جایی برای گفتن دلتنگیها

ماجراهای یک پزشک هنوز عمومی

جایی برای گفتن دلتنگیها

ماجراهای یک پزشک هنوز عمومی

یادداشت جدید

من هم فردا آپ میکنم 

منتظر باشید!! 

بعد نوشت (روز بعد) : 

بگذارید اول کمی شرمنده بشم  

حالا یه کم هم اشک توی چشمام جمع بشه  

من این پستو دیشب برای شوخی نوشتم (البته قصد داشتم که امروز آپ کنم ها !!) 

اما میخواستم امروز این پستو پاک کنم و بعدی رو بگذارم. 

ولی حالا دیگه دلم نمیاد اینو پاک کنم 

شرمنده ام کردین 

الان نوشته پست جدیدو که دیشب شروع کردم و ذخیره اش کردم تموم میکنم و میفرستمش خدمتتون 

فقط بگم 

منتظر یه نوشته خنده دار نباشید.

اندر ماجرای رفتن به مراسم ترحیم

سلام 

همونطور که قبلا عرض کرده بودم نوه عمه گرامی ما درست همون روز سانحه هواپیما در مشهد در یک تصادف رانندگی در «شاهین شهر» کشته شد. 

امروز رو مرخصی گرفتیم تا بریم شاهین شهر توی مراسم ختم شرکت کنیم. 

صبح سه ماشین بودیم که راه افتادیم. 

اول پدر بزرگوار با خانواده سوار بر پیکان خودشان. 

بعد خاله گرامی با خانواده سوار بر پرایدشان. 

و در آخر من و خانواده سوار بر سایپا ۱۴۱ خودمان. 

همه با هم حرکت کردیم و ده کیلومتری رفتیم. هنوز به پلیس راه نرسیده بودیم که یکدفعه دیدم ماشین پدر بزرگوار از جاده منحرف شد و رفت توی خاکی ایستاد. 

مونده بودم چی شده که دیدم ماشین خاله گرامی هم از جاده رفت بیرون. 

فقط بعد از کنار رفتن این دو ماشین بود که ناگهان متوجه یک ماشین پژو ۲۰۶ شدم که شماره «ولایت دکتر سارا» را داشت که چند متری منه و پاشو کوبیده روی ترمز و ماشینش هم داره این طرف جاده برای خودش زیگزاگ میره! 

خواستم بپیچم سمت راست که دیدم روی یک پلیم. 

خواستم بپیچم سمت چپ که از اون طرف جاده یک فروند «مینی بوس» از راه رسید پس تنها کاری رو که میتونستم انجام دادم یعنی پا را با حداکثر قدرت روی ترمز  فشار دادم و منتظر شدم. 

هر دو ماشین در حال ترمز گرفتن به هم نزدیک شدند و ..... 

با یک صدای محکم و یک تکان محکمتر هر دو ماشین دوباره از هم دور شدند. 

هنوز یک ثانیه هم نگذشته بود که ...... 

یک ضربه دیگه و یک صدای دیگه ....... 

این بار یک ماشین پژو ۴۰۵ که پشت سر من در حال حرکت بود و او هم نتونسته بود ماشینشو کنترل کنه از پشت سر بهم خورده بود. 

خوشبختانه هیچکدوممون طوری نشدیم فقط زندایی گرامی (که او هم سوار ماشین ما بود) به پاش ضربه خورد و آمبولانسی که اومد فقط یک مریض داشت. 

(یه لحظه یاد اون تبلیغ کمربند ایمنی افتادم که میگه گاهی اوقات مرگ میتواند صبر کند) 

خلاصه ... 

همه از ماشینهامون پیاده شدیم. و کم کم شلوغ شد. هر کسی هم که میرسید فورا میگفت راننده پژو ۲۰۶ مقصره. 

چند دقیقه بعد ماشین پلیس هم از راه رسید وقتی پلیس هم مقصر بودن راننده پژو را تایید کرد طرف رفته جلو و میگه:من فقط ۶۰ کیلومتر سرعت داشتم!! 

افسر پلیسی هم که اومده بود یه نگاه به خط ترمزش انداخت و گفت: 

فکر کنم منظورت ۱۶۰ کیلومتره دیگه !! 

فعلا هر سه ماشین الان توی پارکینگند و قراره ساعت پنج بعدازظهر امروز بریم و ببینیم چی میشه. 

ماشین ما که اصولا قادر به راه رفتن هم نیست و خدا میدونه چند روز باید توی تعمیرگاه باشه. 

درنهایت ما برگشتیم خونه و بقیه رو راهی کردیم برن. 

یک سری هم به زندایی گرامی زدیم که خوشبختانه مشکل خاصی نداشت.  

خلاصه که انگار نوه عمه مرحوم شده گرامی اونجا کسیو نمیشناخت و بدش نمیومد یکی از فامیلو با خودش ببره اما تیرش به سنگ خورد! 

یه عکس هم از ماشین گرفتم که چون هاردی که موقتا روی کامپیوترم گذاشته اند رم ریدر رو نمیخونه فعلا امکان نمایششو ندارم. 

پ.ن۱: صبح فکر میکردم پست جدیدمو چطور بنویسم؟ 

ماجرای مراسم ترحیم یا ادامه خاطرات از نظر خودم جالب یا بقیه خاطرات دوران دانشجویی اما انگار هیچکدومشون نبود! 

پ.ن۲: تعجب نکنید که چرا خاله و زندایی و .... هم داشتند برای مراسم ختم نوه عمه ام میومدند. 

توی فامیل ما تا چند سال پیش ازدواجهای فامیلی به شدت رواج داشت و فقط چند سالیه که کم شده و همه ما از چندین جهت با هم فامیلیم. 

برای نمونه شوهر عمه گرامی من (که امروز مراسم نوه اش بود) از طرف دیگه دایی مادرم هم هست! (تو خود حدیث ...) 

پ.ن۳: انشاءالله امشب براتون میگم که بالاخره چی شد. 

بعدنوشت: 

اول اینکه کلی مشعوفیم که فهمیدیم چقدر همه دوستان گرامی نگران ما میباشند و با شنیدن خبر تصادف از خودشان عکس العمل دروکنند (لهجه برره ای)! 

اما از شوخی گذشته فکر کنم همه فعلا نگران درس و امتحان و ... هستند و دیگه کسی برای ما تره که هیچ ترخون هم خرد نمیکنه. 

بگذریم 

ساعت ۵ رفتیم پاسگاه که گفتند مسئولش نیست بروید و فردا بیایید (اوج احترام به ارباب رجوع) 

ناچار شدم فردا را هم مرخصی بگیرم تا ببینیم چی میشه. 

ضمنا خوشبختانه زندایی گرامی هم از بیمارستان مرخص شد اما فردا قراره بره پزشکی قانونی. 

تا بعد ....

بازی

سلام 

به دستور استاد گرامی ‹‹یک دانشجوی پزشکی›› میخوام وارد یک بازی سیاسی بشم. 

بازی بایدها و نبایدهای رئیس جمهور آینده. 

اما هر چه فکر کردم دیدم تمامی گفتنی ها توسط ایشون گفته شده و دیگه چیزی برای گفتن باقی نمونده. 

پس به یکی دو جمله بسنده میکنم: 

جناب آقای رئیس جمهور! 

هر کسی که هستید. 

چه میرحسین  

چه محمود 

چه مهدی  

و چه محسن  

 

  

شما از این پس رئیس جمهور همه مردم ایرانید. 

چه آنان که به شما رای دادند و برایتان سینه چاک میدادند. 

و چه آنان که با شما مخالف بودند. 

جناب آقای رئیس جمهور! 

آنگونه که دوست دارید زندگی کنید.  

نوشتان باد.

اما بگذارید ما هم (دست کم اندکی) ‹‹زندگی کنیم››

دیدین دروغ نگفتم؟

سلام 

اینهم حکم جدید حقوقی ما! 

فکر میکردیم در آستانه انتخابات شاید فرجی بشه اما ......

 

فکر کنم دیگه همه خوانندگان همیشگی این وبلاگ بدونند من اهل کجام اما ترجیح دادم اسم مکانو هم پاک کنم تا بعضی فکر نکنند فقط در یک ناحیه از کشور این مشکل وجود دارد.  

ببخشید اگه زیاد واضح نیست اما اگر اینجا کلیک کنید تو کامپیوتر خودتون راحت تر دیده میشود.

نظام هماهنگ !!

به گمانم دو سه سالی بود که ما را با وعده تصویب نظام هماهنگ پرداخت سر کار گذاشته بودند و هر گاه از کمی دستمزدمان شاکی بودیم همچون وعده «بزک نمیر بهار میاد ...» ما را با این وعده به سکوت فرامیخواندند. 

و سرانجام در هفته گذشته حکم های حقوقی ما را با نظام هماهنگ تحویلمان دادند. 

وقتی حکم جدید را دیدم نمیدانستم باید بخندم یا گریه کنم! 

این همه وعده و وعیدهای رنگارنگ و در پایان اضافه حقوقی در حدود یکصد هزار تومان به گونه ای که مجموع حکم حقوقی من (که پیش از پرداخت آن مبلغ قابل توجهی به بهانه کسورات مختلف از آن کسر خواهد شد) به ششصد هزار تومان هم نمیرسد. 

خنده دارتر اینکه اکنون و با حکمهای جدید حقوق بسیاری از پرسنل درمانگاهها از بهیار تا مسئول داروخانه و حتی تا مسئول پذیرش از حقوق پزشکان زیادتر شده است! به گونه ای که اخیرا یکی از پزشکان که مسئول یکی از مراکز شبانه روزی است کتبا از سرپرست شبکه درخواست کرده است جایش را با سرایدار مرکز عوض کند چرا که او با نظافت مرکز از این پس درآمد بیشتری از پزشک مرکز خواهد داشت !! 

درواقع از این پس ادعای مدیریت پزشک بر کارکنان مراکز بهداشتی درمانی که بسیاری از آنان حقوقی بیشتر از پزشک مرکز خواهند داشت به لطیفه بیشتر شبیه خواهد بود. 

شما را نمیدانم اما ما هنوز پس از چند سال در انتظار تحقق وعده «دو ماه پاداش برای همه کارکنان دولت» هم به سرمیبریم. 

اخیرا پزشکان شبکه بهداشت و درمان ولایت نامه ای را در اعتراض به این موضوع تنظیم و امضاء کرده اند و برای امضاء پزشکان دیگر شبکه های استان به آن شبکه ها فرستاده اند تا پس از تکمیل این نامه به دفتر ریاست دانشگاه علوم پزشکی استان تحویل شود گرچه گمان نمیکنم درنهایت این کار هم فایده ای داشته باشد. 

به این ترتیب ما دو راه بیشتر نداریم: 

۱.تاسیس مطب:که این راه علاوه بر دردسرهای خاص خودش درنهایت تضمینی برای درآمد بیشتر نخواهد داشت. 

۲.درس خواندن و امید به قبولی در آزمون دستیاری:که با وجود برخی افراد که مسئولیتی برای اداره یک خانواده را ندارند و از سوی دیگر پول و فرصت کافی برای شرکت در انواع کلاسها و آزمونها و .... را دارند گمان نمیکنم از این آتش هم آبی برای ما گرم شود. 

پس به نظر شما چه باید کرد؟ 

پ.ن۱:شاید تا چند روز دیگر به یک دستگاه اسکنر دسترسی پیدا کنم. در این صورت تصویری از حکم حقوقی جدید را در این وبلاگ خواهم گذاشت تا کسی نتواند مرا به دروغگویی متهم کند. 

پ.ن۲:ظاهرا دکتر سارا که چندی پیش با هک وبلاگش وبلاگ جلجل را راه اندازی کرده بود چند روز پیش مجددا هک شده است. 

قصد نصیحت هکرها را ندارم که اینان اگر درک داشتند چنین نمیکردند. اما اگر دکتر سارا درحال خواندن این مطالب است به ایشان توصیه میکنم با توجه به هک دوباره وبلاگ ایشان و نیز مدلاگ در بلوگفا این بار سرویس دهنده دیگری را برای ساخت وبلاگ امتحان نمایند. 

ضمنا نخستین کسی که آدرس جدید ایشان را بیابد برنده جایزه «یک سال خواندن رایگان مطالب این وبلاگ خواهد بود! 

پ.ن۳:چندی پیش با رئیس یکی از شبکه های بهداشت و درمان استان صحبت میکردم که گفت:بیشترین تحصیلات و کمترین حقوق درمیان روسای ادارات مختلف این شهرستان متعلق به من است! نمیدانم ایشان اکنون چه خواهند گفت؟ 

پ.ن۴:اگر دانش آموزان دبیرستان در حال خواندن این مطلب هستند صمیمانه از آنان دعوت میکنم در انتخاب رشته خود برای کنکور با چشم باز تصمیم بگیرند. 

پ.ن۵:باید مواظب باشم چراکه طرح انتقاداتی به مراتب ملایمتر از این سبب فیلتر شدن وبلاگم در رویا بلاگ شد. 

پ.ن۶:هرگاه وبلاگ من هک یا فیلتر شد وبلاگ بعدی من با نام rezasr3 خواهد بود. 

ببخشید که این مطلب تا حدی تلخ شد. چون واقعا دارم عذاب میکشم. 

بدبختیهای خودمان یک طرف انتظارات و تفکرات برخی که هنوز گمان میکنند پزشکان ثروتمندانی خوابیده بر بالش پرقو هستند هم یک طرف.

روز ماما

امروز (۱۵ اردیبهشت) روز جهانی ماما است 

این روز را به همه همکاران گرامی ماما (از جمله مسئول امور درمان شبکه مان!) تبریک عرض میکنم و امیدوارم گفتن از این قشر زحمتکش و نیازهای آنها مختص امروز نباشد 

انشاءالله ادامه خاطراتم را روز جمعه تقدیم میکنم

مدلاگ

میشه یه نفر که میدونه بگه چی به سر مدلاگ اومد؟

سایت ۹۰

سلام من مدتها عضو سایت برنامه ۹۰ بودم. مدتی پیش وقتی خواستم مثل همیشه وارد سایت بشم نوشت این آی دی بلوک شده و من مجبور شدم با یک آیدی دیگه ثبت نام کنم و هر بار مینوشت یک لینک برای شما ارسال شد اما من که چنین لینکی پیدا نکردم هیچ جا این مطلبو برای سایت نوشتم به روابط عمومی شبکه ۳ زنگ زدم .... اما هیچ خبری نشد شاید از نظر شما این چیز مهمی نباشه اما مسئله اینه که اگه من به چیزی کلید کنم باید تا آخرش برم شما میدونید چه باید کرد؟

هنرپیشه

حق کاملا با جناب عابدینی است.

همچنانکه ایشان در شماره امروز روزنامه ابرار ورزشی فرموده اند قطبی فقط یک هنرپیشه بزرگ بود.

اصلا شاید هم رویشان نشد که بفرمایند قطبی خود بیژن شکیبا بوده است.

حالا معلوم نیست این هنرپیشه چگونه توانسته تیمی پرحاشیه مانند پرسپولیس فصل پیش را با وجود کسر شش امتیاز در نهایت آنچنانکه قول داده بود به مقام قهرمانی برساند اما ایشان که عمرشان را در فوتبال به سر برده اند قادر به خارج کردن تیم داماش از منطقه فانوس به دستان نیستند و باز لابد همانطور که ایشان میفرمایند ابر و باد و مه و خورشید و فلک در کارند تا تیم ایشان سقوط کند و فوتبال ایران از حضور خدمتگزاری بزرگ محروم گردد.

فقط ای کاش ایشان قادر بودند دست کم یکی از این خدمتهای خود را هم به اطلاع مردم برسانند.

شاید منظور ایشان نشستن بر روی نیمکت تیم ملی در بازیهای مقدماتی جام جهانی آمریکا در زمان ریاست فدراسیون فوتبال است و همراهی در حذف این تیم و یا شاید هم خریدن امتیاز تیم پرسپولیس به نام خود که مانع از آن شده که این تیم در بازیهای رسمی بتواند از نام اصلی خود استفاده کند و یا شاید .....

رسم جدید

در فوتبال آلمان سالهاست که رسمی در تیم ملی دیده میشود.
به این صورت که سرمربی تیم ملی یکی از مربیان جوان و با استعداد این کشور را به عنوان دستیار خود انتخاب می کند و پس از سالها و در پی کناره گیری یا برکناری سرمربی دستیار او جانشینش میگردد و او هم به نوبه خود دستیار جدیدی برای خود برمیگزیند که میداند تا چند سال بعد جایگزین خود او میشود.
این روال مدتهاست که در این کشور ادامه دارد (البته به جز وقفه ای که در پی استعفای ناگهانی رودی فولر و دستیارانش از تیم ملی آلمان پدید آمد.
اما به نظر میرسد از این پس قرار است رسمی جدید در فوتبال ایران پا بگیرد.
در این رسم جدید قرار است هرگاه تیم کارخانه ای که اسپانسر تیم ملی شده است شروع به نتیجه گیری های نامناسب نماید سرمربی این تیم ابتدا با حفظ سمت به تیم ملی تبعید (!) میشود و اگر نتایج ضعیف او در آن باشگاه ادامه یابد همکاری او با باشگاه کاملا قطع شده و وی تنها سرمربی تیم ملی خواهد بود.
به هر حال تیمی که این همه پول خرج میکند باید در عوض فایده ای هم ببرد.
حال باید دید لباسهای کارخانه دایی تا چه حد به او اجازه دخالت در تیم ملی آینده را خواهد داد؟
در هر حال محمد مایلی کهن اکنون سرمربی تیم ملی فوتبال ایران است.
مربی که همواره در آغاز ورود خود به هر تیمی نتایج فوق العاده ای میگیرد اما پس از مدتی کم کم نتایج رو به ضعف رفته و وقتی به روی دور باخت می افتد دیگر تا زمان برکناری بازنده خواهد بود.
این امر را میتوان در سابقه کاری ایشان در تمامی تیمهایی که در آنها مشغول کار شده مشاهده کرد.
از خصوصیات مثبت او میدان دادن به جوانان و از خصوصیات منفی او عدم توانایی در تغییر تاکتیک است به گونه ای که برای نمونه در حضور پیشین وی در تیم ملی دیگر تمامی تیمهای حریف میدانستند نخستین تعویض ایران خروج خداداد عزیزی و ورود مدیر روستا به زمین است و دومی ....