| ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
| 1 | 2 | 3 | ||||
| 4 | 5 | 6 | 7 | 8 | 9 | 10 |
| 11 | 12 | 13 | 14 | 15 | 16 | 17 |
| 18 | 19 | 20 | 21 | 22 | 23 | 24 |
| 25 | 26 | 27 | 28 | 29 | 30 |
آخر وقت بود که با ماشین اداره از روستا برمیگشتیم ولایت. جناب راننده توی راه ضبط ماشین را روشن کرده بود و از اون فقط صدای تکنوازی ویولن استاد یاحقی پخش میشد. من همیشه صدای ویولن را دوست داشتم. بخصوص وقتی صدای زیر (در مقابل صدای بم) ویولن بلند میشه قلبم واقعا میلرزه. برای همین با کمال میل در تمام طول مسیر داشتم به موسیقی گوش میدادم. وقتی به ولایت رسیدیم جناب راننده گفت: ازوقتی پسرم داره ویولن میزنه ما توی خونه و ماشین فقط داریم ویولن گوش میدیم. یکی از همکاران که سوار ماشین بود گفت: حالا پسرت میتونه این طور بزنه؟ جناب راننده گفت: از این بهتر میزنه! همکارمون گفت: واقعا؟ میشه یه فیلم از زدنش بهمون نشون بدی؟ جناب راننده گفت: الان که تازه یک ساله ویولن را شروع کرده. اما از صبح تا شب داره تمرین میکنه. فکر کنم با این پشتکار تا پونزده سال دیگه بتونه بهتر از این بزنه!
خنده ام گرفت. یاد بابا افتادم و ویولنی که وقتی بچه بودم هرروز باهاش مشغول تمرین بود. به گفته خودش این ویولن ساخت ایتالیا را با مبلغ بالایی خریده بود اما بلافاصله رژیم عوض شده بود و همه کلاسهای موسیقی تعطیل شده بودند. او هم تصمیم گرفته بود ویولن را به صورت خودآموز یاد بگیره! هر روز بعد از اومدن از سر کار و خوردن ناهار ویولن را برمیداشت و مشغول میشد. ظاهرا خودش میفهمید چه آهنگی را میزنه. اما ما نمیفهمیدیم! ما فقط حرکت مداوم آرشه را میدیدیم و کشیده شدنش روی هر چهار سیم ویولن به صورت همزمان و صدایی که با تغییراتی بسیار کم مرتبا درحال تکرار بود.
نمیدونم چه اتفاقی افتاد اما یک روز بابا ویولن را جمع کرد و اونو رسما به دایی گرامی تحویل داد که ظاهرا نسبت به یاد گرفتن ویولن ابراز علاقه کرده بود و به این ترتیب صدای تمرین ویولن توی خونه ما قطع شد. از طرف دیگه بعد از مدت کوتاهی تمایلات سیاسی دایی تغییر کرد. ریش گذاشت و مسجدی شد و یک روز که به خونه پدربزرگ گرامی رفتیم فهمیدیم با شنیدن فتوای حرام بودن مطلق موسیقی اون جرثومه فساد را شکسته و روحش را از اسارت شیطان نجات داده. نمیدونم اگه دایی الان زنده بود هنوز همون اعتقادات را داشت یا نه اما بابا تا سالها هرجا اسم یا صدای ویولن به گوش میرسید آه میکشید و گه گاه به مامان یادآوری میکرد که اگه دایی دیگه نمیخواست موسیقی یاد بگیره چرا ویولنو به خودش برنگردوند؟ (نمیدونم بابا پول ویولن را گرفته بود یا بعد از اون گرفت یا نه؟)
سالها بعد بود. دانشجوی پزشکی بودم. نمیدونم اثر تمرینهای بابا روی ضمیر ناخودآگاهم بود یا چیز دیگه که واقعا عاشق صدای ویولن شده بودم. یادمه دو نوار کاست پر از آهنگهای ویولن استاد خرّم را هم گرفته بودم و گوش میکردم. کلاسهای موسیقی دوباره دایر شده بودند و تصمیم گرفتم یک بار شانسمو امتحان کنم. اما ما بچه های قانعی بودیم. میدونستم بابا درآمد محدودی داره و خریدن ویولن دیگه براش کار ساده ای نیست. پس سکوت کردم. اما هر روزی که میگذشت اشتیاق یادگرفتن ویولن توی وجودم بیشتر میشد. بالاخره یک روز دل را به دریا زدم و به بابا گفتم. او هم سکوت کرد و چیزی نگفت. چند روز بعد بود که بی مقدمه گفت: از ...... (یکی از اقوام که توی کار موسیقی بود) پرسیدم. گفت ویولن خیلی سخته. حالا بذار یه کم پول دستم بیاد برات یه سه تار میخرم. هم راحت تره. هم به استایل یه پزشک بهتر میخوره! توی دلم گفتم: و هم ارزون تره! گفتم: باشه و منتظر موندم. و هیچ وقت خبری از خریدن سه تار هم نشد. من هم دیگه روم نشد چیزی بگم.
بعد از فارغ التحصیلی و چند سال کار پزشکی یک بار دیگه تصمیم گرفتم تلاش خودمو بکنم. همچنان صدای ویولن را دوست داشتم اما واقع نگر هم بودم و میدونستم که دیگه توی این سن نمیشه یک ساز سخت را به این راحتی یاد گرفت. بخصوص که فرصت چندانی برای تمرین هم نداشتم. یک شب خونه یکی از اقوام درحال تماشای یک نوار ویدیوی VHS بودیم که یک نفر شروع به نواختن فلوت کرد. (اگه درست یادم مونده باشه توی کنسرت یانی در "آکروپولیس"). و من مبهوت صداش شدم. عالی بود و ظاهرا ساده. انگار فقط کافی بود فوت کنی و دست را روی سوراخهای فلوت بگذاری و برداری! یکی دو هفته بعد بود که توی یک نمایشگاه کتاب به کتاب "خودآموز نواختن فلوت دکمه دار" برخوردم و خریدمش. بعد از انجام قسمت دوم رفتم سراغ قسمت اول یعنی پیدا کردن این فلوت! رفتم دم یکی از مغازه های فروش وسایل موسیقی و فلوت دکمه دار را قیمت کردم. یادم نیست که قیمتش چقدر بود اما واقعا برام سنگین بود. یک روز آنی گفت: یادته ..... (پسرخاله ام) از این فلوتها داشت و مدتی تمرین میکرد و بعد ولش کرد؟ گفتم: راست میگی. چون دست دوم شده میشه ارزون تر خریدش. اصلا شاید بشه ازش فلوت را قرض گرفت. گوشیمو برداشتم و بهش پیام دادم. بعد از چند دقیقه نوشت: میدونی که من مدتی پیش زنمو طلاق دادم. فلوت را هم توی وسایل خودش برد و دیگه پس نداد!
مدتی بعد توی یک کتاب (یادم نیست همون کتاب خودآموز بود یا یک کتاب دیگه) معنی و مفهوم نت ها را دیدم و سعی کردم یادشون بگیرم: نت سفید و سیاه و یک لا چنگ و دولا چنگ و ..... وقتی مطمئن شدم یادشون گرفتم رفتم سراغ یکی از ساده ترین آهنگ های توی کتاب. روی نتها نگاه کردم و سعی کردم بدون نگاه کردن به اسم آهنگ حدس بزنم که چه آهنگیه. اولین نت را نگاه کردم. نت سفید یعنی چهار ثانیه. روی کدوم خطّه؟ یعنی صداش چی میشه؟ حالا نت بعدی ..... بعدی .... بعدی ..... و برای هرکدوم چندین ثانیه وقت صرف میشد. چند دقیقه بعد بود که با خودم فکر کردم اگه بخوام موقع نواختن برای هر نت این همه زمان صرف کنم که این دیگه نواختن نمیشه! چند روز دیگه هم سعی کردم این زمان را پایین تر بیارم اما نشد که نشد. پس نهایتا موسیقی هم رفت پیش موارد دیگه ای که بهشون علاقه داشتم اما نتونستم ادامه بدم. مواردی مثل نجوم که هر چقدر سعی کردم نتونستم اسم و جایگاه درست صورتهای فلکی را توی آسمون یاد بگیرم.
..... از این ماجراها مدتها بود که حرفی توی خونه زده نشده بود. پس حدود سه سال پیش وقتی عسل بی مقدمه ازم خواست توی کلاس موسیقی ثبت نامش کنم و ازش پرسیدم چه سازی را دوست داره و او هم گفت: ویولن اول جاخوردم و بعد با کمال میل این کار را کردم. کی میدونه؟ شاید اصلا ژن نواختن ویولن توی خانواده ما وجود داشته باشه و فقط باید شکوفا بشه! الان وقتی آنی اونو به آموزشگاه میبره و برمیگردونه و مثل همیشه میگه: استادش گفت این دختر پر از استعداده اما پیشرفت نمیکنه چون تمرینش خیلی کمه حرص میخورم. وقتی آهنگ جدیدی که یاد گرفته میزنه و وقتی میبینه نمیشه فورا میره سراغ یکی از دو آهنگی که خوب بلده (خونه مادربزرگه و Game of Thrones) حرص میخورم. (گرچه همونها را هم حرفه ای نمیزنه اما بهتر از سایر آهنگهاشه) البته مهارتش اون قدر هست که امسال موقع شروع مدرسه توی جشن اول سال تحصیلی نوازندگی کرده بود. اما به هرحال دلم نمیاد بهش ایراد بگیرم و امیدوارم دوباره اون قدر علاقه اش زیاد بشه که بیشتر از این تمرین کنه. راستی نگفته بودم که عسل کلاس ویولن میره. گفته بودم؟!
پ.ن. تا به حال فکر میکردم کلمه ویولن به صورت "ویلن" نوشته میشه. اما برای نوشتن این پست رفتم و سرچ کردم و بعد همه ویلن هایی که توی این پست نوشته بودم تصحیح کردم!
بعدنوشت: یک روز پیش از نوشتن این پست یک پیام خصوصی از فردی به نام شایلین شفیعی دریافت کردم که حاوی یک مطلب تاریخی بود و ظاهرا برای فردی به نام آریانا نوشته شده بود. نمیدونم چطور از این وبلاگ سردرآورده بود! به ایمیلی که توی پیام نوشته شده بود ایمیل زدم و جریانو گفتم اما امروز فهمیدم که آدرس ایمیل اشتباه بوده و ایمیلم برگشت خورده. لطفا اگر هرکدوم از این دونفر را میشناسید بهشون اطلاع بدید.