جایی برای گفتن دلتنگیها

ماجراهای یک پزشک هنوز عمومی

جایی برای گفتن دلتنگیها

ماجراهای یک پزشک هنوز عمومی

شروع رسمی

سلام

اوایل پاییز سال 1393 بود و تا تابستون سال آینده ماه‌های زیادی فرصت داشتم برای همین تصمیم گرفتم یک کار اساسی انجام بدم. رفتم و سرچ کردم و متوجه شدم که پزشکان عمومی استرالیایی عمدتا از روی کتابی طبابت میکنن که نویسنده‌ اش فردیه به نام "جان مورتاگ" و البته به تلفظ استرالیایی "جان مورتا" تصمیم گرفتم کتابش رو به صورت اینترنتی بخرم و از روی اون به طور کامل و دقیق همه چیز رو یاد بگیرم. کتاب رو سفارش دادم و یک کتاب قطور دوجلدی برام اومد و شروع کردم به خوندن.  چند فصل اولش واقعاً چیزی در مورد طبابت نداشت بیشتر در مورد سبک چیدن مطب یا رفتاربا بیمار بود و ایراداتی که ممکنه در این قسمت وجود داشته باشه اما چون تصمیم داشتم کار رو به صورت اصولی انجام بدم تصمیم گرفتم که بدون هیچ حذف و اضافه ای کتاب رو شروع کنم به خوندن. چندین فصل از کتاب رو خوندم گرچه واقعاً چیز زیادی از طبابت از اون یاد نگرفته بودم. بعد از چند ماه یعنی اوایل زمستون سال ۱۳۹۳ بود که باز توی اون گروه با یکی از همکاران صحبت می کردم و ایشون گفتن که تو ریکال ها (ریکال مخفف اون سوالاتی بود که توی امتحان ام سی کیو قرار بود بیاد)  رو از کجا می خونی؟  گفتم: از کجا باید بخونم؟ مگه جایی هم برای خوندن ریکال ها هست؟ با تعجب بهم گفت: خب معلومه توی خیلی از کانال های تلگرامی هست. تعجب کردم. واقعا اینو هم نمیدونستم و داشتم به این فکر میکردم که پس من توی این چند ماه از توی این گروه چی یاد گرفتم و هیچی نمیدونم؟ آدرس یکی دوتا از این گروه ها رو ازش گرفتم و توی یکیشون به اسم توتال ریکال عضو شدم. میگفتن که توی امتحان خیلی از این ریکال های تکراری هست و با خوندن ریکال های چند ماه اخیر خیلی راحت میشه توی امتحان نمره خوبی گرفت و البته همه میگفتن باید چند ماه ریکال ها رو بخونی و حفظشون کنی ولی خب من دیگه خیلی فرصت زیادی نداشتم و تصمیم داشتم اوایل تابستون سال 1394 برای آزمون اقدام کنم ولی به هر حال بازم شروع کردم به خوندن. در همین ایام بود که یکی یکی اعضای گروهی که از اول با هم تشکیل داده بودیم و مال پزشکانی بود که تازه به مسیر مهاجرت استرالیا آمده بودن شروع کردن به رفتن به استرالیا و من احساس کردم که واقعاً دارم ازشون عقب میفتم و تصمیم گرفتم که یکم سریع تر کار رو دنبال بکنم تا مطمئن بشم توی اوایل تابستون وقتی امتحان میدم توی امتحان قبول بشم اواسط زمستون بود که تصمیم گرفتم یک اکانت توی سایت پیِرسون که مال امتحانات استرالیا بود بسازم و یه تاریخ امتحان برای خودم بوک کنم. بعد متوجه شدم یه سری مدارک رو باید آماده بکنم و به سفارت استرالیا توی تهران ببرم. اگه درست یادم مونده باشه اواسط بهمن ماه سال ۱۳۹۳ بود که بالاخره موفق شدم مدارکی که لازم بود جمع و جور کنم و بعد چند روز مرخصی گرفتم و راهی تهران شدم.

 هنوز خوب یادمه که برای رسیدن به سفارت استرالیا با اتوبوس به ترمینال بیهقی تهران رفتم بعد از خیابون رد شدم چند صد متر به سمت بالا رفتم و بعد وارد یکی از کوچه ها شدم و همونطور که توی نقشه نشون داده شده بود به سفارت استرالیا رسیدم.جلوی در سفارت یک کاغذ چسبیده بود که در اون روزهای تعطیل سفارت استرالیا نوشته شده بود و من خنده ام گرفت چون ترکیبی بود از مناسبت های استرالیا، ایران،  مناسبت های اسلامی و مناسبت های انگلستان مثلاً روز عید فطر،  روز عید قربان،  عید نوروز، ۲۲ بهمن، تولد ملکه انگلستان،  روز آنزاک (روز دلاوری سربازان استرالیایی در جنگ جهانی) و امثالهم. جلوتر از من یک دختر جوون بود که از نگهبان سفارت پرسید من اومدم یه سوال بپرسم و سوالم اینه که من هم پاسپورت ایرانی دارم و هم پاسپورت آمریکایی و می‌خوام بدونم حالا که می‌خوام برای یک سفر توریستی به استرالیا برم باید ویزا بگیرم یا نه؟ نگهبان گفت فکر نمی‌کنم ولی باز هم می‌خواید برید داخل و بپرسید و اون خانم رو فرستاد داخل سفارت و من خنده‌ ام گرفته بود که انگیزه‌های ما برای اومدن به سفارت استرالیا چقدربا هم متفاوته. چند دقیقه بعد نگهبان از من پرسید که برای چی اومدم اونجا و من براش توضیح دادم و در رو برای من هم باز کرد و من وارد محوطه سفارت شدم تازه وارد محوطه شده بودم که یک خانم  با حجاب کامل وارد محوطه سفارت شد. با پرسنلی که اونجا بودن سلام و علیک کرد و وارد اون بخشی شد که برای من غیر قابل ورود بود. چند دقیقه بعد بود که اون خانم لباس‌هاش رو عوض کرد و اومد و روبه‌روی من نشست و من واقعا یه لحظه جا خوردم چون خانمی رو می‌دیدم با یک دامن بسیار کوتاه و لباس یقه‌بازی که من حتی توی عروسی‌های ولایت هم چنین لباسی رو تا به حال ندیده بودم و بعد یکدفعه یادم اومد که من الان داخل سفارت استرالیا هستم یعنی جایی که از لحاظ حقوقی بخشی از خاک استرالیامحسوب می‌شه و  دیگه تعجب نکردم. مدارکم رو به اون خانم تحویل دادم و کارهای اولیه انجام شد. بعد مدارک رو بررسی کرد و گفت: مدارکت هیچ مشکلی نداره اما پول کم آوردی! من همون مقداری یورو برده بودم که دوستان بهم گفته بودن یعنی هشتاد یورو. ولی اون خانم گفت:  اشتباه بهت گفتن. شما باید به ازای هر برگ کاغذی که آوردین بیست یورو با خودتون می‌آوردین و من گفتم که نمی‌دونستم. یک سری مدارک توی سایت پیرسون وجود داشت که از من خواسته شده بود برای احراز هویت در داخل سفارت استرالیا چندتاشون رو انتخاب کنم و یکی از مدارکی که من انتخاب کرده بودم کارت بانکیم بود اون خانم گفت چون پولت کامل نیست مدارک رو اینجا بگذار و فردا با چهل یورو پول دوباره برگرد. چون دیگه در آخرین لحظات وقت اداری هست که ما می‌تونیم به افراد متفرقه اجازه ورود بدیم و دیگه شما امروز فرصت اومدن به داخل سفارت رو نخواهید داشت مدارک و ازجمله کارت بانکی رو به اون خانم تحویل دادم و برگشتم درست جلوی در ورودی بود که یک دفعه چیزی به ذهنم رسید. برگشتم پیش اون خانم و گفتم: ببخشید اگه قرار باشه من کارت بانکی رو بگذارم پیش شما پس فردا چطور می‌تونم چهل یورو بخرم و به همراه خودم بیارم؟ اون خانم هم کمی فکر کردو بعد از میون مدارکی که برده بودم کارت بانکی رو بهم پس داد و خواست که فردا با چهل یورو پیشش برگردم. خداحافظی کردم و از سفارت خارج شدم. حرصم گرفته بود که به خاطر یک اشتباه کوچیک ناچارم یک روز دیگه توی تهران بمونم. بعد همون اطراف دنبال یک هتل گشتم. چند کوچه بالاتر به یک هتل برخوردم که متاسفانه الان اسمش رو فراموش کردم. وارد هتل شدم و یک اتاق خواستم که صاحب هتل به من گفت من فقط اتاق دو تخته خالی دارم به قیمت شبی هشتاد هزار تومن. گفتم:  این قیمت برای من بالاست! اجازه بدین کمی این اطراف بگردم و اگر هتل دیگه‌ای پیدا نکردم دوباره مزاحم میشم. از اونجا خارج شدم. چندصد متری راه رفتم و به یک هتل دیگه رسیدم. وارد شدم و پرسیدم: ببخشید اتاق یک تخته دارید؟ خانمی که توی رسپشن هتل بود گفت:  بله البته فقط یک اتاق یک تخته خالی هست که خیلی کوچیکه مشکلی ندارین؟  گفتم:  نه مشکلی نیست فرم رو پر کردم و به اون خانم تحویل دادم و بعد اون خانم فرمودن: خب پس صد و بیست و هفت هزار تومن تحویل بدهید! گفتم: من الان توی هتل ... بودم و گفتم هشتاد هزار تومن زیاده و اومدم اینجا حالا شما میگین صد و بیست و هفت هزار تومن؟ گفت: اونجا یک ستاره است. اینجا سه ستاره. معلومه که اینجا گرون تره. گفتم: من فقط برای خواب از هتل استفاده میکنم. تعداد ستاره اش عملا فرقی نمیکنه! از هتل خارج شدم و دست از پا درازتر به هتل اول برگشتم و اتاق گرفتم.  صبح روز بعد اول اتاق هتلو تحویل دادم بعد وسایلی که همراه داشتم بردم ترمینال و به امانت گذاشتم و بعد از یک صرافی چهل یورو خریدم و رفتم سفارت و مدارکمو پس گرفتم و برگشتم ترمینال و با اتوبوس برگشتم ولایت. یادمه اسم اون خانمو حفظ کردم و بعد توی فیسبوک پیداش کردم و گفتم: یادم باشه وقتی بلیت استرالیا را خریدم بهش پیام بدم و ازش تشکر کنم. اما الان هرچقدر که فکر میکنم اسمش یادم نمیاد!

پ.ن۱. برای نوشتن این پست برای اولین بار از یکی از نرم افزارهای تبدیل گفتار به متن استفاده کردم و بعد تصحیحش کردم. اگه باز هم ایرادی دیدید لطفا خبر بدین تا تصحیحش کنم. ممنون.

پ.ن۲. امروز هفت سال از رفتن مامان گذشت. یادش گرامی.