوشتم. گفت: یک آمپول مسکّن هم برام بنویس. گفتم: هردوشونو باهم میزنین؟ گفت: اگه برای آمپولها مشکلی نداره که دونفره برن توی بدن من، من مشکلی ندارم!

8. (12+) یکی از راننده های شبکه به دلیلی اومد درمونگاه. وقتی سوار ماشینش شد تا بره خانم مسئول تزریقات رفت توی حیاط و بعد داد زد: دکتر بیاااا! زودباش! رفتم بیرون و گفتم: چیه؟ گفت: هیچی! این راننده منو دوست داره. میخواستم ببینه با هم حرف میزنیم تا حسودی کنه!

9. خانمه با بچه اش اومده بود. نسخه خانمه را نوشتم و بعد کدملی بچه شو زدم توی سامانه سیب که گفت: کدملی یافت نشد. رفتم توی قسمت خانوار و دیدم برای بچه کلا یک کدملی دیگه ثبت شده که یک رقم هم از کدملی های ما کمتره. نسخه شو نوشتم و بعد رفتم و از مراقبین بهداشت درمونگاه پرسیدم که گفتند: پدر این بچه عراقیه. کدملی عراقیش را زدن توی سامانه! (نمیدونم چطور کدملی ایرانی هم داشت؟!)

10. خانمه گفت: من فقط قرص مترونیدازول میخوام. گفتم: چندتا میخواستین؟ گفت: به تعداد خیلی زیاد. مثلا سی تا قرص برام بنویس!

11. با راننده شبکه میرفتیم روستا که دیدم درست تا کنار جاده گندم کاشتن. به راننده گفتم: جریان چیه؟ گفت: قراره این جاده را پهن تر کنن. حالا گفتن باید هرچقدر از مزارع مردم که میاد توی جاده را ازشون بخرین!

۱۲. به پیرزنه گفتم: سوزن میزنین تا براتون بنویسم؟ گفت: چی؟ گفتم: آمپول میزنین؟ گفت: من که فشارم بالا نیست چرا آب غوره بخورم؟!

پ.ن. کی فکرشو میکرد تیم ملی فوتبال با اون همه ماجراهایی که برای صعودش و ارتباط اون با نتایج سایر تیمها پیش اومد و اون اتفاقات هم یکی یکی نیفتادند و درنهایت اون دو گل لحظه آخری در بازی الجزایر و اتریش نهایتا توی جام جهانی 48 تیمه هم صعود نکنه و خیلی از مردم هم خوشحال بشن!