-
خاطرات (از نظر خودم) جالب (303)
سهشنبه 4 شهریورماه سال 1404 10:19
سلام 1. خانمه گفت: من رفتم پیش دکتر .... و آزمایشی که برام نوشته بودین هم بردم. گفت: دکتر برات آزمایش کاملی نوشته فقط یک آزمایشو که من میخواستم ننوشته. یک ماه دیگه اون آزمایشو هم انجام بده و بیا. حالا برام بنویسش. گفتم: خب چه آزمایشی بود؟ گفت: نمیدونم فقط بهم گفت یه آزمایش تک! 2. خانم مسئول تزریقات گفت: شیفت هفته بعد...
-
که ایزد در بیابانت دهد باز + سفر 25000 قدمی!
دوشنبه 27 مردادماه سال 1404 08:09
سلام چندروز از برگشتنمون از استان کرمان میگذشت که بعدازظهر برای خرید با ماشین از خونه بیرون رفتم. خریدها را انجام دادم و برگشتم خونه و ماشینو گذاشتم توی پارکینگ و خاموشش کردم. و یکدفعه صدای "فن" ماشین بلند شد. بعد که ماشین خنک شد آب رادیاتور را نگاه کردیم که درحد مطلوب بود. به خودم گفتم: احتمالا برای گرمای...
-
خاطرات (از نظر خودم) جالب (302)
شنبه 18 مردادماه سال 1404 00:01
سلام 1.وقتی رفتم سر شیفت دیدم خانم مسئول داروخونه و خانم مسئول تزریقات دارن میخندن. گفتم: چی شده؟ گفتند: دیشب یه پسر را آوردند که بیش از حد الکل خورده بود. کلی طول کشید و خانم دکتر چندتا آمپول و سرم بهش زد تا حالش بهتر شد. بعد که حالش جا اومد کارتشو داد به دوستش و گفت: برو برای همه شون شیرینی بخر! گفتیم: چرا؟ گفت: چون...
-
خاطرات (از نظر خودم) جالب (301)
سهشنبه 7 مردادماه سال 1404 07:31
سلام 1. پدر یکی از خانم دکترهای طرحی اومد دم درمونگاه دنبالش. خانم دکتر گفت: ما که مسیرمون یکیه بیایین تا شما را هم برسونیم. سوار ماشینشون شدم و تا ولایت کمی با پدرشون صحبت کردیم. چند هفته بعد خانم دکتر گفت: از اون روز به بعد هروقت دارم با پدرم حرف میزنم میگه: آروم باش! از اون همکارت یاد بگیر دیدی چقدر آروم بود؟! 2....
-
اولین سفرنامه غیرمصور!
سهشنبه 31 تیرماه سال 1404 07:57
سلام توی اردیبهشت همین امسال از سفرمون به یزد و میبد و اردکان نوشتم. یادتون هست؟ بعد از اون سفر گه گاه خبرهایی از اون دو برادر به دستمون میرسید و میدونستیم که کم کم دارن آماده میشن تا برگردن ولایت. البته به شرطی که اینجا یه کار مناسب پیدا کنن. تا این که حدود یک هفته پیش از شروع ماه محرم برادر بزرگ تر با گرفتن مرخصی...
-
ماشین
سهشنبه 24 تیرماه سال 1404 16:24
سلام این پست قرار بود بشه پی نوشت پست آینده. اما به دلایلی میخوام پست بعدی را (که هفته آینده مینویسم) بدون پی نوشت متفرقه بنویسم. احتمالا درجریان هستید که ما سال پیش تصمیم گرفتیم یه قدم بزرگ برداریم و بدون فروختن ال نود (ماشین فعلی) یه شاسی بلند بگیریم. بعد از کلی حساب و کتاب و بررسی پیش فروش ماشین های مختلف بالاخره...
-
من و گوشی!
چهارشنبه 18 تیرماه سال 1404 00:45
سلام همون طور که قبلا هم توی همین وبلاگ نوشتم، من هیچ وقت از گوشی و مموری شانس نیاوردم. وقتی گوشی فعلی (samsung M32) را خریدم، امیدوار بودم که دیگه از شر این مشکلات راحت شده باشم. اما حدود یک سال پیش بود که درحال کار با گوشی کلی از عکسها و فیلمها و .... از روی گوشی ناپدید شدند. کمی که بررسی کردم متوجه شدم همه چیزهایی...
-
خاطرات (از نظر خودم) جالب (300)
پنجشنبه 5 تیرماه سال 1404 14:38
سلام طبق رسم همیشگی این وبلاگ بعد از هر پنجاه پست خاطرات نگاهی دوباره به اون پنجاه پست میکنیم. این بار یک کار جدید هم کردم. هر شماره لینک ورود به همون پست هم هست. امیدوارم خوشتون بیاد: 251 . خانمه بچه شو با استفراغ آورده بود. گفت: آمپول براش بنویس. بچه گفت: نهههه! آخه من که از صبح تا حالا دیگه استفراغ نکردم. مادرش...
-
اشتباه گرفتم!
پنجشنبه 29 خردادماه سال 1404 16:00
سلام پستی دارم که خیلی روش کار کردم و میخواستم امروز بگذارمش توی وبلاگ. اما دیدم کسی دل و دماغ خوندنشو نداره. پس فعلا این پست بیمزه خدمت شما که اگه کسی نخوندش دلم زیاد نسوزه. امیدوارم به زودی با اتمام همیشگی جنگ آرامش به این مملکت برگرده. چند سال پیش بود. کنار آنی نشسته بودم و با هم صحبت میکردیم که موبایلم زنگ زد....
-
خاطرات (از نظر خودم) جالب (299)
سهشنبه 20 خردادماه سال 1404 06:34
سلام 1. بعدازظهر باید جایی میرفتم و آنی هم ماشینو برده بود. رفتم سر خیابون که اتوبوس رسید و من هم سوار شدم. چند لحظه بعد بود که مسافر جلویی برگشت و گفت: سلام آقای دکتر! جواب سلامشو دادم. بعد مرده برگشت به سمت قسمت زنونه و گفت: خانم بفرما! این که دکتر دِهِمونه ماشین نداره و با اتوبوس میره و میاد. اون وقت تو هی به من...
-
گمشده (انشاءالله پست موقت)
سهشنبه 13 خردادماه سال 1404 11:51
سلام دیشب خواستم وبلاگ نگار (یک زن فکر کنم خوشبخت) را باز کنم که متوجه شدم وبلاگشون حذف شده! باتوجه به دو پستی که همین دیروز گذاشته بودند این کارشون کمی عجیبه. امیدوارم حالشون خوب باشه. کسی ازشون خبری نداره؟
-
خاطرات (از نظر خودم) جالب (298)
پنجشنبه 8 خردادماه سال 1404 14:20
سلام 1. به خانم دکتر مطب کناری گفتم: توی برنامه پزشک شیفت امروز را نوشته دکتر ...... من نمیشناسمشون، شما میشناسینش؟ گفت: اسمشو شنیدم. میگن معتاده. مواظب باش باهاش نگردی! 2. (؟؟+) صبح در آخرین لحظات مجاز به درمونگاه رسیدیم. حیاط درمونگاهو با بقیه پرسنلی که رفته بودیم دویدیم تا پیش از گذشتن از زمان مقرر انگشت بزنیم....
-
صداقت
شنبه 3 خردادماه سال 1404 00:01
سلام چند سال پیش بود که تصادفا وارد وبلاگی شدم و یادم اومد زمانی این وبلاگو هم دنبال میکردم و بعد به خاطر مشغله های کاری و فکری دیگه نرفتم سراغش. برای نویسنده کامنت گذاشتم و از این که دوباره پیداشون کردم ابراز خوشحالی کردم. برای چندتا از پستهای بعدیشون هم کامنت گذاشتم. یک روز رفتم ببینم به کامنتهایی که گذاشم چه...
-
خاطرات (از نظر خودم) جالب (297)
پنجشنبه 25 اردیبهشتماه سال 1404 22:53
سلام ۱. به خانمه گفتم: پنی سیلین میزنین؟ گفت: تا به حال نزدم. شوهرش گفت: پس دیگه کی میخوای شروع کنی؟! 2. مرده نشست روی صندلی مطب و سلام کرد. من هم جواب سلامشو دادم. گفت: نشناختینا! یه نگاه به چهره اش کردم و گفتم: راستش نه! شما؟ گفت: مامور 115 هستم دیگه! یک بار توی درمونگاه ..... براتون یه مریض آوردیم! 3. نسخه یه بچه...
-
اولین مسافرت بدون مرخصی
دوشنبه 15 اردیبهشتماه سال 1404 08:46
سلام حتما بعد از بازنشستگی سفر بدون گرفتن مرخصی خواهیم داشت. اما خب این اولیش بود! ما باید به جای بیتوته توی روستا (که انجام نمیدیم) علاوه بر کار در ساعات اداری توی هر ماه چند شیفت عصر و شب هم داشته باشیم که یکیشون هم باید حتما روز تعطیل باشه (البته شیفتهای روزهای تعطیل 24 ساعته است). وقتی آخر فروردین ماه برنامه...
-
آمار برگشت!
شنبه 13 اردیبهشتماه سال 1404 15:13
درحال نوشتن پست جدید هستم. لطفا کمی صبر کنید. (البته منظورم تا چند دقیقه دیگه نیست. هنوز کلیشو ننوشتم بعد هم باید عکسهاشو آپلود کنم و بگذارم!) احتمالا یکی دو روز دیگه طول میکشه.
-
سورپرایزی برای خراب کردن سورپرایز!
دوشنبه 8 اردیبهشتماه سال 1404 14:51
سلام چند هفته از بازنشستگی خانم "ر" میگذشت که نوروز شد. گرچه ما فقط همکار و درواقع رئیس و مرئوس محسوب میشدیم اما شخصیت و رفتاری که ازشون دیده بودیم همیشه برای من (و همین طور تقریبا همه همکاران دیگه) چیزی ورای این حرفها بود. من هنوز به خاطر این که نتونسته بودم توی مراسم تودیعشون خوب صحبت کنم ناراحت بودم....
-
بخیر گذشت
سهشنبه 2 اردیبهشتماه سال 1404 13:03
با سلام خدمت همه دوستان خوشبختانه مسئولین بلاگ اسکای لطف کردند و وبلاگها را برگردوندند. اما دیگه نمیشه اطمینان کرد. من از عصر امروز میگردم دنبال یک سایت خارجی که فیلتر نباشه و زبان فارسی را هم پوشش بده. گرچه دیگه نمیشه سر کار رفت توی وبلاگ اما چاره ای نیست. اگه یکی از دوستان راهی برای انتقال مطالب دارند لطفا بفرمایند.
-
خاطرات (از نظر خودم) جالب (296)
سهشنبه 26 فروردینماه سال 1404 12:08
سلام 1. خانمه گفت: بچه شیر میدم. اما الان یکی از سینه هام عفونت کرده دارو چی میتونم بخورم؟ گفتم: بچه تون چند وقتشه؟ یه کم مِن و مِن کرد و بعد گفت: هفت سال! 2. به مرده گفتم: حرص نخوردین؟ گفت:" این روزها همه حرص میخورن. فقط دکترها حرص نمیخورن چون وضعشون خوبه"! آخه مرد! تو که بیمه ات مال شرکت نفته دیگه چرا اینو...
-
خاطرات (از نظر خودم) جالب (۲۹۵)
جمعه 15 فروردینماه سال 1404 18:22
سلام 1. خانمه اومد توی مطب و گفت: چقدر از این آمپولی که نوشتین باید به بچه ام بزنم؟ گفتم: نصفشو هم بزنین کافیه. گفت: خب پس همه شو میزنم. اشکالی که نداره؟! 2. یکی از خانمهای شاغل در مرکز اومد توی مطب و گفت: باید این کاغذها را بزنم توی بورد مطبتون. گفتم: بفرمایید. دستشو بلند کرد و گفت: قدّم به اون بالای بورد که خالیه...
-
و یک آغاز دیگر ....
سهشنبه 5 فروردینماه سال 1404 14:13
سلام سال نو بر همه شما مبارک خوشبختانه خانم "ق" جانشین خانم "ر" هم مثل ایشون به من لطف داشتند و قرار شد من روز 29 اسفند یک شیفت تنها و 24 ساعته بدم و عوضش تا چهارم فروردین دیگه شیفت نداشته باشم. آخرین مریضی که روز 28 اسفند دیدم سرفه داشت. گوشیو گذاشتم روی سینه اش و بعد که میخواستم از گوشم برش دارم...
-
آخرین پست سال 1403
چهارشنبه 29 اسفندماه سال 1403 17:12
سلام درحالی آخرین شیفت سال 1403 را میگذرونم که کمتر از 24 ساعت به پایان سال جاری باقی مونده. سالی که مثل همه سالها پر از اتفاقات ریز و درشت و خوب و بد بود. اما باید اعتراف کنم به خیلی از اهدافی که برای این سال داشتم نرسیدم. بزرگترین موفقیتهای امسال یکی سفر خارجی بعد از چندین سال بود (که با توجه به وضعیت تورم و قیمتها...
-
خاطرات (از نظر خودم) جالب (294)
دوشنبه 20 اسفندماه سال 1403 07:50
سلام 1. خانمه با کد ملی شوهرش اومده بود تا داروهاشو بگیره. بعد دو بسته قرص از جیبش بیرون آورد و گفت: این دوتا یکیند؟ گفتم: بله یکیند کارخونه شون با هم فرق داره. گفت: هر چقدر به شوهرم میگم یکیند قبول نمیکنه. البته دیگه دست خودش نیست پیر شده دیگه چکارش کنم؟ من هم گرفتار یه پیرمرد شدم! بعد که خانمه رفت پرونده خانوارشو...
-
خونه خالی!
پنجشنبه 9 اسفندماه سال 1403 16:53
سلام یک روز سه شنبه توی یکی از هفته ها بود. توی درمونگاه نشسته بودم که برام پیامک اومد. گوشیو برداشتم و نگاه کردم. از یک سربرگ دولتی متعلق به وزارت مسکن اومده بود و نوشته بود: برای شما بیش از یک خونه توی سامانه اسناد و اسکان ثبت شده. یک هفته فرصت دارین تا تکلیفشو روشن کنین وگرنه باید مالیات خونه خالی را پرداخت کنین!...
-
خاطرات (از نظر خودم) جالب (293)
دوشنبه 29 بهمنماه سال 1403 10:04
سلام 1. مرده گفت: کد ارجاع برام بزن میخوام برم پیش روانپزشک. براش کد زدم و زیرش نوشتم متخصص روانپزشکی و دادم بهش. مرده یه نگاه بهش کرد و گفت: من میخوام برم روانپزشک شما نوشتین روانپزشکی! لطفا ته "کاف" را صاف کنین. گفتم باشه. "ی" را خط زدم و ته حرف کاف را صاف کردم. یکی دو ساعت بعد مرده برگشت و گفت:...
-
گیج بی حال!
سهشنبه 23 بهمنماه سال 1403 07:52
سلام توی یکی از مراکز شبانه روزی بودم. ساعت حدود دوازده ظهر بود و دوساعتی به پایان شیفت مونده بود. اون درمونگاهِ همیشه شلوغ استثنائا خلوت شده بود و برای همین وقتی دیدم یه پسر حدودا بیست ساله با دوستش اومد توی درمونگاه یه کم ناراحت شدم. پسره رفت پذیرش و قبض گرفت و بعد با دوستش وارد مطب شد و گفت: از صبح سرگیجه دارم و...
-
خاطرات (از نظر خودم) جالب (292)
شنبه 13 بهمنماه سال 1403 10:03
سلام 1. مرده درحالی که پهلوشو گرفته بود اومد توی مطب و گفت: من سنگ کلیه دارم و دوباره درد گرفته. دارو براش نوشتم و رفت و چند دقیقه بعد برگشت و گفت: بهتر نشدم. یه آمپول قوی تر نوشتم و باز گفت: بهتر نشدم و این بار دیگه شروع کرد توی سطل داخل مطب استفراغ کردن! دیگه مجبور شدم یکی از مورفینهای توی درمونگاهو براش بنویسم. چند...
-
ماجرای انگشت و شیاف!
شنبه 6 بهمنماه سال 1403 00:01
سلام ساعت حدود دو و ده دقیقه بعدازظهر بود. وارد درمونگاهی شدم که اون شب اونجا شیفت بودم. وقتی رسیدم دیدم برق قطعه و خانم دکتر هم بیکار توی مطب نشسته. سلام و علیکی کردیم و شیفتو ازش تحویل گرفتم و رفت. چند نفر اومدند و گفتند نسخه میخوان که گفتم: شرمنده برق نیست. از خانم مسئول داروخونه پرسیدم: میشه داروهاشونو روی کاغذ...
-
خاطرات (از نظر خودم) جالب (291)
چهارشنبه 26 دیماه سال 1403 08:46
سلام 1. توی یکی از مراکز دوپزشکه بودم. خانم دکتری که توی مطب کناری بود یکی از مریضهاشو آورد پیش من و نظر منو هم پرسید (که من هم همون نظر ایشونو را داشتم) و برگشت توی مطب خودش. تا حدود یک ساعت بعد تعداد مریضهایی که می اومدند پیش من حدودا دو برابر خانم دکتر بود! 2. به دلیلی رفتم مطب یکی از پزشکان متخصص تا یک سونوگرافی...
-
خاطرات (از نظر خودم) جالب (290)
یکشنبه 16 دیماه سال 1403 00:01
سلام 1. توی یکی از درمانگاه های روستایی همیشه شلوغ بودم که وسط دیدن مریضها خانم مسئول پذیرش وارد مطب شد و آروم دم گوشم گفت: مردم اینجا خیلی به رنگ زرد علاقه دارند! آروم گفتم: یعنی چی؟ آروم گفت: این دو سه تا سرم که امروز نوشتین همراه مریضها اومدن و میگن چرا رنگشون زرد نیست؟! بعد من دوباره باید یه قبض دیگه بزنم تا برن و...