جایی برای گفتن دلتنگیها

ماجراهای یک پزشک هنوز عمومی

جایی برای گفتن دلتنگیها

ماجراهای یک پزشک هنوز عمومی

خاطرات (از نظر خودم) جالب (۳۱۸)

سلام

۱. وقتی داشتم شیفت را از خانم دکتر شیفت قبل تحویل میگرفتم گفت: من دیشب اینجا دچار شوک فرهنگی شدم! گفتم: چطور؟ گفت: دیشب نزدیک درمونگاه عروسی بود. خواننده با تمام قدرت در حال خوندن بود و از اون طرف چندین آدم گلوله خورده را آوردند چون یک نفر آدم مست به جای زدن تیر هوایی مهمانها را به گلوله بسته بود! اما در همه زمانی که ما اینجا مشغول پانسمان و تزریق سرم و تماس با ۱۱۵ و اعزام افراد گلوله خورده به بیمارستان بودیم حتی برای یک لحظه صدای خواننده و رقص و پایکوبی مردم قطع نشد!

۲. ساعت دو صبح یک مرد را آوردند که با چاقوی جیبی خودش روی سینه خودش کشیده بود. زخمش واقعا طولانی ولی کم عمق بود. خانم مسئول تزریقات اومد و زخم را نگاه کرد و گفت: زخمش عمیقه پانسمانش میکنم تا بره بیمارستان و رفت بیرون! رفتم دنبالش و گفتم: چی میگی؟ کجاش عمیقه؟ راحت میشه همین جا بخیه اش کرد. گفت: میدونی من ۴۸ ساعته که اینجا شیفتم؟ دیگه حاااالشو ندارم زخم به این طولانی را بخیه کنم! گفتم: خب تقصیر این بنده خدا چیه؟ گفت: بخیه اش میکنم به شرطی که بیایی کمکم! نهایتا نقطه وسط زخم را بخیه زدم و گفتم: این طرف مال من اون طرف مال تو! اصلا یادم نیست آخرین باری که بخیه زده بودم چند سال پیش بود اما انصافا بد بخیه نکردم.

۳. مرده پسرشو آورده بود و گفت: دو هفته پیش توی شهر ماشینمون چپ شد و سر پسرم زخم شد. بردمش بیمارستان و سرش را بخیه زدند. حالا اومدیم بخیه ها را بکشین. زخمشو نگاه کردم و گفتم: این قسمت زخمش باز شده و جوش نخورده. اگه بخیه ها را هم بکشیم خدا میدونه چی میشه. باید ببرین شهر ببیننش.  بچه گفت: آخ جون باز میریم شهر!

۴. خانمه پسرشو آورده بود و گفت: براش آزمایش کامل بنویس. گفتم: چرا؟ گفت: میخواد بره کلاس اول میخوام مطمئن بشم که مشکلی نداره!

۵. مرده گفت: قرص چربی میخورم برام آزمایش چربی بنویس. نوشتم. بعد قبض دختر شش هفت ساله شو گذاشت روی میز و گفت: براش یه آزمایش بنویس. گفتم: چه آزمایشی؟ یه کم فکر کرد و گفت: نمیدونم بالاخره یه آزمایشی بنویس!

۶. ازم ایراد گرفتند که متوسط اقلام دارویی که توی هر نسخه مینویسم بالاتر از حد مجازه. از اون به بعد برای خیلی از مریضها که قبلا  اصلا دارو نمی‌نوشتم یک قلم دارو مینویسم. هم اونها راضی ترند هم معدل اقلام دارویی من اومده پایین!

۷. به مرده گفتم: دخترتون چند سالشه؟ گفت: چهار پنج سال. دختره گفت: بابا من هشت سالمه!

۸. فشار خانمه را گرفتم و گفتم: فشارتون نه بود. سرم میزنین براتون بنویسم؟ گفت: بله. براش نوشتم و رفت. چند دقیقه بعد شوهرش اومد و گفت: شما گفتین فشار خانمم نه بود. اما توی تزریقات گرفتند و گفتند هشته. گفتم: خب ممکنه دستگاه ها با هم اختلاف داشته باشن طبیعیه. گفت: خب اگه دستگاهتون خرابه درستش کنین. الان اینجوری جون خانم من داشت به خطر می افتاد!

۹. خانمه دختر حدودا بیست ساله شو آورده بود. به دختره گفتم: هیچ دارویی توی خونه خوردین؟ مادرش گفت: نه. خود دختره گفت: قرص سرماخوردگی خوردم. گفتم: دیگه دارین یا براتون بنویسم؟ مادرش گفت: نه دیگه نداریم. دختره گفت: چرا باز هم بود! بعد مادرش گفت: میشه برای این خشکی روی دستش هم یه پماد بنویسی؟ گفتم: اندازه اش همیشه همین قدره یا داره بزرگ میشه؟ گفت: همیشه همین اندازه است. دختره گفت: نه داره بزرگ تر میشه!

۱۰. (۱۶+) بعدازظهر بود و درمونگاه حسابی خلوت بود. توی اتاق استراحت بودم که خانم مسئول تزریقات در زد. گفتم: بفرمایید. گفت: قرار بود من شیفتم ۲۴ ساعته باشه. اما ۴۸ ساعته شد. گفتم: خب؟ گفت: اتاق استراحت ما حمام نداره من هم خیلی حساسم و حتما باید مرتب دوش بگیرم. میشه اینجا برم حمام؟! گفتم: من مشکلی ندارم اما یه کم صبر کن. بعد از اتاق استراحت اومدم بیرون و توی مطب نشستم و تا وقتی تشریف نیاورد بیرون جرات نکردم پامو توی اتاق بگذارم! همین مونده بود که برام حرف هم دربیارن!

۱۱. خانمه گفت: برام دارو زیاد بنویس. باید زودتر خوب بشم. وقتی نوشتم گفت: زیاد نوشتی؟ گفتم: بله. گفت: خب کمشون کن. پول همراهم نیست!

۱۲. مرده گفت: خانمم توی ماه دوم بارداریه. از دیروز هم سرما خورده. خانمه را دیدم و میخواستم براش نسخه بنویسم که دوباره مرده گفت: راستی سال پیش هم توی ماه دوم بارداری بود و دقیقا همین طور سرما خورد. اومدیم دکتر و وقتی داروهاشو خورد سقط کرد. حالا مراقب باش دوباره سقط نکنه!

پی نوشت: خوشحالم که برگشتن جناب آقای معلم روستا را به وبلاگشون به استحضار برسونم. (متاسفانه با موبایل نمیتونم لینک بگذارم). امیدوارم از این به بعد خواننده مطالب زیبای ایشون باشیم. و همین طور شاهد بازگشت سایر وبلاگ نویسانی که مدتیه ننوشتن.

خاطرات (از نظر خودم) جالب (3۱۷)

سلام

۱. پشت سر هم چند مریض دیدم. بعد از چند دقیقه یکیشون برگشت و گفت: میشه به نسخه من چند بسته قرص .... هم اضافه کنید؟ لیست نسخه ها را توی سامانه آوردم و گفتم: اسمتون چی بود؟ گفت: من توی این منطقه معروفم چطور منو نمیشناسی؟! (مریض یک پسر حدودا بیست ساله بود)

۲. توی یک مرکز همیشه شلوغ بودم که تصادفا اون روز خلوت بود.  آقای مسئول پذیرش گفت: ظاهرا امروز شما جن هستید و مریض بسم الله!

۳. داشتم یک بچه را معاینه میکردم که مادرش یک کاغذ روی میز گذاشت که توش نوشته بود: سلام خانم دکتر (!) لطفا بهش بگین نباید چلسمه بخوره نهایتا روزی یک بستنی! معاینه که تموم شد به بچه گفتم: زیاد چلسمه میخوری؟ مادرش گفت: بله! ما سوپرمارکت داریم. از صبح داره توی مغازه میچرخه و میخوره تا شب!

۴. یکی از خانم دکترهای طرحی نصف شب پرسنل را بیدار کرده بود و گفته بود سینه ام درد میکنه. از من نوار قلب بگیرید. و بعد با دیدن نوار قلب خودش را اعزام کرده بود! جالب این که توی بیمارستان نوار را دیده بودند و گفته بودند: این نوار که سالمه چرا شما را اعزام کردن؟ مرخصین! و خانم دکتر هم برگشته بود درمونگاه!

۵. آقایی که خودش بخش تزریقات درمونگاه را توی مزایده برنده شده بود شیفت بود. یکدفعه اومد و گفت: میشه یه مریض اعزام کنی؟! گفتم: آخه الکی که نمیشه مریض اعزام کرد. حالا برای چی؟ گفت: شیفت من داره تموم میشه میخوام با مریض برم تا بیمارستان و بعد تزریقات شیفت بعد با آمبولانس برگرده. وگرنه باید پول اسنپی که اونو میاره و منو میبره بدم!

۶. صبح رفتم سر شیفت و هرچقدر که گشتم چراغ قوه را پیدا نکردم. به آقای مسئول پذیرش گفتم: چراغ قوه نیست. گفت: دیروز آقای ..... شیفت تزریقات بوده. حتما کار خودشه. بعد بهش زنگ زد و گفت: چراغ قوه را چرا برداشتی؟ گفت: درسته که من دزدی میکنم اما دیگه ارزش خودمو اون قدر پایین نمیارم که چراغ قوه را بدزدم!

۷. پرسنل تعریف کردند که: دیشب خانم دکتر ... میخواست یک مریضو اعزام کنه و آقای مسئول تزریقات بهش گفت: خانم دکتر! این مریض که مشکل حادی نداره چرا اعزامش میکنین؟ خانم دکتر گفت: چون من یک آدم محتاطم. آقای مسئول تزریقات گفت: خب من هم یک آدم معتادم چه ربطی داره؟!

۸. خانمه گفت: گلوم درد میکنه. دردش خیلی هم صدا داره! 

۹. (۱۶+) خانمه دختر بیست و سه ساله اش را آورده بود. قبض را که روی میز گذاشتند با دیدن جای یک لب کامل روی اون با رژ جا خوردم اما هرطور که بود خودمو عادی نشون دادم. دختره سرما خورده بود و موقع دیدن گلوش رژ لب پررنگش دقیقا به همون رنگ روی قبض کاملا توی چشم میزد. به محض این که گوشی پزشکی را برداشتم چادرش را باز کرد و از روی شونه هاش هم پایین انداخت. به اصرار مادرش براش آمپول نوشتم و بعد از چند دقیقه مادرش با آمپولش اومد و گفت: میشه خودت آمپولشو بزنی؟ این دختره که توی تزریقاته انگار زیاد تجربه نداره! گفتم: نه شرمنده. بعد که مادرش رفت بیرون توی سامانه را نگاه کردم و وقتی دیدم توی مشخصات بیمار نوشته مطلقه تازه فهمیدم جریان چیه!

۱۰. به پیرزنه گفتم: بفرمایید. گفت: پام خیلی درد میکنه مادر. کمرم هم عضلاتش گرفته برادر. سرم هم که همیشه درد میکنه پدرم! (البته همه این کلمات با زبان محلی بودند!)

۱۱. خانمه جواب آزمایششو آورد و گفت: ببین نسبت به آزمایش قبلی قندم بهتر شده یا بدتر؟ گفتم: خب قبلا قندتون چقدر بود؟ گفت: من چه میدونم؟ من که سواد ندارم!

۱۲. (یک خاطره از یکی از کانال‌های تلگرامی) به مریضه گفتم: سابقه هیچ بیماری خاصی نداشتید؟ گفت: انگل قلبی دارم. گفتم: چنین چیزی نداشتیم. گفت: چند روز پیش نوار قلب گرفتم وقتی نشون دکتر دادم گفت: انگار پارازیت داره!

پ.ن. حالا که این پست بیشتر درباره همکاران بود تا بیماران اینو هم بنویسم که مجددا درخدمت خانم مسئول تزریقات معلوم الحالمون هستیم. دست و جیغ و هورا!