جایی برای گفتن دلتنگیها

ماجراهای یک پزشک هنوز عمومی

جایی برای گفتن دلتنگیها

ماجراهای یک پزشک هنوز عمومی

امتحان دادیم

سلام 

دیروز کلید اولیه امتحانو توی سایت زدند و من هم نشستم و نمره ام رو حساب کردم. 

قبل از اینکه شروع کنم گفتم: خدایا! یا یه نمره خوب بیارم که مطمئن باشم قبول میشم یا یه نمره ای که همین حالا خیالم راحت بشه و شروع کنم به درس خوندن برای سال بعد و ظاهرا خدا دعامو مستجاب کرد چون گزینه دوم درست از آب دراومد!! 

البته انتخاب رشته میکنم اما بهتره خودمو گول نزنم چون عملا ممکن نیست که با این نمره قبول بشم. 

پس وعده ما با دوستان قدیمی بازهم بعد از امتحان سال آینده توی دانشکده پزشکی اصفهان! 

دیشب که داشتم جوابها رو از توی سایت درمیاوردم تازه متوجه چند اشتباه وحشتناک توی جوابهام شدم، مثلا توی یه سوال یه بچه قرار بود 12 ساعت NPO بشه و من میزان سرم مورد نیازشو از توی فرمول برای 24 ساعت درآوردم و بدون اینکه تقسیم بر دو کنم جوابو انتخاب کردم! 

خودمونیم اگه یه لحظه حواسمو جمع نمیکردم نزدیک بود برای بچه ای که پدرش هموفیلی داره هم پیش از عمل فاکتور انعقادی تجویز کنم! 

البته فکر نکنین همه سوالها هم به همین راحتی بودا!! 

اما بیشتر از همه دلم برای اون سه تا سوالی میسوزه که جواب درستشونو پاک کردم و اشتباهشون کردم (تا حالا چندین بار توی امتحانات تستی مختلف چنین بلائی سرم اومده و درس نگرفتم) جالب اینکه فقط همین سه تا رو هم جوابشونو عوض کردم! 

پ.ن1 : عماد همیشه عاشق آسانسور و آسانسور بازی بود و همیشه دعا میکرد که یه خونه بخریم که آسانسور داشته باشه! اما از وقتی اومدیم اینجا آسانسور بازی هم از سرش افتاده چرا؟  

چون دستش به دکمه ای که مال طبقه ماست نمیرسه و اگه بره آسانسور بازی باید چند طبقه رو پیاده بیاد بالا! هر روز ظهر که از مدرسه میاد در خونه رو براش باز میکنیم و وقتی سوار آسانسور شد ما از بالا دکمه آسانسورو میزنیم!  

پ.ن2: عماد اخیرا به کمک مادرش یه وبلاگ درست کرده. خدائیش به نظر من فعلا براش زوده اما اگه دوست داشتین بهش سر بزنین اینجاست. (حکایت ما هم شده مثل حکایت معتادان عزیز که سعی میکنن اعضای خونواده شونو هم معتاد کنن!! 

پ.ن3: تا همین الان 14 مورد برای خاطرات (از نظر خودم) جالب بعدی آماده شده! اما فردا که دیگه آپ نمیکنم و سه شنبه هم که شیفتم پس یا چهارشنبه یا پنجشنبه با پست جدید در خدمتتون خواهیم بود.  

پ.ن۴: من اینجا هم هستم

امتحان

سلام 

خوب بالاخره یه سال دیگه هم گذشت و فردا باز هم امتحانه 

یه سال هم که من تصمیم گرفتم واقعا درس بخونم هزارتا اتفاق پیش بینی شده و پیش بینی نشده  مانع از کار من شد. 

از اتفاقات خوشایندی مثل سفر به ترکیه یا سفر والدین گرامی به حج و خریدن خونه و اسباب کشی گرفته تا مواردی مثل مرگ مادربزرگ گرامی و .... 

اما مطمئنا مهمترین مانع بر سر درس خوندن من در امسال ساعات کاریمون بود به این ترتیب که به محض اینکه من میومدم خونه آنی میرفت سر کار و من باید هرروز چند ساعت از عماد نگهداری میکردم. 

اگه یه پسر در این سنین توی خونه دارید حتما میفهمید که من چی میگم. 

خلاصه که فردا درحالی امتحانه که برخلاف چند سال اخیر این بار امتحان توی ولایت برگزار نمیشه و من باید فردا صبح زود برم یه شهر دیگه(نمیدونم تعداد زیاد قبولیها در ولایت در امتحان سال گذشته در گرفتن این تصمیم نقشی داشته یا نه؟) و خدائیش با توجه به اینکه باز هم اونطوری که دوست داشتم نشد درس بخونم خودم هم بعید میدونم که قبول بشم.

درنهایت برای همه دوستانی که در امتحان دستیاری یا کارشناسی ارشد شرکت میکنند آرزوی موفقیت میکنم. اگر هم قبول نشدم نمیدونم سال دیگه دوباره حالشو دارم درس خوندنو شروع کنم یا نه؟

عمادنوشت: (این ماجرا مال یکی دوسال پیشه که قبلا یادم رفت بنویسم)

خاله عماد با دخترش خونه ماست و من از در وارد میشم.

عماد میگه: بابا ..... (دخترخاله اش) از تو میترسه!

میگم: مگه من ترس دارم؟

عماد میگه: نه

بهش میگم: یا مثلا مگه تو از بابای ...... میترسی؟

عماد میگه: آره!!

خرج غیر منتظره

سلام 

یادتونه از خرج غیرمنتظره صحبت کردم؟ 

قرار بود برای آنی یه کلاس توی تهران بگذارند که بالاخره تاریخش معلوم شد. 

فردا شب آنی باید راهی تهران بشه تا از صبح چهارشنبه بره سر کلاس و طبیعتا من هم باید باهاش برم چون ظاهرا از خوابگاه خبری نیست. 

کلاسها تا جمعه شب ادامه داره. 

پس احتمالا چند روزی در خدمتتون نخواهیم بود.

PCM

سلام 

شنیدین که میگن: ما لب دریا هم که بریم خشک میشه؟ 

حالا شده حکایت ما! 

«آنی» برای خونه جدید یه آرگ آشپزخونه سفارش داده بود که قرار شد دیروز نصبش کنن و بعد هم ما باقیمونده اسباب و اثاثیه مونو ببریم خونه جدید. اما ازقضا دیروز بعد از مدتها بارون گرفت. آقای نجار هم زنگ زد که چون بارون میاد نمیشه آرگ رو بیاریم. گفتیم: چه ربطی داره؟ گفت: اگه توی بارون آوردمش و خراب شد مسئولیتش با خودتون! گفتیم: نه بابا بذار همون فردا بیار. امروز صبح هم که من سر کار بودم با نظارت پدر بزرگوار مشغول میشن که همسایه های محترم بعد از دو سه ساعت میان و از سر و صدا شکایت میکنن و کار تعطیل میشه تا امروز عصر (الان کارگران اونجا مشغول کارند و من اومدم خونه قدیم دارم آپ میکنم!) آقای نجار هم فرمودند با این وضعیت کار امروز تموم نمیشه و چون دوروز آینده عزاداریه و ما کار نمیکنیم بقیه اش رو جمعه انجام میدیم و چون مردم میخوان صبح جمعه بخوابن از ظهر جمعه می آئیم! 

این از یه طرف٬ 

از طرف دیگه قرار بود از بعدازظهر امروز ADSL بره خونه جدید که از مرکز اینترنت بهم زنگ زدند که: امکان بردن ADSL روی خط تلفنی که به ما معرفی کردین نیست چون PCM روی این خطه. 

گفتم: حالا ایییی که میگی یعنی چه؟ گفت: یه دستگاهیه که برای مجتمع های مسکونی میگذارند که باعث میشه از تعداد کمتری خط تلفن استفاده بشه مثلا ۳۰ خط تلفن از امکانات ۱۰ خط استفاده میکنند برای همین نمیشه از امکانات جانبی مثل ADSL برای این خطها استفاده کرد! 

امروز ظهر رفتم مخابرات که مسئول محترمش خیلی ساده فرمودند: بله این خط PCM داره و نمیشه روش ADSL گذاشت٬ به همین سادگی به همین خوشمزگی!! 

درنهایت مجبور شدم شغلمو لو بدم (معمولا این کارو نمیکنم) و بگم: من یه پزشکم و برای انجام کارهای علمی () به ADSL نیاز دارم. اون بنده خدا هم باورش شد و کلی با کامپیوتر اونجا کشتی گرفت و گفت: به زور یه خط ساده خالی توی اون ناحیه پیدا کردم. صبح روز شنبه بررسی میکنم ببینم خطش بوق داره یا نه؟! و اگه بوق داشت چون نمیشه این خطو درست کرد مجبورین یه خط تلفن جدید بخرین تا بگذاریمش توی این خط خالی آزاد اون هم به شرطی که تا اون موقع یه نفر دیگه این خط آزادو نخره(!) و بعد به فروشنده آپارتمان بگین تلفنشو نمیخواین! چون به هیچ وجه نمیشه این خط که روش PCM هست آزاد کرد. 

گفتم: خوب اگه این خطتون بوق نداشت چی؟ گفت: هیچی اونوقت به هیچ عنوان نمیتونین اینجا ADSL بگیرین و باید از دیال آپ استفاده کنین! من هم که شنبه 24 ساعته شیفتم و می افته به یکشنبه.

واقعا که «مملکته داریم»؟ 

پی نوشت: دوستانی که در این مورد اطلاعاتی دارن یه کمکی میکنن؟

یه پست نامربوط

پیش نوشت: 

سلام 

این پست (البته به جز پی نوشت هاش) رو برای سپید فرستاده بودم که چاپ شد. بعد هم از دوست خوبمون دیادیا بوریا که مطلب به ایشون مربوط میشه اجازه گرفتم که توی وبلاگم بگذارمش امیدوارم خوشتون بیاد: 

دوستی اینترنتی دارم که بعد از اینکه در ایران در امتحان کنکور در رشته ای که دوست داشته قبول نشده بار سفر بسته و راهی دانشکده پزشکی یکی از کشورهای اروپائی شده و در آنجا در رشته پزشکی تحصیل نموده است. پس از چندی هم در همان کشور با یکی دیگر از دانشجویان که اهل کشوری ثالث بوده ازدواج کرده و پس از فراغت از تحصیل در آزمون پذیرش دستیاری در همان کشور (که بنابر توضیحات ایشان بسیار ساده تر از امتحان دستیاری در کشورمان است) شرکت و در رشته مورد علاقه اش (زنان و زایمان) پذیرفته شده و هم اکنون درحال گذراندن دوره رزیدنتی است. و با توجه به مشکلاتی که برای مردان برای کار در رشته زنان در کشورمان وجود دارد هیچ بعید نیست که پس از پایان تحصیل در همان کشور باقی مانده و یا راهی کشور همسرش گردد (همکار دیگری را میشناسم که پس از سالها هنوز اعتبار مدرک زنانش که از کشور دیگری دریافت کرده تائید نشده است).

ایشان در یکی از آخرین پستهای وبلاگشان توضیح داده اند که در بیمارستان تصادفا متوجه مراجعه یک بانوی توریست ایرانی میشوند که برای درمان به بخش زنان مراجعه کرده و به دلیل عدم تسلط به زبان آن کشور و زبان انگلیسی در دادن شرح حال با مشکل روبروست، پس به کمک ایشان رفته و پس از گرفتن شرح حال و به هنگام شروع معاینه، زن ایرانی از ایشان درخواست میکند تا از اتاق خارج شود و معاینه را به پزشک مرد دیگری که در آنجا حاضر بوده بسپارد.

در این ماجرا (به نظر من) دو مطلب اصلی وجود دارد که به آنها اشاره میکنم:

1.      آزمونهای بسیار دشوار ورودی (اعم از کنکور و امتحان دستیاری و ...) در ایران و شمار بالای افراد شرکت کتتده در این آزمونها به نسبت تعداد مورد پذیرش، و تلاش برای برگزیدن بهترین افراد تنها با برگزاری امتحانی چند ساعته سالهاست که باعث بروز مشکلات زیادی در کشورمان شده است، از مختل شدن دست کم یکساله زندگی عادی افراد شرکت کننده در این آزمون تا انواع تقلبها و خرید و فروش سوالات و ...

گرچه سالهاست که مسئولان وعده حذف کنکور را میدهند اما مشخص نیست که آیا این وعده سرانجام به واقعیت خواهد پیوست یا نه؟

و اما اینکه آیا این درست است که فردی که در کنکور ایران پذیرفته نشده راهی کشوری دیگر شود و با پرداخت مبالغی وارد دانشگاه و رشته مورد نظر خود گردد؟

به نظر من بله. چرا که سالهاست پذیرش دانشجو در بسیاری از کشورها به همین شیوه انجام میگردد و هیچکس هم شکایتی از این نظر ندارد. و اما درمورد ایرانیان در این دانشگاهها هم گرچه شاید افرادی باشند که هیچگونه دغدغه مالی نداشته باشند و بتوانند به سادگی شهریه های مورد نظر را پرداخت نمایند (که اینگونه افراد معمولا خودشان را برای ورود به پزشکی اینگونه به زحمت نمی اندازند!) بسیاری از دانشجویان خارج از کشور وضعیت اجتماعی و اقتصادی مانند بیشتر مردم دارند و برای پرداخت هزینه ها و شهریه ها دچار مشکل میگردند. ضمن اینکه هیچکس به صرف پرداخت شهریه ها و دیگر هزینه ها قادر به دریافت مدرک نیست و در بسیاری از موارد گذراندن واحدهای درسی نیازمند انجام کارهای عملی و دشواریهای فراتر از دانشگاههای ایران است تا جائی که برخی از دانشجویان درس خود را نیمه کاره رها میکنند. ضمن اینکه صرف حضور و چند سال زندگی در خاک یک کشور بیگانه باوجود جذابیتهای ظاهری در روزهای نخست مشکلات عدیده ای دارد که اکثر آنها برای افرادی که چنان زندگی را نگذرانده اند قابل درک نیست.

2.      چرا باید یک بیمار زن ایرانی معاینه توسط یک پزشک مرد خارجی را به معاینه توسط یک پزشک مرد هموطن ترجیح دهد؟

باتوجه به اینکه هردو پزشک مرد بوده اند، جنسیت نمیتواند ملاک انتخاب بوده باشد. ضمن اینکه پزشک ایرانی مسلمان هم بوده و طبیعتا بیشتر از آن پزشک خارجی و غیر مسلمان درهنگام معاینه رعایت شئونات لازم را در نظر خواهد داشت.

باتوجه به اینکه هردو این افراد در یک دانشکده درس میخوانده اند فرض کمک گیری از پزشک باسوادتر هم منتفی است. از سوی دیگر این احتمال که این دو نفر در آینده در خاک ایران بار دیگر با یکدیگر ملاقات کنند هم آنقدر ضعیف است که اصولا قابل ذکر نیست (و حتی در این صورت هم دلیلی برای عدم اجازه معاینه نمیشود).

من خیلی در این مورد فکر کردم و درنهایت به این نتیجه رسیدم که شاید علت این مسئله، دستور مسئولان محترم وزارت بهداشت و درمان و آموزش پزشکی باشد که از چند سال پیش حضور پزشکان مرد را در دوره دستیاری زنان و زایمان ممنوع نموده اند (دستوری که به گفته دوست اینترنتی من حتی تعجب پزشکان مرد مسلمانی را که در آن کشور شاغل و یا درحال تحصیل هستند برانگیخته است). همان دستوری که باعث میشود دوشیزگان و بانوان پزشک ایرانی که در آزمون دستیاری شرکت میکنند علاوه بر آنکه اکثرا مسئولیت اداره زندگی را برعهده ندارند و از سوی دیگر ضرب الاجلی چون اعزام به خدمت سربازی را درپیش روی خود نمیبینند طبیعتا با خیال آسوده تری درس میخوانند، و علاوه بر آنکه سالهاست (معلوم نیست به کدام دلیل) از سهمیه ظالمانه خانمها هم استفاده میکنند (و بالاخره معلوم نیست که این سهمیه حذف خواهد شد یا خیر؟)، با توجه به بی رقیب بودن در رشته ای ماژور همچون دستیاری زنان و زایمان باز هم امکان بیشتری برای ورود به دوره دستیاری دراختیار دارند.

هیچ بعید نیست اگر آن بانوی ایرانی نزد خود فکر کرده باشد که وقتی پزشکان مرد ایرانی افرادی هستند که حتی دولت خودمان هم به آنها اعتماد ندارد و اجازه ورود به رشته زنان و زایمان را به آنها نمیدهد، چرا من باید به آنها اعتماد کنم و اجازه معاینه به یکی از آنها بدهم؟

واما در اینجا پرسش دیگری به ذهن میرسد که: آیا فقط در رشته زنان و زایمان است که احتمال بروز مشکلات اخلاقی وجود دارد؟ آیا احتمال بروز مشکل برای یک پزشک مرد در سایر رشته های تخصصی و یا حتی یک پزشک مرد عمومی وجود ندارد؟ و آیا این قانون نوعی توهین و نشانه عدم اعتماد به پزشکان مرد ایرانی نیست؟

من هرگز ادعا نمیکنم که درمیان پزشکان هیچ فرد دچار فساد اخلاقی وجود ندارد. ولی مطمئنم اکثر قریب به اتفاق پزشکانی که پیش از آغاز کار خود سوگند خورده اند که تمامی بیماران را به چشم اعضای خانواده خود ببینند هرگز حاضر نیستند اعتبار اجتماعی و راه ممر درآمد خود را فدای لحظه ای لذت زودگذر نمایند.

برای هر پزشک مرد در هر رشته ای پس از زمانی بسیار کوتاه از زمان آغاز به کار دیدن و معاینه بیماران زن به امری کاملا عادی بدل میشود همچنانکه سالهاست پزشکان زن نیز درحال معاینه بیماران مرد هستند و مشکلی از این نظر نداشته اند.

مسئولان محترم وزارت بهداشت و درمان و آموزش پزشکی!

حتما شما هم قبول دارید که پزشکان مرد متخصص زنان و زایمان که از سالیان گذشته به کار مشغولند همچنان دارای بیماران فراوان هستند و باوجود ممنوعیت چندین ساله شما هنوز بسیاری از زنان به این پزشکان اعتماد بیشتری نسبت به پزشکان همجنس برای مراجعه و درمان بیماریشان دارند.

من قصد توهین به دوشیزگان و بانوان همکار را ندارم اما باور کنید در رشته ای همچون زنان و زایمان که گاه لحظه ای درنگ در گرفتن تصمیم درست میتواند به قیمت از دست رفتن جان یک (و گاهی دو) نفر تمام شود، حضور پزشکان مرد به دلیل قدرت بدنی و شجاعت ذاتی بیشتر میتواند مفید باشد.

در کتابهای رفرانس زنان تقریبا در تمامی جنینهای بریج و حاملگیهای دوقلو توصیه به انجام زایمان طبیعی شده است، ولی چند درصد از متخصصان زنان فعلی کشورمان هستند که با مشاهده چنین افرادی فورا دستور زایمان به روش سزارین را صادر ننمایند؟ آیا این امر از محتاط تر بودن زنان (که البته ودیعه ای الهی در آنان است) ناشی نمیشود؟

آیا هنوز زمان تصحیح اشتباهی چون ممنوع کردن ورود پزشکان مرد به رشته زنان و امکان ایجاد آزادی انتخاب بیشتر و عادلانه تر کردن آزمون دستیاری فرانرسیده است؟ 

پی نوشت: توی مراسم چهلم مادر بزرگ گرامی بود که «عماد» منو صدا کرد و گفت: بابا اگه من هم بمیرم میای سر قبرم؟ گفتم: حالا از کجا معلوم که خودم اون موقع زنده باشم؟ 

یه فکری کرد و بعد گفت: باشه اگه من مردم تو بیا سر قبرم اگه تو هم زودتر مردی من میام سر قبرت و دیگه با مامان زندگی میکنم. وقتی مامان هم مرد با فامیلهامون و وقتی همه اونها هم مردند میرم توی اونجا که بچه های تنها رو نگه میدارن و دیگه ازدواج نمیکنم. 

گفتم: حالا چرا ازدواج نمیکنی؟ گفت: آخه میگن اونجا پسرها و دخترها از هم جدا هستند!!! 

گفتم: خوب وقتی بزرگ شدی از اونجا میائی بیرون میری سر کار و ازدواج میکنی. با خوشحالی گفت: جدی؟ واقعا میشه؟! 

کمی که راه رفتیم رسیدیم به سنگ قبر یه ارتشی که هنوز نصبش نکرده بودند و آرم جمهو.ری اسلامی. هم بالاش بود. «عماد» باز صدام کرده و میگه: این سنگ قبر مال اینه که اگه دشمن حمله کرد و همه کشورو نابود کرد بگذارن روی خاک کشورمون؟ گفتم: نه. 

گفت: پس اگه دشمن کشورمونو خراب کرد چکار میکنیم؟ گفتم: دوباره میسازیمش! یه فکری کرد و بعد گفت: چه جالب! فکرشو نکرده بودم!!

چای عربی - عشق عربی

پیش نوشت: 

شرمنده که آپ کردنم اینقدر دیر شد 

اولا که مودمو ۵۰۰۰۰ تومن خریده بودم ثانیا امروز آنی گرفته بودش و باهاش کانکت هم شده بود اما حالا باز هرکار کردیم کانکت نشد٬ من هم چون دلم براتون تنگ شده بود باز اومدم کافی نت 

این داستان خیلی وقته که سر دلم قلمبه شده (!!) اما وقت مناسبی برای نوشتنش پیدا نمیکردم. وقتی مادربزرگ گرامی عمرشو داد به شما گفتم موقعیت خوبیه که اون بلا سر مودم اومد. اما گفتم حالا که تصمیم گرفتم این مطلبو بنویسم پس باید بنویسمش! 

پدر من یه عموی تنی داشت و چهار عموی ناتنی٬ تنها عموی تنیش سالهاست که فوت کرده حتی خیلی زودتر از پدربزرگ من٬ و بزرگترین افتخارش هم شرکت در جنگ جهانی اول به عنوان عضوی از سواره نظام ارتش ایران بود (سواره نظام که میگم منظورم سوار بر اسبه نه ماشین و ...) 

اما ... از چهار عموی ناتنی سه تاشون الان زنده و سرحال هستند و حتی یکیشون از پدرم کوچیکتره! اما یکیشون که همسرش یه زن عرب خوزستانی بود به خاطر مشکل کلیوی فوت کرده اون هم زمانی که من کلاس اول دبیرستان بودم (یعنی سال ۱۳۶۷ یا بهار ۱۳۶۸) 

یادمه هر سال برای عید که میرفتیم خونه شون با همون لهجه عربیش میگفت: زن عامو چای عربی میخورین یا عجمی؟ و نمیدونم چرا هیچوقت نگفتیم عربی که دست کم ببینیم چطوریه؟! 

شبی که عموی پدرم فوت کرد و برای مراسم ایشون رفته بودیم خونه شون تلویزیون قرار بود فیلم ایرانی «پرچمدار» رو پخش کنه که گرچه چندان فیلم خاصی نیست اما برای اون موقع که تلویزیون برنامه خاصی نداشت فیلم محشری بود٬ پس وسط مراسم رفتم خونه و فیلمو دیدم و وقتی برگشتم متوجه حضور یه مرد عرب با هیکل تنومند در اونجا شدم که بقیه با یه حالت خاصی نگاهش میکردند. 

کنجکاو شدم که جریان چیه؟ و بعدا فهمیدم: 

عموی پدر من در دوران جوانی و بعد از اتمام تحصیلات و سربازی اینجا کار پیدا نمیکنه پس میره آبادان و یه اتاق توی خونه یه زن و شوهر عرب که یه دختر هم داشتند اجاره میکنه. مدتی که میگذره ایشون با زن صاحبخونه عاشق همدیگه میشن به طوری که وقتی بعد از چند سال عموی پدرم برمیگرده ولایت زن صاحبخونه هرطور شده از شوهرش طلاق میگیره و حتی دخترشو همونجا میگذاره و باهاش میاد! و حالا بعد از سالها اون مرد عرب با همسر تازه اش اومده بود تا به همسر سابقش تسلیت بگه! 

نمیدونم موضوعو از کجا فهمیده بودند یا اصولا برای عرض تسلیت اومده بودند یا نشون دادن همسر تازه اما من این کارو به عنوان یه کار بزرگ و نشونه ای از یه عشق واقعی توی ذهنم حک کردم. یکی دیگه از نتایج این ماجرا آشتی دختر زن عموی پدرم با مادرش بود به طوری که تا چند سال بعد که مادرش زنده بود چندبار اومد اینجا و خونه مادرش و اقوام او٬ اما مادرش تا جائی که من یادمه هیچوقت نرفت اونجا. حتی پسرعموی پدرم هم توی این رفت و آمدها عاشق یکی از اقوام مادریش شد و الان هم توی آبادان زندگی میکنه

خوب همه تون میدونین که من بلد نیستم برای یه مدت طولانی حرف جدی بزنم پس میرسیم به قسمت طنز ماجرا: 

زن عموی پدرم بارها وسط صحبتهاش به همه گفته بود که پیش همسایه شون یه وصیت خیلی مهم کرده و هربار همه گفته بودند: این چه حرفیه؟ انشاءالله که صد سال زنده باشید و ... 

وقتی ایشون مرد٬ فورا یه جلسه خانوادگی تشکیل شد و رفتند سراغ همسایه شون که ایشون هم بعد از کلی فکر گفته بود که وصیتی یادش نمیاد! 

بعد یه آمبولانس اجاره شد و جسدو بردند آبادان و همونجا دفن کردند و چند هفته بعد خانم همسایه اومده بودند و گفته بودند: یادم اومد همسایه یه بار گفت وقتی من مردم نمیخوام جسدمو ببرین آبادان٬ همین جا پیش شوهرم دفنم کنین!!! 

پ.ن۱: آنی توی وبلاگش جریان مرگ مادر بزرگ گرامیو کامل نوشته  

قبول دارم که اگه اجل رسید کاریش نمیشه کرد اما اگه خاله و پسرخاله من مانور هایملیخ رو بلد بودند شاید میتونستند کاری بکنند 

پ.ن۲: عماد رفت پیش دبستانی٬ روز پنجشنبه که رفتم دنبالش گفت: بابا یه چیز جالب برات بگم توی کلاسمون یه دختر هم نیست!! 

پ.ن۳: دوست خوبمون رها بالاخره به آرزوش رسید و پزشکی قبول شد. 

چون دختر خوبی بود خیلی سعی کردم جلوشو بگیرم اما انگار قسمت بود که پزشک بشه!! 

خوب دیگه کافی نتو میخوان ببندن پس فعلا همینجا تمومش میکنم میخواستم برای هایملیخ هم لینک بگذارم که دیگه خودتون سرچ کنین 

فعلا .... 

بعد نوشت: هنوز دلم میسوزه که توی اون یک ماهی که دوره اینترنی دانشگاه اصفهان مهمان بودم خود پروفسور هایملیخ اومده بود اونجا و من نتونستم برم سخنرانیش

شرمنده

سلام 

تصمیم داشتم امروز آپ کنم اما در یک اتفاق غیر منتظره و ناگهانی مودممون شکست!! 

الان بردمش مرکزش که گفتن فردا میگیم قابل تعمیر هست یا نه؟  

الان دارم توی کافی نت مینویسم

خدا بخیر کنه امیدوارم مجبور نشم یه مودم نو بخرم!

مرخصی

سلام 

دیروز یه اتفاقی برام افتاد که فعلا دست و دلم به نوشتن نمیره 

لطفا نپرسین چه اتفاقی چون نمیخوام درباره اش حرف بزنم 

فقط بگم یکی از مهمترین مشوقهای نوشتنم از بین رفت 

پس میخوام ازتون مرخصی بگیرم تا زمانی که حالم یه مقدار بیاد سرجاش 

پس تا بعد ....

بازی

سلام از طرف دوست خوبمون دکتر بابک به یه بازی دعوت شدم که بر اساس اون باید وبلاگ ایشونو نقد کنم و امیدوارم که بتونم از پس این کار به خوبی بربیام. 

راستش اصلا یادم نیست که برای اولین بار چطور وارد وبلاگ ایشون شدم و یا اینکه درواقع اول من ایشونو کشف کردم یا ایشون به این وبلاگ اومده بودند اما به هر حال از همون اولین حضور و کشف همکار بودن ایشون و مهمتر از اون با خوندن مطالبی که توی وبلاگشون دیدم علاقمند شدم که مطالب وبلاگشونو دنبال کنم. 

ایشون چیزهائی دارند که من بهشون غبطه میخورم. 

زندگی در کشوری دیگه یکی از چیزهائی بوده که همیشه برای من وسوسه انگیز بوده گرچه میدونم خودم هم جرات اقدام در این موردو ندارم. 

از خاطرات ایشون میشه حدس زد در محیط کار ارتباط صمیمانه ای با دوستان و همکاران دارند شاید یه چیزی شبیه اون چیزی که هر سه شنبه در سریال «پرستاران» می بینیم و اینجا دیگه کمتر پیدا میشه. 

ضمن اینکه ورود ایشون به دوره تخصص خیلی ساده تر از اون چیزی بود که ما مجبوریم برای ورود به دوره تخصص تحملش کنیم ضمن اینکه هیچگونه محدودیتی درمورد نوع رشته انتخابی نداشتن نه از سهمیه ای و نه جنسیتی و نه .... 

و اما در مورد مطالبشون ...  

اکثر پستهای این وبلاگ درمورد خاطرات بیمارستانی هستند و انواع بیمارانی که به بیمارستان محل کارشون مراجعه میکنند و در هر پست چند لغت تخصصی پزشکی وجود داره و معمولا بدون هیچگونه توضیحی که همین مسئله باعث میشه خوانندگان فاقد اطلاعات پزشکی نتونن ارتباط خوبی با وبلاگشون برقرار کنند. 

یکی دیگه از مسائلی که در این وبلاگ دیده میشه اینه که به ندرت اطلاعاتی از زندگی شخصی ایشون به خوانندگان داده میشه. 

من اگه ایشون برای یکی از پستهام کامنت نگذاشته بودند که: به خانمم گفتم فردا اینها رو برات ترجمه میکنم شاید هنوز نمیدونستم که همسرشون ایرانی نیستند. 

یا اگه چند پست پیش از بردن «دنی» به باغ وحش نگفته بودند هنوز اسم پسرشونو هم نمیدونستم. 

یا در حالی که در پروفایلشون از زخمه های ساز صحبت کرده اند من هنوز نمیدونم سخن از چه سازیه؟

یکی دیگه از مواردی که در مورد ایشون قابل توجهه (شرمنده البته) بدقولی ایشونه. مثلا درخواست من درمورد گذاشتن یه پست در مورد راسپوتین بعد از چند ماه انجام شد و الان هم مدتیه که منتظرم تا بفهمم چرا یکی دو هفته پیش اونجا روز پزشک بوده؟ 

راستی من بعضی وقتها به این موضوع فکر میکنم که ایشون با اینترنت و وبلاگ چه راه خوبی برای ارتباط با سرزمین مادری خودشون دارند ... 

خوب دیگه شرمنده من فعلا دیگه چیزی به ذهنم نمیرسه! 

پی نوشت: همین الان به اندازه کافی خاطرات (از نظر خودم) جالب دارم، انشاءالله برای پست بعدی.

پست فوق العاده

سلام 

۱.با کمک و راهنمائی دوستان بالاخره عکسها لینک شدند و پی نوشت مربوط به اون از پست قبل حذف شد

۲.از شرکت «پرستیژ» شکایت نمودیم و قراره یکشنبه از اداره میراث فرهنگی و گردشگری بهمون جواب بدن (آیکون فکر نکنین ما دیگه اینقدر بی بخاریم) 

۳.یه سوال دیگه: 

دیشب میخواستم چندتا مینی دی وی دی که با دوربین فیلم گرفته بودم بزنم روی هارد کامپیوتر و بعد همه شونو روی یه دی وی دی رایت کنم اما مینوشت ویندوز قادر به خوندن این دی وی دی نیست! حتی نتونستیم با کامپیوتر و حتی دستگاه پخش دی وی دی خونمون که از قضا مارکش با دوربینمون هم یکیه (سونی) دی وی دی ها رو ببینیم و بالاخره مجبور شدیم خود دوربینو وصل کنیم به تلویزیون کسی میدونه چکار میشه کرد؟ 

۴.یعنی حتما باید بگم من اینجا هم هستم؟! 

پیج رنک اون وبلاگم از ۱ تبدیل شده به صفر  

بعد نوشت: 

با فاینالایز کردن دی وی دی ها که از باران عزیز یاد گرفتم موفق شدم اونها رو روی کامپیوتر و دستگاه دی وی دی خونه مون قابل دیدن کنم اما هنوز نمیتونم اونها رو روی هارد کامپیوتر کپی کنم تا همه شونو روی یه دی وی دی بزرگ رایت کنم.