جایی برای گفتن دلتنگیها

ماجراهای یک پزشک هنوز عمومی

جایی برای گفتن دلتنگیها

ماجراهای یک پزشک هنوز عمومی

خاطرات (از نظر خودم) جالب (۴۴)

۱. یه مرد ناشنوا مادرزنشو آورده بود٬ دختر حدودا ۱۰ ساله مرد هم همراهش بود. 

پیرزنه یکی یکی شروع کرد بیماریهاشو گفتن و آخر هر مورد یادآوری میکرد که علت اصلی این بیماریها به علت اذیتهای دامادشه. مرد بیچاره هم یه گوشه ایستاده بود و فقط لبخند میزد. 

توی یه فرصت کوتاه که پیرزنه داشت توی کیفشو میگشت تا داروهائی که میخوره بیرون بیاره و بهم نشون بده دختره اومد جلو و آروم بهم گفت: آقای دکتر! مامان بزرگم داره الکی میگه٬ این مامان بزرگمه که همه اش بابامو اذیت میکنه! 

۲. پیرزنه گفت: اون قطره چشم که اون دفعه برام نوشتی اصلا فایده نکرد. 

گفتم: چرا؟ گفت: آخه اصلا چشممو نسوزوند! 

۳. به خانمه گفتم: پیش کدوم دکتر میخواین برین تا دفترچه تونو مهر کنم؟ گفت: دکتر زنونه! 

۴. به پیرمرده گفتم: از کدوم قرصهای فشار میخورین؟ دونوع قرص از جیبش درآورد و گفت: دکتر بهم گفته از این یکی شبی یکی بخور٬ از اون یکی هروقت کیفت کشید بخور! 

۵. به پیرمرده گفتم: فشارتون بالاست٬ پیاده اومدین درمونگاه؟ گفت: نه با دوچرخه! 

۶. به مرده گفتم: این قرصو نصف کنین و بدین بچه تون بخوره٬ گفت: کپسولو باید کامل بخوره؟! 

۷. خانمه بچه شو آورده بود و میگفت: این بچه هیچ مشکلی نداره فقط هروقت میخنده «اینجا»ی دلش درد میگیره! 

۸. نسخه یه بچه ۳-۲ ساله رو نوشتم و رفتند٬ سرم پائین بود که بابای بچه صدام کرد و گفت: آقای دکتر! این بچه دوساعته اینجا ایستاده و داره با شما «بای بای» می کنه ها! 

۹. یه پسر کوتاه قد اومد تو و گفت: من برای قد کوتاهم پیش کی باید برم؟ گفتم: برو پیش دکتر «م» (متخصص غدد) گفت: رفتم٬ اما فایده نداشت. ۳-۲ ماه داروهاشو مصرف کردم فقط ۱۰ سانت بلند شدم! 

۱۰. خانمه میگفت: من هروقت احساس کنم دارم سرما میخورم یه مقدار دارو برای پیش بینی میخورم! (ترجمه: پیشگیری) 

۱۱. پیرمرده میگفت: من چند روزه که حصبه دارم! (ترجمه: عطسه) 

۱۲. به پسره گفتم: آمپول میزنین یا کپسول بنویسم؟ گفت: کپسول بنویسین٬ آخه من به نیابت از دوسه نفر که همه مون مثل هم مریض شدیم اومدم٬ اونها هم هیچکدوم آمپول نمیزنن! 

۱۳. به دختره گفتم: مشکلتون چیه؟ مادرش گفت: چند روزه که میخواد پریود بشه اما نمیاد! 

۱۴. مریض رفت بیرون و کسی نیومد تو٬ نشسته بودم توی مطب که یه نفر لای درو باز کرد و گفت: من فکر کردم یه آدم اینجا هست که نیومدم تو اما ظاهرا هیچ آدمی توی این اتاق نیست!! 

۱۵. نسخه مرده رو نوشتم و گفتم: دیگه هیچ مشکلی نداشتین؟ گفت: یعنی اینها که براتون گفتم بس نیست؟! 

پی نوشت: فردا برای عید دیدنی از فامیلهای ساکن شاهین شهر راهی اون ولایت هستیم٬ 

پس یکی دو روزی در خدمتتون نخواهیم بود. 

بعدنوشت: اصلا نرفتیم!

خاطرات (از نظر خودم) جالب (۲۱)

خودم هم فکر نمیکردم این پست به این سرعت آماده بشه (توضیح اینکه این مطالب روز یکشنبه به حدی رسیده بودند که میخواستم آپ کنم اما به دلیل ایام عزاداری و همینطور پی نوشتهائی که بعدا میخونین تصمیم گرفتم که امشب آپ کنم) 

۱. به خانمه که بچه سرماخورده شو آورده بود گفتم: این داروها رو از کِی دارین بهش میدین؟ گفت: از دیروز. گفتم: پس اقلا یه کم صبر میکردی تا دارو اثر کنه. گفت: آخه داروها رو دو روز پیش خریدم فقط از دیروز بهش دادم بخوره!! 

۲. یه پسر جوون با «هموروئید» اومده بود. داشتم براش نسخه مینوشتم که گفت: من توی مرکز پرورش قارچ کار میکنم ممکنه روی ریه هام اثر گذاشته باشه که اینطوری شده باشم؟! 

۳. یه مرد جوون با گلودرد اومده بود. گفتم: هیچ داروئی مصرف نکردین؟ گفت: چرا دارم کپسول میخورم. گفتم: خوب همونو ادامه بدین. گفت: آخه دارم اونهارو برای آبسه دندونم میخورم نه گلو درد! 

۴. یه پیرزن اومد تو و نرسیده دست کرد توی کیفش و یه شیشه خالی مربا درآورد که توش یه عقرب بزرگ بدو بدو میکرد! گفتم: اینو آوردی برای چی؟ گفت: یه بار اومدم برای عقرب سم بگیرم که گفتند باید بیاریش ببینیم از چه نوعیه٬ حالا هم با یه بدبختی زنده گرفتمش! (روز بعد از کاردان بهداشت محیط که اون روز مرخصی بود پرسیدم جریان چی بود؟ گفت: میخواستم یکی زنده برام بیاره ببینم میتونم نگهش دارم اما از دیروز تا حالا مُرده بود!) 

۵. به مَرده که با استفراغ اومده بود گفتم: چند روزه که اینطورین؟ گفت: از دیروز٬ خودت ببین از دیروز تا حالا چند روزه؟! 

۶. پدری که پسر سرما خورده شو آورده بود میگفت: الان یک هفته است که مریضه و خوب نشده. گفتم: چند روزه که دارو میخوره؟ گفت: ۱۰ روز! 

۷. یه پسر جوون با فشار خون پائین اومده بود. گفتم: میتونین بمونین سرم بزنین؟ گفت: نه. گفتم: آمپول میزنین؟ گفت: نه. خانم جوونی که باهاش بود گفت: آقای دکتر لطفا یه شربت ماستی (آلومینیم ام جی اس) براش بنویسین گفتم: چرا؟ گفت: آخه میگن چیزهای شیرین فشار خونو بالا میبرن! 

۸. به پسره گفتم: از کِی گلو درد داری؟ گفت: از پس فردا! 

۹. به پسره (یه پسر دیگه) گفتم: از سینه ات خلط هم میاد؟ گفت: نه اما از گلوم میاد! 

۱۰. یه خانم حدودا ۵۰ ساله با درد پا اومد و گفت: من توی ۸ سال جنگ چون دیدم جوونهای مردم توی خاک و خونند شبها پتو زیر پام نمینداختم و از همون موقع پا درد دارم. گفتم: پیش دکتر هم رفتی؟ گفت: نه من برای اسلام پتو نمینداختم حالا میرفتم دکتر؟! گفتم: چرا امروز اومدی؟ گفت: آخه خیلی پادرد داشتم استخاره کردم که بیام خوب اومد!! 

۱۱. روز شنبه این هفته یه زن و شوهر بچه شونو آورده بودند. گفتم: چند روزه که مریضه؟ پدره گفت: دو روزه مادرش گفت: نه سه روزه پدره با عصبانیت به مادرش گفت: آخه جمعه که تعطیله!! 

۱۲. امروز صبح پیرزنه با دفترچه بیمه روستائیش اومد که گفتم: دفترچه تون که برگ نداره. گفت: حالا یه جوری توی همین بنویس! گفتم: نمیشه گفت: پس توی برگه بنویس اما آزاد ننویس (!) گفتم: نمیشه با ناراحتی رفت طرف در و گفت: بگو برای کی میخوای این همه پول رو!! (حالا خوبه ما یه حقوق ثابت داریم!!) 

پ.ن۱: خوب دیگه ما رسما داریم آماده میشیم برای خوندن درس . به درخواست من اخوی گرامی از نمایشگاه کتاب تهران برام یه بسته کامل کتابهای کامران احمدی رو خرید که منتظرم اولیشون بیاد 

پ.ن۲: سال ۸۷ با آنی و عماد پاسپورت گرفتیم تا برای اولین بار یه سفر خارج از کشور بریم اما چندین بار به دلایل مختلف برنامه سفرمون به هم خورد که آخرینشون تکرار امتحان دستیاری بود و بعد افزایش ناگهانی قیمت تورها توی اسفند. 

اما انگار گوش شیطون کر مشکلات برطرف شده و ما صبح پنجشنبه از فرودگاه اصفهان عازم استانبول خواهیم شد و احتمالا چند روزی در خدمتتون نخواهم بود (حواستون باشه با سقوط کدوم هواپیما باید برامون فاتحه بفرستین!!) 

پ.ن۳: چند روز پیش داشتم دنبال یه چیزی میگشتم که یه توپ لاستیکی کوچیکو زیر کابینتها پیدا کردم. همون وقت عماد سررسید و گفت: وااای بابا پیداش کردی؟ میدونی این توپ چقدر برام با ارزشه؟! گفتم: چرا؟ گفت: آخه از توی «سک سک» درش آوردم!

خاطرات (از نظر خودم) جالب (۱۹)

ببخشید که آپ کردنم یه کم دیر شد آخه زندگیه و هزار دردسر 

خوب دیگه وقتشه که ورژن جدید خاطرات به یاد موندنی همولایتیهای عزیزو تقدیمتون کنم: 

۱. دکتر «ک» مسئول یکی از مراکز شبانه روزی شبکه است. ایشون از من پرسید: هر روزی که میری جای پزشکهای خانواده که رفته اند مرخصی چقدر بهت پول میدن؟ گفتم: خانم «ر» (مسئول امور درمان شبکه) گفته روزی ۷۰۰۰ تومن. گفت: اونوقت ماهی چند روز میری؟ گفتم: حدودا ۱۰ روز. گفت: این که خیلی کمه! من فکر کردم دست کم هر سه ماه ۲۰۰۰۰۰ تومن میدن!! (لازمه یادآوری کنم که این ۷۰۰۰ تومن علاوه بر حقوق ثابت منه) 

۲. توی یه مرکز روستائی بودم که یه مرد جوون دفترچه بیمه روستائیشو آورد و گفت: برام مهرش کن. گفتم: پیش کدوم دکتر میخوای بری؟ گفت: دکتر عمومی! 

۳. به پیرزنی که جواب آزمایششو آورده بود گفتم: قندتون بالاست. قبلا هم سابقه داشتین؟  گفت: سابقه؟ نه من هیچوقت همچین چیزی که شما میگین نداشتم! 

۴. پیرزنه اومده با درد شکم. بعد از یه شرح حال کامل و معاینه و ... میگه من اومدم که دفترچه بیمه روستائیمو مهر کنی برم پیش متخصص! آی زورم آورد خوب اینو از اول بگو!!  

۵. به پیرزنه گفتم: مشکلتون چیه؟ پسرش گفت: حالت «ضد تهوع» داره آقای دکتر! اگه میشه یه قرص «تهوع» براش بنویسین! 

۶. وقتی پیرزنه رو دیدم و براش نسخه نوشتم از جا بلند شد و درحالی که به طرف در مطب میرفت گفت: خدا از «شهروندی» کمت نکنه!! 

۷. به پیرزنه گفتم: مشکلتون چیه؟ گفت: تو فقط بپرس از من بدتر هم هست؟! گفتم: خوب از تو بدتر هم هست؟! گفت: نه!! 

۸. برای مَرده نسخه مینوشتم که گفت: ببخشین یه سوال داشتم. گفتم: بفرمائین. گفت: میخواستم بپرسم قرص بروفن ۴۰۰ میلی قویتره یا ۲۰۰ میلی؟! 

۹. به پیرزنه گفتم: سرفه هم میکنین؟ گفت: بله. گفتم: عطسه چی؟ گفت: بذار خیالتو راحت کنم دکتر٬ من همه کار میکنم! 

۱۰. یه بچه ۴ ساله رو با سردرد و استفراغ آوردند. گفتم: از کِی اینطوره؟ مادرش گفت: حقیقتش امروز رفته بودیم حمام که همونجا خوابش برد٬ دلم نیومد تکونش بدم گفتم بیدار میشه در حمامو روش بستم و گذاشتم چند ساعت همونجا بخوابه!! (به قول دکتر سارا: من) 

۱۱. رفته بودم جای یکی از پزشکهای خانواده که مرخصی بود٬ پیرزنه یه نگاه توی مطب کرد و گفت: اون دکتره که چند ماهه اینجاست نتونست منو خوب کنه این که دیگه تازه اومده! 

۱۲. تا به پیرزنه گفتم مشکلتون چیه؟ لباسشو زد بالا و سینه شو که پر از تاولهای ریز زونا شده بود نشونم داد و گفت: چند روز بود که سینه ام درد میکرد گفتم: جهنّم لابد قلبمه خودش خوب میشه (!) حالا میبینم «زوناق» دراومده!! 

۱۳. میخواستم برای یه بچه نسخه بنویسم٬ به مادرش گفتم: یه قطره مینویسم بریزین توی چشمش٬ بچه شروع کرد به جیغ و داد کردن که: من قطره نمیریزم! گفتم: یه آمپول هم .... که گفت: من آمپول نمیزنمممممممممممم مادرش گفت: یعنی چه؟ میخوای بگم برات توی نسخه چلوکباب بنویسه؟! 

۱۴. زنه بچه شو آورده بود و گفت: چند روزه که سرما خورده اما هرچقدر قرص سرما خوردگی و کپسول بهش دادم خوب نشده. شروع کردم به نوشتن نسخه که گفت: آقای دکتر! این شربت نمیخوره آمپول هم نمیزنه بی زحمت براش فقط کپسول و قرص بنویسین! 

۱۵. خانمه درحالی وارد مطب شد که ناراحتی از همه چهره اش میبارید٬ گفتم: چی شده؟ گفت: هفته پیش مادرم فوت کرد٬ گفتند علت مرگش «ایست قلبی» بوده. گفتم: خوب خدا رحمتش کنه. گفت: آخه یکی از اقواممون توی بیمارستان کار میکنه میگه کسانیکه با ایست قلبی فوت میکنن بعد از شش ساعت دوباره زنده میشن اما ما فوری مادرمو خاک کردیم نگذاشتیم زنده بشه!! 

پ.ن: خوشبختانه شکایتهای دکتر سارا به مسئولان بلوگفا سرانجام نتیجه داد و وبلاگی که به جای وبلاگ ایشون ساخته شده بود از طرف بلوگفا حذف شد. 

برای دکتر سارا و همه دوستان آرزوی موفقیت میکنم.

من هم بلدم (۲)

پیش نوشت: 

سلام 

دفعه پیش وقتی جوگیر شدم و یکی از شعرهامو گذاشتم توی وبلاگ اصلا فکر نمیکردم اینطور مورد توجه شما دوستان گرامی قرار بگیره اما لطفی که شما به من داشتین واقعا فراتر از حد انتظار من بود. 

داشتم موضوعو فراموش میکردم که با دیدن پست جدید یکی دوتا از دوستان وسوسه شدم که یکبار دیگه اینکارو امتحان کنم. 

این بار منتظر بیرحمانه ترین نقدهای شما هستم و قول میدم ناراحت نشم: 

روزی از روزها یکی لک لک                                        خانه ای ساخت روی انباری 

تخم بگذاشت بعد از آن روزی                                      تا که مادر شود عجب کاری! 

چون که جوجه زتخم خارج شد                                    بهر مادر نماند بیکاری 

دائما بهر جوجه می آورد                                             لقمه ای تا که سیر شد باری 

لک لک ما به جوجه اش میداد                                      لاجرم گر که داشت افساری! 

تا که یک روز چون که این لک لک                                 بال گسترد سوی انباری 

دید جوجه زبام کرده سقوط                                         وقت پرسه زروی بیکاری 

چهره پر درد و بال بشکسته                                         سوی مادر دوید با زاری 

لک لک او را گرفت در آغوش                                        کرد آرام و داد دلداری 

وقت هجرت رسیده بود اما                                           ماند لک لک زروی ناچاری 

شد زمستان٬ نبد ز بارش برف                                    زگیاه و حَیَوان آثاری 

جوجه لک لک گرسنه بود اما                                       هیچ قُوتی نبد پدیداری 

لک لک از رنج جوجه اش پر درد                                    بنگر بود در چه افکاری 

عاقبت بهر جوجه اش برکند                                          بخشی از گوشتش به منقاری 

داد آنرا به خورد جوجه خود                                          تا نگردد دچار بیماری 

جوجه لک لک به گوشت عادت کرد                                خورد آنرا به خواب و بیداری 

جوجه کم کم بزرگ گشت ولی                                      مادرش غرق زخم و بیماری 

چون به پایان رسید فصل شتا                                       جان مادر نکرده بد یاری 

لک لک افتاد بر زمین و یکی                                         قطعه از گوشتش به منقاری 

جوجه گفتا خدای من آخر                                            تو شنیدی دعای من آری 

کُشتی این مادر و شدم راحت                                     عاقبت زین غذای تکراری ......... 

پی نوشتها در ادامه مطلب

پ.ن۱:میخواستم امشب آپ کنم٬ اون هم خیلی زودتر٬ اما تازه از مجلس «بله برون» اخوی گرامی به خونه برگشته ایم. 

آره دیگه اقوام ما هم دارن زیاد میشن٬ گرچه من هنوز معتقدم اخوی گرامی ما و عیال آینده اش هنوز وقت ازدواجشون نیست و دهن هردوشون بوی شیر (اون هم از نوع شیر خشکش!) میده. اما وقتی جوونهای این دوره دوپاشونو میکنند توی یک کفش چه میشه کرد؟ 

فقط امیدوارم دست کم بگذارند مدتی به عنوان نامزدی و عقد بگذره و قصد «ازدواج اورژانسی» رو نداشته باشند! 

آخه شما بگین یه پسر متولد ۱۳۶۷ وقت زن گرفتنشه؟ 

بازهم گلی به جمال اون یکی اخوی که از این شاه داماد بزرگتره اما گفته من خودم میدونم که حالا حالاها وقت زن گرفتنم نیست. 

پ.ن۲:اخیرا توی بعضی از وبلاگها یه بازی شروع شده که لینکهاشونو معرفی میکنند. 

صرفنظر از اینکه این دوستان چقدر به من و آنی لطف داشتن٬ ما رو هم به این بازی دعوت کرده اند. باید بگم با توجه به مشغله کاری و زندگی عیالواری و ضمنا با توجه به اینکه اگه همه وبلاگستان بخوان با هم این بازیو انجام بدن دیگه وبگردی به شدت بیمزه میشه اجازه بدین من یکی یکی دوستانو بنویسم و ذخیره کنم وقتی تموم شدند میگذارمشون توی وبلاگ تا یه مدتی هم از انجام این بازی توسط سایر دوستان گذشته باشه. 

پ.ن۳:یکی از دوستان خوب من در اینترنت یعنی سرکار خانم «یک دانشجوی پزشکی» که دارای فوق تخصص در رشته «گودرولوژی» (گوگل ریدر شناسی!) هستند با روشی که برای من توضیح دادند اما من درست حالیم نشد (!) به این نتیجه رسیده اند که وبلاگ من خواننده خاموش زیاد داره. 

خوب امیدوارم که اینطور باشه و امیدوارترم که این دوستان خاموش هرچه زودتر اول به حالت «استندبای» و بعد «روشن» دربیان. 

اما تا اون زمان به همه دوستان از هرکدوم از گروههای ذکر شده که هستند سلام عرض میکنم و امیدوارم که موفق باشند و پیگیر پستهای این بنده حقیر سراپا تقصیر 

تا بعد

روزی که اینترنی آمد

قرار دادن عکس در وبلاگ

آقا ما پریشب با این وبلاگ اینقدر کشتی گرفتیم که بالاخره موفق شدیم عکسهای سفر به ماهشهرو تو وبلاگ قابل رویت کنیم. 

با copy و paste که نشد. از دکمه درج تصویر هم که نشد. حتی با تینی پیک و فلیکر هم نشد تا اینکه بالاخره ‹‹قرار دادن تصویر در وبلاگ›› را توی یاهو سرچ کردم. 

بعد از کلی سایت و وبلاگ که همه شون همون راههاییو میگفتند که قبلا امتحان کرده بودم از روش یه وبلاگ استفاده کردم و موفق شدم. 

اون موقع دیگه اونقدر اعصابم خورد شده بود که یادم رفت ازش تشکر کنم. حالا هم که دیگه آدرسش یادم نیست. 

اما اگه شما هم با این مشکل روبرویید روشش این بود: 

عکسو تو tinypic یا flickr یا سایتهای مشابه آپلود میکنید. 

بعد آدرسی که بهتون میده به جای اینکه تو قسمت درج تصویر قسمت نوشتن وبلاگ کپی کنید درست مثل یک آدرس سایت بالای explorer کپی میکنید. 

عکستون (در واقع از طریق همون سایتی که عکستونو اونجا آپلود کردین) تو اون صفحه میاد. 

حالا اونو کپی کنین و همونجا که دارین متنتونو برای وبلاگ مینویسین paste کنین. 

اصلا هم کاری به دکمه درج تصویر وبلاگتون نداشته باشین! 

پ.ن:حدس بزنین من دیشب کجا بودم؟ 

عروسی! 

چطوری؟ 

هیچی یه لشکر از اقوام عیال از شاهین شهر حمله کردند خونه ما چون دیشب عروسی دعوت بودند. 

صاحب مراسم هم که فهمید اونها خونه ما هستند اونقدر اصرار کرد که مجبور شدیم ما هم پاشیم بریم. 

اونهم عروسی کسی که من تا حالا ندیده بودم! 

بعضی از اقوام حمله کننده امروز صبح رفتند اما بقیه هنوز اینجان. 

من هم که از ساعت هشت باید سر شیفت باشم. 

آی درس میخونیم آیییی! 

از من به شما نصیحت! 

تا مزدوج نشدین درستونو بخونین! 

فعلا!

خداحافظ

سلام 

در یکی از اولین صحنه های فیلم زیبای تصادف یک ایرانی ساکن آمریکا که برای خرید اسلحه به مغازه اسلحه فروشی رفته وقتی متوجه صحبت مغازه دار نمیشه میپرسه: تو الان داری به من توهین میکنی؟ 

و مغازه دار میگه: امان از دست شما که اولین جمله ای که از زبون انگلیسی یاد میگیرین همینه «تو الان داری به من توهین میکنی؟» 

وقتی نوشتن در این وبلاگو شروع کردم و بخصوص از وقتی بنا به دلایلی شغلمو برای اولین بار گفتم٬ سعی کردم همه خاطراتمو اینجا بنویسم٬ چه بد و چه خوب. 

از همون اول اسم شهرها و روستاهای مختلفیو توی این وبلاگ آوردم که به جز یکی دو مورد هیچ عکس العملی ایجاد نکرد. 

اما وقتی به آخرین شهری رسیدم که در اونجا کار میکردم و (نمیدونم تصادفی بود یا علتی داشت که من هنوز نفهمیدم) درست پیش از نوشتن پستی که میخواستم درباره چگونگی گرفتن انتقالی از اونجا و برگشت به شهر خودم بنویسم یکدفعه با موج کامنتهائی از اون شهر روبرو شدم که اول با تهدید و بعد با توهین ازم خواستند که پستهائی از این وبلاگ که مربوط به اون شهره رو پاک کنم چون به مردم شهرشون تمسخر کردم! 

باور کنین خیلی تعجب کردم٬ من هنوز هم نمیفهمم که صحبت از مطالبی مثل برگشت خوردن یک چک یا خط ندادن موبایل در محوطه یک درمانگاه و امثالهم چطور میتونه سبب تمسخر مردم یک شهر بشه؟ 

کم کم این کامنتها گسترش پیدا کرد تا جائی که حتی از نظر این دوستان مطالب پستی که در سطر اول اون نوشته بودم مربوط به شهر خودمه از نظر اونها توهین به شهر اونها بود!! 

و یکی از دوستان هم که فرموده اند چون اگر سگ را با سنگ بزنیم فرار میکند پس شما دروغ میگوئید!  

خدمت این دوست عزیز عرض کنم که در انتهای یک کوچه بن بست و با حضور چند مرد با سنگ و آجر و ... معمولا راهی برای فرار وجود ندارد!

خلاصه که از نظر این دوستان هر پستی که اسم شهر آنها در آن باشد یعنی تمسخر آن شهر و مردمش در حالی که اگر من واقعا قصد تمسخر مردم اون شهرو داشتم میتونستم خاطراتیو بنویسم که معنی واقعی تمسخرو درک کنن. 

دوستان عزیز اهل ... (به خواسته خودتون نمیخوام دیگه اسم شهرتونو بگم)  

اگه دوست دارین فکر کنین که من ازتون ترسیدم٬

اما از من به شما نصیحت: 

نوشتن از دردهای یک منطقه برای تمسخر نیست بلکه برای اصلاح اونهاست اگه عرضه دارین مشکلات شهرتونو حل کنین. 

شاید این یک توفیق اجباری بود که به جای نشستن پای کامپیوتر از این به بعد سر کتاب و جزوه ام بنشینم 

از همه دوستانی که از قدیم و یا اخیرا خواننده این وبلاگ بودند عذر میخوام 

به هرحال هر فردی تا حدی تحمل داره. 

خداحافظ

خاطرات (از نظر خودم) جالب (50)

سلام

خدائیش وقتی این خاطراتو شروع کردم فکرشو هم نمیکردم تا شماره 50 ادامه پیدا کنه اون هم به این سرعت!:

1. به پیرزنه گفتم: از کدوم قرصهای فشار میخورین تا براتون بنویسم؟ گفت: از همون قرصها که گِردند!

2. به جای یکی از دوستان رفته بودم به یکی از درمونگاههای روستائی. پیرزنه جواب آزمایششو آورد پیشم. نگاه کردم و گفتم: آزمایشتون سالمه چربی ندارین. رفت بیرون و به مریضی که پشت در بود گفت: این هم دکتره؟ دکتر قبلی تا خودمو دید گفت احتمالا چربی داری برو آزمایش حالا این آزمایشو هم میبینه و نمیفهمه من چربی دارم!

3. توی یه درمونگاه روستائی یه زن باردار اومد تا براش صدای قلب جنینشو بشنون! گفتم: ماما امروز مرخصیه برو فردا بیا. گفت: راهم دوره نمیتونم. بالاخره درحالی مجبور شدم خودم این کارو بکنم که آخرین بار در دوران اینترنی زنان FHR چک کرده بودم.

خانمه خوابید روی تخت. با مانورهای «لئوپولد» محل احتمالی قلب جنینو پیدا کردم و گوشی مامائی رو گذاشتم اما صدائی نیومد. از هر طرف چند سانتیمتر حرکت کردم اما خبری نبود! یکدفعه خانمه چند سانتیمتر پائینتر از محلی که گوشی رو گذاشته بودم نشونم داد و گفت: نمیدونم چرا چند روزه اینجای دلم درد میکنه؟ گوشی مامائی رو گذاشتم دقیقا همونجا و .... صدای قلب جنین بلند شد!

4. (14+)نشسته بودم توی مطب که مَرده اومد و گفت: خانمم منو فرستاده تا قرص جلوگیری بگیرم ولی روم نمیشه به خانمها بگم! رفتم و به همکاران بهداشت خانواده جریانو گفتم و برگشتم. چند دقیقه بعد یکی از بچه های بهداشت خانواده اومد و گفت: حالا خوبه روش نمیشد! هم قرص ال دی گرفت هم قرص اورژانسی پیشگیری از بارداری هم ک.ا.ن.د.و.م!

5. نصف شب شیفت بودم که یه پسر جوونو آوردند که چندین نفر همراه داشت و مادرش هم فقط قربون صدقه اش میرفت و دعا میخوند و دورش فوت میکرد. به مادرش گفتم: چی شده؟ گفت: هیچی امشب وقتی هروئینشو تزریق کرد نمیدونم چرا یکدفعه ضعف کرد!

6. به پیرمرده گفتم: مشکلتون چیه؟ گفت: چند روزه نمیدونم چرا وقتی غذا میخورم معده ام پر میشه؟!!

7. از یه بچه هر سوالی میپرسیدم میگفت: آره. مادرش گفت: اینطوری زشته قشنگ جواب بده. بعد از سوال بعدی بچه یه کم فکر کرد و بعد گفت: هووووم!

8. از مرده پرسیدم: چند سالتونه؟ گفت: فکر کنم از 40 کمترم!

9. یه دختر متولد 1376 رو با ضعف و تپش قلب و ... آوردند و انداختند روی تخت. به مادرش گفتم: مشکلش چیه؟ گفت: کارنامه شو گرفته و معدلش دو صدم از 20 کمتره!

10. به پیرزنه گفتم: مشکلتون چیه؟ همراهش گفت: سابقه قلبی داره. گفتم: خوب الان مشکلشون چیه؟ گفت: سابقه ناراحتی ریه هم داره. گفتم: خوب الان چه شون شده؟ گفت: تو حالا فشارشو بگیر! گرفتم و گفتم: خوب حالا بالاخره مشکلشون چیه؟ گفت: سردرد داره!

11. رفتم یه درمونگاه روستائی که ساختمانش نوساز شده بود. اما برخلاف همیشه که خیلی شلوغ بود اون روز خیلی خلوت بود. به یکی از پرسنل گفتم: چرا امروز اینقدر خلوته؟ گفت: آخه ساختمون درمونگاه عوض شده و مردم فکر میکنن شبانه روزی شده حالا امشب که اومدن و دیدن دکتر نیست دوباره فردا صبح میان!

پ.ن1: از روز شنبه درحال معاینه بچه های بدو ورود به دبستان هستم و کلی خاطره جالب هم ازشون دارم که میگذارم برای پست بعدی.

پ.ن2: قرار بود عمادو هم ببریم سنجش که به علت هجوم بچه های بدو ورود فعلا اینجا کمبود شدید واکسن MMR بروز کرده.

پ.ن3: آنی به چندتا کتاب احتیاج داشت و رفت کتابفروشی و عماد هم باهاش رفت.

وقتی برگشتند عماد آروم بهم میگه: یه چیزی بهت بگم به مامان نمیگی؟ گفتم: بگو. گفت: توی کتابفروشی نزدیک بود مامان بهت «نامحرمی» کنه! گفتم: یعنی میخواست چکار کنه؟ گفت: میخواست یه کتاب بخره که اسمش این بود: چرا مردها دروغ میگویند و زنها گریه میکنند؟!

خاطرات (از نظر خودم) جالب (۴۹)

سلام: 

۱. پیرمرده نشست روی صندلی مطب. بهش گفتم: مشکلتون چیه؟ گفت: ببین آقاپسر!! چند روزه که خیلی سرم درد میکنه! 

۲. مچ دست خانمه رو (طبق معمول) با دوانگشت گرفتم و گفتم: تب ندارین. گفت: شما که بدنت از من داغتره که! 

۳. توی این پست اسم جدید پماد ویتامین آ+د رو نوشتم. اما چند روز پیش برای اولین بار خانمه اومده بود و ازم پماد آیدا میخواست!! 

4. میخواستم برای خانمه نسخه بنویسم. گفتم: حامله نیستین؟ گفت: اصلا! 

5. خانمه پرونده خانوارشو آورده بود تا براش داروهاشو بنویسم. چشمم افتاد به قسمت روش جلوگیری از بارداری و دیدم همکاران محترم بهداشت خانواده نوشتن: علت ترک روش پیشگیری از حاملگی: اجتناب از حاملگی! 

6. بعد از گرفتن شرح حال میخواستم برای خانمه نسخه بنویسم، ازش پرسیدم: حامله نیستین؟ شوهرش گفت: واقعا اینها علائم حاملگیه؟! 

7. خانمه ازم پرسید: ببخشین آقای دکتر، برای اینکه ببینیم فشارمون بالا نرفته باشه باید آزمایش بدیم یا فشارمونو بگیریم؟! 

8. صبح یه روز تعطیل شیفت بودم که مرده اومد و گفت: پس دندون کن ندارین؟ (ترجمه: دندانپزشک) گفتم: نه آخه امروز تعطیله. گفت: آخه دندون درد روز تعطیل حالیش میشه؟! 

9. خانمه پسر یکسال و نیمه و کم وزنشو آورده بود. گفتم: اشتهاش خوبه؟ گفت: خوبه خودم بهش غذا نمیدم! گفتم: چرا؟ گفت: آخه هروقت غذا میخوره بعدش کثافتکاری میکنه!! 

10. یه پسر جوونو که (دور از جون همه مون) توی ختم مادرش حالش بد شده بود آوردند. وقتی بردنش بیرون مریض بعدی اومد تو که یه مرد بود با پسر 12-10 ساله اش.  

پسره پرسید: آقای دکتر! اون مرده چش بود؟ گفتم: مادرش مرده بود. گفت: همین؟! 

11. به پیرمرده گفتم: زانوتون تازگیها درد گرفته؟ گفت: نه بابا من الان چند ساله که دارم با این درد زد و خورد میکنم! 

12. یه مرد اومد با یه بریدگی عمیق که از لابلای موهاش شروع شده بود و بالای ابروش تموم میشد. زخم اونقدر عمیق بود که بهیارمون جرات نکرد بخیه اش بزنه و فرستادیمش بیمارستان. 

بهش گفتم: با چی بریده؟ گفت: از زیر یه داربست رد میشدم، یه میخ از اون بالا «ول» شد و افتاد روی سر من! (نمیدونم گوشهای منو چقدر دراز دیده بود؟!) 

 

 

پ.ن1: به دلایلی که بعضی از دوستان نزدیک درجریان اون هستند ناچار شدم چندتا از پستهای این وبلاگو حذف کنم شرمنده. 

پ.ن2: کسی از وبلاگ خانم ورزش خبری نداره؟ یکدفعه ناپدید شده!

پ.ن3: ظاهرا توی نظرسنجی مدلاگ دوستان خیلی به من لطف داشته اند. ممنون

farsi nevisi

سلام 

چند هفته پیش که برای اولین بار صحبت از فارسی نوشتن نسخه ها و پاسخ آزمایشها شد فکر کردم یه شوخیه اما میبینم که کم کم داره بحث جدی میشه، شبیه بحث انتقال تیمهای فوتبال تهرانی به شهرستانها که یه روزی واقعا قابل باور نبود. 

این شد که به جای شماره جدید خاطرات از نظر خودم جالب تصمیم گرفتم چند خطی در این مورد بنویسم. 

اگه خوشتون نیومد پیشاپیش شرمنده. 

1. فرض میگیریم قرار بشه از این به بعد پاسخ آزمایشها به فارسی نوشته بشه. برای موارد مخفف که کم هم نیستند قراره چکار کنند؟ 

واقعا: mchc یا mcv و امثالهم رو چطور باید به فارسی نوشت؟ 

2. از ترجمه بعضی از اصطلاحات پزشکی واژه هائی به دست میاد که واقعا توی قوطی هیچ عطاری پیدا نمیشه. فکرشو بکنین مریض توی جواب آزمایش بیماری شناسی (پاتولوژی) خودش بخونه که به سرطان انگشتر خاتم (signet ring carcinoma) مبتلا شده فکر میکنین چه عکس العملی نشون بده؟ یا مثلا پزشک بعد از معاینه مریض به دانشجوهائی که دنبالش هستن بگه شما میتونین در لمس شکم ایشون توده یک تا دو سانتیمتری متعلق به آبجی مریم یوسف اینا (ندول خواهر مری ژوزف) رو لمس کنین! (با سپاس از دکتر نفیس برای ترجمه بهتر این اصطلاح پزشکی)

هنوز یادم نرفته توی کتاب زیست شناسی (یا علوم تجربی؟) اسم چندتا از عضلات و استخوانها رو میخوندیم که اسم یکیشون قصی-ترقوی-ماستوئیدی بود و بعد از ورود به دانشگاه بود که فهمیدم مترجمین محترم اسم عضله sternoclidomastoid رو که درواقع به فارسی میشد قصی-ترقوی-پستانی اینطور ترجمه کردن تا یکوقت خدای ناکرده ما منحرف نشیم! 

3. فرض میگیریم ما نسخه ها و جواب آزمایشها رو به فارسی نوشتیم. خوب که چی؟ 

مثلا مریض فهمید که هورمون تحریک کننده تیروئید (TSH) در بدن اون زیاد ترشح شده خوب حالا میخواد چکار کنه؟ مگه آخرش مجبور نیست بره پیش پزشک و دارو بگیره؟ خوب پزشکش که اینقدر انگلیسی میفهمه. 

آیا درک نصفه و نیمه پاسخ آزمایشات باعث افزایش موارد خوددرمانی از سوی بیماران نخواهد شد؟ 

4. به فرض که همه ما فارسی گفتیم و نوشتیم، اونوقت تکلیف مریضی که میخواد نسخه یا پاسخ آزمایششو به یه پزشک خارجی یا حتی یه پزشک ایرانی که خارج از کشور زندگی میکنه نشون بده چی میشه؟ 

5. بهتر نیست هر کسی به کار خودش برسه؟ 

گرچه در زمونه ای که نماینده های مجلس به جای حل مشکلات مردم سر بردن تیمهای فوتبال به شهرشون دعوا دارند باید به بقیه هم اجازه داد که در چنین مواردی که درواقع ربطی بهشون نداره نظر بدن 

لابد اگه اعتراض هم بکنیم میگن: مگه اون چندسال که یکی از همکاران شما وزیر امور خارجه بود ما حرفی زدیم؟! 

پی نوشت: آپارتمان مجاور ما مدتی خالی بود و حالا اخیرا یه خونواده در اون ساکن شدن. 

از همون روزهای اول صدای ضبط همسایه های جدید با آخرین قدرت ممکن بلند شد تا جائی که آنی گاهی با مشت به دیوار میکوبید تا صدا رو کم کنن. 

چند روز پیش باز هم صدای موزیک میومد و عماد هم به تقلید از مادرش شروع کرد به مشت کوبیدن به دیوار که آهنگ مورد علاقه عماد (سوسن خانوم) شروع شد و صدا قطع شد. 

عماد دوباره با مشت شروع کرد به زدن روی دیوار و میگفت: بلندش کن زودبااااااااااااش!!