سلام
وقتی این خونه رو خریدیم و بهش اسباب کشی کردیم به آنی گفتم: دیگه خونه مونو هم خریدیم و تا مدتها اینجا هستیم. دیگه میتونیم کلی پول صرف سفر و خوش گذرونی بکنیم!
اوائل هم واقعا خوشحال بودیم. اما وقتی زمستون شد و دیدیم از پنجره های آپارتمان شمالی مون فقط صبحها آفتاب داریم اون هم یه کم و برای یکی دو ساعت حالمون گرفته شد. بخصوص که خونه اصولا جای لوله بخاری هم نداشت و پکیجش هم به اندازه کافی خونه رو گرم نمیکرد.
خلاصه که یکی دو زمستون نسبتا سختو پشت سر گذاشتیم. باز خدارو شکر که توی این دو سال زمستون سختی نداشتیم.
وقتی دیدیم مجبوریم د.ی.ش مونو بگذاریم روی پشت بام و هرچندوقت یک بار دیگه اثری ازش نیست حالمون بیشتر گرفته شد.
مدتی پیش آسانسور آپارتمانمون هم خراب شد ولی تا چند روزی درستش نکردند چون کلی از همسایه های محترم پول شارژشونو نمیدادن و میگفتن ما که طبقه های پائین هستیم و با آسانسور کاری نداریم!
و وقتی عسل به دنیا اومد و دیدیم داریم عیالوار می شیم دیدیم دیگه این خونه جای موندن نیست! چون میدونستیم که به زودی جامون تنگ میشه و با این وضع تورم اگه امروز خونه رو عوض کنیم بهتر از فرداست.
پس گفتیم: اول یه جا رو پیدا میکنیم و زیر سر میگذاریم، بعد خونه رو میفروشیم.
چند هفته ای هرروز عصر می رفتم دنبال خونه که بیشتر بنگاه دارهای محترم هم میگفتند: شما اول پولتونو بیارین تا بعد صحبت کنیم و این باعث شد به یکی دوتا بنگاه هم بگیم که یه آپارتمان برای فروش داریم. اما ما همچنان قصد فروش زودتر از خریدو نداشتیم تا اینکه یه بنده خدائی اومد و آپارتمانو دید و وقتی قیمتی بالاتر از قیمت بنگاهو بهش گفتم و او هم بلافاصله قبول کرد دیدم حیفه که این مشتریو از دست بدیم.
خونه رو همون شب قولنامه کردیم و این بار خیلی جدی تر برای پیدا کردن خونه شروع به گشتن کردیم. طوری که الان توی ماشین آدرس شصتادتا خونه فروشی هست.
تا اینکه همون طور که توی این پست گفتم یه خونه پیدا شد که آنی حسابی پسندیدش بخصوص که سه خوابه هم بود و به درد چند سال بعد هم که عسل به یه اتاق جدا نیاز پیدا می کرد هم می خورد. اما فروشنده یکدفعه قیمتو بالا برد و معامله به هم خورد.
مدتی پیش هم یه خونه خیلی خوب دیدیم که تنها ایرادش جای نامناسبش بود.
اما شنبه پیش رفتم توی یکی از خیابونهای ولایت که چندتا بنگاه کنار هم توش هست. رفتم توی یه بنگاه که گفتند صاحبش رفته یه خونه ببینه. حدود بیست دقیقه نشستم و دو سه بار هم هوس کردم که بلند بشم و برم یه بنگاه دیگه اما این کارو نکردم تا این که بالاخره صاحبش اومد.
وقتی شرائطمو بهش گفتم گفت: اتفاقا همین الان رفته بودم یه آپارتمان ببینم که به درد شما میخوره. بیائین برین ببینینش. کلیدو از صاحب بنگاه گرفتم و رفتم دنبال آنی و با هم رفتیم و خونه رو دیدیم و انصافا هردومون ازش خوشمون اومد.
یه واحد توی یه آپارتمان آروم که به گفته یکی از همسایه ها تا حالا پای مامورین بردن د.ی.ش بهش باز نشده بود!
رفتیم سراغ خریدنش. چون یکشنبه شیفت بودم قرار نوشتن قولنامه رو گذاشتیم برای دوشنبه که فروشنده محترم نیومدند و چون من سه شنبه هم شیفت بودم قرار موکول به چهارشنبه شد.
چهارشنبه هم فروشنده گرامی زنگ زدند و فرمودند: من اصلا یادم نبود که امشب عروسی دعوت داریم! قرارمون برای پنجشنبه. و عصر پنجشنبه یه پیامک از صاحب بنگاه برام اومد که قرارمون برای شنبه!
در همون حال که مشغول حرص خوردن بودم یکی دیگه از بنگاه داران محترم بهم زنگ زد که: هنوز خونه نخریدین؟ گفتم: نه! گفت: یه نفره که خونه اش بیشتر از اینها می ارزه اما به شدت پول لازمه. رفتم و خونه رو دیدم و خدائیش پسندیدم. اما مسئله این بود که باوجود اینکه قیمت مناسب بود کلی پول کم می آوردم. به هرحال آنی رو هم بردم تا خونه رو ببینه و او هم حسابی پسندید.
و درنهایت همین چند ساعت پیش خونه رو قولنامه کردیم. اما چون فروشنده محترم داره یه جای دیگه خونه می سازه قرار شد تا خرداد سال بعد هیچکدوممون اسباب کشی نکنیم (ممنون از خریدار خونه خودم که بهم اجازه داد)
به این ترتیب ما از خرداد سال آینده در خونه ای زندگی خواهیم کرد که طبقه همکفه با یه حیاط اختصاصی که هیچکس حتی روش دید هم نداره. ضمن اینکه بیست و پنج متر از خونه فعلیمون بزرگتره و توی یکی از بهترین محله های ولایت هم واقع شده.
اما فقط یه مسئله کوچیک داره و اون هم اینکه کلی پول کم میاریم! و باید علاوه بر پول این آپارتمان قید همه پس اندازمونو هم بزنیم و کلی هم از این و اون قرض بگیریم و تقریبا همه طلاهای آنی رو هم بفروشیم! موعد چک هامون هم روز یکشنبه آینده است و بعد توی هفته بعدترش و یکی هم توی آبان. بقیه اش هم برای انتقال سند و تحویل کلید.
خلاصه که اگه دیدین از چند هفته دیگه این وبلاگ آپ نمی شه بدونین که باید با کمپوت بیائین ملاقاتم!
راستی کسی هست یه مقدار بهم قرض بده تا چند ماه دیگه؟!
سلام
در طول یکی دو هفته اخیر بعد از برگشتن از سر کار و یه استراحت کوچیک میرم بیرون و دنبال یه آپارتمان مناسب میگردم برای خرید. (طبیعتا دنبال آپارتمان میگردم چون پولمون عمرا به خریدن یه خونه ویلائی نمیرسه)
آپارتمانی که اولا حتی الامکان از خونه فعلی بزرگتر باشه
دوما حتی الامکان جاش بهتر باشه
سوما حتی الامکان تراسش جنوبی باشه (تا دیگه از سرقت نشدن دیشمون مطمئن تر باشیم)
و مهم تر از همه این که به پولمون بخوره.
بعد از خریدن این خونه کلی طول کشید تا تونستیم مبالغی که از دیگران قرض گرفته بودیم پس بدیم و بعد از اون پس انداز زیادی نداشتیم. (خودمونیم ما هم خیلی پر رو هستیما! یه خونه بزرگتر و بهتر با تقریبا همون پول!!)
البته اینو هم بگم درطول چند روز اخیر نتونستم برم دنبال خونه چون چندتا شیفت پشت سر هم داشتم.
برای خرید خونه جدید ما دوراه داشتیم:
یکی اینکه اول اینجارو بفروشیم و بعد بریم دنبال خونه.
دوم اینکه عکس این عمل کنیم.
هرکدوم از این دو راه خوبی ها و بدی های خودشو داره اما ما درنهایت راه دومو انتخاب کردیم چون شک داشتیم اگه اول خونه رو بفروشیم و یکدفعه خونه گرون شد چه بلائی ممکنه سرمون بیاد هرچند حالا هم ممکنه یه خونه خوب پیدا کنیم و بعد خونه مون فروش نره!
در طول این چند روز و در مراجعه به بنگاه های مختلف بعضی نکات جالبو دیدم که باعث شد به این نکته ایمان بیارم که هرکسی در هرجائی چشمهاشو خوب باز کنه میتونه به راحتی خاطرات (از نظر خودش) جالبی پیدا کنه.
مطالبی که در ادامه خواهید خوند همه شون در همین یکی دو هفته اخیر رخ داده و خدا رو چه دیدین شاید از این به بعد چندتا پست بنگاه نامه هم نوشتم!
۱. با آنی رفتیم توی یه بنگاه و میگیم یه آپارتمان میخوایم با این شرائط. میگه دارم بریم ببینیم. میپرسم: جنوبیه؟ میگه: بله جنوبیه.
میریم توی خونه که آنی میگه: این خونه که شرقی - غربیه! آقای بنگاهی یه فکری میکنه و توی ذهنش محاسبه میکنه و بعد میگه: آره انگار حق با شماست!
۲. رفتم توی یه بنگاه و گفتم: یه خونه میخوام با این شرائط. دارین؟ یه نگاه توی دفترش کرد و گفت: بله یه آپارتمان دویست متریه چندتا کوچه پائینتر میگه صد و پونزده میلیون. گفتم: مطمئنین؟ توی این محله با این قیمت نمیدنا! یه نگاه دقیقتر توی دفترش کرد و عینکشو گذاشت روی چشمش و گفت: وای ببخشید، گفته متری یک میلیون و صد و پنجاه هزار تومن!
۳. بنگاهه منو فرستاد تا یه خونه رو ببینم. به صاحبخونه گفتم: خونه اش خوبه. قیمتش چنده؟ گفت: مگه بنگاه بهتون نگفته؟ همونه دیگه. گفتم: بنگاه به من گفته متری هشتصد هزار تومن یعنی کلا میشه .... صاحبخونه گفت: اگه اینقدر گفته که یه چیزی برای خودش گفته. اینو متری یک میلیون خریدند ندادم!
۴. رفتم توی یه بنگاه و شرائطمو گفتم. گفت: داریم. گفتم: میشه بریم ببینیمش؟ گفت: خانمت همراهته؟ گفتم: نه اگه خونه اش خوب بود بعد بهش میگم بیاد اون هم ببینه. یه نگاه بهم کرد و گفت: مجردی الکی میگی متاهلم؟!
۵. به بنگاهیه گفتم: یه خونه با این شرائط دارین؟ گفت: داریم اما سفارش کرده به یه خونواده پرجمعیت نفروشم. شما چند نفرین؟!
۶. با آنی رفتیم یه خونه رو ببینیم که هنوز تکمیل نشده و قیمتشو میگه متری یک میلیون و صدهزار تومن. آنی گفت: اما خونه ای که تکمیل نشده رو نمیشه درست نظر داد. بنگاهیه گفت: حتما باید یکی بیاد برای خونه در بگذاره پرده بگذاره ..... بعد شما نظر بدی؟!
۷. بنگاهیه گفت: یه آپارتمان هست صد و شصت متر به قیمت صد و سی میلیون. گفتم: مطمئنین؟ گفت: آره عصر با خانمت بیا من هماهنگی میکنم برین ببینینش. عصر با آنی رفتیم که گفت: من نمیتونم باهاتون بیام برین به این آدرس و زنگ طبقه اولو بزنین. رفتیم زنگ زدیم که بهمون گفتند: این خونه فروشی نیست! طبقه سوم فروشیه. رفتیم طبقه سوم که یه دختر در رو باز کرد و گفت: هیچکس با ما هماهنگی نکرده و من تنهام فقط اجازه میدم خانمتون بیاد تو. آنی رفت توی خونه و برگشت و بعد گفت: میگن: ما به بنگاه گفته بودیم زیر متری یک میلیون نمیفروشیم چرا این قیمتو بهتون گفته؟!
۸. با آنی رفتیم خونه ببینیم. بنگاهیه گفت: یه آپارتمان دارم که یه حیاط اختصاصی هم داره بریم ببینیم؟ گفتم: بریم. رفتیم توی یه آپارتمان که هنوز یک ماهی کار داشت. یه آپارتمان توی طبقه همکف بهمون نشون داد که یه حیاط جلوش بود که به پارکینگ راه دارشت و همه کنتورهای گاز آپارتمان توی همون حیاط بود و گفت: این گل سرسبد این آپارتمانه. گفتم: این کجاش اختصاصیه؟ گفت: این چند متر بعد از کنتورهای گاز مال شماست. آنی پرسید: پارکینگ این واحد کجاست؟
گفت: خوب توی همون حیاط اختصاصیتون دیگه! گفتیم: میشه آپارتمانهای بقیه طبقاتو هم ببینیم؟ همین نقشه اند دیگه؟ گفت: شرمنده همه شون فروخته شده اند فقط همین مونده که گل سرسبد این آپارتمانه!
پ.ن۱: اگه جالب نبود ببخشید وقتی توی دوهفته مرخصی زایمان دوتا پست خاطرات میگذارم همینه دیگه!
پ.ن۲: فقط خدا رو شکر که ما نیاز اورژانسی به خونه نداریم.
پ.ن۳: اگه یه آپارتمان خوب سراغ دارین که به شرائط ما بخوره بهمون خبر بدین (شرائط مارو که میدونین فقط باید بگم قیمت حدود صد و بیست میلیون یا یه کمی بالاتر)
پ.ن۴: عماد بهم میگه: بابا یه چیز جالب. میگم: چی؟ میگه هروقت بینی عسلو با انگشت میگیرم دست و پا میزنه! خوب چرا با دهنش نفس نمیکشه؟! ایول عجب کشفی کرد این عماد!
..... خیلی وقت پیش بود که از طریق یه کامنت خصوصی متوجه شدم یه زن و شوهر دانشجوی پزشکی وبلاگ نویس توی ولایتمون هست.
مدتی به وبلاگشون سر میزدم که ترجیح دادند دیگه ننویسند. اما بعد از مدتی با یه کامنت دیگه متوجه شدم با اسم دیگه ای دوباره شروع کرده اند. و به این ترتیب رابطه مجازی ما دوباره شروع شد که البته گه گاه شدتش کم و زیاد می شد.
مدتی بعد متوجه شدم بعضی دیگه از دوستان مجازی هم اینجان که من حتی فکرشو هم نمیکردم گرچه ایشون ترجیح دادند از اینجا برن.
بگذریم. تا به حال چند بار قرار شده بود با بعضی از دوستان مجازی از نزدیک آشنا بشیم که هر بار به دلیلی این اتفاق نیفتاد و اگه بخوام علتشونو یکی یکی بنویسم خیلی طول میکشه. این بار وقتی به آنی گفتم: میخوای یه شب دعوتشون کنیم؟ فورا قبول کرد.
یه ایمیل براشون فرستادم و رسما دعوتشون کردم. بعد از مدتی جواب اومد و این امرو به بعد از عید موکول کردند (لابد برای اینکه من یادم بره و دست از سرشون بردارم!) اما من بعد از عید دوباره دعوتشون کردم و خوشبختانه این بار قبول کردند. ضمن اینکه این بار شماره موبایل خودشون و همسرشونو هم ضمیمه کرده بودند و به این ترتیب مذاکرات ما به صورت اس ام اسی ادامه پیدا کرد!
بالاخره قرار برای روز بعد از امتحان دستیاری گذاشته شد (گرچه با توجه به شاهکارم توی امتحان چندان فرقی هم نمیکرد!)
آدرسو هم به صورت اس ام اس براشون فرستادم و حتی وقتی زنگ زدند درو باز کردم و باز اس ام اس فرستادم که: خوش اومدین بفرمائین طبقه ....!!
و بالاخره چند لحظه بعد دکتر میثم و همسر محترمشونو برای اولین بار از نزدیک زیارت کردیم.
راستش من چندان آدم اجتماعی نیستم و فکر میکردم که شاید حسابی حوصله مهمونهامون سر بره اما با وجود اینکه ما چهار نفر اهل سه استان مختلف بودیم خیلی زودتر از چیزی که فکر می کردم با هم صمیمی شدیم انگار که مدتهاست همدیگه رو میشناسیم! گرچه تا حدودی همین طور هم بود. چون مدتها بود که وبلاگهای همدیگه رو میخوندیم و تا حدود زیادی با خصوصیات همدیگه آشنا بودیم. بحث با صحبتهای ابتدائی شروع شد و با بحث درباره دانشکده و اساتید و .... ادامه پیدا کرد. خوشبختانه تقریبا در همه موارد با هم اتفاق نظر داشتیم گرچه امیدوارم از روی تعارف همه حرفهای مارو تائید نکرده باشند!
عماد هم که اول از پای کامپیوتر تکون نمی خورد کم کم طوری با دکتر میثم جور شد که هنوز تفنگشو از روی مبل برنداشته و میگه تا یه بار دیگه آقای دکتر نیاد با هم بازی کنیم تفنگو از اونجا برنمیدارم!
صحبت ها موقتا برای شام قطع شد و بعد از اون دوباره ادامه پیدا کرد و یه لحظه به خودمون اومدیم و متوجه شدیم که نصف شبه.
درنهایت با قولی که برای رفتن به خونه شون از ما گرفتند و ابراز امیدواری برای ادامه این دوستی و حتی پیدا کردن یه خونه نزدیکمون برای اونها از هم جدا شدیم و من بعد از جمع کردن خونه و آپ کردن از هوش رفتم!
پی نوشت: از این دیدار یک هفته میگذره و چون شک داشتم برای همه جذاب باشه اول یه پست خاطرات (از نظر .... نوشتم و این پستو توی ادامه مطلب گذاشتم و بعد از ادامه مطلب کپی گرفتم و منتشرش کردم که همه اش پرید و من هم فقط از این قسمت کپی گرفته بودم! خلاصه که اگه خوشتون نیومد شرمنده!
پیش نویس:
سلام
مدتیه که هم ولایتی های عزیز حسابی به من لطف دارند. به طوری که همین حالا به اندازه دست کم دو پست دیگه از نوع خاطرات (از نظر خودم) جالب مطلب دارم. اما با توجه به اینکه دو پست گذشته هم از همین نوع بوده و ممکنه با ادامه دادن به این نوع پستها بعضی ها حوصله شون از اونها سر بره یا اینکه فکر کنن من این مطالبو از خودم درمیارم پس بقیه شونو میگذارم برای پستهای بعدی.
مطالب این پست مطالب پراکنده ای هستند که بعضی شون از مدتها پیش توی ذهنم هستند و فرصت نوشتنشونو نداشتم. ضمن اینکه از نظر جذابیت (دست کم از نظر خودم) چندان چنگی به دل نمی زنند.
۱. نمیدونم من با بقیه فرق می کنم٬ یا مردم ظاهر سازی می کنن یا سلیقه ها می تونن این قدر با هم فرق کنن؟
منظورم چیه؟ مثلا دو سال پیش باتوجه به تعریف های زیادی که از ابیانه شنیده بودیم راهی اونجا شدیم. خوب اعتراف می کنم که شهر جالبی بود هم رنگ قرمز خونه ها و هم لباسهای محلی مردم جالب بود اما همه جذابیت این مسائل برای من حداکثر پنج دقیقه بود و خیلی زود همه چیز برام عادی شد. من واقعا نمی فهمیدم بعضی از مسافرها چطور میتونن دقایق طولانی توی کوچه ها قدم بزنند و با تحسین به اطراف نگاه کنند؟ تنها موردی که توجه منو توی ابیانه به خودش جلب کرد تعطیل بودن آتشکده هارپاک بود که میتونست به عنوان یه جاذبه توریستی فوق العاده مطرح بشه و نشون دهنده قدمت تمدن این ناحیه باشه.
اعتراف می کنم به جز تخت جمشید و مسجد ایاصوفیه تا بحال هیچکدوم از آثار تاریخی که دیدم برام جذابیت واقعی چندانی نداشته.
خوب شاید بگین من از جاهای تاریخی خوشم نمیاد اما مسئله اینه که در موارد دیگه هم همین وضعیت دیده میشه. مثلا من تا حالا سه بار با دقت تمام فیلم همشهری کین رو دیدم و واقعا نفهمیدم چی توی این فیلم این قدر جذابه که هنوز یکی از مطرح ترین فیلمهای تاریخ سینماست؟
من دو بار «رنگ انار» پاراجانف رو دیدم اما واقعا هیچی ازش نفهمیدم!
و .....
۲. ظاهرا برادران محترم پارازیت انداز این وبلاگو می خونن چون به محض اینکه نوشتم تصاویر ماهو.اره رو به خوبی دریافت میکنیم مجددا انداختن پارازیتو شروع کردند. به طوری که ناچار شدیم قسمت آخر عشق ممنوعو باز هم کله سحر و اون هم نه به طور کامل ببینیم!
اما من از این برادران یه سوال دارم.
انصافا این سریال به قول شما مستهجن بیشتر میتونست به آدم درباره روابط نامشروع و نادرستی اون هشدار بده یا برنامه های صدا و سیمای ملی ایران مثل زلال احکام و .....
۳. مدتی بود که از یکی از مسئولین داروخونه که توی درمونگاه های شبانه روزی شیفت می داد خبری نبود. یه شب سر شیفت از پرسنل سراغشو گرفتم که گفتند: مهاجرت کرد به کانادا. گفتم: تا جائی که میدونم کانادا مسئول داروخونه نمیخواست! گفتند: نه خانمش که پرستار بود پذیرش گرفته بود و شوهر و پسرشو هم با خودش برد. بعد همه زدند زیر خنده. گفتم: جریان چیه؟ یکیشون گفت: اونها برای کِبِک (منطقه فرانسوی زبان کانادا) پذیرش گرفته بودند و یک سال بود که سه نفری کلاس خصوصی فرانسه می رفتند. هربار میدیدیمش میپرسیدیم: فرانسوی یاد گرفتی؟ میگفت: زبون سختیه. من الان فقط معنی کلمه لیوان یادم مونده! گفتم: خوب حالا لیوان به فرانسوی چی میشد؟ اقلا یه کلمه فرانسوی هم یاد بگیریم. یکدفعه همه شون ساکت شدند!!
۴. برای اولین بار در طول تاریخ (!) دارم عمو میشم. اطلاعات تکمیلیو در پست آینده آنی میتونین بخونین!
پیش نویس :
سلام
احتمالا توی نت داستان اون دهقانو خوندین که اسبش فرار کرد و به همسایه هاش گفت: از کجا میدونین این از خوش شانسی من بوده یا بدشانسی من؟!
حالا این ماجرای شیفت من هم تقریبا همون حالتو داشت!!
چند روز پیش از اربعین بود که خانم دکتر «ح» (همون خواهر یک فوتبالیست معروف!) برام اس ام اس داد که: شما روز اربعین توی درمانگاه ..... بیست و چهار ساعته شیفتین؟ گفتم: بله! گفت: من روز جمعه شیفتم٬ میشه شما جمعه برین به جای من و من به جای شما روز شنبه برم سر شیفت؟ گفتم: مشکلی نیست٬ و رفتم.
درمونگاه توی روز جمعه خیلی شلوغ شد. هر بار یه حمله داشتیم به خودم میگفتم: عجب غلطی کردم شیفتو عوض کردما! بخصوص که معمولا توی چند روز تعطیل پشت سر هم آخرین روز تعطیل خلوت ترینشون هم هست.
ساعت حدود هشت شب بود که یه اس ام اس دیگه از خانم دکتر «ح» رسید که: چون فردا تعطیله احتمالا نه ماشین زیادی توی ترمینال اصفهان هست و نه مسافر زیادی و ممکنه به جای ساعت هشت حدود ساعت هشت و نیم برسم! گفتم: میدونم٬ مشکلی نیست!!
خلاصه که مریضها یکی یکی اومدند و رفتند٬ ساعت حدودا یک و نیم صبح بود که درمانگاه خلوت شد و تونستیم بخوابیم. اما هنوز چشممون گرم نشده بود که باز مریض اومد.
سرتونو درد نیارم ..... تا صبح چهار پنج بار بیدارمون کردند و هربار یه لعنت به خودم میفرستادم که عجب کاری کردم شیفتو عوض کردم!
ساعت حدود هفت و نیم صبح روز اربعین بود٬ داشتم به خودم وعده می دادم که به زودی شیفتم تموم میشه و میرم خونه و یه چند ساعتی بیهوش میشم که موبایلم زنگ خورد. گوشیو که برداشتم متوجه شدم پشت خط خانم «ر» مسئول امور درمان شبکه است که میگه: سلام آقای دکتر! شرمنده اما شیفت خانم دکتر «ت» توی درمونگاه ..... داره تموم میشه و آقای دکتر «ش» که باید به جاش بیاد زنگ زده که من دارم از تهران با ماشین خودم میام و الان تازه حوالی قم هستم! خانم دکتر هم مشکل داره و نمیتونه بمونه. میشه شما زحمت بکشین و تا اومدن آقای دکتر برین .....؟
گفتم: ولی خانم دکتر «ح» هم گفته توی ترمینال ماشین نیست و دیر میرسه.
گفت: خوب دیگه چاره ای نیست شرمنده!
چی میتونستم بگم؟ هرچی باشه اون رئیس بود و من مرئوس ضمن اینکه نباید از حق گذشت که خانم «ر» همیشه هوای منو داره و حالا هم نوبت من بود که جبران کنم پس قبول کردم هرچند وقتی آنی متوجه موضوع شد اوقاتش تلخ شد!
خانم دکتر «ح» حدود ساعت نه ونیم با کلی عذرخواهی از راه رسید و من با ماشین شبکه از درمونگاه ...... رفتم .......!!!
خوشبختانه درمونگاه دوم بر خلاف اولی خلوت بود. به طوری که از حدود ساعت ده که من به اونجا رسیدم تا حدود ساعت یک بعدازظهر که دکتر «ش» از راه رسید فقط پانزده مریض دیدم.
بالاخره اومدم خونه و استراحت کردم تا صبح روز یکشنبه.
یکشنبه شیفت صبح بودم و ساعت هشت با ماشین شبکه رفتم درمانگاه تا شیفتو از خانم دکتر «ح» تحویل بگیرم. با خانم دکتر سلام و علیک کردیم که گفت: خیلی خوش شانسین آقای دکتر! گفتم: چطور؟ گفت: خوب دیگه! و رفت.
خواستم برم توی مطب که اینو دیدم! وقتی جریانو از پرسنل پرسیدم بهم گفتند:
روز شنبه بعدازظهر یه پیرمرد 75 ساله با درد شکم و تهوع میاد پیش خانم دکتر٬ او هم باتوجه به اینکه بیمار دیابت هم داشته اول یه نوار قلب ازش میگیره تا خیالش از بابت قلب راحت باشه و وقتی میبینه نوار قلب نرماله سرم و .... مینویسه.
حدود یک ساعت بعد مریض میاد پیش خانم دکتر و میگه: خیلی بهتر شدم خانم دکتر ممنون و درحال بیرون رفتن از مطب از هوش میره خانم دکتر و پرسنل میرن سراغش و متوجه میشن مریض نه قلب داره و نه تنفس پس عملیات احیاء شروع میشه که بی فایده است و بعد از مدتی احیا متوقف میشه.
خوب مریض مُرده پس مجوز حمله صادر میشه. پسر متوفی به طرف خانم دکتر حمله میکنه و او هم به اتاق پذیرش پناه میبره. مسئول پذیرش با کمک پسرش که تصادفا اونجا بوده هرطور بوده خانم دکترو از دستش نجات میدن و او هم وقتی میبینه دستش به خانم دکتر نمی رسه بعد از دقایقی سر دادن فحشهای بالای 18 سال به خاطر مرگ پدرش از در مطب انتقام میگیره!
چند دقیقه بعد در حال دیدن مریضها بودم که موبایلم زنگ خورد، باز هم خانم «ر» بود که گفت: چون شما دیروز با ما همکاری کردین به اندازه یه شیفت کامل روز تعطیل براتون اضافه کاری نوشتم!
چند دقیقه بعد یه اس ام اس از خانم دکتر اومد که: خیییییییییلی خوش شانسین، من دیگه پامو توی اون درمونگاه نمیگذارم، با این شیفتتون!
چند دقیقه بعد مَرده اومد توی مطب و گفت: در مطبو پسر مش .... خدابیامرز شکسته؟ عجب احمقیه! به جای اینکه ذوق کنه! اگه بدونین باباش چند میلیارد ثروت داشت؟!
و چند دقیقه بعد پیرزنه بهم گفت: راسته که میگن مش .... سالم بوده اینجا بهش سرم اشتباهی زدن مُرده؟؟!!
پی نوشت:
اشاره به نام هر شهری در کامنتها = حذف کامنت شما!
سلام
چند هفته پیش وقتی تعداد کامنتهای خوانندگانی که معتقد بودند من با نوشتن خاطراتم به بیماران توهین میکنم به میزان بی سابقه ای بالا رفت هیچوقت فکر نمیکردم به زودی قراره چنین توفانی به راه بیفته.
نمیدونم از کی خواننده این وبلاگ هستین اما من اول اصلا دوست نداشتم که شغلمو لو بدم اما بعدا بطور تصادفی و توی یکی از کامنتهائی که گذاشتم به این مطلب اشاره کردم و همین باعث شد که مدلاگ وبلاگمو کشف کنه و به دیگران معرفی کنه.
وقتی دستم رو شد (!) تصمیم گرفتم خاطراتمو بنویسم. پس به صورت درهم شروع کردم. هم خاطرات روزها و هفته های اخیرو مینوشتم و هم خاطرات دوران دانشجوئی و بعد طرح و استخدام.
تا اینکه مدتی پیش یکی از اهالی شهری که زمانی در اون کار میکردم و خاطراتمو مینوشتم فرمودند که من با نوشتن این خاطرات دارم فرافکنی میکنم و چند روز بعد توی کامنت بعدی دوست دیگری منو سادیسمی خطاب کردند. دو کلمه ای که هرکدوم در پزشکی معنای خاص خودشو داره و من هنوز نفهمیدم ایشون این کشفو از کدوم قسمت خاطرات من انجام دادن؟
چند روز بعد نفر سوم فرمودند من این وبلاگو از sms هائی که برام میاد مینویسم و از کامنت بعد بود که متاسفانه سیل انواع فحش و ناسزاهای ناجور به طرف من و این وبلاگ روانه شد به حدی که برخلاف میل باطنی خودم مجبور شدم چندتا از اونها رو حذف کنم و بعد هم کامنتهارو تائیدی کنم.
با وجود اینکه هنوز نفهمیده بودم چه اهانتی به مردم اون شهر کردم همه پستهای وبلاگو حذف کردم و بعد از مدتی هم که بعضی از پستهارو برگردوندم پستهای مربوط به خاطرات بعد از دوران دانشجوئی رو حذف کردم تا شاید مشکلات حل بشه.
اما متاسفانه بازهم کامنتهائی برام اومد که همچنان برای روز مبادا اونها رو ذخیره کردم تا اگه لازم شد افراد بی طرف بتونن قضاوت کنن که چه کسی به چه کسی توهین کرده؟
یکی از دوستان فرموده اند که از من شکایت کرده اند. من از آن روز همچنان در انتظار احضاریه دادگاه هستم تا شاید هر کسی که اشتباه میکنه از اشتباه دربیاد اما هنوز که چشممون به جمال احضاریه روشن نشده. ضمن اینکه طبق تحقیقاتی که من کردم توهین هم میتونه زندانی داشته باشه و توهینهائی به من شده که «مدارکش هم موجوده»
با خداحافظی من، تعدادی از دوستان توصیه کردند دیگه به وبلاگ نویسی نپردازم و فقط درسمو بخونم اما بیشتر دوستان چنان محبتی به من داشتند که نتونستم این محبتو بی جواب بگذارم.
وقتی چند هفته بعد از خداحافظی هنوز دوستان با این تعداد به این وبلاگ سر میزنند مگه میشه دیگه برنگشت؟
خلاصه که: گرچه دوستان متعلق به اون شهر خاص فرموده بودند با حذف اسم شهرشون دست از سر من برمی دارند اما من برای اطمینان از راحت شدن خیالم کل اون پستهارو حذف کردم.
اگه دوستان اون پستهارو نخوندن شرمنده.
اگر هم بعضی از دوستان همچنان قصد شکایت دارند که درخدمتیم.
از این به بعد من خاطرات مربوط به شهر خودمو مینویسم امیدوارم دوستان با تمسخر مردم شهر خودم مشکلی نداشته باشند. اگر هم این نوع نوشته ها رو دوست ندارند لطف کنند و آدرس وبلاگ منو فراموش کنند چون توی این وبلاگ فقط از این نوشته ها داریم.
پ.ن1: بهم حق بدین که تا اطلاع ثانوی برخلاف میل باطنی خودم کامنتها تائیدی باشند.
پ.ن2: درجریان حذف پستهای وبلاگ بعضی از پستها کلا پاک شدند که به زحمت اونها رو برگردوندم اما متاسفانه کامنتهای اون پستها از بین رفتند. اون پستهارو پیش از این پست میگذارم و به خاطر کامنتها هم شرمنده
بعدنوشت:
دوست عزیز «من»
اولا شرمنده که کامنتتونو تائید نکردم چون بیش از حد بی ادبانه بود
ثانیا این نوشته ها نه هزله نه طنز و نه هیچ چیز دیگه. اینها فقط بازگوکردن اتفاقاتیه که برام رخ داده شما هم دوست دارین بخونین دوست دارین نخونین
ثالثا برام جالبه که موردیو به عنوان مثالی برای تمسخر عنوان کردین که کوچکترین تمسخری توش نیست (دختری که قدش کوتاه بود) اگه واقعا چنین چیزیو تمسخر میدونین بهتره یه مقدار حد تحمل خودتونو بالا ببرین
رابعا نوشتین امیدوارین من هم روزی مورد تمسخر قرار بگیرم. اگه روزی حرف خنده داری زدم هرکدوم از دوستان که مایلند حرف منو بدون اینکه از من اسمی ببرند توی وبلاگشون بنویسند قسم میخورم که ناراحت نشم.
آقا ما پریشب با این وبلاگ اینقدر کشتی گرفتیم که بالاخره موفق شدیم عکسهای سفر به ماهشهرو تو وبلاگ قابل رویت کنیم.
با copy و paste که نشد. از دکمه درج تصویر هم که نشد. حتی با تینی پیک و فلیکر هم نشد تا اینکه بالاخره ‹‹قرار دادن تصویر در وبلاگ›› را توی یاهو سرچ کردم.
بعد از کلی سایت و وبلاگ که همه شون همون راههاییو میگفتند که قبلا امتحان کرده بودم از روش یه وبلاگ استفاده کردم و موفق شدم.
اون موقع دیگه اونقدر اعصابم خورد شده بود که یادم رفت ازش تشکر کنم. حالا هم که دیگه آدرسش یادم نیست.
اما اگه شما هم با این مشکل روبرویید روشش این بود:
عکسو تو tinypic یا flickr یا سایتهای مشابه آپلود میکنید.
بعد آدرسی که بهتون میده به جای اینکه تو قسمت درج تصویر قسمت نوشتن وبلاگ کپی کنید درست مثل یک آدرس سایت بالای explorer کپی میکنید.
عکستون (در واقع از طریق همون سایتی که عکستونو اونجا آپلود کردین) تو اون صفحه میاد.
حالا اونو کپی کنین و همونجا که دارین متنتونو برای وبلاگ مینویسین paste کنین.
اصلا هم کاری به دکمه درج تصویر وبلاگتون نداشته باشین!
پ.ن:حدس بزنین من دیشب کجا بودم؟
عروسی!
چطوری؟
هیچی یه لشکر از اقوام عیال از شاهین شهر حمله کردند خونه ما چون دیشب عروسی دعوت بودند.
صاحب مراسم هم که فهمید اونها خونه ما هستند اونقدر اصرار کرد که مجبور شدیم ما هم پاشیم بریم.
اونهم عروسی کسی که من تا حالا ندیده بودم!
بعضی از اقوام حمله کننده امروز صبح رفتند اما بقیه هنوز اینجان.
من هم که از ساعت هشت باید سر شیفت باشم.
آی درس میخونیم آیییی!
از من به شما نصیحت!
تا مزدوج نشدین درستونو بخونین!
فعلا!
سلام
چند هفته پیش که برای اولین بار صحبت از فارسی نوشتن نسخه ها و پاسخ آزمایشها شد فکر کردم یه شوخیه اما میبینم که کم کم داره بحث جدی میشه، شبیه بحث انتقال تیمهای فوتبال تهرانی به شهرستانها که یه روزی واقعا قابل باور نبود.
این شد که به جای شماره جدید خاطرات از نظر خودم جالب تصمیم گرفتم چند خطی در این مورد بنویسم.
اگه خوشتون نیومد پیشاپیش شرمنده.
1. فرض میگیریم قرار بشه از این به بعد پاسخ آزمایشها به فارسی نوشته بشه. برای موارد مخفف که کم هم نیستند قراره چکار کنند؟
واقعا: mchc یا mcv و امثالهم رو چطور باید به فارسی نوشت؟
2. از ترجمه بعضی از اصطلاحات پزشکی واژه هائی به دست میاد که واقعا توی قوطی هیچ عطاری پیدا نمیشه. فکرشو بکنین مریض توی جواب آزمایش بیماری شناسی (پاتولوژی) خودش بخونه که به سرطان انگشتر خاتم (signet ring carcinoma) مبتلا شده فکر میکنین چه عکس العملی نشون بده؟ یا مثلا پزشک بعد از معاینه مریض به دانشجوهائی که دنبالش هستن بگه شما میتونین در لمس شکم ایشون توده یک تا دو سانتیمتری متعلق به آبجی مریم یوسف اینا (ندول خواهر مری ژوزف) رو لمس کنین! (با سپاس از دکتر نفیس برای ترجمه بهتر این اصطلاح پزشکی)
هنوز یادم نرفته توی کتاب زیست شناسی (یا علوم تجربی؟) اسم چندتا از عضلات و استخوانها رو میخوندیم که اسم یکیشون قصی-ترقوی-ماستوئیدی بود و بعد از ورود به دانشگاه بود که فهمیدم مترجمین محترم اسم عضله sternoclidomastoid رو که درواقع به فارسی میشد قصی-ترقوی-پستانی اینطور ترجمه کردن تا یکوقت خدای ناکرده ما منحرف نشیم!
3. فرض میگیریم ما نسخه ها و جواب آزمایشها رو به فارسی نوشتیم. خوب که چی؟
مثلا مریض فهمید که هورمون تحریک کننده تیروئید (TSH) در بدن اون زیاد ترشح شده خوب حالا میخواد چکار کنه؟ مگه آخرش مجبور نیست بره پیش پزشک و دارو بگیره؟ خوب پزشکش که اینقدر انگلیسی میفهمه.
آیا درک نصفه و نیمه پاسخ آزمایشات باعث افزایش موارد خوددرمانی از سوی بیماران نخواهد شد؟
4. به فرض که همه ما فارسی گفتیم و نوشتیم، اونوقت تکلیف مریضی که میخواد نسخه یا پاسخ آزمایششو به یه پزشک خارجی یا حتی یه پزشک ایرانی که خارج از کشور زندگی میکنه نشون بده چی میشه؟
5. بهتر نیست هر کسی به کار خودش برسه؟
گرچه در زمونه ای که نماینده های مجلس به جای حل مشکلات مردم سر بردن تیمهای فوتبال به شهرشون دعوا دارند باید به بقیه هم اجازه داد که در چنین مواردی که درواقع ربطی بهشون نداره نظر بدن
لابد اگه اعتراض هم بکنیم میگن: مگه اون چندسال که یکی از همکاران شما وزیر امور خارجه بود ما حرفی زدیم؟!
پی نوشت: آپارتمان مجاور ما مدتی خالی بود و حالا اخیرا یه خونواده در اون ساکن شدن.
از همون روزهای اول صدای ضبط همسایه های جدید با آخرین قدرت ممکن بلند شد تا جائی که آنی گاهی با مشت به دیوار میکوبید تا صدا رو کم کنن.
چند روز پیش باز هم صدای موزیک میومد و عماد هم به تقلید از مادرش شروع کرد به مشت کوبیدن به دیوار که آهنگ مورد علاقه عماد (سوسن خانوم) شروع شد و صدا قطع شد.
عماد دوباره با مشت شروع کرد به زدن روی دیوار و میگفت: بلندش کن زودبااااااااااااش!!
پیش نوشت:
سلام
با دفتر مجله سپید تماس گرفتم و میگم: شماره قبلی مجله تونو یکی از همسایه ها از اتاق نگهبان مجتمع بلند کرده اگه ممکنه یکی دیگه ازش برام بفرستین ضمن اینکه توی شماره جدیدتون که اخیرا توی سایتتون زدین یکی از پستهای وبلاگ منو با اسم یکی دیگه چاپ کردین.
میفرمایند: تو که میتونی همین ماجرا رو برامون بنویس و بفرست تا چاپش کنیم عوضش یه نسخه دیگه از شماره قبلی برات میفرستیم!!
خیلی فکر کردم که چنین موضوع ساده ای رو چطور باید طوری بنویسم که مناسب چاپ توی اون نشریه باشه؟
تا بالاخره اینطور نوشتم و چون حال اینو نداشتم که برای وبلاگم یه پست دیگه بنویسم و بگذارم شما هم مجبورید این نوشته بیمزه رو بخونین شرمنده!
میگن یه زمانی یه شاعری بود به نام انوری.
جناب انوری یه بار داشت توی بازار راه میرفت که دید یه نفر داره یکی از شعرهاشو میخونه و مردم هم براش به به و چه چه میکنن.
ازش پرسید میدونی این شعر مال کیه؟ گفت: بله مال انوریه دیگه. گفت: تا حالا انوریو دیدی؟ گفت: بله هر روز صبح توی آینه میبینمش مرد حسابی من خودم انوریم دیگه!
انوری گفت: جل الخالق! راست میگن که شعر دزد آخرش شاعر دزد میشه ها!
بعد هم دست کرد توی جیبش و یه چیزیو درآورد و گفت: همه توجه کنین. این علامت مخصوص حاکم بزرگه میدونین چه کسی در برابر شماست؟ که طرف گفت: دهه این که فقط یه اسپری گاز اشک آوره که! انوری هم گفت: بله یه روزی همینو میدن به پزشکهای این مملکت تا دیگه کسی بهشون گلوله نزنه! هار هار ...
حالا چی شد که اینها رو نوشتم؟ باید مثل فیلم هندی برگردیم به گذشته:
روزی که وبلاگ نویسیو شروع کردم خیلی سعی کردم که هیچ چیزی از اطلاعات شخصیم به بیرون درز نکنه که نشد.
اما روزی که خانم دکتر «خالقی» از مجله سپید برام کامنت گذاشت که میخواد بعضی از مطالب وبلاگمو اونجا بچاپه کلی تعجب کردم که آخه کی میاد اینها رو توی یه مجله بخونه؟
خلاصه که کم کم شدیم یه پا جوجه نویسنده و هرازگاهی مسئولین سپید هم لطف میکردند و بعضی از مطالبو برامون میچاپیدند.
تا اینکه شماره قبلی مجله سپید اومد روی سایت و دیدم بعد از چند هفته یکی از مطالبمو چاپ کرده. کلی ذوق کردم و منتظر موندم تا مجله بیاد.
چند روز بعد نگهبان مجتمع بهم میگه: آقای دکتر! شما مجله تونو برداشتین؟ میگم: نه. میگه: آخه من گذاشته بودمش اینجا اما حالا نیست. گفتم: آخه مطالب این مجله که به درد کسی نمیخوره حتما برش میگردونن بیخ ریش خودم! اما خبری نشد. ظاهرا نشریه مورد نظر بعد از خونده شدن مشغول شغل شریف پاک کردن پنجره شده بود!
مونده بودم زنگ بزنم تا یه نسخه دیگه برام بفرستن یا نه؟ که شماره جدید اومد روی سایت و دیدم تیتر یکی از مطالب برام آشناست.
موس رو بردم روش و کلیک کردم که دیدم یکی از پستهای وبلاگ منه که توسط یکی دیگه به دفتر مجله ارسال شده و اونها هم چاپیدنش!
جل الخالق! هنوز روزنامه دزد محترم عرقش خشک نشده بود که یه پست وبلاگ دزد هم پیدا شد!
انگار من هم باید دست بکنم توی جیبم و نشان مخصوص حاکم بزرگو دربیارم!
پ ن۱: نگهبان مجتمع هفته پیش به خانمم گفته: از وقتی شما اومدین توی این خونه هرهفته برای آقای دکتر از این مجله ها میاد پس خوب تا حالا تخصص قبول نشده!!
پ.ن۲: عماد از مدرسه اومده و میگه: بابا بهم تبریک بگو! میگم: چرا؟ میگه: آخه امروز یه شوت کردم که یواش هم بود اما از کنار دست دروازه بان رفت توی گل!
پ.ن3: ممکنه الان توی دلتون بگین: حالا خوبه فقط یه مجله است.
خدمتتون عرض کنم که این نشریه توی بساط روزنامه فروشها نیست و فقط برای اعضاء ارسال میشه و من هم چون مطلبمو چاپ کرده بود دوست داشتم داشته باشمش.
پ.ن4: سعی میکنم در چند روز آینده یه پست بهتر بگذارم
سلام
یه سال دیگه هم گذشت
سالی که توی اون چندتا دوست جدید پیدا کردم چه توی دنیای واقعی و چه توی دنیای مجازی
و همینطور چندتا دوستو هم از دست دادم هم توی دنیای حقیقی و هم مجازی که از خودم ناراضی نیستم چون مقصر نبودم
بعضی از دوستان هم که همه جای نت فعالند اما معلوم نیست چرا فقط وبلاگشونو آپ نمیکنند؟
شاید مهمترین درسی که امسال گرفتم این باشه که همونطور که نباید دروغ گفت لازم نیست که همه حقیقتو هم گفت
پ.ن: عماد (که از چند روز پیش نرفته مدرسه) چند روز پیش به محض ورود به خونه بهم گفت: بابا برات یه جوک بگم؟
گفتم: بگو
گفت: یه نفر نمک میخره برای اینکه مورچه ها نرن سراغش روش نوشت فلفل!!!
مخاطب خاص نوشت:
آآآه ....