جایی برای گفتن دلتنگیها

ماجراهای یک پزشک هنوز عمومی

جایی برای گفتن دلتنگیها

ماجراهای یک پزشک هنوز عمومی

این بار تا کِی؟

سلام به همه

مثل هر روز سر کار ناامیدانه آدرسو نوشتم و ..... بوم. وبلاگ باز شد.

بعد که چک کردم دیدم انگار از دیشب باز شده.

فورا به خانم مهربانو و یکی از دوستان خارج نشین اطلاع دادم. (گرچه هنوز نمیدونم وبلاگ توی خارج هم باز میشه یا نه؟)

و نمیدونم این بار وبلاگ تا کی باز میمونه؟

در این چندماهی که وبلاگ بسته بود اتفاقات زیادی برای همه مون افتاد (و همچنان ادامه داره) که خودتون بهتر از من ازشون خبر دارین و دلیلی نمیبینم که درباره شون توضیح بدم و باعث بحث و جدلهای دوباره بشم.

توی زندگی شخصی هم ماجراهای زیادی داشتیم. از شرکت در عروسی توی استان کرمان (که به زودی ماجراشو کامل مینویسم) تا شروع .................. (به دلایل امنیتی حذف شد!) و دادن چک برای اقساط ماشین که قرار بود تا آخر خرداد تحویل بدن (اما بعید میدونم) و موارد دیگه ای که هروقت یادم اومد مینویسم.

موردی که الان یادم اومد: بروز حساسیت ریوی آنی که بعد از بررسی فهمیدیم علت احتمالیش مرغ عشق عسله. و الان دامنه حرکتی مرغ عشق توی خونه از گردش آزادانه و غذا خوردن از بشقابهامون و... به داخل تراس خونه و اتاق عسل محدود شده مگه برای زمانهای کوتاهی که بهش آزادی مشروط میدیم!

توی آخرین ماههای فعالیت وبلاگ موارد زیادی پیش اومد که به دلیل فضای عمومی جامعه جرات نکردم توی وبلاگ بگذارمشون و الان بیشتر از ده پست چرکنویس دارم! خاطرات چندهفته اول بعد از قطع وبلاگ را هم اصلا ننوشتم و همه شون الان یادم رفته اما بعد از چند هفته دوباره شروع کردم به نوشتنشون روی کاغذ که الان تقریبا به اندازه یک پست شدن و احتمالا برای پست بعدی میگذارمشون توی وبلاگ. (نمیدونم چرا اما این بار میخوام پستهای خاطراتی که زودتر از همه نوشتم و ذخیره کردم آخر از همه توی وبلاگ بگذارم ببینم تا کی توی چرک نویسها دوام میارن؟!)

خب فعلا برم و به دوستان سر بزنم ببینم چه خبره!

بعدنوشت: واقعا دیگه نمیشه کامنت گذاشت؟! جناب سانسورچی کامنتهای خصوصی را یادت رفته ببندی!

بعدنوشت: اینو از پستهای جدید زهرای مامان جون یاد گرفتم. کامنتها از یک پست مجزا به ادامه مطلب منتقل شدند.

 

ادامه مطلب ...

لرزش پای چپ در اورژانس!

سلام

به خودم گفتم برای کمتر شدن جنگ و دعوایی که توی کامنتها راه افتاده چی بهتر از یک پست جدید؟

حدود ساعت چهار بعدازظهر بود. درمونگاه برخلاف معمول خیلی خلوت شده بود. اتفاقی که معمولا خیلی هم نشونه خوبی نیست و درواقع همون آرامش پیش از توفانه. توی مطب نشسته بودم و درحال خوندن وبلاگ یکی از دوستان مجازی بودم که صدای جیغ بلند شد. به خودم گفتم: حدس میزدم!

از جا بلند شدم و از مطب بیرون دویدم. یک زن و مرد با حالت پریشان وسط سالن ایستاده بودند. یک نوزاد هم توی بغل خانمه بود. جلو رفتم و گفتم: چی شده؟ خانمه گفت: داشتم شیرش میدادم که سیاه شد! یه نگاه به بچه کردم. صورتش سیاه بود. سیانوز کامل! بچه را از بغل مادرش گرفتم و دویدم توی اتاق احیا. خانم مسئول تزریقات هم که اومده بود ببینه جریان چیه دنبالم اومد. بعد هم پدر و مادرش. به خانم مسئول تزریقات گفتم: اکسیژنو باز کن! بعد به مادرش گفتم: چندوقتشه؟ گفت: بیست روز.

خانم مسئول تزریقات شیر اکسیژن را باز کرد و جلو بینی نوزاد گرفت. اما میدونستم که این کار فقط حکم یک مُسَکّن موقت را داره و باید یک فکر اساسی کرد. و اون هم هرچه زودتر. این فکر اساسی هم چیزی نبود جز تلاش برای خارج کردن مواد (شیر) آسپیره شده (وارد مجاری هوایی شده). طبیعتا توی این سن انجام کارهایی مثل "مانور هایملیخ" هم امکان پذیر نبود. پس فقط یک کار را میشد انجام داد. بچه را به پشت برگردوندم. سر بچه را پایین تر آوردم و بعد ضربات توی کمر را با دست دیگه ام شروع کردم. اول نسبتا آرام و به تدریج محکم تر. هروقت بچه کاملا سیاه میشد و شروع به خرخر میکرد به خانم مسئول تزریقات میگفتم تا چند ثانیه اکسیژن را جلو بینیش بگیره. بچه کمی بهتر میشد و دوباره کار را شروع میکردم.

واقعا نمیدونم چه مدتی طول کشید. پدر و مادر بچه مضطرب بودند و من هم از اونها مضطرب تر. مثل بقیه مواردی که به شدت دچار اضطراب میشدم پای چپم شروع به لرزیدن کرده بود. اما طبیعتا نباید اجازه میدادم بقیه متوجه این حالت بشن. هرچی باشه درست یا غلط من کسی بودم که بهش پناه آورده بودند.  اولین باری که دچار این حالت شدم را خوب یادمه. سال دوم دانشگاه بود که با تعدادی از همکلاسی ها و بقیه پسران دانشجو برای اردو به یکی از مناطق زیبای استانمون رفته بودیم. با چند نفر از دوستان دوربین سمعی و بصری دانشگاه را کش رفتیم و زدیم به دل طبیعت. یه دوربین  بزرگ بود با لنز قوی و یک صفحه نمایش نسبتا بزرگ. کلی از همدیگه عکس گرفتیم و منتظر شدیم تا وقتی عکسها ظاهر شدند مثل همیشه بریم سمعی و بصری دانشکده و شماره عکسهایی که توشون هستیم بدیم تا برامون چاپ کنند و پولشونو بدیم. وقتی عکسهامونو گرفتیم هم درحال چرخیدن توی طبیعت بودیم که یکی از دانشجوها از دور ما را دید و گفت: پس دوربین پیش شماست؟ آقای .... داره دنبالش میگرده. گفتم: من میبرم و دوربینو بهش میدم.

از بچه ها جدا شدم و به سمت محل استقرارمون راه افتادم. دوربین توی یک دستم بود و بند کیفش توی اون یکی دستم. از یک سربالایی بالا رفتم و درست بالای اون سربالایی بود که تصمیم گرفتم دوربین را بگذارم توی کیفش. نمیدونم چرا یک لحظه تصور کردم بند کیف دوربین به خود دوربین متصله. پس با خیال راحت دوربین را رها کردم و دوربین بلافاصله روی خاک افتاد و از سراشیبی پایین رفت! با حداکثر توانم به دنبالش دویدم و وقتی بهش رسیدم تازه متوجه لرزیدن شدید پای چپم شدم. تا به حال اون حالت را تجربه نکرده بودم و خوشبختانه تعداد دفعاتی که بعد از اون روز این اتفاق افتاده هم بسیار کم بوده. دوربین را چک کردم که خوشبختانه مشکلی پیدا نکرده بود. بعد هم اونو تحویل دادم و وقتی عکسهامون بدون هیچ مشکلی ظاهر شد و بهمون دادن و چیزی هم نگفتن دیگه مطمئن شدم که آسیبی ندیده بوده.

......... همچنان در حال ضربه زدن به پشت اون نوزاد بودم. طبیعتا نه اون قدر آروم که به هیچ دردی نخوره و نه اون قدر محکم که اگه از شیر آسپیره شده آسیب ندید از ضربات من آسیب ببینه! و بالاخره با یک عطسه شدید از نوزاد شیر از بینی و دهانش بیرون زد و تازه بعد از اون بود که صدای گریه اش بلند شد. خیالم راحت شده بود (همین الان هم که داشتم این جملات را مینوشتم یک نفس راحت کشیدم!) با چند ثانیه دادن اکسیژن رنگ صورت نوزاد هم طبیعی شد. با این وجود به پدر و مادر بچه توصیه کردم که ببرنش اورژانس تا اونجا هم ببیننش. برگشتم توی مطب و یک بار دیگه به خودم گفتم: من به درد اورژانس نمیخورم!

پی نوشت. شب توی خونه نشسته بودم و درحال خوندن کتاب بودم که عسل گفت: این دستگاه مال چیه؟ نگاهش کردم و خنده ام گرفت. چون اون دستگاه یک نوار کاست بود که مدتها توی دستگاه ضبط بود و حالا او از توی ضبط بیرون آورده بود!

برگشتیم

سلام

واقعا ترسیدم که کل آرشیو چندین ساله ام نابود شده باشه!

یک بار دیگه ....

سلام

دیشب حدود ساعت یک صبح رفتم توی اپلیکیشن فلایت رادار و دیدم کلی هواپیمای مسافری روی آسمون ایرانه. به خودم گفتم: بعیده که امشب خبری بشه. صبح داشتم فکر میکردم پست جدید بگذارم یا همچنان دل بزرگ محسوب میشم که یکی از پرسنل اومد توی مطب و گفت: تهرانو زدند!

یکی دو دقیقه بعد هم دختر جناب باجناق زنگ زد و همین خبر را داد. 

من هم فورا به آنی و یکی دو نفر دیگه خبر دادم.

الان که مرکز خلوت شده  وقت شد که بیام و بنویسم.

اینجا که هیچ خبری نیست. امیدوارم بقیه دوستان هم خبر سلامتیشونو بگذارند. چه اینجا و چه توی وبلاگ خودشون.

بعدنوشت: ببینین کی برگشته! (برای اولین بار روی ایموجی لینک گذاشتم!) 

خاطرات (از نظر خودم) ناجالب (18) (انتظار)

سلام

ظاهرا مقرر شده خاطرات ناجالب همه شون توی یک درمونگاه خاص رخ بدن. این پست هم همون جایی اتفاق افتاد که پست خاطرات ناجالب قبل و همین طور پست قبل تر از اون. 

سر یک شیفت بیست و چهار ساعته بودم. حدود ساعت یک بعدازظهر بود که آقای مسئول پذیرش اومد توی مطب و گفت: ما میخوایم بریم و ناهار بخوریم. لطفا شما هم برین توی اتاق استراحتتون و ناهار بخورین! وگرنه اگه مریضها ببینن شما توی مطب نشستین و ما داریم ناهار میخوریم بهمون غر میزنن! گفتم: خب پس من میرم توی اتاق استراحت و تا وقتی زنگ نزدین بیرون نمیام خوبه؟ گفت: بله خیلی خوبه! 

رفتم توی اتاق استراحت. زیاد گرسنه نبودم. اما اگه الان ناهارمو نمیخوردم بعید نبود که بعدا هم دیگه فرصتش پیدا نشه. پس تصمیم گرفتم ناهارمو بخورم.  غذایی که آنی لطف کرده بود و آماده کرده بود از یخچال بیرون آوردم و شروع به خوردن کردم. اما هنوز چند قاشق بیشتر نخورده بودم که زنگ زدند. غذا را نصفه و نیمه رها کردم و از اتاق استراحت بیرون اومدم. دم مطب که خبری از مریض نبود. اومدم جلوتر و دیدم یک مرد حدودا پنجاه شصت ساله جلو اتاق تزریقات ایستاده و داره با راننده آمبولانس صحبت میکنه. جلو رفتم و به مرده گفتم: شما نسخه میخواستین؟ که آقای راننده آمبولانس گفت: نه مریض را الان میارن! گفتم: کی میاره؟ گفت: این آقا کنار درمونگاه مغازه داره. اومده و میگه من سر کار بودم که از خونه بهم زنگ زدند و گفتند حال خانمت بد شده آمبولانس هم اومد و بردش. فکر کرده من رفتم و آوردمش. اما من بهش گفتم که حتما آمبولانس 115 بوده. گفتم: خب 115 هم رفته باشه سراغش دیگه باید برسه. بعد  به مرده گفتم: خانمتون سابقه بیماری خاصی نداره؟ گفت: چرا سرطان ریه داره. مشکل قلبی هم داره. به خودم گفتم: خدا به خیر کنه. و در همین لحظه آمبولانس 115 آژیرزنان وارد حیاط درمونگاه شد.

ناخودآگاه جلو رفتم. در عقب آمبولانس درحالی باز شد که یکی از پرسنل 115 درحال دادن ماساژ قلبی بود. یک لحظه یاد مامان افتادم و زمانی که توی روز آخر توی بیمارستان درحالی که بیهوش بود سه بار احیا شده بود درحالی که سرطان توی همه بدنش پخش بود و واقعا نمیدونستم احیاش کار درستی بوده یا فقط دردهای جسمی شو بیشتر کرده بود. به زمان حال برگشتم. تخت پشت آمبولانسو از ماشین بیرون کشیدند. پایه های زیر تخت باز شد و اونو تبدیل به یک برانکارد کرد. مریضو درحالی وارد درمونگاه کردند که پرسنل 115 عملا درحال دویدن بودند و برانکارد را مستقیما وارد اتاق احیا کردند. یه نگاه به شوهرش کردم که از یک طرف ناراحت بود و از طرف دیگه حالتی شبیه انتظار را توی چهره اش میخوندم. من و خانم مسئول تزریقات هم وارد اتاق شدیم و در را بستیم. از یکی از پرسنل 115 پرسیدم: از کی دارین احیا میکنین؟ گفت: ده دقیقه ای میشه. از توی خونه شون شروع کردیم. خوشبختانه پرسنل کاملا مجرّبی بودند و نیازی به راهنمایی من نداشتند. پس من و خانم مسئول تزریقات هم شروع به همکاری در عملیات احیا کردیم. برای مریض لوله تراشه (لوله ای که از دهان وارد نای میشه) گذاشته بودند. پس یک نفرمون مشغول دادن ماساژ قلبی بود و یکی مون درحال آمبو زدن (فشار دادن کیسه ای که به سر لوله تراشه وصل میشه برای رسوندن اکسیژن به ریه ها) یکی هم درحال تزریق دارو بود و یکی هم درحال چک کردن وضعیت بیمار با معاینه و نگاه روی صفحه مانیتور. هر چند دقیقه یک بار هم جامونو با هم عوض میکردیم. هر دقیقه که میگذشت امیدمون به برگشت مریض کمتر میشد. گرچه سرطان داشت و شاید دارای وضعیتی شبیه مامان اما بالاخره باید سعی خودمونو میکردیم. اضطراب خودمون درحین کار یک طرف، سروصدا و جیغ و داد چندنفر از اقوام این خانم که پشت در جمع شده بودند هم یک طرف. درحالی که هرچند لحظه یک بار صدای شوهرش هم به گوش میرسید که: تو رو خدا ولش کنین. شما فقط دارین اذیتش میکنین. بذارین راحت بشه. ..... 

به خانم مسئول تزریقات گفتم: چهل و پنج دقیقه نشد؟ گفت: چرا بیشتر هم شده! به پرسنل 115 گفتم: به نظر شما امیدی به برگشتنش هست؟ گفتند: نه! گفتم: فکر کنم واقعا فقط داریم اذیتش میکنیم. پایان عملیات احیا را اعلام کردم. چند لحظه صبر کردیم و یک خط صاف روی مونیتور دیدیم که فقط گه گاه لرزشهایی ناشی از تاثیر داروهایی که به مریض تزریق شده بود روش دیده میشد. چشمهاشو بستیم و دو نوار قلب خط صاف گرفتیم. یکی برای گذاشتن روی برگه صورتجلسه و یکی برای پرسنل 115 برای صورتجلسه اونها. متاسفانه مریض برنگشت و تنها نتیجه احیای ما شکستن چندتا از دنده هاش بود. یک ملافه روی صورت و بدنش انداختیم و  بعد در را باز کردیم. افرادی که پشت در بودند گریه کنان و جیغ زنان وارد شدند. از اتاق بیرون رفتم و از آقای مسئول پذیرش خواستم به آمبولانس شهرداری زنگ بزنه. بعد صورتجلسه را نوشتم و امضا و مهر کردم. میخواستم برم توی اتاق استراحت که متوجه چند مریض شدم که پشت در مطب منتظرند. پس اول رفتم سراغ اونها. از خانمی که روی صندلی نشسته بود شرح حال گرفتم. بعد گوشی پزشکی را برداشتم تا روی سینه اش بگذارم که گفت: مراقب باش دستت بهم نخوره. هنوز غسل مسّ میت نکردی! مریضها را دیدم و بعد رفتم توی اتاق استراحت و ناهارم را تموم کردم. بعد برگشتم توی محوطه درمونگاه که متوجه یکی از پرسنل بومی درمونگاه شدم که نمیدونم برای چه کاری اومده بود. نگاهی بهم کرد و گفت: پس  ..... را هم کشتین؟! گفتم: من که نکشتم اما آره. گفت: زن بیچاره راحت شد. گفتم: چون سرطان داشت میگین دیگه؟ گفت: اون که به جای خود. اما چندماه بود که شوهرش هم فقط خون به جگرش میکرد. پول شیمی درمانیشو درست نمیداد، مدتی بود که موبایلشو ازش گرفته بود و ...... گفتم: چرا؟ گفت: چون برادر خانمه داشت خواهر مَرده را طلاق میداد!

پ.ن1. دوست عسل و پدرش دوباره راهی کانادا شدند. امیدوارم هرچه زودتر برگردند. هم اونها و هم سایر مهاجرین.

پ.ن2. زمانی که دکتر مستانه وبلاگ داشتند من اصلا ایشونو نمیشناختم. اما الان سالهاست که کانالشونو توی تلگرام میخونم و از خوندن تجربه هاشون لذت میبرم. برای همین وقتی امروز صبح دیدم نوشتن که میخوان کانالشونو تعطیل کنن خیلی ناراحت شدم. نمیدونم علت این تصمیمشون چیه اما امیدوارم منصرف بشن.

پ.ن3. از یک طرف حال و حوصله نوشتن را نداشتم و از اون طرف توانایی ننوشتن. نتیجه اش شد این پست خاطرات ناجالب. امیدوارم باز هم به دل بزرگی متهم نشم.

پ.ن4. ده جلسه فیزیوتراپیم تموم شد اما دو جلسه دیگه از لیزرم باقی مونده. درد پام تقریبا قطع شده. دو روز پیش دوباره رفتم پیش ارتوپد که گفتند فقط باید تا مدتی موقع پیاده روی طولانی از مچ بند استفاده کنم.

مهربانو

سلام

من دیروز به وبلاگ خانم مهربانو سر نزدم اما دیروز صبح بود که به دلیلی برای ایشون پیامک زدم و ایشون هم جوابمو دادند. دیشب پیش از خواب سری به وبلاگ زدم و با کامنت یکی از دوستان متوجه شدم وبلاگشون حذف شده. چون با هم صحبت کرده بودیم میدونستم اتفاقی براشون نیفتاده و خیالم راحت بود.

امروز صبح برای اطمینان دوباره براشون پیامک زدم و ایشون منو به این پست ارجاع دادند. خلاصه که حال جسمی شون خوبه.

پی نوشت: همین الان چند پست ذخیره دارم اما دیگه حال و حوصله نوشتن نیست. شاید تا چند روز دیگه و وقتی اعصاب همه مون کمی آروم تر شد.

ضمنا ممنون میشم طوری کامنت بگذارید که نیاز به حذف بخشهایی از اون نباشه. من واقعا از این کار متنفرم!

کلیک! (3)

سلام

شرمنده فکر نمیکردم این ماجرا این قدر طولانی بشه. حوصله خودم هم مثل شما سررفته!

صبح روز پنجم بهمن بود که یادم اومد منشی آقای دکتر متخصص ارتوپدی گفت: آقای دکتر رفته مرخصی پنجم ششم میاد. گفتم: حالا یه زنگ میزنم اگه اومده بود نوبت میگیرم. یه زنگ زدم که خانم منشی گفتند: آقای دکتر اومدن. گفتم: پس یک نوبت بهم بدین. گفتند: ساعت سه اینجا باشید.

تا ساعت دو سر کار بودم و بعد از روستا حرکت کردیم و رفتم خونه. به آنی گفتم: برای ساعت سه نوبت گرفتم. باید زودتر ناهار بخورم و برم. گفت: تا کی برمیگردی؟ ساعت چهار برای مادرم پیش دکتر .... نوبت گرفتم. قراره ببرمش. گفتم: نمیدونم. انشاءالله که تا اون موقع برمیگردم.

ساعت سه و ده دقیقه به مطب رسیدم. میخواستم وارد مجتمعی بشم که مطب دکتر اونجاست که یک پیرمرد و همراهش جلوم سبز شدند و صبر کردم تا اول اونها وارد بشن. بعد هم همراهش سریع رفت سراغ منشی آقای دکتر و نوبت گرفت. بعد که من نوبت گرفتم خانم منشی گفتند: بفرمایین بشینین. شش نفر جلوتر از شما هستن! مریضها یکی یکی وارد مطب شدند و وقتی بالاخره اون پیرمرد وارد مطب شد فهمیدم که بعدش دیگه نوبت منه. اما خانم منشی رفت توی مطب و بعد برگشت و به من گفت: باید چند دقیقه منتظر باشین. آقای دکتر باید پای این مریضو گچ بگیرن! به خودم گفتم: این هم از نتیجه احترام به بزرگترها!

با نزدیک شدن به ساعت چهار ناچار شدم به آنی بگم که یه فکری برای بردن مادرش به مطب بکنه. ساعت از چهار گذشته بود که وارد مطب شدم. آقای دکتر و یک نفر دیگه هم از اتاق گچ گیری بیرون اومدند. با هم سلام و علیک کردیم و بعد دکتر جواب MRI را خوند و بعد سی دی عکسها را روی لپ تاپش باز کرد و اونهارو دید و بعد گفت: کاش همون پارسال اومده بودین. سه هفته پاتونو گچ میگرفتم و به طور کامل خوب میشد. حالا چرا این قدر طولش دادین تا بیایین؟ گفتم: خب اصلا هیچ مشکلی نداشتم. گفت:  چون بیشتر از یک سال روی پایی که مشکل داشته پیاده روی کردین یک پارگی هم توی تاندونتون پیدا شده که تعجب میکنم چرا متخصص رادیولوژی چیزی درباره اش ننوشته. گفتم: خب حالا چکار باید کرد؟ گفت: براتون ده جلسه فیزیوتراپی با لیزر پُرتَوان مینویسم. آمپول و گچ هم مینویسم که اگه با فیزیوتراپی بهتر نشد تشریف بیارین آمپولو بزنم توی مفصل و بعد هم سه هفته گچش بگیرم. اما نهایتا این پا دیگه هیچ وقت مثل اولش نمیشه. دیگه هروقت پیاده روی طولانی یا دویدن داشته باشین ممکنه درد بگیره. کاش همون اول اومده بودین. 

توی دلم یک عالمه فحش به اون مردهای اهل گرجستان دادم که اون روز یکدفعه جلوم سبز شدند و ناچار شدم پامو توی باغچه بگذارم. بعد به خودم که چرا مواظب نبودم و چرا زودتر نیومدم. اما درنهایت دیدم که غصه خوردن فایده ای نداره و دیگه کاریش نمیشه کرد. تشکر کردم و برگه ها را گرفتم. برگه نوبتی که گرفته بودم را هم توی دستم گرفتم تا دکتر ببینه و بخواد باز هم پولشو پس بده اما به روی مبارک نیاورد .

از مطب بیرون اومدم. قبلا توی نت خونده بودم که تاثیر فیزیوتراپی و تزریق داخل مفصل توی پیچ خوردگی مفصل مچ پا تفاوت چندانی نداره. اما درمورد پارگی چیزی نمیدونستم. اصلا نمیدونستم کدوم مرکز فیزیوتراپی بهتره و اصلا فرقی دارند یا نه؟ پس وارد اولین مرکزی شدم که دیدم. کدرهگیری را ثبت کردند و گفتند: الان خیلی شلوغه. اگه دوست دارین منتظر بمونین وگرنه برین و اواخر وقت بیایین. که من هم دومین روش را انتخاب کردم. 

ساعت از هفت گذشته بود که دوباره به مرکز فیزیوتراپی رفتم. دوباره به کدرهگیریم نگاه کردند. بعد خانمی که اونجا بود گفت: وسیله فیزیوتراپی داری؟ گفتم: نه من برای اولین بار به چنین جایی اومدم.گفت: یعنی یک پَد فیزیوتراپی هم نداری؟ گفتم: نه! یک کیسه کوچیک برزنتی بهم داد که توش یک روتختی نارنجی رنگ یک بار مصرف بود و چهارتا قطعه پارچه ای که بعدا فهمیدم همون پَد فیزیوتراپیه. بعد منو به یکی از کابینهایی که با تخته سه لایی توی سالن ساخته بودند هدایت کردند. کفشهامو درآوردم و روی تخت نشستم. خانمی که اونجا کار میکرد اون پَدها را برد و بعد اونها را با حوله ای که با آب گرم خیس شده بود برگردوند.سه الکترود را که از یک دستگاه بیرون اومده بودند داخل سه تا از اون پَدها کرد و اونها را به سه نقطه مختلف از پام بست. بعد اون حوله را دور پام پیچید و بعد گفت: دفعات بعد یک حوله هم بیار. بعد کمی به اون دستگاه ور رفت و بعد یکدفعه گفت: خوبه؟ یکدفعه احساسی شبیه فرو رفتن خیلی آروم چند سوزن را زیر یکی از الکترودها پیدا کردم. گفتم: بله خوبه! چند لحظه بعد گفت: حالا هم خوبه؟ گفتم: بله. و اون حالت زیر یکی دیگه از الکترودها هم شروع شد. چند لحظه بعد گفت: حالا هم خوبه؟ و یکدفعه انگشتهای پام خم شدند و درد توی پام پیچید! گفتم: ببخشید! شما به چی میگین خوب؟! گفت: به این که براتون قابل تحمل باشه. گفتم: پس این سومی خوب نیست! که فورا درجه شو کم کرد! 

برای بیست دقیقه در سه قسمت پای راستم احساس فرو رفتن چندین سوزن مجازی را داشتم و احساس عبور جریان برق خفیف و گه گاه کمی درد میگرفت. گاهی که شدتش زیادتر میشد هم انگشتهای پام بی اجازه من حرکت میکردند! بعد از بیست دقیقه جریان برق قطع شد و از دستگاه یک آهنگ پخش شد که چند ثانیه فکر کردم تا یادم اومد آهنگ تیتراژ سریال "کیف انگلیسی" بود. خانمه برگشت و دوباره درجات را تغییر داد و ماجرای "خوبه؟ خوبه" تکرار شد. بیست دقیقه دیگه جریان وصل شد با این فرق که چند ثانیه وصل و چند ثانیه قطع میشد. تا این که دوباره صدای آهنگ بلند شد. اون خانم اومد و یک چراغ مادون قرمز بالای پام روشن کرد و رفت. چند دقیقه بعد اومد و خاموشش کرد و یک توپ لاستیکی پر از زوائد کوچیک زیر پام گذاشت و خواست پامو روی اون بچرخونم. بعد منو به اتاق دیگه ای بردند و خواستند روی تخته تعادل بایستم (یک تخته مربع شکل با ارتفاع حدودا ده سانتی متر از زمین  که پاهامو دو طرفش گذاشتم و باید مراقب بودم که چپه نشه). توی این قسمت مشکلی نداشتم.چند دقیقه بعد هم گفتند: کافیه. حالا برو روی اون دوچرخه ثابت و پدال بزن! (این دو مرحله توی جلسات بعدی حذف شدند!) بعد از چند دقیقه خانمه اومد و گفت: شرمنده! دکتر براتون لیزر پُرتوان نوشته. اما ما لیزر کم توان داریم! براتون بگذارم؟ گفتم: بگذارین.

من و اون خانم روی دو صندلی دو طرف یک چهارپایه نشستیم. من پامو روی چهارپایه گذاشتم و ایشون عینک مخصوصی زدند و بعد گفتند: تو به اینجا نگاه نکن! بعد دستگاه لیزر را روی قسمت های مختلف پام گذاشتند که من به جز گرمای مختصری روی همون نقطه پوستم چیزی را حس نکردم. و درهمون حین پرسیدند: کجا کار میکنین؟ گفتم: کارمند شبکه بهداشتم. گفتند: کدوم قسمت؟ نمیخواستم بگم پزشکم. گفتم: توی معاونت درمان! گفتند: معاونت درمان اون قدر منو اذیت کرد! گفتم: چرا؟ گفتند: برای تمدید پروانه! گفتم: شما معاونت درمان دانشگاه علوم پزشکی استان را میگین. من توی مرکز بهداشت شهرستان هستم. بعد از چند دقیقه هم گفتند: تموم شد! گفتم: اگه بخوام لیزر پرتوان برم کجا باید برم؟ گفتند: توی ولایت فقط مطب دکتر .... و دکتر ...... هست. اما خیلی گرونه. به نظر من همین کم توان هم خوبه! بعد هم رفتم پای صندوق که فرمودند: 180 پول فیزیوتراپی، 200 برای لیزر و 200 برای وسایل.

روز بعد موقع پیاده روی به یکی از اون دو مطب رسیدم که متعلق به یک پزشک متخصص طب کار بود. کمی فکر کردم و بالاخره تصمیم گرفتم که برم و ببینم اصلا بهم نوبت میدن یا نه؟ وارد شدم و جریانو گفتم و کدرهگیری را دادم و منشی از خانم دکتر سوال کردند و بعد خواستند برم و روی تخت دراز بکشم. گفتم: همین الان؟ گفتند: بله. مچ بند را که باز کردم بوی عرق پام بلند شد و کلّی خجالت کشیدم.بعد خود خانم دکتر اومد و ازم شرح حال گرفت و رفت. یک سوال جالبشون هم این بود: امروز درد پات بیشتر شده؟ گفتم: بله. گفتند: مال شروع فیزیوتراپیه. بعد از اولین جلسه لیزر هم کمی بدتر میشه اما بعد بهتر میشه. بعد خانمی که اونجا کار میکرد دستگاه لیزر را روی پام گذاشت و مرتبا حرکت داد که گرماش به وضوح از لیزر کم توان بیشتر بود. بعد از حدود 15 دقیقه لیزر را خاموش کرد و بعد یک دستگاه دیگه را روشن کرد و گفت: اسم این دستگاه .... (اسمشو یادم رفته!) که امواج الکترومغناطیسی داخل پاتون میفرسته. بعد اول روی پام ژل مالید و بعد پروب دستگاه را روی پام گذاشت و گفت: اگه احساس سوختگی کردین بگین تا کمش کنم. گرمای دستگاه به تدریج بیشتر شد تا این که به جایی رسید که مطمئن بودم اگه یک لحظه متوقف بشه پام میسوزه اما اون خانم مرتبا درحال حرکت دادن پروب بود. یکی دوبار هم حالتی شبیه یک برق گرفتگی کوچیک داشتم. ترسیدم بگم کمش کنه و یک لحظه متوقف بشه تا جوابمو بده و پام بسوزه پس چیزی نگفتم! دستگاه خاموش شد اما گرماش تا یکی دو ساعت داخل پام قابل احساس بود. بعد اونجا هم برام لامپ مادون قرمز گذاشتند و بعد رفتم پیش خانم منشی و برای جلسه بعد نوبت زدم و برای این جلسه هم ششصدهزار تومن کارت کشیدم. یکدفعه یادم اومد که یه زمانی وبلاگ یک خانم دکتر رزیدنت طب کار را هم میخوندم. به خودم گفتم: نکنه خودشه؟ از منشی پرسیدم: خانم دکتر اصفهان تخصص گرفتند؟ که گفتند: نه چطور؟ گفتم: هیچی! با یکی دیگه اشتباه گرفتم. (مطمئن نیستم که اون وبلاگ دیگه وجود داره یا حذف شده. فعلا هم که بلاگفا برام باز نمیشه).

توی جلسات بعدی تغییرات کوچکی توی مراحل و شرایط فیزیوتراپی داشتیم. زمان هر دو دستگاه لیزر پرتوان هم از 15 دقیقه به ده دقیقه رسید! بعد از چندروز واقعا درد پام کمتر و بعد هم قطع شد. تا این که به عصر روز جمعه رسیدیم. عماد از خونه رفته بود بیرون. آنی هم رفت تا یه سر به مادرش بزنه و عسل هم همراهش رفت. هنوز چند دقیقه بیشتر نگذشته بود که زنگ زدند. گفتم: بفرمایید. یک پسربچه گفت: ببخشید. توپم افتاده توی حیاط میشه بدین؟ رفتم توی حیاط ساختمان. توپ را برداشتم و از روی دیوار به سمت بیرون پرتاب کردم که از شانس همیشگی من توپ بالا رفت و دقیقا وسط موانعی که برای ممانعت از ورود دزدهای محترم روی دیوار گذاشتیم فرود اومد! رفتم توی خونه. یک صندلی و یک تکه چوب برداشتم و برگشتم توی حیاط. روی صندلی ایستادم و با چوب توپ را کم کم بالا بردم تا به لبه موانع فلزی رسید. یکدفعه توپ را هل دادم که توی کوچه پرت شد. و یکدفعه متوجه شدم که فراموش کردم روی صندلی هستم نه روی زمین! فشاری که به توپ آوردم باعث شد صندلی بیفته و درست روی همون پای مصدوم فرود بیام! تا یکی دو روز درد پام شدید شد که مطمئن نبودم مال ضربه است یا قطع ناگهانی فیزیوتراپی به خاطر تعطیلی پنجشنبه و جمعه و شیفت روز شنبه من؟! اما به تدریج درد کمتر شد.

فعلا درحال انجام مراحل لیزر پُرتَوان و فیزیوتراپی هستم. تا ببینم نهایتا به کجا میرسه.

پی نوشت: امیدوار بودم که این وبلاگ بهانه ای باشه برای یک لبخند بر روی لب بعضی از خوانندگان محترم توی این روزهای تلخ و پر از بلاتکلیفی. اگه مطمئن بودم که با حذف این وبلاگ فقط یک قطره از خونهایی که از بدن هموطنانم ریخته شده کم میشه مطمئن باشید که درنگ نمیکردم. 

با این وجود اگه مطالب این وبلاگ باعث ناراحتی کسی شده عذرخواهی میکنم. ضمنا ممنون میشم اگر طوری کامنت بگذارید که بشه تاییدش کرد!

خاطرات (از نظر خودم) جالب (312)

سلام

پیش از هرچیز برای نوشتن این پست در این وضعیت عذر میخوام. اعصاب من اگه بیشتر از شما خرد نباشه کمتر نیست. فقط امیدوارم نوشته های این وبلاگ باعث یک لبخند کوچیک روی لبهای شما در این روزهای سخت باشه.

1. یک پیرمرد تقریبا ناشنوا با پسرش اومده بود. نشست روی صندلی و پسرش مشکلشو توضیح داد و من هم چند سوال ازش کردم که پیرمرده گفت: خب اگه حرفهاتون تموم شد یه فکری هم به حال درد من بکنید!

2. نسخه پیرزنه را مینوشتم که پسرش رفت روی ترازو و بعد گفت: اینو چند میفروشی؟ میخوام ببرم گوسفندهامو باهاش وزن کنم! جالب تر این که وقتی این ماجرا را برای پرسنل تعریف میکردم یکی دوتاشون گفتند: خب میفروختیش پولشو میگذاشتی جیبت!

3. خانم مسئول داروخونه اومد توی مطب و گفت: این دارو که برای این خانمه نوشتین اینجا نداریم. با چی عوضش میکنین؟ گفتم: چی هست که بنویسم؟ گفت: همون قرصه است که خودتون نوشتین دیگه! گفتم: یعنی میگم توی داروخونه چی دارین؟!

4. نسخه خانمه را که نوشتم شوهرش بهش گفت: میخوای دکتر فشارتو هم بگیره؟ بعد که فشارشو گرفتم خانمه به شوهرش گفت: خب تو هم بیا فشارتو بگیر. شوهرش گفت: لازم نیست. اگه تو هرروز نگی پول بده فشار من طبیعی میمونه!

5. نسخه خانمه را که نوشتم شوهرش گفت: من برم روی وزنه؟ گفتم: بفرمایید. رفت و بعد به زنش گفت: تو هم بیا خودتو وزن کن! بعد هم گفت: این وزنه خرابه. برای من همه اش یک اومد برای زنم همه اش شش! (وزن خودش صد و یازده کیلو و صد گرم بود. وزن خانمش شصت و شش کیلو و ششصد گرم!)

6.  پسره گفت: یک عکس برام نوشتن. ببین هنوز وقت داره یا اعتبارش تموم شده؟ گفتم: من نمیتونم ببینم. همون دکتری که براتون نوشته میتونه ببینه. گفت: نه! دکتر که نبود. همون زنه بود! 

7. خانمه گفت: اینجای سینه ام درد میکنه. مال قلبمه؟ چند سوال ازش کردم و گفتم: به درد قلبی نمیخوره.  این طور که میگین بیشتر از اعصابتونه. حرص خوردین؟ گفت: قبلا پیش متخصص هم رفتم گفت از اعصابته. حالا یعنی از اعصابمه؟ گفتم: بله از اعصابتونه. گفت: قبلا نوار قلب و آزمایش هم گرفتم که همه شون سالم بودند. پس همون مال اعصابمه؟ گفتم: بله مال اعصابتونه. گفت: از وقتی از شوهرم طلاق گرفتم این طور شدم یعنی مال اعصابمه؟ گفتم: بله مال اعصابتونه ......!

8. خانمه گفت: کد ارجاع بده میخوام برم پیش متخصص. گفتم: بیمه تون تامین اجتماعیه. اصلا کد ارجاع لازم ندارین. گفت: حالا تو یکی بده شاید خواست!

9. داروهای خانمه را که نوشتم یک فاکتور داروخونه گذاشت روی میز و گفت: این داروها را هم برام بنویس. گفتم: همه شونو؟ گفت: نه فقط مترونیدازول و آموکسی سیلینشو بنویس بقیه شونو نمیخوام!

10. یکی از خانم دکترهای جدیدالورود رفته بود مرخصی و من رفتم به جاش. خانمه اومد توی مطب و گفت: خداروشکر که امروز شما اینجا هستین. گفتم: چطور؟ گفت: تا به حال چندبار اومدم پیش خانم دکتر و میگم من درد دارم. میگه چون بارداری من جرات نمیکنم برات دارو بنویسم برو!

11. (18+) توی روزهای تظا.هرات خانم ماما اومد و گفت: چای درست کردم. تشریف بیارین بخورین. رفتم و برای خودم چای ریختم و تشکر کردم و کمی با هم صحبت کردیم. وسط صحبتها گفتم: اصلا دیگه کسی باردار هم میشه که بیاد پیش شما؟ گفت: آره! این روزها با قطعی اینترنت و .... مردم کار دیگه ای ندارند!

12. خانم مسئول تزریقات گفت: دکتر ببین شوهرم چی برام خریده! بعد حدود ده النگو که توی دستش بودند بهم نشون داد. یک لحظه فکر کردم و دیدم قیمت این همه النگوی طلا  اون قدر زیاد میشه که بعیده شوهرش براش خریده باشه. گفتم: اینها که بدلند! گفت: این قدر مشخصه؟ من میخواستم امروز باهاشون به بقیه خانمها پز بدم! پس برم درشون بیارم!

پ.ن. توی چند روز آینده کلیک (3) هم درراهه!


کلیک! (2)

سلام

بالاخره به روز انجام MRI رسیدیم. برام ساعت هفت و نیم شب نوبت زده بودند. پس طوری رفتم که حدود هفت و ربع اونجا بودم. اون هم توی اون شبها که همه جا شلوغ بود. مدارکمو گرفتند و کارت کشیدند و بهم قبض دادند که دیدم روش نوشته: قیمت کل: یک میلیون و هشتصد. قیمت با بیمه: یک میلیون و پونصد! بعد گفتند: بشینین تا صداتون کنیم. نوبتتون ساعت هشته! گفتم: شما که گفتین هفت و نیم! گفتند: خب میگیم هفت و نیم که تا هشت برسین!

همون جا نشستم و سرمو با یکی دو بازی بدون اینترنت که توی گوشیم داشتم گرم کردم. تا این که اسم من و یکی دیگه را با هم صدا کردند و رفتیم به قسمت گرفتن MRI. بعد یکی پنجاه هزار تومن دیگه ازمون گرفتند و یک دست لباس یک بار مصرف بهمون دادند. بعد خانمی که اونجا کار میکرد اومد و از هردومون کارت شناسایی خواست و بعد به اون پسر گفت: شما بیست و یک سالتونه اما این بیمه مال یک آدم هشتاد ساله است! چرا؟ پسره گفت: چون او بیمه تکمیلی داشت اما من نداشتم! خانمه گفت: اصلا امکان نداره. بالاخره وقتی دکتر میخواد گزارششو بنویسه متوجه فرق لگن یک آدم هشتاد ساله و یک آدم بیست و یک ساله میشه. بعد ما را توبیخ میکنه. خلاصه که کلی با هم بحث کردند و درنهایت پسره رفت و به اسم خودش قبض گرفت و برگشت. به من هم گفت: وزنتون چقدره؟ و بهش گفتم. بعد رفتیم و توی اتاقهایی شبیه اتاق پرو فروشگاههای فروش لباس، لباسهامونو عوض کردیم و روی صندلی نشستیم. یه نگاه به دیوار کردم و دیدم نوشته: "حداکثر وزن مجاز برای این دستگاه 114 کیلوگرمه". و رفتم توی فکر که یعنی ممکنه اون خانم فکر کرده باشه من وزنم بیشتره که وزنمو پرسید؟! درسته که وزنم روی مرز وزن طبیعی و اضافه وزنه اما آخه 114 کیلو؟! توی همین فکر بودم که در باز شد و یک مرد با قیافه ای آشنا بیرون اومد و کلی سلام و تعارف کرد و رفت. کلی فکر کردم تا این که یادم اومد وقتی دانشجو بودم ایشون توی CT بیمارستان کار میکرد. اما هرچقدر فکر کردم فامیلش یادم نیومد. و نمیدونم ایشون هم فامیل من یادش اومد یا نه؟! بعد فکر کردم که ایشون که توی مرکز دولتی بودن چطور اومدن اینجا؟ بعد گفتم: خب احتمالا بازنشسته شدن. و احتمالا به دلیل خوردن اشعه زودتر از موعد هم بازنشسته شدن. بعد به خودم گفتم: خب زودتر بازنشسته میکنن که دیگه اشعه نخورن اما وقتی دوباره میان سر کار که باز هم اشعه میخورن که! و بعد یکدفعه یادم اومد که الان توی یک مرکز MRI هستم که اصلا اشعه نداره! امیدوارم بقیه شون هم اگه دوباره رفتن سر کار توی چنین جایی باشه.

در اتاق دوباره باز شد و یک خانم با همون لباسهای یک بار مصرف ازش خارج شد. بعد منو صدا کردند. دوست نداشتم کیف پول و ساعت و گوشی و بقیه چیزهامو بگذارم توی اون اتاق پرو که قابل قفل کردن هم نبود. اما چاره ای هم نبود. پس سپردمشون به خدا و بعد هم دوربینهای مدار بسته اونجا و رفتم توی اتاق.

یک استوانه که روی اون به شکل یک مستطیل بریده شده بود به صورت طولی روی تخت بسته شده بود. خانمی که اونجا کار میکرد ازم خواست پامو داخل اون استوانه بگذارم و انگشتهامو از اون مستطیل بیرون بیارم. بعد هم دراز کشیدم. بعد یک چیزی شبیه یک بالش کوچیک که یه چیز نسبتا سنگین توش بود پایین ساق پام گذاشت و بعد از سفارش به حرکت ندادن این پا از اتاق خارج شد.چندلحظه بعد چند عدد روی صفحه دیجیتال روی دستگاه درست پایین جایی که مارک دستگاه (زیمنس) را نوشته بودند ظاهر شد و با خاموش شدن اون یک حرکت کوچیکو حس کردم و بعد برای دومین بار سروصداهای عجیب و غریب بلند شد. (اولین باری که رفتم توی این اتاق را اینجا نوشتم) برام جالب بود صداهایی که دفعه قبل به نظرم شبیه به صداهای طبیعی اومده بود الان شبیه به صدای شلیک مسلسل و ... به گوشم میرسید. تا این که بالاخره گرفتن MRI تموم شد. از اتاق بیرون رفتم و اون پسر رفت تا MRI لگنشو بگیره. من هم لباس عوض کردم. از زمانی که ساعتمو درآورده بودم تا لحظه پوشیدنش دقیقا یک ساعت گذشته بود. بعد هم یک کاغذ بهم دادند که نوشته بود بعد از پنج روز کاری برم سراغ جوابش. خرید کردم و برگشتم خونه.

توی برگه ای که بهم داده بودند نوشته بود جوابو بعد از پنج روز کاری بهم میدن. از شانس من از بعد از گرفتن MRI هم کلی تعطیلی داشتیم.بعد هم که فرصت نشد تا این که دیروز رفتم سراغ جوابش و گرفتمش. بعد خودم یه نگاه بهش کردم و دیدم نوشته مفصل مچ پام  یه کم ورم داره و یکی دوتا از تاندونهاش ضخیم شده. نمیدونستم الان چکار باید کرد پس دیروز عصر رفتم مطب متخصص ارتوپدی که منشیشون گفتند: آقای دکتر رفته مرخصی ششم بهمن میاد. میخواستم برم پیش یک متخصص دیگه اما گفتم شاید اخلاقی نباشه. میخواستم پست بعدی را همون ششم بنویسم اما گفتم شرمنده شما میشم. حالا تا ششم صبر میکنیم. اگه ماجرا در اون حدی بود که یک پست جدا بخواد که مینویسم. وگرنه ادامه ماجرا میشه پی نوشت پست بعدی که هنوز نمیدونم بتونم پست خاطرات بگذارم یا نه؟

پ.ن. مادر یکی از پرسنل شبکه مدتی بود که بیمار بود. چندبار تماس گرفت و خواست براش دارو یا آزمایش بنویسم و نوشتم. یک بار هم اومد دنبالم و رفتیم خونه مادرش و براش نسخه نوشتم. دیروز عصر رفتم مسجد برای مراسم مادرش که توی بلندگو اعلام کردند: با تشکر از پرسنل شبکه بهداشت و درمان شهرستان ......  و بخصوص جناب آقای دکتر .... که توی مدت بیماری این مرحومه خیلی براشون زحمت کشیدند! خوشحال شدم که افرادی دوروبرم نشستن که منو نمیشناسن! اما نکته جالب تر این که دیروز فهمیدم برادر همکارمون یکی از هنرپیشه های نسبتا مشهور سینما و تلویزیونه! طبیعتا اونجا جای صحبت هنری و گرفتن عکس نبود! انتظار هم که ندارین اسمشونو بنویسم!

کلیک! (1)

سلام

اولین بار چند ماه پیش بود. وقتی موقع برگشتن از پیاده روی مقداری هم خرید کردم و وقتی وارد خونه شدم خریدها را روی کابینت آشپزخونه گذاشتم و درهمون حالتی که هردوپام روی زمین ثابت بود تنه خودمو به سمت چپ چرخوندم و یکدفعه اون اتفاق افتاد. چه اتفاقی؟ شنیدن یک صدا توی استخونها که ما بهش میگیم: کلیک! قبلا هم این اتفاق برام افتاده بود. مثلا توی لگن یا زانوها بخصوص موقع بلند شدن از روی صندلی یا آغاز راه رفتن. و میدونستم که چیز نگران کننده ای نیست. پس دلیلی نداشت وقتی این اتفاق روی پای راست و محل اتصال متاتارس (استخوانهای کف پای) چهارم و پنجم به مچ پا هم رخ داده نگران باشم. و نگران هم نشدم.

اما کم کم نگران شدم. چرا؟ چون تعداد دفعاتی که این حالت داشت رخ میداد به تدریج داشت زیاد میشد. و از چند هفته بعد بود که موقع کلیک کردن یک درد مختصر هم پیدا میکرد. بعد از مدتی گه گاه برای چند ساعت یک درد خیلی خفیف دقیقا توی همون نقطه داشتم. و گاهی یک احساس سوزش. انگار جرقه ای که از آتیش پریده بیرون اونجا افتاده باشه و برای چند ساعت خاموش نشه. دردش به شدت خفیف بود و حتی نیازی به مسکّن هم نداشت. اما همین طولانی شدنش منو به فکر انداخت.

یک شب پیش از خواب بود که رفتم توی فکر که ببینم علت این مسئله چی میتونه باشه؟ هیچ ضربه ای که به پام نخورده بود. هیچ فشاری هم بهش نیومده بود. به تدریج توی ذهنم به گذشته برگشتم و یکدفعه یک چیزی توی ذهنم جرقه زد. (اگه حالشو ندارین همه اون پستو بخونین قسمت گردش در مقبره "سنت نینو" را بخونین!) به خودم گفتم: بالاخره پیداش کردم! البته این که آنی کنارم خوابیده بود مانع از این شد که مثل ارشمیدس "اورِکا اورِکا" گویان از اتاق خواب بیرون بپرم!

خب علت مشخص شده بود و با خیال راحت میخواستم بخوابم که یکدفعه به خودم گفتم: خب حالا بالاخره علت چیه؟ یعنی ممکنه که همون موقع پام آسیب دیده و من هم پشت گوش انداختم؟ پس چرا توی این مدت هیچ مشکلی نداشتم؟ و در حال فکر کردن به این مسائل خوابم برد.

روز بعد وقتی سر کار رفتم کد ملی خودمو زدم توی سامانه و از مچ و کف و انگشتان پای راستم یک عکس نوشتم. بعداز ظهر موقع رفتن به پیاده روی رفتم به یک مرکز رادیولوژی و کدملی و کد رهگیری را به منشی اونجا دادم. خانم منشی فرمودند: عکسو کی براتون نوشته؟ گفتم: یه پزشک عمومی. گفت: دکترهای عمومی همه شون گزارش میخوان. ما هم امروز دکترمون یه کاری براش پیش اومد و زودتر رفت. میتونین فردا بیایین و گزارششو بگیرین؟ سرمو کمی چرخوندم و همون جا تابلوی یک متخصص ارتوپدی را دیدم. اون هم مطب یکی از همکاران که چهارده سال پیش با هم شیفت میدادیم و بعد از طرحش تخصص قبول شد. گفتم: لطفا عکسو بگیرین. میبرمش پیش این آقای دکتر! عکسو گرفتم و نگاهش کردم. اما مشکلی توش پیدا نکردم. به خودم گفتم: نکنه یه چیزی توی عکس هست و من حالیم نمیشه؟ پس رفتم سراغ منشی جناب متخصص ارتوپدی. اون روز به دلیل بارش شدید برف خیلی از مریضها نیومده بودند. یک نوبت گرفتم و منتظر نشستم. تصادفا یکی دیگه از پزشکها هم توی نوبت بود و کمی با هم صحبت کردیم. بالاخره نوبتم شد و رفتم داخل مطب. شاید اگه آقای دکتر را توی خیابون میدیدم نمیشناختم. چقدر قیافه اش تغییر کرده بود. اما خوشبختانه ایشون منو شناختند و اول کمی یاد گذشته ها کردیم و بعد ماجرا را براشون گفتم. گفتند: چرا همون موقع که از سفر اومدین نیومدین پیش من؟ سه هفته پاتونو گچ میگرفتم و بعد همه چیز تموم میشد. اما الان ممکنه گچ بخواد، ممکنه تزریق توی مفصل بخواد یا حتی ..... منتظر بودم بگه قطع عضو (!) اما یکدفعه ساکت شد. عکس را نگاه کرد و گفت: عکستون مشکلی نداره اما بهترین روش برای بررسی این قبیل مشکلات  MRI  هست. بعد روی کاغذ برام MRI مچ پا نوشت. بعد روی یک کاغذ دیگه مچ بند و بعد روی یک کاغذ دیگه مقداری دارو. بعد گفت: این مچ بند را برای دوهفته مرتب ببندین و بعد فقط موقع پیاده روی. این داروها و MRI را هم بدین به منشی تا توی سامانه ثبت کنه! بعد آقای دکتر زنگ زد و وقتی خانم منشی اومد توی مطب بهش گفت: پول ویزیت آقای دکتر را بهشون پس بدین! یه کم تعارف کردم و بعد هم تشکر کردم. از مطب بیرون رفتم. برگه ها را به خانم منشی دادم و منتظر شدم. منشی دوم که موقع زنگ زدن دکتر اومده بود توی مطب هم اول توی کشو و بعد توی کیفشو نگاه کرد و بعد به اون یکی منشی که درحال وارد کردن داروها توی سامانه بود گفت: پول نقدی که اینجاست ده هزار تومن از پولی که ایشون دادن کمتره. ده هزار تومن داری؟ گفتم: پس برای این میگشتین؟ اصلا قابل نداره. یه مقدار تعارف کردیم اما بالاخره اون ده هزار تومن هم پیدا شد و بهم پس دادند. بعد رفتم مغازه کنار مطب و مچ بند خریدم به مبلغ نهصدهزار تومن. بعد رفتم مرکز MRI تا نوبت بزنم که گفتند:  MRI مچ پا را حتما باید متخصص رادیولوژی مون تایید کنه. برو طبقه بالا. رفتم بالا که گفتند: دکتر هنوز نیومده. اسمتو روی اون کاغذ پشت در بنویس و صبر کن تا دکتر بیاد. رفتم و اسممو نوشتم که دیدم نفر پونزدهم هستم! کمی صبر کردم و بعد دیدم فقط دارم وقتمو تلف میکنم. پیاده روی مو تموم کردم و رفتم داروخونه. سی کپسول زردچوبه برای صبح ها، سی کپسول تقویتی برای ظهرها، سی قرص کلشی سین برای کاهش التهاب استخوان برای عصرها و دونوع کپسول غضروف ساز برای شبها گرفتم و یک میلیون و دویست هزار تومن ناقابل پول دارو دادم. بعد برگشتم سراغ دکتر رادیولوژیست که دیدم خبری از برگه ای که روش اسم نوشته بودم نیست. به منشی گفتم: من اسممو روی این برگه نوشته بودم چی شد؟ گفت: خب برو پیش دکتر! صبر کردم تا سونوگرافی که داشت انجام میشد تموم بشه. بعد برگه ای که قسمت نوبت دهی بهم داده بود به دکتر دادم تا تایید بشه و بعد برگشتم طبقه پایین که گفتند: فردا باهاتون تماس میگیریم و بهتون نوبت میدیم.

روز بعد بهم زنگ زدند و برای دو هفته بعد بهم نوبت دادند که یکدفعه یادم اومد همون روز شیفتم. خواستم تا روزش را عوض کنند که موکول شد به دو روز بعدش.

روز اولی که مچ بند را بستم و داروها را خوردم درد پام واقعا بیشتر شد! اما از روز دوم به تدریج کمتر شد تا این که توی روز های آخر تقریبا دردی نداشتم.یک شب هم توی شیفت که با دمپایی توی سالن بودم خانم مسئول تزریقات به پام که مچ بند پوشیده بودم و روش جوراب کشیده بودم نگاه کرد و گفت: ای وای .... من تا الان نمیدونستم که پاتون مصنوعیه!

 زمان گذشت تا این که به روز MRI رسیدیم.

ادامه ماجرا در پست آینده.

پ.ن1. رفتم نمایندگی "فردا موتور" و گفتم: من بهمن ماه سال پیش SX5 ثبت نام کردم و قرار شد دی ماه تحویل بدین. پس چی شد؟ خانمه گفت: ما توی بهمن سال پیش فقط یک مورد ثبت نام SX5 داشتیم. شما بودین؟ گفتم: من که بودم. دیگه خبر ندارم. کدملیمو زد توی کامپیوتر و گفت: بله درسته. اما ما فعلا داریم ماشینهایی را تحویل میدیم که توی تیر 1403 ثبت نام کردن! دیگه چه زمانی نوبت شما بشه خدا میدونه. گفتم: پس تکلیف این مدتی که پولمون اینجا خوابیده چی میشه؟ گفت: روی قیمت نهایی محاسبه میشه.

پ.ن2. ببخشید که پست خاطرات نگذاشتم. واقعا نتونستم. اما دلم هم نیومد در اینجا همچنان تخته باشه.