جایی برای گفتن دلتنگیها

ماجراهای یک پزشک هنوز عمومی

جایی برای گفتن دلتنگیها

ماجراهای یک پزشک هنوز عمومی

دیدار با هفتاد و دو ملت (۱)

سلام 

مدتی از سفر تایلند و رد شدن من در اولین آزمون AMC-MCQ گذشته بود. حال روحی خوبی نداشتم و هنوز افسوس میخوردم. بعضی از اعضای گروه تلگرامی اصرار داشتند تا زمانی که ریکال های خونده شده رو به خاطر دارم برای امتحان جدید اقدام کنم. در حالی که خودم میدونستم هنوز به اندازه کافی ریکال ها رو نخوندم. اما اصرار اونها باعث شد که این موضوع رو با آنی درمیون بگذارم. چند روز در این مورد فکر کردیم و بالاخره به این نتیجه رسیدیم که ممکنه حق با آن افراد باشه. اما مسئله این بود که عماد به مدرسه میرفت و ضمنا هزینه دو سفر خارجی خانوادگی واقعا سنگین بود. بالاخره قرار شد این بار تنها به سفر برم. 


ادامه مطلب ...

اولین آزمون

سلام

پیش از شروع این پست میخواستم یادآوری کنم که دو سه سال بعد از ثبت نام من روال ثبت نام کلا عوض شد و همکاران برای ثبت نام باید به جای سفارت استرالیا به دفتر حفظ منافع آمریکا در سفارت سوییس مراجعه میکردند. علتشو نمیدونم. 

با خوندن و حفظ کردن ریکالها احتمال قبولی توی آزمون بالاتر میرفت. اما یک نکته جدید اضافه شد. برای من سخت بود که مرتبا گوشی دستم باشه و با اون فقط درس بخونم! کافی بود یک لحظه حواسم پرت بشه تا ببینم به جای "توتال ریکال" دارم توی گروه ها و کانال‌های دیگه تلگرامی میچرخم! (درواقع علت اصلی این که هیچ وقت اینستاگرام نصب نکردم همین بود که میدونستم ظرفیتشو ندارم و می‌خوام از صبح تا شب توش بچرخم!)

برای این که به این مشکل غلبه کنم یک اپلیکیشن نصب کردم و قرار شد طبق برنامه اون ۲۵ دقیقه درس بخونم و بعد پنج دقیقه استراحت کنم. تا دو سه روز مشکل حل شد اما روز چهارم بود که توی اون پنج دقیقه یک بازی موبایلی را شروع کردم که معمولا تمام کردنش بیشتر از پنج دقیقه طول می‌کشید. بعد از چند روز به خودم اومدم و دیدم توی بازی که میکردم باختم و حالا برای انتقام یک بازی جدید را شروع کرده ام! به مرور دیگه اصلا اون اپلیکیشن را باز هم نمیکردم و طبیعتا دقایق استراحت روز به روز اضافه تر میشد. اول بازی های موبایلی بود و بعد چیزهای دیگه. یک روز به خودم می اومدم و میدیدم دارم سرچ میکنم که بهترین زمان برای سفر به شهر توریستی Cairns چه زمانیه؟! یک روز داشتم کلی عکس دانلود میکردم که ببینم آیا واقعا توی همه جای شهر "آلیس اسپرینگز" خاک همین قدر قرمزه؟! یک روز داشتم قیمت انواع خودرو را توی سایت خرید و فروش خودروهای دست دوم استرالیا چک میکردم و حسرت میخوردم و یک روز قیمت یک جنس خاص را توی شعبه های مختلف فروشگاههای زنجیره ای Coles و Woolworths در شهرهای مختلف استرالیا با هم مقایسه میکردم! یک روز به خودم می اومدم و میدیدم اپلیکیشن نمونه سوالات آزمون رانندگی استرالیا را دانلود کردم و دارم بهشون جواب میدم و برام جالبه که چرا همه چیز عکس رانندگی در ایرانه (چون جهت رانندگی در اونجا عکس ایرانه) و یک روز اپلیکیشن رادیوهای استرالیا را دانلود کردم و دارم بهشون گوش می‌کنم. یک روز داشتم از همه جهت بررسی میکردم که روزی که قراره آنی از ایران بیاد استرالیا آهنگ فرودگاه اندی را براش بفرستم یا آهنگ فردا تو می آیی از هوشمند عقیلی؟! شاید باور نکنید اما یک روز وقتی به خودم اومدم دیدم توی خیالاتم رفتم استرالیا و با یک پیرمرد پولدار تنها دوست شدم و حالا که او مرده باشگاه فوتبال خودشو برای من به ارث گذاشته و من دارم برای باشگاه به دنبال مربی میگردم! از اون طرف گروهی که برای کمک به همدیگه در راه مهاجرت ساخته شده بود کم کم و با مهاجرت تعدادی از اعضا به محل خنده و شوخی و فرستادن عکس و فیلم از جاذبه های اون کشور تبدیل شده بود. یادمه یک روز یکی از خانم دکترهای عضو گروه جمله ای را نوشت که احساس کردم به شدت برام آشناست و بعد یادم اومد که اونو توی یک وبلاگ خوندم. توی پی وی به ایشون پیام دادم و خودمو معرفی کردم. لینکدونی وبلاگ هم از وبلاگ های همکاران و وبلاگهای روزانه نویسی کم کم پر از لینک هموطنان مهاجر و بخصوص مهاجران به استرالیا شده بود. افرادی که هنوز افتخار دوستی با بعضی از اونهارو دارم و درمورد بعضی ها لیاقتشو نداشتم. آنی پیشنهاد کرد برای افزایش تمرکزم برای یک مدت کوتاه قرص بخورم اما با این که خودم قرص را برای خودم نوشتم جرات خوردنشو از ترس بروز عوارض و وابستگی پیدا نکردم.

یک روز رفتم توی سایت تا یک آزمون را برای تابستان رزرو کنم. به آنی گفتم: بیا بهترین جایی که امکانش برامون هست بریم وگرنه توی سال‌های آینده اگه نریم استرالیا دیگه امکانش برامون نیست. و او هم موافقت کرد. 

یک آزمون توی شهر بانکوک رزرو کردم و برای پرداخت هزینه دوهزار و هفتصد و خرده ای دلار استرالیا از یکی از دوستان ساکن خارج از کشور کمک گرفتم. البته در آزمونهای بعدی از سایت "تهران پیمنت" کمک گرفتم. سایتی که پولو به ریال براش پرداخت میکردم و اونها هم توی سایتهای خارجی پرداخت میکردند. نمیدونم هنوز هم این سایت وجود داره یا نه؟

توی تابستان ۱۳۹۴ راهی تایلند شدیم که سفرنامه شو همون سال با اسم "از صیام تا سیام" همین جا نوشتم. درواقع برای این که هتلمون نزدیک به محل امتحان باشه نوشتم که به دلیلی که نمیتونم بگم هیچ کدوم از هتلهای تور به درد ما نمیخوردن و خودم یک هتل پیدا کردم! اون سال نوشتم که تور اشتباه کرده و بلیت آنی و عماد و عسل از بانکوک به پوکت را برای صبح دوشنبه صادر کرد و بلیت منو برای عصر دوشنبه. درواقع اون سال کمی دروغ گفتم! بلیت همه ما برای صبح دوشنبه بود که چون صبح دوشنبه امتحان داشتم بلیتمو با عصر عوض کردم!

امتحان دادم و بعد رفتم پوکت و بعد برگشتیم ایران. بعد از چهار هفته رفتم توی سایت تا نتیجه آزمون را ببینم و دیدم نوشته: شما صلاحیت شرکت در آزمون AMC-MCQ را دارید! توی گروه پرسیدم: چرا اینو نوشته؟ من که این آزمونو دادم! گفتند: درست نگاه کن! حتما نوشته مجاز به شرکت در آزمون کلینیکال هستید! (آزمونی که باید بعد از ورود به خاک استرالیا داده بشه) دوباره نگاه کردم و گفتم: نه همونی را نوشته که گفتم! و یکی از همکاران گفت: خب حتما قبول نشدی! و با یک بررسی کوچیک متوجه شدم که همین طوره! واقعا شکست تلخی بود و باعث شد آنی بهم بگه: وقتی که صرف این وبلاگ میکنی باعث شد ده میلیون ضرر کنیم. جمله ای که همون موقع توی وبلاگ نوشتم و باعث شد بعضی از دوستان تا مدتها علتشو بپرسن و من هم نتونم جواب بدم!

پی نوشت. چند روز پیش توی پست جدید یکی از وبلاگها لینک این وبلاگو دیدم و زیرش خوندم: تا به حال ندیدم کسی توی وبلاگستان باشه و این وبلاگو نخونده باشه! فکر نمیکنم دیگه تا این حد لیاقت محبت دوستان را داشته باشم.

شروع رسمی

سلام

اوایل پاییز سال 1393 بود و تا تابستون سال آینده ماه‌های زیادی فرصت داشتم برای همین تصمیم گرفتم یک کار اساسی انجام بدم. رفتم و سرچ کردم و متوجه شدم که پزشکان عمومی استرالیایی عمدتا از روی کتابی طبابت میکنن که نویسنده‌ اش فردیه به نام "جان مورتاگ" و البته به تلفظ استرالیایی "جان مورتا" تصمیم گرفتم کتابش رو به صورت اینترنتی بخرم و از روی اون به طور کامل و دقیق همه چیز رو یاد بگیرم. کتاب رو سفارش دادم و یک کتاب قطور دوجلدی برام اومد و شروع کردم به خوندن.  چند فصل اولش واقعاً چیزی در مورد طبابت نداشت بیشتر در مورد سبک چیدن مطب یا رفتاربا بیمار بود و ایراداتی که ممکنه در این قسمت وجود داشته باشه اما چون تصمیم داشتم کار رو به صورت اصولی انجام بدم تصمیم گرفتم که بدون هیچ حذف و اضافه ای کتاب رو شروع کنم به خوندن. چندین فصل از کتاب رو خوندم گرچه واقعاً چیز زیادی از طبابت از اون یاد نگرفته بودم. بعد از چند ماه یعنی اوایل زمستون سال ۱۳۹۳ بود که باز توی اون گروه با یکی از همکاران صحبت می کردم و ایشون گفتن که تو ریکال ها (ریکال مخفف اون سوالاتی بود که توی امتحان ام سی کیو قرار بود بیاد)  رو از کجا می خونی؟  گفتم: از کجا باید بخونم؟ مگه جایی هم برای خوندن ریکال ها هست؟ با تعجب بهم گفت: خب معلومه توی خیلی از کانال های تلگرامی هست. تعجب کردم. واقعا اینو هم نمیدونستم و داشتم به این فکر میکردم که پس من توی این چند ماه از توی این گروه چی یاد گرفتم و هیچی نمیدونم؟ آدرس یکی دوتا از این گروه ها رو ازش گرفتم و توی یکیشون به اسم توتال ریکال عضو شدم. میگفتن که توی امتحان خیلی از این ریکال های تکراری هست و با خوندن ریکال های چند ماه اخیر خیلی راحت میشه توی امتحان نمره خوبی گرفت و البته همه میگفتن باید چند ماه ریکال ها رو بخونی و حفظشون کنی ولی خب من دیگه خیلی فرصت زیادی نداشتم و تصمیم داشتم اوایل تابستون سال 1394 برای آزمون اقدام کنم ولی به هر حال بازم شروع کردم به خوندن. در همین ایام بود که یکی یکی اعضای گروهی که از اول با هم تشکیل داده بودیم و مال پزشکانی بود که تازه به مسیر مهاجرت استرالیا آمده بودن شروع کردن به رفتن به استرالیا و من احساس کردم که واقعاً دارم ازشون عقب میفتم و تصمیم گرفتم که یکم سریع تر کار رو دنبال بکنم تا مطمئن بشم توی اوایل تابستون وقتی امتحان میدم توی امتحان قبول بشم اواسط زمستون بود که تصمیم گرفتم یک اکانت توی سایت پیِرسون که مال امتحانات استرالیا بود بسازم و یه تاریخ امتحان برای خودم بوک کنم. بعد متوجه شدم یه سری مدارک رو باید آماده بکنم و به سفارت استرالیا توی تهران ببرم. اگه درست یادم مونده باشه اواسط بهمن ماه سال ۱۳۹۳ بود که بالاخره موفق شدم مدارکی که لازم بود جمع و جور کنم و بعد چند روز مرخصی گرفتم و راهی تهران شدم.

 هنوز خوب یادمه که برای رسیدن به سفارت استرالیا با اتوبوس به ترمینال بیهقی تهران رفتم بعد از خیابون رد شدم چند صد متر به سمت بالا رفتم و بعد وارد یکی از کوچه ها شدم و همونطور که توی نقشه نشون داده شده بود به سفارت استرالیا رسیدم.جلوی در سفارت یک کاغذ چسبیده بود که در اون روزهای تعطیل سفارت استرالیا نوشته شده بود و من خنده ام گرفت چون ترکیبی بود از مناسبت های استرالیا، ایران،  مناسبت های اسلامی و مناسبت های انگلستان مثلاً روز عید فطر،  روز عید قربان،  عید نوروز، ۲۲ بهمن، تولد ملکه انگلستان،  روز آنزاک (روز دلاوری سربازان استرالیایی در جنگ جهانی) و امثالهم. جلوتر از من یک دختر جوون بود که از نگهبان سفارت پرسید من اومدم یه سوال بپرسم و سوالم اینه که من هم پاسپورت ایرانی دارم و هم پاسپورت آمریکایی و می‌خوام بدونم حالا که می‌خوام برای یک سفر توریستی به استرالیا برم باید ویزا بگیرم یا نه؟ نگهبان گفت فکر نمی‌کنم ولی باز هم می‌خواید برید داخل و بپرسید و اون خانم رو فرستاد داخل سفارت و من خنده‌ ام گرفته بود که انگیزه‌های ما برای اومدن به سفارت استرالیا چقدربا هم متفاوته. چند دقیقه بعد نگهبان از من پرسید که برای چی اومدم اونجا و من براش توضیح دادم و در رو برای من هم باز کرد و من وارد محوطه سفارت شدم تازه وارد محوطه شده بودم که یک خانم  با حجاب کامل وارد محوطه سفارت شد. با پرسنلی که اونجا بودن سلام و علیک کرد و وارد اون بخشی شد که برای من غیر قابل ورود بود. چند دقیقه بعد بود که اون خانم لباس‌هاش رو عوض کرد و اومد و روبه‌روی من نشست و من واقعا یه لحظه جا خوردم چون خانمی رو می‌دیدم با یک دامن بسیار کوتاه و لباس یقه‌بازی که من حتی توی عروسی‌های ولایت هم چنین لباسی رو تا به حال ندیده بودم و بعد یکدفعه یادم اومد که من الان داخل سفارت استرالیا هستم یعنی جایی که از لحاظ حقوقی بخشی از خاک استرالیامحسوب می‌شه و  دیگه تعجب نکردم. مدارکم رو به اون خانم تحویل دادم و کارهای اولیه انجام شد. بعد مدارک رو بررسی کرد و گفت: مدارکت هیچ مشکلی نداره اما پول کم آوردی! من همون مقداری یورو برده بودم که دوستان بهم گفته بودن یعنی هشتاد یورو. ولی اون خانم گفت:  اشتباه بهت گفتن. شما باید به ازای هر برگ کاغذی که آوردین بیست یورو با خودتون می‌آوردین و من گفتم که نمی‌دونستم. یک سری مدارک توی سایت پیرسون وجود داشت که از من خواسته شده بود برای احراز هویت در داخل سفارت استرالیا چندتاشون رو انتخاب کنم و یکی از مدارکی که من انتخاب کرده بودم کارت بانکیم بود اون خانم گفت چون پولت کامل نیست مدارک رو اینجا بگذار و فردا با چهل یورو پول دوباره برگرد. چون دیگه در آخرین لحظات وقت اداری هست که ما می‌تونیم به افراد متفرقه اجازه ورود بدیم و دیگه شما امروز فرصت اومدن به داخل سفارت رو نخواهید داشت مدارک و ازجمله کارت بانکی رو به اون خانم تحویل دادم و برگشتم درست جلوی در ورودی بود که یک دفعه چیزی به ذهنم رسید. برگشتم پیش اون خانم و گفتم: ببخشید اگه قرار باشه من کارت بانکی رو بگذارم پیش شما پس فردا چطور می‌تونم چهل یورو بخرم و به همراه خودم بیارم؟ اون خانم هم کمی فکر کردو بعد از میون مدارکی که برده بودم کارت بانکی رو بهم پس داد و خواست که فردا با چهل یورو پیشش برگردم. خداحافظی کردم و از سفارت خارج شدم. حرصم گرفته بود که به خاطر یک اشتباه کوچیک ناچارم یک روز دیگه توی تهران بمونم. بعد همون اطراف دنبال یک هتل گشتم. چند کوچه بالاتر به یک هتل برخوردم که متاسفانه الان اسمش رو فراموش کردم. وارد هتل شدم و یک اتاق خواستم که صاحب هتل به من گفت من فقط اتاق دو تخته خالی دارم به قیمت شبی هشتاد هزار تومن. گفتم:  این قیمت برای من بالاست! اجازه بدین کمی این اطراف بگردم و اگر هتل دیگه‌ای پیدا نکردم دوباره مزاحم میشم. از اونجا خارج شدم. چندصد متری راه رفتم و به یک هتل دیگه رسیدم. وارد شدم و پرسیدم: ببخشید اتاق یک تخته دارید؟ خانمی که توی رسپشن هتل بود گفت:  بله البته فقط یک اتاق یک تخته خالی هست که خیلی کوچیکه مشکلی ندارین؟  گفتم:  نه مشکلی نیست فرم رو پر کردم و به اون خانم تحویل دادم و بعد اون خانم فرمودن: خب پس صد و بیست و هفت هزار تومن تحویل بدهید! گفتم: من الان توی هتل ... بودم و گفتم هشتاد هزار تومن زیاده و اومدم اینجا حالا شما میگین صد و بیست و هفت هزار تومن؟ گفت: اونجا یک ستاره است. اینجا سه ستاره. معلومه که اینجا گرون تره. گفتم: من فقط برای خواب از هتل استفاده میکنم. تعداد ستاره اش عملا فرقی نمیکنه! از هتل خارج شدم و دست از پا درازتر به هتل اول برگشتم و اتاق گرفتم.  صبح روز بعد اول اتاق هتلو تحویل دادم بعد وسایلی که همراه داشتم بردم ترمینال و به امانت گذاشتم و بعد از یک صرافی چهل یورو خریدم و رفتم سفارت و مدارکمو پس گرفتم و برگشتم ترمینال و با اتوبوس برگشتم ولایت. یادمه اسم اون خانمو حفظ کردم و بعد توی فیسبوک پیداش کردم و گفتم: یادم باشه وقتی بلیت استرالیا را خریدم بهش پیام بدم و ازش تشکر کنم. اما الان هرچقدر که فکر میکنم اسمش یادم نمیاد!

پ.ن۱. برای نوشتن این پست برای اولین بار از یکی از نرم افزارهای تبدیل گفتار به متن استفاده کردم و بعد تصحیحش کردم. اگه باز هم ایرادی دیدید لطفا خبر بدین تا تصحیحش کنم. ممنون.

پ.ن۲. امروز هفت سال از رفتن مامان گذشت. یادش گرامی.