جایی برای گفتن دلتنگیها

ماجراهای یک پزشک هنوز عمومی

جایی برای گفتن دلتنگیها

ماجراهای یک پزشک هنوز عمومی

خاطرات (از نظر خودم) جالب (316)

سلام

1.آخر وقت اداری داشتیم با بقیه پرسنل از روستا برمیگشتیم ولایت که دیدیم یه ماشین پشت سرمون داره چراغ میزنه و میاد. وقتی که نزدیک تر شد هم شروع کرد به بوق زدن! آقای راننده سرعت را کم کرد و اون ماشین اومد کنارمون و راننده اش شیشه را آورد پایین و به آقای مسئول آزمایشگاه که روی صندلی عقب نشسته بود اشاره کرد که شیشه را پایین بیاره. بعد در حین حرکت گفت: میخواستم بپرسم آزمایشهایی که امروز از ما گرفتین همین جا بررسی میکنین یا میفرستین شهر تا جواب بدن؟!

2. چون معمولا آقایون وزن بچه هاشونو نمیدونن به مرده که دخترشو آورده بود گفتم: دخترتون چند سالشه؟ گفت: سنشو نمیدونم اما وزنشو میدونم!

3. (18+) یک مرد را به دلیل مارگزیدگی آوردند. پرسیدم: مار چه موقعی نیشش زده؟ همراهش گفت: حدود دو ساعت توی راه بودیم و توی راه دو ساعت فقط داشتم براش میک میزدم!

4. خانم مسئول تزریقات (که معرف حضورتون هست!) گفت: میونه ام با اون آقای راننده به هم خورده. یه کاری میکنین؟ گفتم: چکار کنم؟ گفت: بیا دستمونو بگذاریم کنار هم و من عکس بگیرم و بعد استوری کنم و بنویسم مرسی که اومدی توی زندگیم ببینم چکار میکنه! گفتم: منو معاف کن! برو با دست یکی دیگه عکس بگیر! (بعدنوشت: ایشون اخراج شدند. نمیدونم چرا؟ )

5. خانمه گفت: میخوام آزمایش تیروئید بدم. براش نوشتم و گفتم: فقط تیروئید؟ گفت: آزمایش قند هم میخواستم. گفتم: باشه الان مینویسم. گفت: اون وقت اگه آزمایش قند را هم بگیرن دیگه تیروئید را درست نشون میده؟!

6. به دلیلی پزشکها و پرسنل مراکز روستایی توی یکی از مراکز جمع شدند. مراسم طول کشید و وقت اداری تموم شد و بعضی از راننده ها که شیفت و کار واجب داشتند رفتند. موقع رفتن دیدیم به این راحتی توی ماشینها جا نمیشیم. توی هر ماشین به جای چهار نفر پنج نفر نشستند و رفتند. من و سه نفر دیگه مونده بودیم که آقای مسئول پذیرش اون درمونگاه گفت: من هم دو نفر را با خودم میارم. بقیه هم که خیالشون راحت شده بود رفتند. من و یکی دیگه از پرسنل سوار شدیم. نفر سوم که میخواست سوار بشه آقای مسئول پذیرش جلوشو گرفت و گفت: کجا؟ من گفتم دو نفر را میارم! بعد هم سوار شد و راه افتاد!!

۷. برای مرده آزمایش نوشتم. گفت: همین الان میتونم برم آزمایشگاه؟ گفتم: نه! باید ناشتا باشید. گفت: آزمایشو از خون میگیرن به معده چه ربطی داره؟!

۸. به خانمه گفتم: براتون یه آزمایش مینویسم. گفت: اگه میشه دارو بنویس نمیتونم برم آزمایش. وقتی داشت از مطب میرفت بیرون گفت: الان فقط دارو نوشتی؟ گفتم: بله گفت: پس آزمایش نیاز نبود؟!

۹. مرده با خانمش اومده بود و گفت: براش آزمایش کامل بنویس. گفتم: مشکلشون چیه؟ گفت: دو هفته پیش جراحی کرد الان جای عملش درد داره میخوایم ببینیم مال چیه؟!

۱۰. مرده گفت: این قرصها را برای دوماه برام بنویس. گفتم: روزی چندتا قرص میخورین؟  گفت: روزی دوتا. البته زنم هم گاهی بهم کمک میکنه!

۱۱. به مرده گفتم: اسهال هم دارین؟ گفت: چهل درصد!

۱۲. ساعت ده شب داشتم بنزین میزدم که خانمه از لاین کناری اومد و گفت: سلام آقای دکتر! قسمت بود که اینجا ببینمتون! گفتم: بفرمایید. گفت: اون روز که منو آنژیو کردین اصلا برام دارو ننوشتین. لازم نبود؟ گفتم: خانم من پزشک عمومیم.  آنژیو نمیکنم! یه کم فکر کرد و گفت: راست میگین شما همون دکتره بودین که توی درمونگاه ..... منو ارجاع دادین به متخصص قلب!

پ.ن.  چند شب پیش تولد عسل را برگزار کردیم و همه تلاشمونو کردیم که تا پایان جشن متوجه نشه دوست و همکلاسیش که ساکن کوچه خودمون هستن دیگه بین ما نیست!  وقتی بعد از جشن دخترم متوجه ماجرا شد کلی گریه کرد و بعد از مدتها ازم اجازه خواست که شب پیش آنی بخوابه. علت این اتفاقو نمیدونم.