سلام
از زمانی که این وبلاگو افتتاح کردم گه گاه بعضی از خوانندگان محترم کامنت میگذارن و از فاش شدن اسرار بیماران ابراز نارضایتی میکنن. نمونه اش کامنتهای بعضی از دوستان در پست آخرم. درحالی که من مطالب این وبلاگ را فاش کردن اسرار بیماران نمیدونم.
بنا به پیشنهاد خانم نسرین (که من به تجربه شون ایمان دارم) تصمیم گرفتم این موضوع را به نظرسنجی بگذارم.
ادامه مطلب ...
سلام
شرمنده
الان میخواستم یک عدد پست خاطرات جدید بنویسم اما بعد دیدم همون طور که به گفته همسر اصفهانی یکی از اقوام "دید و بازدید بعد از سیزده برای گِلی منار خُبِس" نوشتن این پست توی سال جدید و بخصوص بعد از فروردین هم عملا همین حالتو داره. پس خاطراتو میگذارم برای پست بعدی (بخصوص که مدتیه دارم بکوب مریض کرونائی میبینم و تعداد سوتی ها هم کمتر شده)
الف. و اما نه مورد از چیزهایی که در سال ۹۹ خوشحالم کردن یا همون چالش نه لبخند نود و نه. (فکر کنم آخر امسال هم باید صفر موردی که در سال 1400 خوشحالمون کردن را بنویسیم )
1. طبیعتا بر ما واضح و مبرهن است که مهم ترین چیزی که در سال نود و نه ما را خوشحال نمود این بود که همه دوستان و اقوامی که در این سال به کرونا مبتلا شدند بهبود یافتند. (به امید بهبود همه مبتلایان و همچنین رهائی از شرّ این ویروس در سال پیش رو)
بعدنوشت: شرمنده الان یادم افتاد که یک مورد مرگ هم داشتیم اما دیگه پستو عوض نمیکنم.
2. اتمام ساخت خانه جدید و اسباب کشی به آن.
3. ابتلای یکی دیگر از پسران اقوام به ازدواج!! (خدائی وقتی میگه تازه میفهمم توی این سالها چی میکشیدی واقعا لذتبخشه )
4. تبدیل شدنم به یک موجر به لطف همین بنده خدا!
5. قبولی عماد و عسل در آزمونهای مدرسه در سال گذشته تحصیلی و بخصوص این که معدل عسل این بار هم به حدی رسید که شایسته دریافت جایزه از شبکه بهداشت شد.
6. سفری که رفتیم. (میدونم که این یکی باعث ناراحتی بعضی از دوستان شد اما خوش گذشت شرمنده)
7. چند ماه پیش توی یک سایت ناامن ترین محلات استانبول را میخوندم. ناامن ترین محله که توصیه شده بود توریستها هرگز اون طرفها آفتابی نشن و بخصوص شبها اونجا نرن دقیقا همون جائی بود که توی آخرین سفرمون به ترکیه اونجا هتل گرفته بودیم! بعد از مدتها خوشحال شدم که اون سال برامون اتفاقی نیفتاد.
8. اسباب کشی بابا و همسایه شدنش با اخوی گرامی که باعث شد تا حدود زیادی خیالم از بابتش راحت بشه.
9. آمادگی دوستان و همکاران برای همکاری در دریافت وام (حتی خانم "ر" مسئول امور درمان شبکه) و قبول ضمانت. و کمک نقدی بابا درحالی که میدونم خودش هم مشکل داره. و متاسفانه به این زودی هم نمیتونم پولشو پس بدم.
ب. و این هم هفت سین کتابی ما (ببخشید بعد از این که کتابها را گذاشتم سر جاش دیدم حجم عکس زیاد شده. حال و حوصله ور رفتن به عکس و کم کردن حجم عکسو هم نداشتم!)
اسامی کتابها هم به قرار زیر است:
۱. سینوهه کاهن اعظم مصر (نیای بزرگ سینوهه پزشک فرعون) اثر میکا والتاری
۲. سینوهه پزشک فرعون اثر میکا والتاری
۳. سخنان پیر هرات اثر خواجه عبدالله انصاری
۴. سکوت بره ها اثر توماس هریس
۵. سرگذشت دون ژوان اثر دومینیک راون
۶. سفر به سیارات ناشناخته اثر رابرت سیلوربرگ
۷. سفرنامه دروویل اثر سرهنگ گاسپار دروویل
البته باید اعتراف کنم که فقط چهارتاشونو خوندم!
پ.ن1. مطمئنا موارد زیادی برای ناراحت شدن در سال نود و نه داشتم اما هرطور که بود این نه موردو پیدا کردم. بهتره غم و غصه ها را بگذاریم توی همون سال گذشته بمونن. البته به جز مواردی که قراره ازشون درس بگیریم.
پ.ن2. باجناق اول تماس گرفته و میگه هرچه زودتر باید نفری حدود سیزده میلیون برای بقیه پول آسانسور ساختمون بدیم درحالی که روز سی ام فروردین دوتا قسط وام دارم و یه دونه چک. دوم اردیبهشت یه چک دیگه، چهارم اردیبهشت یه قسط وام، دهم اردیبهشت یه چک دیگه، دوازدهم اردیبهشت یه قسط وام و بیستم اردیبهشت هم یه چک دیگه! و هنوز حقوق فروردینو هم نریختن! بگذریم از خرج و برج معمول زندگی. فکر کنم پست بعدیو باید از توی زندان بگذارم! البته نه این که اصلا چیزی به حسابمون نریختن. مثلا این مبلغو ریختن!
پ.ن3. وقتی عماد کلاس اول دبستان بود یه شب دیر خوابید. فردا ظهر که از سر کار اومدم آنی برام تعریف کرد که به چه فلاکتی صبح بیدارش کرده و توی خواب بهش صبحانه داده و عملا درحال خواب سوار سرویسش کرده! بعد با آنی یه مقدار از خاطرات پیاده رفتن به مدرسه ابتدائی مون زیر بارش برف و توی هوای تاریک برای هم تعریف کردیم و بعد گفتم: نمیدونم وقتی این بچه ها بزرگ شدن چی میخوان از سختی های مدرسه رفتنشون برای بچه هاشون بگن؟ مگه دیگه ساده تر از این هم میشه درس خوند؟ که بعد از چند سال و با آموزش مجازی دیدم بله میشه!
پ.ن۴. قرار بود فردا دوز دوم واکسنو بزنیم که رسما موکول شد به پس فردا. تا ببینیم چی میشه.
سلام
لیست خریدی که آنی بهم داده دوباره نگاه میکنم. خب انگار چیز دیگه ای باقی نمونده. فقط قرار شد یکی دوتا بستنی هم برای بچه ها بخرم که گذاشته بودم برای آخر تا آب نشن. درحال رفتن به سمت فریزر بستنی ها هستم که یکدفعه خشکم میزنه. چرا؟ چون یه چیز جدید دیدم! عادت دارم (طبیعتا تا جائی که جیب مبارک اجازه میده) چیزهای جدیدو امتحان کنم. حالا میخواد دمنوش گیاهی باشه یا شکلات یا هر چیز دیگه ای. معمولا هم به همون یه بار ختم میشه اما گاهی هم متوجه میشیم که چه کیفیت خوبی داره و از اون به بعد برند جدید جای برند قبلی رو میگیره. مثل نوع مایع ظرفشوئی که الان چند سالی هست از یه مارک خاص استفاده میکنیم که اولین بار به عنوان یه مارک جدید خریدمش و کیفیت خودشو نشون داد (طبیعتا اسم نمیارم تا تبلیغ نشه!) اما مسئله اینه که این چیز جدیدی که دیدم اصلا مورد استفاده من نیست! سالهاست که از نرم کننده مو استفاده نکردم و این مورد فقط مورد استفاده آنی و گاهی عسله. چند ثانیه ای با خودم کلنجار میرم. نمیدونم بخرم؟ نخرم؟ آخرش می اندازمش توی چرخ دستی و بعد میرم سراغ فریزر برای برداشتن بستنی.
چند هفته میگذره. آنی زنگ حمامو میزنه. میرم دم حمام و میگم چیه؟ میگه نرم کننده ام تموم شده یکی میدی؟ میرم سراغ کمد و همون نرم کننده کذائی رو بهش میدم. یه نگاه بهش میکنه و میگه: باز یه چیز جدید خریدی؟ تو که میدونی من به چه مارک هائی علاقه دارم! میگم: حالا شاید بعدا بگی همیشه از همین بخر! آنی برمیگرده توی حمام و من هم برمیگردم جلو تلویزیون. چند دقیقه بعد و وقتی آنی داره موهاشو خشک میکنه ازش می پرسم: حالا دیدی چه نرم کننده خوبی برات خریدم؟ میگه: نه! چی بود؟ مثل ماست میچسبید روی موهام!
روز بعد توی حمامم و خودمو میشورم. میخوام برای آخرین بار برم زیر دوش که چشمم به ظرف نرم کننده می افته. به خودم میگم: مثل ماست؟ یعنی چطوری؟ یه کم ازش بزنم ببینم چطوریه؟! از نرم کننده به موهام میزنم. چون مدتهاست این کارو نکردم متوجه اختلافش با بقیه انواع نرم کننده نمیشم. بعد میرم زیر دوش و از حمام بیرون میام.
نصف شبه و عسل بالاخره درس و مشقشو تموم میکنه. میگه: می آیی برام قصه بگی؟ میگم: بله. عسل میخوابه روی تخت و من هم یه بالش میگذارم زیر سرم و کنار تختش دراز میکشم. اپلیکیشن مربوطه را باز میکنم و به عسل نشونش میدم تا قصه ای که دوست داره انتخاب کنه. میگه: تو که خودت میدونی! و بعد سه انگشتشو بهم نشون میده! متوجه منظورش میشم. نمیدونم چرا اما عسل علاقه ای به خوندن داستان هائی که جدیدا وارد اپلیکیشن میشن نداره. هر بار باید سه بار انگشتمو پائین صفحه نمایش گوشیم بگذارم و به سمت بالا بکشم و رهاش کنم تا قصه های قدیمی تر بیاد و عسل یکی از اونهارو انتخاب کنه. قصه انتخاب میشه و براش میخونم. بعد میخوام برم توی اتاق خواب خودمون که یکدفعه خوابم میبره!
از خواب می پرم. به خودم میگم: من کِی خوابم بُرد؟ یه نگاه روی گوشی میکنم. ساعت دو و نیم صبحه. میخوام برم توی تخت خودم که احساس میکنم پوست سرم میخاره! سرمو میخارونم و متوجه میشم چیزهائی به انگشتهام میخوره. از جا می پرم و لامپو روشن میکنم. عماد هم از خواب میپره و میگه: چراغو خاموش کن! یه نگاه به بالشم میکنم. مطمئنم اگه تعداد مورچه های قرمزی که روی بالش هستن را بشمرم به یه عدد سه رقمی میرسم. موهامو تکون میدم و به مورچه های روی بالش اضافه میشه. میبینم این طوری بی فایده است. میرم توی حمام، اول بالشو تکون میدم و بعد یه دور دیگه سرمو شستشو میدم و یه لشکر مورچه قرمز را می فرستم توی راه آب. بعد لباس میپوشم و میرم توی تخت خودمون. آنی میگه: دوباره رفتی توی حمام؟ میگم: حق با تو بود. نرم کننده اش اصلا به درد نمیخوره!
پ.ن1. برای همه لطف ها و هم دردی هاتون ممنونم.
پ.ن2. امروز سالگرد درگذشت مادر گرامی دوست بسیار محترم مجازی خانم رافائله. به ایشون تسلیت میگم و برای خودشون و خانواده محترمشون آرزوی سلامتی و عمر طولانی دارم.
پ.ن3. عسل میگه: احساس میکنم وقتی میتونم بگم دارم بزرگ میشم که دیگه شبها قصه نخوام. میگم: خب دیگه برات قصه نمیگم. میگه: خب نه دیگه یهوئی! از همون شب کم کم درصد شبهائی که قصه خواسته کم شده. بعضی شبها میرم و براش قصه میگم، بعضی شبها آنی میره و کمی پیشش میخوابه و برمیگرده و گاهی هیچ کدوم. این هفته دوشنبه پیش از قصه از هوش رفتم، سه شنبه هم که شیفت بودم، دیشب بعد از مدتها رفتیم خونه خاله عسل و عسل هم همون جا موند و امشب هم که دوباره سر شیفتم. فکر کنم دیگه حسابی استخونهاش از بی قصه ای ذق ذق کنه!
سلام
الان سر کارم. توی یه درمونگاه به شدت خلوت که اهالیش معتقدند اگه اول هفته برن دکتر تا آخر هفته باید برن! پس طبیعتا خلوت تر هم میشه.
همچنان خشکسالی خاطرات داریم گرچه به اندازه یک پست جمع شده. حقیقتش توی هفته های اخیر کلی از خاطراتو برای خودم یادداشت نکردم و بعد از یکی دو روز یادم رفتند. نمیدونم چرا. انگار اصلا حوصله شو نداشتم. اما الان خیلی بهترم. ضمنا باتوجه به پست اخیر این وبلاگ اصلا به خودم اجازه نوشتن پست خاطرات نمیدم. دست کم این بار.
این موارد بی مزه که الان میخوام بنویسم قرار بود به عنوان پی نوشتهای سکه ای آخر یکی از پستها بنویسم اما با وضعیت فعلی به عنوان یک پست مینویسم. میدونم جالب نیستند و به زودی آمار بازدید از وبلاگ پائین میاد. شرمنده.
1. از بچگی به جمع کردن چیزهای مختلف علاقه داشتم. زمان بچگیم کلی تمبر جمع کردم و چون آلبوم مخصوصشو نداشتم همه شونو توی دوتا دفترچه چسبوندمشون! الان هم اصلا یادم نیست کجا هستند! یکی دیگه از چیزهائی که جمع کردم سکه است. الان تقریبا از همه انواع سکه هائی که بعد از انقلاب توی ایران ضرب شده یه دونه دارم. که باز هم چون آلبوم مخصوصشو نداشتم همه شونو توی یک پلاستیک ریختم. پلاستیکی که هربار از آنی میپرسم الان کجاست؟ میگه: زیر وسیله ها، موقع اسباب کشی بهت میدمشون! علاوه بر اون تعدادی از سکه های پیش از انقلاب را هم دارم و چند نوع سکه دیگه که الان بهشون اشاره میکنم.
2. سالها پیش (چند سال پیش از به وجود اومدن پول واحد اروپائی (یورو)) توی میدون نقش جهان اصفهان قدم میزدم که یه سکه پیدا کردم. از اون موقع تا به حال اونو به چندین صرافی نشون دادم. از ولایت بگیر تا اصفهان و تهران و حتی استانبول. اما هیچکدوم نفهمیدند مال کجاست. من هم اونو توی جیب مخفی کیف پولم گذاشتم و بهش میگفتم سکه شانس! چند هفته پیش وقتی به اصرار آنی کیف پولمو که دیگه درحال احتضار بود (!) عوض کردم چشمم بهش افتاد و به آنی گفتم: آخرش نفهمیدیم این سکه مال کجاست. آنی گفت: گوگل هم نفهمید؟ گفتم: اصلا هیچ وقت گوگلش نکردم! بعد نوشته های روی سکه را توی سایت گوگل نوشتم و خیلی راحت فهمیدم این سکه مال کجاست! و نمیدونم چرا زودتر این کارو نکردم؟ خلاصه که بعد از حدود سی سال الان میدونم سکه ای که دارم ده "اوره" است که میشه معادل یک دهم کرون سوئد! خیالم راحت شد. انگار یکی از معماهای بزرگ زندگیم حل شده باشه! میخواستم عکسشو هم بگذارم که الان سر کار نمیتونم. خودتون سرچ کنین!
3. یکی دیگه از سکه هام سکه یک افغانی از کشور افغانستانه. البته متعلق به دوران حکومت کمونیستی این کشور که البته الان اون هم توی همون پلاستیک کذائیه. این سکه از یه راه غیرمنتظره به دستم رسید. از طریق یکی از اقوام که کارمند اداره مخابرات بود و اونو از یکی از تلفنهای عمومی که اون زمان با سکه دو ریالی کار میکردند درآورده بود.
4. وقتی در جریان سفر تایلند توی فرودگاه ابوظبی بودیم به آنی گفتم: سکه شانسو ببرم به این صرافی ها نشون بدم ببینم مال کجاست؟ گفت: ولش کن اینها هم نمیدونن حتما. یکدفعه دیدم عسل میگه: بیا بابا من هم مثل تو پول پیدا کردم. ازش گرفتم و دیدم صاحب یک سکه یک پنسی انگلستان شدم!
5. به هر کشوری که رفتم، سعی کردم از هر سکه ای شون یه دونه نگه دارم. یکی از حسرتهام مال آخرین سفر به ترکیه است که توی یکی از پاساژها یه مجموعه کامل از سکه های قدیمی این کشورو میفروختند (پیش از حذف صفرهای پولشون) و نخریدم. میدونم که حتی اگه یه روزی دوباره برم اونجا قیمت خریدشون برای من با این وضعیت اقتصادی و ارزش پول کشور وحشتناک خواهد بود.
6. توی خیابون راه میرفتم که یه کارت هدیه پیدا کردم. نمیدونم چرا اما تصمیم گرفتم بگذارمش توی یه عابربانک و سه بار رمز اشتباه بزنم تا دستگاه کارتو بخوره! برش داشتم و گذاشتم توی یه عابربانک و رمزو زدم 1111 که دیدم درسته!! نگاه کردم و دیدم دقیقا سیصد و هفده تا تک تومانی وجه رایج مملکتی توشه. رفتم دم یه مغازه و یه شکلات سیصد تومنی باهاش خریدم!
7. چند هفته پیش توی خیابون یه سکه یک تومنی پیدا کردم. چند روز بعد یه سکه پنج تومنی، چند روز بعدش یه بیست و پنج تومنی، چند روز بعدش یه صد تومنی و چند روز بعد یه سکه دویست تومنی. اما به محض این که به آنی گفتم همه چیز قطع شد! فکر کنم اگه چیزی بهش نگفته بودم تا الان به ربع سکه بهار آزادی هم رسیده بود!!
پ.ن1: باور کنید تقصیر مریضهاست که سوتی نمیدن نه من!
پ.ن2: بعد از سالها یه دستی به سر و روی لینکهای وبلاگم کشیدم و بعضی از وبلاگهائی که مدتها بود آپ نشده بودند حذف کردم و چند وبلاگو که از مدتها پیش دنبال میکردم لینک کردم که ظاهرا بیشترشون از اون وبلاگ نویس هائی هستند که هر چند ماه یک بار آپ میکنند! و البته لینک وبلاگ دکتر روژین که همیشه سر جای خودش باقی خواهد موند.
پ.ن3: به شماره 4 مراجعه شود (این بار میخواستم یه چیز از عماد بنویسم که دیدم با بزرگ تر شدن عسل خاطرات این دوتا بچه که قابل نوشتن باشن دارن کمتر و کمتر میشن. پس باید ازشون استفاده بهینه کرد!)
سلام
من هیچ وقت از گوشی هوشمند شانس نیاوردم. از اولی شون که سونی اکسپریا سی بود و حافظه داخلیش فقط یک گیگا بایت بود، تا این گوشی فعلی (سامسونگ A8) که حدود یک ماه بعد از خریدنش و درست دقایقی پیش از بازی ایران و مراکش توی جام جهانی از دستم افتاد و صفحه اش خرد شد و از همون موقع هر چهار روز یک بار یه مشکلی داره، مثلا اون ماجرای خاموش و روشن شدن خودبخودی که همون طور که بی دلیل ظاهر شد و کسی هم نتونست علتشو پیدا کنه مدتیه که خودبخود هم قطع شده، اما وای اگه یه روز گوشیو به دلیلی خاموش و روشن کنم، تا چند روز دوباره همون آشه و همون کاسه و گاهی مثلا نیم ساعت پشت سر هم خاموش و روشن میشه و کفرم حسابی درمیاد، و بعد دوباره درست میشه، با این قیمت ها هم که گوشی خریدن کار حضرت فیله.
مدتی بود که گوشیم مرتب پیغام میداد حافظه داخلی پر شده. اول هرچقدر عکس و فیلم و.... توی حافظه داخلی بود فرستادم توی مموری اما فایده ای نداشت. بالاخره یه روز دیدم دیگه چیزی توی حافظه داخلی نیست اما باز پیغام میداد که پره! بی خیالش شدم تا این که گوشیم عملا از کار افتاد. بردمش تعمیر که بهم گفتند ویروس گرفته و باید فلش بشه. ماجرای فلش سال پیش توی تهرانو بهش گفتم(توی وبلاگ نوشتم) که گفت همه پیامها و شماره هاتو نگه میدارم و همین کار رو هم کرد و مشکل هم حل شد.
روزی که رفتم گوشیو بگیرم گفت مموری گوشیت مشکل داره. گفتم: یعنی چی؟ چکارش کنم؟ گفت: باید هرچیزی که توش هست بریزی روی کامپیوتر بعد فرمتش کنی و دوباره برشون گردونی روی مموری. گفتم: خودتون زحمتشو میکشین؟ گفت: من نمیتونم ببر یه جای دیگه(خدایی اگه میگفت خودم این کارو میکنم شک میکردم که داره کلا الکی میگه) بردم جای دیگه و گفتم می رم جایی و برمیگردم، وقتی که برگشتم گفت: مموریت مشکل داره فرمتش کردم اما دیگه نمیشه چیزهایی که روش بود از توی کامپیوتر برگردونیم توی مموری! گفتم: خب حالا من چکار کنم؟ گفت: چاره ای نیست باید یه مموری دیگه بخری! خریدم و همه چیزو از روی کامپیوتر ریخت روی مموری و برگشتم خونه.
برگشتم خونه و پوشه آهنگ ها رو باز کردم، من حدود شش گیگابایت آهنگ توی گوشیم داشتم، آهنگ هایی که از زمانی که گوشیم حتی هوشمند هم نبود جمع کرده بودم. از آهنگ اصلی بادا بادا مبارک بادای حسین همدانیان تا چند آهنگ رپ که ارزش گوش دادن داشتند (نه مثل بعضی از آهنگهای رپ که طرف از اول تا آخرش یا به بقیه رپرها فحش میده یا از خودش تعریف میکنه) از شجریان تا دی جی مریم، از چاوشی تا سلین دیون، از مرضیه تا علیشمس و .........
نه که همه شون مورد علاقه ام باشند، خیلی شونو برای این نگه داشته بودم که منو به یاد کسی یا چیزی یا خاطره ای می انداختند. مثلا تو عزیز دلمی منصور که برای اولین بار زمانی گوشش داده بودیم که برای خرید عید از شهر اسمشو نبر رفتیم اصفهان و از ترس انفجارهای شب چهارشنبه سوری به خونه یکی از همکلاسی های دوره دانشجویی آنی پناه بردیم و نهایتا پدر و مادرش شب همون جا نگهمون داشتند! یا ترانه کجایی دادا از شاهین نجفی که مال شبی بود که با اخوی سوار بر اتوبوس می رفتیم تهران تا اون بره خوابگاه دانشجوییش و من خوابگاه دانشگاه علوم پزشکی استان تا توی دوره سه روزه طب کار شرکت کنم (قبلا توی وبلاگ نوشتم) اون شب برای چند ساعت ترانه های گوشی اخوی را گوش دادیم درحالی که هرکدوممون یکی از هدفونها توی گوشمون بود یا ..... بگذریم.
داشتم اولین ترانه رو گوش میدادم (اگه یه روز بری سفر با اجرای مشترک فرامرز اصلانی و داریوش) که رفتم بقیه ترانه هارو نگاه کنم و یکدفعه خشکم زد. حدود ده درصد از ترانه ها بودند و بقیه شون ناپدید شده بودند! رفتم سراغ مغازه که گفت: من هرچیزی که توی کامپیوترم بود ریختم توی مموری! نمیدونستم چکار کنم، انگار عزا گرفته بودم، آخه چند سال طول کشیده بود که این آهنگ هارو جمع کنم و حالا یکدفعه ناپدید شده بودند،سلیقه موسیقاییم هم حدودا شصت درجه با آنی و صد و هشتاد درجه با عماد فرق داره! به هر حال مموری فرمت شده را نگه داشتم تا دو هفته پیش که اخوی از تهران اومده بود. جریانو که بهش گفتم مموریو ازم گرفت و بردش تهران. دیشب سر شیفت یکدفعه یادم به مموری افتاد، باهاش تماس گرفتم که گفت: کلی آهنگ و عکس از توی مموریت برگردوندم! و حالا من نمیدونم در چه حدی و به عبارت دیگه نمیدونم باید ذوق کنم یا به عزاداریم ادامه بدم و فقط همین ده درصد از ترانه ها برگشتن؟
پ.ن۱: شرمنده اگه این پست بی مزه بود، بخصوص که یه خواننده بسیار محترم جدید از اون ور آب به وبلاگ اضافه شده (البته همه شما محترم هستید) اما طبق قانون این وبلاگ نخواستم بیشتر از سه پست خاطرات پشت سر هم بگذارم.
پ.ن۲: تا الان هشت مورد برای پست خاطرات بعدی پیدا شده!
پ.ن۳: بچه ها گاهی حاضر به استفاده از تجربیات والدین نیستند و قصد دارند خودشون یه چیزهایی را تجربه کنند که در خیلی از موارد سرشون به سنگ میخوره. (این هم پی نوشتی که هربار از اعضای خانواده می نوشتم شرمنده که نمیتونم توضیح بیشتری بدم درواقع بیشتر برای ثبت در تاریخ نوشتم!)
سلام
الان رفتم یه نگاه به وبلاگ کردم و خودم تعجب کردم که دیدم از آخرین پستم این همه روز گذشته.
شرمنده اما توی این ساعت های آخر سال ۹۷ هم امکان این که یه پست مفصل بگذارم نیست.
امسال هم مثل هر سال کلی اتفاقات خوب و بد افتاد و امیدوارم در سال جدید اتفاقات خوب بیشتر باشه.
سال نو بر همه شما مبارک باشه و امیدوارم که خیلی زود بتونم با خاطرات ۲۰۲ در خدمت باشم.
روز پدر هم مبارک
مامان هم بهتره و دیشب خونه ما بودند.
تا ببینیم دوباره دارو براش شروع کنن یا نه؟
فعلا
سلام
شرمنده برای تاخیر در نوشتن پست جدید
صرفنظر از ماجراهای این روزها که به موقع به تفصیل درباره اش میگم داشتم یه پست جدید آماده میکردم که متاسفانه با بروز یه موج جدید از بیماری مامان مواجه شدیم.
متاسفانه از چند روز پیش با سقوط آزاد تعداد پلاکتها و گلبولهای سفید ناچار شدیم مادر بزرگوارو دوباره بستری کنیم. با وجود تزریق روزانه چند واحد پلاکت هم میزان پلاکت روز به روز در حال کمتر شدنه.
تا این که امروز و به لطف چند نفر از اقوام و پلاکتهای با بیشترین همخوانی پروتئینی امروز تعداد پلاکتها کمی بالا رفت.
انشاالله به زودی با یه پست جدید درخدمتم.
سلام
عموی گرامی اولین فرد فامیل بود که تلویزیون رنگی خریده بود. یه تلویزیون رنگی چهارده اینچ پارس، با جلد لاکی قرمز رنگ که یه مستطیل سیاه رنگ در سمت چپش خالی بود و توی اون پر از دکمه های سفید رنگ. یه کنترل از راه دور کوچک هم داشت با هشت دکمه بزرگ روی اون، هفت تا سیاه و یکی قرمز برای روشن و خاموش کردن تلویزیون. کنترلی که برای من یه وسیله پر رمز و راز بود. درست برخلاف تلویزیون بزرگ و مبله و سیاه و سفید ما (و بیشتر اعضای فامیل) با مارک شهاب.
پدرم تعریف میکرد هر هفته صبح های جمعه اول برنامه های تلویزیون استان مجاور (اون موقع برنامههای استانی فقط از صبح تا ظهر جمعه روی همون فرکانس شبکه یک که اون موقع برنامه ای نداشت پخش می شد و استان خودمون هم برنامه خاصی نداشت) یه قطعه حرکات موزون(!) پخش میکرد و عمو که خیلی دوست داشت این برنامه را به صورت رنگی تماشا کنه پولهاشو جمع کرد و یه تلویزیون رنگی خرید، اما پیش از این که جمعه اون هفته برسه انقلابیون مسلمان در سال پنجاه و هفت صدا و سیمای استانو تصرف کردند و دیگه از پخش حرکات موزون هم خبری نشد! هروقت تلویزیون قرار بود یه فیلم خوب پخش کنه (چند بار در هر سال) خونه عمو بودیم تا اونو رنگی ببینیم. یادمه یه بار صبح جمعه وقتی مجری شبکه اعلام برنامه کرد قرار شد در پایان برنامه ها فیلم سینمایی ماجرای ایکس بیست و پنج پخش بشه. پدر بزرگوار هم فرمودند: حتما از اون فیلم فضایی هاست بریم خونه عمو و رفتیم. فیلم که شروع شد مجری اعلام کرد: این فیلم به طریقه سیاه و سفید پخش میگردد لطفا به گیرنده های خود دست نزنید! و بعد فهمیدیم ایکس بیست و پنج اسم رمز یه جاسوسه توی جنگ جهانی دوم! اولین تماشای ویدیو را هم خونه عمو تجربه کردیم، وقتی چندین نفر از فامیل گوش تا گوش اتاق مهمون خونه نشسته بودند و اول یه مقدار از شوهای رنگارنگو دیدیم و بعد هم چند فیلم هندی.
بگذریم، گذشت و فامیل یکی یکی تلویزیون رنگی خریدند تا اینکه پدر بزرگوار هم تصمیم به خرید تلویزیون رنگی گرفتند و یادمه که من ناراحت بودم و میگفتم: الان هرجا بریم مهمونی یا تلویزیونشون مثل ماست یا بهتر از ما، اما اگه تلویزیون رنگی بخریم بعضی از جاهایی که میریم تلویزیونشون بدتر از ماست و سیاه و سفیده و حوصله ام سر میره!
چندروزی از خریدن تلویزیون رنگی گذشته بود که پسرخاله گرامی که چندسال از من کوچکتر بود اومد خونه ما. چند دقیقه به تلویزیون خیره شد و بعد از مادرم پرسید: پس چیو هی الکی میگفتن تلویزیون شما رنگیه؟ مادرم گفت: نیست؟ ببین گلها قرمزند، درختها سبزند، ... پسرخاله گرامی هم فرمودند: خب گل که خودش قرمز هست درخت هم که خودش سبز هست. این چه ربطی به تلویزیون شما داره؟!
پسرخاله گرامی بزرگ شد، دانشگاه رفت و مدرک زبان انگلیسی گرفت اما این خاطره توی ذهن ما موند که موند.
درس پسرخاله گرامی که تموم شد شروع کرد به گشتن دنبال کار و بالاخره یه جایی توی ولایت استخدام شد. (نمی گم کجا تا شناخته نشه) بعد از یه مدتی خودشو نشون داد و مدیر داخلی اونجا شد. بعد از مدتی بخاطر درآمد پایین از اونجا بیرون اومد و چند جای مختلف کار کرد تا این که توی آزمون استخدامی یه شرکت خارجی شرکت کرد و به خاطر سابقه کاری مرتبطش توی ولایت و دونستن زبان استخدام شد. اول مدیر داخلی شعبه اصفهان و بعد مدیر داخلی شعبه تهران، و بعد چون از کارش راضی بودند برای کار در شعبه های خارج از کشور انتخاب شد. اما بهش گفتند هر کشوری که گفتیم باید بری.
اول رفت گرجستان که کلی هم خوششون اومده بود(با زن و بچه اش) و حتی به امید اخذ اقامت و عضویت قریب الوقوع در اتحادیه اروپا همون جا خونه هم خرید. اما یکهو مجبور شد خونه رو بده اجاره و راهی سفر بشه و این بار به کنیا. و از چند هفته پیش هم که با خانواده ساکن اوگاندا هستند. تا ببینیم در آینده چی میشه.
این هم از ماجرای پسرخاله گرامی که ساکن کشور آفریقایی کنیا بود و برای بعضی از دوستان جالب بود.
پ.ن۱: (اینو باید پست قبل میگفتم اما یادم رفت) مراسم پنجاه و یکمین سالگرد ازدواج پدر و مادر بزرگوارو برگزار کردیم، با همه اتفاقات تلخ و شیرینی که در طول این یک سال گذشت و امیدوارم این جشن در سالهای آینده هم برقرار باشه.
پ.ن۲: مامان همچنان در حال شیمی درمانیه و اخیرا میزان حساسیتی که به یکی از داروها داشت هم با تغییر کارخونه سازنده دارو کمتر شده.
پ.ن۳: آنی داره درباره یه بچه دارای مشکل ذهنی حرف میزنه و میگه: هشت سالشه اما تازه میره پیش دبستانی. عسل میگه: چرا؟ نیمه سومیه؟!
سلام
این پست شامل چند موضوع پراکنده است که مدتی بود دوست داشتم بنویسم ولی در حد یک پست مجزا نبودند.
۱. توی یه گروه تلگرامی عضوم که پر از چندین پزشک عمومی از شهرهای مختلف کشوره، همراه با چند پزشک متخصص و چند پزشک ساکن خارج از کشور. یکدفعه یکی از خانم دکترهای خیلی محترم گروه از این گروه خارج میشه. چند روز بعد که به دلیلی با ایشون صحبت می کنم ازشون میپرسم: «راستی چرا از گروه اومدین بیرون؟» میگه: «تا همین جا هم خیلی تحمل کردم. اگه بدونین دکتر..... و دکتر..... (دوتا از پسرهای گروه) چقدر توی پی وی مزاحمم میشدند؟!
۲. توی یه گروه دیگه ام که مشابه گروه قبلیه. یه آقای دکتر عضو گروه میشه و چند روز بعد توسط مدیر گروه از گروه حذف میشه. علتو که میپرسم متوجه میشم که تک تک به پی وی همه خانم دکترهای گروه سر زده و بعد از سلام و علیک نوشته میدونین من نهصد میلیون تومن بهم ارث رسیده؟
بقیه پیامشو ترجیح میدم که ننویسم!
۳. تابستان امسال خواهر آنی و شوهرش با یه تور رفتند مشهد و برگشتند. وقتی که برگشتند رفتیم دیدنشون. خواهر آنی گفت: چندتا پسر توی هواپیما بودند که بعدا فهمیدیم دانشجویان ممتاز دانشگاه ولایت هستند اما اگه بدونین چه رفتاری داشتند؟ اول که کلی متلک بار مهمانداران خوش چهره هواپیما کردند بعد هم یکی از مهماندارها رفت و گارد پروازو آورد و فهمیدیم پسرها یواشکی ازش عکس میگرفتند! گارد پرواز هم موبایل پسرهارو ازشون میگیره و همه اون عکس هارو پاک میکنه!
خواهر آنی کلی از رفتارهای این پسرها توی هتل مشهد گفت و درنهایت جمله مسئول اردو رو که گفته بود: «حالا فکر نکنین که فقط پسرها اینطورند، دو هفته پیش دخترها رو آورده بودیم، اونها هم همین طور بودند!»
۴. کارم تموم شده، با ماشین اداره یه سر میرم شبکه بهداشت و بعد میخوام برم خونه که نگهبان در ورودی شبکه میگه: «شیفت من هم تموم شده تا یه جایی منو میبرین؟» سوار که میشه میگه: «آخیششش تا دو سه روز نه شیفت دارم نه کلاس» میگم: «چه کلاسی؟» میگه: «مگه جریان منو نمیدونی؟» میگم: «نه! چه جریانی؟» میگه: «من با مدرک سوم راهنمایی توی اداره استخدام شدم. چند سال پیش بود که تصمیم گرفتم متفرقه امتحان بدم و دیپلم بگیرم تا حقوقم یه کم بیشتر بشه، همون زمانی که دکتر..... رییس شبکه بود یه روز توی نگهبانی شبکه نشسته بودم و درس میخوندم که دکتر.... رسید و گفت داری درس میخونی؟ گفتم بله. گفت لابد میخوای بری دکترا هم بگیری؟ از حرفش خوشم نیومد اما چیزی نگفتم، فقط گفتم خدارو چه دیدی شاید یه روز دکترا هم گرفتم.
دکتر..... دستشو از پنجره نگهبانی آورد تو و گفت دست منو بگیر! وقتی دستشو گرفتم گفت آفرین دکترا (دکتر را) گرفتی! خب دیگه لازم نیست درس بخونی! و رفت.
این کارش دیگه خیلی بهم برخورد. درسمو با جدیت بیشتری خوندم و دیپلم گرفتم، بعد کنکور دادم و فوق دیپلم گرفتم، بعد دوباره امتحان دادم و الان دارم لیسانس میگیرم اما میگن رشته ات به درد اداره ما نمیخوره تا ببینیم چی میشه؟»
جالب این که دکتر.... رو مدتی بعد از ریاست برداشتند و الان داره توی یه درمونگاه مریض میبینه.
۵. شیفت صبح یه مرکز شبانه روزیم. راننده آمبولانس میگه: «دیروز یه مریض اهل روستای... اومد، بهش میگم خب همون جا که دکتر دارین چرا اومدین اینجا؟ میگه آخه ساعت نه میریم میگن دکتر نیومده
ساعت ده میریم میگن دکتر چای میخوره
ساعت یازده میریم میگن دکتر رفته سیاری (دهگردشی)
ساعت دوازده میریم میگن دکتر رفته!
پ.ن۱: برخلاف میل باطنی دوتا از لینکهای وبلاگو که حدود یک سال بود آپ نکرده بودند حذف کردم. البته دوتا به جاشون اضافه کردم تا تعداد ثابت بمونه!
پ.ن۲: (۱۲+) با عسل توی اتاق نشستیم که یکدفعه لباسشو میزنه بالا و میگه ببین من هم م.م.ه دارم! میگم زشته بابا لباستو بیار پایین. میگه آخه مامان گفته اینها رو فقط باید به من و بابا نشون بدی بقیه نباید ببینن!
سلام
چند ساعت پیش رسیدیم ولایت.
اول خوابیدیم و بعد رفتم لباس فرم عمادو بگیرم که هنوز آماده نبود و گفت فردا صبح پیش از رفتن به مدرسه بیایید سراغش!
فردا هم که اول باید عمادو ببرم مدرسه بعد آنیو ببرم یه شهر دیگه که امسال کارشناسی ارشد قبول شده.
به زودی پست بعدیو میگذارم.