جایی برای گفتن دلتنگیها

ماجراهای یک پزشک هنوز عمومی

جایی برای گفتن دلتنگیها

ماجراهای یک پزشک هنوز عمومی

یک پست تلخ

سلام

این روزها فقط درحال بد آوردن هستم. از مسائل و موارد خیلی کوچیک گرفته تا مسائل بزرگ تر.

مثلا هنوز حقوق خرداد ماه ما پرداخت نشده و از طرف دیگه ناچار شدم به دو نفر از همکاران که اونها هم آخر ماه پول کم آورده بودن پول قرض بدم. حالا من موندم و حدود یک میلیون ته حسابم و حدود چهار میلیون قسط وام که باید تا روز یکم مرداد پرداخت کنم.

از طرف دیگه خواهر گرامی رفت پیش دکترش برای عمل دومش که CT-SCAN انجام داد و بهمون گفتند اون توده ای که باقی مونده بزرگ تر نشده ولی اون طرفی که عمل کرده دوباره عود کرده و این بار چون توده به عصب زوج دهم چسبیده قابل جراحی نیست و باید پرتو درمانی بشه.

پسر خاله گرامی که ساکن آفریقا بود یادتون هست؟ از چند ماه پیش دیدم داره پیجهای کاریابی توی کانادا را لایک میکنه و حدس زدم که خبرهایی باشه. بعد یک روز فهمیدیم راهی کانادا شدن و فعلا مهمون برادر خانمش هستن. اونجا پسر پنج ساله اش دل درد میگیره و میبرنش دکتر که چون اقامت کانادا نداشتن و هزینه درمانش خیلی زیاد می‌شده از خیرش میگذرن و با داروهای خونگی درمانش میکنن تا این که یک شب یکدفعه بدحال میشه و ناچار میشن آمبولانس خبر کنن. میبرنش بیمارستان و بعد از معاینات براش تشخیص تومور معده دادن! این هم از وضعیت پسرخاله که تازه میخواست سر و سامانی به زندگی خودش بده 

امیدوارم پست بعدی پست بهتری باشه.

بعدنوشت:

همین الان یک پیام خصوصی دریافت کردم.

از طرف عزیزی که (دست کم با اسمی که برام کامنت گذاشتن) نمیشناسمشون.

اگر کسی میتونه کمکشون کنه لطفا اعلام بفرمایند. اما با تقبل کامل مسئولیت از طرف خودشون.

این هم پیامی که گفتم:

سلام
دکتر لطفا جوابتون منفی هم بود بی جواب نذارید
به خاطر مسائلی که خودتون خوب میدونید من در حال حاضر به شدت در مضیقه هستم
هم بدهی های قبلی و هم هزینه های جاری
کسی رو سراغ دارید بتونه در قبال سفته وام بده(چون چیزی برای ضمانت ندارم و ضامنی هم ندارم فقط سفته)
به شدت همه درها به روم بسته است

بازی وبلاگی

سلام

باتوجه به اینکه دوستی که سفارش بازی وبلاگی را دادن به دلیل ابتلا به بیماری کرونا در منزل بستری هستند گفتم زودتر این پست را بگذارم تا شاید کمی گلودردشونو فراموش کنن!

خیلی فکر کردم که چه بازی بگذارم که هم تکراری نباشه و هم ولایت و ما رو لو نده تا این که بالاخره به یک ایده مسخره رسیدم!

تعداد خاطرات جمع شده هم به عدد هشت رسیده و ان شاالله به زودی یک پست جدید می‌گذارم!

پس این شما و این هم عکس در خونه ما!!

هر کسی که مثل من اهل کارهای بی مزه بود میتونه توی این بازی شرکت کنه 


بازی وبلاگی

سلام

یکی از دوستان برام کامنت خصوصی گذاشته که: خیلی وقته بازی وبلاگی انجام ندادیم. لطفا یک بازی بگذارین تا انجام بدیم!

راستش من هیچ وقت اهل این حرفها نبودم اما حالا چون ایشون خواستند گفتیم چشم.

حالا کسی بازی خاصی به ذهنش میرسه که بگذاریم اینجا؟

پ.ن1. منو از درمونگاهی که معدن خاطرات بود برداشتن. خیلی منتظر شدم که یک پست خاطرات بگذارم اما توی مراکزی که این روزها میرم خبری از اون خاطرات نیست و تا به حال فقط ده مورد جمع شده. ان شاءالله به زودی.

پ.ن2. باجناق اول چند روزیه که با زن و بچه اش رفته اند مسافرت. چند روز پیش آنی دم در خونه بوده که یک خانم میاد پیشش و بهش میگه: چند هفته دیگه عروسی پسرمه. توی این محله براش دنبال خونه میگردیم. توی آپارتمان شما خونه خالی هست؟ آنی هم میگه: نه هیچ کدومشون خالی نیستند. خانمه میگه: اما توی این چند شب گذشته چراغهای اون یکی واحد اصلا روشن نشده! از اون شب هرشب که میریم گلدونهاشونو آب بدیم چراغهاشونو هم دو سه ساعت روشن میگذاریم!

پ.ن3. عسل چند روزه که تعطیل شده. چند روز پیش وقتی رفتم دم مدرسه شون تا بعد از امتحانش بیارمش خونه میگه: بابا! یه ماشین میخری شاسی بلند، جلوش تلویزیون داشته باشه، پشت صندلی های جلو هم تلویزیون داشته باشه، سقفش هم باز بشه! میگم: چشم. فقط پولشو از کجا بیاریم؟ میگه: خب این ماشینو میفروشی اونو میخری! میگم: این ماشینو هم که بفروشیم کلی پول کم داریم که بتونیم چنین ماشینی بخریم. میگه: یعنی این ماشینمونو هشت میلیارد هم نمیخرن؟! میگم: هنوز نه!

صرفا برای امتحان

سلام

فقط میخوام ببینم مطالب وبلاگم قابل دیدن میشه یا نه؟!

آخه برای من فقط یک صفحه سفید باز میشه!

برگشتیم به یکِ یکِ یک!

سلام

الان پشت میزم توی مطب نشستم و آخرین شیفت سال 1400 را میگذرونم. قصد داشتم سال را با یک پست خاطرات تموم کنم که فقط نه مورد جمع شد و انشاءالله در روزهای آینده تکمیلش می کنم.

حدود بیست سال پیش هربار که چیزی گرون می شد بابا به شوخی میگفت: با این کم شدن قدرت خرید و ضعیف تر شدن اوضاع اقتصادی مردم داریم برمیگردیم به یکِ یکِ یک! و تا چند ساعت دیگه واقعا داره این اتفاق می افته! بیست سال پیش حتی به خواب هم نمی دیدیم که قرن را با این قیمتها تموم کنیم.

خب بریم سر اصل مطلب: سال 1400 را چگونه گذراندید؟

سال 1400 مثل هر سال دیگه ای برای من پر بود از خاطرات تلخ و شیرین و متاسفانه خاطرات شیرینش کمتر بود. گرچه سال را با حضور در خونه جدید شروع کردیم و توی این پست هم درباره اش گفتم. اما به همین دلیل سالی داشتم پر از شیفت و وام و بدهی و ... و امیدوارم حالا که بالاخره بخش قابل توجهی از بدهی ها پرداخت شده در سال بعد زندگی نرمال تری داشته باشیم. از اون طرف ابتلا به کرونا را داشتیم. هم خودم و هم همه خانواده و سایر ساکنین آپارتمان (البته به جز عماد!)

باتوجه به چندین برگ چک که برای خرید وسایل خونه و مدرسه بچه ها و ضمانت وامهای همکارانی که ضامن وامهای من شده بودند و البته ضمانت وامهای خودم داده بودم دسته چکم تموم شد و چند ماه بدون دسته چک بودم. بانک هم دسته چک جدید بهم نمیداد چون خیلی از چکها هنوز به بانک برنگشته بودند و همین چند روز پیش بود که با کلی خواهش و ریش گرو گذاشتن تونستم یک دسته چک ده برگی بگیرم. وقتی با همکاری که معمولا ضامن وامهای همدیگه میشیم صحبت میکردم گفت: شهریورماه چندتا از وامهای من تموم میشه که دوتاشون با ضمانت شماست! احتمالا این ده برگ چک هم تا همون موقع تموم شده باتوجه به ثبت نام بچه ها توی مدرسه و چک دادن برای شهریه شون.

یک مشکل بزرگ دیگه توی سال جاری پکیج خونه بود. موقع ساخت خونه بهمون اجازه ندادند پکیج را داخل خونه کار بگذاریم و گذاشتیمش توی تراس. از اواسط پائیز متوجه شدیم پکیج گاهی خاموش میشه و باید ریست بشه. به نمایندگیش گفتیم و چندبار اومدند و رفتند و نهایتا به این نتیجه رسیدندکه این مدل پکیج تحمل این میزان از سرمای هوا را نداره! توی زمستون اوضاعمون واقعا افتضاح بود. اگه یکیمون میرفت حمام یکی دیگه مون باید آماده بود تا هر چند دقیقه پکیج را دوباره روشن کنه. هر شب پکیج چندبار خاموش میشد و از سرما بیدار می شدیم. و نهایتا توی تنها محلی که توی خونه جا برای لوله بخاری تعبیه شده بود یک بخاری گذاشتیم و عسل که اتاقش چندان آفتاب گیر نیست و سردتر از سایر نقاط خونه است شبها توی سالن خونه و کنار بخاری میخوابید! چند هفته پیش بالاخره ناچار شدیم جلو تراس خونه پنجره بگذاریم و ببندیمش و میزان خاموش شدن پکیج یکدفعه کم شد و حالا هم که دیگه هوا داره گرم میشه و دیشب عسل بعد از مدتها توی اتاق خودش خوابید. جالب این که ظاهرا قراره دوباره پکیج ها را ببرن توی ساختمان!

و در این قسمت میخوام ارجاعتون بدم به نوشته های قدیمی تر وبلاگ:

متاسفانه خودم هرچقدر گشتم پستی را که توش از یکی از همکاران نوشته بودم پیدا نکردم. خانم دکتری که به خاطر بروز مشکل کلیه ناچار شد از طی دوره تخصص انصراف بده. اما با تلاش زیاد در یک رشته دیگه تخصص قبول شد و درسشو تموم کرد اما متاسفانه دو سه ماه پیش خبر درگذشتشو شنیدیم.

خب دیگه غم و غصه بسه دم عیدی. و حالا چند خبر خوب.

یکی این که بالاخره چند هفته پیش شیرینی نامزدی خانم <<ی>> را خوردیم!

یکی دیگه این که بالاخره با کابینت سازمون به طور کامل تسویه حساب کردیم! و بقیه بدهی ها هم کم کم دارن تسویه میشن.

اینو نمیدونم توی خاطرات خوب بیارم یا بد؟!

با وجود بدهی هائی که باقی مونده و ناچار شدم چند وام دیگه بگیرم و از فروردین باید شش قسط وام در هر ماه بدم (!) آنی به خاطر قولی که به عماد داده بود چند شب پیش برای تولدش بهش یک فروند پلی استیشن کادو داد! گرچه تقریبا همه بازیها را دارم بهش میبازم اما به تدریج اختلافمون داره کمتر میشه!

گوشی قبلی مو دادم برای تعمیر که گفتند باید صبر کنی تا براش بورد پیدا کنیم. چند هفته توی مغازه بود تا این که جریان را برای یک تعمیرکار موبایل دیگه تعریف کردم و او گفت: نیازی به تعویض نیست من براتون تعمیرش میکنم. و بعد هم اون قدر پیغام داد که بالاخره رفتم و گوشی را از همکارش گرفتم و بردم دادم بهش. اما هربار که میرفتم سراغش میگفت دو هفته دیگه آماده میشه. بعد شد هفته دیگه بعد شد چند روز دیگه بعد شد پس فردا بعد شد فردا و بالاخره دیشب بهم قول داد که تا امروز ظهر آماده میشه! بعد از اینجا باید برم سراغش. حالا مسئله اینه که عسل که از همین چند روز پیش بالاخره به صورت حضوری رفت مدرسه میگفت: دوستهام همه گوشی آورده بودن مدرسه. گفتم: حالا این گوشی که درست شد میدمش به تو. گفت: گوشی همه شون پشتشون چهارتا دوربین داشت اگه من این گوشی را که پشتش فقط دوتا دوربین داره ببرم مدرسه جلو دوستهام خجالت میکشم!

خب الان دیگه چیزی به ذهنم نمیرسه و شاید اگه یادم اومد به صورت بعدنوشت بنویسم.

راستی یکی از دوستان چندهفته پیش توی وبلاگ من برای آنی کامنت خصوصی گذاشته بود! براشون ایمیل زدم که ظاهرا ایمیلشون اشتباه بود اما پیامشون به سمع و نظر آنی رسید!

امیدوارم سال 1401 برای همه مردم جهان سال خیلی خوبی باشه. گرچه خودم هم میدونم عملا غیرممکنه!

بعدنوشت: یه چیز جدید یادم اومد اما میترسم الان اینجا بنویسم و بعضی از دوستان نخوننش پس میگذارمش برای پی نوشتهای پست آینده!

دکتر پرسیسکی وراچ

سلام

مسئولین محترم شبکه به من لطف دارند و مدتیه خیلی از روزها منو به مراکز خلوت تر میفرستند و برای همین تا به حال فقط نه مورد خاطره پیدا شده. امیدوارم به زودی بتونم یک پست جدید بگذارم. 

الان فقط میخواستم بگم با دکتر پرسیسکی وراچ صحبت کردم و حالشون خوبه. البته فرمودند: 

سلام دکتر جان

جنگ تمام عیار

خوب هستیم خدا رو شکر 

نیروهای روس دارن به کی یف نزدیک میشن

بد جور حمله می کنه دکتر بدجور

مو!

سلام

سالها بود که موهای عسلو کوتاه نکرده بودیم و موهاش تا پایین کمرش اومده بود. خودش هم موهاشو خیلی دوست داشت اما هربار بعد از حمام، وقتی آنی موهاشو براش شونه می‌کرد واقعا اذیت میشد. از طرف دیگه موهای عسل کم کم داشتند کم پشت تر می شدند‌. آنی بارها تصمیم گرفته بود موهای عسلو کوتاه کنه ولی عسل راضی نشده بود.

یک روز وقتی از سر کار برگشتم خونه و در اصلی ساختمان را باز کردم یک کاغذ تبلیغاتی از لای در افتاد پایین که مربوط می‌شد به خرید موهای طبیعی. بدون دلیل کاغذو برداشتم و بردمش توی خونه. عسل کاغذو خوند و چند دقیقه ای فکر کرد و بعد گفت: اگه موهامو بهشون بفروشم میشه پولش مال خودم باشه؟ آنی هم با کمال میل موافقت کرد!

اول چند روز صبر کردیم تا مطمئن بشیم که تصمیمشو گرفته. بعد بردیمش آتلیه و چند عکس با موهای بلند ازش گرفتیم و بعد آنی بردش برای فروش موها و ناراحت برگشت چون به بهانه های مختلف از پولی که قرار بود بدن کم کرده بودن و درمجموع کمتر از یک میلیون تومان داده بودند.

اون شب وقتی داشتم برای عسل قصه میگفتم گفت: یادت باشه این ماه یک میلیون از خرج خونه را من دادم!  گفتم: حالا میخوای با پولت چکار کنی؟ گفت: باید فکر کنم. و هنوز هم داره فکر میکنه به جای گوشی نابود شده اش گوشی بگیره یا به جای تبلت زمین خورده اش تبلت؟! گرچه فکر نمی‌کنم که هیچ کدومو بشه با یک میلیون تومن خرید! اما هربار که عسل موهاشو شونه میکنه یا بعضی از کارهای روزمره را انجام میده میگه کاش زودتر کوتاهشون کرده بودم!

پ.ن۱. برای اولین بار بعد از شیوع کرونا بچه ها را بردیم سینما. فیلم دینامیت را دیدیم. یکی دیگه از فیلم‌هایی که در سال‌های اخیر با تم برخورد افراد حزب اللهی با افراد عادی جامعه ساخته شدند و  صرفا برای یک بار دیدن و خندیدن خوب بود وگرنه هیچ پیام اخلاقی و... نداشت.

پ.ن۲. من معمولا اهل تبلیغ نیستم. اما از روزی که اپلیکیشن باسلام را نصب کردم هرچند روز یک بار یک جعبه از یکی از استان های کشور میاد در خونه مون که توش یکی از سوغاتی های شهرهای مختلف کشوره که تا به حال نخوردیم. امروز هم جعبه محتوی بستنی خشک از آذربایجان شرقی به خونه رسیده که بعد از این که فردا از شیفت برگردم خونه امتحانش میکنم!

پ.ن۳. این پست همه اش درباره عسل بود. واقعا پی نوشت از عسل هم میخواین؟ نه واقعا میخواین؟ 

آخرین خبر

سلام

دیروز صبح شنیدم که آقای دکتر به هوش اومدن و بردنشون توی بخش. دیروز عصر رفتم بیمارستان ملاقاتشون که پرستارهای محترم گفتند صبح مرخص شد! یه پیام بهشون دادم که چند ساعت بعد دخترشون جواب دادند و تشکر کردند. دیگه درچه حد بهترند من نمیدونم.

پی نوشت: دارم میرم یه مرکز واکسیناسیون کرونا. این هم از روز تعطیل کرده مون! فردا هم که شیفتم!

چند روز دیگه پست جدید میگذارم.

تلخ و شیرین

سلام

دوشنبه هفته پیش ساعت حدود هشت و نیم شب بود که برای اولین بار در سال 1400 برق خونه ما قطع شد. چند دقیقه بعد متوجه شدم که اینترنت گوشی هم قطع شده. باتوجه به این که هیچ وسیله روشنائی اضطراری هم توی خونه نداشتیم الاف (علاف؟) نشسته بودیم که آنی گفت: حالشو داری بریم بیرون قدم بزنیم؟ گفتم: بریم. بهتر از الکی نشستن توی خونه است.

با یک تلفن و ظرف چند دقیقه همسر باجناق دوم و دخترهاشون هم همزمان با ما از خونه بیرون اومدن. توی اون تاریکی تقریبا مطلق هنوز به سر کوچه نرسیده بودیم که صدای موسیقی بلند شد و فهمیدیم عماد اسپیکر پخش موسیقی شو هم با خودش آورده. از اونجا به بعد به نوبت با بلوتوث گوشی هامون به اسپیکر وصل می شدیم و آهنگهای گوشی هامونو از طریق اسپیکر گوش میدادیم. هر کسی  هر نوع موسیقی که دوست داشت پخش میکرد. عماد آهنگهای رپ میگذاشت و آنی آهنگهای پاپ مد روز و من آهنگهای قدیمی تر. دخترهای باجناق دوم هم که پایه آهنگهای خارجی هستند. گوش دادن به آهنگ ها کم کم با حرکات کوچک بدنی همزمان شد و ظرف چند دقیقه (و بخصوص در جاهائی که تاریکی مطلق حکمفرما بود) حرکات موزون شروع شد. ماشینهای عبوری هم در بیشتر مواقع با زدن بوق و ... با ما همراهی میکردند. خلاصه که یک بار دیگه مشکلو به فرصت تبدیل کردیم. حدود دو ساعت توی خیابونهای تاریک راه رفتیم تا این که برق وصل شد و کم کم راه افتادیم به طرف خونه. جالب این که در کل محله تاریک ما فقط یک مجتمع برق داشت که مایه تعجبمون شد اما وقتی که فهمیدیم این مجتمع محل سکونت چه افرادیه دیگه تعجب نکردیم! در اواخر راه پیمائی بود که خانم "ر" (مسئول امور درمان شبکه) پیامک داد و گفت: شیفت فردای درمونگاه ... خالی مونده میتونین برین؟ گفتم: نه.

صبح روز سه شنبه توی یکی از مراکز روستائی بودم که خانم "ر" زنگ زد و به هر صورتی که بود منو راضی (بخونین مجبور) کرد که از همون جا برم سر شیفتی که خالی مونده بود. مسئله ای که با ناراحتی آنی روبرو شد اما نهایتا لطف کرد و ناهار و شام و صبحانه مو به وسیله یکی از راننده های شبکه برام فرستاد. جالب این که درمونگاه همون درمونگاهی بود که قبلا توی این پست درباره اش نوشتم و همون خانم دکتر هم به خاطر بیماری ناچار شده بود ترک شیفت کنه! البته این بار به خاطر حضور عشایر شیفت شلوغی داشتیم تا حدود هشت و نیم شب که دیدم شارژ گوشیم درحال اتمامه. اومدم گوشی رو بزنم توی شارژ که برقها قطع شد. ترجیح دادم تا هوا هنوز کمی روشنه شاممو بخورم. و بعد با همراهی بقیه پرسنل رفتیم توی حیاط درمونگاه و به منظره زیبای ستاره ها که معمولا به خاطر روشنائی معابر چندان قابل رویت نیستند خیره شدیم. خانم "ر" هم پیام داد که لطفتونو فردا صبح جبران میکنم.

من فقط میترسیدم که گوشیم خاموش بشه و باز تا مدتی شروع کنه به خاموش و روشن شدن اما خوشبختانه حدود ساعت یازده و درحالی که شارژ گوشیم در آستانه رسیدن به اعداد یک رقمی بود برق اومد. در طول تاریکی چند مریض اومدن اما بعد از روشن شدن چراغها یه موج حمله داشتیم که خوشبختانه زود تمام شد.

صبح فردا منتظر آف بودم اما منو به یکی از درمونگاهها فرستادند که البته انصافا از خلوت ترین درمونگاههاست. وقتی رفتم اونجا دیدم همه پرسنلشون حالشون گرفته است. پرسیدم: چی شده؟ گفتند: دکترمون دیشب رفته بوده دوچرخه سواری که برق میره. وقتی همه جا تاریک میشه یکدفعه تایر دوچرخه اش میره توی یک چاله که باعث میشه زمین بخوره و سرش بخوره به جدول وسط بلوار و الان بیهوش توی ICU بستریه. خدائی حال من هم گرفته شد. هنوز هم خبر خوشایندی از آقای دکتر به دستم نرسیده.

امروز صبح هم ماشین اداره اومد دنبالم و رفتیم شبکه که گفتند تا آخر مرداد پنجشنبه ها تعطیله به جز مراکز شبانه روزی و مراکز تست کرونا. برگردین برین خونه تون!

من به این چالش دعوت شدم

سلام

یک فروند پست خاطرات دیگه (البته به همون بی مزگی پست قبل) برای امروز تدارک دیده بودم. اما از طرف خانم شارمین و یکی از خوانندگان وبلاگشون به دو چالش دعوت شدم. اولیو همون موقع انجام دادم و توی وبلاگ خودشون گذاشتم و این هم دومیشون: (هر چه فریاد دارید بر سر شارمین بکشید )

فکر کن بدون هیچ محدودیتی می توانی برای یک روز هرطور دلت خواست زندگی کنی. آن یک روز را توصیف کن.

خیلی به این موضوع فکر کردم. آخه بدون هیچ محدودیتی یعنی چی؟ از نظر اقتصادی؟ اخلاقی؟ وجدانی؟ یا هرچی؟ بعد دیدم نه اهل بعضی کارها که کلا نیستم. حتی اگه براشون مجوز داشته باشم. بعضی چیزها را هم که اصلا نمیشه نوشت! نهایتا اگه بتونم یه روز فقط به فکر خوشحالی خودم باشم و مثلا راه بیفتم و برم سفر! بعد گفتم همون یک بار که توی تایلند آنی و بچه ها را به درخواست خودشون برای چند ساعت ول کردم برای هفت پشتم بسه! پس مجبورم اونها رو هم با خودم ببرم. اما مسئله اینه که اونها نمیتونن پا به پای من بیان. ای بابا حواسم کجاست؟ قراره هیچ محدودیتی وجود نداشته باشه پس میتونن بیان! خب پس شروع می کنیم.

طبق معمول هوا هنوز تاریکه که از خواب بیدار میشم. بالاخره باید طوری بیدار بشم که صبحانه بخورم و آماده بشم برای رفتن به سر کار و طوری بریم که بقیه پرسنل پیش از ساعت هفت و نیم توی روستا انگشت بزنن. اما راستی امروز بدون محدودیته ها، باز یادم رفت. پس فعلا یه چرت دیگه بزنیم تا بعد. اصلا امروزو مرخصی باحقوق میگیرم بدون این که از ذخیره مرخصی هام کم بشه. با مرخصی هم بدون این که قبلا اطلاع داده باشم بدون هیچ ایرادی فورا موافقت شد. خب دیگه چرت زدن هم بسه فقط همین امروزو فرصت داریم.

فقط با یه بشکن همه خانواده آماده و لباس پوشیده دم در ایستادن. خب کجا بریم؟ نمیدونم میشه طول امروزو تا جائی که بخوام طولانی کنم یا نه؟ اما فکر نکنم دیگه این قدر هم بدون محدودیت باشه. پس با سیرالارض میریم سراغ جاهائی که همیشه دوست داشتم ببینم و نشده. طبیعتا از سمت شرق هم شروع میکنم که هوا زودتر روشن شده. طبیعتا اگه بخوام همه چیزو بنویسم این پست خیلی طولانی و حوصله سربر میشه پس لطفا همین مختصرو از من قبول کنین.

اول یه سر به "نیوزیلند" میزنم. با جزیره شمالی شروع میکنم و "اوکلند" و بعد هم طبیعت اطراف اون. یه توقف کوتاه توی پایتخت (ولینگتون) تا ببینم پایتختی که بیشتر روزها داره توش باد میاد چطوریه؟ سری به لوکیشن های فیلمهای" پیتر جکسون" میزنیم. بعد از دریای تاسمان میگذریم و میریم سراغ بزرگترین خشکی قاره اقیانوسیه. بعد هم یه سره میرم "سیدنی" و ساختمان" اپراهاوس". یه چرخی اونجا میزنیم و ... ای وای چیزی نمونده بود که عسل بیفته توی آب! به موقع گرفتمش. بعد میریم سمت "ملبورن". وقت زیادی صرف ملبورن نمیکنم چون میدونم هرلحظه ممکنه هواش به شدت تغییر پیدا کنه اما واقعا نمیشه از اون معماری زیبای اروپائی گذشت. حالا میریم به سمت شمال جزیره و "بریزبن" زیبا و بعد هم یه سر به منطقه توریستی فوق العاده "cairns "میزنیم که اتفاقا همین الان از بهترین ایام سفر به اونجاست. بعد یه سر میریم به قلمرو شمالی و دیدن بزرگ ترین سنگ یکپارچه جهان، "اولورو". گرچه به خاطر قداست مذهبی که برای بومیان داره مدتی هست که بالا رفتن از اونو ممنوع کردن اما همه مون ازش بالا میریم و کسی هم نمیتونه حرفی بزنه چون ما امروز هیچ محدودیتی نداریم. بچه ها دارن خسته میشن پس اون همه مسیرو تا "پِرت" نمیان. اما خودم میرم و سری هم به تنها نقطه شهری مهم استرالیای غربی میزنم. بعد یه دوری هم میزنم و یه سر به "آدلاید" میزنم بیشتر برای حس نوستالژیکی که آدمو یاد سریال مهاجران میندازه. بعد برمیگردم سراغ آنی و بچه ها که فرستادمشون "بالی" و مشغول لذت بردن از ساحل و تفریحات اونجا هستن. من هم باهاشون همراه میشم و چرخی اونجا میزنیم. سری به "جزیره کریسمس" میزنیم و به خرچنگها دستور میدم کمی از اون مهاجرت معروفشونو بهمون نشون بدن! بعد به سمت شمال میریم. به سمت نیویورک شرق، یکی از پرجمعیت ترین شهرهای جهان، "شانگهای". بعد کمی میریم بالاتر و طول دیوار چینو طی میکنیم. بعد از مسئولین اونجا گواهی دیدار از دیوار بزرگ و به قول "مائو" مرد شدن را میگیریم. خداروشکر که گرسنه نمیشیم چون جرات این که توی چین غذا بخوریم نداریم! به سمت غرب میریم و دیدار ازکاخهای زیبای "لهاسا". بعد دوباره به سمت غرب میریم. از مرز میگذریم تا میرسیم به شهر "آگرا" و بازدید از ساختمان زیبای "تاج محل"که خیلی ها اونو مظهر عشق میدونن. بعد به سمت شمال میریم تا توی دهلی "آکشاردام" را ببینیم و دوباره به سمت غرب ادامه مسیر میدیم. اول میریم سراغ اهرام ثلاثه. واقعا آدم از ساخت این ساختمانهای عظیم اون هم با امکانات محدود اون زمان حیرت میکنه. بعد یه سفر کوچیک به جنوب و دیدار از جزیره زیبای "ماداگاسکار". عماد دنبال شیر و گورخر و زرافه میگرده اما نمیدونه هیچکدوم از این حیوونا که توی انیمیشن ماداگاسکار بودن درواقع در این جزیره زندگی نمیکنن. یه سر هم به سواحل "کیپ تاون" میزنیم و برمیگردیم به سمت شمال. از آبشار زیبای "ویکتوریا" میگذریم. بعد از روی "نیل" پرواز میکنیم تا به "مدیترانه" میرسیم. بعد از چرخی توی "لارناکا" و جزیره "سانتورینی" میریم "ونیز" و دست در دست آنی و با همراهی بچه ها سوار "گاندولا" میشیم. مگه میشه تا اونجا بریم و زیبائیهای معماری "رم" و "فلورانس" و "میلان" و "واتیکان"را نبینیم؟ پس میبینیم. بعد یه سر میریم "پاریس" تا بچه ها با "دختر کفشدوزکی و پسر گربه ای" بازدید کنن اون هم بالای "ایفل"! از اون بالا "شانزه لیزه" را نگاه میکنیم (نمیدونم واقعا از اون بالا پیداست یا نه اما ما الان محدودیتی نداریم!)

وقت چندانی نداریم پس سریع به شرق برمیگیردیم و از "براتیسلاوا" که جا مونده بود بازدید میکنیم. "استانبول" نمیریم چون قبلا دو سه بار رفتیم و میدونم زیباترین شهریه که تا قبل از امروز دیده بودم. دوباره برمیگردم به سمت غرب و میرم "برلین". دیدن "بوندستاگ" و دهها ساختمان زیبا و تاریخی آلمان. از کانال" مانش" میگذریم و سری به "لندن" ابری میزنیم و پل تاریخی و ساعت "بیگ بن" را میبینیم. کمی به سمت غرب میریم و با دیدار از "استون هنج" دوباره در شگفتی غرق میشیم. بعد به سمت شمال میریم تا بچه ها چند تا ماهی برای "نسی" بندازن و بعد از دیدار از "ایسلند" کوچک ولی زیبا (در این فصل) از" اقیانوس اطلس" میگذریم و دقیقا از روبروی "مجسمه آزادی" سردرمیاریم! چند دقیقه ای اونجائیم و بعد میریم سراغ "پارک بزرگ شهر". بعد کمی به سمت شمال و تماشای آبشار زیبای "نیاگارا". بعد میریم سمت جنوب و "گرند کنیون" را میبینیم و بعد سری به" لس آنجلس" و "اورنج کانتی"  میزنیم. بعد به سمت جنوب میریم. اول" ماچوپیچو" را میبینیم و بعد میریم سراغ شهر زیبای" ریو". حالا که محدودیتی نداریم و سردمون نمیشه یکدفعه یه سر میریم قطب جنوب و بعد از این سفر طولانی از آرامش اونجا لذت میبریم. و بعد برمیگردیم خونه. به آنی میگم: واقعا که هیچ جا خونه خود آدم نمیشه. من برم بخوابم که فردا باید برم سر کار. شب بخیر!