سلام
1.آخر وقت اداری داشتیم با بقیه پرسنل از روستا برمیگشتیم ولایت که دیدیم یه ماشین پشت سرمون داره چراغ میزنه و میاد. وقتی که نزدیک تر شد هم شروع کرد به بوق زدن! آقای راننده سرعت را کم کرد و اون ماشین اومد کنارمون و راننده اش شیشه را آورد پایین و به آقای مسئول آزمایشگاه که روی صندلی عقب نشسته بود اشاره کرد که شیشه را پایین بیاره. بعد در حین حرکت گفت: میخواستم بپرسم آزمایشهایی که امروز از ما گرفتین همین جا بررسی میکنین یا میفرستین شهر تا جواب بدن؟!
2. چون معمولا آقایون وزن بچه هاشونو نمیدونن به مرده که دخترشو آورده بود گفتم: دخترتون چند سالشه؟ گفت: سنشو نمیدونم اما وزنشو میدونم!
3. (18+) یک مرد را به دلیل مارگزیدگی آوردند. پرسیدم: مار چه موقعی نیشش زده؟ همراهش گفت: حدود دو ساعت توی راه بودیم و توی راه دو ساعت فقط داشتم براش میک میزدم!
4. خانم مسئول تزریقات (که معرف حضورتون هست!) گفت: میونه ام با اون آقای راننده به هم خورده. یه کاری میکنین؟ گفتم: چکار کنم؟ گفت: بیا دستمونو بگذاریم کنار هم و من عکس بگیرم و بعد استوری کنم و بنویسم مرسی که اومدی توی زندگیم ببینم چکار میکنه! گفتم: منو معاف کن! برو با دست یکی دیگه عکس بگیر! (بعدنوشت: ایشون اخراج شدند. نمیدونم چرا؟
)
5. خانمه گفت: میخوام آزمایش تیروئید بدم. براش نوشتم و گفتم: فقط تیروئید؟ گفت: آزمایش قند هم میخواستم. گفتم: باشه الان مینویسم. گفت: اون وقت اگه آزمایش قند را هم بگیرن دیگه تیروئید را درست نشون میده؟!
6. به دلیلی پزشکها و پرسنل مراکز روستایی توی یکی از مراکز جمع شدند. مراسم طول کشید و وقت اداری تموم شد و بعضی از راننده ها که شیفت و کار واجب داشتند رفتند. موقع رفتن دیدیم به این راحتی توی ماشینها جا نمیشیم. توی هر ماشین به جای چهار نفر پنج نفر نشستند و رفتند. من و سه نفر دیگه مونده بودیم که آقای مسئول پذیرش اون درمونگاه گفت: من هم دو نفر را با خودم میارم. بقیه هم که خیالشون راحت شده بود رفتند. من و یکی دیگه از پرسنل سوار شدیم. نفر سوم که میخواست سوار بشه آقای مسئول پذیرش جلوشو گرفت و گفت: کجا؟ من گفتم دو نفر را میارم! بعد هم سوار شد و راه افتاد!!
۷. برای مرده آزمایش نوشتم. گفت: همین الان میتونم برم آزمایشگاه؟ گفتم: نه! باید ناشتا باشید. گفت: آزمایشو از خون میگیرن به معده چه ربطی داره؟!
۸. به خانمه گفتم: براتون یه آزمایش مینویسم. گفت: اگه میشه دارو بنویس نمیتونم برم آزمایش. وقتی داشت از مطب میرفت بیرون گفت: الان فقط دارو نوشتی؟ گفتم: بله گفت: پس آزمایش نیاز نبود؟!
۹. مرده با خانمش اومده بود و گفت: براش آزمایش کامل بنویس. گفتم: مشکلشون چیه؟ گفت: دو هفته پیش جراحی کرد الان جای عملش درد داره میخوایم ببینیم مال چیه؟!
۱۰. مرده گفت: این قرصها را برای دوماه برام بنویس. گفتم: روزی چندتا قرص میخورین؟ گفت: روزی دوتا. البته زنم هم گاهی بهم کمک میکنه!
۱۱. به مرده گفتم: اسهال هم دارین؟ گفت: چهل درصد!
۱۲. ساعت ده شب داشتم بنزین میزدم که خانمه از لاین کناری اومد و گفت: سلام آقای دکتر! قسمت بود که اینجا ببینمتون! گفتم: بفرمایید. گفت: اون روز که منو آنژیو کردین اصلا برام دارو ننوشتین. لازم نبود؟ گفتم: خانم من پزشک عمومیم. آنژیو نمیکنم! یه کم فکر کرد و گفت: راست میگین شما همون دکتره بودین که توی درمونگاه ..... منو ارجاع دادین به متخصص قلب!
پ.ن.
چند شب پیش تولد عسل را برگزار کردیم و همه تلاشمونو کردیم که تا پایان جشن متوجه نشه دوست و همکلاسیش که ساکن کوچه خودمون هستن دیگه بین ما نیست!
وقتی بعد از جشن دخترم متوجه ماجرا شد کلی گریه کرد و بعد از مدتها ازم اجازه خواست که شب پیش آنی بخوابه. علت این اتفاقو نمیدونم.
سلام
اردیبهشت ماه سال 1404 بود که عسل گفت الان که با گوشی توی کلاسهای آنلاینش شرکت میکنه اذیت میشه و تبلت میخواد. چندروز مشغول تحقیقات شدم تا باتوجه به کاربردی که تبلت برای عسل داشت بهترین و خوش قیمت ترینشو انتخاب کنم و بالاخره وقتی یک مدل مناسب توی یک مغازه پیدا کردم یک روز خودشو برداشتم و رفتیم سراغ خریدنش. تبلت را خریدیم و پولشو دادیم. بعد هم برای تبلتش جلد گرفتیم که جناب فروشنده گفت: این مدلها را داریم. هرکدومو میخواین انتخاب کنین. یکیشون با نمادهای کارتونی بود که عسل عاشقشه و مطمئن بودم اونو انتخاب میکنه. و تعجب کردم وقتی گفت: مدلش فرقی نداره. هرکدوم کیفیتش بهتره بهم بدین! و خانمی که او هم دخترشو آورده بود یه سقلمه به بچه اش زد و گفت: یاد بگیر! (بعد که برگشتیم خونه به عسل گفتم: من که میدونم تو کارتون .... را خیلی دوست داری. چرا اونو برنداشتی؟ که گفت: دلیلی نداره یه مرد غریبه بدونه من از چه چیزهایی خوشم میاد!) جناب فروشنده تبلت را روشن کرد و گفت: برای رجیستر کردن و وصل به اینترنت باید یک سیمکارت روی تبلت بگذاریم. که عسل هم سیمکارتی که روی گوشیش داشت از گوشی بیرون آورد و به جناب فروشنده داد.
چند روز بعد بود که عسل بهم گفت: وقتی دوستهام بهم زنگ میزنن تبلتم زنگ میخوره و حرف زدن باهاش سخته. میشه یک سیمکارت جدید برام بگیری؟ تصادفا اون روز پیاده رویم طول کشید و موقع برگشتن هوا کاملا تاریک شده بود. اما بالاخره یک نمایندگی از یکی از اپراتورها پیدا کردم که هنوز باز بود و یک سیمکارت خریدم. میخواستم سیمکارتو به نام عسل بگیرم که جناب فروشنده گفت نمیشه و به نام خودم گرفتم. سیمکارت را بردم خونه و به عسل تحویل دادم که تصمیم گرفت سیمکارت جدید را روی گوشی بگذاره و سیمکارت روی تبلت را عوض نکنه. بعد هم شماره جدیدشو به دوستانش داد.
چند ماه گذشت. یک روز عسل کنارم نشسته بود که برای گوشیش پیامک اومد. نگاه کردم و دیدم از طرف تامین اجتماعیه و نوشته: خانم .... دارای کدملی ...... داروهای شما توسط دکتر ..... در شهر ..... در سامانه ثبت گردید. کد رهگیری داروهای شما .... میباشد. به عسل گفتم: این پیام چرا برای تو اومده؟ گفت: مدتی هست که داره از این پیامها برام میاد. نمیدونم چرا. گفتم: شاید یکی شماره شو اشتباه ثبت کرده.
روز بعد عسل پیام جدیدی که براش اومده بود بهم نشون داد: خانم ...... باتوجه به استخدام شما در شبکه بهداشت و درمان شهرستان ..... (شهری با بیشتر از هزار کیلومتر فاصله از ما) با عنوان شغلی ..... به استحضار میرساند کارکرد شما در ماه .... به میزان 31 روز ثبت گردید. گفتم: به سلامتی! طرف همکار از آب دراومد! به 118 زنگ زدم و کد اون شهر را پرسیدم. بعد به 118 اون شهر زنگ زدم و شماره شبکه بهداشتشونو پرسیدم که گفتند: شماره اش ثبت نشده! به خودم گفتم: بی خیال! لابد قسمت نیست که من بهش خبر بدم!
توی چندروز بعد از اون دو نفر برای عسل پیام فرستادند و هردوشون فقط اسم اون خانم را نوشته بودند و بعد هم یک علامت سوال. عسل هم گفت: من که جواب نمیدم. بالاخره خسته میشن. همون شب یک نفر به شماره عسل زنگ زد که آنی جواب داد. یک خانم بود که گفت: با ..... کار دارم. و آنی هم گفت: اشتباه گرفتین. اون خانم گفت: منظورتون چیه که اشتباه گرفتین؟ من خواهر شوهرشم. همیشه با همین شماره بهش زنگ میزدیم! آنی هم گفت: الان چندماهه که ما این شماره را گرفتیم. لطفا اگه بهشون دسترسی دارین بگین بره توی بیمه و شماره شو عوض کنه. اون خانم هم تشکر کرد و قطع کرد.
راستش کنجکاو شدم. منطقی نبود که یک شماره مال دونفر باشه. حتی اگه شماره شو توی سامانه اشتباه ثبت کرده باشه دیگه خواهرشوهرش که اشتباه نمیکرد. روز بعد رفتم سراغ نمایندگی که سیمکارت را ازش گرفته بودم و جریانو گفتم. ایشون هم شماره را توی کامپیوتر زد و گفت: من نمیتونم صاحب قبلی این سیمکارتو ببینم. اما احتمالا سه ماه از این شماره استفاده نکرده و ازش سلب امتیاز کردن. خوشبختانه از اون روز پیامکهای مربوط به نسخه های ایشون قطع شد. بعد از چندروز سر کار از روی کنجکاوی کدملی را توی سامانه زدم و چهره ایشونو هم دیدم. شماره ای که براش ثبت شده بود (فقط سه شماره اول و آخر قابل رویت بود) هم با شماره عسل فرق میکرد. خیالم راحت شد که ماجرا ختم به خیر شده. اما نکته جالب این که اسم خود ایشون به عنوان سرپرست خانوار درج شده بود و در قسمت نوع رابطه با سرپرست خانوار نوشته شده بود متفرقه! اولین باری بود که چنین چیزی را میدیدم. پس جریان اون خانمی که میگفت خواهر شوهرشه چی بود؟ چند ثانیه ای به این موضوع فکر کردم و با ورود اولین مریض این ماجرا از ذهنم پاک شد.
دیگه خبری از پیامک های مربوط به اون خانم نبود. زندگی داشت روال معمول خودشو طی میکرد تا به همون روز جمعه ای رسیدیم که من از روی صندلی سقوط کردم! بعد از مدتی آنی و عسل از خونه مادر آنی برگشتند. بعد عسل به آنی گفت: به بابا بگم چی شد؟ گفتم: چی شد؟ گفت: وقتی خونه مامان بزرگ بودیم یه شماره ناشناس بهم زنگ زد. من هم گوشیمو دادم به مامان. مامان جواب داد و به پسری که زنگ زده بود گفت:
- بفرمایید
+ سلام با ..... خانم کار دارم.
- سلام این شماره دیگه مال ایشون نیست. مال دختر منه. ظاهرا چون سه ماه ازش استفاده نکرده بودند سلب امتیاز شده بوده.
+ میدونم. ایشون چندماه نمیتونسته از تلفنش استفاده کنه چون زندان بوده.
- زندان؟
+ بله. ایشون چند میلیون از من پول گرفته. قول داده بود که باهام ازدواج کنه اما مدتی بود که باهام سرد شده بود و دیگه حتی جواب تماسهامو هم نمیداد. من هم ازش شکایت کردم و انداختمش زندان. اما امروز که رفتم سراغش فهمیدم آزاد شده. نمیدونم چطور. الان هم دارم دنبالش میگردم تا پولمو ازش بگیرم.
- اتفاقا چندروز پیش خواهر شوهرش هم به همین شماره زنگ زده بود و میگفت ما همیشه به همین شماره بهش زنگ میزدیم اما ظاهرا دیگه شماره شونو عوض کردن ....
+ خواهر شوهرش؟ همیشه بهش زنگ میزدن؟ یعنی وقتی به من قول ازدواج میداد و ازم پول میگرفت هم متاهل بود؟ ...... بعد هم شروع کرد به گریه کردن و تماسو قطع کرد.
به آنی گفتم: بهش نگفتی که توی شبکه بهداشت .... استخدام شده؟ گفت: نه! من از کجا بدونم که این پسر داشت راست میگفت؟ دیدم درست میگه و بهتره ما دخالتی نداشته باشیم.
و از اون به بعد دیگه خبری از ایشون نداریم. فقط تا مدتی ماهی یک بار پیامک تایید کارکردش برای عسل می اومد که اون هم دیگه قطع شده. اگه خبر دیگه ای شد به استحضار میرسونم!
پ.ن۱. توی این چند روز در دو حادثه جداگانه هم دست عماد توی گچ رفت و هم پای خواهر گرامی! اما خوشبختانه به خیر گذشت.
پ.ن۲. وبلاگ دوست خوبمون "الف پلف" حذف شده. باهاشون صحبت کردم که فرمودند حالشون خوبه اما به دلایلی مجبورند وبلاگو حذف کنند.
پ.ن۳. دوست محترممون خانم دزیره به دلیل عدم امکان ورود به بلاگ اسکای تا اطلاع ثانوی در وبلاگ قدیمی شون توی بلاگفا مینویسند. با همون آدرس.
پ.ن۴. از صبح شنبه بلاگ اسکای با نت داخلی درمونگاه ها باز نمیشه و به همین دلیل امکان فعالیت را مثل گذشته نخواهم داشت. تا زمانی که دوباره توی درمونگاه بتونم وارد وبلاگ بشم. درواقع به همین دلیل لینک وبلاگهای دو دوستی که توی پی نوشتهای قبلی نوشتم نتونستم بگذارم!
سلام
1. نصف شب دیدم خانم مسئول داروخونه رفته توی انبار داروها و داره زور میزنه تا یک کارتن سرم را بلند کنه. رفتم کمکش و کارتن را بردم توی داروخونه. بعد چاقویی که اونجا بود کردم توی چسبی که روی در کارتن چسبونده بودند و چسب را پاره کردم و در کارتن را باز کردم و دیدم خیلی از سرمها خیس شدن. بعد که دقت کردم دیدم با چاقو یکی از سرمها را پاره کردم! بابت این کمک کلی عذرخواهی کردم. هرکاری که کردم حاضر نشدن پولش را هم بگیرن.
2. مرده اومد تا داروهای قلب پدرشو براش بنویسم. وقتی نوشتم گفت: راستی از دیشب سرفه میکنه. یک شربت هم براش بنویسین. لطفا مراقب باشین. میدونین که بعضی از داروها با داروهای قلبی تداخل دارند. البته ما برابر شما درس پس میدیم!
3. نسخه خانمه را که نوشتم گفت: من چکار کنم که لاغر بشم؟ گفتم: اتفاقا امروز کارشناس تغذیه اینجاست. میخواین برین پیشش. گفت: رفتم. بهم گفت باید مصرف غذاتو کم کنی. من هم گفتم اگه فحش عمه بهم میدادی من راحت تر بودم تا این که بگی مصرف غذاتو کم کن!
4. به پیرمرده گفتم: آمپول میزنین؟ گفت: شما دکترین. حتی اگه به من بگین برو بمیر من باید برم بمیرم چون حتما به نفعمه!
5. به پیرمرده گفتم: فشارتون پایینه. گفت: من جانبازم. تریاک هم میکشم. سه تا زن هم دارم. میخوای فشارم پایین نباشه؟!
6. (13+) صبح که اومدم درمونگاه آقای مسئول پذیرش گفت: دکتر دیشب نبودی! گفتم: چطور؟ گفت: نصف شب خانمه با شوهرش اومد درمونگاه و مستقیم رفت توی دستشویی. وقتی اومد بیرون چنان بویی راه افتاد که بقیه مریضها فرار کردند! بعد هم داشت از درمونگاه میرفت بیرون! بهش گفتم: خانم! پس فقط میخواستی بری دستشویی؟ گفت: نه! چندروز بود که شکمم کار نمیکرد. اومدم برم پیش دکتر که مشکل حل شد!
7. نسخه خانمه را که نوشتم شوهرش گفت: میشه کپسولهای پروستات منو هم توی همین نسخه بنویسی؟ گفتم: نه! داروی پروستات را که نمیشه توی نسخه یه خانم نوشت. گفت: زنمه. تازه بیشتر از اون، با هم رفیقیم!
8. دوتا خانم با یه بچه اومده بودند. یکیشون گفت: این بچه چندروز پیش اسهال و استفراغ گرفته بود و خوب شد اما دوباره شروع شده. اون یکی خانمه گفت: نه! این که نبود. اون یکی بچه ام قبلا گرفته بود!
9. برای یک خانم نسخه مینوشتم که پسر چهار پنج ساله اش چشمش به کامپیوتر افتاد و گفت: میبینم پلی استیشن هم دارین!
10. (18+) مرده پسرشو با خودش برده بود سرِ زمین و با تراکتور رفته بود روی پاش. بچه را آوردند و کارهای لازمو براش انجام دادیم. چند دقیقه بعد دیدم از نیروی انتظامی هم اومدند و صورت جلسه کردند. به خانم مسئول تزریقات گفتم: شکایتی که وجود نداره. نیروی انتظامی چرا اومده؟ گفت: برای این که تصادف محسوب بشه و هزینه شون کمتر بشه. من هم حالم خوب نیست. میشه تو هم بیایی روی من؟ .... چند لحظه ساکت شد و بعد گفت: باید میگفتم با ماشین؟!
11. یه پیرمرد 91 ساله را با ضعف و بی حالی شدید آوردند. گفتم: چی شده؟ همراهش گفت: زنش سه روز پیش رفته قهر و به کسی نگفته. کسی نبوده توی خونه غذا درست کنه. ما الان بعد از سه روز رفتیم سراغش و دیدیم توی خونه افتاده. 
12. داشتم برای یک بچه نسخه مینوشتم و او هم مشغول گاز زدن به یک لقمه نون و پنیر بود که مادرش گفت: سه روزه که اصلا غذا هم نمیخوره! گفتم: الان که داره میخوره! گفت: اینو بهش دادم گفتم اگه نخوری میبرمت پیش دکتر!
پ.ن. تقریبا تمام این خاطرات از زمان انتشار پست قبل رخ دادند. یک پست متفاوت هم نوشته بودم و آماده بود. اما دیدم ممکنه باز تا مدتی نشه از این پستها گذاشت پس این بار هم اینو گذاشتم! اون پست را میگذاریم برای دفعه بعد!
سلام
1. مرده با کمردرد اومده بود. گفتم: با قرص راحت ترین یا آمپول بنویسم؟ گفت: مگه اینجا قرص کلسیم ندارین؟!
2. برای خانمه نسخه مینوشتم و دختر سه چهار ساله اش فقط میگفت: من هم کمرم درد میکنه. گفتم: کمرت درد میکنه؟ گفت: آره. گفتم: باشه. یه آمپول توی همین نسخه برات مینویسم. گفت: گُ.. خوردم. درد نمیکنه!
3. پیرزنه گفت: برام آزمایش بنویس. گفتم: چه آزمایشی بنویسم؟ گفت: همون سه تا که همیشه با همند!
4. نسخه پیرزنه را که نوشتم گفت: میشه قرص فشارمو هم بنویسی؟ گفتم: از کدوم قرصها میخورین؟ گفت: جلدشونو نیاوردم، توی خونه گفتم من که پول ندارم بخوام بگیرمشون چرا الکی جلدشو بیارم؟!
5. مرده گفت: برام آزمایش کامل بنویس. الان سه مااااهه که آزمایش کامل ندادم! هرچقدر فکر کردم یادم نیومد آخرین آزمایشی که دادم چه زمانی بود!
6. خانم مسئول تزریقات گفت: این خانمه که الان آمپولشو زدم گفت: توروبه خدا بگین دکترتون چی میکشه؟! من معتاد زیاد دیدم اما تا به حال کسی را ندیدم که با مصرف مواد این قدر آروم بشه! 
7. برای مرده آمپول پنی سیلین نوشتم. گفت: یک آمپول مسکّن هم برام بنویس. گفتم: هردوشونو باهم میزنین؟ گفت: اگه برای آمپولها مشکلی نداره که دونفره برن توی بدن من، من مشکلی ندارم!
8. (12+) یکی از راننده های شبکه به دلیلی اومد درمونگاه. وقتی سوار ماشینش شد تا بره خانم مسئول تزریقات رفت توی حیاط و بعد داد زد: دکتر بیاااا! زودباش! رفتم بیرون و گفتم: چیه؟ گفت: هیچی! این راننده منو دوست داره. میخواستم ببینه با هم حرف میزنیم تا حسودی کنه!
9. خانمه با بچه اش اومده بود. نسخه خانمه را نوشتم و بعد کدملی بچه شو زدم توی سامانه سیب که گفت: کدملی یافت نشد. رفتم توی قسمت خانوار و دیدم برای بچه کلا یک کدملی دیگه ثبت شده که یک رقم هم از کدملی های ما کمتره. نسخه شو نوشتم و بعد رفتم و از مراقبین بهداشت درمونگاه پرسیدم که گفتند: پدر این بچه عراقیه. کدملی عراقیش را زدن توی سامانه! (نمیدونم چطور کدملی ایرانی هم داشت؟!)
10. خانمه گفت: من فقط قرص مترونیدازول میخوام. گفتم: چندتا میخواستین؟ گفت: به تعداد خیلی زیاد. مثلا سی تا قرص برام بنویس!
11. با راننده شبکه میرفتیم روستا که دیدم درست تا کنار جاده گندم کاشتن. به راننده گفتم: جریان چیه؟ گفت: قراره این جاده را پهن تر کنن. حالا گفتن باید هرچقدر از مزارع مردم که میاد توی جاده را ازشون بخرین!
۱۲. به پیرزنه گفتم: سوزن میزنین تا براتون بنویسم؟ گفت: چی؟ گفتم: آمپول میزنین؟ گفت: من که فشارم بالا نیست چرا آب غوره بخورم؟!
پ.ن. کی فکرشو میکرد تیم ملی فوتبال با اون همه ماجراهایی که برای صعودش و ارتباط اون با نتایج سایر تیمها پیش اومد و اون اتفاقات هم یکی یکی نیفتادند و درنهایت اون دو گل لحظه آخری در بازی الجزایر و اتریش نهایتا توی جام جهانی 48 تیمه هم صعود نکنه و خیلی از مردم هم خوشحال بشن!
سلام
1. خانمه چند نوع قرص گذاشت روی میز و گفت: تا شوهرم داره قبض میگیره میشه داروهامو بنویسین؟ گفتم: بله! کدملیتون؟ گفت: از حفظ نمیتونم بگم کارت ملیم هم دست شوهرمه. حالا شما داروهارو بنویسین تا بعد کدملیمو بهتون بدم!
2. مرده گفت: یه سوال داشتم. گفتم: بفرمایید. گفت: میخوام برم خون بدم. باید از دست راست بگیرن یا چپ؟!
3. خانمه فشارش بالا بود. قرص گذاشتم زیر زبونش و گفتم: یه مقدار بیرون بشینین تا بعد دوباره فشارتونو بگیرم. گفت: خونه مون کنار درمونگاهه. یک ساعت دیگه میام خوبه؟ گفتم: آره خوبه. وقتی داشت از مطب میرفت بیرون گفت: همون نیم ساعت دیگه بیام؟ گفتم: تشریف بیارین. گفت: خب پس من بیست دقیقه دیگه میام خدمتتون!
4. به مرده گفتم: از کِی این طور شدین؟ زنش گفت: دوماهی میشه. خودش گفت: دوماه؟ نه بیشتره الان یک مااااهه که این طوریم!
5. به پیرزنه گفتم: از کی اسهال دارین؟ گفت: الان دوروزه. گل به درت!
6. خانمه نشست روی صندلی و قبضشو گذاشت روی میز. گفتم: این که قبض دکتر نیست. قبض زدن دوتا آمپوله. گفت: من هم فقط میخوام دوتا آمپول برام بنویسی!
7. خانمه گفت: تو اسمت ..... نیست؟ گفتم: چرا. گفت: چندسال پیش اومدم پیشت. گفتی فشارت مال حرص خوردنه. از اون روز دیگه فشار نگرفتم!
8. نسخه مرده را که نوشتم چند بسته قرص گذاشت روی میز و گفت: این قرصهای خانمم را هم بنویس. حالا اگه چیز دیگه ای هم براش نوشتی طوری نیست!
9. آخر وقت با ماشین اداره از روستا برمیگشتیم که یک روباه از توی جاده رد شد. آقای راننده گفت: میگن اگه روباه از جلو ماشین رد بشه خیلی خوبه بخصوص اگه به سمت راست بره. بعد همون طور که هر دومون داشتیم مسیر روباهو با چشم دنبال میکردیم ماشین از جاده خارج شد! خوشبختانه اتفاقی نیفتاد.
10. خانم مسئول تزریقات گفت: زخم انگشت این بچه را میترسم اینجا بخیه بزنم. میگه حرکت انگشتش کم شده. رفتم پیش مادر بچه و گفتم: بهتره ببرینش شهر توی بیمارستان هم ببیننش. گفت: اگه خطرناک نیست همین جا براش بخیه بزنین. گفتم: نه خطرناکه ممکنه تاندونش آسیب دیده باشه. گفت: خطرناکه؟ گفتم: بله. گفت: پس باید آمبولانس بدین!
11. برای یه بچه دارو نوشتم. پدرش داروهاشو گرفت و برگشت توی مطب و گفت: حالا این داروها براش خوبه که بخوره؟!
12. مرده گفت: توی خونه دستمو کشیدم روی فرش یکدفعه اینجای دستم شروع کرد به سوختن و ورم کرد.انگار یه چیزی رفته زیر پوستم. اومدم توی تزریقات گفتن ما نمیتونیم درش بیاریم. گفتم: درست میگن. همینجوری که نمیشه پوست را باز کرد. گفت: پس برم شهر؟ گفتم بله. اومد از روی صندلی بلند بشه که گفت: انگار یه چیزی معلومه! بعد با ناخن سر یک قطعه سیم فلزی را گرفت و از زیر پوستش بیرون کشید و گفت: خوب شد خیلی ممنون!
پ.ن. این هم از اولین پست خاطرات بعد از چندماه!
کامنتها در ادامه مطلب
ادامه مطلب ...
سلام به همه
مثل هر روز سر کار ناامیدانه آدرسو نوشتم و ..... بوم. وبلاگ باز شد.
بعد که چک کردم دیدم انگار از دیشب باز شده.
فورا به خانم مهربانو و یکی از دوستان خارج نشین اطلاع دادم. (گرچه هنوز نمیدونم وبلاگ توی خارج هم باز میشه یا نه؟)
و نمیدونم این بار وبلاگ تا کی باز میمونه؟
در این چندماهی که وبلاگ بسته بود اتفاقات زیادی برای همه مون افتاد (و همچنان ادامه داره) که خودتون بهتر از من ازشون خبر دارین و دلیلی نمیبینم که درباره شون توضیح بدم و باعث بحث و جدلهای دوباره بشم.
توی زندگی شخصی هم ماجراهای زیادی داشتیم. از شرکت در عروسی توی استان کرمان (که به زودی ماجراشو کامل مینویسم) تا شروع .................. (به دلایل امنیتی حذف شد!) و دادن چک برای اقساط ماشین که قرار بود تا آخر خرداد تحویل بدن (اما بعید میدونم) و موارد دیگه ای که هروقت یادم اومد مینویسم.
موردی که الان یادم اومد: بروز حساسیت ریوی آنی که بعد از بررسی فهمیدیم علت احتمالیش مرغ عشق عسله. و الان دامنه حرکتی مرغ عشق توی خونه از گردش آزادانه و غذا خوردن از بشقابهامون و... به داخل تراس خونه و اتاق عسل محدود شده مگه برای زمانهای کوتاهی که بهش آزادی مشروط میدیم!
توی آخرین ماههای فعالیت وبلاگ موارد زیادی پیش اومد که به دلیل فضای عمومی جامعه جرات نکردم توی وبلاگ بگذارمشون و الان بیشتر از ده پست چرکنویس دارم! خاطرات چندهفته اول بعد از قطع وبلاگ را هم اصلا ننوشتم و همه شون الان یادم رفته اما بعد از چند هفته دوباره شروع کردم به نوشتنشون روی کاغذ که الان تقریبا به اندازه یک پست شدن و احتمالا برای پست بعدی میگذارمشون توی وبلاگ. (نمیدونم چرا اما این بار میخوام پستهای خاطراتی که زودتر از همه نوشتم و ذخیره کردم آخر از همه توی وبلاگ بگذارم ببینم تا کی توی چرک نویسها دوام میارن؟!)
خب فعلا برم و به دوستان سر بزنم ببینم چه خبره!
بعدنوشت: واقعا دیگه نمیشه کامنت گذاشت؟! جناب سانسورچی کامنتهای خصوصی را یادت رفته ببندی!
بعدنوشت: اینو از پستهای جدید زهرای مامان جون یاد گرفتم. کامنتها از یک پست مجزا به ادامه مطلب منتقل شدند.
ادامه مطلب ...
سلام
به خودم گفتم برای کمتر شدن جنگ و دعوایی که توی کامنتها راه افتاده چی بهتر از یک پست جدید؟
حدود ساعت چهار بعدازظهر بود. درمونگاه برخلاف معمول خیلی خلوت شده بود. اتفاقی که معمولا خیلی هم نشونه خوبی نیست و درواقع همون آرامش پیش از توفانه. توی مطب نشسته بودم و درحال خوندن وبلاگ یکی از دوستان مجازی بودم که صدای جیغ بلند شد. به خودم گفتم: حدس میزدم!
از جا بلند شدم و از مطب بیرون دویدم. یک زن و مرد با حالت پریشان وسط سالن ایستاده بودند. یک نوزاد هم توی بغل خانمه بود. جلو رفتم و گفتم: چی شده؟ خانمه گفت: داشتم شیرش میدادم که سیاه شد! یه نگاه به بچه کردم. صورتش سیاه بود. سیانوز کامل! بچه را از بغل مادرش گرفتم و دویدم توی اتاق احیا. خانم مسئول تزریقات هم که اومده بود ببینه جریان چیه دنبالم اومد. بعد هم پدر و مادرش. به خانم مسئول تزریقات گفتم: اکسیژنو باز کن! بعد به مادرش گفتم: چندوقتشه؟ گفت: بیست روز.
خانم مسئول تزریقات شیر اکسیژن را باز کرد و جلو بینی نوزاد گرفت. اما میدونستم که این کار فقط حکم یک مُسَکّن موقت را داره و باید یک فکر اساسی کرد. و اون هم هرچه زودتر. این فکر اساسی هم چیزی نبود جز تلاش برای خارج کردن مواد (شیر) آسپیره شده (وارد مجاری هوایی شده). طبیعتا توی این سن انجام کارهایی مثل "مانور هایملیخ" هم امکان پذیر نبود. پس فقط یک کار را میشد انجام داد. بچه را به پشت برگردوندم. سر بچه را پایین تر آوردم و بعد ضربات توی کمر را با دست دیگه ام شروع کردم. اول نسبتا آرام و به تدریج محکم تر. هروقت بچه کاملا سیاه میشد و شروع به خرخر میکرد به خانم مسئول تزریقات میگفتم تا چند ثانیه اکسیژن را جلو بینیش بگیره. بچه کمی بهتر میشد و دوباره کار را شروع میکردم.
واقعا نمیدونم چه مدتی طول کشید. پدر و مادر بچه مضطرب بودند و من هم از اونها مضطرب تر. مثل بقیه مواردی که به شدت دچار اضطراب میشدم پای چپم شروع به لرزیدن کرده بود. اما طبیعتا نباید اجازه میدادم بقیه متوجه این حالت بشن. هرچی باشه درست یا غلط من کسی بودم که بهش پناه آورده بودند. اولین باری که دچار این حالت شدم را خوب یادمه. سال دوم دانشگاه بود که با تعدادی از همکلاسی ها و بقیه پسران دانشجو برای اردو به یکی از مناطق زیبای استانمون رفته بودیم. با چند نفر از دوستان دوربین سمعی و بصری دانشگاه را کش رفتیم و زدیم به دل طبیعت. یه دوربین بزرگ بود با لنز قوی و یک صفحه نمایش نسبتا بزرگ. کلی از همدیگه عکس گرفتیم و منتظر شدیم تا وقتی عکسها ظاهر شدند مثل همیشه بریم سمعی و بصری دانشکده و شماره عکسهایی که توشون هستیم بدیم تا برامون چاپ کنند و پولشونو بدیم. وقتی عکسهامونو گرفتیم هم درحال چرخیدن توی طبیعت بودیم که یکی از دانشجوها از دور ما را دید و گفت: پس دوربین پیش شماست؟ آقای .... داره دنبالش میگرده. گفتم: من میبرم و دوربینو بهش میدم.
از بچه ها جدا شدم و به سمت محل استقرارمون راه افتادم. دوربین توی یک دستم بود و بند کیفش توی اون یکی دستم. از یک سربالایی بالا رفتم و درست بالای اون سربالایی بود که تصمیم گرفتم دوربین را بگذارم توی کیفش. نمیدونم چرا یک لحظه تصور کردم بند کیف دوربین به خود دوربین متصله. پس با خیال راحت دوربین را رها کردم و دوربین بلافاصله روی خاک افتاد و از سراشیبی پایین رفت! با حداکثر توانم به دنبالش دویدم و وقتی بهش رسیدم تازه متوجه لرزیدن شدید پای چپم شدم. تا به حال اون حالت را تجربه نکرده بودم و خوشبختانه تعداد دفعاتی که بعد از اون روز این اتفاق افتاده هم بسیار کم بوده. دوربین را چک کردم که خوشبختانه مشکلی پیدا نکرده بود. بعد هم اونو تحویل دادم و وقتی عکسهامون بدون هیچ مشکلی ظاهر شد و بهمون دادن و چیزی هم نگفتن دیگه مطمئن شدم که آسیبی ندیده بوده.
......... همچنان در حال ضربه زدن به پشت اون نوزاد بودم. طبیعتا نه اون قدر آروم که به هیچ دردی نخوره و نه اون قدر محکم که اگه از شیر آسپیره شده آسیب ندید از ضربات من آسیب ببینه! و بالاخره با یک عطسه شدید از نوزاد شیر از بینی و دهانش بیرون زد و تازه بعد از اون بود که صدای گریه اش بلند شد. خیالم راحت شده بود (همین الان هم که داشتم این جملات را مینوشتم یک نفس راحت کشیدم!) با چند ثانیه دادن اکسیژن رنگ صورت نوزاد هم طبیعی شد. با این وجود به پدر و مادر بچه توصیه کردم که ببرنش اورژانس تا اونجا هم ببیننش. برگشتم توی مطب و یک بار دیگه به خودم گفتم: من به درد اورژانس نمیخورم!
پی نوشت. شب توی خونه نشسته بودم و درحال خوندن کتاب بودم که عسل گفت: این دستگاه مال چیه؟ نگاهش کردم و خنده ام گرفت. چون اون دستگاه یک نوار کاست بود که مدتها توی دستگاه ضبط بود و حالا او از توی ضبط بیرون آورده بود!
سلام
دیشب حدود ساعت یک صبح رفتم توی اپلیکیشن فلایت رادار و دیدم کلی هواپیمای مسافری روی آسمون ایرانه. به خودم گفتم: بعیده که امشب خبری بشه. صبح داشتم فکر میکردم پست جدید بگذارم یا همچنان دل بزرگ محسوب میشم که یکی از پرسنل اومد توی مطب و گفت: تهرانو زدند!
یکی دو دقیقه بعد هم دختر جناب باجناق زنگ زد و همین خبر را داد.
من هم فورا به آنی و یکی دو نفر دیگه خبر دادم.
الان که مرکز خلوت شده وقت شد که بیام و بنویسم.
اینجا که هیچ خبری نیست. امیدوارم بقیه دوستان هم خبر سلامتیشونو بگذارند. چه اینجا و چه توی وبلاگ خودشون.
بعدنوشت: ببینین کی برگشته! (برای اولین بار روی ایموجی لینک گذاشتم!) 
سلام
ظاهرا مقرر شده خاطرات ناجالب همه شون توی یک درمونگاه خاص رخ بدن. این پست هم همون جایی اتفاق افتاد که پست خاطرات ناجالب قبل و همین طور پست قبل تر از اون.
سر یک شیفت بیست و چهار ساعته بودم. حدود ساعت یک بعدازظهر بود که آقای مسئول پذیرش اومد توی مطب و گفت: ما میخوایم بریم و ناهار بخوریم. لطفا شما هم برین توی اتاق استراحتتون و ناهار بخورین! وگرنه اگه مریضها ببینن شما توی مطب نشستین و ما داریم ناهار میخوریم بهمون غر میزنن! گفتم: خب پس من میرم توی اتاق استراحت و تا وقتی زنگ نزدین بیرون نمیام خوبه؟ گفت: بله خیلی خوبه!
رفتم توی اتاق استراحت. زیاد گرسنه نبودم. اما اگه الان ناهارمو نمیخوردم بعید نبود که بعدا هم دیگه فرصتش پیدا نشه. پس تصمیم گرفتم ناهارمو بخورم. غذایی که آنی لطف کرده بود و آماده کرده بود از یخچال بیرون آوردم و شروع به خوردن کردم. اما هنوز چند قاشق بیشتر نخورده بودم که زنگ زدند. غذا را نصفه و نیمه رها کردم و از اتاق استراحت بیرون اومدم. دم مطب که خبری از مریض نبود. اومدم جلوتر و دیدم یک مرد حدودا پنجاه شصت ساله جلو اتاق تزریقات ایستاده و داره با راننده آمبولانس صحبت میکنه. جلو رفتم و به مرده گفتم: شما نسخه میخواستین؟ که آقای راننده آمبولانس گفت: نه مریض را الان میارن! گفتم: کی میاره؟ گفت: این آقا کنار درمونگاه مغازه داره. اومده و میگه من سر کار بودم که از خونه بهم زنگ زدند و گفتند حال خانمت بد شده آمبولانس هم اومد و بردش. فکر کرده من رفتم و آوردمش. اما من بهش گفتم که حتما آمبولانس 115 بوده. گفتم: خب 115 هم رفته باشه سراغش دیگه باید برسه. بعد به مرده گفتم: خانمتون سابقه بیماری خاصی نداره؟ گفت: چرا سرطان ریه داره. مشکل قلبی هم داره. به خودم گفتم: خدا به خیر کنه. و در همین لحظه آمبولانس 115 آژیرزنان وارد حیاط درمونگاه شد.
ناخودآگاه جلو رفتم. در عقب آمبولانس درحالی باز شد که یکی از پرسنل 115 درحال دادن ماساژ قلبی بود. یک لحظه یاد مامان افتادم و زمانی که توی روز آخر توی بیمارستان درحالی که بیهوش بود سه بار احیا شده بود درحالی که سرطان توی همه بدنش پخش بود و واقعا نمیدونستم احیاش کار درستی بوده یا فقط دردهای جسمی شو بیشتر کرده بود. به زمان حال برگشتم. تخت پشت آمبولانسو از ماشین بیرون کشیدند. پایه های زیر تخت باز شد و اونو تبدیل به یک برانکارد کرد. مریضو درحالی وارد درمونگاه کردند که پرسنل 115 عملا درحال دویدن بودند و برانکارد را مستقیما وارد اتاق احیا کردند. یه نگاه به شوهرش کردم که از یک طرف ناراحت بود و از طرف دیگه حالتی شبیه انتظار را توی چهره اش میخوندم. من و خانم مسئول تزریقات هم وارد اتاق شدیم و در را بستیم. از یکی از پرسنل 115 پرسیدم: از کی دارین احیا میکنین؟ گفت: ده دقیقه ای میشه. از توی خونه شون شروع کردیم. خوشبختانه پرسنل کاملا مجرّبی بودند و نیازی به راهنمایی من نداشتند. پس من و خانم مسئول تزریقات هم شروع به همکاری در عملیات احیا کردیم. برای مریض لوله تراشه (لوله ای که از دهان وارد نای میشه) گذاشته بودند. پس یک نفرمون مشغول دادن ماساژ قلبی بود و یکی مون درحال آمبو زدن (فشار دادن کیسه ای که به سر لوله تراشه وصل میشه برای رسوندن اکسیژن به ریه ها) یکی هم درحال تزریق دارو بود و یکی هم درحال چک کردن وضعیت بیمار با معاینه و نگاه روی صفحه مانیتور. هر چند دقیقه یک بار هم جامونو با هم عوض میکردیم. هر دقیقه که میگذشت امیدمون به برگشت مریض کمتر میشد. گرچه سرطان داشت و شاید دارای وضعیتی شبیه مامان اما بالاخره باید سعی خودمونو میکردیم. اضطراب خودمون درحین کار یک طرف، سروصدا و جیغ و داد چندنفر از اقوام این خانم که پشت در جمع شده بودند هم یک طرف. درحالی که هرچند لحظه یک بار صدای شوهرش هم به گوش میرسید که: تو رو خدا ولش کنین. شما فقط دارین اذیتش میکنین. بذارین راحت بشه. .....
به خانم مسئول تزریقات گفتم: چهل و پنج دقیقه نشد؟ گفت: چرا بیشتر هم شده! به پرسنل 115 گفتم: به نظر شما امیدی به برگشتنش هست؟ گفتند: نه! گفتم: فکر کنم واقعا فقط داریم اذیتش میکنیم. پایان عملیات احیا را اعلام کردم. چند لحظه صبر کردیم و یک خط صاف روی مونیتور دیدیم که فقط گه گاه لرزشهایی ناشی از تاثیر داروهایی که به مریض تزریق شده بود روش دیده میشد. چشمهاشو بستیم و دو نوار قلب خط صاف گرفتیم. یکی برای گذاشتن روی برگه صورتجلسه و یکی برای پرسنل 115 برای صورتجلسه اونها. متاسفانه مریض برنگشت و تنها نتیجه احیای ما شکستن چندتا از دنده هاش بود. یک ملافه روی صورت و بدنش انداختیم و بعد در را باز کردیم. افرادی که پشت در بودند گریه کنان و جیغ زنان وارد شدند. از اتاق بیرون رفتم و از آقای مسئول پذیرش خواستم به آمبولانس شهرداری زنگ بزنه. بعد صورتجلسه را نوشتم و امضا و مهر کردم. میخواستم برم توی اتاق استراحت که متوجه چند مریض شدم که پشت در مطب منتظرند. پس اول رفتم سراغ اونها. از خانمی که روی صندلی نشسته بود شرح حال گرفتم. بعد گوشی پزشکی را برداشتم تا روی سینه اش بگذارم که گفت: مراقب باش دستت بهم نخوره. هنوز غسل مسّ میت نکردی! مریضها را دیدم و بعد رفتم توی اتاق استراحت و ناهارم را تموم کردم. بعد برگشتم توی محوطه درمونگاه که متوجه یکی از پرسنل بومی درمونگاه شدم که نمیدونم برای چه کاری اومده بود. نگاهی بهم کرد و گفت: پس ..... را هم کشتین؟! گفتم: من که نکشتم اما آره. گفت: زن بیچاره راحت شد. گفتم: چون سرطان داشت میگین دیگه؟ گفت: اون که به جای خود. اما چندماه بود که شوهرش هم فقط خون به جگرش میکرد. پول شیمی درمانیشو درست نمیداد، مدتی بود که موبایلشو ازش گرفته بود و ...... گفتم: چرا؟ گفت: چون برادر خانمه داشت خواهر مَرده را طلاق میداد!
پ.ن1. دوست عسل و پدرش دوباره راهی کانادا شدند. امیدوارم هرچه زودتر برگردند. هم اونها و هم سایر مهاجرین.
پ.ن2. زمانی که دکتر مستانه وبلاگ داشتند من اصلا ایشونو نمیشناختم. اما الان سالهاست که کانالشونو توی تلگرام میخونم و از خوندن تجربه هاشون لذت میبرم. برای همین وقتی امروز صبح دیدم نوشتن که میخوان کانالشونو تعطیل کنن خیلی ناراحت شدم. نمیدونم علت این تصمیمشون چیه اما امیدوارم منصرف بشن.
پ.ن3. از یک طرف حال و حوصله نوشتن را نداشتم و از اون طرف توانایی ننوشتن. نتیجه اش شد این پست خاطرات ناجالب. امیدوارم باز هم به دل بزرگی متهم نشم.
پ.ن4. ده جلسه فیزیوتراپیم تموم شد اما دو جلسه دیگه از لیزرم باقی مونده. درد پام تقریبا قطع شده. دو روز پیش دوباره رفتم پیش ارتوپد که گفتند فقط باید تا مدتی موقع پیاده روی طولانی از مچ بند استفاده کنم.