سلام
یک پست خاطرات جدید آماده کرده بودم تا امروز منتشر کنم. اما پریشب و دیروز و دیشب چیزهایی دیدم که اگه بخوام اون پست را منتشرش کنم بعدا خودم هم به نویسنده فحش میدم! پس میگذاریم برای چندروز دیگه.
سلام
1. خانمه هفت نوع قرص مختلف گذاشت روی میز و گفت: اینها را برام بنویس. گفتم: روزی یکی ازشون میخورین؟ گفت: نه شبها هم میخورم. گفتم: از همه شون؟ گفت: نه. گفتم: پس از کدومشون؟ گفت: این چهارتا را شبی یکی میخورم. اون سه تا را روزی یکی!
2. توی مطب بودم که دیدم شارژ گوشیم داره تموم میشه. شارژرم را توی سه راهی که روی میز بود زدم و گوشیمو شارژ کردم. وقتی شارژ شد شارژر را از گوشی جدا کردم که همون موقع یک مریض اومد. نسخه شو نوشتم و رفت داروخونه که همراهش گفت: ببخشید این گوشی چند دقیقه اینجا باشه میام میبرمش. نگاه کردم و دیدم گوشیشو با شارژر من زده توی شارژ!
3. صبح با راننده شبکه رفتیم درمونگاه. موقع پیاده شدن آقای راننده گفت: ظهر آقای ..... میاد دنبالتون. گفتم: نمیشناسم. گفت: تازه اومده سر کار. بهت توصیه میکنم به محض این که نشستی توی ماشین خودتو بزنی به خواب! گفتم: چرا؟ گفت: خب دیگه. و رفت. و ظهر که با جناب راننده جدید شبکه برگشتیم ولایت تازه فهمیدم علت گفتن اون جمله چی بود. وقتی ناچار شدم در تمام مسیر یا به حرفهایی گوش بدم که به هیچ درد من نمیخوردن یا به سوالهای عجیب و غریبش جواب بدم. سوالهایی مثل: الان چه ماشینی داری؟ چندتا بچه داری؟ چند سالشونه؟ و ......!
4. مرده گفت: یک بار اومدم دکتر و بهتر نشدم. دوباره اومدم. گفتم: چه دارویی براتون نوشتن؟ گفت: یادم رفت بیارمشون. اما دو نوع قرص بودند. سه بسته از اینها خوردم سه بسته از اونها!
5. مرده نصف شب با بی حسی بدن و استفراغ اومده بود و گفت: تازه از مسافرت اومدم. گفتم: توی راه چیزی نخوردین که مسموم بشین؟ خانمش گفت: اتفاقا من هم بهش گفتم که مسموم شدی! بعد به مرده گفتم: سابقه مصرف هیچ دارویی ندارین؟ گفت: چرا قرص قند میخورم. گفتم تا قندشو بگیرند که بالا بود. بهش گفتم: قندتون خیلی بالاست. خانمش گفت: اتفاقا من هم بهش گفتم قندت بالاست! قندشو با سرم و انسولین و ... پایین آوردیم و گفتم: کی نوبت دارین که برین پیش متخصص؟ گفت: چند ساله که نرفتم. خانمش گفت: اتفاقا من هم بهش گفتم که باید بری پیش متخصص!
6. مرده گفت: دندونم درد گرفته و عفونت کرده. چراغ قوه را برداشتم که گفت: بهتون توصیه میکنم که نبینیدش. خیلی وضعش خرابه!
7.
مرده گفت: توی اتاق بخاری نفتی داشتیم دود میکرد. حالا سر درد و استفراغ دارم. برام سرم بنویس. داشتم براش دارو مینوشتم که گفت: برای زنم هم دارو مینویسی؟ او هم مثل خودمه. گفتم: اینجاست؟ گفت: اگه او را هم می آوردم. پس کی مواظب گاوها بود؟ چندتا قرص بنویس براش میبرم. 
8. خانمه گفت: بیست و پنج سال پیش زنبور صورتمو نیش زد. امروز جای نیشش دوباره درد گرفته!
9. پیرزنه گفت: چندروز پیش خانم دکتر گفت نوار قلبت مشکل داره باید فورا بری بیمارستان. اما من کار داشتم نرفتم الان میخوام برم. یعنی حالا مشکلم اورژانسیه؟! گفتم: خب من که معاینه تون نکردم. گفت: نوار قلبم خیلی مشکل داره؟ گفتم: نوارتونو آوردین؟ گفت: نه!
10. نسخه پیرزنه را که نوشتم گفت: تو دکتر خیلی خوبی هستی! میدونی چرا؟ گفتم: چرا؟ چون قدیمی هستی!
11. خانم مسئول داروخونه گفت: من هروقت با دخترداییم صحبت میکنم درباره شما غیبت میکنیم! گفتم: دست شما درد نکنه! حالا دختر داییتون کی هست؟ گفت: شما نمیشناسینش. چندبار اومده و براش دارو نوشتین. چند دقیقه بعد اومد و گفت: ناراحت شدین؟ میخواین بیایین تا با هم درباره دختر داییم غیبت کنیم؟!
12. اواخر وقت اداری خانم مسئول تزریقات اومد و گفت: دکتر بیا! از مطب رفتم بیرون و گفتم: چیه؟ گفت: نگاه کن! اون ماشینه را توی حیاط درمونگاه ببین! یه جغد روش نشسته. این موقع روز جغد اینجا چکار میکنه؟ گفتم: حتما دیده خوابش نمیبره اومده قرص خواب بگیره! گفت: اما خارج از شوخی جغد خیلی شومه. خدا به داد کسی برسه که میخواد با اون ماشین بره.در همین زمان یکی از راننده های شبکه را دیدم که گفت: دکتر اومدم دنبالت بیا بریم. و با همون ماشین جغدی شده (!) رفتیم!
پ.ن. روز مرد بر همه مردها فارغ از جنسیتشون مبارک. خوشبختانه این روزها تعدادشون هم کم نیست.
سلام
ساعت حدود نه شب بود. توی مرکز شبانه روزی بودم که لب مرز استانمونه و قبلا توی این پست درباره اش نوشته بودم. درمونگاه طبق معمول شلوغ بود اما اگه همه چیز قرار بود طبق معمول همیشه باشه تا یکی دو ساعت دیگه باید یکدفعه خلوت میشد و دیگه به ندرت هم پیش می اومد که تا صبح مریض بیاد. بخصوص توی این موقع از سال که عشایر هم از اون منطقه رفته بودند. زمان گذشت و همون طور که حدس میزدم درمونگاه یکدفعه خلوت شد.
ساعت هنوز یازده هم نشده بود. میدونستم که بعیده دیگه مریض بیاد. و کاش میشد که همون موقع برم و بخوابم. اما امکانش نبود. چون طبق دستور شبکه باید درست پیش از ساعت دوازده شب انگشت خروج میزدم و بعد از ساعت دوازده هم انگشت ورود برای روز بعد. پس رفتم توی اتاق استراحت و تلویزیون را روشن کردم و مشغول تماشای یک فیلم سینمایی شدم که همون لحظه داشت شروع میشد. اواسط فیلم هم یک بار پیش از دوازده و یک بار چند دقیقه بعد و بعد از ساعت دوازده از اتاق بیرون اومدم و انگشت زدم. بعد بقیه فیلم را دیدم و بعد هم خوابیدم.
با تک زنگی که آقای مسئول پذیرش بهم زد فهمیدم مریض اومده. از اتاق استراحت بیرون اومدم و جلو در مطب با دو مرد روبرو شدم که یکیشون سرش را گرفته بود. یه نگاه روی ساعت کردم که دو و نیم صبح بود. بعد وارد مطب شدم و چراغشو روشن کردم و گفتم: بفرمایید. مرد هم اومد و روی صندلی نشست. درحالی که همچنان سرشو گرفته بود و درحال ناله کردن بود. پیش از این که سوالی بپرسم همراهش گفت: اینها رو گاز گرفته. بخاریشون خراب بوده. توی یک ظرف فلزی چوب گذاشتن و آتش زدن و خوابیدن. گفتم: اینها؟ گفت: چهار نفرند. سه تا شون را داشتن سوار آمبولانس میکردن تا بیارن. من دیدم این یکی توی آمبولانس جاش نمیشه آوردمش. گرچه علت سردرد مشخص بود اما برای احتیاط یک معاینه کوتاه هم کردم و فشارشو هم گرفتم که همه چیز طبیعی بود. بعد کدملی شو زدم توی سامانه سیب که چون از چند ساعت پیش نرفته بودم سراغ سامانه دوباره ازم یوزرنیم و پسورد خواست. بعد از وارد شدن مجدد به سامانه دوباره کدملی مریضو زدم و دیدم پیداش نمیکنه رفتم سراغ سامانه ERX و کدملیشو زدم که دیدم محل سکونتش یکی از روستاهای استان مجاوره. بعد داروهاشو نوشتم و گفتم: وقتی رفتین توی تزریقات بگین یه کم اکسیژن هم براتون بگذارن. مرده هنوز از روی صندلی بلند نشده بود که آمبولانس وارد حیاط درمونگاه شد. دیگه میدونستم جریان چیه و خیالم راحت بود که مریض بدحالی برام نیاوردن.
همون طور که انتظارشو داشتم سه مریض دیگه دقیقا با همون علائم برام آورده بودند. همسر، فرزند، و مادر همون آقایی که براش نسخه نوشته بودم. با علائم کاملا مشابه. و طبیعتا با نسخه های مشابه. به درخواست بیمار چهار نسخه را روی دو کدملی نوشتم تا هزینه شون کمتر بشه. بعد از مطب بیرون اومدم تا با همکاران 115 سلام و علیک کنم. دیگه خیلی شونو نه به اسم اما به قیافه میشناختم. برای همین با دیدن افرادی کاملا جدید تعجب کردم. و تعجبم وقتی بیشتر شد که دیدم یونیفورمهاشون هم مثل همیشه نیست. پیش از این که حرفی بزنم یکی از پرسنل 115 گفت: ما از فوریتهای استان مجاور هستیم. 115 استان شما اون قدر با تهران مکاتبه کرد و گفت این روستاها به شما نزدیک تره که این چند روستای اون طرف مرز را که توی استان ماست ازمون گرفت و جمعیت خودشو بالاتر برد. اما امشب هرچقدر این بیچاره ها به 115 زنگ زدن آمبولانس استان شما نیومده سراغشون و بالاخره به یکی از همکاران ما زنگ زدن.
ایشون همچنان درحال صحبت بود که یک آمبولانس دیگه وارد حیاط درمونگاه شد. امیدوار بودم این یکی هم مشکل خاصی نداشته باشه. آمبولانس ایستاد و دونفر از پرسنل 115 از اون پیاده شدند که هردو را قبلا هم دیده بودم. بعد اومدند توی درمونگاه و با هم سلام و علیک کردیم و یکیشون پرسید: مریضهای گاز گرفته را آوردن اینجا؟ پرسنل 115 استان همجوار گفت: بله! آوردیمشون. شما چرا نیاوردینشون؟ پرسنل 115 استان ما گفت: ما تا به حال به این روستاها نیومده بودیم. اصلا بلد نبودیم. نصف شب کسی هم نبود که ازش بپرسیم. وقتی هم بالاخره پیدا کردیم گفتند شما اومدین و بردینشون. دستتون هم درد نکنه. پرسنل 115 استان مجاور میخواست جواب بده و من هم منتظر بودم که اگه قراره دعواشون بشه از هم جداشون کنم که خانم مسئول تزریقات صدام زد و گفت: دکتر چکار کنم؟ گفتم: چیو؟ گفت: الان نگاه کردم و دیدم فقط یکی از کپسولهای اکسیژنمون اکسیژن داره. میخواستم برم و از پرسنل 115 کمک بگیرم که هر دو گروه اومدند و گفتند: ما دیگه باید بریم خداحافظ! راستش دیگه روم نشد الکی نگهشون دارم.
حالا ما مونده بودیم با چهار مریض که همه از سردرد ناله میکردند و هر چند دقیقه یک بار یکیشون استفراغ میکرد و یک کپسول اکسیژن. نهایتا مجبور شدیم اکسیژن را جیره بندی کنیم. هر چند دقیقه یک بار اکسیژن را به یکی شون میدادیم و بعد میرفتیم سراغ نفر بعدی! و همین طور بین چهار تخت چرخیدیم تا این که سرمهاشون تمام شد و به لطف آمپولهایی که توی سرم ریخته بودیم و اکسیژنی که (هرچند نصفه و نیمه) گرفته بودند بهتر شدند و رفتند.
روی ساعت نگاه کردم. حدود چهار بود. رفتم توی اتاق استراحت و سعی کردم بخوابم اما تا حدود پنج و نیم خوابم نبرد. حدود یک ساعت بعد هم از خواب بیدار شدم و خوردن صبحانه را شروع کردم و آماده شدم برای شیفت صبح.
پی نوشت: تعدادی از اقوام برای بردن هدیه شب یلدا برای عروس جدید فامیل راهی استان کرمان شدند. ما این بار نتونستیم همراهشون بریم. و وقتی برگشتند برامون تعریف کردند که بعدازظهر به منزل عروس رسیدند اما اولین پذیرایی که ازشون شده ساعت ده شب و با یک لیوان چای بوده! واقعا نمیدونم این رسم اون خانواده است؟ رسم اون شهره؟ یا .... من که گیج شدم.
سلام
1. پسری را که از روی موتور سقوط کرده بود دیدم و گفتم: خداروشکر جاییت شکستگی نداره. گفت: من اون روز با دنده چهار خوردم زمین جاییم نشکسته بود انتظار داری الان با که با دنده یک خوردم زمین جاییم شکسته باشه؟!
2. نسخه یه بچه را نوشتم که مادرش گفت: براش گواهی هم بنویس. گفتم: باشه. از کِی نرفته مدرسه؟ گفت: خیلی وقته. با امروز میشه دو روز!
3. برای چندهفته تنها توی یکی از مراکز دوپزشکه بودم که قبلا دو خانم دکترداشت که شبها هم همونجا بیتوته میکردند (یکیشون تخصص قبول شد و رفت و اون یکی طرحش تموم شد و رفت) تا این که یک خانم دکتر اومد اونجا و با ایشون دوباره دونفره شدیم. بعد از چندروز خانم دکتر مرخصی گرفت و گفت: جلسه دفاع از پایان نامه دوستمه. گفتم: خب دوستتونو هم بیارین اینجا که پزشک اینجا کامل بشه و من هم برم به درمونگاههای دیگه. گفت: خیلی دوست دارم بیارمش. اما باید بره سربازی! (میدونم برای نسل جدید این چیزها طبیعیه. اما ما مال نسل قدیمیم!)
4. آقای مسئول پذیرش اومد توی مطب و گفت: میشه توی یکی از نسخه ها سه تا آمپول عضلانی بنویسی که مریض با هم بزنه؟ گفتم: چرا؟ گفت: برای این مریض قبلی که یک آمپول نوشته بودی میخواستم قبض بزنم که اشتباها زدم سه تا آمپول. حالا تا چنین قبضی صادر نشه همون طور روی کارتابل میمونه! طبیعتا این دیگه موردی نبود که بشه همین طوری نوشت!
5. خانمه گفت: هربار دخترم سرما میخورد با شربت ..... زود خوب میشد. گفتم: الان توی خونه دارین یا بنویسم؟ گفت: شیشه خالی شو؟!
6. خانمه اومد توی مطب و گفت: بچه ام سرما خورده. بچه هم اومد دم مطب و همون جا ایستاد. گفتم: بیا تا توی گلوتو ببینم. گفت: نه! میخوای برام دارو بنویسی! مادرش گفت: نه تو بیا تا دکتر ببیندت میخواد برای بابا دارو بنویسه! بچه گفت: برای بابا؟ بعد هم اومد و آروم روی صندلی نشست تا معاینه اش کردم و برای باباش دارو نوشتم!
7. (16+) رفتم توی آبدارخونه تا برای خودم چای بریزم. یکی از پرسنل خانم هم اونجا بود. موقع وارد شدن تصادفا دستم به در آبدارخونه خورد و در به دیوار کوبیده شد. خانمه یکدفعه برگشت و گفت: ایها الناااس .... گفتم: چیه؟ چرا داد میزنی؟ گفت: ببخشید یک لحظه فکر کردم یک نفر اومد تو و در را بست!
8. توی گروه پزشکان خانواده استان بودم که دیدم یک خانم دکتر طرحی کامنت گذاشته و نوشته: من توی مرکز ..... کار میکنم. نوشتم من طرحمو اونجا شروع کردم. سال 1379. نوشت: من اون موقع سه ساله بودم! کلی احساس پیری کردم!
9. (این خاطره مال من نیست) یکی از همکاران توی تلگرام نوشته بود: پیرزنه گفت: پیش از این که واکسن کرونا را بهم بزنن من اصلا فشار نداشتم. از وقتی واکسنو زدم فشار گرفتم. گفتم: پیش از این که واکسن بزنی فشارتو میگرفتی؟ گفت: نه اصلا فشارمو نگرفته بودم. آخه فشار نداشتم که بخوام بگیرم!
10. یکی از اقوام کدملیشو برام فرستاد تا براش یه آزمایش بنویسم و من هم نوشتم. چند روز بعد لینک جوابشو برام فرستاد تا برم و جوابشو ببینم. وقتی روی لینک کلیک کردم نوشت: شما هنوز مبلغ ....... ریال بابت این آزمایش بدهی دارید. هزینه را پرداخت کنید تا لینک باز بشه!
11. یه خانم خیلی محترم تنها اومده بود درمونگاه. قبض گرفت و اومد پیش من و بعد هم به همه حرفهام گوش داد و بعد هم رفت و داروهاشو گرفت و رفت. کیف کردم وقتی تاریخ تولدشو خوندم: 1305! نمیدونم من 99 سال بعد از تولدم اصلا چیزی از استخونهام مونده باشه یا نه؟
12. خانم دکتر مطب کناری گفت: شما که مدتهاست اینجا کار میکنید کسی را به اسم ...... میشناسین؟ گفتم: نه. چطور؟ گفت: هفته پیش اومد پیشم و گفت: باغ دارم. من هم ..... تومن بهش پول دادم تا برام میوه بیاره اما دیگه ازش خبری نشد!
پ.ن. من معمولا از خودم تعریف نمیکنم. اما ظاهرا تعداد مواردی که توی هفته های اخیر برام لذتبخش بوده داره بالا میره. اون از سوالهای عسل از دوستش توی این پست. و این هم پیام خانم دکتر مورد شماره 3 همین پست که چند هفته بعد از رفتن برای شروع دوره تخصص باهاشون صحبت میکردم.
سلام
1. نصف شب یه مریضو دیدم و از مطب رفت بیرون که همراهش گفت: میدونی من از سال پیش دارم دنبال تو میگردم؟ گفتم: دنبال من؟ گفت: آره! یادته یک بار کمرم درد میکرد و برام جاش انداختی؟ از پارسال دوباره درد گرفته. من میرم توی تزریقات بیا دوباره جابندازش و از مطب رفت بیرون. آقای مسئول تزریقات که توی مطب بود گفت: تو کمر هم جا میندازی؟ گفتم: به خدا اصلا نمیدونم چی میگفت! برم بهش بگم الکی منتظر نباشه. گفت: ولش کن برو یه کم کمرشو فشار بده بره! رفتم و یه کم کمرشو فشار دادم که گفت: بهتر نشد! گفتم: پس دیگه باید حتما عکس بگیری. بعد هم یه عکس براش نوشتم و کد رهگیریشو دادم دستش!
۲. (۱۸+) اواخر شب بر اثر یک حادثه شیشه پنجره اتاق استراحت آقای راننده آمبولانس شکست. چند دقیقه بعد توی سالن انتظار درمونگاه روی صندلیها نشسته بودیم و صحبت میکردیم که آقای راننده آمبولانس یه اشاره به من کرد و بعد به خانم مسئول تزریقات گفت: میگم من که امشب نمیتونم توی اون اتاق بخوابم. میام توی اتاق استراحت شما میخوابم. تو هم برو و توی اتاق دکتر بخواب! خانم مسئول تزریقات یه نگاه به من کرد و گفت: نه! دکتر دیگه برای من خیلی پیره! حالا باز اگه قیافه اش خوب بود یه چیزی!
3. مرده گفت: چند روز پیش اومدم اینجا. نمیدونم خودتون بودین یا یه خانم دکتر دیگه!
4. خانمه گفت: نمیشه هربار من میام درمونگاه خودتون شیفت باشین؟!
5. بعد از مدتها میخواستم وارد یکی از سایتهای مربوط به دانشگاه بشم ولی پسوردش یادم نیومد. دو سه کلمه ای که بهشون شک داشتم زدم و هربار سایت میگفت اشتباهه. بالاخره زدم رمز را فراموش کرده ام. و توی صفحه ای که باز شد یک رمز که توی خیلی از سایتها با همون رمز عضو میشم را زدم که نوشت: امکان تغییر رمز وجود ندارد. چون رمز قبلی و جدید یکی هستند!
6. پیرزنه گفت: از یک هفته پیش هرچی دارو بود خوردم و بهتر نشدم. بالاخره اومدم دکتر. گفتم: چه داروهایی خوردین؟ گفت: هر نوع جوشونده ای که بود درست کردم و خوردم!
7. خانمه دختر شونزده ساله شو با سرماخوردگی آورده بود. چوب برداشتم تا گلوشو ببینم که یکدفعه دختره شروع کرد به خندیدن. مادرش گفت: بَسّه این قدر نخند. و وقتی دید دخترش ساکت نمیشه خودش هم شروع کرد به خندیدن. صبر کردم تا دختره آروم بشه و بالاخره به هر فلاکتی که بود گلوشو دیدم. بعد رفتم سراغ معاینه ریه که باز هم خنده هاش شروع شد. مادرش هم روشو کرده بود به دیوار و قهقهه میزد! واقعا نمیدونستم چه عکس العملی باید نشون بدم. هرطور که بود معاینه را تموم کردم و نسخه را نوشتم و کد رهگیری را دادم بهشون. موقع بیرون رفتن مادره گفت: یه وقت سوء تفاهم نشه. ببخشید که ما خندیدیم. ما داشتیم به یه چیز دیگه میخندیدیم! و با قهقهه از مطب بیرون رفتند!
8. پیرمرده صبح اومده بود و میگفت: صِدام گرفته. یه دارو بده که تا ظهر خوب بشم. آخه باید براتون اذان بگم!
9. صبح که وارد درمونگاه میشدیم دیدم یک ماشین جلو در درمونگاه ایستاده و برای "اسنپ" ثبت نام میکنه. گفتم: چه خوب! دیگه اگه خواستم زودتر از اینجا برم خونه میتونم اسنپ بگیرم. ظهر که برمیگشتیم خبری از ماشین نبود. گفتم: ثبت نامشون تموم شد؟ آقای راننده گفت: نه! راننده های تاکسی های خط ویژه اینجا باهاشون دعوا کردند و بیرونشون کردند!
10. یک آقای آرایشگر برای تمدید کارت بهداشت اومده بود. طبق قانون براش آزمایش نوشتم. وقتی جوابشونو آورد دیدم آنتی بادی ضد هپاتیتش پایینه. (یعنی بدنش در برابر ویروس هپاتیت ایمنی نداره) زیر برگه اش نوشتم پیش از تمدید کارت براش واکسن هپاتیت تزریق بشه. چند دقیقه بعد مسئول بهداشت محیط زنگ زد و گفت: ببخشید! میشه ایشون واکسن نزنه و کارتشو تمدید کنیم؟ گفتم: چطور؟ گفت: داره میگه شما فکر کردین من خرم؟ توی کامپیوتر دیدین من واکسن کرونا نزدم میخواین به این بهونه بهم بزنین مریضم کنین!
11. بعد از ناهار توی اتاق استراحت بودم که صدای دلنشین "عارف" با یک صدای ملایم و نه چندان بلند توی فضای درمونگاه بلند شد. از اتاق بیرون اومدم که دیدم آقای مسئول پذیرش داره با گوشیش آهنگ گوش میده. وقتی منو دید گفت: میدونی این صدای کیه؟ فکر کردم داره شوخی میکنه. گفتم: نه کیه؟ گفت: این خواننده را تازه کشفش کردم. اسمش ..... عارفه. اما عجب صدایی داره. گرچه احتمالا الان سالهاست که مُرده! (وقتی اسم عارف را توی وبلاگ خانم الف دیدم این خاطره بعد از چندماه یادم اومد. گفتم تا هنوز زنده اند بنویسمش!)
12. به خانمه گفتم: بفرمایید. گفت: من الان چند ماهه که عطسه نکردم. مشکلی نداره؟!
پ.ن. عسل تبلت به دست از اتاقش اومد بیرون و گفت: دوستم .... چقدر خوب منو میشناسه. بیست سوال درباره خودم ازش پرسیدم به هفده تاشون درست جواب داده. گفتم: خوش به حالت که دوست به این خوبی داری. و در همون حال نیم نگاهی به تبلتش کردم و با دیدن سوال و جوابی که روش بود عشق کردم:
سه گنج زندگی من چیه؟ 1. پدر و مادرت 2. کتابهات 3. مرغ عشقت. (امیدوارم این یکی از سه سوالی که اشتباه جواب داده شده بود نباشه!)
سلام
این دو مورد نه اون قدر کوتاه بودند که توی پستهای خاطرات بگذارمشون و نه اون قدر طولانی که هرکدوم تبدیل به یک پست بشن. پس در هم ادغامشون کردم!
1. توی مطب نشسته بودم که یه خانم وارد شد. گفتم: بفرمایید. گفت: دکتر بیرون برام پنی سیلین نوشته. تزریقات گفتن چون پزشک اینجا برات ننوشته باید اجازه بگیری. گفتم: قبلا پنی سیلین زدین؟ گفت: بله. گفتم: خب پس مشکلی نداره. ببرین تا براتون بزنن. گفت: دو سال پیش زدم. میخواین کپسول بخورم؟ گفتم: خب اگه میترسین کپسول بخورین. گفت: آخه هروقت کپسول میخورم معده ام درد میاد. آمپول بزنم؟ گفتم: خب میخواین بگین براتون تست کنن اگه مشکلی نداشت بزنین. رفت و چند دقیقه بعد اومد و گفت: گفتم برام تست کردن یه کم جاش قرمز شده. بزنم؟ نگاه کردم و گفتم: مشکلی نداره میتونین بزنین. گفت: اما این استخون دستم درد گرفته میترسم بزنم. گفتم: خب میخواین همون کپسولو بخورین. گفت: خب معده ام درد میاد. گفتم: پس آمپولو بزنین. رفت و اومد و گفت: آمپولو زدم. صبح که رفتم دکتر یادم رفت بگم برام یه آمپول تقویتی هم بنویسه حالا مینویسین بگیرم؟ گفتم: بله. گفت: اون وقت میتونم اونو هم همین الان بزنم؟ گفتم: بله. گفت: آخه یکی بهم گفت وقتی مریضی تقویتی نزن. گفتم: نه الان مشکلی نداره. گفت: میتونم همین الان بزنمش یا این یکیو فردا بزنم؟ گفتم: میتونین بزنینش . گفت: میترسم. فردا بزنمش؟ گفتم: خب فردا بزنین. گفت: آخه خیلی ضعف دارم. میشه الان بزنم؟ گفتم: بله میشه. گفت: اون وقت طوری نیست دوتا آمپولو توی یک روز بزنم؟! گفتم: نه مشکلی نداره. رفت و اون یکی آمپولشو هم زد و رفت.
2. توی مطب نشسته بودم که یه خانم وارد شد. گفتم: بفرمایید. نشست روی صندلی و بعد گفت: الان چند ساله که هرسال همین مواقع که میشه حالم گرفته میشه. انگار یه چیزی بیخ گلومو میگیره. دلم میخواد یه گوشه بشینم و گریه کنم ..... گفتم: خوابتون خوبه؟ گفت: آره. گفتم: اشتهاتون چطوره؟ گفت: اشتهام هم خوبه.
علائمش به علائم افسردگی تیپیک نمیخورد. پس رفتم توی فکر و یکدفعه گفتم: گفتید هر سال همین مواقع؟ گفت: آره! همین مواقع شروع میشه. توی بهار و تابستون هیچ مشکلی ندارم. اما از همین مواقع مشکلم شروع میشه. رفتم توی فکر. به خودم گفتم: یه بیماری توی روانپزشکی داشتیم که طرف توی ماههایی که طول روز کم میشد علائم مشابه افسردگی پیدا میکرد. اسمش چی بود؟ .... آهان Seasonal affective disorder. یا به اختصار SAD. درمانش چی بود؟ یادمه توصیه شده بود بیمار تا جایی که میتونه از نور خورشید استفاده کنه و حتی شبها هم لامپهای پرنور روشن کنه. اگه علائمش بهتر نشد میشد یک دارو از خانواده SSRI ها براش تجویز کرد. اما اگه الان بهش بگم دارو نمیخوای برو از نور خورشید استفاده کن و شبها لامپ روشن کن یعنی قبول میکنه؟ فعععکککک نکنم! پول ویزیت داده پس دارو میخواد. خب چی براش بنویسم؟ ارزون ترین و بی عوارش ترینشونو دیگه. که توی همه مراکز روستایی هم پیدا میشه. یه نگاه به خانمه کردم و شروع کردم براش درمورد بیماریش توضیح دادن و درنهایت گفتم: حالا براتون چند بسته فلوکستین 20 هم نوشتم ..... گفت: خیلی ممنون سال پیش که رفتم پیش روان پزشک اون هم همین حرفها را زد اما برام فلوکستین 10 نوشت. میشه شما هم همون 10 را بنویسین؟ میترسم 20 بخورم. گفتم: بله الان عوضشون میکنم. بعد به خودم گفتم: خب راست میگه دیگه! بهتره دارو را با کمترین دوز شروع کرد و اگه جواب نداد دارو را قوی تر میکنیم. چطور این اصل همیشگی را یادت رفت؟ شاید هم چون ویزیت داده بود و احساس کردم که میخواد هرچه زودتر درمان بشه از همون اول داروی قوی تر را نوشتم.
چند بسته فلوکستین 10 براش نوشتم و کد رهگیری شو بهش دادم. خانمه تشکر کرد و موقع بلند شدن گفت: یه نکته دیگه هم هست. ممکنه علت این بیماریم این باشه؟ گفتم: چه موردی؟ گفت: این حالتها را از چند سال پیش دارم. از وقتی که شوهرم توی پاییز و زمستون که نمیشه اینجا کشاورزی کرد میره جاهای گرمسیر برای کار و منو با خواهر و مادرش توی خونه تنها میگذاره. اونها هم خیلی اذیتم میکنن تا دوباره برای فصل بهار که شوهرم میاد!
پ.ن. در ادامه مشکلاتی که همیشه با گوشی هام داشتم توی چند هفته اخیر دوبار کل پیامهای ذخیره شده یا همون SAVED MESSAGES توی تلگرام به طور کامل پاک شدن! کلی فیلم و کلیپ و نوشته و .... که از چندسال پیش ذخیره کرده بودم کلا نابود شدن! از هرکسی که پرسیدم هم نتونست کمک کنه. حتی پشتیبانی تلگرام هم جوابی نداد. فعلا علی الحساب چند کانال یک نفره توی تلگرام درست کردم و فیلمها و کتابها و .... را توی کانالهای مختلف میفرستم و دیگه به ندرت از بخش پیامهای ذخیره شده استفاده میکنم. اما نکته ای که بیشتر از هرچیزی برام عجیب بود این بود که: "من ناراحت نشدم"! اصلا کاری به اون قانون پنج و چیزهای دیگه هم نداشت. اصلا ناراحت نشدم! و خودم هم نمیدونم چرا؟!
سلام
1. به خانم مسئول داروخونه گفتم: چندروز پیش گفتی این کپسول ها تاریخ نزدیکند بنویسشون. الان همه دارن میان و میگن اون کپسولها را که خوردیم معده درد گرفتیم! گفت: خب براشون این قرصو بنویس. این هم تاریخ نزدیکه!
2. پیرمرده گفت: دیشب اومدم اینجا اما بهتر نشدم. یه چیز بهتر بنویس. گفتم: دیشب چی براتون نوشتن؟ گفت: نمیدونم من که سواد ندارم. براش دارو نوشتم و چند دقیقه بعد اومد و گفت: تو هم که همونها را نوشتی! شما دیگه چه دکترهایی هستین؟ اصلا نگرفتمشون! (داروهاش از تاریخ نزدیک ها نبودند!)
3. برای یه بچه دوساله نسخه مینوشتم که مادرش گفت: روی ناخنهاش لکه های سفید میزنه. مال چیه؟ گفتم: از کِی این طور شده؟ گفت: از پارسال اما من امروز دیدمشون!
4. پیرزنه گفت: دفعه پیش اومدم اینجا دکتر برام این داروها را نوشت. الان دارن تموم میشن دوباره ازشون بنویس. گفتم: پس با این داروها بهتر شدین. گفت: آآآآرررره دکتره خیلی از تو بهتر بود!
5. به مرده گفتم: از کی سرفه دارین؟ گفت: از دیروز به بعد!
6. به پیرزنه گفتم: جواب آزمایشتون خوبه. گفت: قندم خوبه؟ گفتم: بله. گفت: چربیم هم خوبه؟ گفتم: بله. گفت: پس هر دوشون خوبند؟ گفتم: بله. گفت: یعنی هیچکدوم هیچ مشکلی ندارند؟ گفتم: نخیر. گفت: پس هم قندم خوبه هم چربیم؟ گفتم: بله!
7. ساعت دو و نیم صبح یه بچه را با تب آوردند. تبشو گرفتم و معاینه اش کردم و براش شربت و شیاف نوشتم تا برن و از داروخونه بگیرن. چند دقیقه بعد پدرش با داد و فریاد اومد و گفت: اینها را که توی خونه هم داشتیم. هربار تب میکنه تا سرم و آمپول توی سرم نزنه که خوب نمیشه! وقتی بعد از یه مقدار جروبحث دیدم به هیچ صراطی مستقیم نیست براش نوشتم. بچه را برد توی تزریقات و بعد رفت پذیرش تا برای سرم و آمپولش قبض بگیره. بعد دوباره رفت توی تزریقات و دیدم دوباره داد و فریادش بلند شد. رفتم و گفتم: چی شده؟ گفت: این خانم وقتی دید من نیستم داره سرمشو میریزه دور تا زودتر تموم بشه! گفتم: آقای محترم! به بچه توی این سن که نمیشه یه سرم کامل زد. خودم گفتم نصفشو خالی کنه! بعد هم تا سرمش تموم بشه و برن سه بار اومد و گفت: پس نمیای یه بار دیگه تبشو بگیری ببینیم چقدر اومده پایین؟!
8. آقای مسئول پذیرش توی یک شیفت چندبار برام چای آورد و هربار هم با قند و خرما و .... بهش گفتم: امروز کاری کردی که اگه آزمایش بدم قندم رفته بالا! گفت: خب باشه. این همه سال قندتون طبیعی بود یک نفر بهتون گفت دستت درد نکنه؟ حالا یک روز هم بره بالا!
9. فشار خانمه بالا بود. گفتم: حرص خوردین؟ گفت: بله! شوهرش گفت: این حرص بخوره؟ یه چیزی میگینا! هار هار هار ....! (فکر کنم علت حرص خوردنش مشخص شد)
۱۰. مرده گفت: برام آزمایش بنویس. گفتم: چه آزمایشی؟ گفت: من آزمایش کامل میخوام. اما اگه خودتون هم چیزیو صلاح میدونین بهش اضافه کنین!
11. نسخه خانمه را که نوشتم گفت: یه چیزی هم برای شوهرم مینویسین؟ گفتم: مشکلشون چیه؟ گفت: چندروزه که میگه "پشتم" میخاره. اون قدر خارش داره که میخوام بکنم بندازمش دور!
12. با آنی توی خیابون بودیم که به یکی از دوستان خانوادگی رسیدیم. آنی بهش گفت: میخواستین ماشینتونو بفروشین چی شد؟ گفت: ماشینو زدم توی دیوار. ما دوتا گفتیم: ای وای کسی که آسیب ندید؟ یه نگاه عاقل اندر سفیه بهمون کرد و گفت: توی سایت دیوار زدمش!
پ.ن. توی تابستون که ساعت شش باید سر کار میرسیدیم شبها معمولا زمانی از هوش میرفتم که عسل هنوز مشغول بازی بود. و کم کم یاد گرفت که به جای شنیدن قصه های چرت و پرت من شبها کتاب بخونه. الان هم که تابستون تموم شده و ساعت کاری ما تغییر کرده و خودش هم میره مدرسه دیگه هیچ وقت ازم تقاضای قصه نکرده و همچنان با کتابهاش مشغوله. قبول کردنش سخته اما دیگه عسل هم داره بزرگ میشه. تنها مشکل اینه که نه کتابهای کتابخونه را قبول داره و نه کتابهای الکترونیکی را و تقریبا همه پول توجیبیش داره برای خرید کتاب خرج میشه!
سلام
1. (14+) با راننده شبکه میرفتم سر شیفت که بهم گفت: امروز خانم .... توی داروخونه است. گفتم: خب؟ گفت: از این به بعد مواظب رفتارت باهاش باش! گفتم: من که تا به حال طور خاصی باهاش رفتار نکردم. حالا چطور مگه؟ گفت: تازه ازدواج کرده. شده عروس عمه ام! (وقتی توی اون شیفت این ماجرا را برای خود این خانم تعریف کردم گفت: ایشون غلط کرد! مگه من خودم حالیم نیست بقیه چطور دارن باهام رفتار میکنن؟!)
2. خانم مسئول داروخونه اومد توی مطب و گفت: دو کارتن کپسول ..... تاریخ نزدیک دارم. اگه کسی آنتی بیوتیک خواست بنویسین. گفتم: باشه. گفت: البته از صبح حتی اگه یه آنتی بیوتیک دیگه هم نوشته بودین من از اونها میدادم. حالا گفتم بهتون احترام بگذارم بهتون بگم!
3. برای یکی از مریضها گواهی استعلاجی نوشتم. وقتی برش داشت همراهش گفت: کجش نکن همون طور صاف بگیرش! مریضه گفت: چرا؟ همراهش گفت: دکتر با یه خطی نوشته که هرلحظه ممکنه نوشته هاش بریزه!
4. پیرزنه گفت: از دیشب دارم میارم پایین! وقتی دید دارم با تعجب بهش نگاه میکنم یه کم فکر کرد و بعد گفت: میارم بالا!
5. مرده پسرشو با درد شکم آورده بود. گفتم: آمپول میزنه براش بنویسم؟ پسره گفت: اگه آمپولو توی دستم میزنن میزنم. پدرش گفت: اگه توی دستت بزنن که برای سر و اونجاها خوبه. چون دلت درد میکنه باید توی پا بزنن. هر چیزی یه قانونی داره!
6. برای یه دختر پنج ساله دارو نوشتم. بعد به مادرش گفتم: دیگه هیچ ناراحتی نداشت؟ مادره به بچه اش گفت: مامان! هیچ مورد خاصی نداری؟!
7. نسخه پیرمرده را که نوشتم گفت: میگم تو فشار هم بلدی بگیری؟!
8. به پیرزنه گفتم: بفرمایید. گفت: من کلی ناراحتی دارم کدومو بگم؟!
9. خانمه با استفراغ اومد. گفتم: چیزی نخوردین که مسموم بشین؟ گفت: من از صبح هرچی خوردم فورا استفراغش کردم. چیزی توی دلم نمونده که بخوام بهش حساسیت داشته باشم!
10. خانم مسئول داروخونه گفت: چند بسته قرص .... تاریخ نزدیک داریم برام مینویسین؟ گفتم: اگه مریضش اومد چشم. حدود یک ساعت بعد یکی از پرسنل اومد تا براش دارو بنویسم. من هم همون قرصو براش نوشتم. نسخه که تموم شد گفت: حالا چی برام نوشتین؟ من هم گفتم. در همون لحظه خانم مسئول داروخونه اومد و گفت: اون قرصهای ... که گفتم تاریخ نزدیکن نوشتین؟! اون پرسنل هم به خانم مسئول داروخونه گفت: بی شعور پس تو به دکتر گفتی اینهارو بنویسه؟!
11. مرده گفت: برای خواب قرص کلونازپام 1 میخورم. اما مدتیه دیگه با یه دونه قرص هم خوابم نمیبره باید دوتا بخورم. گفتم: خب میخواین کلونازپام 2 براتون بنویسم؟ گفت: نه 2 خیلی قویه. همون 1 را بنویس دوتا میخورم!
12. نسخه خانمه را که نوشتم گفت: یک بسته کپسول .... هم برام مینویسی؟ گفتم: باشه. چند دقیقه بعد اومد و گفت: این کپسولو برای چی برام نوشتی؟ گفتم: خودتون گفتین! گفت: یعنی میگم برای چی خوبه؟!
پ.ن. با قبولی دخترِ دخترعموی گرامی توی شهر دانشگاهی عماد و دخترخاله اش، تعداد اقوام دانشجوی ساکن اون شهر به سه نفر رسید که توی سه رشته و دو دانشگاه مختلف درس میخونن!
سلام
یکی دو سال پیش بود. چند هفته ای بود که به یکی از مراکز شبانه روزی نرفته بودم. بالاخره اونجا هم برام شیفت گذاشتند و رفتم. حدود ساعت ده شب بود. حمله مریضها تازه فروکش کرده بود و مرکزخلوت شده بود که آقای مسئول پذیرش اومد توی مطب و گفت: چای درست کردم. اگه دوست دارین بیایین تا بخوریم.
از خدا خواسته از جا بلند شدم و رفتم توی آبدارخونه. یکی دو دقیقه بیشتر طول نکشید که بقیه هم از راه رسیدند: خانم مسئول تزریقات، خانم مسئول داروخونه، خود آقای مسئول پذیرش و آقای راننده آمبولانس (که چقدر خسته شده بود
). همه مون لیوانهامونو پر از چای کردیم و دور میز داخل آبدارخونه نشستیم. خبری از مریض نبود. پس بعد از خوردن چای هم همون جا نشستیم و مشغول صحبت شدیم. یکدفعه متوجه حرکت چیزی پشت شیشه پنجره شدم. به پنجره نگاه کردم و یک گربه دیدم. یک گربه بزرگ و زیبا که بخشهایی از بدنش سفید بود و بخشهای دیگه ای از بدنش خاکستری. گربه همون طور پشت پنجره نشسته بود و به ما خیره شده بود.
خواستم عکس العمل خانمها را ببینم. به پنجره اشاره کردم و گفتم: این دیگه اینجا چی میخواد؟ همه برگشتند و به گربه خیره شدند. خانم مسئول داروخونه با دیدن گربه خنده ای کرد و گفت: شرمنده داریم چای میخوریم. به درد تو نمیخوره! گفتم: چه خوب که نترسیدین. گفت: این گربه چند هفته است که میاد اینجا. یکی دو بار موقع خوردن غذا بچه ها دیدنش و پنجره را باز کردند و براش غذا ریختند. او هم دیگه یاد گرفته. هروقت ما را اینجا ببینه سر و کله اش پیدا میشه. ما هم ته مونده غذاهامونو براش میریزیم. در همون لحظه صدای یک نفر از سالن درمانگاه بلند شد: پس هیچکس اینجا نیسسسستتت؟ مریض داریم! اول آقای مسئول پذیرش ازجا بلند شد و رفت تا بهش نوبت بده و بعد هم من که رفتم تا براش نسخه بنویسم. بعد هم خانم مسئول داروخونه تا نسخه شو بده و بعد هم خانم مسئول تزریقات تا آمپولشو بزنه. بعد هم حمله جدید مریضها را گذروندیم تا نیمه شب که دوباره خلوت شد و رفتم توی اتاق استراحت.
ساعت حدود دو صبح بود. رفتم و یه مریض دیدم و برگشتم توی اتاق استراحت. اون قدر خوابم می اومد که حالشو نکردم در اتاقو ببندم. روی تخت دراز کشیدم و چند ثانیه بعد از هوش رفتم.
با صدای عجیبی از خواب پریدم. صدا شبیه صدای نواختن تمبک بود اما نه دقیقا. ضمنا از همین نزدیکی ها هم می اومد. چشمهامو باز کردم و سرمو بلند کردم و به دنبال منبع صدا گشتم و متوجه یک نکته عجیب شدم. همون گربه ای که توی آشپزخونه دیده بودم وسط اتاق استراحت نشسته بود و با جدیت تمام مشغول زدن منظم دو دستش روی فرش بود! اول سَرَمو تکون دادم تا مطمئن بشم خواب نیستم. اما کاملا بیدار بودم و گربه همچنان روی فرش ضربه میزد! نمیدونم منظورش بیدار کردن من برای بازی بود یا کندن زمین برای دستشویی یا .... من گربه ها را دوست دارم (گرچه به دلایلی امکان نگه داشتنشونو توی خونه ندارم) اما در اون ساعت و با اون خستگی واقعا حال و حوصله شو نداشتم. بدنمو کمی از روی تخت بلند کردم و گفتم: برو بیرون ببینم! گربه بیچاره هم بدون هیچ حرفی دوید و از اتاق بیرون رفت.به خودم گفتم: این دیگه از کجا پیداش شد؟ و پیش از این که جواب سوال خودمو بدم دوباره از هوش رفتم!
مطمئن نیستم که چه مدتی گذشته بود اما از خواب پریدم و باز هم همون صدا به گوشم خورد. دوباره سرمو بلند کردم و گربه را درست در همون نقطه دیدم. دستمو بلند کردم و تکون دادم و گربه بیچاره باز هم از اتاق بیرون دوید. به خودم گفتم: بهتره برم و در اتاق استراحتو ببندم. اما پیش از این که از جا بلند بشم دوباره از هوش رفتم!
دفعه سوم دیگه با اون نوای ضربات گربه روی فرش بیدار نشدم. بلکه تخت یکدفعه تکون خورد! چشممو باز کردم و صورت جناب گربه را در چند سانتیمتری صورتم دیدم! خواب از سرم پرید و روی تخت نشستم. گربه هم از تخت پایین پرید. من هم بلند شدم و رفتم دنبالش که از اتاق بیرون دوید بعد هم در اتاقو بستم و برگشتم روی تخت و گفتم: ببینیم میشه یه کم بخوابیم یا نه؟ که در درمونگاه باز شد و صدای یک خانواده که وارد درمونگاه شده بودند بلند شد. میدونستم که به زودی زنگ میزنن تا برم و مریضو ببینم پس دیگه نخوابیدم و از اتاق بیرون رفتم.
چند روز گذشت. یک بار دیگه به همون درمونگاه رفتم. این بار هم موقع خوردن چای منتظر تشریف فرمایی جناب گربه بودم اما خبری نشد. گفتم: انگار اون گربه دیگه نیومد. آقای راننده آمبولانس آستینهاشو بالا زد و جای چند خراشو بهم نشون داد. گفتم: یعنی چی؟ گفت: چند نفر از خانم دکترها شکایت کرده بودند که به محض این که شبها در اتاق استراحت باز میمونه گربه میاد توی اتاقشون. دو سه روز پیش گربه را هرطور بود گرفتیم و انداختیمش توی یک پلاستیک. بعد چند سوراخ براش درست کردیم تا خفه نشه. بعد گذاشتمش توی ماشینم و رفتم تا ببرمش یه جای دیگه تا نتونه برگرده. اما دو سه دقیقه بیشتر نگذشته بود که گربه پلاستیکو پاره کرد و به من حمله ور شد! من هم ایستادم و در ماشینو باز کردم که از ماشین بیرون پرید و فرار کرد و دیگه ندیدیمش!
پ.ن. امسال دیگه به مناسبت سالگرد فوت مامان پست جداگانه نگذاشتم. این غمی نیست که فراموش بشه اما دلیلی نداره که همه را ناراحت کنم.
یاد همه مادران آسمانی شاد. 