-
خاطرات (از نظر خودم) جالب (284)
دوشنبه 15 مردادماه سال 1403 07:59
سلام 1. ساعت حدود هشت و نیم شب بود که خانم مسئول تزریقات اومد توی مطب و گفت: ببخشید میشه برای یک ساعت برای خانمها سرم ننویسین؟ گفتم: چطور؟ گفت: آخه "اوشین" داره شروع میشه! گفتم: مگه باز هم دارن پخشش میکنن؟ گفت: باز هم؟ مگه کی پخشش کردن؟ گفتم: موقعی که من راهنمایی و دبیرستان بودم! گفت: ووووو! اون موقع که من...
-
عفونتوفوبیا!
شنبه 6 مردادماه سال 1403 08:41
سلام الان چندساله که یک پزشک باسابقه از یکی از شهرهای دور همراه با خانواده به شبکه ما اومده. این که چطور از ولایت ما سردرآورده خبر ندارم. تا یکی دو سال پیش همراه با خانواده توی پانسیون یکی از مراکز روستایی زندگی میکرد اما بالاخره همسر و بچه هاش اون قدر بهش فشار آوردند که هرطور بود یکی از پانسیونهای داخل شهر را گرفت و...
-
خاطرات (از نظر خودم) جالب (283)
چهارشنبه 27 تیرماه سال 1403 00:01
سلام 1. نسخه یه بچه را که نوشتم پدرش گفت: چندتا دونه به پشتش زده یه پماد براشون مینویسی؟ گفتم: از کِی دراومدن؟ درحال بالا زدن لباس بچه گفت: اینها که درنیومدن! کک نیشش زده. 2. صبح که رفتم توی درمونگاه اولین مریضم یه پیرزن 92 ساله بود که گفت: از دیشب یکدفعه شنوایی گوشهام کم شده. اتوسکوپ را برداشتم تا توی گوشش را ببینم....
-
سقوطی برای آگاهی
پنجشنبه 14 تیرماه سال 1403 09:30
سلام آخرین شنبه خردادماه بود. تازه از سر کار اومده بودم. چند جای مختلف شهر کارهای متفرقه ای داشتم. پس اول ناهار خوردم و بعد یک ساشه کاپوچینو که مدتی پیش یک بسته شو خریده بودم. چون از این مارک تا به حال ندیده بودم ! کمی استراحت کردم و بعد راهی شدم. هوا گرم بود اما چون میخواستم این ماه هرطور که شده رکورد دویست هزار قدمی...
-
خاطرات (از نظر خودم) جالب (282)
دوشنبه 4 تیرماه سال 1403 10:24
سلام 1. پیرمرده گفت: اومدم تا داروهامو بنویسی. بعد دوتا پلاستیک دارو گذاشت روی میز و گفت: قرصهای این پلاستیکو روزی یک بار میخورم. اون پلاستیکو روزی دوبار! 2. (18+) یکی از راننده های آمبولانس که اخیرا از یکی از درمونگاه های شبانه روزی به یکی دیگه از درمونگاه ها منتقل شده بود گفت: چند روز پیش دکتر .... شیفت بود و وقتی...
-
از اتفاقات روزمره
شنبه 26 خردادماه سال 1403 12:54
سلام چند هفته پیش بود. طبق معمول هرروز صبح وارد درمونگاه شدم و کامپیوتر را روشن کردم. اول سایت بیمه روستایی (سیب) را آوردم و واردش شدم. بعد چون دیروز توی یک درمونگاه دیگه بودم و امروز توی یک درمونگاه دیگه کد مخصوص این درمونگاه را هم وارد کردم.بعد سایت تامین اجتماعی را زدم و واردش شدم. بعد شماره ای که به گوشیم پیامک شد...
-
خاطرات (از نظر خودم) جالب (281)
چهارشنبه 16 خردادماه سال 1403 00:01
سلام 1. خانمه گفت: دیشب اومدم اینجا گفتند فشارت شونزدهه. فردا هم بیا بگیر. فشارشو گرفتم و گفتم: فشارتون الان پونزدهه. گفت: آره دیشب هم پونزده بود. میخواستم ببینم درست میگین یا نه؟! 2. (16+) صبح یه روز جمعه رفتم سر شیفت که خانم مسئول تزریقات که شیفتش تموم شده بود و داشت میرفت خونه منو دید. گفت: امروز شما شیفتین؟ گفتم:...
-
جومه نارنجی ....
شنبه 5 خردادماه سال 1403 11:36
سلام چند هفته پیش بود. صبح رفتم توی درمونگاهی که عصر و شب هم همونجا شیفت بودم که دیدم غلغله است. گفتم: چه خبره؟ گفتند: از بسیج جامعه پزشکی اومدن! گفتم: خدا به خیر کنه. این بار نه تنها دندون پزشک که چند متخصص مختلف هم آورده بودند. یکی از خانم دکترهای متخصص اومد توی مطب و گفت: دکتر! منو میشناسی؟ گفتم: قیافه تون آشناست...
-
چند دقیقه
دوشنبه 31 اردیبهشتماه سال 1403 11:03
سلام فقط چند دقیقه پیش از گذاشتن پست جدید خبر حادثه هلی کوپتر حامل رییس جمهور پخش شد. و چون حال و حوصله سیاسی بازی را ندارم پست ذخیره شد تا چند روز دیگر. بخصوص که تیترش بخشی از یک ترانه مشهور بود! و چون حال و حوصله کامنتها و بحث و دعواهای سیاسی را هم ندارم کامنتهای این پست را هم میبندم. ببخشید.
-
خاطرات (از نظر خودم) جالب (280)
پنجشنبه 20 اردیبهشتماه سال 1403 07:49
سلام 1. یه قرص گذاشتم زیر زبون پیرزنه که با سردرد و حالت تهوع و فشار بالا اومده بود و گفتم چند دقیقه بیرون بشینه. وقتی برگشت گفتم: حالتون بهتر شده؟ گفت: من چه میدونم تو که هنوز فشارمو نگرفتی! 2. برای یه پسر چهار پنج ساله نسخه نوشتم و رفت. از مطب که اومدم بیرون دیدم خانم مسئول پذیرش داره میخنده. گفتم: چی شده؟ گفت: وقتی...
-
خواب یا فوتبال؟
سهشنبه 11 اردیبهشتماه سال 1403 08:24
سلام همین الان به اندازه یک پست خاطرات دیگه مطلب دارم. اما نمیخوام این نوع خاطرات تنها چیزی باشند که توی این وبلاگ میگذارم. خیلی فکر کردم که مطلب متفرقه چی بنویسم اما چیز به درد بخوری به ذهنم نرسید. ببخشید که این پست این قدر بیمزه است! تابستون بود و مسابقات جام جهانی فوتبال 1994 آمریکا درحال شروع شدن بود. چیزی از پخش...
-
خاطرات (از نظر خودم) جالب (279)
پنجشنبه 30 فروردینماه سال 1403 11:53
سلام 1. صبح وقتی سوار ماشین شبکه شدم راننده گفت: باید خانم دکتر ... را هم ببریم. شما خونه شونو بلدین؟ گفتم: نه بلد نیستم. راننده گفت: دیشب پشت تلفن فقط اسم خیابونو گفت. رفتیم توی اون خیابون و بعد راننده به خانم دکتر زنگ زد و گفت: ما الان توی خیابون ... هستیم. خونه شما کجای خیابونه؟ خانم دکتر گفت: ما یه سمند داریم یه...
-
سیستم
یکشنبه 26 فروردینماه سال 1403 10:19
سلام از صبح امروز سیستم نسخه نویسی بیمه های روستایی و درمانی قطعه. نسخه ها را طبق دستور شبکه روی کاغذ نوشتیم اما کسانی که میخوان برن پیش متخصص از صبح نشستن توی درمونگاه. امیدوارم ربطی به موشک باران دیشب نداشته باشه.
-
خاطرات (از نظر خودم) جالب (278)
پنجشنبه 16 فروردینماه سال 1403 10:47
سلام 1. خانمه با درد دندون اومده بود بهش گفتم: پیش دندون پزشک نرفتین؟ گفت: نه پدرش فوت کرده امروز نیومده. اواخر وقت که مریض نداشتیم از مطب اومدم بیرون که دیدم دندونپزشک طرحی مرکز هم توی سالنه. از آقای مسئول پذیرش پرسیدم: خانمه گفت پدر دندون پزشک فوت کرده امروز نیومده! آقای مسئول پذیرش هم گفت:پدر دستیارش فوت کرده...
-
خاطرات (از نظر خودم) جالب (277)
چهارشنبه 1 فروردینماه سال 1403 01:30
سلام 1. به مرده گفتم: کپسول بنویسم یا آمپول میزنین؟ همراهش گفت: آمپول براش بنویس. توی آبادی همین یه نونوا هست. سه روزه کلّ ده بدون نون مونده! 2. مرده با درد دست و پا اومده بود. گفتم: کار سنگینی نکردین؟ گفت: چرا اما با دستم بار بلند کردم با پام که نکردم! 3. مرده گفت: چند روزه که تند تند میرم دستشویی. ببخشید که دکتری!...
-
پایان تلخ (روزی که بیمه آمد (2) و ادامه)
دوشنبه 21 اسفندماه سال 1402 18:57
سلام فکر میکنم جمله "یک پایان تلخ بهتر از یک تلخی بی پایانه" بعد از اکران فیلم "درباره الی" بین مردم رواج پیدا کرد. و واقعا هم جمله درستیه. متاسفانه توی سالهای اخیر مشکلات خیلی بیشتر از خوشی ها بوده. توی پایان سال 1402 هم دو موضوع کاملا متفاوت حالمو گرفتند که امیدوارم باعث بشه در سال آینده اتفاقات...
-
معر جدید!
دوشنبه 14 اسفندماه سال 1402 13:35
سلام چند ماه پیش بود که نمیدونم چرا به سرم زد وقتی بعضی از همکاران مطلبی را توی گروه پزشکان شبکه مینویسند در اون مورد یکی دو بیت از همون "معر"هایی که چندبار توی وبلاگ گذاشتم هم بنویسم. یک بار وقتی مامور بیمه با آقای "ر" (یکی از پرسنل شبکه که قبلا هم توی وبلاگ ازشون نوشتم) اومدند توی درمونگاهی که من...
-
خاطرات (از نظر خودم) جالب (276)
پنجشنبه 3 اسفندماه سال 1402 08:10
سلام 1. برای دختره نسخه مینوشتم که مادرش گفت: امسال دانشگاه قبول شده. از وقتی میره دانشگاه دیگه هرشب میشینه توی اتاقش و تا نصف شب میکشه! گفتم: چی میکشه؟ گفت: خب گرافیک قبول شده دیگه! 2. مرده گفت: یه چیزی بگم؟ گفتم: بفرمایید. گفت: من از سال هشتاد و پنج ساکن اینجا شدم و بعضی وقتها که اومدم درمونگاه شما ویزیتم کردین....
-
خاطرات (از نظر خودم) ناجالب (15) (دلیل غیبت)
چهارشنبه 25 بهمنماه سال 1402 08:23
سلام اواخر وقت اداری بود. حدودا یک ساعت بود که حتی یک مریض هم ندیده بودم. مثل همه روزهای دیگه در اواخر وقت اداری. اما پرسنل از ترس احتمال حضور و غیاب و زدن غیبت جرات این که زودتر درمونگاهو تعطیل کنیم نداشتن. (دستگاههای حضور و غیاب انگشتی هنوز تحویل درمونگاه ها نشده بود.) نمیدونم چرا اما من توی این دقایق بی مریض بیشتر...
-
خاطرات (از نظر خودم) جالب (275)
یکشنبه 15 بهمنماه سال 1402 07:59
سلام 1. به خانمه گفتم: سرگیجه هم دارین؟ گفت: نه فقط حالتشو دارم! 2. مرده گفت: پارسال جراحی کردم. دکتره گفت یک سال دیگه بیا تا ببینمت. حالا باید برم پیش خودش؟ گفتم: خب اگه برین پیش خودشون که بهتره. گفت: آخه چند ماهه که از ایران رفته چطوری برم پیشش؟! 3. یکی از همکاران ماما بعد از چند سال از یکی از مراکز روستایی جابجا...
-
شیفت عجیب
دوشنبه 2 بهمنماه سال 1402 22:02
سلام این پست را میخواستم به عنوان یک قسمت از پستهای خاطرات بنویسم اما دیدم بیش از حد خلاصه میشه. نهایتا تصمیم گرفتم توی یک پست جدا بنویسمش. اگه زیاد جالب نشده ببخشید. چند هفته پیش شیفت بودم. صبح توی یکی از درمونگاههای روستایی بودم و ظهر از همونجا مستقیم رفتم سر شیفت. میتونستم یه سر برم خونه و بعد برم سر شیفت. اما وقتی...
-
خاطرات (از نظر خودم) جالب (274)
شنبه 23 دیماه سال 1402 13:56
سلام 1. خانمه گفت: من به آموکسی سیلین حساسیت دارم برام ننویس. به جاش از اون کپسول پونصدها بنویس که نصفشون سبزه نصفشون طوسی! 2. به پیرزنه گفتم: بفرمایید. گفت: من همیشه شصت کیلو بودم. حالا دیدم شدم شصت و یک کیلو! 3. پسره گفت: برام یه دارو بنویس که زودتر خوب بشم. من کارگرم. اگه یه روز نرم سر کار پول ندارم. درحال نوشتن...
-
به یاد "میلو"
شنبه 16 دیماه سال 1402 11:57
سلام سالها پیش توی یک بازی وبلاگی نوشتم که گرچه خودم را علاقمند به محیط زیست میدونم حال و حوصله نگهداری از هیچ حیوان خونگی را ندارم! و خوشبختانه یا متاسفانه هنوز هم همین طور هستم. درواقع الان تنها موجودات زنده ای که به نوعی میشه به عنوان حیوان خونگی ازشون یاد کرد ماهیهای عماد هستند که در طول چند ماه اخیر و در روزهایی...
-
نویسنده های دروغگو
سهشنبه 12 دیماه سال 1402 11:21
سلام یادمه توی کتاب عربی توی یکی از سالهای تحصیلی حکایتی را میخوندیم که توش نوشته بود: پادشاهی خواب دید که همه دندونهاش ریخته و فقط یکی مونده. از خوابگزار دربار تعبیرشو سوال کرد و او بهش گفت: همه اعضای خانواده شما پیش از شما میمیرند و او ناراحت شد. بعد از "ابن سیرین" پرسید و او بهش گفت: عمر شما از همه اعضای...
-
خاطرات (از نظر خودم) جالب (273)
جمعه 1 دیماه سال 1402 20:00
سلام 1. خانمه پسرشو که زمین خورده بود و یه خراش وسیع روی گونه اش ایجاد شده بود آورده بود و گفت: هرچی لازمه براش بنویسین فقط تا فردا خوب بشه. گفتم: مگه فردا چه خبره؟ گفت: تازه از پدرش جدا شدم. تا فردا پیش منه. اگه پدرش اونو اینطوری ببینه دوباره یک سری جنگ و دعوا داریم! 2. به خانمه گفتم: این قرصهای قند و فشارتونو به...
-
خاطرات (از نظر خودم) ناجالب (14) (تا سه نشه...)
چهارشنبه 22 آذرماه سال 1402 08:08
سلام چند سال پیش بعدازظهر یه روز پنجشنبه بود. توی درمونگاهی شیفت بودم که موقع ورود من به شبکه بهداشت ولایت خلوت ترین درمونگاه شبانه روزی محسوب میشد و حتی خودم در یک روز که برف شدیدی هم در حال باریدن بود سابقه دیدن فقط دو مریض در طول یک روز را هم داشتم. (رکوردی که تکرارش دیگه واااااقعا بعیده) اما نمیدونم درطول این...
-
خاطرات (از نظر خودم) جالب (272)
شنبه 11 آذرماه سال 1402 07:36
سلام 1. چوب آبسلانگ و چراغ قوه را برداشتم که بچه از روی صندلی پرید پایین و گفت: نمیخوام ... نمیخوام .... مادرش گفت: بیا بشین روی صندلی. میخواد گلوتو ببینه نمیخواد که برات شیاف بذاره! 2. به پیرزنه گفتم: پاهاتون روزها بیشتر درد داره یا شبها؟ درحال تکون دادن سر و هردو دستش فقط میگفت: شبها ... شبها .... شبها ....! 3. توی...
-
پیام عشق
شنبه 27 آبانماه سال 1402 09:17
سلام تنها عموی من همیشه برام قابل احترام بوده. عموئی دقیقا بیست سال بزرگ تر از من و ده سال کوچک تر از پدر بزرگوار. گرچه شخصیتش و جدّی بودن بیش از حدّش مانع از این میشه که آدم رابطه نزدیکی باهاش داشته باشه اما همچنان برام قابل احترامه. چه اون موقع که در پنج سالگی و در هفته های اول جنگ با عراق رفتیم خونه شون و تا دم...
-
خاطرات (از نظر خودم) جالب (271)
یکشنبه 14 آبانماه سال 1402 09:15
سلام 1.پیرمرده یکی یکی مشکلاتشو گفت و براش دارو نوشتم. آخرش هم گفت: اگر دردم یکی بود اندکی بود! 2. خانمه گفت: این پسر دلش درد میکنه. پارسال هم رفت سونوگرافی و گفتند سنگ کلیه داره. ممکنه حالا هم دردش از سنگ کلیه باشه؟ بچه را دیدم و گفتم: نه دردش ربطی به سنگ کلیه نداره. مادرش گفت: اما آخه رفت سونوگرافی! 3. به مرده گفتم:...
-
غلط بگیر پول هم بگیر!
پنجشنبه 4 آبانماه سال 1402 08:40
سلام توی اون چند هفته ای که به جز سایتهای نسخه نویسی عملا سایت دیگه ای باز نمیشد یک روز وقتی رفتم سر شیفت میخواستم آدرس یکی از سایتهای نسخه نویسی را بنویسم که تصادفا موقع نوشتن اولین حرف انگشتم خورد روی یک کلید دیگه و فورا به عنوان پیشنهاد آدرس یه سایت دیگه بالا اومد که تا اون روز اسمشو هم نشنیده بودم. کنجکاو شدم و...