| ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
| 1 | 2 | |||||
| 3 | 4 | 5 | 6 | 7 | 8 | 9 |
| 10 | 11 | 12 | 13 | 14 | 15 | 16 |
| 17 | 18 | 19 | 20 | 21 | 22 | 23 |
| 24 | 25 | 26 | 27 | 28 | 29 | 30 |
| 31 |
سلام
1. خانمه چند نوع قرص گذاشت روی میز و گفت: تا شوهرم داره قبض میگیره میشه داروهامو بنویسین؟ گفتم: بله! کدملیتون؟ گفت: از حفظ نمیتونم بگم کارت ملیم هم دست شوهرمه. حالا شما داروهارو بنویسین تا بعد کدملیمو بهتون بدم!
2. مرده گفت: یه سوال داشتم. گفتم: بفرمایید. گفت: میخوام برم خون بدم. باید از دست راست بگیرن یا چپ؟!
3. خانمه فشارش بالا بود. قرص گذاشتم زیر زبونش و گفتم: یه مقدار بیرون بشینین تا بعد دوباره فشارتونو بگیرم. گفت: خونه مون کنار درمونگاهه. یک ساعت دیگه میام خوبه؟ گفتم: آره خوبه. وقتی داشت از مطب میرفت بیرون گفت: همون نیم ساعت دیگه بیام؟ گفتم: تشریف بیارین. گفت: خب پس من بیست دقیقه دیگه میام خدمتتون!
4. به مرده گفتم: از کِی این طور شدین؟ زنش گفت: دوماهی میشه. خودش گفت: دوماه؟ نه بیشتره الان یک مااااهه که این طوریم!
5. به پیرزنه گفتم: از کی اسهال دارین؟ گفت: الان دوروزه. گل به درت!
6. خانمه نشست روی صندلی و قبضشو گذاشت روی میز. گفتم: این که قبض دکتر نیست. قبض زدن دوتا آمپوله. گفت: من هم فقط میخوام دوتا آمپول برام بنویسی!
7. خانمه گفت: تو اسمت ..... نیست؟ گفتم: چرا. گفت: چندسال پیش اومدم پیشت. گفتی فشارت مال حرص خوردنه. از اون روز دیگه فشار نگرفتم!
8. نسخه مرده را که نوشتم چند بسته قرص گذاشت روی میز و گفت: این قرصهای خانمم را هم بنویس. حالا اگه چیز دیگه ای هم براش نوشتی طوری نیست!
9. آخر وقت با ماشین اداره از روستا برمیگشتیم که یک روباه از توی جاده رد شد. آقای راننده گفت: میگن اگه روباه از جلو ماشین رد بشه خیلی خوبه بخصوص اگه به سمت راست بره. بعد همون طور که هر دومون داشتیم مسیر روباهو با چشم دنبال میکردیم ماشین از جاده خارج شد! خوشبختانه اتفاقی نیفتاد.
10. خانم مسئول تزریقات گفت: زخم انگشت این بچه را میترسم اینجا بخیه بزنم. میگه حرکت انگشتش کم شده. رفتم پیش مادر بچه و گفتم: بهتره ببرینش شهر توی بیمارستان هم ببیننش. گفت: اگه خطرناک نیست همین جا براش بخیه بزنین. گفتم: نه خطرناکه ممکنه تاندونش آسیب دیده باشه. گفت: خطرناکه؟ گفتم: بله. گفت: پس باید آمبولانس بدین!
11. برای یه بچه دارو نوشتم. پدرش داروهاشو گرفت و برگشت توی مطب و گفت: حالا این داروها براش خوبه که بخوره؟!
12. مرده گفت: توی خونه دستمو کشیدم روی فرش یکدفعه اینجای دستم شروع کرد به سوختن و ورم کرد.انگار یه چیزی رفته زیر پوستم. اومدم توی تزریقات گفتن ما نمیتونیم درش بیاریم. گفتم: درست میگن. همینجوری که نمیشه پوست را باز کرد. گفت: پس برم شهر؟ گفتم بله. اومد از روی صندلی بلند بشه که گفت: انگار یه چیزی معلومه! بعد با ناخن سر یک قطعه سیم فلزی را گرفت و از زیر پوستش بیرون کشید و گفت: خوب شد خیلی ممنون!
پ.ن. این هم از اولین پست خاطرات بعد از چندماه!
کامنتها در ادامه مطلب
ادامه مطلب ...
سلام به همه
مثل هر روز سر کار ناامیدانه آدرسو نوشتم و ..... بوم. وبلاگ باز شد.
بعد که چک کردم دیدم انگار از دیشب باز شده.
فورا به خانم مهربانو و یکی از دوستان خارج نشین اطلاع دادم. (گرچه هنوز نمیدونم وبلاگ توی خارج هم باز میشه یا نه؟)
و نمیدونم این بار وبلاگ تا کی باز میمونه؟
در این چندماهی که وبلاگ بسته بود اتفاقات زیادی برای همه مون افتاد (و همچنان ادامه داره) که خودتون بهتر از من ازشون خبر دارین و دلیلی نمیبینم که درباره شون توضیح بدم و باعث بحث و جدلهای دوباره بشم.
توی زندگی شخصی هم ماجراهای زیادی داشتیم. از شرکت در عروسی توی استان کرمان (که به زودی ماجراشو کامل مینویسم) تا شروع .................. (به دلایل امنیتی حذف شد!) و دادن چک برای اقساط ماشین که قرار بود تا آخر خرداد تحویل بدن (اما بعید میدونم) و موارد دیگه ای که هروقت یادم اومد مینویسم.
موردی که الان یادم اومد: بروز حساسیت ریوی آنی که بعد از بررسی فهمیدیم علت احتمالیش مرغ عشق عسله. و الان دامنه حرکتی مرغ عشق توی خونه از گردش آزادانه و غذا خوردن از بشقابهامون و... به داخل تراس خونه و اتاق عسل محدود شده مگه برای زمانهای کوتاهی که بهش آزادی مشروط میدیم!
توی آخرین ماههای فعالیت وبلاگ موارد زیادی پیش اومد که به دلیل فضای عمومی جامعه جرات نکردم توی وبلاگ بگذارمشون و الان بیشتر از ده پست چرکنویس دارم! خاطرات چندهفته اول بعد از قطع وبلاگ را هم اصلا ننوشتم و همه شون الان یادم رفته اما بعد از چند هفته دوباره شروع کردم به نوشتنشون روی کاغذ که الان تقریبا به اندازه یک پست شدن و احتمالا برای پست بعدی میگذارمشون توی وبلاگ. (نمیدونم چرا اما این بار میخوام پستهای خاطراتی که زودتر از همه نوشتم و ذخیره کردم آخر از همه توی وبلاگ بگذارم ببینم تا کی توی چرک نویسها دوام میارن؟!)
خب فعلا برم و به دوستان سر بزنم ببینم چه خبره!
بعدنوشت: واقعا دیگه نمیشه کامنت گذاشت؟! جناب سانسورچی کامنتهای خصوصی را یادت رفته ببندی!
بعدنوشت: اینو از پستهای جدید زهرای مامان جون یاد گرفتم. کامنتها از یک پست مجزا به ادامه مطلب منتقل شدند.
ادامه مطلب ...