جایی برای گفتن دلتنگیها

ماجراهای یک پزشک هنوز عمومی

جایی برای گفتن دلتنگیها

ماجراهای یک پزشک هنوز عمومی

خاطرات (از نظر خودم) جالب (۶۰)

سلام 

۱. چند روز پیش توی یکی از درمانگاه های شبانه روزی شیفت بودم. بعدازظهر دسته عزاداری از جلو درمونگاه رد شد و همون موقع برق قطع شد. یکی از پرسنل که دید من دارم به لامپ خاموش شده نگاه میکنم گفت: ما دیگه عادت کردیم دکترجان! هر روز دسته که رد میشه علم های دسته سیمهای برقو قطع میکنه و چند دقیقه بعد از طرف اداره برق میان و درستشون میکنن! 

۲. خانمه میگفت: چند روزه سرما خوردم طعم هیچ غذائیو نمیتونم بشنوم! 

۳. پیرمرده گفت: هرچقدر روی دستم پماد مالیدم خوب نشد. گفتم: چه پمادی بهش زدین؟ گفت: پماد فاضلی! (ترجمه: وازلین) 

۴. ساعت یک بعداز نصف شب٬ یه پسر جوون اومد توی مطب. گفتم: بفرمائین. گفت: من چیزیم نیست٬ سه هفته پیش یه دونه قرص کلونازپام خوردم حالا که توی خونه گفتم به زور منو آوردند دکتر! همون موقع همراهش اومد تو و گفت: این پسر معتاده٬ یک ساعت پیش سه بسته قرص خورده آوردیمش! پا شدم و از مطب اومدم بیرون که با پرسنل برای شستشوی معده و ... هماهنگ کنم که همراهش صدام کرد و گفت: بیائین نگاه کنین! رفتم و دیدم پسره هنوز داره با صندلی من حرف میزنه! 

۵. پسره گفت: چند روزه دارم لرز میکنم. لرزم اونقدر شدیده که اصلا غیرقانونیه! 

۶. به پیرزنه گفتم: هم قندتون بالاست هم چربیتون٬ باید پرهیز کنین. گفت: دیگه چقدر پرهیز کنم؟ میدونی چند ساله حسرت یه لقمه کره و مربا به دلم مونده؟! 

۷. مرده پسرشو آورده بود دکتر٬ گفتم: این دفترچه که مال پسر شما نیست! گفت: میدونم دفترچه خودشو دادیم به بچه یکی از اقوام که میخواست بره پیش متخصص اما خودش هم یکدفعه مریض شد! 

۸. موبایل مسئول داروخونه سر شیفت زنگ خورد٬ او هم گوشیو برداشت. یکی دو دقیقه فقط گوش کرد و بعد آدرس خونه شونو داد. وقتی تماسو قطع کرد ازم پرسید: سیمکارت چیه؟ گفتم: چیزیه که الان توی گوشیته و باهاش صحبت میکنی! گفت: خوب من که یکی از اینها دارم! فکر کنم یه چیز دیگه باشه آخه الان بهم زنگ زدند و گفتند یه سیمکارت هست که شماره اش شبیه سیمکارت خودمه آدرس بدم تا برام بفرستند! 

۹. نسخه پیرمرده رو نوشتم و همراهش رفت و گرفتش. بعد اومد توی مطب و گفت: براش سرم ننوشتین؟ گفتم: نه! گفت: بی زحمت یه سرم براش بنویسین آخه امشب توی خونه تنهاست میخوایم خیالمون از جانبش راحت باشه! 

۱۰. مرده پسرشو آورده بود و گفت: براش آمپول بنویس! گفتم: تا حالا پنی سیلین زده؟ گفت: نه ولی بالاخره باید از یه جا شروع کنه! 

۱۱. به پسره گفتم: مشکلتون چیه؟ گفت: دیشب اسید معده ام زیاد بود شربت آلومینیوم ام جی اس خوردم. فکر کنم توی شربتش «باز» هست چون طبق کتابمون عمل کرد. آب به وجود اومد و گاز و نمک٬ آبش که با ادرارم دفع شد٬ گازش داره توی شکمم میچرخه٬ حالا میترسم نمکش به کلیه هام آسیب بزنه! 

۱۲. امروز صبح یه پیرزن متولد ۱۳۰۳ گفت: چندوقته وقتی میرم دستشوئی ازم یه صدائی میاد مثل شلیک تفنگ و آبروم میره براش دارو بنویس!!

روزی که «دانشگاه» آمد

سلام 

گفتم حالا که در آستانه روزهای عزاداری هستیم به جای نوشتن یه پست خنده دار برم سراغ خاطرات عهد عتیق: 

همونطور که قبلا گفتم بالاخره انتقالی گرفتم و برگشتیم ولایت. رفتم سراغ مهندس «ز» که اون موقع معاون پشتیبانی بود تا برگه مو امضاء کنه که گفت: حالا کجا قراره بری؟ 

گفتم: نمیدونم هنوز چیزی بهم نگفتن. 

گفت: خودت جای خاصیو در نظر نداری؟ 

گفتم: نه ولی توی این چند سال به اندازه کافی توی روستاها بودم اگه میشد توی شهر بمونم خیلی خوب میشد. 

یه فکری کرد و بعد گفت: همه درمانگاه های شهری که پر شدن٬ اما همین چند روز پیش یه قرارداد با دانشگاه اینجا بستیم که امسال به جای بخش خصوصی از پزشکهای شبکه استفاده کنن حاضری بری اونجا؟ 

گفتم: آره! 

و به این ترتیب منو فرستادن پیش مسئولین دانشگاه ولایت تا باهاشون آشنا بشم (لازمه توضیح بدم که توی ولایت ما دانشگاه و دانشگاه علوم پزشکی کاملا از هم جدا هستند). 

رئیس دانشگاه هم بهم خوش آمد گفت و بعد گفت: میدونی پزشک قبلی رو چرا اخراج کردیم؟ چون بدون اجازه ما با یه روزنامه مصاحبه کرده بود! 

بعد هم مارو فرستادن تا پانسیون اونجا رو ببینیم. وقتی از دفتر رئیس اومدیم بیرون آنی گفت: اینجا انگار خیلی مسئولیت داره میخوای قیدشو بزنیم؟ 

گفتم: حاضری بریم توی یه روستای دورافتاده زندگی کنیم؟ 

رفتیم و پانسیونو دیدیم که همه چیزش مرتب بود ولی یه عیب عجیب داشت که من هنوز نفهمیدم چطور پیش از ما اونجا زندگی میکردن؟ و اون عیب این بود که اون خونه ..... حمام نداشت!!!! 

بالاخره ابلاغمونو برای اونجا زدند و رفتیم توی پانسیون و اونقدر پیگیری کردم که بالاخره یه دوش حمام برامون توی دستشوئی اونجا نصب کردند (!) که باتوجه به اندازه کوچیک دستشوئی حمام رفتنو گاهی برامون عذاب آور میکرد بخصوص بعد از اینکه عماد به دنیا اومد که واقعا حمام کردنش اونجا عذاب آور بود. 

پیش از اینکه ما بریم اونجا هرسال دانشگاه با یکی از پزشکان بخش خصوصی قرارداد میبستند و یکی از دانشجوهای دامپزشکی (نزدیکترین رشته اونجا به پزشکی) می اومد توی داروخونه بعنوان کار دانشجوئی. اما قرار بود این بار یکی از بهیارهای شبکه رو بفرستند که تا یک هفته خبری  نشد و بالاخره رفتم پیش مهندس «ز» و بست نشستم تا بالاخره یه بهیار گرفتم. 

ساعت کاری من اونجا از هشت صبح تا دوازده ظهر بود و از چهار تا هشت بعدازظهر. 

اجازه داشتم از ۱۲ تا ۴ کاملا درمانگاهو تعطیل کنم و از هشت شب تا صبح فردا هم برای ویزیت موارد اورژانسی اونجا بیتوته بودم! ضمن اینکه بهیار هم فقط تا ۱۲ اونجا بود. 

خلاصه که این توی شهر موندن کلی هزینه برام داشت! 

پ.ن۱: خاطرات چند ماه حضورم توی این دورمانگاهو انشاءالله توی پست بعد مینویسم که کمی بامزه تر از این پستند. 

پ.ن۲: آنی کلمه «مامان» رو مینویسه و به عماد میگه اینو بخون! 

عماد میگه: آخه ما که هنوز «ن» رو نخوندیم که بتونیم «مامان» رو بخونیم!

خاطرات (از نظر خودم) جالب (۵۹)

سلام: 

۱. دختره گفت: اون قدر دلم درد میکنه که دیگه از دل پیچه گذشته الان دیگه دل قروچه دارم! 

۲. یکی از خانمهای فامیل تعریف میکرد: بچه مو بردم دکتر. دکتر گفت: براش یه آمپول ۶.۳.۳ مینویسم. بچه ام گفت: نمیشه یه آمپول ۱.۱.۱ بنویسین کمتر درد بیاد؟! 

۳. پیرزنه میگفت: توی این چند ماه چند بار آزمایش قند دادم که همه شون بالا بودند اما یه بار بعد از خوردن صبحونه آزمایش دادم که قندم از بقیه آزمایشهام بالاتر بود نمیدونم چرا؟! 

۴. بچه به محض اینکه اومد توی مطب به مادرش گفت: من برم روی این تخت بخوابم؟ برم؟ برم؟ مادرش گفت: اینجا نه اما الان میبرمت توی یه اتاق دیگه که روی تختش بخوابی بعد سرشو آورد جلو و گفت: این تا آمپول نزنه خوب نمیشه! 

۵. (۱۳+) به خانمه گفتم: توی آزمایش ادرارتون عفونت ندارین ولی خیلی خون توی ادرارتون هست که باید علتش معلوم بشه. گفت: اون خونو ولش کن دکتر مال ادرارم نیست مال یه جای دیگه است! 

۶. برای مرده نسخه مینوشتم که گفت: ببخشید فشار و قند با هم یکیند یا با هم فرق میکنند؟ گفتم: نه با هم فرق میکنند. گفت: آهان راستی فشار همون چربیه! 

۷. خانمه پسرشو آورده بود و میگفت: این هر روز از صبح تا شب هی خلط میاد توی گلوش و همه اش صدای کانگورو درمیاره! 

۸. مرده اومد توی مطب و گفت: من دو روزه که تحت فشارم گفتم: یعنی چی؟ گفت: یعنی دو روزه که هی میام فشارمو میگیرم چون گفتن چند روز پشت سر هم بیا فشارتو بگیر تا ببینیم باید قرص فشار بهت بدیم یا نه؟! 

۹. یه بچه سرماخورده به محض اینکه اومد توی مطب به مادرش گفت: من آمپول میخوام ... بگو برام آمپول بنویسه .... وقتی هم براش آمپول نوشتم گفت: من بی حسی میخوام .... بگو آمپولو با بی حسی بزنه ...! 

۱۰. میخواستم برای مرده داروی سرماخوردگی بنویسم که گفت: برای من بیخود قرص و شربت ننویس. من هروقت سرما میخورم یه پنادر میزنم اول دو سه روز مینالم بعد خوب میشم! 

۱۱. مرده دفترچه خانمشو آورد و گفت: این آزمایشو یه خانم ماما برای خانمم نوشت ولی آزمایشگاه قبولش نکرد و گفت این آزمایشو حتما باید یه دکتر بنویسه ببخشید مگه لیسانسیه های مامائی دکتر نیستن؟! 

۱۲. مریض نداشتیم و داشتم با مسئول پذیرش صحبت میکردم که تلفن زنگ زد و خودم گوشیو برداشتم. یه خانمی گفت: بهداری؟ گفتم: بفرمائین گفت: بهداشت اونجاست؟! (ترجمه: کاردان بهداشت محیط)  

پ.ن۱: میدونم که قرار بود آخر این پستهای خاطرات چیزی ننویسم اما الان چند ماهه که میخوام اینو بنویسم و یادم میره پس مینویسم: 

دکتر «م» رو یادتون هست؟ همونی که توی این پست و چند پست دیگه درباره اش نوشتم. 

الان چند ماهه که دخترشون اومده طرح (چه خبر مهمی بالاخره نوشتمش راحت شدم!)  

اتفاقا ایشون بسیار دختر منطقی و آرومی هستند! 

پ.ن۲: حالا که اونو نوشتم اینو هم بنویسم که روز پنجشنبه گذشته فهمیدم خانم دکتر «ح» که از چند ماه پیش اومده طرح درواقع خواهر ...... (اسمشو کامل نمینویسم چون نمیخوام با سرچ اسمش بیان اینجا گرچه احتمالا همه تون میشناسینش)

داستانچه (۲) (شنیده بود ...)

پیش نویس: 

سلام 

وقتی برای روز پزشک داستان کوتاهی که به طور کاملا ناگهانی به ذهنم رسیده بود نوشتم و درون  وبلاگ گذاشتم با چنان لطفی روبرو شدم که تصورش را هم نمیکردم. 

و همین لطف دوستان بود که باعث شد این بار  به جای فراموش کردن این داستانچه  آن را درمعرض قضاوتشان بگذارم. 

امیدوارم که ناامیدشان نکرده باشم

در سمت چپ و راست، پشت سر و جلوتر از او، همه جا پر از شرکت کنندگان در مسابقه بود. همه مسیر پر از شرکت کنندگانی بود که تمامی آنها تنها و تنها یک هدف داشتند: اول شدن.
حتی مقام دوم هم در این مسابقه نفس گیر برای او ارزشی نداشت. او هم مانند بقیه شرکت کنندگان درانتظار باز شدن مسیر و شروع مسابقه بود و سرانجام مسابقه شروع شد.
هجوم شرکت کنندگان پشت سر او سبب شد که ناگهان به درون مسیر پرتاب شود و پس از آن با آخرین سرعتی که می توانست شروع به حرکت کرد.
این مسابقه برای او حکم مرگ و زندگی را داشت و این تصور که باید به هر قیمتی در آن اول شود تنش را لرزاند و بر سرعت حرکت خود افزود. او یکی از جوانترین شرکت کنندگان بود.
مدت زیادی از زمان شروع نمی گذشت که جلوتر از سایرین قرار گرفت و با آخرین سرعتی که می توانست حرکت می کرد. به این فکر کرد که چقدر به ورزش علاقمند است. خودش را در آینده تصور کرد، در حالی که درحال بالا بردن جام قهرمانی مسابقات دو و میدانی جهانی بود. این بالاترین آرزوی پدرش بود. گرچه درواقع همه چیز به او بستگی نداشت... در همین لحظه احساس کرد کسی به او تنه زد و از او پیش افتاد. یکی از شرکت کنندگان بود که شاید در آینده یک زندگی آرام و کارمندی را ترجیح می داد. بهرحال همه ی آنها فقط از روی اجبار در این مسابقه شرکت کرده بودند.
اما با این وجود نمی توانست ببازد. باید باز هم به سرعتش اضافه می کرد. باید برنده می شد...
***
نمیدانست چه مدتی است که درحال حرکت است اما کم کم داشت دچار ضعف می شد. استراحت در این راه مفهومی نداشت پس به حرکت خود ادامه داد. اما به تدریج ضعف به حدی رسید که دیگر قادر به حرکت نبود.
ناگهان به یاد آورد که شنیده بود در طول مسیر نوشیدنیهای تقویتی در مکانهای مخصوصی قرار داده شده اند و ناگهان چشمش به یکی از آنها افتاد. با آخرین سرعتی که برایش مانده بود آنرا نوشید و طعم شیرینش را با تمام وجود حس کرد. جان تازه ای گرفت و دوباره شروع به حرکت کرد.
از یک پیچ گذشتند و ناگهان چشمش از دور به نقطهء پایان افتاد.
چیزی به آخر راه و اول شدن باقی نمانده بود. با همه توانش شروع به حرکت کرد و حتی برای تلف نشدن وقت، از نوشیدن آخرین نوشیدنی تقویتی موجود درمسیر خودداری کرد ولی نمی دانست که این بزرگترین اشتباهش خواهد بود.
در نزدیکی نقطه پایان بود که بار دیگر احساس ضعف کرد. دیگر توانی برای حرکت نداشت. ولی جای ایستادن هم نبود. دیگران داشتند با سرعت به او نزدیک می شدند. درحالی که حتی به او نگاه هم نمی کردند و هدف همهء آنها تنها به نقطه پایان بود و بس. جای درنگ نبود. باید کاری انجام میداد. بقیه داشتند به او میرسیدند... همه توانش را جمع کرد و خودش را به سمت نقطه پایان پرتاب کرد اما...
نه!!! او نمیتوانست باور کند! نقطه پایان اجازه عبور نمی داد و او شنیده بود که این امر تنها درصورتی ممکن است که او اول نشده باشد.
باشتاب سرش را بالا آورد و به هدف نگاه کرد. متوجه شد که یکی دیگر از شرکت کنندگان پیش از او به نقطه پایان رسیده است. شرکت کننده ی پیروز با تمام وجود می خندید و به بازنده ها نگاه می کرد.
او اول نشده بود آن هم به خاطر یک اشتباه احمقانه. دیگر از دست او کاری ساخته نبود و همه چیز برایش به پایان رسیده بود.
او شنیده بود که اسپرمهای باقیمانده بیش از چند ساعت زنده نخواهند ماند...

خاطرات (از نظر خودم) جالب (۵۸)

سلام: 

۱. پیرمرده طبق معمول ۶۰۰ تومن داد به پذیرش تا برای زدن آمپول قبض بگیره اما خانم پذیرش گفت: نامه اومده که دیگه ۷۰۰ تومن بگیرین. پیرمرده گفت: فکر کردین من ساده ام؟ خوب کی این نامه ها رو میزنه اینجا؟ خودتون! 

۲. برای پیرمرده نسخه نوشتم که گفت: من هربار اومدم پیش شما خوب شدم! بعد یکدفعه سرشو آورد جلو و روی سرمو بوسید و بعد هم صداشو برد بالا و گفت: درود بر موهات درود بر موهات!! (ترجمه: موهایت!) 

۳. خانمه گفت: بچه ام از دیروز میگه گوشم درد میکنه بی زحمت یه سری به گوشش بزن! 

۴. دختره گفت: من اصلا علائم سرماخوردگیو ندارم اما این ته گلوم درد میکنه انگار یه مقدار بغض مونده باشه! 

۵. به پیرزنه گفتم: مشکلتون چیه؟ گفت: چند روزه که شکمم خیلی گاز میده!! 

۶. نسخه پیرزنه رو که نوشتم گفت: راستی معده ام هم درد میکنه یه قرص براش بنویس .... کمرم هم درد میکنه یه چیزی بده ..... کف پام هم میسوزه یه چیز بنویس ... وقتی رفت بیرون همراهش بهش گفت: حالا اینهارو برای این میگی که چی بشه؟ یه پزشک عمومی که بیشتر نیست! 

۷. خانمه گفت: این بچه از دیشب تب کرده٬ هی براش شیاف میگذاشتم دمای بدنشو می آوردم تا ۵/۳۴ اما باز فوری برمیگشت روی ۳۷!! 

۸. ساعت ۳ صبح با صدای زنگ موبایلم از خواب پریدم. گوشیو برداشتم و دیدم یکی از پرسنل بازنشسته شبکه است که یه سوال پزشکی داره. جوابشو که دادم گفت: خونه که نبودی؟ گفتم: چرا! گفت: وای پس حتما بیدارت کردم ببخشید من گفتم بهش زنگ میزنم اگه سر شیفت نباشه حتما موبایلشو خاموش کرده! 

۹. میخواستم چشم یه نوزاد چهار روزه رو با انگشت باز کنم ببینم زردی داره یا نه که سرشو تکون داد. دستمو عقب کشیدم که یه وقت توی چشمش نره. مادرش گفت: وا آقای دکتر! من نمیدونستم شما از بچه میترسین! 

۱۰. به پیرمرده گفتم: سرفه تون خشکه یا خلط داره؟ گفت: فرقی نمی کنه! 

۱۱. مرده گفت: خانمم از دیروز سرما خورده. میشه من قرص سرماخوردگی بخورم که پیشگیری بشه؟! 

۱۲. به خانمه گفتم: طبق این آزمایش شما کم خونی دارین. مادرش گفت: حالا کجا ببریمش خون بده؟! گفتم: این کم خونی داره چیو خون بدین؟ گفت: خوب پس کجا بریم بهش خون بزنن؟! 

پ.ن۱: یکی از خانمهای خواننده داره آواز میخونه. عماد صدام میکنه و میگه: بیا ببین این خانمه تنهاست و داره میخونه! میگم: خوب مگه اشکالی داره؟ میگه: خوب آخه باید یکی یاشه که این عاشقش شده و براش آواز میخونه! 

پ.ن۲: با یه نظر خصوصی فهمیدم یکی از دوستان مجازی هم دچار مشکلی شده اند شبیه همون چیزی که توی این پست نوشتم.  

متاسفم و امیدوارم هرطور صلاحه همون طور بشه.

روزی که «عماد» آمد

سلام 

میخوام دوباره برگردم سراغ خاطرات عهد عتیق 

اوایل سال ۱۳۸۳ بود و حدود دو سال از ازدواجمون گذشته بود. یه ماه مربا هم که با هم رفته بودیم کلی هم فکر کرده بودیم و به این نتیجه رسیده بودیم که اون قدر با هم نقاط مشترک داریم که بتونیم یه عمر با هم زندگی کنیم. پس کم کم وقتش بود که پای یکی دیگه رو هم بکشیم توی این دنیا تا بفهمه این دنیا دنیا که میگن یعنی چه؟! 

به قول آنی «دیگه وقتش بود»!!! 

یکی دو بار به حاملگی شک کردیم و بلافاصله براش یه آزمایش نوشتم که منفی بود و خورد توی حالمون! 

تا اینکه توی خرداد سال ۱۳۸۳ یه روز پنجشنبه وقتی از سر کار برگشتم توی اون مهد کودک و داشتیم با عجله وسیله هامونو جمع میکردیم تا به سرویس برسیم و از شهر «اسمشو نبر» خودمونو به ولایت برسونیم دیدم آنی با یه لبخند خاص اومد جلو و یه کاغذو گذاشت توی دستم. 

بازش که کردم دیدم یه جواب آزمایشه که توش نوشته 146=HCG که نشون میداد الان یه نفر دیگه همراه آنیه که کمتر از یک هفته از عمرش میگذره. گفتم: من که این بار برات آزمایش ننوشتم! گفت: خودم توی دفترچه ام نوشتم و امضاء تو رو هم جعل کردم پاش و مهرش کردم! .... 

اون روز توی مسیری که حدود دو ساعت و نیم طول میکشید من و آنی کلا توی یه دنیای دیگه بودیم ... 

اون روزها توی اون شهر که ما بودیم فقط یه پزشک متخصص زنان برای کل شهرستان وجود داشت (الانو نمیدونم) و طبیعتا همیشه خدا سرش وحشتناک شلوغ بود پس شروع کردیم به جستجو برای پیدا کردن یه متخصص خوب زنان که درنهایت قرعه به نام آقای دکتر «س» توی اصفهان افتاد. 

یکی از بازمانده های پزشکان مرد متخصص زنان که خیلی ها از کارش برامون تعریف کردند (و طبیعتا همین برای من کافی بود و جنسیتش اهمیتی برام نداشت). 

از اون به بعد ماهی یکبار مزاحم پدر و مادر بزرگوار میشدیم که از ولایت می اومدند به «اسمشو نبر» و آنیو میبردند اصفهان و بعد هم برش میگردوندند.  

یه بزرگواری دیگه رو هم از دکتر «س» شاهد بودیم که وقتی توی پرونده ای که منشیش برای آنی درست کرده بود شغل منو خونده بود به هیچ عنوان حاضر به گرفتن ویزیت نشده بود و درتمام چند ماهی که آنی تحت مراقبت بود ما حتی یک ریال هم پرداخت نکردیم.

بعد از چند ماه آنی بهم گفت: وقتی بچه به دنیا اومد من دیگه نمیام اینجا و میمونم ولایت تو هم هر کاری که میخوای بکن. 

و همین تهدید جدی بود که باعث شد برای چندمین بار درخواست انتقالی بدم که همونطور که توی این پست نوشتم درنهایت با اون موافقت شد و ماه های آخر بارداری آنی توی ولایت سپری شد و چند روزی از اون هم توی جزیره کیش که از قضا اونجا هم با یه مامای مسیحی ایرانی همسفر بودیم که اولین همسفری بود که فهمیده بود آنی بارداره.

با نزدیک شدن به زمان زایمان شروع کردیم به جستجوی اسم و هرکدوممون چند اسم انتخاب کردیم که معمولا از طرف اون یکی چندان مقبول نمی افتاد تا اینکه یک شب وقتی تاریخ زایمان احتمالی آنی رو که اواخر سال 1383 بود حساب کردم و به خودش گفتم حاضر نشد قبول کنه و اصرار داشت بچه اوائل سال 1384 به دنیا میاد تا اینکه بالاخره سر این موضوع با هم شرط بستیم و قرار شد هرکسی درست گفته بود اسم بچه رو انتخاب کنه. 

آخرین باری که برای ویزیت رفتیم اصفهان یکی از چندباری بود که من هم تونستم برم. یه جعبه شیرینی خریدیم و دوتا سکه هم گذاشتیم روش و رفتیم توی اتاق انتظار مطب و طبق قرارمون مثل همیشه بیرون نشستم تا آنی صدام کنه و وقتی صدام کرد برای اولین بار وارد مطب شدم و از دکتر «س» تشکر کردم و جعبه شیرینیو تقدیم کردم. گرفتش و ازم تشکر کرد ولی وقتی چشمش به سکه ها افتاد بهش برخورد و گفت: من اگه میخواستم از شما پول بگیرم که میتونستم برش دارین ببینم! ترسیدیم یه کلمه دیگه حرف بزنیم و کتک هم بخوریم فورا برشون داشتیم! 

تا اینکه اسفند 1383 از راه رسید و اون روز به یاد موندنی. روزی که هنوز حسش به خوبی یادمه و گاهی که عماد شیطنت میکنه و اعصابمو خرد میکنه فقط کمی فکر کردن به اون روز میتونه اعصابمو سر جاش بیاره. 

یادمه وقتی یکی از خانمهای پرسنل بیمارستان منو برد تا برای اولین بار پسرمو ببینم داشتم برای چند نفر اس ام اس میزدم و بهشون خبر میدادم و گوشیم توی دستم مونده بود. وقتی عمادو دیدم و کمی برام توضیح داد (که الان اصلا یادم نیست در چه موردی بود؟!) یکدفعه متوجه گوشیم شد و گفت: تو داری از من فیلم میگیری؟؟! و وقتی باورش شد این کارو نمیکردم که متوجه شد گوشی من (که اون موقع داشتم) اصولا دوربین نداره. 

برگشتیم خونه و موقع وفای به عهد بود. طبق شرطی که بسته بودیم انتخاب نام بچه با من بود و بنابراین آنی هم دو اسم بهم داد و گفت: حق داری هرکدوم از این دوتا رو که خواستی انتخاب کنی!!! 

و به این ترتیب عماد متولد شد و زندگیشو جائی شروع کرد که به زودی یه پست درباره اش مینویسم ....

خاطرات (از نظر خودم) جالب (۵۷)

سلام: 

۱. رفتم نقلیه یه ماشین ازشون بگیرم برم سر کار دیدم همه دارن میخندن. پرسیدم چی شده؟ رئیس نقلیه گفت: آقای .... (یکی از راننده ها) صبح اومد سر کار و چند دقیقه بعد گفت: من حالم خوب نیست میرم خونه امروزو برام مرخصی رد کنین. نیم ساعت بعد خانمش زنگ زده و میگه چرا همین طوری به شوهر من مرخصی میدین؟ من برای امروز کلی برنامه داشتم!! 

۲. به مرده گفتم: مشکلتون چیه؟ گفت: سرم درد میکنه اون قدر درد میکنه که سرم درد میاد! 

۳. به پیرزنه گفتم: برای شما گوشت قرمز خوب نیست سعی کنین بیشتر گوشت سفید بخورین. گفت: ما که پول نداریم گوشت بخریم چه سفیدش چه قرمزش!  

۴. خانمه بچه شو آورد و با نگرانی گفت: این بچه ۱۵ ماهشه اما دو سه قدم بیشتر نمیتونه راه بره مشکلی داره؟ گفتم: از کی راه رفتنو شروع کرده؟ گفت: یک هفته است! 

۵. به پیرمرده گفتم: سینه تون هم درد میکنه؟ گفت: نه شاید هم درد میکنه من الان حالیم نیست! 

۶. به پسره گفتم مشکلتون چیه؟ گفت: کمرم درد میگیره بعد درد از اونجا پمپ میشه توی پاهام! 

۷. به پیرزنه گفتم: قرصهای فشارتون چه رنگی بودند؟ گفت: رنگ هویج!! 

۸. خانمه گفت: احساس میکنم خون درست توی قفسه سینه ام نمیچرخه درست مثل وقتی که مخلوط کف و خون توی یه لوله است بعد توی لوله که فوت میکنی درست حرکت نمیکنه!  

۹. مرده گفت: شما کجا مطب دارین؟ گفتم: من مطب ندارم. گفت: امیدوارم که خدا بهتون مطب هم بده! 

۱۰. به یه خانم حامله گفتم: چند ماهتونه؟ گفت: دو روزه که افتادم توی ماه ششم! 

۱۱. به مرده گفتم: مشکلتون چیه؟ گفت: دو روزه که یه سرماخوردگی سختی افتاده دنبالم! 

۱۲. خانمه گفت: از دیروز درد از قفسه سینه ام شروع میشه و میاد تا سینه ام! 

پ.ن: چند روز پیش صبح میخواستم عمادو بیدار کنم که بره مدرسه گفت: بابا! من باید چند روز دیگه برم مدرسه تا بعدش تعطیل بشم؟ گفتم: تا چهارشنبه. گفت: نه! چند روز دیگه باید برم مدرسه تا دیگه تا آخر عمرم لازم نباشه برم مدرسه؟!

خاطرات (از نظر خودم) ناجالب (انتخاب اشتباه)

پیش نویس 

سلام 

در طول سالهائی که از پزشک شدن من و ویزیت بیماران میگذره٬ به جز صدها و شاید هزاران بیماری که دیدم و فراموششون کردم و صرفنظر از تعداد کمتری بیمار که میتونین اونها رو توی پستهای این وبلاگ بخونین٬ گه گاه با بیمارانی روبرو میشم که توجهمو به خودشون جلب میکنند.  

این بیماران معمولا به صورتی نیستند که بشه توی پستهائی مثل «خاطرات (از نظر خودم) جالب» درموردشون نوشت و گرچه دو سه باری چنین کاریو انجام دادم اما بیشتر این افراد بعد از مدتی فراموشم شده اند. 

اما وقتی دو سه هفته پیش مریضی که این پستو درباره اش نوشتم اومد٬ تصمیم گرفتم ماجرای اونو بنویسم حتی اگه مجبور بشم یه پست مجزا رو به اون اختصاص بدم٬ چون مطمئنا تعداد چنین بیمارانی اونقدرها زیاد نیست. 

اول تصمیم گرفتم یه اسم کلی برای پستهائی که در مورد این مریضها مینویسم انتخاب کنم اما بعد دیدم هیچ اسمی مثل «انتخاب اشتباه» به درد این پست نمیخوره. 

و اما اصل ماجرا: 

سر ظهر بود و درمانگاه تازه خلوت شده بود. رفتم توی اتاق استراحت پزشک توی درمانگاه شبانه روزی ولی به محض اینکه روی تخت دراز کشیدم زنگ زدند و فهمیدم مریض اومده. برگشتم توی مطب و با یه دختر حدودا ۲۰ ساله با لباس سرتاپا سیاه روبرو شدم که تور سیاهی که به لبه آستینها و جلو مقنعه اش دوخته بود و حرکت ظاهرا ناخودآگاهی که داشت و هر چند ثانیه لبه های مقنعه شو میگرفت و به جلو می کشید حسابی جلب توجه میکرد. تورهای سیاهرنگ چند سانتیمتری از دستهاشو میپوشوندند و صورتش هم توی اون مقنعه حالت خاصی پیدا کرده بود به طوری که آدم فکر میکرد با یه قهرمان شمشیربازی طرفه که توری فلزی جلو صورتشو برداشته. روی صندلی نشستم و اونو هم دعوت به نشستن کردم٬ اضطراب و ناراحتی از همه حرکاتش میبارید٬ دستهاش می لرزید و صورتش چین افتاده بود. وقتی ازش خواستم مشکلشو بگه٬ از حالت تهوعش گفت و از سردردهاش٬ از بی خوابی و کم اشتهائی ..... بعد از گرفتن شرح حال و معاینه بهش گفتم: تا جائی که من میبینم شما از نظر جسمی هیچ مشکلی ندارین٬ اخیرا توی خونه هیچ مشکلی یا ناراحتی نداشتین؟ احساس کردم اگه یه کلمه دیگه حرف بزنم اشکش سرازیر میشه پس ساکت موندم تا خودش حرف بزنه و چند ثانیه بعد خودش به حرف اومد: آقای دکتر! حق با شماست٬ مدتیه که من توی خونه مشکل دارم٬ من یه نامزد داشتم که اخیرا فهمیدم مشکل داره و ازش جدا شدم٬ یه خواهر کوچیکتر هم دارم که از اون موقع سر هر چیزی داره بهم نیش و کنایه می زنه٬ مرتب داره بهم سرکوفت میزنه و میگه تو نتونستی شوهر آینده تو درست انتخاب کنی٬ من هم نمیتونم بهش چیزی بگم چون ازم کوچیکتره. اگه هم شکایتشو به پدرم بکنم همیشه طرف اونو میگیره و میگه خواهرت حق داره تو انتخاب درستی نکردی باید قبلا بیشتر درباره اش بررسی میکردی. دیگه واقعا نمیدونم چکار کنم؟ الان هم به بهونه رفتن به دانشگاه از خونه اومدم بیرون و اومدم درمانگاه. آقای دکتر! من توی انتخابم اشتباه کردم٬ شما مواظب باشین توی انتخابتون اشتباه نکنین ( ) او همین طور میگفت و من هم همین طور گوش میکردم٬ توی دلم خدا رو شکر کردم که یه موقعی اومده که درمانگاه خلوته و هر لحظه این احتمال وجود نداره که یه نفر دیگه بزنه به در و بگه: چکار میکنین؟ ما هم توی نوبتیمااا... چند دقیقه ای گذشت تا اینکه آروم شد. من چندان آدم خوش صحبتی نیستم و از طرف دیگه واقعا نمیدونستم که چی باید بهش بگم؟ پس یه مشاور خوب بهش معرفی کردم و بهش توصیه کردم حتما بهش مراجعه کنه٬ یه مقدار آرامبخش ملایم هم براش نوشتم تا فعلا کمی آرومتر بشه. او هم تشکر کرد و بلند شد که بره. یکدفعه کنجکاویم گل کرد و پرسیدم: راستی نگفتین مشکل نامزدتون چی بود؟ دم در مطب ایستاد٬ یه نگاه بهم کرد و گفت: بعد از عقدمون معلوم شد تومور مغزی داره. گفتم: برای همین ازش طلاق گرفتین و دارن بهتون سرکوفت میزنن؟ گفت: آره! .... البته چون پسر خوبی بود من هم مهریه مو بخشیدم. بعد هم برگشت و رفت بیرون. یخ کردم .... چند دقیقه ای ساکت روی صندلی نشستم. واقعا اگه این دختر بعد از ازدواج متوجه تومور مغزی شوهرش می شد چکار میکرد؟ باز هم به همین راحتی ازش جدا میشد؟ اگه احیانا خودش دچار چنین مشکلی شده بود هم همین انتظارو از شوهرش داشت؟ واقعا چه کسی یه انتخاب اشتباه داشت؟؟؟

بعدنوشت: بالاخره یه اسم کلی برای این پستها پیدا کردم!

خاطرات (از نظر خودم) جالب (۵۶)

سلام 

۱. مرده اومد توی مطب٬ یه دستمال کاغذی که چند بار تا شده بود از جیبش آورد بیرون و با احتیاط بازش کرد و گذاشتش روی میز. یه لکه تیره وسط دستمال کاغذی بود. میخواستم بگم: این دیگه چیه؟ که یه جواب سونوگرافی هم داد دستم که روش نوشته بود توی کلیه راست یه سنگ شش میلی متری دیده میشه. گفتم: خوب؟ گفت: کلیه ام درد میکرد٬ امروز صبح این با ادرارم دفع شد و دردم هم ساکت شد. حالا به نظر شما دیگه توی کلیه ام سنگ هست؟ گفتم: خوب یه سونوگرافی دیگه بدین. گفت: پول ندارم خو٬ اگه میشه همینو اندازه بگیرین ببینین با اندازه ای که اونجا زده میخونه؟! 

۲. برای مرده دارو نوشتم که از داروخونه بیرون بگیره٬ رفت و برگشت و گفت: مسئول داروخونه بهم میگه مهر دکتر کم رنگ خورده کامپیوتر نمیخونه برو بگو دوباره مهر کنه٬ بگو من که زیاد هم سواد ندارم میتونم بخونم کامپیوتر نمیتونه؟! 

۳. به پسره گفتم: این دفترچه که مال خودتون نیست. گفت: مال بابامه٬ به خدا من هم پسر بابامم! 

۴. ساعت دو صبح یه مردو که قرص خورده بود آوردند درمونگاه٬ یه لشگر هم همراهش. کارهای لازمو انجام دادیم و بعد به همراهش گفتم: حالا چرا خودکشی کرده؟ گفت: یه بچه ده روزه دارن از بس گریه میکرده و نتونستن با زنش آرومش کنن زده به سرش! 

۵. به مرده گفتم: سیگار هم میکشین؟ گفت: بله ولی فقط سیگار! 

۶. چندتا از مریضهائی که توی یکی از شیفتهای ماه رمضون اومدند: 

موقعی که اذان مغرب پخش میشد: یه دختر ۱۰ ساله که از سه هفته پیش یه لکه توی صورتش زده 

ساعت یک و نیم صبح: یه پسر جوون که از سه روز پیش سرما خورده 

ساعت دو و نیم صبح: یه خانم ۴۰ ساله که چند ساعت پیش توی شهربازی سوار تاب زنجیری شده ولی هنوز سرگیجه داره 

ساعت سه صبح: یه بچه که یک هفته است اسهال و استفراغ داره! 

۷. یه بچه چهار روزه رو برای معاینه اولیه آوردند. به مادرش گفتم: شکمش خوب کار میکنه؟ گفت: روز اول سه بار کار کرد٬ روز دوم دو بار٬ روز سوم یک بار٬ امروز هم هنوز کار نکرده! 

۸. به پیرزنه گفتم: فشارتون ۱۴ است٬ گفت: پس فقط یکی بالا رفته همیشه ۱۲ بود! 

۹. به خانمه گفتم: براتون یه آزمایش مینویسم. گفت: من هربار مریض میشم با آزمایش خوب نمیشم بی زحمت برام دارو بنویس! 

۱۰. یه پسر جوونو که از یک ساعت پیش با پای خودش رفته بود کمپ ترک اعتیاد و بستری شده بود با علائم اوردوز (مصرف بیش از حد) مواد آوردند. وقتی حالش جا اومد گفتم: چقدر مواد مصرف کرده بودی؟ گفت: هرچقدر توی خونه داشتم مصرف کردم. گفتم: چرا؟ گفت: پیش خودم فکر کردم حالا که دارم میرم ترک کنم حیفن بمونن! 

۱۱. یه مرد که فامیلش با خودم یکی بود اومد پیشم. وقتی نسخه شو مهر کردم یه نگاه به فامیل من کرد و گفت: خونواده شما خیییلی روی زنهاشون تعصب دارن؟! گفتم: این طور که شما میگین «خیییلی» نه اما درحد معقولش چرا. گفت: خوب پس ما از یه فامیل نیستیم! 

۱۲. به مرده گفتم: چه عجب قندتون مدتیه داره میاد پائین چکار کردین؟ گفت: هیچی مدتیه دارم دندونهامو میکشم دیگه درست نمیتونم غذا بخورم! 

روزی که «ولایت» آمد

پیش نویس: 

سلام 

بعد از مدتها میخوام برم سراغ خاطرات عهد عتیق. 

دوستان قدیمی تر احتمالا این دست خاطراتو که از زمان شروع دوره دانشجوئیم شروع شد به خاطر دارند. خاطراتی که با پایان دوره دانشجوئی هم ادامه پیدا کرد و به جائی رسید که قرار بود انتقالیمونو بگیریم و برگردیم ولایت. اما با ماجراهائی که پیش اومد و با حذف بعضی از پستها (فعلا) تموم شد٬ کلا دیگه حال و حوصله نوشتن ادامه شو نداشتم. اما فکر کنم دیگه وقتش باشه چگونگی برگشتن به ولایتو براتون بگم: 

حدود سه سال توی شهر «اسمشو نبر» بودیم. یکی دوبار درخواست انتقالی داده بودم که موافقت نشد و گرچه دیگه امتیازم به میزان مورد نیاز برای انتقالی رسیده بود هنوز خبری نبود. 

در همین زمانها بود که  آنی ازم خواست با توجه به اینکه ماه عسل ما تبدیل به ماه مربا شد (راستش یادم نیست اون پستو هم حذف کردم یا نه؟ دوستان قدیمیتر یه کم به حافظه شون فشار بیارن لطفا!)

اون موقع هم طبق معمول شبکه کمبود پزشک داشت اما با هر زحمتی که بود تونستم چند روزی مرخصی بگیرم و یه تور جزیره کیش گرفتیم. 

چند روز پیش از رفتن به سفر بود که از شبکه بهم زنگ زدند و گفتند با انتقالی من موافقت شده و برم دنبال کارهاش! 

با حداکثر سرعت کارهای انتقالی و تسویه حسابو انجام دادم و اومدم شبکه بهداشت ولایت که امیدوار بودند هرچه سریعتر کارمو شروع کنم چون اینجا هم کمبود پزشک وجود داشت و بالاخره با زحمت موفق شدیم بریم مرخصی. 

وقتی رسیدیم کیش متوجه شدیم به جز ما فقط یه زن و شوهر جوون دیگه با این تور اومده اند که از قضا خانم همراهمون یکی از همکاران جدیدمون از آب دراومد که البته از وقتی که بخشی از شهرستانمون بخشی از یک شهرستان جدید شده به شبکه بهداشت اون شهرستان منتقل شد. 

کیش جای زیبائی بود. صرفنظر از هوای نسبتا گرم (حتی در آبان ماه) و نبودن میوه و سبزی مناسب و گرونی بعضی از چیزهای روزمره واقعا بهمون خوش گذشت. 

تور لیدرمون گفت: اگه بخوایم بریم پارک دلفینها بلیتش ۲۵۰۰۰ تومنه (الان چقدره؟) گفتیم صبرکن فکرهامونو بکنیم ..... روز بعد چهار نفرمون گفتیم باشه بریم که گفت: این هفته دیگه برنامه نداره! 

اما از اون کشتی که باهاش میشد کف دریا رو دید و ساختمون کاریز و اون درخت انجیر معابد و نبودن سیم های آویزون برق توی جزیره و ممنوعیت بوق زدن و اون ماشینهای مدل بالا و .... واقعا لذت بردم. از بعضی از تفریحات (مثل اون دوچرخه های دونفره) هم نتونستیم استفاده کنیم (علتشو از عماد بپرسین که از چند ماه پیش همراه آنی بود!) (درباره عماد به زودی یه پست کامل میگذارم) ضمن اینکه توی رستوران مجاور بازار مریم خوشمزه ترین ماهی کباب همه عمرم تا حالا رو خوردم. 

درنهایت و بعد از اتمام تعطیلات برگشتیم ولایت و کارمونو اینجا شروع کردیم که به زودی درباره اش مینویسم. 

پ.ن۱: ببخشید این پست خیلی بی مزه شد اما باید مینوشتمش تا بتونم به خاطرات ادامه بدم. 

پ.ن۲: مدتی بعد فهمیدم دلیل اصلی مهربون شدن مسئولین شبکه بهداشت «اسمشو نبر» و دادن انتقالی به من این بود که امتیاز من از اونها بیشتر بود و اونها نمیتونستند پیش از من انتقالی بگیرند. 

پ.ن۳: وقتی از اونجا اومدیم تا حدود یکسال آنی همچنان مسئول اون مهدکودک بود و هر چند هفته به اونجا سر میزد ولی بالاخره از خیرش گذشت و اونجا رو واگذار کرد به شبکه. 

پ.ن۴: خواهش میکنم از نوشتن اسم شهر توی نظراتتون خودداری کنید حال و حوصله فحش و درگیری دوباره رو ندارم. 

پ.ن۵: مامورین محترم درحال جمع آوری آنتنهای ماهواره توی محله مون هستند. عماد ازم میپرسه: بابا اگه بریم بهشون بگیم الان میریم به پلیس زنگ میزنیم فرار نمیکنند؟! میگم: اینها خودشون پلیسند. با تعجب میگه: پس چرا آنتنهارو میدزدند؟ میگم: چون دولت گفته کسی اجازه نداره ماهواره داشته باشه. میگه: پس با اینکه دولت اجازه نداده مردم دوست دارند ببینند؟ میگم: آره میگه: اینترنت هم ممنوعه؟ میگم: هنوز نه!