سلام
چندی پیش فرصتی دست داد تا بخشی از یکی از جشن های خانه سینما رو ببینم.
خیلی از هنرپیشه هائی که دوست داشتم اونجا بودند همه شاد و خندون٬ درحال صحبت و شوخی با همدیگه. مجریهائی هم که درحال اجرای برنامه بودند چیزی از اونها کم نداشتند٬ خلاصه که واقعا یه جشن بود با یه شب فراموش نشدنی (البته در حدی که در جامعه امروز ما قابل قبوله).
نمیدونم چرا با دیدن این فیلم یاد گردهمائیهای روز پزشک و سایر گردهمائیهای همکاران افتادم.
جشنهائی که در اونها همه درحالی که با بهترین لباسهائی که میتونستن تهیه کنن اومدن٬ گفتگو و خنده فقط محدود میشه به همکلاسیهای سابق و همکارهای نزدیک فعلی و در بقیه موارد همه صمّ بکم سرجاشون نشستن و به حرفهای مجری گوش میدن که یا داره براشون بیماریها رو یادآوری میکنه یا در مراسم جشن و شادی چند شعر نو و کهنه براشون میخونه.
واقعا چرا؟
اگه اونها با مردم سروکار دارند و به محض خروج از منزل با جمع شدن هوادارانشون روبرو میشن که مارو هم خیلی از مردم میشناسن فقط با این تفاوت کوچیک که ما همیشه به جای مردمی شاد و مهربون با آدمهای بیماری روبروئیم که انگار بیماریشون تقصیر ماست و حالا هم وظیفه داریم کاری کنیم که به محض اینکه بیماریشونو با اوقات تلخی و توپ و تشر برامون گفتند حالشون یکدفعه خوب بشه!
اگه مردم اونها رو دعای خیر میکنند و بهشون علاقه دارند هر روز ما رو هم دعا میکنند و امیدوارند که ثروتمون زیاد بشه (نشنیدین با هرکی مشکل دارن میگن امیدوارم پولشو صرف دوا و دکتر کنه؟) شاید هم ما دارای قدرت پولشوئی هستیم و خودمون خبر نداریم.
اگه اونها از همون جوونی و شاید بچگی کارشونو شروع کردن و برای بازی همیشه درحال سفرند ما هم تا زمان ظاهر شدن موهای سپید سر و صورتمون در حال درس خوندنیم و تازه بعد از اون و زمانی که وارد بازار کار شدیم میفهمیم که چه اشتباهی کردیم که پزشک شدیم.
از نظر درآمدی هم که فرقی بینمون نیست٬ اگه اونها سالی چند فیلم بازی میکنند و برای هر فیلم دهها میلیون میگیرند ما هم یکماه درحال دیدن مریض و کشیکهای شبانه روزی هستیم تا در آخرماه چند صد هزار تومن حقوق بگیریم.
از امکانات رفاهی هم که چی بگم؟ اگه اونها صندوق حمایت از پیشکسوتان دارند و با بالاتر رفتن تجربه دستمزدشون هم بیشتر میشه ما هم کلی برامون امکانات رفاهی گذاشتند.
قبلا یه مجله نظام پزشکی داشتیم که میومد دم خونه که دیگه اونو هم باید خودمون بریم و بگیریم.
تازه برای خرید بعضی از ماشینهای گرون قیمت و تورهای خارجی هم چند صد هزار تومن تخفیف داریم٬ ماشینها و تورهائی که اگه توی خواب سوارشون بشیم یا به اون مسافرتها بریم.
چند سالی هم هست که با چند هتل برامون قرارداد بسته اند و چند درصد ازشون تخفیف گرفتند٬ هتلهائی که کافیه چند شب توی اونها باشیم تا مجبور بشیم حقوق یک ماهمونو بدیم حالا چه با تخفیف چه بی تخفیف.
از همه مهمتر٬ برای ورود به میادین تنیس ورزشگاه انقلاب هم چند درصد تخفیف برامون گذاشتن که واقعا خیلی به درد ما که در شهرها و روستاهای دورافتاده کشور درحال کار هستیم میخوره.
کافیه یا باز هم ادامه بدم؟
راستی مدتی پیش سی دی مهمونی خصوصی اعضای یکی از تیمهای فوتبال مشهور کشورو دیدم و به این فکر فرو رفتم که .....
پ.ن۱: این نوشته رو نوشتم تا برای نشریه سپید بفرستم که یادم افتاد امشب باید آپ کنم. فکر کنم به عنوان متنی که جائی یادداشتش نکرده بودم و از بر مینوشتم متن بدی نشده باشه.
پ.ن۲: امروز صبح با خانم دکتر خالقی تماس گرفتم که گفتند جشن انتشار شماره ۲۰۰ سپید به دلیل پیدا نکردن یه سالن مناسب (از چه نظر؟!) فعلا لغو شده. گفتیم یه سر هم به بهونه این جشن به نمایشگاه کتاب میزنیما!
پ.ن۳: خوشبختانه دردسری که اول پست قبلی ازش یاد کردم دیروز حل شد. انگار یه بار سنگینو از روی دوشم برداشتن (نپرسین جریان چی بود چون نمیگم!!)
پ.ن۴: دکتر «ج» که توی شماره ۱۰ این پست ازش حرف زدم یادتون هست؟ دیروز توی یه دفترچه مهرشو دیدم که زیر اسمش نوشته بود: متخصص اطفال آی زورم آورد آیییییییی
پ.ن۵: راستی امروز روز ماما بود که به همه ماماهای محترم تبریک میگم بخصوص به مسئول امور درمان شبکه سرکار خانم «ر»
سلام
برای اولین بار دارم از توی کافی نت پست میگذارم به دلیل اینکه به یکی قول دادم.
اما اول بگم که چرا از کافی نت
موضوع اینه که من دوشنبه شیفت بودم سه شنبه غروب هم که اومدم سر کامپیوتر تا هر دو وبلاگمو آپ کنم دیدم کانکت نمیشه
زنگ زدیم به مرکز ADSL ولایت که کلی راهنمائی کردند و بعد گفتند مودم رو چند دقیقه خاموش کنین تا بعد درست بشه
ما هم خاموش و روشن کردیم و دیدیم درست نشده دوباره زنگ زدیم که دیدیم تعطیل کرده اند!!
چهارشنبه هم شیفت بودم و امروز ظهر که اومدم دیدم همچنان خبری از اینترنت نیست
پس زنگ زدم تهران که بعد از حدود یکساعت «این کارو بکن اون کارو نکن» گفتند ایراد از خط نیست خود کامپیوترتون مشکل داره
الان هم کامپیوتر توی مغازه روبروئی در حال تعمیره و من توی کافی نتم
اما نکته جالب اینکه صاحب مغازه گفت من اینجا ADSL ندارم یه مقدار روش کار میکنم و امیدوارم که درست بشه!!
و اما قول:
فکر نمیکنم دوست خوبمون «دکتر سارا» نیازی به معرفی داشته باشه
مدتی پیش ایشون بخش نظرات وبلاگشونو بستند و برام یه نظر خصوصی گذاشتند که دیگه از دست کامنتهای نامربوط بعضی ها خسته شده و شاید تا مدتی آپ نکنه بخصوص که داره درس خوندنو برای امتحان امسال هم شروع میکنه
چند روز پیش بود که دیدم وبلاگ دکتر سارا حذف شده و بعد یه کامنت دیگه اومد که ..... ولش کن دلیلشو نمینویسم!
و اما سه شنبه شب که نتونستم برم توی اینترنت برای چند دقیقه با گوشی موبایلم کانکت شدم و دیدم یه کامنت خصوصی از دکتر سارا برام اومده که عینا اینجا براتون کپیش میکنم
«سلام دکتر ربولی»
من هم همونجا براش پیام گذاشتم و قول دادم که پنجشنبه این مطلبو بنویسم
به این ترتیب من رسما اعلام میکنم که وبلاگ دکتر سارا درحال حاضر توسط ایشان آپ نمیشود
مراقب نظراتی که احتمالا در این وبلاگ میگذارید باشید (اگه هم نظر نگذارید که چه بهتر)
اگه کامپیوترم درست شد به زودی اون پستو هم میگذارم
ممنون که بعضی از شما نگرانم شدید
سلام
این پست رو که (به احتمال قوی) آخرین پست من در سال هشتاد و هشته باز هم اختصاص داده ام به دو بازی
اول بازی که دوست خوبم دکتر بابک منو به اون دعوت کرده اند و شامل پاسخ به چند سواله که طبق معمول این بازیها بدون اینکه از قبل پاسخی براشون آماده کرده باشم وارد بازی میشم:
۱.بهترین روز سال ۸۸: نمیدونم تا چه حد حال منو درک میکنین؟ اما چند روز پیش که اول صبح از شیفت شب برگشتم خونه و دیدم پسرم «عماد» اینقدر آروم و راحت خوابیده بدون اینکه خرخر کنه یا مجبور باشه از دهنش نفس بکشه٬ چنان لذتی رو تجربه کردم که مدتها بود مزه شو نچشیده بودم. دیگه مطمئن شدم که تصمیمم برای جراحیش کاملا درست بوده. بهترین روز من در امسال همین چند روز پیش بود.
۲.بهترین هدیه سال ۸۸: همون ادوکلنی که همسرم «آنی» چند پست پیش ماجرای کادودادنشو براتون نوشت!
۳.بهترین سفر سال ۸۸: خوب راستش ما توی این سال سفری نرفتیم٬ فقط توی اردیبهشت یه عروسی رفتیم ماهشهر (که قبلا توی همین وبلاگ نوشته ام) و همین چندروز پیش که رفتم تهران و برگشتم.
قرار بود اولین سفرمون به خارج از کشور هم در همین اسفند انجام بشه که به دلیل امتحان رزیدنتی و دلایل دیگه به سال دیگه موکول شد.
۴.بهترین کتابی که تو سال ۸۸ خوندم: تقریبا در همه ایام سال ۱۳۸۸ من درحال مرور جزوات درسی بودم و تنها کتابی که بعد از امتحان خوندم و تموم کردم کتاب ۱۹۸۴ اثر جورج اورول بود که جالب هم بود. الان دارم کتاب «مادر» ماکسیم گورکی رو میخونم که خدائیش زیاد به دلم نچسبید!
۵.بهترین دوست سال ۸۸: طبیعتا باز هم باید از آنی نام ببرم. قبلا هم نوشته ام من معمولا دوست صمیمی (به اون معنی) ندارم (کدوم معنی؟!)
۶.بهترین کاری که تو سال۸۸ انجام دادم: خوب یکی همون عمل «عماد» و یکی هم تقبل شیفت یکی از خانم دکترهای طرحی که یه کار اورژانس براش پیش اومده بود درحالی که خودم هم کار داشتم. البته خدائیش بعدا جبران کرد.
۷.بهترین غذایی که تو سال ۸۸ خوردم: همون شامی که توی رستوران تهران خوردم!!
۸.بهترین فیلم سال ۸۸: اخوی گرامی من برام کلی فیلم از تهران میاره اما از ترس بعضی صحنه های بالای ۱۶ سال که ممکنه توی اونها باشه جرات نمیکنیم تا عماد بیداره فیلم بگذاریم و او هم که معمولا شبها اول ما رو میخوابونه و بعد خودش میخوابه اما به هر حال بهترین فیلم امسال که الان به ذهنم میرسه «اشباح گویا» بود که بخشی از زندگی «فرانسیسکو گویا» هنرمند اسپانیائی در قرون وسطی رو نشون میداد. با توجه به اینکه این فیلمو همزمان با حوادث بعد از انتخا.بات خرداد امسال دیدم خیلی بهم مزه داد (برید فیلمو ببینید تا ربطشو بفهمید!)
۹.بهترین پستی که تو سال ۸۸ نوشتم: فکر میکنم پست معرفی لینکهام بود که بیشترین بازدیدکننده رو داشت. البته الان بعضی از اونها جزء لینکهام نیستند و چندتائی هم بهشون اضافه شده اند.
۱۰.بزرگترین سوتی سال: (این سوالو با اجازه بابک خان خودم اضافه کردم) میخواستم برای خانمی که با «دیسمنوره» اومده بود دارو بنویسم که طبق روالی که عادت کرده ام اول پرسیدم: ببخشین حامله نیستین؟!!
واما ....
بازی دومو از وبلاگ دوست خوبمون خانم «زندگی جاریست» کش رفتم! خدائیش ایشون چندبار منو به چند بازی دعوت کردند که هربار به دلایلی انجامشون ندادم اما این بازیشونو توی ادامه مطلب انجام میدم
ادامه مطلب ...پیش نوشت:
سلام
همین الان از امتحان رزیدنتی مجدد اومدم خونه.
سوالات این امتحان یه جوری بود! انگار مثل امتحانهای سالهای پیش یا همین دوهفته پیش نبود. تعداد کیسها کمتر بود و خیلی از سوالات فقط جنبه حفظی داشتند و برای همین تا رفرنسها رو یه نگاهی نکنم نمیتونم بگم درست زدم یا نه و من هم که حال این کارو ندارم و ترجیح میدم صبر کنم تا کلید سوالاتو بدن.
اصلا تعجب نمیکنم اگه همه یا خیلی از سوالاتمون با سوالهای امتحان پره مشترک باشه چون مطمئنا توی دوهفته طرح دوباره این همه سوال استاندارد ساده نیست. دوستانی که امتحان پره دادند لطفا بگن این سوالاتو داشتن یا نه؟ (گشتم کوتاهترینهاشونو پیدا کردم!!):
۱.کدام یک از پولیپهای ذیل در روده بزرگ احتمال بدخیم شدن بیشتری دارد؟
الف.پولیپهای التهابی
ب.پولیپهای آدنوماتوز
ج.پولیپهای juvenile
د.پولیپهای هیپرپلاستیک
2.شایعترین تومور اولیه سلسله اعصاب مرکزی کدام است؟
الف.مدولوبلاستوم
ب.مننژیوم
ج.آستروسیتوم
د.کرانیوفارنژیوم
3.همه موارد از عوارض فنی توئین است بجز:
الف.هیپرپلازی لثه
ب.پرموئی
ج.پلی نوروپاتی
د.آنتریت هیپرتروفیک
و الی آخر .....
ضمنا با توجه به اینکه با یکی از دوستان وبلاگی قرار گذاشتیم که برای امتحان آینده «واقعا» شروع کنیم به خوندن٬ ممنون میشم نظرتونو درباره بهترین جزوات موجود بفرمائین.
من دوسال پیش جزوات «نواندیشان آریا» رو خریدم که همه ازشون تعریف میکردن اما مسئله اینه که خدائیش خوب نخوندم. دو سال خوندمشون و هنوز چندتاشون نخونده مونده!!!!!
نمیدونم باز همونها رو بگیرم یا عوضشون کنم؟
و اماااا ......
بریم سراغ اصل مطلب:
در هفته های اخیر به دو بازی دیگه دعوت شدم از طرف «مانگی سو» و «آنی» که به هر حال دومیو مجبورم انجام بدم!!
بازی «مانگی سو» شامل جواب دادن به چند سوال بود که طبق معمول چنین بازیهائی سعی نکردم براشون از قبل جوابی پیدا کنم پس همین حالا میرم میخونم و بعد جواب میدم:
۱.بهترین فیلم: من هیچوقت نمیتونم یه فیلمو از بقیه استثناء کنم اجازه بدین دو فیلمو نام ببرم از یک کارگردان (جوزپه تورناتوره) اولی:مالنا و دومی:سینما پارادیزو
۲.بهترین دوست: من هیچوقت یه دوست صمیمی از اونها که همه حرفهامونو به هم بگیم نداشتم. پس فکر کنم نمیتونم کسی رو جز آنی اسم ببرم.
۳.بهترین درس: نمیدونم چرا؟ اما توی دانشگاه کلی از ژنتیک خوشم اومد اونقدر که از روی کتاب رفرنس «تامسون» خوندم و یکی از بالاترین نمرات کلاسو هم گرفتم (۱۸)
۴.سمج ترین فرد: بی برو و برگرد پسرم «عماد». اگه به چیزی بند کنه مگه دیگه ول میکنه؟!
۵.وحشتناکترین صحنه ای که دیدم: نمیدونم از میون خیلی از بیماران بدحال و تصادفی کدومو انتخاب کنم؟!
۶.بهترین سفری که تا حالا رفتم: ما الان قرار بود توی اولین مسافرت خارج از کشورمون باشیم که نشد. اما توی سفرهائی که تا حالا رفتم سفر کیشو ترجیح میدم. حیف که آنی اون موقع حال پیاده روی و گردش زیاد نداشت. چرا؟ از «عماد» بپرسین که توی شکم آنی جا خوش کرده بود!
۷.خوشمزه ترین غذا: نمیدونم چرا؟ اما من یه غذای خیلی ساده رو به خیلی از غذاها ترجیح میدم. مخلوط تخم مرغ و خرمای سرخ شده.
۸.خوش اخلاقترین آدمی که تا حالا دیدم: خودم!!!
۹.بدترین غذائی که تا حالا خوردم: شامی که خونه یه زن و شوهر همکار خوردیم .... مسلمان نشنود کافر نبیند!!
۱۰.باحال ترین فرد تو اقوام: دائی وسطی اینجانب!
۱۱.باحالترین فرد توی وبلاگستان: چون نمیخوام حرف و حدیثی پیش بیاد هیچکسیو معرفی نمیکنم.
۱۲.شیرین ترین روز عمرم: روزی که نتایج کنکور اومد: جوون و جاهل بودیم دیگه٬ نمیدونستیم چه بلائی داره سرمون میاد! یادمه نشستم همه روزنامه رو گشتم و اسم همه همکلاسهای آینده رو درآوردم!!
۱۳.ورزش مورد علاقه: فوتبال (البته تماشاش نه انجامش!!) اما ورزشی که خودم انجام بدم: پینگ پنگ
۱۴.تاثیرگذارترین فرد در زندگیم: مطمئنا پدر و مادرم که منو اینطور تربیت کردند.
۱۵.خواننده مورد علاقه: چون غیرمجازه اسمشو نمیگم!!
۱۶.بهترین بازیگر مورد علاقه: لئوناردو دی کاپریو
۱۷.بهترین هنرپیشه زن مورد علاقه: کیتی هولمز (همسر فعلی تام کروز)
۱۸.مسخره ترین ورزش: شطرنج!
۱۹.گرانترین هدیه ای که خریدم: تردمیل برای آنی
۲۰.کادوئی که دوست دارم بهم بدن: تراول!! و بعد از اون کتاب.
تلخ ترین خاطره: مرگ برادرم
خوب فکر کنم بعد از مدتها مجبورم برم به ادامه مطلب ...
ادامه مطلب ...پیش نوشت:
سلام
بالاخره مراسم اخوی گرامی به پایان رسید و دیشب هم که شیفت بودم و فردا شب هم شیفت خواهم بود پس میتوان نتیجه گرفت که همین امشب باید آپ میکردم.
پیش از نوشتن لینکهام باید از همه دوستان که در این چند روز به یاد من بودند و تبریک گفتند تشکر کنم. فقط نمیدونم چرا همه عروسیو تبریک گفته بودند در حالی که ما گفتیم که فقط مراسم عقد بود گرچه مفصل ترین عقدی بود که تا حالا دیده بودم اما به هر حال عقد بود نه عروسی!
خوب بریم سراغ بازی معرفی لینکها که نوشتنش اینقدر طول کشید که دوتاشون خداحافظی کردند!
بالاخره من هم تصمیم گرفتم که این بازی رو انجام بدم.
برای اینکه هیچ حرف و حدیثی نباشه من اسامی رو بر اساس حروف الفبا مینویسم البته به جز نفر اول که حسابش از بقیه جداست! سعی کرده ام در این پست هر از گاهی یک نکته طنز هم چاشنی ماجرا کنم که امیدوارم به دوستان برنخوره. ضمنا من این پستو پاک بکن و معذرت بخواه و .... نیستم. هر کسی اعتراضی داره کامنت بگذاره اگه حرف توهین آمیزی توش نباشه پاکش نمیکنم:
نویسنده:خانم «آن شرلی» همسر اینجانب و مادر «عماد» دارای نمایندگی یکی از شرکتهای خصوصی بیمه در ولایت و آماده ارائه انواع خدمات بیمه ای به همه دوستان در هر نقطه ایران. تحصیلات: کارشناس
بیشترین اطلاعاتو از میون لینکهام از ایشون دارم (نمیدونم چرا)
متولد ۱۱ آبان (سالشو اگه جرات دارین از خودشون بپرسین!) داستان آشنائی و ازدواج ما مفصل بوده و در آینده در همین وبلاگ نگاشته خواهد شد. نوشته های ایشان بسیار متنوع بوده شامل خاطرات٬ شعر (من که چندان به شعر نو علاقه ندارم بر خلاف ایشان البته) و .....
ایشان دارای یک وبلاگ دیگر هم میباشند که بسیار دیر به دیر آپ میکنند و شامل خاطرات شخصی ایشان است و چون مشتری کمتری دارد ممکن است به زودی مطالبش به این وبلاگ منتقل شده و سپس حذف گردد.
نویسنده:دکتر آرزو .... (اسم کامل ایشان را در نشریه سپید دیده ایم اما بدون اجازه شان نمیتوانیم بنویسیم) یک پزشک عمومی که اخیرا وارد دوران طرح شده اند. تصادفا ایشان را کشف و لینک کردیم. از محل تحصیل و زندگی ایشان اطلاع چندانی در دست نیست و فقط با نام دوست صمیمی ایشان (هستی) آشنائیم. ظاهرا هر چند ماه یکبار کانکت میشوند٬ آپ میکنند٬ و سپس دیس کانکت میگردند و لذا اصولا نگاهی هم به کامنتهایشان نمی اندازند. مطالب ایشان هم شامل رخدادهائی است که در روز کانکت شدن رخ داده است.
بعدا نوشت: انگار ایشون مطلب منو منتشر نشده خوندن چون شروع کرده اند به آپ کردن پشت سر هم!
نویسنده:دکتر بابک طاهر رفتار پزشکی اهل یکی از شهرهای شمالی که ساکن خارج از کشور (اوکراین) میباشد .
اخیرا دوره دکترای پزشکی عمومی خود را در آن کشور به اتمام رسانده و از میان چند گزینه دستیاری زنان را انتخاب نموده است (طریقه انتخاب دستیار در این کشور را نمیدونم از خودشون بپرسین). انتخاب این رشته تخصصی و اختیار نمودن همسری غیر ایرانی این احتمال را که ایشان قصد ماندن در آن کشور را دارند بیش از پیش تقویت میکند.
مطالب ایشان قبلا «از هر دری سخنی» بود اما با شروع دوره رزیدنتی فعلا فقط در حال نوشتن خاطرات روزانه میباشند. ضمنا ایشان مدتهاست که به من قول نوشتن مطلبی درباره راسپوتین را داده اند که معلوم نیست کی به قولشان عمل کنند؟!
نویسنده:یکی از چندین باران موجود در دنیای مجازی (!) یک پزشک عمومی که در حال گذراندن دوران طرح میباشند.
نوشته های ایشان عمدتا شامل خاطرات روزانه که گه گاه به سبک نوشته های ادبی نوشته میشوند و گاهی هم کلمات قصار (از جمله به زبان انگلیسی که برای ما بیسوادان چندان قابل فهم نیست!) و یا متون ادبی میباشد. در تاریخ ۸/۸/۸۸ قراری با دوستان قدیم خود داشتند که به دلیل عدم اجابت از سوی آن دوستان به ۹/۹/۹۹ موکول شد و احتمالا در آن زمان هم به ۱۰/۱۰/۱۰۱۰ (!) موکول میگردد!
نویسنده:یک پزشک زن که نام مردانه سورنا را برای خود انتخاب کرده.
زمانی خیلی پیشتر از آنکه شغل خودم را لو بدهم خواننده وبلاگ قدیم ایشان بودم و از خواندن خاطرات روزانه ایشان در دوران اینترنی لذت میبردم بدون اینکه کامنتی بگذارم تا مبادا حرفه ام شناسائی شود!
وقتی پس از مدتها تصادفا به وبلاگ جدید ایشان رفتم متوجه تغییرات بنیادین در سبک نوشته های ایشان شدم که به مذاق من خوش نیامد بنابراین (در اقدامی که قبول دارم درست نبود) کامنت تندی برایشان نوشتم و به خاطر این تغییر سبک به ایشان اعتراض کردم و همین امر سبب شد که دیگر ایشان حتی پاسخ کامنتهای بعدی مرا هم ندهند (در همین جا رسما عذرخواهی خودم را از ایشان اعلام میدارم اصلا به من چه که هر کسی چی توی وبلاگش مینویسه؟!).
در حال حاضر مطالب وبلاگ ایشان ملغمه ای است از خاطرات٬ متون ادبی و .... و من هم یک خواننده خاموش این وبلاگ.
ضمنا اخیرا سفر ایشان به کشور پرتغال به دلیل ندادن ویزا لغو گردید که منجر به ناخشنودی عمیق ایشان شد.
نویسنده:آقای سیامک سالکی٬ساکن تهران
یکی از معدود لینکهای متفاوت من که هیچ ربطی به پزشکی ندارد.
ایشان را تصادفا کشف نموده و چون از یکی دوتا از تحلیلهای سینمائیشان خوشمان آمد لینک نمودیم. آپ کردن ایشان معمولا ماهی یک یا دوبار است و بیشتر شامل معرفی فیلم یا نوشته هائی از کارگردان ایرانی آقای مسعود کیمیائی و گاهی مطالب متفرقه میگردد.
ایشان مدتهاست که به من قول داده اند فیلم «درباره الی» را دیده و درباره نقد من از این فیلم نظری بدهند اما ظاهرا فرصت این کار را هنوز پیدا نکرده اند!
نویسنده:سارای (لابد برای اینکه با شصتادتا سارا که در دنیای مجازی هستند اشتباه نشود! چون خودشون گفتن که ترک نیستند)
یک دختر دانشجوی کامپیوتر دارای یک خانواده چهار نفره شامل پدر٬ مادر٬ سارای و لوبیا. دارای دوستی صمیمی به نام پری. به شدت پر شر و شور و پر انرژی. قراره به زودی با پری تشکیل یک زوج خوشبخت را هم بدهند البته پس از شرکت در سمیناری با همین مضمون!
ادامه مطلب را بخوانید ....
ادامه مطلب ...سلام
همچنان در حال نوشتن لینکهام هستم.
البته ۳ روزه که هیچی ننوشتم.
علتش توی وبلاگ آنی به طور مفصل توضیح داده شده پس من دیگه نمینویسم. (چون پستش عنوان نداشت نتونستم فقط همون پست را لینک کنم!)
اما خودمونیم دارم لینک مینویسم هااااااااا!
بگذارین تموم بشه بخونین حالشو ببرین!
امیدوارم با این مدتی که یه مطلب به دردخور ننوشته ام دوستهامو از دست ندم اما باور کنین این چند روز کارمون خیلی زیاده.
انشاءالله بعدا از خجالتتون درمیام.
پیش نویس:
۱.سلام
در چند روز اخیر٬ هر وقت که اول «عماد» و بعد «آنی» دست از سر کامپیوتر برمی دارند و نوبت به من میرسه٬ در حال نوشتن و ذخیره اسامی لینکهای وبلاگم هستم اما اگه بخوام با همین سرعت ادامه بدم کارم چند روز دیگه طول میکشه. برای همین تصمیم گرفتم تا آماده شدن اون پست با یه مطلب دیگه آپ کنم.
پستی که درواقع یه پست درخواستیه و با روال معمول این وبلاگ همخونی چندانی نداره.
۲.دیشب که داشتم درباره یکی از لینکهای وبلاگم (چرندیات یک دانشجوی اقتصادی) مینوشتم برای تقلب وبلاگ ایشونو باز کردم و در کمال تعجب دیدم که ایشون هم درباره من نوشته اند. مطلب واقعا جالبی بود و لذت بردم. قول میدم دیگه زیاد به حاشیه ها توجه نکنم! (از عوارض زیاد تماشا کردن برنامه ۹۰!) نوشته بودند که گاهی از من به عنوان برادر بزرگتر کمک میگیرند که هر چقدر فکر کردم حتی یک موردش یادم نیومد!
فقط چون این پست درباره من بود کاش این قدر غلط املائی نداشت (شرمنده آقا سید!)
و اما اصل مطلب:
دو سه شب پیش خانواده «آنی» مهمان خونه ما بودند و آخر شب من با ماشین اونها رو رسوندم به خونه شون. آنی یه برادر بزرگتر داره که با پدر و مادرش زندگی میکنه. وقتی رسیدیم سر کوچه شون برادر آنی یکدفعه بدون مقدمه پرسید: نظرت درباره پول زیرمیزی که بعضی پزشکها میگیرن چیه؟ گفتم: خدائیش در مورد بعضی از پزشکها حقشونه. گفت: چرا؟ یعنی اونقدر پول درنمیارن که خرج زندگیشونو دربیارن یا اونقدر پول درنمیارن که زندگی که حقشونه داشته باشن؟ گفتم: دومیش!
گفت: آخه توی این مملکت ما کی به حقش میرسه که اونها برسن؟ موندم که چی بگم!
گفت: من مدتیه که وبلاگتو میخونم (نمیدونستم!) هر چقدر هم توی مطالبت دنبال یه مطلب حسابی (!) مثل این گشتم پیدا نکردم حالا بیا و یه پست در این مورد بگذار. گفتم: چشم!
توی این چند روز خیلی به این مسئله فکر کردم و چند نکته به ذهنم رسید:
۱.همه پزشکها قادر به گرفتن زیر میزی نیستند و این مسئله محدود به رشته هائیه که به نوعی به اتاق عمل و یا دست کم نوعی کار عملی مربوط باشن. پس اکثریت قریب به اتفاق پزشکان عمومی و متخصصین برخی رشته ها (مثل اطفال و داخلی و ...) امکان گرفتن زیرمیزی را ندارند.
۲.بعضی از بیماران میزان تبحر پزشک معالجشونو با میزان زیرمیزی که میگیره میسنجند.
چند سال پیش بود که متوجه صحبتهای دو خانم تازه سزارین کرده شدم. اولی از دومی پرسید: زیرمیزی دکترت چقدر بود؟
دومی: صد هزار تومن.
اولی: مال من دویست هزار تومن بود! و بعد چنان بادی به غبغب انداخت انگار که .... عملش کرده!
پس شاید اگه یه پزشک بخواد از خیر زیرمیزی بگذره از طرف بیمارانش متهم به کم سوادی و یا ناشی بودن بشه و درنهایت او هم مجبور بشه همرنگ جماعت بشه.
۳.با تصویب قانون و فرستادن بخشنامه به این راحتی نمیشه این مسئله رو از بین برد. چون کسی اعلام نمیکنه که من زیرمیزی گرفته ام و در صورت شکایت بیماران هم معمولا مدرکی وجود نداره. حتی اگه بخوان شکایت کنن پزشک میتونه خیلی راحت بگه: میخواستی نیائی پیش من!
۴.زیرمیزی معمولا برای ورود به اتاق عمل و موارد مشابه گرفته میشه یعنی مواقعی که بیمار معمولا کلی پول خرج کرده و خیلی وقتها میگه: من که این همه پول داده ام. به جهنم این هم روش! از طرف دیگه معمولا توی اتاق عمل آدم نگران جون خودش یا یکی از عزیزانشه و لابد فکر میکنه اگه بخواد این پولو نده ممکنه پزشکش اونو یا عزیزشو خوب عمل نکنه پس به نوعی مجبوره که اون پولو جور کنه.
۵.من نمیتونم بگم اگه دولت حقوق پزشکها رو زیاد کنه گرفتن زیرمیزی هم تموم میشه چون همیشه افرادی هستند که طمعکارند و میخوان به هر صورت پول دربیارن. اما مطمئنا پزشکی که با حقوق و درآمد قانونی یه زندگی راحت برای خودش به هم بزنه کمتر ممکنه بره سراغ زیرمیزی و ....
۶.این جمله رو به سبک سخنان یه نفر مینویسم: حالا گیریم که پزشک به حق خودش نمیرسه٬ گناه اون آدمهای بدبختی که بیمار اون پزشک هستند چیه؟ مگه اونها مقصر کم بودن حقوق اون پزشک هستند؟
۷.من بلد نیستم زیاد جدی حرف بزنم بقیه شو شما کمک کنین و نظراتتونو بدین که خیال داداش آنی هم راحت بشه!!
پی نوشت:
۱.همین حالا یک ورژن جدید از «خاطرات (از نظر خودم) جالب» آماده است.
اگه دیدم پست بازی داره زیاد طول میکشه اول اونو میگذارم توی وبلاگ.
۲.حالا از فردا شروع نکنین هی برام موضوع بفرستین و پست درخواستی بخواین!
فقط همین یه بار بود!
۳.حالا بالاخره گرفتن زیرمیزی درسته یا نه؟!
۴.هر بار باید بگم؟
من اینجا هم هستم!
سلام
شنیده بودم برای شکستن رکورد باید زحمت کشید٬ بی خوابی داشت٬ و عرق ریخت. اما هیچوقت کسی بهم نگفته بود که پس از رکورد شکنی٬ علاوه بر خستگی و بی خوابی خودم٬ نه تنها هیچ خبری از پاداش و تبریک نیست (که البته توی اداره ما چیز عجیبی نیست) بلکه حتی اثری از یک تشکر خشک و خالی هم دیده نمیشه.
دیروز (جمعه) شیفت ۲۴ ساعته بودم. و در طول این شیفت٬ جز نیم ساعت اول شیفت (که هیچ خبری نبود) و بعد نیم ساعت برای خوردن ناهار و نیم ساعت برای خوردن شام (که هر دو بار مجبور شدیم از بیماران خواهش کنیم دقایقی منتظر بمونند) و حدود چهار ساعت خواب شبانه (که اون هم چند بار با اومدن بیمار قطع شد) نتونستم از روی صندلی مطب بلند بشم و فقط در حال گرفتن شرح حال٬ نوشتن نسخه٬ و نوشتن گواهینامه (!) برای دانش آموزان برای ارائه به مدرسه شون بودم.
من نمیدونم این رکورد چقدر رکورده و مثلا میشه اونو توی رکوردهای گینس ثبتش کرد یا نه؟ حتی نمیدونم رکورد کشوری هم هست یا نه؟ اما به هر حال رکورد شخصی خودم بود و امیدوارم دیگه هرگز این رکوردو نشکنم.
امروز صبح چند دقیقه مونده به ساعت ۸ صبح و پایان شیفت ۲۴ ساعته٬ رفتم سراغ دفتر ثبت نام بیماران و تعداد بیماران شیفتو شمردم.
دقیقا ۲۳۸ نفر!
پیش خودم گفتم کاش ۲ نفر دیگه هم بیاد تا بعدا بگم دقیقا ساعتی ۱۰ مریض دیدم اما خودم زبون خودمو گاز گرفتم چون دیگه واقعا آمادگیشو نداشتم (فقط امیدوارم حالا همه تون نگین که این که چیزی نیست و شما بیشترشو دیدین که توی ذوقم میخوره اساس!!)
رفتم توی اتاق استراحت٬ صبحانه خوردم و بعد چند دقیقه ای روی تخت دراز کشیدم تا زمانی که اولین بیمار شیفت صبح اومد (یادم رفت بگم که من شیفت صبح امروز (ساعت ۸ صبح تا ۲ بعدازظهر هم بودم). ۶ ساعتی که در اون هم حدود ۶۰ بیمار اومد.
نکته جالب اینکه از این ۲۳۸ بیمار حدود ۲۰۰ نفر سرماخوردگی داشتند و هر بار باید همون معاینات و همون سوالاتو تکرار میکردم. و بعد نوشتن نسخه برای بیمارانی که هر کدوم یک سبک نسخه میخواستند٬ یکی آمپول نمیزد٬ دومی فقط با آمپول خوب میشد٬ سومی قرصو بهتر از شربت میخورد٬ چهارمی اصلا قرص نمیخورد٬ پنجمی هر چه رو میخواستم براش بنویسم توی خونه داشت و ششمی ......
چقدر دیر فهمیدم که شیفت دیشب درواقع آخرین شیفت بهیار محترم درمانگاه پیش از بازنشستگیه وگرنه بیشتر مراعاتشو میکردم و هرطور بود برای بیماران آمپول کمتری مینوشتم.
و در نهایت اکثر قریب به اتفاق بیماران در لحظه پاشدن از روی صندلی فقط یک سوال میپرسیدند:
ببخشید آقای دکتر! این آنفلوانزای خوکی نیست؟ مطمئنید؟
الان که دارم این چند سطرو مینویسم هنوز خسته ام٬ اما مجبورم همین امروز بنویسمشون. چرا؟ خوب معلومه٬ چون از فردا صبح باید برم سر شیفت.
یک شیفت ۳۰ ساعته دیگه. اونهم توی یک درمانگاه دیگه که اونجا دیگه حتی با موبایل هم نمیتونم وارد اینترنت بشم و نظرات شما رو بخونم .......
جالبتر اینکه از صبح سه شنبه سومین شیفت ۳۰ ساعته پیاپی من شروع خواهد شد و باز توی یک درمانگاه دیگه ..........
سلام
هفته پیش به دستور «دکتر سارا» به این بازی دعوت شدیم اما چون به برخی از دوستان وعده نوشتن پست پیشین را داده بودیم انجام این بازی را به امروز موکول کردیم و برای اینکه نامردی هم نشود در این چند روز به واژه های داده شده نگاه نکردیم تا جوابی برایشان پیدا کنیم.
امیدوارم این بار غیبت دکتر سارای عزیز زیاد طولانی نشود (همین حالا کامنت ایشان را در یک وبلاگ دیگر دیدم که امروز نوشته شده بود و خیالم تا حدودی راحت شد).
بعد از دیدن بازی میتوانید سری هم به پی نوشتها در ادامه مطلب بزنید (البته اگر دوست داشتید):
تو این بازی یک سری کلماتی هستند که شما باید هر چیزی درباره شون به ذهنتون می رسد بنویسین.
دریا: تکرار زیبای امواج
قهوه:داروی ا...ل! (اون هم از نوع زشت!!)
غرور:عمرا
مدرسه:برخلاف دانشگاه شاگرد اول بودم!
دفتر مدیر:زیاد نرفتم
قرمه سبزی:دست پخت «آنی» باشه خوشمزه است بقیه هم بد نمیپزند اکثرا.
ریاضی:همیشه ازش بدم اومد (همراه با فیزیک)
آهنگ:همون آهنگهایی که بقیه 20 ساله ها گوش میدن (ساسی و ...)!
ماه رمضون:یاد «ربنا» ی استاد به خیر
استخر:سوزش و قرمزی چشم
آبگوشت:نه خوشم میاد نه بدم میاد
روزنامه:زمانی مشترک بودم اما حالا دیگه عیالواری و ....
کودکی:منتظر بودم بزرگ بشم
قزوین:امیدوارم اونجا قبول نشم!
دروغ:بلد نیستم
لیسانس:سایه بان در کوزه
فوتبال:نود
قانون:برای راحتی انسان
پرواز:نههههههههههههههههه
اشک:مدتهاست با هم قهریم
ازدواج:چه انجام بدی چه نه پشیمون میشی
وبلاگ:زن دوم!!
شب:و سکوت و ناله های شب
زندگی:هنوز ندیدیم!
عشق:بزرگتر از اینیه که خیلی ها میگن
هلو:لولو بیار هلو ببر
تحصیل:در محضر کی؟
خارج:از کجا؟
خواب:کلی بهش بدهکارم
پیتزا:تنها غذایی که فلفل دلمه ای رو قابل تحمل میکنه
اینترنت:جهانی دیگر
مجلس:عروسی باشه پایه ام!
سال 88:گذشت و چیزی ازش نفهمیدیم
کتاب:میخرم و وقت نمیشه بخونم
کلم پلو:دوست ندارم
تقلب:بلد نیستم
ایران:همه چیز
ایرانسل:یکی بخر دوتا ببر
مادر:بهشت زیر پاشه
جومونگ:خلوت کننده درمانگاه
فمنیسم : بیخود زور نزنین!
ببخشین اگه بیش از حد بیمزه بود حالا توجه شما را به ادامه مطلب جلب میکنم
ادامه مطلب ...