| ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
| 1 | ||||||
| 2 | 3 | 4 | 5 | 6 | 7 | 8 |
| 9 | 10 | 11 | 12 | 13 | 14 | 15 |
| 16 | 17 | 18 | 19 | 20 | 21 | 22 |
| 23 | 24 | 25 | 26 | 27 | 28 | 29 |
سلام
ظاهرا مقرر شده خاطرات ناجالب همه شون توی یک درمونگاه خاص رخ بدن. این پست هم همون جایی اتفاق افتاد که پست خاطرات ناجالب قبل و همین طور پست قبل تر از اون.
سر یک شیفت بیست و چهار ساعته بودم. حدود ساعت یک بعدازظهر بود که آقای مسئول پذیرش اومد توی مطب و گفت: ما میخوایم بریم و ناهار بخوریم. لطفا شما هم برین توی اتاق استراحتتون و ناهار بخورین! وگرنه اگه مریضها ببینن شما توی مطب نشستین و ما داریم ناهار میخوریم بهمون غر میزنن! گفتم: خب پس من میرم توی اتاق استراحت و تا وقتی زنگ نزدین بیرون نمیام خوبه؟ گفت: بله خیلی خوبه!
رفتم توی اتاق استراحت. زیاد گرسنه نبودم. اما اگه الان ناهارمو نمیخوردم بعید نبود که بعدا هم دیگه فرصتش پیدا نشه. پس تصمیم گرفتم ناهارمو بخورم. غذایی که آنی لطف کرده بود و آماده کرده بود از یخچال بیرون آوردم و شروع به خوردن کردم. اما هنوز چند قاشق بیشتر نخورده بودم که زنگ زدند. غذا را نصفه و نیمه رها کردم و از اتاق استراحت بیرون اومدم. دم مطب که خبری از مریض نبود. اومدم جلوتر و دیدم یک مرد حدودا پنجاه شصت ساله جلو اتاق تزریقات ایستاده و داره با راننده آمبولانس صحبت میکنه. جلو رفتم و به مرده گفتم: شما نسخه میخواستین؟ که آقای راننده آمبولانس گفت: نه مریض را الان میارن! گفتم: کی میاره؟ گفت: این آقا کنار درمونگاه مغازه داره. اومده و میگه من سر کار بودم که از خونه بهم زنگ زدند و گفتند حال خانمت بد شده آمبولانس هم اومد و بردش. فکر کرده من رفتم و آوردمش. اما من بهش گفتم که حتما آمبولانس 115 بوده. گفتم: خب 115 هم رفته باشه سراغش دیگه باید برسه. بعد به مرده گفتم: خانمتون سابقه بیماری خاصی نداره؟ گفت: چرا سرطان ریه داره. مشکل قلبی هم داره. به خودم گفتم: خدا به خیر کنه. و در همین لحظه آمبولانس 115 آژیرزنان وارد حیاط درمونگاه شد.
ناخودآگاه جلو رفتم. در عقب آمبولانس درحالی باز شد که یکی از پرسنل 115 درحال دادن ماساژ قلبی بود. یک لحظه یاد مامان افتادم و زمانی که توی روز آخر توی بیمارستان درحالی که بیهوش بود سه بار احیا شده بود درحالی که سرطان توی همه بدنش پخش بود و واقعا نمیدونستم احیاش کار درستی بوده یا فقط دردهای جسمی شو بیشتر کرده بود. به زمان حال برگشتم. تخت پشت آمبولانسو از ماشین بیرون کشیدند. پایه های زیر تخت باز شد و اونو تبدیل به یک برانکارد کرد. مریضو درحالی وارد درمونگاه کردند که پرسنل 115 عملا درحال دویدن بودند و برانکارد را مستقیما وارد اتاق احیا کردند. یه نگاه به شوهرش کردم که از یک طرف ناراحت بود و از طرف دیگه حالتی شبیه انتظار را توی چهره اش میخوندم. من و خانم مسئول تزریقات هم وارد اتاق شدیم و در را بستیم. از یکی از پرسنل 115 پرسیدم: از کی دارین احیا میکنین؟ گفت: ده دقیقه ای میشه. از توی خونه شون شروع کردیم. خوشبختانه پرسنل کاملا مجرّبی بودند و نیازی به راهنمایی من نداشتند. پس من و خانم مسئول تزریقات هم شروع به همکاری در عملیات احیا کردیم. برای مریض لوله تراشه (لوله ای که از دهان وارد نای میشه) گذاشته بودند. پس یک نفرمون مشغول دادن ماساژ قلبی بود و یکی مون درحال آمبو زدن (فشار دادن کیسه ای که به سر لوله تراشه وصل میشه برای رسوندن اکسیژن به ریه ها) یکی هم درحال تزریق دارو بود و یکی هم درحال چک کردن وضعیت بیمار با معاینه و نگاه روی صفحه مانیتور. هر چند دقیقه یک بار هم جامونو با هم عوض میکردیم. هر دقیقه که میگذشت امیدمون به برگشت مریض کمتر میشد. گرچه سرطان داشت و شاید دارای وضعیتی شبیه مامان اما بالاخره باید سعی خودمونو میکردیم. اضطراب خودمون درحین کار یک طرف، سروصدا و جیغ و داد چندنفر از اقوام این خانم که پشت در جمع شده بودند هم یک طرف. درحالی که هرچند لحظه یک بار صدای شوهرش هم به گوش میرسید که: تو رو خدا ولش کنین. شما فقط دارین اذیتش میکنین. بذارین راحت بشه. .....
به خانم مسئول تزریقات گفتم: چهل و پنج دقیقه نشد؟ گفت: چرا بیشتر هم شده! به پرسنل 115 گفتم: به نظر شما امیدی به برگشتنش هست؟ گفتند: نه! گفتم: فکر کنم واقعا فقط داریم اذیتش میکنیم. پایان عملیات احیا را اعلام کردم. چند لحظه صبر کردیم و یک خط صاف روی مونیتور دیدیم که فقط گه گاه لرزشهایی ناشی از تاثیر داروهایی که به مریض تزریق شده بود روش دیده میشد. چشمهاشو بستیم و دو نوار قلب خط صاف گرفتیم. یکی برای گذاشتن روی برگه صورتجلسه و یکی برای پرسنل 115 برای صورتجلسه اونها. متاسفانه مریض برنگشت و تنها نتیجه احیای ما شکستن چندتا از دنده هاش بود. یک ملافه روی صورت و بدنش انداختیم و بعد در را باز کردیم. افرادی که پشت در بودند گریه کنان و جیغ زنان وارد شدند. از اتاق بیرون رفتم و از آقای مسئول پذیرش خواستم به آمبولانس شهرداری زنگ بزنه. بعد صورتجلسه را نوشتم و امضا و مهر کردم. میخواستم برم توی اتاق استراحت که متوجه چند مریض شدم که پشت در مطب منتظرند. پس اول رفتم سراغ اونها. از خانمی که روی صندلی نشسته بود شرح حال گرفتم. بعد گوشی پزشکی را برداشتم تا روی سینه اش بگذارم که گفت: مراقب باش دستت بهم نخوره. هنوز غسل مسّ میت نکردی! مریضها را دیدم و بعد رفتم توی اتاق استراحت و ناهارم را تموم کردم. بعد برگشتم توی محوطه درمونگاه که متوجه یکی از پرسنل بومی درمونگاه شدم که نمیدونم برای چه کاری اومده بود. نگاهی بهم کرد و گفت: پس ..... را هم کشتین؟! گفتم: من که نکشتم اما آره. گفت: زن بیچاره راحت شد. گفتم: چون سرطان داشت میگین دیگه؟ گفت: اون که به جای خود. اما چندماه بود که شوهرش هم فقط خون به جگرش میکرد. پول شیمی درمانیشو درست نمیداد، مدتی بود که موبایلشو ازش گرفته بود و ...... گفتم: چرا؟ گفت: چون برادر خانمه داشت خواهر مَرده را طلاق میداد!
پ.ن1. دوست عسل و پدرش دوباره راهی کانادا شدند. امیدوارم هرچه زودتر برگردند. هم اونها و هم سایر مهاجرین.
پ.ن2. زمانی که دکتر مستانه وبلاگ داشتند من اصلا ایشونو نمیشناختم. اما الان سالهاست که کانالشونو توی تلگرام میخونم و از خوندن تجربه هاشون لذت میبرم. برای همین وقتی امروز صبح دیدم نوشتن که میخوان کانالشونو تعطیل کنن خیلی ناراحت شدم. نمیدونم علت این تصمیمشون چیه اما امیدوارم منصرف بشن.
پ.ن3. از یک طرف حال و حوصله نوشتن را نداشتم و از اون طرف توانایی ننوشتن. نتیجه اش شد این پست خاطرات ناجالب. امیدوارم باز هم به دل بزرگی متهم نشم.
پ.ن4. ده جلسه فیزیوتراپیم تموم شد اما دو جلسه دیگه از لیزرم باقی مونده. درد پام تقریبا قطع شده. دو روز پیش دوباره رفتم پیش ارتوپد که گفتند فقط باید تا مدتی موقع پیاده روی طولانی از مچ بند استفاده کنم.