جایی برای گفتن دلتنگیها

ماجراهای یک پزشک هنوز عمومی

جایی برای گفتن دلتنگیها

ماجراهای یک پزشک هنوز عمومی

خاطرات (از نظر خودم) جالب (315)

سلام

1. نصف شب دیدم خانم مسئول داروخونه رفته توی انبار داروها و داره زور میزنه تا یک کارتن سرم را بلند کنه. رفتم کمکش و کارتن را بردم توی داروخونه. بعد چاقویی که اونجا بود کردم توی چسبی که روی در کارتن چسبونده بودند و چسب را پاره کردم و در کارتن را باز کردم و دیدم خیلی از سرمها خیس شدن. بعد که دقت کردم دیدم با چاقو یکی از سرمها  را پاره کردم! بابت این کمک کلی عذرخواهی کردم. هرکاری که کردم حاضر نشدن پولش را هم بگیرن.

2. مرده اومد تا داروهای قلب پدرشو براش بنویسم. وقتی نوشتم گفت: راستی از دیشب سرفه میکنه. یک شربت هم براش بنویسین. لطفا مراقب باشین.  میدونین که بعضی از داروها با داروهای قلبی تداخل دارند. البته ما برابر شما درس پس میدیم!

3. نسخه خانمه را که نوشتم گفت: من چکار کنم که لاغر بشم؟ گفتم: اتفاقا امروز کارشناس تغذیه اینجاست. میخواین برین پیشش. گفت: رفتم. بهم گفت باید مصرف غذاتو کم کنی. من هم گفتم اگه فحش عمه بهم میدادی من راحت تر بودم تا این که بگی مصرف غذاتو کم کن!

4. به پیرمرده گفتم: آمپول میزنین؟ گفت: شما دکترین. حتی اگه به من بگین برو بمیر من باید برم بمیرم چون حتما به نفعمه!

5. به پیرمرده گفتم: فشارتون پایینه. گفت: من جانبازم. تریاک هم میکشم. سه تا زن هم دارم. میخوای فشارم پایین نباشه؟!

6. (13+) صبح که اومدم درمونگاه آقای مسئول پذیرش گفت: دکتر دیشب نبودی! گفتم: چطور؟ گفت: نصف شب خانمه با شوهرش اومد درمونگاه و مستقیم رفت توی دستشویی. وقتی اومد بیرون چنان بویی راه افتاد که بقیه مریضها فرار کردند! بعد هم داشت از درمونگاه میرفت بیرون! بهش گفتم: خانم! پس فقط میخواستی بری دستشویی؟ گفت: نه! چندروز بود که شکمم کار نمیکرد. اومدم برم پیش دکتر که مشکل حل شد!

7. نسخه خانمه را که نوشتم شوهرش گفت: میشه کپسولهای پروستات منو هم توی همین نسخه بنویسی؟ گفتم: نه! داروی پروستات را که نمیشه توی نسخه یه خانم نوشت. گفت: زنمه. تازه بیشتر از اون، با هم رفیقیم!

8. دوتا خانم با یه بچه اومده بودند. یکیشون گفت: این بچه چندروز پیش اسهال و استفراغ گرفته بود و خوب شد اما دوباره شروع شده. اون یکی خانمه گفت: نه! این که نبود. اون یکی بچه ام قبلا گرفته بود!

9. برای یک خانم نسخه مینوشتم که پسر چهار پنج ساله اش چشمش به کامپیوتر افتاد و گفت: میبینم پلی استیشن هم دارین!

10. (18+) مرده پسرشو با خودش برده بود سرِ زمین و با تراکتور رفته بود روی پاش. بچه را آوردند و کارهای لازمو براش انجام دادیم. چند دقیقه بعد دیدم از نیروی انتظامی هم اومدند و صورت جلسه کردند. به خانم مسئول تزریقات گفتم: شکایتی که وجود نداره. نیروی انتظامی چرا اومده؟ گفت: برای این که تصادف محسوب بشه و هزینه شون کمتر بشه. من هم حالم خوب نیست. میشه تو هم بیایی روی من؟ .... چند لحظه ساکت شد و بعد گفت: باید میگفتم با ماشین؟!

11. یه پیرمرد 91 ساله را با ضعف و بی حالی شدید آوردند. گفتم: چی شده؟ همراهش گفت: زنش سه روز پیش رفته قهر و به کسی نگفته. کسی نبوده توی خونه غذا درست کنه. ما الان بعد از سه روز رفتیم سراغش و دیدیم توی خونه افتاده.  

12. داشتم برای یک بچه نسخه مینوشتم و او هم مشغول گاز زدن به یک لقمه نون و پنیر بود که مادرش گفت: سه روزه که اصلا غذا هم نمیخوره! گفتم: الان که داره میخوره! گفت: اینو بهش دادم گفتم اگه نخوری میبرمت پیش دکتر!

پ.ن. تقریبا تمام این خاطرات از زمان انتشار پست قبل رخ دادند. یک پست متفاوت هم نوشته بودم و آماده بود. اما دیدم ممکنه باز تا مدتی نشه از این پستها گذاشت پس این بار هم اینو گذاشتم! اون پست را میگذاریم برای دفعه بعد!

نظرات 36 + ارسال نظر
سارا یکشنبه 28 تیر‌ماه سال 1405 ساعت 02:32 ب.ظ http://15azar59.blogsky.com

سلام
من این پست را چندبار دیدم ولی نخوندم چون فکر میکردم هنوز همون قبلیه همشششش هم تقصیر خانم تزریقاتی هست که شیرین کاریهاشون توی اغلب پست ها هست
.
۷:
.
۲و۹: آقای دکتر اون پلی استیشن را بزارید کنار تا یه وقت حواستون پرت نشه داروها تداخلی بدید به مردم
.
۱۲: اوه دکتر وارد میشوووود
.
میشه دفعه بعد زودتر از دفعه های قبلی بیاد لطفا

سلام
من شرمنده ام
۷.
۲و۹. چشم حتما
۱۲. دیگه این قدر هم ترسناک نیستم به خدا
کی بیاد؟

امیرحسام یکشنبه 28 تیر‌ماه سال 1405 ساعت 12:08 ق.ظ

سلام.ممنونم
از تمام لذت های عالم یک خوردن مونده...

سلام خواهش
بله متأسفانه

خودم شنبه 27 تیر‌ماه سال 1405 ساعت 03:34 ب.ظ

سلام میشه باهم صحبت کنیم من نیاز به درد دل دارم این ایمیل مال داداشمه لطفا به این شماره ای که دادم پیام بدید لطفا .......

سلام
تعجب میکنم.
چندین بار این پیامو گذاشتین بعد پیام دادین شماره هم مال خودم نیست اصلا ولش کن! و حالا دوباره!
فکر نمیکنم ساختن یک ایمیل کار خیلی سختی باشه!
یا پیدا کردن یک آدم مطمئن برای درددل کردن توی اطرافیانتون.

فنجون شنبه 27 تیر‌ماه سال 1405 ساعت 03:14 ب.ظ https://jaanpanah.blogsky.com/

سلاااام و چقدر خوشحالم که پرقدرت مینویسین
دست راستتون رو سر من

در مورد اونا که میگن چی بخوریم لاغر بشیم من همیشه میگم (کارد ) خب گاهی هم با نخوردن غذا امتحان کنن شاید جواب داد و خوششون اومد!

سلام
ممنون از لطف شما
یعنی من جرات دارم چنین چیزی بهشون بگم؟!

گاه نوشت ها جمعه 26 تیر‌ماه سال 1405 ساعت 04:18 ب.ظ https://fatness.blogfa.com/

سلام آقای دکتر مطلبی که تو کامنتتون برام نوشته بودید منو به فکر فرو برد... این بود که رفتم سراغ نهنگ بازی گوش دریای دانش و سوالی ازش پرسیدم به این قرار:
سلام نهنگ آبی دریای دانش آیا داستان سرگی کریکالوف در ایستگاه فضایی میر و سرگردانی او واقعی است یا نه یک داستان ساختگی؟
و اما پاسخ نهنگ بازیگوش دریای دانش بعد از خواندن 41 صفحه وب
داستان سرگی کریکالوف ریشه‌ای کاملاً واقعی دارد، اما جزئیات آن در برخی روایت‌ها اغراق‌آمیز یا نادرست بیان شده است.

بخش واقعی ماجرا:

· ماموریت طولانی‌تر از برنامه: کریکالوف در ۱۹ مه ۱۹۹۱ برای یک ماموریت ۵ ماهه به ایستگاه میر رفت، اما به دلیل وقایع سیاسی، اقامت او به ۳۱۱ روز (حدود ۱۰ ماه) افزایش یافت.
· فروپاشی شوروی: در حالی که او در مدار بود، اتحاد جماهیر شوروی در دسامبر ۱۹۹۱ رسماً منحل شد و او به عنوان "آخرین شهروند شوروی" شناخته شد.
· بازگشت به کشوری جدید: او در نهایت در ۲۵ مارس ۱۹۹۲ به زمین بازگشت و در جمهوری جدید قزاقستان فرود آمد، در حالی که کشور مبدأ او (شوروی) دیگر وجود نداشت.

بخش اغراق‌آمیز یا نادرست (افسانه):

· "رها شدن" یا "سرگردانی": او کاملاً رها نشده بود. تمدید ماموریت او بیشتر به دلایل اقتصادی و سیاسی بود؛ فدراسیون روسیه بودجه کافی برای اعزام یک خدمه جایگزین را نداشت و برای حفظ ایستگاه میر به تخصص مهندسی او نیاز بود.
· فروش صندلی سفینه: برای تامین هزینه بازگشت او، صندلی سفینه سایوز به فضانوردانی از کشورهای دیگر (مانند آلمان) فروخته شد تا هم هزینه ماموریت تامین شود و هم یک جایگزین برای او به فضا برود.

پاسخ نهایی: اصل داستان اقامت طولانی و غیرمنتظره کریکالوف در فضا به دلیل فروپاشی شوروی کاملاً واقعی است، اما روایت "رها شدن" یا "سرگردانی" او، داستانی ساختگی و اغراق‌آمیز نیست، بلکه تحریف شده است.

من هنوزم یک زن و سه تا دوست دختر رو دوست دارم! فکرشو کردم دیدم دوتا کمه حتما عدد چهار ی حکمتی داشته!

سلام
ببخشید که باعث دردسرتون شدم.

گاه نوشت ها جمعه 26 تیر‌ماه سال 1405 ساعت 12:25 ب.ظ https://fatness.blogfa.com/

سلام و درود بر شما
این دفعه خاطراتتون قشنگ بودند! مخصوصاً اون جانباز تریاکیرسه زنه البته من یه زن و دوتا دوست دختر رو بیشتر ترجیح میدم بنده خدا احتمالاً به خاطر مشکلش نتونسته خوب فکر کنه و تصمیم بگیره باز هم سپاس موفق باشید

سلام
ممنون از لطف شما
کدوم یکی از مشکلاتش؟

آویسا جمعه 26 تیر‌ماه سال 1405 ساعت 05:45 ق.ظ

ربولک پست جدید بزار دیگه

هنوز یک هفته هم نشده! مگه همولایتی ها چقدر سوتی میدن آخه؟!

مریم و سعید پنج‌شنبه 25 تیر‌ماه سال 1405 ساعت 11:19 ب.ظ http://Saghf.blogsky.com

جالب بودند
بیچاره پیرمرد ۹۰ ساله و بیچاره تر خانومش که تو این سن و سال هنوز مجبوره قهر کنه!

ممنون
البته نمیدونم خانمش چند ساله بود!

Parish پنج‌شنبه 25 تیر‌ماه سال 1405 ساعت 04:38 ب.ظ http://Magicgirl.blogsky.com

سلام.
خیلی جالب بودن. ممنون.
مورد چهار و پنج و شش ترتیبشون عالی بود.

سلام
ممنون از لطف شما

فری پنج‌شنبه 25 تیر‌ماه سال 1405 ساعت 09:41 ق.ظ

چرا این خانم های تزریقات اصلا محیط کار ادب رو رعایت نمی کنند . خانم تون اگه اینا رو بفهمه بازم اجازه می ده که شما تو اون محیط کاری برید?

بهتون اطمینان میدم که این خانمهای تزریقات درمیون سایر همکارانشون در اقلیت مطلق هستند. اما از اون خانمهای محترم چیزی نمیشه توی وبلاگ نوشت!
درمورد خانمم هم ما هر شب کنار هم میشینیم و کل اتفاقات روزانه را با جزئیات برای هم تعریف میکنیم.
خوشبختانه بعد از این همه سال به اندازه کافی به هم اطمینان پیدا کردیم.

رافائل چهارشنبه 24 تیر‌ماه سال 1405 ساعت 11:34 ق.ظ https://vaaguyeh.blogsky.com

سلام.
شماره سوم ازتون آمپول لاغری میخواست. نمیدونید توی شرکت ما چقدر مد شده. ملت هم هر چی دوست دارند میخورند هم آمپول میزنند که لاغر بشن. امون از دست این آدمیزاد سست عنصر.
حال خودتون چطوره دکتر؟

سلام
آخه توی ده کوره هایی که ما میریم آمپول لاغری کجا بود؟!
ممنون از لطف شما.

پگاه چهارشنبه 24 تیر‌ماه سال 1405 ساعت 10:51 ق.ظ

دکتر خیلی ممنونیم که تو این وانفسا لبخند به لب مون میارید
ایشالا خودتون و همسر و فرزندانتون همیشه در آرامش و رضایت باشید.
ببخشید که مثل برخی دوستان نکته خنده داری اضافه نکردم، فعلا فقط میتونم کمی لبخند بزنم، نمیتونم طنز وجودم رو فعال کنم. بعضی دوستان نظرات بامزه ای میگذارن که طنز شما رو کامل میکنم، دمشون گرم.

شما همیشه به من لطف داشتین. ممنونم.

مامان یک فرشته سه‌شنبه 23 تیر‌ماه سال 1405 ساعت 09:41 ب.ظ http://Parvazeyekfereshte.blogsky.com

سلام
اقای دکتر مگه چقدر چاقو رو بردین داخل که سرم پاره شد؟
خودسانسوری نکنید مطلب رو منتشر کنید

سلام
سرمها ساخت ترکیه بودند و ساخته شده از پلاستیک نرم. اما من وقتی کارتن باز شد متوجه شدم! وگرنه اگه معمولی بودند که میدونستم چقدر باید چاقو را داخل ببرم تا سرم پاره نشه!
خودسانسوری درکار نیست. اجازه بدین چندروز از این پست بگذره چشم.

سوری سه‌شنبه 23 تیر‌ماه سال 1405 ساعت 09:14 ب.ظ http://wtime.blogsky.com

مسئول تزریفات ها چرا اینجورن ک

اتفاقا آدمهای بسیار محترمی هم داخلشون هست اما دلیلی نداره اینجا ازشون بنویسم

الی سه‌شنبه 23 تیر‌ماه سال 1405 ساعت 01:33 ب.ظ

سلام دکتر جان ، اومدم بنویسم چقد از این مسئول تزریقات بدم اومد گفتم ول کن هی دید منفی نسبت به همه چیز نداشته باش که خدا رو شکر دیدم دیگران هم حس منو داشتن خیالم راحت شد

سلام
در جریان هستین که همه شون یک نفر نیستن دیگه؟

سمیرا سه‌شنبه 23 تیر‌ماه سال 1405 ساعت 11:41 ق.ظ http://samira-and-her-blog.blogsky.com

سلام بر آقای دکتر عزیز پست، خیلی باحال بود پیرمرده چه مشتی بوده که گفته دکتر هر چی بگه باید انجام داد بچه که از ترس دکتر رفتن شروع کرده به نون و پنیر خوردن هم عالی بود لاغر شدن هفتاد درصد کمتر غذا خوردن هست ولی خانومه توقع بامزه ای داشته ممنون بابت پست های خیلی خوبتون

سلام
شما لطف دارید
منتظر پستهای جدید شما هم هستیم.

فاطمه سه‌شنبه 23 تیر‌ماه سال 1405 ساعت 09:01 ق.ظ

خواهش میکنم
انجام وظیفه بود

آذردخت سه‌شنبه 23 تیر‌ماه سال 1405 ساعت 07:19 ق.ظ

سلام مجدد
اصلا چک نکرده بودم برای مدت‌ها! دامنه blog.ir کلا نیست شده؟!
عجب! یعنی نظرات گرانقدرم نابود شد؟!

سلام
بله متاسفانه
انگار من بیشتر از شما ناراحت شدم

..... سه‌شنبه 23 تیر‌ماه سال 1405 ساعت 05:57 ق.ظ

سلام دکتر خانم دزیره توی بلاگفا مینویسه گفتن بهتون اطلاع بدم منم شانسی از به روز شده ها دیدمشون آدرس بلاگفاشون هم توی پیوندهای بلاگ اسکای هست

سلام
ممنون که خبر دادین.
متاسفانه سر کار بلاگفا برام باز نمیشه اما وقتی برگشتم خونه حتما بهشون سر میزنم. ممنون.

فاطمه دوشنبه 22 تیر‌ماه سال 1405 ساعت 11:36 ب.ظ

سلام خوبین شبتون بخیر
دکتر جون
ساختمان پزشکان رو شبکه ⁴u TV HDشبا ساعت حول وحوش نه و نیم ده میذارن

سلام
به قول خانم شیرزاد واقعا؟؟
ممنون که گفتین. نمیدونستم. هروقت که رفتیم خونه همسایه هایی که ماهواره داشتند () میبینمش.

آرش دوشنبه 22 تیر‌ماه سال 1405 ساعت 11:07 ق.ظ https://apblog.ir/

مثل همیشه عالی...
مرسی که می‌نویسین...

ممنون از لطف شما

نپنتی دوشنبه 22 تیر‌ماه سال 1405 ساعت 10:17 ق.ظ

سلام جناب دکتر
طبق معمول یه پست خوب ... که باعث میشه کلی روحیه آدم عوض بشه

1- هرکاری قلق خاص خودش را داره ... حتی باز کردن یه کارتن ساده نیاز به تجربه داره
2- میدونید که ماها کلا عادت داریم ... اگه یه مریض توی خونه داشته باشیم که چند وقتی کارمون به دکتر و دارو بیفته ... آروم آروم حس میکنیم داریم به طور تجربی پزشک میشیم
3- میخواسته با پرخوری لاغر کنه... البته من تست کردم اصلا نمیشه
4- اوووووه ... چه خبره ... شما براش حجت بودینا... حالا بهش نگفتین بره بمیره که؟
5- چه انتظارایی از مردم دارید... حق داره فشارش بیفته
6-
7- دیگه قبول میکردید ... اینهمه با هم رفیق بودند...
8- حالا چه اصراری داشت به جای مادر بچه حرف بزنه؟
9- اخی... طفلی... تازه ابراز دانایی کرده
11- همیشه پای یک زن در میان است... میبینید ... خوبه پیرمرد را نکشت برای یه قهر!!!!
12- این شبیه این میماند که خواهر من میگه این دوتا فسقل هیچی نمیخورن ... بعد من نگاه میکنم میبینم لپ دوتاشون پر از خوردنیه

حالا اون پست را هم زودی بنویسید

سلام
ممنون از لطف همیشگی شما
1. بله دیگه خودم هم این تجربه را پیدا کردم!
2. دقیقا. و البته نمیشه ایراد گرفت. نمونه اش نظرات کارشناسی خودم درمورد فوتبال و سیاست و ....!
3. کاش میشد
4. واقعا. خودم هم تعجب کردم.
5. من که خبر نداشتم!
6.
7. اگه بیمه ایراد نمیگرفت حرفی نداشتم!
8. چه عرض کنم؟
9. بله. اما خودمونیم هیچ شباهتی هم به هم ندارند!
11. پیرمرد بنده خدا
12. بچه بیچاره از ترس من داشت لقمه شو میخورد!
چشم. البته نوشتم فقط پست کردنش مونده!

آویسا دوشنبه 22 تیر‌ماه سال 1405 ساعت 09:21 ق.ظ

خانم مسئول تزریقاتتون بد جانوریه حواست باشه گردنت نیفته دکتر خصوصا حقوق بازنشستگی داری و طعمه خوبی هستی برای تزریق

این یکی با اون یکی فرق داشت البته!
قراره کی به کی تزریق کنه اون وقت؟

آذردخت دوشنبه 22 تیر‌ماه سال 1405 ساعت 08:42 ق.ظ http://azardokht.blog.ir

سلام آقای دکتر،
من فقط اومدم بگم اون آقای شماره ۵، واقعا غلام همتش شدم
سبک زندگی مطلوبی داره

سلام
واقعا
هنوز توی اون وبلاگ حذف شده مینویسین؟!

امید دوشنبه 22 تیر‌ماه سال 1405 ساعت 07:46 ق.ظ

مورد 7 باید می گفت در نهایت به نفع خودشه


جالب بود. گرچه بعضی از داروهای پروستات هم عوارضی از اون نظر دارند.

Marzi یکشنبه 21 تیر‌ماه سال 1405 ساعت 09:22 ب.ظ http://rozegaremarzi.blogsky.com



دکتر واسه اونهایی که میخوان لاغر کنن بدون کم کردن غذاشون یک آمپول های لاغری اومده، من البته نمیدونم محتویاتش چی هست ولی چندتا از بستگان من با مشورت دکتر تغذیه استفاده کردند و جواب هم گرفتن. گویا عوارض آنچنانی هم براشون نداشته‌.
گفتم اینجا بگم شاید به درد کسی بخوره این راه حل.

ممنون از لطف شما
بله الان چند نوع ازشون هست. اما من صلاحیت نظردادن در موردشونو ندارم.

مریم یکشنبه 21 تیر‌ماه سال 1405 ساعت 04:26 ب.ظ http://Marmaraneh.blogsky.com

سلام
این تا مدتی ننوشتن از اون داستان‌ها بود. والا مدتهاست زندگیمون معطل چندتا دیوونه شده

سلام
واقعا

صغری باجی یکشنبه 21 تیر‌ماه سال 1405 ساعت 03:59 ب.ظ https://fash-poto.blogsky.com

وای منم دارم معتاد وبلاگتون میشم دکتر جووون

خوش اومدین صغری باجی!

خودم یکشنبه 21 تیر‌ماه سال 1405 ساعت 03:18 ب.ظ

سلام
واقعاً بعضی‌ها چقدر ساده دل و خداترس و مودبند و بعضی‌ها چقدر دورنگ و فریبکار
از این خانم تزریقاتتون بدم آمد اگر چند تا هستند که از همشون. به نظرم اینقدر جاهای خصوصی مردم را دیده اند که دیگه چشم و دهن دریده شده اند! خدایی پیغمبری سری همسری پدری ندارند؟! خدا هممون را به راه راست هدایت کنه.
البته این که مردها هم این کارها و حرفهاشون را تحویل می‌گیرند بی تاثیر نیست.

سلام
دقیقا
از حق نگذریم توی شیفتها خانمهای بسیار محترمی هم داریم که چون سوتی نمیدن توی وبلاگ اسمی ازشون نمیارم.
اون که البته

زهرای مامان‌جون یکشنبه 21 تیر‌ماه سال 1405 ساعت 02:52 ب.ظ https://zmbok.blogsky.com/

سلام.
اومدم بگم این مسئول تزریقات چرا این حاله که متوجه شدم ایشون یه خانم تزریقات دیگن
پس قائده کلی شد این: خانم مسئول تزریقات دیدین فرار کنین!
مامانامون یه چیزی می‌دونستن که از آمپول می‌ترسوندن‌مون :))

خیلی جالب بودن. به خصوص جانباز تریاکی سه زنه و اون خانمی که زیر بار کم کردن حجم غذاش نمی‌رفت (احتمالاً توقع داشته براش تریاکی چیزی تجویز کنین)

سلام
بخصوص با این پیشنهاد بیشرمانه
سپاسگزارم

زهره یکشنبه 21 تیر‌ماه سال 1405 ساعت 02:24 ب.ظ

خیلی ممنون که می نویسید

بزرگوارید

لیمو یکشنبه 21 تیر‌ماه سال 1405 ساعت 01:29 ب.ظ https://lemonn.blogsky.com/

سلام دکتر
1. اینکه اتفاق بوده دیگه مورد داشتیم سیم کیبورد و ماوس رو بریده بودند.
2.میخوام بگم نباید دخالت میکرده اما این قدر مشغله ها زیاده که با خودم فکر میکنم یادآوری شاید کار خوبی هم باشه.
3. این همون قضیه قدیمیه که میگفت چی بخورم لاغر نشمف نخوردن رو خودم هم بلدم.
4. این خووووبه.
5.
6.
7. مقاومت در برابر فهمیدن 10/10
8. والدین نمونه قسمت دوم:
9.
11. حالا از شرایطش که خبر ندارم شاید توانایی حرکتی نداشته اما خیلی بده آدم نتونه نیازهای روزمره ش رو حتی برآورده کنه و وابسته به دیگری باشه.
12. عااالی شد

سلام
واقعا؟
۲. بله واقعا ضرری نداشت.
۳.
۴. خیلی
۵.
۶.
۷. واقعا
۸. قسمت اولش کدوم بود؟!
۹.
۱۱. توی درمونگاه که به زور راه می‌رفت قبلش را نمیدونم.
۱۲. خیلی

رسیدن یکشنبه 21 تیر‌ماه سال 1405 ساعت 12:19 ب.ظ

حسن ف یکشنبه 21 تیر‌ماه سال 1405 ساعت 11:01 ق.ظ

سلام دکتر جان
واسه مورد ۴ فکر کنم خیلی ذوق زده شدید که همچین حرفی زده

سلام
دقیقا
اما خودمونیم یه کم هم ترسناکه که آدم این قدر مسئولیت داشته باشه.

ونوس یکشنبه 21 تیر‌ماه سال 1405 ساعت 10:13 ق.ظ http://shakibajoon90

مثل همیشه جالب .. خداحفظ تون کنه...چه خوبه که می نویسین

سپاسگزارم

الف پلف یکشنبه 21 تیر‌ماه سال 1405 ساعت 10:00 ق.ظ

سلام
۲. یاد خانم شیرزاد افتادم《 هر چی نباشه شما دکترترید》
۴. مرید
۱۰. یه جوریه بنده خدا! سوتی یه بار، دوبار
۱۱.آخی ، نون و عسل میخورد خب! اومدیم زنه میمرد.
خیلی پست خوبی بود.مرسی

سلام
2. واقعااااا؟ خیلی کاراکتر خانم شیرزاد را دوست داشتم و امیدوار بودم توی سریالهای دیگه هم تکرار بشه اما باتوجه به وقایع اخیر بعید میدونم.
4. صدرحمت به مرید.
10. نه نه این یه خانم مسئول تزریقات دیگه بود!
11. واقعا البته نفهمیدم زنش چندساله بوده.
سپاسگزارم.

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد