| ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
| 1 | 2 | |||||
| 3 | 4 | 5 | 6 | 7 | 8 | 9 |
| 10 | 11 | 12 | 13 | 14 | 15 | 16 |
| 17 | 18 | 19 | 20 | 21 | 22 | 23 |
| 24 | 25 | 26 | 27 | 28 | 29 | 30 |
| 31 |
سلام
به خودم گفتم برای کمتر شدن جنگ و دعوایی که توی کامنتها راه افتاده چی بهتر از یک پست جدید؟
حدود ساعت چهار بعدازظهر بود. درمونگاه برخلاف معمول خیلی خلوت شده بود. اتفاقی که معمولا خیلی هم نشونه خوبی نیست و درواقع همون آرامش پیش از توفانه. توی مطب نشسته بودم و درحال خوندن وبلاگ یکی از دوستان مجازی بودم که صدای جیغ بلند شد. به خودم گفتم: حدس میزدم!
از جا بلند شدم و از مطب بیرون دویدم. یک زن و مرد با حالت پریشان وسط سالن ایستاده بودند. یک نوزاد هم توی بغل خانمه بود. جلو رفتم و گفتم: چی شده؟ خانمه گفت: داشتم شیرش میدادم که سیاه شد! یه نگاه به بچه کردم. صورتش سیاه بود. سیانوز کامل! بچه را از بغل مادرش گرفتم و دویدم توی اتاق احیا. خانم مسئول تزریقات هم که اومده بود ببینه جریان چیه دنبالم اومد. بعد هم پدر و مادرش. به خانم مسئول تزریقات گفتم: اکسیژنو باز کن! بعد به مادرش گفتم: چندوقتشه؟ گفت: بیست روز.
خانم مسئول تزریقات شیر اکسیژن را باز کرد و جلو بینی نوزاد گرفت. اما میدونستم که این کار فقط حکم یک مُسَکّن موقت را داره و باید یک فکر اساسی کرد. و اون هم هرچه زودتر. این فکر اساسی هم چیزی نبود جز تلاش برای خارج کردن مواد (شیر) آسپیره شده (وارد مجاری هوایی شده). طبیعتا توی این سن انجام کارهایی مثل "مانور هایملیخ" هم امکان پذیر نبود. پس فقط یک کار را میشد انجام داد. بچه را به پشت برگردوندم. سر بچه را پایین تر آوردم و بعد ضربات توی کمر را با دست دیگه ام شروع کردم. اول نسبتا آرام و به تدریج محکم تر. هروقت بچه کاملا سیاه میشد و شروع به خرخر میکرد به خانم مسئول تزریقات میگفتم تا چند ثانیه اکسیژن را جلو بینیش بگیره. بچه کمی بهتر میشد و دوباره کار را شروع میکردم.
واقعا نمیدونم چه مدتی طول کشید. پدر و مادر بچه مضطرب بودند و من هم از اونها مضطرب تر. مثل بقیه مواردی که به شدت دچار اضطراب میشدم پای چپم شروع به لرزیدن کرده بود. اما طبیعتا نباید اجازه میدادم بقیه متوجه این حالت بشن. هرچی باشه درست یا غلط من کسی بودم که بهش پناه آورده بودند. اولین باری که دچار این حالت شدم را خوب یادمه. سال دوم دانشگاه بود که با تعدادی از همکلاسی ها و بقیه پسران دانشجو برای اردو به یکی از مناطق زیبای استانمون رفته بودیم. با چند نفر از دوستان دوربین سمعی و بصری دانشگاه را کش رفتیم و زدیم به دل طبیعت. یه دوربین بزرگ بود با لنز قوی و یک صفحه نمایش نسبتا بزرگ. کلی از همدیگه عکس گرفتیم و منتظر شدیم تا وقتی عکسها ظاهر شدند مثل همیشه بریم سمعی و بصری دانشکده و شماره عکسهایی که توشون هستیم بدیم تا برامون چاپ کنند و پولشونو بدیم. وقتی عکسهامونو گرفتیم هم درحال چرخیدن توی طبیعت بودیم که یکی از دانشجوها از دور ما را دید و گفت: پس دوربین پیش شماست؟ آقای .... داره دنبالش میگرده. گفتم: من میبرم و دوربینو بهش میدم.
از بچه ها جدا شدم و به سمت محل استقرارمون راه افتادم. دوربین توی یک دستم بود و بند کیفش توی اون یکی دستم. از یک سربالایی بالا رفتم و درست بالای اون سربالایی بود که تصمیم گرفتم دوربین را بگذارم توی کیفش. نمیدونم چرا یک لحظه تصور کردم بند کیف دوربین به خود دوربین متصله. پس با خیال راحت دوربین را رها کردم و دوربین بلافاصله روی خاک افتاد و از سراشیبی پایین رفت! با حداکثر توانم به دنبالش دویدم و وقتی بهش رسیدم تازه متوجه لرزیدن شدید پای چپم شدم. تا به حال اون حالت را تجربه نکرده بودم و خوشبختانه تعداد دفعاتی که بعد از اون روز این اتفاق افتاده هم بسیار کم بوده. دوربین را چک کردم که خوشبختانه مشکلی پیدا نکرده بود. بعد هم اونو تحویل دادم و وقتی عکسهامون بدون هیچ مشکلی ظاهر شد و بهمون دادن و چیزی هم نگفتن دیگه مطمئن شدم که آسیبی ندیده بوده.
......... همچنان در حال ضربه زدن به پشت اون نوزاد بودم. طبیعتا نه اون قدر آروم که به هیچ دردی نخوره و نه اون قدر محکم که اگه از شیر آسپیره شده آسیب ندید از ضربات من آسیب ببینه! و بالاخره با یک عطسه شدید از نوزاد شیر از بینی و دهانش بیرون زد و تازه بعد از اون بود که صدای گریه اش بلند شد. خیالم راحت شده بود (همین الان هم که داشتم این جملات را مینوشتم یک نفس راحت کشیدم!) با چند ثانیه دادن اکسیژن رنگ صورت نوزاد هم طبیعی شد. با این وجود به پدر و مادر بچه توصیه کردم که ببرنش اورژانس تا اونجا هم ببیننش. برگشتم توی مطب و یک بار دیگه به خودم گفتم: من به درد اورژانس نمیخورم!
پی نوشت. شب توی خونه نشسته بودم و درحال خوندن کتاب بودم که عسل گفت: این دستگاه مال چیه؟ نگاهش کردم و خنده ام گرفت. چون اون دستگاه یک نوار کاست بود که مدتها توی دستگاه ضبط بود و حالا او از توی ضبط بیرون آورده بود!
سلام
دیشب حدود ساعت یک صبح رفتم توی اپلیکیشن فلایت رادار و دیدم کلی هواپیمای مسافری روی آسمون ایرانه. به خودم گفتم: بعیده که امشب خبری بشه. صبح داشتم فکر میکردم پست جدید بگذارم یا همچنان دل بزرگ محسوب میشم که یکی از پرسنل اومد توی مطب و گفت: تهرانو زدند!
یکی دو دقیقه بعد هم دختر جناب باجناق زنگ زد و همین خبر را داد.
من هم فورا به آنی و یکی دو نفر دیگه خبر دادم.
الان که مرکز خلوت شده وقت شد که بیام و بنویسم.
اینجا که هیچ خبری نیست. امیدوارم بقیه دوستان هم خبر سلامتیشونو بگذارند. چه اینجا و چه توی وبلاگ خودشون.
بعدنوشت: ببینین کی برگشته! (برای اولین بار روی ایموجی لینک گذاشتم!) 
سلام
ظاهرا مقرر شده خاطرات ناجالب همه شون توی یک درمونگاه خاص رخ بدن. این پست هم همون جایی اتفاق افتاد که پست خاطرات ناجالب قبل و همین طور پست قبل تر از اون.
سر یک شیفت بیست و چهار ساعته بودم. حدود ساعت یک بعدازظهر بود که آقای مسئول پذیرش اومد توی مطب و گفت: ما میخوایم بریم و ناهار بخوریم. لطفا شما هم برین توی اتاق استراحتتون و ناهار بخورین! وگرنه اگه مریضها ببینن شما توی مطب نشستین و ما داریم ناهار میخوریم بهمون غر میزنن! گفتم: خب پس من میرم توی اتاق استراحت و تا وقتی زنگ نزدین بیرون نمیام خوبه؟ گفت: بله خیلی خوبه!
رفتم توی اتاق استراحت. زیاد گرسنه نبودم. اما اگه الان ناهارمو نمیخوردم بعید نبود که بعدا هم دیگه فرصتش پیدا نشه. پس تصمیم گرفتم ناهارمو بخورم. غذایی که آنی لطف کرده بود و آماده کرده بود از یخچال بیرون آوردم و شروع به خوردن کردم. اما هنوز چند قاشق بیشتر نخورده بودم که زنگ زدند. غذا را نصفه و نیمه رها کردم و از اتاق استراحت بیرون اومدم. دم مطب که خبری از مریض نبود. اومدم جلوتر و دیدم یک مرد حدودا پنجاه شصت ساله جلو اتاق تزریقات ایستاده و داره با راننده آمبولانس صحبت میکنه. جلو رفتم و به مرده گفتم: شما نسخه میخواستین؟ که آقای راننده آمبولانس گفت: نه مریض را الان میارن! گفتم: کی میاره؟ گفت: این آقا کنار درمونگاه مغازه داره. اومده و میگه من سر کار بودم که از خونه بهم زنگ زدند و گفتند حال خانمت بد شده آمبولانس هم اومد و بردش. فکر کرده من رفتم و آوردمش. اما من بهش گفتم که حتما آمبولانس 115 بوده. گفتم: خب 115 هم رفته باشه سراغش دیگه باید برسه. بعد به مرده گفتم: خانمتون سابقه بیماری خاصی نداره؟ گفت: چرا سرطان ریه داره. مشکل قلبی هم داره. به خودم گفتم: خدا به خیر کنه. و در همین لحظه آمبولانس 115 آژیرزنان وارد حیاط درمونگاه شد.
ناخودآگاه جلو رفتم. در عقب آمبولانس درحالی باز شد که یکی از پرسنل 115 درحال دادن ماساژ قلبی بود. یک لحظه یاد مامان افتادم و زمانی که توی روز آخر توی بیمارستان درحالی که بیهوش بود سه بار احیا شده بود درحالی که سرطان توی همه بدنش پخش بود و واقعا نمیدونستم احیاش کار درستی بوده یا فقط دردهای جسمی شو بیشتر کرده بود. به زمان حال برگشتم. تخت پشت آمبولانسو از ماشین بیرون کشیدند. پایه های زیر تخت باز شد و اونو تبدیل به یک برانکارد کرد. مریضو درحالی وارد درمونگاه کردند که پرسنل 115 عملا درحال دویدن بودند و برانکارد را مستقیما وارد اتاق احیا کردند. یه نگاه به شوهرش کردم که از یک طرف ناراحت بود و از طرف دیگه حالتی شبیه انتظار را توی چهره اش میخوندم. من و خانم مسئول تزریقات هم وارد اتاق شدیم و در را بستیم. از یکی از پرسنل 115 پرسیدم: از کی دارین احیا میکنین؟ گفت: ده دقیقه ای میشه. از توی خونه شون شروع کردیم. خوشبختانه پرسنل کاملا مجرّبی بودند و نیازی به راهنمایی من نداشتند. پس من و خانم مسئول تزریقات هم شروع به همکاری در عملیات احیا کردیم. برای مریض لوله تراشه (لوله ای که از دهان وارد نای میشه) گذاشته بودند. پس یک نفرمون مشغول دادن ماساژ قلبی بود و یکی مون درحال آمبو زدن (فشار دادن کیسه ای که به سر لوله تراشه وصل میشه برای رسوندن اکسیژن به ریه ها) یکی هم درحال تزریق دارو بود و یکی هم درحال چک کردن وضعیت بیمار با معاینه و نگاه روی صفحه مانیتور. هر چند دقیقه یک بار هم جامونو با هم عوض میکردیم. هر دقیقه که میگذشت امیدمون به برگشت مریض کمتر میشد. گرچه سرطان داشت و شاید دارای وضعیتی شبیه مامان اما بالاخره باید سعی خودمونو میکردیم. اضطراب خودمون درحین کار یک طرف، سروصدا و جیغ و داد چندنفر از اقوام این خانم که پشت در جمع شده بودند هم یک طرف. درحالی که هرچند لحظه یک بار صدای شوهرش هم به گوش میرسید که: تو رو خدا ولش کنین. شما فقط دارین اذیتش میکنین. بذارین راحت بشه. .....
به خانم مسئول تزریقات گفتم: چهل و پنج دقیقه نشد؟ گفت: چرا بیشتر هم شده! به پرسنل 115 گفتم: به نظر شما امیدی به برگشتنش هست؟ گفتند: نه! گفتم: فکر کنم واقعا فقط داریم اذیتش میکنیم. پایان عملیات احیا را اعلام کردم. چند لحظه صبر کردیم و یک خط صاف روی مونیتور دیدیم که فقط گه گاه لرزشهایی ناشی از تاثیر داروهایی که به مریض تزریق شده بود روش دیده میشد. چشمهاشو بستیم و دو نوار قلب خط صاف گرفتیم. یکی برای گذاشتن روی برگه صورتجلسه و یکی برای پرسنل 115 برای صورتجلسه اونها. متاسفانه مریض برنگشت و تنها نتیجه احیای ما شکستن چندتا از دنده هاش بود. یک ملافه روی صورت و بدنش انداختیم و بعد در را باز کردیم. افرادی که پشت در بودند گریه کنان و جیغ زنان وارد شدند. از اتاق بیرون رفتم و از آقای مسئول پذیرش خواستم به آمبولانس شهرداری زنگ بزنه. بعد صورتجلسه را نوشتم و امضا و مهر کردم. میخواستم برم توی اتاق استراحت که متوجه چند مریض شدم که پشت در مطب منتظرند. پس اول رفتم سراغ اونها. از خانمی که روی صندلی نشسته بود شرح حال گرفتم. بعد گوشی پزشکی را برداشتم تا روی سینه اش بگذارم که گفت: مراقب باش دستت بهم نخوره. هنوز غسل مسّ میت نکردی! مریضها را دیدم و بعد رفتم توی اتاق استراحت و ناهارم را تموم کردم. بعد برگشتم توی محوطه درمونگاه که متوجه یکی از پرسنل بومی درمونگاه شدم که نمیدونم برای چه کاری اومده بود. نگاهی بهم کرد و گفت: پس ..... را هم کشتین؟! گفتم: من که نکشتم اما آره. گفت: زن بیچاره راحت شد. گفتم: چون سرطان داشت میگین دیگه؟ گفت: اون که به جای خود. اما چندماه بود که شوهرش هم فقط خون به جگرش میکرد. پول شیمی درمانیشو درست نمیداد، مدتی بود که موبایلشو ازش گرفته بود و ...... گفتم: چرا؟ گفت: چون برادر خانمه داشت خواهر مَرده را طلاق میداد!
پ.ن1. دوست عسل و پدرش دوباره راهی کانادا شدند. امیدوارم هرچه زودتر برگردند. هم اونها و هم سایر مهاجرین.
پ.ن2. زمانی که دکتر مستانه وبلاگ داشتند من اصلا ایشونو نمیشناختم. اما الان سالهاست که کانالشونو توی تلگرام میخونم و از خوندن تجربه هاشون لذت میبرم. برای همین وقتی امروز صبح دیدم نوشتن که میخوان کانالشونو تعطیل کنن خیلی ناراحت شدم. نمیدونم علت این تصمیمشون چیه اما امیدوارم منصرف بشن.
پ.ن3. از یک طرف حال و حوصله نوشتن را نداشتم و از اون طرف توانایی ننوشتن. نتیجه اش شد این پست خاطرات ناجالب. امیدوارم باز هم به دل بزرگی متهم نشم.
پ.ن4. ده جلسه فیزیوتراپیم تموم شد اما دو جلسه دیگه از لیزرم باقی مونده. درد پام تقریبا قطع شده. دو روز پیش دوباره رفتم پیش ارتوپد که گفتند فقط باید تا مدتی موقع پیاده روی طولانی از مچ بند استفاده کنم.