ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
1 | ||||||
2 | 3 | 4 | 5 | 6 | 7 | 8 |
9 | 10 | 11 | 12 | 13 | 14 | 15 |
16 | 17 | 18 | 19 | 20 | 21 | 22 |
23 | 24 | 25 | 26 | 27 | 28 | 29 |
30 | 31 |
سلام
پیش از این که بیام ترک اعتیاد توی خونه بیشتر این پستو نوشتم اما همه اش پرید. شب هم از همین جا باید برم سر شیفت. اما برای این که به بلاگ اسکای ثابت کنم که کی قوی تره تصمیم گرفتم این پستو با موبایل بنویسم حالا هرچقدر که میخواد سخت باشه!
راستی مدتها بود که از این نوع تیترهای روزی که..... آمد استفاده نمیکردم اما دیدم به این پست میخوره.
خب دیگه بریم سر اصل مطلب.
تابستون دو سال پیش بود که بهم گفتند باید برای سه روز برم به جای یکی از پزشکهای خانواده روستایی که رفته مرخصی. روز اول با ماشین اداره که اومده بود دنبالم رفتم. نیم ساعتی توی راه بودیم تا رسیدیم. دوسه نفر از مریضها منتظر دکتر نشسته بودند که با رسیدن من یکی یکی اومدند توی مطب. بعد از اونها هم بقیه مریضها کم کم پیداشون شد.
ساعت حدود ده و نیم صبح بود و درحال دیدن مریض بودم که صدایی شنیدم. یه صدا شبیه صدای پرواز یه هواپیمای یه موتوره. صدا یکدفعه اوج می گرفت و بعد مثل هواپیمایی که داره مانور میده تغییر میکرد و بعد دوباره از اول.
من پروازو خیلی دوست دارم. راستش اگه وضعیت مالی اجازه میداد همه سفرهامو با هواپیما می رفتم. تا به حال نه بار سوار هواپیما شدم و منتظر دفعه دهمم. این بود که صدای اون هواپیما توجهمو به خودش جلب کرد. با خودم فکر کردم: یعنی چرا این هواپیما اینجا مانور میده؟ اون هم با این همه فاصله از فرودگاه؟
از پنجره مطب بیرونو نگاه کردم اما هواپیمایی معلوم نبود. طبیعتا نمی شد به مریضی که روی صندلی نشسته و اونهایی که پشت در نشسته بودند میگفتم همین جا بنشینید تا من برم یه نگاهی به هواپیما بکنم و بیام!
چند دقیقه ای که گذشت کم کم صدای هواپیما کمتر شد تا این که بالاخره قطع شد.
روز دوم و تقریبا در همون ساعت روز قبل بود که باز صدای هواپیما بلند شد. اما مطب همچنان پر بود. یه لحظه به خودم اومدم و دیدم همونطور که دارم مریض میبینم دارم توی ذهنم اون هواپیمارو هم مجسم می کنم. یه هواپیمای کوچیک سفیدرنگ با بالهای رنگی که داره با آزادی کامل توی آسمون چرخ میخوره و یه دود سفیدرنگ و باریک از پشتش توی آسمون به جا میگذاره.
اون روز هم بعد از چند دقیقه صدای هواپیما قطع شد.
شاید بشه گفت دیدن اون هواپیمای کوچیک دیگه برام جنبه حیثیتی پیدا کرده بود. فردا روز آخر بود و من باید اون هواپیمارو می دیدم.
روزبعد رفتم درمونگاه. خوشبختانه اون روز درمونگاه خلوت بود و برای همین به محض این که صدای هواپیمای تک موتوره بلند شد از جام بلند شدم و از مطب بیرون اومدم.
داشتم به سمت در درمونگاه میرفتم که یه لحظه سرجام خشک شدم. صدای هواپیما از بیرون از درمونگاه و توی آسمون نبود بلکه از داخل درمونگاه میومد! کنجکاویم بیشتر شده بود. اگه این صدا از یه هواپیمای درحال پرواز نبود پس از چی بود؟
سرمو به سمت صدا چرخوندم. صدا از داخل آزمایشگاه بود. سرمو داخل اتاق کردم که مسوول آزمایشگاه منو دید و گفت: بفرمائید آقای دکتر امری داشتین؟ گفتم: عجب صدایی راه انداختین صدای چیه؟ گفت: به خدا تقصیر من نیست تا حالا چندبار به شبکه نامه نوشتیم و گفتیم که سانتریفوژمون خرابه و خیلی سروصدا میکنه اما کاری نکردن!
پ.ن1: خداییش فکر نکنین من همیشه این قدر گیجم ها!
پ.ن2: سحر خانم! این وبلاگ شما راه نیفتاد؟
پ.ن3: روزهای آخر جام جهانی با ترس فوتبال نگاه می کردیم چون هرلحظه ممکن بود عسل ظاهر بشه و بگه: تو پارک بدویی میکنن! بریم پارک!
پ.ن4: بالطف خدا نوشتن این پست که در ساعت شش با موبایل شروع شده بود در این لحظه به پایان رسید (البته در لابلای دیدن مریضها)
به قول یه نفر شادزی، مهر افزون
ممنون
سلام....
مه هم فقط دعا میکنیم که همه سفرهاتون با هواپیما بشه...البته مهماش...
آمین
یعنی الان همه ی این پست رو با موبایل نوشتین؟!!!! کار سختیه ها !!! من می خوام کامنت با موبایل بزارم جونم بالا میاد
خبرندارین دارم جوابتونو هم با موبایل میدم
نمیدونم چرا امروز بلاگ اسکای باز نمیشه روی کامپیوتر
سلام
و صرفا بخاطر این پستتون روشن شدم تا بگم خواننده ی هوافضایی دارین دی:
از وب امی دیدمتون! و مدتهاست دارم میخونمتون
اقای دکتر!!!
اخه این چ اسم مستعاریه برای خودتون انتخاب کردین ! :|
هوم !
منم هواپیما خیلی میدوستم می خونمش حتی!
درباره اسمم که گوشه وبلاگم توضیح داده ام
میخورینش حتی؟!
کاش یکم از هیجان شما رو من داشتم!
اونقددددد میترسم از هواپیما..دوبار تا حالا سوار شدم ولی واقعا وحشت میکنم!
البته با هواپیمایی ایران مشکل دارما..اونروز که سوار هواپیما شدیم اونقدررر لکنده بود که مثل این بود بری اتوبوس بنزای صدسال پیشو سوار میشدی..داغوووون
اونقدم بالا پایین میرفت سکته اش میگرفت ادم!
کلا ما هیچ وقت سفر نمیریم چون من این مشکل رو دارم
از نه پرواز من دوتاشون با ایرلاین های خارجی بوده
خداییم واقعا بهتر بودند
مرسی دکتر.با عرض پوزش خیلی خندیدم بهتون.دل ما رو شاد کردین خلاصه
پوزش چرا؟
هدف من از گذاشتن این پست خنده دوستان بود
خنده تون مستدام
سلام
امیدوارم به زودی یه هواپیمای خوش صدا بخرین.
بازم مرسی دکتر عزیز.
سلام
خدا از زبونتون بشنوه
خواهش
این خاطره تون بامزه بود خعلی دوس داشتم.راستی امکانش هست از این عسل خانوم بامزه تون یه عکس بذارین؟
آخه منو عجیب عاشق خودش کرده
ممنون
این وظیفه مادرشوهر که همین امشب میگفت هنوز هیچکس از خودم نخواسته عکس عسلو بگذارم
وای خیلی قشنگ بود اقای دکتر
راستی یسوال بنظرتون پروگنوز تشنج بدون تب واسه ی دختر 12 ساله (توخواب) واسه اولین بار
چی میتونه باشه اقای دکتر؟
بنظرتون محتمل ترین گزینه جی هستش (تا وقتی ک هنوز EEGوCTنداریم)؟
راستی ببخشید ک با این سوال وقت عزیزتوونو گرفتما
موفق باشین اقای دکتر
وا
من که جواب این کامنتو داده بودم چی شد؟
نوشته بودم باتوجه به سنش به تشنج ناشی از تب یا بدخیمی که نمیخوره
ممکنه یه بیماری زمینه ای یا عوارض مصرف یه دارو یا حتی حمله عصبی باشه
شرمنده اگه یه بار اومدین و جوابو ندیدین
ن ما نمیگیم شما گیجین حتما خیلی دقت نکردین!خخخخخ
،اشکال نداره انسان جایزالخطاس...
،آقای دکتر شما که وضعتون خوبه 9بار سوار هواپیما شدین من فقط یه بار سوار شدم..
.
خب باز در این حد خوبه!
اونقدر سوار بشین از این به بعد...
بله برای ما همون ۳۰۰ کیلومتر هم کافیه.
خیلی دوست دارم بدونم جنوبی یا مرکز یا شما و یا غرب و شرق...
همون بنده خدایی که آخر صحبتهاش می گه شاد زی و مهر افزون... صداش را دوست ندارم.
در ضمن میزان نوشتهتون هم زیاده... واقعا گفتم مرحبا و آفرین.
راستی کامنت های مشکوکی بهتون میاد.
مامان عسل کجاست؟؟؟؟!!!!
درست گفتنی یکی از همینها!
کامنت قبول میگین؟ بحرین وبلاگشو ببینین!
روزی که تورا دیدم با خود گفتم که یگانه ی خویش را یافتی پس دیوانه وار عاشقش باش ، عزیز بدارش و تا سرحد مرگ دوستش داشته باش ..... یادم هست آن هنگام که عاشقت شدم باخود پیمان بستم که دیگر در نگاه هیچ کسی که تمنای مهر و توجه دارد ، نگاهی نکنم ، پیمان بستم که تنها نگاه عاشقم را وقف چشمان زیبا و سیمای دلرُبای تو کنم تا فردا روزی پشیمان نباشم ... پشیمان نباشم که چرا آنگونه که لایقش بودی دوستت نداشتم ، پشیمان نباشم که چرا عشقم را ابراز نکردم ، عمل نکردم به آنچه می گویم تا اثباتی باشد بر حرفهای عاشقانه ام ...
میگم مطمئنی کامنتو اشتباهی نگذاشتی؟
چه بامزه چقدر فکرتونو جلب کرده بوده همین کارارو میکنن وسایله درست نمیگیرن ادم تا پاشو میذاره تو ازمایشگاه وبیمارستان سالمم باشه حالش بد میشه از بس ترسناکه همه چیش از پرسنل مردش تااااا.... یا خدا
این پرسنل مرد که میگین شامل من هم میشه تا حدودی ها!
خخخخخخخخ
خاطره با مزه ای بود.
خطاب به بلاگ اسکای جون : دیدی روت کم شد ؟ تا تو باشی مردمو اذیت نکنی!
ممنون
راست میگه بلاگ اسکای دیدی حالا؟!
سلام خسته نباشید آقای دکتر عالی بود
سلام
ممنون
برای من خیلی نوستالژیکه که وقتی صدای هواپیما میاد سرمو بلند کنم و تو آسمون دنبلش بگردم.
من با موبایل بیشتر از لبتاب پست میزارم. اصلا بیشتر کارام رو با موبایل انجام می دم
ایضا
شاید من هم از این به بعد همین کارو بکنم هرچند من اصلا لبتاب ندارم
سلام حسن کور. امیدوارم اونقدر وضعت خوب بشه که یه هواپیما جفت موتورشو بخری ! والا !
بعدشم بری دور دنیا در 2روز !! یعنی رکورد بزنیا !
البته صدا خفه کن براش بذار!
شادزی . مهرافزون
سلام
آمین
ممنون
سلام آقای دکتر
اولا آفرین به این پشتکارتون. ۲ ساعت و ۱۱ دقیقه طول کشیده تا این مطلب را ثبت کردید. به خاطر همینه که دکتر شدید....
دوم اینکه من از هواپیما خیلی می ترسم. تا حالا سوار نشدم. اما فکر می کنم اگر روزی قرار بشه خدا بزنه پس کلمون و بخواهیم بریم سفر خارج از کشور من چه جوری هواپیما سوار بشم.
سوم اینکه: یعنی صدا در حد هواپیماهای تک موتوره بود. بنده خدا مسئول آزمایشگاه... مشکل گوش پیدا نکرد؟؟؟
راستی شاد زی و مهر افزون
فقط حیف صداش خیلی ناهنجاره
یه چیز دیگه : میشه لطفا محدوده استان و یا منطقه طبابت تون را بفرماید. به شعاع ۳۰۰ کیلومتر
سلام
حالا این کمه یا زیاد؟!
واقعا؟ یه بار که سوار بشین ترستون میریزه
هواپیمائی که صداشو از دور بشنوین
ممنون
صدای شادزی و مهرافزون؟!
فقط 300 کیلومتر؟!
عجب!
پ.ن1
پ.ن2 وبلاگ دکتر پرسیسکی راه افتاد اطلاع بدین اگه این سحر خانم هم وبلاگ اشون خوب بود بگین
این عسلتون پارک می ره حرف می زنه فردا دانشگاه هم می ره خدایی نکرده ازدواج هم می کنه!! ما هنوز حسرت یه عکس از طرف مامانش هستیم
چشم
حالا چرا خدای نکرده؟
خوبه دکتر بعد مدت ها سوتی های مریض ها رو نوشتن از خودتونم یه سوتی نوشتید!
خیلی خوب بود.
عاشق عسلم !!!
ما اینیم دیگه
دروغ بلد نیستیم
من هم همین طور
سلام آقای دکتر
من از همون اولش متوجه شدم
این مشکل عسل رو منم داشتم با بابام
سلام
شما خیلی باهوشینا
تایپ کردن با موبایل حداقل برای من همیشه کار سختی بوده، بعضی وقت ها کسایی رو می بینم که دودستی دارن با موبایل تایپ میکنن وا... ما دو دوستی تو کامپیوترشم موندیم!!
ضمن عرض خسته نباشید به شما،دست و پنجتون طلا دکتر
خدائیش سخت بود اما من واقعا تصمیم گرفته بودم آپ کنم
ممنون