جایی برای گفتن دلتنگیها

ماجراهای یک پزشک هنوز عمومی

جایی برای گفتن دلتنگیها

ماجراهای یک پزشک هنوز عمومی

ماشین

سلام

این پست قرار بود بشه پی نوشت پست آینده. اما به دلایلی میخوام پست بعدی را (که هفته آینده مینویسم) بدون پی نوشت متفرقه بنویسم.

احتمالا درجریان هستید که ما سال پیش تصمیم گرفتیم یه قدم بزرگ برداریم و بدون فروختن ال نود (ماشین فعلی) یه شاسی بلند بگیریم. بعد از کلی حساب و کتاب و بررسی پیش فروش ماشین های مختلف بالاخره قرعه به نام SX5 ساخت کارخونه فردا موتور افتاد. ثبت نام کردیم و سه قسط کت و کلفت هم دادیم و موند بیست و چهار عدد قسط سی میلیونی که قرار شد از یک ماه پیش از تحویل خودرو شروع بشن. اما توی جنگ اخیر خط تولید این ماشین به چیز رفت!

میخواستم برم نمایندگی اما بعد گفتم: ما که فعلا ماشین داریم هرچقدر هم دیرتر ماشین جدیدو بگیریم پرداخت اقساطش برامون ساده تره پس بیخیال!

تا این که مدتی پیش یکی از همکاران که چندماه زودتر از ما این ماشینو پیش خرید کرده بود تماس گرفت و گفت: به شما هم زنگ زدند که بیایین و ماشینتونو عوض کنید؟ گفتیم: نه! گفت: به من زنگ زدند. توی سایت فردا موتور هم نوشته! رفتم توی سایت و دیدم بله سه نوع ماشین مختلف را معرفی کرده که میتونیم یکیشونو انتخاب کنیم. پولمون به هیچ عنوان به دوتاشون نمیرسید.  پس فقط میموند نوع سوم که سواری بود و قیمتش کمتر از SX5. دروغ چرا؟ من شخصا ماشینهای سواری سدان را به شاسی بلند ترجیح میدم برای همین خیلی هم ناراحت نشدم. گفتم حتما قسمت نیست شاسی بلند بگیریم.زنگ زدم به نمایندگی که گفتند: ما خودمون داریم به ترتیب به همه کسانی که این ماشینو نوشتن زنگ میزنیم. چندروز صبر کنین.

چندروز بعد تماس گرفتند و گفتند: اون سه ماشینی که توی سایت بود هست اما اگه صبر کنید میتونیم توی دی ماه همون  SX5 را بهتون تحویل بدیم. ما هم گفتیم: پس صبر میکنیم. گفتم: حالا حتما توی دی ماه تحویل میدین؟ گفتند: انشاالله! حالا منتظریم تا ببینیم توی دی ماه چی پیش میاد؟

پ.ن. پست بعد شامل اتفاقاتی خواهد بود که قراره توی دو سه روز آینده رخ بده. پس لطفا اندکی صبر تا بتونم بنویسمشون. 



من و گوشی!

سلام

همون طور که قبلا هم توی همین وبلاگ نوشتم، من هیچ وقت از گوشی و مموری شانس نیاوردم. وقتی گوشی فعلی (samsung M32) را خریدم، امیدوار بودم که دیگه از شر این مشکلات راحت شده باشم. اما حدود یک سال پیش بود که درحال کار با گوشی کلی از عکسها و فیلمها و .... از روی گوشی ناپدید شدند. کمی که بررسی کردم متوجه شدم همه چیزهایی که روی مموری بودند حذف شدن. گوشی را بردم تعمیر که گفتند: مموری مشکل پیدا کرده. بعد مموری را با گارانتی تعویض کردند و مطالب روی مموری قبلی را به مموری جدید منتقل کردند که متاسفانه خیلی از اونها توی این نقل و انتقال از بین رفتند.

چند ماه گذشت و دوباره همون اتفاق تکرار شد. دوباره گوشی را بردم تعمیر که گفتند: مموری گوشیت نیمسوز شده. مموری چندروزی توی مغازه بود و نهایتا گفتند: نمیتونیم درستش کنیم. اما چون گارانتی داره میتونیم برات عوضش کنیم. دلم برای آهنگهایی که از این ور و اون ور پیدا کرده بودم و بعضی شونو هم دیگه پیدا نکرده بودم (!) میسوخت. مموری را گرفتم و یکی دو جای دیگه هم بردم اما نتونستن درستش کنن. تا این که سر راه به یک مغازه کامپیوتری رسیدم و موضوعو به صاحب اون مغازه هم گفتم. مموری را گرفت و یکی دو روز بعد که رفتم سراغش گفت: بعضی از چیزهای روی مموری را برگردوندم. اما موقتیه. هر لحظه ممکنه دوباره پاک بشه! از همون جا مستقیم رفتم مغازه تعمیر موبایل که اول مطالبو روی یک مموری جدید برام کپی کردند و بعد مموری را فرستادند تهران و قرار شد وقتی با گارانتی اومد برای خودشون برش دارن!

وقتی رفتم خونه متوجه شدم که بیشتر آهنگها و تقریبا همه فیلمهایی که روی مموری بودند دوباره نابود شدن. اینجا بود که تصمیم گرفتم یه فکر اساسی بکنم. یه کانال یک نفره توی تلگرام درست کردم و همه آهنگهایی که روی مموری بود اونجا هم کپی کردم. (یعنی حدود 130  آهنگی که از هفتصد و خرده ای آهنگ روی مموری قبلی جون سالم به در برده بودند). توی این چند ماه حسابی سرم شلوغ بود. اما گاهی که فرصتی بود و آهنگی به یادم می اومد دانلود میکردم و بعد هم توی کانال کپی میکردم.

چند هفته پیش درحال تماشای یکی از فیلمهای سینمایی روی گوشیم بودم که تصویر قطع شد و کمی طول کشید تا متوجه بشم دوباره همون اتفاق افتاده. رفتم مغازه تعمیرات موبایل که گفتند: دفعه قبل مموریت نیمسوز شده بود اما این بار کاملا سوخته و کاریش نمیشه کرد. اگه میخوای با گارانتی عوضش کنیم! مموری را گرفتم و بردم همون مغازه کامپیوتری که گفت درستش میکنه. حدود یک ماه طول کشید و چندباری که رفتم اونجا گفتند داریم روش کار میکنیم. تا این که بعد از یک ماه مموری را پس دادند و گفتند درست نشد! اواسط جنگ اخیر بود که دست از پا درازتر برگشتم مغازه تعمیرات موبایل و گفتم: عوضش کنین. که گفتند: نمایندگی تهران به خاطر جنگ تعطیله! صبر کردم تا بعد از جنگ که فرستادنش تهران و چند روز بعد که رفتم سراغش گفتند: تهران مموری را عوض نکردند بلکه درستش کردند! خوشحال شدم و مموری را روی گوشی گذاشتم که متوجه شدم چیزی روش نیست! گفتم: این که چیزی روش نیست. نمیشه مطالبشو برگردوند؟ گفت: خودم برمیگردونم. گذاشتمش توی مغازه و فردا که رفتم سراغش گفت: نشد! بعد گفتم: خب ایراد از کجاست که مموری ها فقط چند ماه توی این گوشی دوام میارن؟ گفت: بگذار تا گوشی را هم ویروس یابی کنم! نیم ساعت بعد که رفتم سراغش گفت: چند نوع ویروس روی گوشی بودن که حذفشون کردم. هنوز فرصت نکردم آهنگها را دوباره از کانال دانلود کنم. اما امیدوارم این آخرین بار باشه. البته هنوز آهنگهام هم خیلی ناقصند.

پ.ن1. توی چند روزی که اینترنت قطع بود تصمیم گرفتم بعد از مدتها برم سراغ کتابهایی که مدتهاست خریدم و فرصت نشده بخونمشون. اما متاسفانه تجربه خوبی از آب درنیومد. اول رفتم تا یکی از کتابها را انتخاب کنم که آنی گفت: دوستم این کتابو بهم قرض داده اگه میخوای اینو بخون. کتابی بود با نام "بهار برایم کاموا بیاور" که برنده جایزه "هوشنگ گلشیری" هم شده بود. صرفنظر از سبک غریب نوشتاری (نوشتن به صورت دوم شخص که البته شاید به دلیل نوع نوشتن داستان به صورت مجموعه ای از نامه ها نویسنده چاره دیگه ای هم نداشته) داستان به معنای واقعی بی سر و ته بود! البته مطمئنا من اشتباه میکنم وگرنه کسانی که جوایز ادبی را میدن حتما بهتر از من سردرمیارن!

دومی کتاب باریکی بود به نام "خوشا اتلاف وقت" که یکی دو سال پیش وقتی خریدم که از این که روزها دارن پشت سر هم میرن و هیچ کار مفیدی نمیکنم احساس عذاب وجدان داشتم. اما داستان کتاب کلا چیز دیگه ای بود و در ستایش زمانی که خبری از اینترنت و .... نبود. شاید تنها نتیجه ای که بشه از این کتاب گرفت لزوم کم کردن اعتیاد به گوشی و اینترنت باشه وگرنه چیزی از عذاب وجدانم کم نکرد.

پ.ن2. به لطف شما و البته اون چند روز قطعی اینترنت برای اولین بار درطول تاریخ میانگین ماهانه بازدید از این وبلاگ به بالاتر از روزی 1500 بازدید رسید. گرچه احتمالا به زودی این میزان کم میشه (بخصوص اگه باز هم بلاگ اسکای بازدیدها را صفر کنه!) اما باز هم ممنون.

پ.ن3. خب این هم یه پست کاملا بیمزه بعد از اون پستی که خیلی کار برده بود!

خاطرات (از نظر خودم) جالب (300)

سلام

طبق رسم همیشگی این وبلاگ بعد از هر پنجاه پست خاطرات نگاهی دوباره به اون پنجاه پست میکنیم.

این بار یک کار جدید هم کردم. هر شماره لینک ورود به همون پست هم هست. امیدوارم خوشتون بیاد:

251. خانمه بچه شو با استفراغ آورده بود. گفت: آمپول براش بنویس. بچه گفت: نهههه! آخه من که از صبح تا حالا دیگه استفراغ نکردم. مادرش گفت: چرا به خدا از صبح تا حالا سه بار استفراغ کردی!

252. داشتم مریض میدیدم که دیدم صدای خنده آقای مسئول پذیرش بلند شد. بعد که خلوت تر شد ازش پرسیدم: چی شده بود؟ گفت: پسره اومد ازم قبض برای آمپول بگیره. بهش گفتم به اسم کی بزنم؟ گفت: یعنی چی؟ گفتم: یعنی کی میخواد آمپولو بزنه؟ گفت: یه دقیقه صبر کنین. بعد رفت توی تزریقات و برگشت و گفت: اینی که آمپول میزنه اسمش خانم ... ه ازش پرسیدم!

253. خانم مسئول داروخونه هر شیفت می اومد و سفارش میکرد شربت اکسپکتورانت بنویسم چون فقط یک ماه فرصت دارن. من هم وقتی یه مریض نیاز به شربت خلط آور داشت ( نه این که بیخودی بنویسم) براش اکسپکتورانت می نوشتم. یک شب ازش پرسیدم: چندتا اکسپکتورانت دیگه مونده؟ گفت: دوازده تا. توی دوازده تا از نسخه ها نوشتم و بعد رفتم توی داروخونه و گفتم: بالاخره تموم شدن. حالا اجازه میفرمائید بقیه خلط آورها را هم بنویسم؟ گفت: نه حالا باید اکسپکتورانت هائی را بنویسین که فقط دو ماه تاریخ دارن!

254. سریع ترین تغییر حالت چهره را از اضطراب به خنده ای که کل صورت را پر کرد با گفتن یک جمله سه کلمه ای به یک خانم متولد 1385 دیدم و اون جمله این بود: جواب آزمایشتون مثبته! امیدوارم بعدها با به خاطرآوردن این خاطره باز هم همین حالتو پیدا کنه.

255. خانمه بچه شو آورد و گفت: سرما خورده. گفتم: گلودرد داره؟ گفت: نه. گفتم: سرفه میکنه؟ گفت: نه. گفتم: آبریزش بینی داره؟ گفت: نه. گفتم: تب داره؟ گفت: نه. گفتم: پس مشکلش چیه؟ گفت: سرما خورده!

256. پیرزنه گفت: من حالم خوب نیست. تو خودت برام مادری کن!

257. خانمه بچه شو آورد و گفت: میشه براش آمپول بنویسی؟ پسره هم تا اینو شنید گفت: من آمپول نمیزنما ... هر چی میخوای بگو من که آمپول نمیزنم! به مادرش گفتم: اصلا تا به حال پنی سیلین زده؟ گفت: نه اصلا نزده تا حالا. گفتم: خب پس نمینویسم. شاید حساسیت داشته باشه. پسره گفت: چرا! پارسال زدم! مادرش گفت: نه پنی سیلین نزدی! پسره گفت: چرا به خدا پارسال زدما!

258. پیرمرده گفت: گوشم درد میکنه. گفتم: شنوائی تون خوبه؟ گفت: چی؟ گفتم: پرسیدم شنوائی تون خوبه؟ گفت: نمیفهمم چی میگی! گفتم: باشه اشکالی نداره. داشتم توی گوششو میدیدم که گفت: بالاخره اون موقع چی پرسیدی؟ تقریبا با داد گفتم: هیچی گفتم شنوائی تون خوبه یا نه؟ گفت: آره شنوائیم که هیچ مشکلی نداره فقط درد میکنه!

259. نسخه پیرمرده را که نوشتم گفت: فشارمو هم میگیری؟ گرفتم و گفتم: فشارتون سیزدهه. گفت: توی خونه هم گرفتن و گفتن سیزدهه فکر کردم اشتباه میگیرن. گفتم: مگه همیشه فشارتون چند بود؟ گفت: سیزده!

260. به پسره گفتم: گلودرد هم دارین؟ گفت: درد نمیکنه اما وقتی آب دهنمو قورت میدم انگار آب از وسط یه دیوار رد میشه!

261. برای یه بچه نسخه نوشتم و نوشتم: نصف آمپول توی نصف سرم. چند دقیقه بعد دیدم داد و فریاد مادر بچه توی تزریقات بلند شد. رفتم و گفتم: چی شده؟ مادره گفت: شما گفتین نصف آمپول را بریزن توی نصف سرم. حالا این خانم همه آمپولو ریخته توی همه سرم و میخواد نصفشو خالی کنه! گفتم: خب چه فرقی میکنه؟ گفت: چه فرقی میکنه؟ خب همه آمپولو بریزه غلظتش بیشتر میشه یا نصفشو بریزه؟!

262. توی درمونگاه بودم که برق رفت. پیرزنه اومد نوبت بگیره که مسئول پذیرش بهش گفت: برق رفته دکتر نمیتونه نسخه بنویسه باید صبر کنی. پیرزنه گفت: مگه دکترتون برقیه؟!

263. پسره گفت: یه آمپول برام بنویس. آمپول شیش سیلندر میگن چی میگن؟! بعدا فهمیدم آمپول 6.3.3 میخواد!

264. (13+) پیرزنه نشست روی صندلی. بعد انگشت شست دو دستشو به هم چسبوند و گفت: مدتیه که هر دو طرف زخم شده. بعد با سرش به یکی از انگشتها اشاره کرد و گفت: این یکی را پماد زدم و بهتر شد اما اون یکی را هرچقدر پماد زدم هم بهتر نشد. هر چقدر روی انگشتها نگاه کردم زخمی ندیدم. از همراهش پرسیدم: کجاشون زخم شده؟ گفت: باسنشو میگه. چون روش نمیشه نشونتون بده داره با انگشتهاش شبیه سازی میکنه!

265. آقای مسئول تزریقات دوید توی مطب و شروع کرد به خندیدن. گفتم: چی شده؟ گفت: الان شورت پیرمرده را کشیدم پائین تا آمپولشو بزنم یکدفعه یه عنکبوت دوید بیرون!

266. مرده دوتا پسر چهار پنج ساله  را آورده بود و مرتب میگفت: براشون آمپول بنویس! و بچه ها هم هربار میزدن زیر گریه! گفتم: جریان چیه؟ مرده گفت: دو ماه پیش یه تلویزیون شصت و پنج اینچ خریدم چهل میلیون. حالا  از سر کار که  اومدم خونه میبینم بزرگه کوچیکه را اذیت کرده او هم چون زورش به بزرگه نمیرسیده رفته چکش آورده و شیشه تلویزیونو خرد کرده! بردمش تعمیر گفتند میشه سی میلیون رفتم یکی دیگه شو بخرم گفتند پنجاه میلیون! حالا خودت باشی چه عکس العملی نشون میدی؟!

267. داشتم مریض میدیدم که یک خانواده جیغ زنان ریختند توی درمونگاه. از مطب پریدم بیرون و گفتم: چی شده؟ خانمه گفت: بچه ام بدون سابقه قبلی یکدفعه تشنج کرده. کارهای اولیه را براش انجام دادیم و داشتیم برای اعزام به بیمارستان آماده اش میکردیم و بچه هم همچنان بیهوش بود. مادر بچه اومد بالای سر بچه و گریه کنان گفت: چشمهاتو باز کن دخترم بیا با هم بریم مغازه میخوام برات بستنی توت فرنگی بخرم. یکدفعه بچه چشمهاشو باز کرد و گفت: من بستنی قیفی دوست دارم! و دوباره چشمهاشو بست!

268. به پیرزنه گفتم: دیگه هیچ ناراحتی نداشتین؟ گفت: قرص قند میخورم. گفتم: الان دارین یا براتون بنویسم؟ گفت: چیو؟ گفتم: قرص قندو. گفت: من که قند ندارم چرا باید قرص قند بخورم؟!

269. پیرزنه یکی یکی مشکلاتشو گفت و من هم براش دارو نوشتم. بعد گفت: ما هم تا بیاد جونمون دربیاد، جونمون درمیاد!

270. نسخه مرده را که نوشتم بهش گفتم: دیگه هیچ ناراحتی نداشتین؟ گفت: نه. دختر پنج شش ساله اش که همراهش بود گفت: چرا ناراحتی داره به خاطر عمو سیف الله!

271. پیرزنه گفت: وقتی اومدم توی مطب اون قدر ذوق کردم که دیدم خودت شیفتی! گفتم: چطور؟ گفت: یادته چهل روز پیش اومدم پیشت گفتم پاهام درد میکنن گفتی یواش یواش خوب میشن؟ گفتم: خب؟ گفت: پاهام دوسال بود که درد میکردن. همین حرفی که تو زدی انگار یه آب بود روی آتیش. یواش یواش خوب شدن!

272. چوب آبسلانگ و چراغ قوه را برداشتم که بچه از روی صندلی پرید پایین و گفت: نمیخوام ... نمیخوام .... مادرش گفت: بیا بشین روی صندلی. میخواد گلوتو ببینه نمیخواد که برات شیاف بذاره!

273. (18+) خانمه گفت: من دیشب با شوهرم رابطه داشتم. و حالا از صبح دارم فکر میکنم که من دیشب قرص جلوگیریمو خوردم یا نه؟! حالا برم قرص اورژانسی بگیرم؟ گفتم: اگه بقیه شبها را مرتب خوردین نگرانی نداره. نهایتا اگه مطمئن شدین که نخوردین امشب دوتا قرص با هم میخورین. گفت: پس من قرص اورژانسی نمیخورم اما اگه حامله شدم گردن شماست! (بعدا فهمیدم قرص اورژانسی را هم از داروخونه گرفته!)

274. (14+) دختره گفت: دیشب اومدم اینجا و سرم زدم. میخواین بهتون نشون بدم؟ گفتم: نشون بدین! آستینشو بالا زد و چسب روی چین آرنجشو بهم نشون داد! جرات نکردم براش آمپول بنویسم!

275. داشتم با گوشی حرف میزدم که یه پیرمرد اومد توی مطب و نشست روی صندلی. حرفهامو زود تمام کردم و گفتم: بفرمایید. گفت: من وقتی اومدم تو سلام هم کردم. یه وقت بهم بدهکار نشی!

276. خانمه گفت: این قرصها را هم برام بنویس.  گفتم: چندتا بنویسم؟ گفت: روزی دوتا ازشون میخورم. سی تا بنویس که برای دوماهم بشه!

277. من معمولا از مریضها میپرسم که کپسول میخورن یا آمپول میزنن.  نسخه یکی از مریضها را که نوشتم در مطبو باز کرد و رفت بیرون. یکی از پیرزنهایی که بیرون ایستاده بود منو دید و گفت: این دکتره شیفته؟ این که انگار چیزی حالیش نیست! وقتی میرم پیشش میپرسه چی برات بنویسم؟ خب من اگه بلد بودم که پیش تو نمیومدم. تو مثلا دکتری! به روی خودم نیاوردم تا پیرزنه اومد تو. نسخه شو نوشتم و گفتم: چندتا کپسول هم براتون نوشتم. گفت: میشه آمپول بنویسی؟ گفتم: نه آمپول به دردتون نمیخوره بفرمایید! با صورت کج رفت بیرون!

278. خانمه بچه شو با تب آورده بود. چوب برداشتم تا گلوشو ببینم اما دهنشو باز نمیکرد. مادرش گفت: چوبو بدین به من تا بهش بدم. بعد چوبو گذاشت دم دهن بچه و گفت: اینو بخور! اما باز هم بچه دهنشو باز نکرد. مادره به من گفت: حالا حتما باید برای تبش اینو بخوره؟!

279. خانمه به پسر چهار پنج ساله اش گفت: بیا بشین روی صندلی تا دکتر گلوتو ببینه. اما بچه سر جاش ایستاد. مادرش گفت: چرا نمیشینی؟ بچه گفت: اول بوس! و همون جا ایستاد تا بالاخره مادرش بوسش کرد و بعد نشست روی صندلی!

280 . برای یه پسر چهار پنج ساله نسخه نوشتم و رفت. از مطب که اومدم بیرون دیدم خانم مسئول پذیرش داره میخنده. گفتم: چی شده؟ گفت: وقتی پدر این بچه داشت براش نوبت میگرفت بچه اومد دم مطب و شما را نگاه کرد و بعد رفت و به پدرش گفت: بابا خودشه خودشه! باباش گفت: کی خودشه؟ بچه گفت: همین مرده که توی اون اتاق نشسته. باباش گفت: خب کیه؟ گفت: همون راننده وانت دیروزی!

281. خانمه گفت: تو هم مثل برادر من میمونی من هم مثل مادر تو هستم! پس راحت دردمو بهت میگم!

282. ساعت تغییر شیفت توی درمونگاههای شبانه روزی ولایت دو بعدازظهره. یکی از پزشکان جدیدالورود ساعت یک و نیم اومد تا شیفتو تحویل بگیره. گفتم: زود اومدین آقای دکتر! گفت: مطمئنین؟ آخه من پنجشنبه هم همین موقع رسیدم بهم گفتند دیر اومدی! گفتم: آخه تعویض شیفت پنجشنبه ها ساعت یکه!

283. خانمه را به دلیل فشار خون بالا از خونه بهداشت فرستاده بودند. گفتم: کدملی تونو آوردین؟ گفت: نه ببین توی چیزت نیست؟ (با اشاره به کامپیوتر)!

284. داشتم مریض میدیدم که مرده سرشو از توی پنجره آورد تو و گفت: ببخشید میشه بیایین این آزمایشو ببینین که من دیگه نیام توی درمونگاه؟ آخه خیلی شلوغه!

285. (18+) مرده اومد توی مطب و گفت: ببخشید دارویی هست که میل جنسی را برای یک هفته کم کنه؟ گفتم: حالا چرا برای یک هفته؟ گفت: میخوام مو بکارم. دکتر گفته بعدش تا یک هفته نزدیکی نداشته باش!

286. مرده گفت: عضلات کمرم گرفته. گفتم: یه چیز سنگین بلند کردین که درد گرفت؟ گفت: نه! یه نفر کمرش گرفته بود بهش خندیدم درد گرفت! (بعد از مدتها نتونستم جلو خنده مو بگیرم)

287. شیفتو به خانم دکتر تحویل دادم و از پشت میز بلند شدم که یکدفعه یادم اومد وبلاگ بازه. خانم دکتر هم اونجا بود و دیگه نمیشد برم و ببندمش. نمیدونم چرا تصادفا دستم خورد روی کلید سه راهی برق و برق کامپیوتر قطع شد!

288. پیرمرده کد ارجاع برای ارتوپدی ازم گرفت و بعد گفت: نمیشه با آمبولانس بفرستی؟ تا شهر کلی پول باید به تاکسی بدم. گفتم: نه شرمنده. گفت: خب یه مریض دیگه را اعزام نمیکنی که من هم باهاش برم؟!

289. مرده پسرشو آورد و گفت: پریشب این پسر را آوردن اینجا پیش خودتون و شما بهش گفتین باید آمپول بزنه اما حاضر نشده بزنه. حالا آوردمش که همون آمپولو براش بنویسین چون بهتر نشده. گفتم:من اصلا پریشب اینجا نبودم. گفت: پس حتما یه خودتون دیگه بوده!

290. برای خانمه یه شربت گیاهی نوشتم. چند دقیقه بعد پسرش شربتو آورد و گفت: مادر من به بادمجون حساسیت داره. این که مثل اون شربتهای بادمجونی توش بادمجون نداره؟! (روی جعبه شربت Broncold را ببینید تا متوجه منظورش بشین!)

291. (12+) توی یک مرکز دوپزشکه خانمه اومد توی مطب و گفت: فرقی داره که بیام پیش شما یا پیش خانم دکتر؟ گفتم: نه فرقی نداره بفرمایید. اومد جلو و گفت: سگ منو گاز گرفته. الان واکسن زدم و گفتند چون زخمش شدیده برو به دکتر هم نشون بده. گفتم: باشه کجاتونو گاز گرفته؟ گفت: باسنمو! گفتم: خب پس فرق میکنه. برین پیش خانم دکتر بهتره!

292. خانمه که از در مطب اومد تو گفت: چه کار خوبی کردی که امشب خودت شیفت بودی!

293. به مرده گفتم: جواب آزمایشتون سالمه. فقط چربیتون لب مرزه. گفت: پس یه کم چربی بخورم تا از مرز رد بشه. حداقل چربیمون عاقبت به خیر بشه!

294. به مرده گفتم: بفرمایید. همراهش گفت: حقیقتش ما توی یک ظرف "رنگ بَر" ریخته بودیم تا بعد رنگ ها را از توش پاک کنیم. یه خیار توی ظرف بوده این آقا رفته و اونو خورده!

295. مرده دخترشو آورده بود. گفتم: آمپول میزنین؟ دختره گفت: نه! کپسول بنویسین. پدرش گفت: میترسی؟ خجالت بکش! نه دکتر براش آمپول بنویس! نسخه شو نوشتم و از روی صندلی بلند شد. بعد خود پدره نشست روی صندلی و گفت: خودم هم سرما خوردم. گفتم: خودتون آمپول میزنین؟ گفت: نه میترسم کپسول بنویس!

296. مریض نداشتم. رفته بودم توی پذیرش و با آقای مسئول پذیرش حرف میزدیم که تلفن مرکز زنگ خورد. گوشیو برداشتم و گفتم: بفرمایید. خانمه گفت: من الان پسرمو به خاطر سگ گرفتگی آوردم اونجا و بهش واکسن هاری زدند. الان جای یک گاز دیگه را هم روی بدنش پیدا کردم. باید بیارمش تا یک واکسن دیگه هم بهش بزنن؟!

297. به پیرمرده گفتم: بفرمایید. گفت: دیشب اومدم اینجا گفتم برام سرم نوشتن اما خوب نشدم. حالا تو دوتا آمپول بنویس با یه شربت! گفتم: حالا اصلا مشکلتون چی هست؟!

298. اواخر شب مریض اومد. از اتاق استراحت بیرون اومدم و در اتاقو باز گذاشتم و رفتم توی مطب. داشتم نسخه مینوشتم که دیدم یه موش از جلو در مطب رد شد و رفت به سمتی که اتاق استراحت من و اتاق استراحت خانم مسئول پذیرش بود! مریضو که رد کردم رفتم و به خانم مسئول پذیرش جریانو گفتم. اول زنگ زد به آقای راننده آمبولانس و گفت: یه موش اینجاست. می آیی بگیریش؟ و آقای راننده آمبولانس هم گفت: مگه من گربه ام؟! بعد هرکدوممون رفتیم و اتاق خودمونو گشتیم اما هیچکدوم موشی پیدا نکردیم. بعد که هر دو دست خالی از اتاقهامون بیرون اومدیم خانم مسئول پذیرش گفت: میگم موش میتونه از تخت بیاد بالا؟ گفتم: فکر نکنم. گفت: پس ولش کن بریم بخوابیم!

299. خانمه اومد توی مطب و سلام کرد. من هم جواب سلامشو دادم. یکدفعه شوهرش گفت: تو باز گفتی سلام؟ چندبار بهت بگم؟ دیگه مد شده که فارسیشو بگن باید بگی درود! (خودمونیم درجواب درود باید چی بگیم؟!)

اشتباه گرفتم!

سلام

پستی دارم که خیلی روش کار کردم و میخواستم امروز بگذارمش توی وبلاگ. اما دیدم کسی دل و دماغ خوندنشو نداره. پس فعلا این پست بیمزه خدمت شما که اگه کسی نخوندش دلم زیاد نسوزه. امیدوارم به زودی با اتمام همیشگی جنگ آرامش به این مملکت برگرده.

چند سال پیش بود. کنار آنی نشسته بودم و با هم صحبت میکردیم که موبایلم زنگ زد. شماره ناشناس بود. گفتم: بفرمایید. صدای یه خانم اومد که گفت: آقای .....؟ گفتم: بله بفرمایید. گفت: چرا خیلی وقته به من سرنمیزنی؟ همیشه هر چندهفته یک بار می اومدی سراغم! گفتم: سراغ شما؟ کجا؟ گفت: ..... (یه شهر توی چند صد کیلومتری ولایت) گفتم: خانم! من در تمام طول عمرم پام به اونجا نرسیده. گفت: پس من از کجا شماره و فامیلتونو میدونستم؟! حرفش منطقی بود. اما جوابی براش نداشتم. گفتم: حتما با یکی دیگه اشتباه گرفتین و گوشیو قطع کردم. آنی پرسید: کی بود؟ جریانو براش گفتم. گفت: پس من میگم چرا این مدت هی میگی شیفت خریدم میرم سر شیفت. پس میری تا .... و می آیی؟ با تعجب بهش نگاه کردم و بعد هردومون شروع کردیم به خندیدن. اطمینانی که ما دو نفر به هم داریم خیلی توی آرامش زندگیمون موثر بوده.

هنوز چند دقیقه نگذشته بود که دوباره گوشیم زنگ خورد و باز هم با همون شماره. گوشیو برداشتم و گفتم: بفرمایید. صدای همون خانم اومد که گفت: ببخشید اشتباه گرفتم و قطع کرد. گفتم: خب خداروشکر انگار معلوم شد که اشتباه گرفته بوده. آنی گفت: اما پس فامیلتو از کجا میدونست؟ گفتم: نمیدونم.

امیدوار بودم که موضوع تموم شده باشه. اما چند دقیقه بعد دوباره موبایلم زنگ خورد. دوباره گوشیو برداشتم و گفتم: بفرمایید که دوباره گفت: ببخشید اشتباه گرفتم و قطع کرد! چند دقیقه بعد دوباره زنگ زد. این بار دیگه گوشیو برنداشتم. اون قدر زنگ خورد تا خودش قطع شد و باز چند دقیقه بعد شروع کرد به زنگ خوردن.

از اون لحظه به بعد هر چند دقیقه یک بار موبایلم با همون شماره زنگ میخورد. اگه جواب نمیدادم دوباره زنگ میزد و اگه جواب میدادم هم میگفت: ببخشید اشتباه گرفتم و قطع میکرد و میرفت تا چند دقیقه دیگه! یک بار هم آنی جوایشو داد و هرچی از دهنش دراومد بهش گفت و او هم قطع کرد.

جالب این که این داستان تا هنگام خواب ادامه داشت و برای این که از دستش راحت بشیم گوشی را روی حالت پرواز گذاشتم. روز بعد سر کار بودم که دوباره تلفنهاش شروع شد. چندبار جواب ندادم که زنگها قطع میشد و بعد دوباره شروع میشد. گه گاه هم گوشی را برمیداشتم که فورا میگفت: ببخشید اشتباه گرفتم و قطع میکرد.

وقتی این ماجرا توی روز سوم هم تکرار شد دیگه صبرم تمام شد و رفتم مخابرات و ازش شکایت کردم. مسئولش گفت: چه فحشهایی میده؟ گفتم: هیچی! فقط میگه ببخشید اشتباه گرفتم. گفت: ما از فردا صبح تماسهاتونو چک میکنیم. اگه دیدیم باز هم باهاتون تماس میگیره چون سابقه مزاحمت نداره بعنوان اولین مجازات تلفنش یک هفته مسدود میشه. اگه بعد از اون باز هم مزاحم شد میریم سراغ مراحل بعدی. فقط شما به هیچ عنوان بهش زنگ نزنید وگرنه او هم میتونه از شما شکایت کنه.

فردای اون روز از صبح تا عصر تماسها ادامه داشت. گه گاه هم جواب میدادم که همون ماجرا تکرار میشد ولی از روز بعد یکدفعه تماسها قطع شد. بعد از یک هفته منتظر شروع دوباره تماسها بودم اما دیگه خبری نشد. با خرابی تلفنم و حذف همه شماره هاش که چندماه بعد از این ماجرا رخ داد شماره اش هم حذف شد و شاید دیگه هیچ وقت نفهمیم شماره و فامیل منو از کجا میدونست؟!

پ.ن1. در ایام تعطیلات اواسط خرداد تولد هشتاد سالگی بابا در غیاب اخوی ساکن تهران و سفر اخوی ساکن ولایت فقط با حضور خانواده ما برگزار شد!

پ.ن2. در روزهای اخیر گه گاه شاهد حرکت موشکها در ساعات مختلف از بالای سرمون هستیم. دیشب هم که صدای شلیک ضدهوایی ها بلند بود.

پ.ن3. اخوی ساکن تهران پیام داد که: کارخونه "فرداموتور" منهدم شد! خب این هم از ماشین جدید دیروز هم باتری ماشینو عوض کردم و به فروشنده گفتم: برگه ضمانت نامه را مهر میکنین؟ که گفت: کارخونه اش دیروز بمباران شده. از کی میخوای خسارت بگیری؟! از چند هفته پیش یکی از کارتهای عابربانکم را که مدتها ازش استفاده نمیکردم دادم به عسل و براش پول توجیبی هفتگی میریختم که اون بانک هم فعلا مشکل پیدا کرده!

پ.ن4. پست بعدی هم آماده است. انشاءالله چند روز دیگه که اوضاع آروم تر شد میگذارمش. توی این چند روز چند خاطره جالب را هم داشتیم که حتی حال و حوصله یادداشت کردنشونو هم نداشتم!

پ.ن5. تسلیت به تیلوتیلوی گرامی. امیدوارم غم آخرشون باشه.

خاطرات (از نظر خودم) جالب (299)

سلام

1. بعدازظهر باید جایی میرفتم و آنی هم ماشینو برده بود. رفتم سر خیابون که اتوبوس رسید و من هم سوار شدم. چند لحظه بعد بود که مسافر جلویی برگشت و  گفت: سلام آقای دکتر! جواب سلامشو دادم. بعد مرده برگشت به سمت قسمت زنونه و گفت: خانم بفرما! این که دکتر دِهِمونه ماشین نداره و با اتوبوس میره و میاد. اون وقت تو هی به من میگی چرا ماشین نمیخری؟!

2. به پیرزنه گفتم: آمپول میزنین؟ گفت: اگه میخوای بنویس. اما من تا دکتر .... (یک خانم دکتر که همونجا مطب داره) اجازه نده آمپول نمیزنم. یک بار رفتم شهر و متخصص برام سرم و آمپول نوشت. وقتی بردم و به خانم دکتر نشون دادم گفت: خانم .... اگه اینها را بزنی میمیری! من هم همونجا انداختمشون و اومدم. نمیدونم چرا فقط این خانم دکتر میفهمه که من چه آمپولهایی میتونم بزنم و شوهرش که توی شهر مطب داره!

۳. خانمه با سردرد میگرنی همراه با پسر هفت هشت ساله اش اومد توی مطب. بعد هم گفت: مدتیه خیلی سردردهام زیاد شده. گفتم: حرص نخوردین؟به پسرش اشاره کرد و  گفت:  چرا. از دست این پسر خیلی حرص میخورم.  پسره گفت: باز تو یکیو پیدا کردی شروع کردی از من چغلی کردن؟!

4. مرده گفت: سرما خوردم. یک بار هم اومدم و دارو گرفتم اما هنوز خوب نشدم. یه آزمایش برام بنویس ببینم علتش چیه؟!

5. خانمه گفت: متخصص دستمو بخیه زده گفته امروز بیام و بخیه هاشو بکشم، گفتم حالا اول به شما نشون بدم. بخیه هاشو دیدم و گفتم: مشکلی نداره میتونین بکشین. گفت: حالا این بخیه ها را باید کشید یا خودشون می افتند؟!

6. خانمه گفت: روی پوست دستم لک میزنه رفتم پیش متخصص گفت از آفتابه. اما فکر نکنم از آفتاب باشه چون هرسال توی تابستون بیشتر میشن!

7. برای خانمه یه آمپول نوشتم. گفت: یه آمپول دیگه هم دارم که باید امروز بزنم. بگذارین تا آمپوله را بهتون نشون بدم یه وقت با هم همخونی نداشته باشند؟!

8. برای اولین بار در طول تاریخ: سوار اتوبوس شدم و چون صندلی خالی نبود ایستادم. چند لحظه بعد یه پسر نوجوون از جاش بلند شد و گفت: حاجی بفرما بشین! پیر شدیم رفت!

9. مامای یکی از مراکز متولد همون روستا بود و فامیلش هم یکی از فامیلهای رایج توی همون روستا. یک روز داشت با یکی دیگه از پرسنل که اهل یک شهر دیگه است صحبت میکرد که یکدفعه اون خانم مامای مرکزو با یک فامیل دیگه صدا زد. کنجکاو شدم و بعدا از ماما جریانو پرسیدم که گفت: پدربزرگ من اهل همون شهری بوده که خانم .... هم هست. اونجا یه قتل انجام میده و فرار میکنه و میاد اینجا و برای این که شناخته نشه فامیلشو موقع گرفتن شناسنامه یه چیز دیگه میگه و بعد هم همین جا موندگار میشه و ازدواج میکنه!

10. نصف شب بود که پرسنل اومدند و گفتند حال .... (آقای مسئول پذیرش) بد شده. رفتم سراغش و دیدم از چند مشکل مختلف شاکیه. اما همه معایناتش طبیعی بود. بهش گفتم: راستشو بگو جریان چیه؟ گفت: بهم گفتند شیفت فردای درمونگاه .... خالی مونده باید برم اونجا. میخواستم یه گواهی ازت بگیرم که فردا نمیتونم برم سر کار! (فردا با هم رفتیم اون درمونگاه!)

11. خانمه اومد توی مطب و سلام کرد. من هم جواب سلامشو دادم. یکدفعه شوهرش گفت: تو باز گفتی سلام؟ چندبار بهت بگم؟ دیگه مد شده که فارسیشو بگن باید بگی درود! (خودمونیم درجواب درود باید چی بگیم؟!)

12. یکی از پرسنل شبکه بازنشسته شد و یک نفر دیگه را به جاش گذاشتند. چند روز بعد مسئول جدید برای بازدید اومد توی درمونگاهی که من بودم. خانم دکتر طرحی مطب کناری اومد و بهم گفت: دکتر! بالاخره من هم مثل شما شدم! گفتم: چطور؟ گفت: بالاخره یه نفر توی شبکه هست که من هم میدونم نفر قبلیش کی بوده!

پ.ن. تاریخ امتحان زبان عسل هرماه همون روزهای اول ماه اعلام میشه. و تصادفا از چند ماه پیش همیشه روزی برگزار میشد که من شیفتم. از یکی دوماه پیش ازم میخواست روز امتحانش نرم شیفت و برای مشورتهای احتمالی در دسترس باشم (!)  اما هربار به دلیلی نمیشد شیفتو عوض کرد. تا این که بالاخره برای امتحان خردادش (که از قضا باز هم شیفت بودم) با هر فلاکتی بود شیفتمو با یکی از همکاران جابجا کردم. اما وقتی زمان امتحان رسید و رفتیم توی سایت دیدیم نوشته: امتحان به دلیل مشکل فنی به هفته آینده موکول شد! و باز هم به روزی که من شیفت بودم! هرطورکه بود باز هم شیفتمو عوض کردم و توی چند سوال بهش کمک کردم. اما جالب اینکه نمره اش تفاوت چندانی با دفعات قبل نداشت!

گمشده (انشاءالله پست موقت)

سلام

دیشب خواستم وبلاگ نگار (یک زن فکر کنم خوشبخت) را باز کنم که متوجه شدم وبلاگشون حذف شده!

باتوجه به دو پستی که همین دیروز گذاشته بودند این کارشون کمی عجیبه. امیدوارم حالشون خوب باشه. کسی ازشون خبری نداره؟

خاطرات (از نظر خودم) جالب (298)

سلام

1. به خانم دکتر مطب کناری گفتم: توی برنامه پزشک شیفت امروز را نوشته دکتر ...... من نمیشناسمشون، شما میشناسینش؟ گفت: اسمشو شنیدم. میگن معتاده. مواظب باش باهاش نگردی!

2. (؟؟+) صبح در آخرین لحظات مجاز به درمونگاه رسیدیم. حیاط درمونگاهو با بقیه پرسنلی که رفته بودیم دویدیم تا پیش از گذشتن از زمان مقرر انگشت بزنیم. وقتی وارد درمونگاه شدم داشتم نفس نفس میزدم. یکدفعه یکی از خانمهایی که از قبل توی درمونگاه بود گفت: دکتر .... هم اومد! اول انگشت زدم و بعد گفتم: چطور پیش از این که منو ببینین فهمیدین منم؟ گفت: من صدای نفس نفس زدن شما را میشناسم!

3. به پسره گفتم: توی خونه هیچ دارویی نخوردین؟ گفت: من سربازم. خیلی وقته که نتونستم برم خونه که بخوام اونجا دارو بخورم!

4. چند نفر با داد و فریاد ریختند توی درمونگاه. دست و پای یک نفرو گرفته بودند و گفتند: داشت توی گاوداری خودش کار میکرد که یکدفعه افتاد. نگاهش کردم و دیدم فوت کرده. اما به هرحال عملیات احیا هم براش انجام شد و حتی به 115 هم زنگ زدیم و برای کمک اومدند و .... اما نهایتا برنگشت. وقتی به همراهانش گفتیم مریضشون تموم کرده شروع کردند به گریه و داد و فریاد و فحش دادن و .... اما دیدم یکی شون آروم ایستاده و به من نگاه میکنه. بهش گفتم: شما چه نسبتی با این مرحوم داشتید؟ گفت: من دامپزشکم. داشتم گاوها را معاینه میکردم که افتاد. حالا هم دارم فکر میکنم ویزیتمو از کی بگیرم؟!

5. مرده گفت: من میخوام این مهره که انداختم گردنم بکارم زیر پوستم تا مطمئن باشم همیشه همراهمه. پیش کدوم دکتر برم؟!

6. یه پیرزن هست که حاضر نیست مرتب قرص فشار بخوره و هر چند هفته یک بار نصف شب با فشار خیلی بالا میاد درمونگاه. هربار هم که میاد دقیقا همین جملات را تکرار میکنه: "دکتر! زودباش! یه کاری بکن. زودباش! باز فشارم رفته بالا. اول بیا فشارمو بگیر! زودباش! حالا یه قرص بذار زیر زبونم! زودباش! دکتر! زودباش! ...."

7. یکی از درمونگاههای شبانه روزیمون تقریبا روی مرز استان ما و استان مجاور قرار گرفته. قبلا میگفتند مریضهایی که با بیمه روستایی از استان مجاور میان باید ویزیت آزاد بگیرن و برای همین زیاد نمی اومدند این طرف. اما از پارسال قرار شد ویزیت و داروشون با بیمه حساب بشه و برای همین اون درمونگاه حسابی شلوغ شده. مدتی پیش شنیدیم که توی همون استان مجاور براشون درمونگاه شبانه روزی افتتاح شده و خوشحال شدیم که دیگه سرمون خلوت میشه. اما این خلوتی فقط چند روز طول کشید و دوباره درمونگاه شلوغ شد. یک بار از یکی از مریضها پرسیدم: اون طرف که براتون درمونگاه زدن، دیگه چرا می آیین اینجا؟ گفت: اون درمونگاه تازه باز شده. معلومه که دکترهاش تازه کارند!

8. مرده پسرشو آورده بود. گفتم: توی خونه هیچ دارویی نخورده؟ مرده از پسرش پرسید: توی خونه شربتی چیزی خوردی؟ پسره گفت: بله خوردم. مرده گفت: چه شربتی؟ پسره گفت: از همونها که مامان با آبلیمو درست میکنه!

9. نسخه پیرزنه را که نوشتم گفت: پرهیز هم دارم؟ گفتم: نه هرچیزی که دوست دارید میتونید بخورید. گفت: پس فقط ترشی نخورم؟!

10. نسخه پیرزنه را که نوشتم گفت: دفعه پیش اومدم پیشت گفتم برام آزمایش کامل بنویس اما کامل نبود. گفتم: چطور؟ گفت: آخه همه چیزش طبیعی بود!

11. اواخر شب مریض اومد. از اتاق استراحت بیرون اومدم و در اتاقو باز گذاشتم و رفتم توی مطب. داشتم نسخه مینوشتم که دیدم یه موش از جلو در مطب رد شد و رفت به سمتی که اتاق استراحت من و اتاق استراحت خانم مسئول پذیرش بود! مریضو که رد کردم رفتم و به خانم مسئول پذیرش جریانو گفتم. اول زنگ زد به آقای راننده آمبولانس و گفت: یه موش اینجاست. می آیی بگیریش؟ و آقای راننده آمبولانس هم گفت: مگه من گربه ام؟! بعد هرکدوممون رفتیم و اتاق خودمونو گشتیم اما هیچکدوم موشی پیدا نکردیم. بعد که هر دو دست خالی از اتاقهامون بیرون اومدیم خانم مسئول پذیرش گفت: میگم موش میتونه از تخت بیاد بالا؟ گفتم: فکر نکنم. گفت: پس ولش کن بریم بخوابیم!

12. خانمه پسرشو آورده بود. گفت: دو روز پیش آوردیمش و بهش دارو دادند و خوب نشد دوباره آوردیمش. گفتم: یعنی بهتر هم نشده؟ گفت: خب حالا که داروهاش تموم نشده که بگیم اثر داشتن یا نه؟!

پ.ن. خرداد امسال پنج تا پنجشنبه داره که یکیشون هم تعطیل رسمیه. وقتی آخر اردیبهشت شیفت‌های خردادماه را اعلام کردند و دیدم چهارتا پنجشنبه (و ازجمله اون پنجشنبه تعطیل رسمی) شیفتم تعجب کردم اما چیزی نگفتم. تا این که روز آخر اردیبهشت رسما اعلام کردند تا آخر تابستون بدلیل گرمای هوا (البته همه مون میدونیم علتش چیه؟!) پنجشنبه ها هم تعطیلیم و چون به طور ناگهانی اعلام شده همه کسانی که پنجشنبه های خردادماه شیفتند به جای ظهر باید از صبح برن سر شیفت  و اونجا بود که علتشو متوجه شدم!

صداقت

سلام

چند سال پیش بود که تصادفا وارد وبلاگی شدم و یادم اومد زمانی این وبلاگو هم دنبال میکردم و بعد به خاطر مشغله های کاری و فکری دیگه نرفتم سراغش. برای نویسنده کامنت گذاشتم و از این که دوباره پیداشون کردم ابراز خوشحالی کردم. برای چندتا از پستهای بعدیشون هم کامنت گذاشتم.

یک روز رفتم ببینم به کامنتهایی که گذاشم چه جوابهایی دادن که دیدم هیچکدومشون تایید نشدن. هرچقدر فکر کردم چیزی ننوشته بودم که باعث ناراحتی شده باشه. چند روز صبر کردم اما واقعا کنجکاو شده بودم. برای نویسنده کامنت خصوصی گذاشتم و علتو پرسیدم که برام کامنت خصوصی گذاشتند و گفتند: کامنتهاتونو اون قدر دوست دارم که میخوام مال خودم باشند و نمیخوام کس دیگه ای اونها رو ببینه!

لحنشون محترمانه بود. اما بالاخره آدمی با حدود نیم قرن عمر اون قدر درک داره که بفهمه منظور نویسنده از چنین کامنتی چیه؟ (بعدنوشت: ظاهرا نفهمیده بودم!) دیگه هیچ وقت براشون کامنت نگذاشتم و یکی دوسال بعد که برام کامنت گذاشتند هم کامنتهاشونو تایید نکردم. منتظر بودم علتو بپرسند تا دقیقا همون جمله خودشونو بهشون بگم اما علت را نپرسیدند و دیگه هم کامنت نگذاشتند.

مدتی گذشت. یک بار از نویسنده یکی از وبلاگها کامنتی برام اومد که نوشته بودند: چرا کامنتهای ربولی حسن کور این طوریه؟ سوالهایی میپرسه که ..... بعد هم زیرش نوشته بودند: این فقط یکی از کامنتهایی بود که درباره کامنتهای شما به دستم میرسه. البته که من هیچ وقت اونها را تایید نخواهم کرد.

ازشون تشکر کردم و گفتم البته این وبلاگ متعلق به ایشونه و هر کامنتی که صلاح میدونن میتونن تایید کنن یا تایید نکنن. و از اون به بعد هیچ یک از کامنتهای من توی اون وبلاگ هم تایید نشد. براشون کامنت گذاشتم و به خاطر دوستی چند ساله و لطفهایی که در این مدت ازشون دیده بودم ازشون تشکر کردم و باهاشون خداحافظی کردم اما این کامنت هم تایید نشد. و البته ایشون هم دیگه کامنتی برای من نگذاشتند.

چند ماه پیش بود که در وبلاگ یکی از دوستان خوندم که پدرشون عمل جراحی کردن. نوع جراحی را هم نوشته بودند و من هرچقدر فکر کردم دیدم چنین عملی برام آشنا نیست. ازشون پرسیدم ببخشید پدرتون چه عملی کردن؟ چند روز بعد رفتم تا جواب کامنتم را ببینم و دیدم نوشتن: اصلا دلم نمیخواست کامنتتونو تایید کنم یا جواب بدم. چون به یک غلط املایی گیر دادین و مسخره میکنین! تازه فهمیدم که در نوشتن نوع جراحی غلط املایی داشتن و برای همین نوع جراحی برام ناآشنا بوده. یک کامنت دیگه براشون نوشتم و براشون توضیح دادم و عذرخواهی کردم. بعد هم ازشون خداحافظی کردم. خوشبختانه اون قدر انصاف داشتند که این کامنت را تایید کنند. گرچه هیچ جوابی به اون ندادند. و به این ترتیب ارتباطم با ایشون هم قطع شد.

حقیقتش الان مدتیه که دارم فکر میکنم: نکنه دوستانی که وقتی براشون کامنت میگذارم تایید میکنند و جواب میدند درواقع از سر ناچاری این کار را میکنند و اصلا دلشون نمیخواد ریخت من و کامنتهامو ببینند؟

بنابراین این پست را اینجا مینویسم و رسما اعلام میکنم: اگر واقعا دوست ندارید کامنتهای منو ببینید کافیه توی دو سه پست به کامنتهام جواب ندین. (نمینویسم یکی چون ممکنه یک کامنت توسط بلاگ اسکای خورده شده باشه).

بهتون اطمینان میدم که از دستتون ناراحت نمیشم و حتی علت را هم نمیپرسم. برای این عزیزان و همه دوستان آرزوی سلامتی و موفقیت دارم.

بعدنوشت1: اولین کامنتی که برای این پست به دستم رسید به یادم آورد که من هم کم اشتباه نداشتم. پس لازمه من هم از همه دوستانی که از دستم ناراحت شدن عذرخواهی کنم.

بعدنوشت2: بابا تعریف میکرد: جوون که بودیم توی شیراز خواننده ای بود به نام صمد عقاب که توی رادیو آواز میخوند. یک بار با یک روزنامه مصاحبه کرده بود و گفته بود: خانمی از تهران چندین بار به رادیو شیراز نامه نوشته بود که: من عاشق صدات شدم و میخوام باهات ازدواج کنم. پاشو بیا تهران! بالاخره اون قدر نامه نوشت که یک بار رفتم تهران و رفتم دم خونه شون و گفتم: سلام. من صمد عقاب هستم. گفت: اه اه اه تو صمد عقابی؟ چقدر زشتی! و در را بست!

بعدنوشت3: چندتا از کامنتها حذف شدند و تعداد بیشتری هم تایید نشدند. با عرض پوزش از نویسندگان محترم این کامنتها. اما دیگه واقعا گاهی نمیکشه. به قول یکی از دوستان هوووووف!

خاطرات (از نظر خودم) جالب (297)

سلام

۱. به خانمه گفتم: پنی سیلین میزنین؟ گفت: تا به حال نزدم. شوهرش گفت: پس دیگه کی میخوای شروع کنی؟!

2. مرده نشست روی صندلی مطب و سلام کرد. من هم جواب سلامشو دادم. گفت: نشناختینا! یه نگاه به چهره اش کردم و گفتم: راستش نه! شما؟ گفت: مامور 115 هستم دیگه! یک بار توی درمونگاه ..... براتون یه مریض آوردیم!

3. نسخه یه بچه را مینوشتم که مادرش گفت: چند روزه که هر دارویی بهش دادم خوب نمیشه. براش سرم بنویس. بچه گریه اش افتاد و به مادرش گفت: تو که گفتی فقط دارو! مادرش گفت: خب این هم یه نوع دارو هست دیگه! بچه گفت: تو که گفتی نمیگم آمپول بنویسه. مادرش گفت: خب حالا هم نگفتم. گفتم سرم بنویسه دیگه!

4. مرده گفت: بینیم گرفته. چیزی هم توش نیست. من بینیم اون قدر هست که با انگشت شستم توشو تمیز میکنم اما همچنان گرفته است!

5. مرده گفت: بیخود برای من قرص و کپسول ننویس. غیر از اینه که میرن و توی اسید معده حل میشن؟!

6. از سیاری (دهگردشی) که برگشتم دیدم یکی از خانمهای شاغل توی درمونگاه داره به خانم دکتر میگه: اون بچه را چکار کردین؟ و خانم دکتر گفت: به شبکه اطلاع دادم. گفتند: پیگیری میکنیم. بعد که دید من هم دارم گوش میکنم گفت: یه بچه را به عنوان مهمان برای زدن واکسن شش سالگی آورده بودند. قیافه اش دخترونه بود و موهاشو هم بسته بودند اما .... (یه اسم پسرونه) صداش میزدن. گفتیم: کدملیشو بگین. گفتند: نمیدونیم. گفتیم کدملی مادرشو بدین. یه کد ملی گفتند که وقتی توی سامانه زدیم دیدیم این زن اصلا بچه نداره!

7. به پیرمرده گفتم: بفرمایید. گفت: دیشب اومدم اینجا گفتم برام سرم نوشتن اما خوب نشدم. حالا تو دوتا آمپول بنویس با یه شربت! گفتم: حالا اصلا مشکلتون چی هست؟!

8. پسره گفت: برام یه آزمایش کامل بنویس. نوشتم و کد رهگیری شو بهش دادم. گفت: حالا ببرمش داروخونه؟ گفتم: نه دیگه ببرین آزمایشگاه. رفت و برگشت و گفت: داروخونه میگه با چنین کدی دارو ثبت نشده. ببین دکتر یه وقت کدش را اشتباه ننوشته؟!

9. یکی از همکاران گفت: جایی را سراغ داری که شلوار تُرک خوب داشته باشه؟ به شوخی گفتم: اگه جنس خوب میخوای یه بلیت میگیری برای استانبول میری یه شلوار میخری و میایی. گفت: اتفاقا چند سال پیش که رفته بودم استانبول چندتا شلوار هم خریدم و اومدم. گفتم: خب؟ گفت: چند ساله که دارم میپوشمشون و خراب نمیشن. دیگه حالم از ریختشون به هم میخوره!

10. به مرده گفتم: فشارتون بالاست. این قرصو بگذارین زیر زبونتون تا چند دقیقه دیگه دوباره فشارتونو بگیرم. گفت: منظورتون از زیر زبون روی زبونه؟!

11. مرده گفت: اینجا سرم خارجی ندارین؟ گفتم: نه! گفت: آخه من میخوام یه سرمی بزنم که وقتی تموم شد و بلند شدم بتونم بدوم!

12. نسخه مرده را که نوشتم گفت: پس گلومو نگاه نمیکنی؟ گفتم: مگه گلودرد هم دارین؟ گفت: نه! اما میدونی من چقدر راه اومدم؟ حداقل گلومو هم ببین!

پ.ن. هنوز هیچ جوابی از اون سایت نیومده. خب لابد نمیخوان دیگه غلطهاشونو بگیرم دیگه زور که نیست! راستی عکسهای توی وبلاگها هم بعد از مدتها برای یک روز برام باز شدند و بعد دوباره حذف شدند!

اولین مسافرت بدون مرخصی

سلام

حتما بعد از بازنشستگی سفر بدون گرفتن مرخصی خواهیم داشت. اما خب این اولیش بود!

ما باید به جای بیتوته توی روستا (که انجام نمیدیم) علاوه بر کار در ساعات اداری توی هر ماه چند شیفت عصر و شب هم داشته باشیم که یکیشون هم باید حتما روز تعطیل باشه (البته شیفتهای روزهای تعطیل 24 ساعته است). وقتی آخر فروردین ماه برنامه شیفتهای اردیبهشت را بهم دادند فهمیدم شیفت روز تعطیل این ماهم روز جمعه پنجمه. بد نبود چون روز چهارم هم تعطیل بود و پیش از شیفت یه استراحتی هم میکردم.

اما ماجرا زمانی شروع شد که اواخر فروردین دو نفر از فامیل به چند نفر از فامیل نزدیک زنگ زدند و برای اون دو روز تعطیل همه را دعوت کردند. این دو برادر مجرد از چند سال پیش برای کار راهی اردکان شدند و توی یکی از کارخونه های اونجا استخدام شدند. توی این چند سال به ندرت کسی از فامیل رفته بود سراغشون. و حالا که تصمیم گرفتند بعد از سالها اونجا را ترک کنند و به ولایت برگردند میخواستند دست کم یک بار اونجا میزبان فامیل باشند. با آنی صحبت کردیم و نهایتا تصمیم گرفتیم که نریم. چون هم من شیفت بودم و هم برای دو سه روز ارزششو نداشت که این همه راه بریم و برگردیم. اما بعد اون قدر زنگ زدند و اصرار کردند که تصمیم گرفتیم بریم. اما مشکل شیفت روز جمعه همچنان پابرجا بود.

با خانم "ق" (جانشین خانم "ر") تماس گرفتم و جریانو گفتم. یکی دو روز بعد زنگ زدند و گفتند: شیفت جمعه تونو با شیفت چهارشنبه یکی از همکاران جابجا کردم خوبه؟! گفتم: نه! چون اگه قرار شد بریم باید ظهر چهارشنبه حرکت کنیم! روز بعد دوباره زنگ زد و گفت: شیفتو با یکی از روزهای آخر ماه جابجا کردم خوبه؟ گفتم: بله خوبه دستتون درد نکنه. و به این ترتیب ما هم رفتنی شدیم. اما یکی دیگه از اعضای فامیل که او هم جمعه شیفت بود نهایتا نتونست شیفتشو عوض کنه و عذرخواهی کرد.

  ادامه مطلب ...