ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
1 | ||||||
2 | 3 | 4 | 5 | 6 | 7 | 8 |
9 | 10 | 11 | 12 | 13 | 14 | 15 |
16 | 17 | 18 | 19 | 20 | 21 | 22 |
23 | 24 | 25 | 26 | 27 | 28 | 29 |
30 | 31 |
سلام
به اتوبان برگشتیم و به سمت مانیسا به راه افتادیم. بعد از طی مسافتی به شهر ازمیر رسیدیم و توی شهر گم شدیم! کلی گشتیم و از چند نفر آدرس پرسیدیم تا بالاخره تونستیم از شهر خارج بشیم و به سمت مانیسا بریم. دقایقی مونده بود تا به مانیسا برسیم که موبایل خانم صاحبخونه زنگ خورد و اون هم بعد از چند دقیقه صحبت تماسو قطع کرد و گفت صاحبکارم گفت چرا بعد از تعطیلات برنگشتی سر کار؟ گفتم از ایران مهمون داریم. گفت الان کجایی؟ گفتم داریم از کوش آداسی برمیگردیم. گفت از راه میایین خونه من! هرچقدر بهونه آوردیم که دیروقته و ما اصلا این بابارو نمیشناسیم و لباسمون مناسب نیست و.... فایده نداشت. اولین بار بود که میخواستم به خونه یه آدم خارجی برم و برای همین کمی اضطراب داشتم. به مانیسا رسیدیم و طبق آدرسی که خانم صاحبخونه بهم داد به محل کار او رفتیم.
منزل صاحبکار خانم صاحبخونه در طبقه بالای محل کارش بود. صاحبکار خانم صاحبخونه یه پیرمرد تنها بود که در رعایت نظم و ترتیب خونه به وضوح دچار وسواس بود.
نشستیم و صحبت کردیم و آقا و خانم صاحبخونه هم حرفهارو برای طرف مقابل ترجمه می کردند. جالب ترین بخشش زمانی بود که آقای صاحبکار از خرابکاری های این زن و شوهر میگفت و اونها خودشون برای ما ترجمه میکردند و ما هم بهشون میخندیدیم!
تا حدود ساعت دو صبح اونجا بودیم و بعد به خونه آقای صاحبخونه برگشتیم. بعد از چند شب خواب راحت توی هتل خوابیدن روی کاناپه برامون یه مقدار سخت بود اما اون قدر خسته بودیم که همه مون طی چند دقیقه بیهوش شدیم.
البته عماد و عسل که وسط مهمونی بیهوش شده بودند!
یکشنبه بیست و هشتم شهریور ماه هزار و سیصد و نود و پنج
امروز ظهر از خواب بیدار شدیم و صبحانه خوردیم. از آقای صاحبخونه پرسیدم خب امروز کجا بریم؟ بعد از مشورت زن و شوهر صاحبخونه آماده شدیم و راه افتادیم، باز هم رفتیم ازمیر و ماشینو نزدیک برج ساعت پارک کردیم. بعد وارد محل حرکت یه سری اتوبوس های دریایی شدیم که در چند مسیر مختلف حرکت میکردند. اگه میخواستیم با ماشین به مقصدمون بریم باید تقریبا کل شهرو دور میزدیم ولی با این اتوبوس های دریایی در حدود بیست دقیقه بعد در مقصد بودیم. توی «کارشیاکا» یه محله پر از انواع مغازه و بازار. آنی و خانم صاحبخونه شروع به چرخیدن توی مغازه ها (خوشگذرونی!) کردند، من و آقای صاحبخونه برای دقایقی با اونها همراه شدیم اما خیلی زود حوصله مون سر رفت و ترجیح دادیم با بچه ها کنار ساحل بشینیم و هنرنمایی یک گروه موسیقی سرخپوستو ببینیم که در حال جمع کردن پول و همزمان با اون تبلیغ برای فروش DVD های موسیقی شون بودند که تا وقتی من اونجا بودم ندیدم کسی ازشون بخره.
اونجا بودیم تا وقتی هوا تاریک شد، بعد با یه اتوبوس دریایی دیگه به جای اولمون برگشتیم و بعد از مقداری چرخیدن دیگه راهی مانیسا شدیم.
دوشنبه بیست و نهم شهریور ماه هزار و سیصد و نود و پنج
امروز صبح پسر آقای صاحبخونه اولین کسی بود که از خواب بیدار شد. چون میخواست در آغاز سال تحصیلی جدید ترکیه راهی مدرسه بشه. بعد از اون بقیه هم از خواب بیدار شدیم و صبحانه خوردیم. امروز باید ماشینو تحویل میدادیم پس با آقای صاحبخونه راهی شدیم.
وارد آژانس شدیم و ماشینو تحویل دادیم، از آقای صاحبخونه خواستم بلیت هواپیمای ازمیر به استانبولو هم همین جا برامون بگیره. صاحب آژانس وارد سایت شد و گفت چهار بلیت براتون دارم اما فقط سه تاشون ارزونه و یکیشون گرونه بدم؟ گفتم یعنی چی؟ آقای صاحبخونه گفت اینجا بعضی از شرکت ها تعداد زیادی از بلیت های هواپیماهارو میخرند و چون تعداد زیادی خریده اند تخفیف ویژه میگیرن، بعد این بلیت هارو تک تک و ارزون تر از قیمت خود ایرلاین به مردم میفروشند. یکدفعه مسئول آژانس گفت یکی دیگه از ارزون ها هم فروش رفت! گفتم بی زحمت زودتر برامون اون دوتا ارزون باقیمونده رو بخر تا فروش نرفتن! درنهایت دو بلیت ارزون و دو بلیت گرون خریدیم که اختلاف قیمت این دو نوع بلیت هم چند ده لیر بود. یکدفعه موبایل آقای صاحبخونه زنگ خورد و بعدا فهمیدم که صاحبکار خانم صاحبخونه برای ناهار دعوتمون کرده! من و آقای صاحبخونه رفتیم مغازه جناب صاحبکار و طبق چیزی که توی این چندروز یاد گرفته بودم با گفتن «مرحبا» سلام کردم. بعد هم اونجا نشستیم. یکدفعه خانم صاحبخونه به شوهرش زنگ زد و گفت یه خانواده ایرانی که تازه به مانیسا اومدند ازش خواهش کرده اند که توی پیدا کردن خونه بهشون کمک کنه و دیرتر میرسن.
هرچقدر منتظرشون شدیم نیومدند و بالاخره بعد از یه مذاکره بین آقای صاحبخونه و آقای صاحبکار آقای صاحبخونه توی مغازه موند و آقای صاحبکار نشست پشت فرمون ماشینش و یه قابلمه پر از موادی شبیه یه آش غلیظ به دست من دادند و من هم نشستم بغل دست راننده. با هم رفتیم به یه رستوران که بعدا فهمیدم در درست کردن اون غذا (که ظاهرا اسمش پیده بود) کمک میکنه و درعوض مقداری از اونو برمیداره!
هوا دیگه تاریک شده بود که خانم صاحبخونه و پسرش و آنی و عماد و عسل اومدند در حالی که دیگه از تماشای اون خیابون و خوردن چایی های غلیظ ترکی کفرم دراومده بود! نمیتونستم جای دیگه ای برم چون هرلحظه ممکن بود آنی و دیگران برای خوردن غذا برسند. آقای صاحبخونه رفت و غذا رو آورد، و متوجه شدم اون موادی که تا رستوران برده بودم روی چیزهایی به اندازه و شبیه نون بربری مالیده و اونو پخته اند. غذایی که به نظر من خوشمزه بود بخصوص وقتی داغ بود! به حدی که من سه تا از اونها رو خوردم که البته هم ناهارم بود و هم شامم. بطری نوشابه جلو من بود، پسر آقای صاحبخونه بهم گفت دکتر یه لیوان نوشابه برام میریزی؟ دستمو دراز کردم که یکدفعه آقای صاحبکار جلومو گرفت و با عصبانیت چیزی گفت که بعدا فهمیدم گفته خودت بریز! آدم به مهمونش دستور نمیده. بعد از غذا هم پیاده به سمت خونه آقای صاحبخونه به راه افتادیم. وسط راه به یکی از همون زمینهای بازی کوچک رسیدیم که قبلا هم گفتم در همه جای ترکیه شبیه به هم ساخته شده بودند. یکدفعه عسل مسیرشو عوض کرد و رفت توی زمین بازی و مشغول بازی شد و به هیچ عنوان حاضر به خروج از اونجا نشد! بالاخره من و عماد و عسل و پسر آقای صاحبخونه اونجا موندیم و بقیه رفتند. ساعت حدود یک نیمه شب بود که بالاخره عسل رضایت داد بریم خونه آقای صاحبخونه و بخوابیم!
سهشنبه سی ام شهریور ماه سال هزار و سیصد و نود و پنج
امروز عید غدیر بود و از طرف دیگه فهمیدم که برای دومین بار عمو شده ام! پس خانم صاحبخونه مجبورم کرد که برم و از قنادی نزدیک خونه یه کیک بخرم.
امروز آقای صاحبخونه سر کار بود ولی پسرش به یه بهونه ای مدرسه رو پیچونده بود! امروز دیگه ماشین نداشتیم پس ناچار بودیم فقط توی مانیسا بچرخیم. به خانم صاحبخونه گفتم اینجا جای دیدنی داره؟ گفت یه کارناوال رقص و موسیقی محلی حدود یک ماه پیش داشتیم که البته امسال از ترس داعش خیلی مختصر برگزار شد اما الان میتونین برین سر قبر مهمت پاشا پسر خرم سلطان. آنی گفت دیدنیه؟ خانم صاحبخونه گفت نه! یه مسجده توش هم سنگ قبر مهمت پاشاست. من و آنی هردومون گفتیم پس چیو بریم ببینیم؟!
ناهارو خوردیم و کمی استراحت کردیم و بعد پیاده توی شهر راه افتادیم. درمجموع یه شهر خیلی معمولی بود که شاید تنها نکته جالبش سنگفرش بودن خیابون های بخش قدیمی شهر بود (درست مثل استانبول) به گفته خانم صاحبخونه مانیسا محل سکونت و حکومت ولیعهدهای دربار عثمانی بوده تا برای حکمرانی بر مملکت آماده بشن.
اون روز تا غروب توی شهر چرخیدیم و بعد به مرکز خرید بزرگی رفتیم که دیشب هم سر راه برگشت از مهمونی بهش رسیده بودیم ولی چند دقیقه بعد به علت رسیدن زمان تعطیل شدنش ازش خارج شده بودیم. کلی گشتیم و من هم بچههارو به شهر بازی کوچیکی که داشت بردم که خداییش قیمت بازیهاش خیلی گرون بود. بچه ها کلی کوپن جایزه هم برنده شدند که در آخر کار همه شونو به پسر آقای صاحبخونه دادیم. یه طبقه بازار هم یه سالن سینما بود که فیلم های قشنگی داشت البته با دوبله ترکی. توی یه مغازه هم DVD انواع فیلم ها رو با قیمت چهارده لیر دیدم که باز هم چون دوبله به ترکی بودند نخریدم.
بالاخره خرید خانمها تمام شد و پیاده برگشتیم خونه البته باز هم من و عسل مدتی توی زمین بازی بودیم.
پ.ن۱: خداییش فکر میکردم توی این پست سفرنامه رو تمام میکنم ولی نشد! بیمزه ترین بخشش هم به این پست رسید شرمنده!
پ.ن۲: چند روز بعد از برگشتن ما آقای صاحبخونه زنگ زد و گفت توی اون چند روز که ماشین دست ما بوده دویست لیر جریمه شده! بیچاره خودش همه شو پرداخت کرد و ما هم نتونستیم برخلاف میلش پولی بهش برسونیم! فقط نفهمیدم اگه آقای صاحبخونه ای وجود نداشت و یه توریست ماشینو کرایه میکرد و بعد هم میرفت جریمه رو از کی میگرفتند؟
پ.ن۳: عسل میگه بابا من یه چیزی به مامان گفتم ولی عماد هم شنیده میگم خب مگه چیه؟ میگه آخه من توی گوش مامان گفتم بهش گفتم اون یکی گوششو هم بگیره که صدا ازش بیرون نره!
سلام دکتر جان
ایام به کام
چرا نیستید پس
سلام
ممنون
روز عزای عمومی؟
خاک عالم
نفرمایید آقای دکتر شما که دکترید و مشغول.حالا من بیکارا بگید یه حرفی.
.به هرحال خوشحال شدم بعد از مدتها اومدم ودیدم مثل سابق می نویسید.
آقای دکتر اینستاگرام تشریف ندارید؟
خواهش میگردد
نه بابا همون تلگرام و فیسبوک کافیه!
سلام آقای دکتر.خیلی وقته نیومدم خوشحالم هنوز می نویسید.موفق باشید.
سلام
خوش آمدید
ننویسم چکار کنم؟!
سلام بله فکر کنم باید برم
سه سال پیش هم پزشک دانشگاه وقتی خواستم گواهی سلامت برای مربیگری بگیرم گفت قلبت صدای اضافی داره به پرولاپس دریچه میترال مشکوکم گفتم زنده ام گواهیمو بنویس دکتر . حرصم ندن خوبما .... حرصم بدن یا بدجور از خواب بپرم تپش قلب می گیرم. ایشششالا یه سکته کنم راحت شم.والا.
سلام
دور از جون
یعنی فهمیدید بارداره؟!
همون داداش 67 تون؟؟؟
مبارکهههههه
نه بچه اش به دنیا اومد
نه اون یکی
سلام
امیدوارم همیشه شاد باشید با خانواده گرامی و کانون خانوادتون دبش دبش باشه و خللی بهش وارد نشه.
خب من حوصله شلوغ کاری و حرف اضافه و آدمایی که تا میشینن دور هم نغمه سر می دن که :"چرا در گنجه بازه چرا پیرهنش درازه ..." رو ندارم.حوصله حرف اضافه ندارم.ترجیح می دم برم تو لونه ی خودم که وقتی مهمون باشه نمیشه چون اتاق نداریم و صندوقخونه هم به اشغال پسرعمه کوچکم درمیاد که مثل من دنبالivory towerمی گرده و چون مهمونه چیزب نمی گم بهش.
سلام
عجب
سلام اقای دکتر
می خواستم به خاطر وبلاگ خوبتون تشکر کنم بیشتر مطالبو خوندم و لذت بردم واقعا سپاس
ان شاءالله سایتون همیشه بالاسر انی خانم و عماد و عسل عزیز هم باشه
یه سوال هم داشتم شما صفحه فیسبوک یا اینستگرام یا کانال یا گروهی تو تلگرام دارید؟خوشحال میشم جزو دنبال کننده هاشون باشم
سلام
از لطفتون ممنون
توی اینستا نیستم
توی تلگرام هم فقط یه گروه برای همکلاسی های دوران دانشجوییمون درست کردم
توی فیسبوک هم هستم البته با اسم اصلی خودم
سلام ممنون یلدایی که تو هلال احمر گرفتیم خوب بود خونه چرت بود
سلام
مطمئنا در جمع دوستان خوش میگذره
اما برای ما که خونه چرت نبود
سلام دکتر همیشه به سفر، سلام خدمت آنی برسونید
سلام
ممنون
چشم
سلام آقای دکتر یلداتون خیلی مبارک امیدوارم در کنار خانواده خیلی بهتون خوش گذشته باشه
سلام
از لطفتون ممنون
امیدوارم به شما هم خوش گذشته باشه
جای پست جدید خالے
چشم
سلام لطفا از سیتریزین دلیل خریتش رو پرسیدین بهم خبر بدین از این نگرانی در بیام.
سلام
چشم
سلام حتمااااا ازش بپرسین لطفا
بهش می گم تو مال حساسیتی خو نباید خووب آور باشی ولی انگار جاش با دیازپام عوض شده
+بله اصن باید کتاب کنین خاطره ها رو
سلام
میپرسم
هروقت زبونشو یاد گرفتم
فقط اومدم بگم سب یلدا مبارک باشه،
خصوصا برای عسل قند عسل.
سپاسگزارم
آقای دکتر از یه چیزی خنده ام می گیره.... چرا سیتریزین انقدر خره؟
نمیدونم والا
ازش میپرسم
سلام آقای دکتر حتما من زیادی به کلمه مانیسا حساس شدم. سپاسگزار إز جوابتان. در ضمن خیلی وبلاگتان را دوست دارم . همیشه موفق و سلامت باشید
سلام
احتمالا
ممنون از لطفتون
شما هم موفق باشید
آزمایش گروه خون تحت پوشش بیمه هست ها .... من قدیم ترها انجام دادم اون موقع بود دکی
قدیم تر ها بله ولی مدتیه که دیگه نه!
سلام ببخشید یه سوال فنی دارم دوستام نمی دونستن؛برای فهمیدن گروه خونی باید چی کنیم ؟باید دکتر آزمایش بنویسه یا پاشیم بریم آزمایشگاه همینجوری؟ دوستم اهدای خونو پیشنهاد داد :))))
سلام
تعیین گروه خونی نیاز به انجام آزمایش داره
از مدتی پیش فکر کنم آزمایشش مورد تایید بیمه هم نیست
اون اهدای خون هم فکر بدی نیست :دی
در محدوده ی فامیلای خودمون گفتن که اکثر ازدواجا چجوریه بله همه مث هم نیستن ک
دقیقا
۱_سلام
۲-فامیلای ما خرن بلانسبت خر محترم
۳-من دقت کرده بودم ولی می ترسیدم بگم جسارت بشه...
سلام
دور از جون
اختیار دارید
سلام دکتر
عیدتون مبارک
سلام
ممنون
عید شما هم مبارک
سلام آقای دکتر، من هم یجورایی همکارتان هستم (دارو ساز). خیلی جالب إز سفرنامه تان نوشتید. من انگلستان زندگی می کنم و تابستان پارسال به مانیسا سفر کردم و أین تشبیهات شما من را به ان روزها میبرد که با دوستم که ان موقع در مانیسا زندگی می کرد به گردش می رفتیم. فکر می کردم که در أینده باز هم به مانیسا سفر کنم أما ان دوستم که به المان مهاجرت کرده بود توسط شوهرش در عین جوانی کشته شد دقیقا یک سال و ١٨ روز پیش. الان هم با هم با خواندن سفر نامه تان حسی مشترک إز غم و حسرت و کمی هم خوشی دارم. امیدوارم که برأی شما سفر دلچسب و خاطره انگیزی شده باشد
سلام خانم دکتر
برای دوستتون متاسفم اما تا جایی که یادم میاد من چیز زیادی درباره خود مانیسا ننوشتم!
از لطفتون سپاسگزارم
سلام
چه جالب تموم شد :-) جریمه ها جالب تر!
و عموشدنتون هم تبریک میگم
سلام
ممنون از لطفتون
من پست خاطرات میخوام! نه سفرنامه
شرمنده
هنوز یه پست از سفرنامه مونده
با اجازه لینک
خواهش
چه نسبت ب ادرس سختگیره این بلاگ اسکای فک کنم این یکیو درست زدم دیگه
بلاگ اسکایه دیگه
الکی که نیست
سلام من وبمو ب بلاگ اسکای منتقل کردم ولی توی عکس گذاشتن مشکل دارم این سایتی ک خودش پیشنهاد میکنه عکسو باز نمیکنه بعدم سایتای دیگرو هم نمی پذیره شما چیکار میکنین؟
نکنه بخاطر اینه ک با گوشی میام؟
سلام
من هم با گوشی نمیتونم عکس بگذارم هربار برای گذاشتن عکس میرم سراغ کامپیوتر
سلام دکتر ربولی
من از حدود 6، 7 سال پیش با وبلاگتون اشنا شدم و تو این چند سال اخیر متاسفانه چند ماه یه بار میام پستاتونو میخونم. وبلاگ شما واسم یه نوستالژی شده از دوران دبیرستانم ... تا الان که دانشجوی ارشدم
میام اینجا حال و هوام عوض میشه و اینکه تقریبا چیزی در اینجا تغیری نداشته و همون سبک قبلی رو ادامه میدین خوشحالم میکنه
امیدوارم همیشه برقرار باشین
سلام
از لطفتون ممنون
امیدوارم شما هم همیشه موفق باشید
سلام آقای دکتر نگین مخ لسیم خب ملت اینجوری می خونن moxless.
سلام
چه عجب بالاخره یه نفر فهمید!
اقاے دکتر از خاطرات زیبای مطبتون بازم بزارید دلمون تنگ شده
خوشحال میشم ب وبم سر بزنید
بعد از اتمام سفرنامه چشم
مزاحم میشم
سلام
ماشالامش بشه چرا عسل جان انقد فندوقه
سلام
ممنون
سلام آقای دکتر
بعید نیس
ناخودآگاهه دیگه گاهی شیطنت می کنه
سلام
واقعا
مرسی
میدان کوناک ازمیر و ال سی واکی کی و دفاکتور من رفتم، چقدر شلوغ و جالب بود.
دستت درست
خواهش
مخ لسیم
صفه رو گفتید....من اصفهان نرفتم اولین بار بود این اسم رو شنیدم .اون پرنده هه اسمش صفه بود منم با این خواب دیدنم. یه بارم خواب دیدم یه نفر به اسم علی اوسط تو دهمون مرده بیدار شدم گفتم بابا روی آدم اسم علی اوسط می ذارن؟؟؟ خبر گرفتیم دیدیم علی اوسط نامی مرده تو دهمون
نکنه اون صفه توی ذهنتون بوده که من توی سفرنامه ام نوشته بودم؟
سلام اقای دکتر اصفهان چرا؟
سلام
خب کوه صفه توی اصفهانه دیگه
سلام،
فضای محیط را خوب تصویر کردید با سپاس. ضمنن این عسل حتمن شنیده که « یک گوش در و گوش دیگر دروازه»!!
سلام
خواهش
احتمالا!
چه عکسای با کیفیتے
ممنون
باز هم ممنون
عسل چها میکن.
ممنون
عسل خانم چها میکنه.
ممنون
خوندم.
و لذت بردم.
دیر اومدید ولی پر بار.
عسل
خوش آمدید
ممنون
نظرای من فیلترلازمن :)))
سلام :))
واقعا!
با سلام مجدد
ولی به نطرم آقای دکتر ایرانی جماعت کلا تو ذاتش نیناش ناش و حرکات اضافی و جلف بازی نیس البته به جز رقص های محلی و آیینی که دوس دارم.به طور کلی با این که مذهبی نیستم نه موهامو بیرون می ریزم نه رقص بلدم! این حرکات بیشتر کار مذهبیاس که عقده دارن . دینشون حرام کرده اینام دنبال تبصره ی حلالیت می گردن. والا .
سلام
ممنون از نظرتون
شرمنده
ای جونم عسل...
ممنون
سلام
مگه کرایه ماشین با کردیت کارد نیست؟ از کردیت کارد فرد مذکور کم میشه دیگه!
یعنی مشخصات کارتتون دست اونا می مونه و اونا ازش کم می کنن.
سلام
واقعا؟ نمیدونستم ممنون که گفتین
سلام
عمو شدن حس خوبیه؟
من داداش بزرگه ام ولی فک کنم من رودتر از داداشم عمو بشم
سلام
چه بدی داره؟!
ای تنبل!
سلام کردم؟سلام ببخشید
سلام از ماست
ترکه و چایی
همیشه به دوستم می گم که یه ترک هیچ توقعی از تو نداره جز چایی .بهش زنگ می زنم می گم چایی بذار اومدم . :دی
واقعا
سلام و خسته نباشید آقای دکتر
مثل همیشه سفر نامه تون هم قشنگ بود.
ترکیه شهر قشنگیه و اگر زبونشون رو بدونین بیشتر بهتون خوش میگذره.
جانم به عسل که مثل همیشه شیرین زبونه، زنده باشن هر دوتا .
ممنون که وقت گذاشته و بهم سر زده بودین .
سلام
ممنون
منو بگو که فکر میکردم ترکیه کشوره
وظیفه است
تشکر
خواهش