سلام
دیشب خواستم وبلاگ نگار (یک زن فکر کنم خوشبخت) را باز کنم که متوجه شدم وبلاگشون حذف شده!
باتوجه به دو پستی که همین دیروز گذاشته بودند این کارشون کمی عجیبه. امیدوارم حالشون خوب باشه. کسی ازشون خبری نداره؟
سلام
1. به خانم دکتر مطب کناری گفتم: توی برنامه پزشک شیفت امروز را نوشته دکتر ...... من نمیشناسمشون، شما میشناسینش؟ گفت: اسمشو شنیدم. میگن معتاده. مواظب باش باهاش نگردی!
2. (؟؟+) صبح در آخرین لحظات مجاز به درمونگاه رسیدیم. حیاط درمونگاهو با بقیه پرسنلی که رفته بودیم دویدیم تا پیش از گذشتن از زمان مقرر انگشت بزنیم. وقتی وارد درمونگاه شدم داشتم نفس نفس میزدم. یکدفعه یکی از خانمهایی که از قبل توی درمونگاه بود گفت: دکتر .... هم اومد! اول انگشت زدم و بعد گفتم: چطور پیش از این که منو ببینین فهمیدین منم؟ گفت: من صدای نفس نفس زدن شما را میشناسم!
3. به پسره گفتم: توی خونه هیچ دارویی نخوردین؟ گفت: من سربازم. خیلی وقته که نتونستم برم خونه که بخوام اونجا دارو بخورم!
4.
چند نفر با داد و فریاد ریختند توی درمونگاه. دست و پای یک نفرو گرفته بودند و گفتند: داشت توی گاوداری خودش کار میکرد که یکدفعه افتاد. نگاهش کردم و دیدم فوت کرده. اما به هرحال عملیات احیا هم براش انجام شد و حتی به 115 هم زنگ زدیم و برای کمک اومدند و .... اما نهایتا برنگشت. وقتی به همراهانش گفتیم مریضشون تموم کرده شروع کردند به گریه و داد و فریاد و فحش دادن و .... اما دیدم یکی شون آروم ایستاده و به من نگاه میکنه. بهش گفتم: شما چه نسبتی با این مرحوم داشتید؟ گفت: من دامپزشکم. داشتم گاوها را معاینه میکردم که افتاد. حالا هم دارم فکر میکنم ویزیتمو از کی بگیرم؟!
5. مرده گفت: من میخوام این مهره که انداختم گردنم بکارم زیر پوستم تا مطمئن باشم همیشه همراهمه. پیش کدوم دکتر برم؟!
6. یه پیرزن هست که حاضر نیست مرتب قرص فشار بخوره و هر چند هفته یک بار نصف شب با فشار خیلی بالا میاد درمونگاه. هربار هم که میاد دقیقا همین جملات را تکرار میکنه: "دکتر! زودباش! یه کاری بکن. زودباش! باز فشارم رفته بالا. اول بیا فشارمو بگیر! زودباش! حالا یه قرص بذار زیر زبونم! زودباش! دکتر! زودباش! ...."
7. یکی از درمونگاههای شبانه روزیمون تقریبا روی مرز استان ما و استان مجاور قرار گرفته. قبلا میگفتند مریضهایی که با بیمه روستایی از استان مجاور میان باید ویزیت آزاد بگیرن و برای همین زیاد نمی اومدند این طرف. اما از پارسال قرار شد ویزیت و داروشون با بیمه حساب بشه و برای همین اون درمونگاه حسابی شلوغ شده. مدتی پیش شنیدیم که توی همون استان مجاور براشون درمونگاه شبانه روزی افتتاح شده و خوشحال شدیم که دیگه سرمون خلوت میشه. اما این خلوتی فقط چند روز طول کشید و دوباره درمونگاه شلوغ شد. یک بار از یکی از مریضها پرسیدم: اون طرف که براتون درمونگاه زدن، دیگه چرا می آیین اینجا؟ گفت: اون درمونگاه تازه باز شده. معلومه که دکترهاش تازه کارند!
8. مرده پسرشو آورده بود. گفتم: توی خونه هیچ دارویی نخورده؟ مرده از پسرش پرسید: توی خونه شربتی چیزی خوردی؟ پسره گفت: بله خوردم. مرده گفت: چه شربتی؟ پسره گفت: از همونها که مامان با آبلیمو درست میکنه!
9. نسخه پیرزنه را که نوشتم گفت: پرهیز هم دارم؟ گفتم: نه هرچیزی که دوست دارید میتونید بخورید. گفت: پس فقط ترشی نخورم؟!
10. نسخه پیرزنه را که نوشتم گفت: دفعه پیش اومدم پیشت گفتم برام آزمایش کامل بنویس اما کامل نبود. گفتم: چطور؟ گفت: آخه همه چیزش طبیعی بود!
11. اواخر شب مریض اومد. از اتاق استراحت بیرون اومدم و در اتاقو باز گذاشتم و رفتم توی مطب. داشتم نسخه مینوشتم که دیدم یه موش از جلو در مطب رد شد و رفت به سمتی که اتاق استراحت من و اتاق استراحت خانم مسئول پذیرش بود! مریضو که رد کردم رفتم و به خانم مسئول پذیرش جریانو گفتم. اول زنگ زد به آقای راننده آمبولانس و گفت: یه موش اینجاست. می آیی بگیریش؟ و آقای راننده آمبولانس هم گفت: مگه من گربه ام؟! بعد هرکدوممون رفتیم و اتاق خودمونو گشتیم اما هیچکدوم موشی پیدا نکردیم. بعد که هر دو دست خالی از اتاقهامون بیرون اومدیم خانم مسئول پذیرش گفت: میگم موش میتونه از تخت بیاد بالا؟ گفتم: فکر نکنم. گفت: پس ولش کن بریم بخوابیم!
12. خانمه پسرشو آورده بود. گفت: دو روز پیش آوردیمش و بهش دارو دادند و خوب نشد دوباره آوردیمش. گفتم: یعنی بهتر هم نشده؟ گفت: خب حالا که داروهاش تموم نشده که بگیم اثر داشتن یا نه؟!
پ.ن. خرداد امسال پنج تا پنجشنبه داره که یکیشون هم تعطیل رسمیه. وقتی آخر اردیبهشت شیفتهای خردادماه را اعلام کردند و دیدم چهارتا پنجشنبه (و ازجمله اون پنجشنبه تعطیل رسمی) شیفتم تعجب کردم اما چیزی نگفتم. تا این که روز آخر اردیبهشت رسما اعلام کردند تا آخر تابستون بدلیل گرمای هوا (البته همه مون میدونیم علتش چیه؟!) پنجشنبه ها هم تعطیلیم و چون به طور ناگهانی اعلام شده همه کسانی که پنجشنبه های خردادماه شیفتند به جای ظهر باید از صبح برن سر شیفت و اونجا بود که علتشو متوجه شدم!
سلام
چند سال پیش بود که تصادفا وارد وبلاگی شدم و یادم اومد زمانی این وبلاگو هم دنبال میکردم و بعد به خاطر مشغله های کاری و فکری دیگه نرفتم سراغش. برای نویسنده کامنت گذاشتم و از این که دوباره پیداشون کردم ابراز خوشحالی کردم. برای چندتا از پستهای بعدیشون هم کامنت گذاشتم.
یک روز رفتم ببینم به کامنتهایی که گذاشم چه جوابهایی دادن که دیدم هیچکدومشون تایید نشدن. هرچقدر فکر کردم چیزی ننوشته بودم که باعث ناراحتی شده باشه. چند روز صبر کردم اما واقعا کنجکاو شده بودم. برای نویسنده کامنت خصوصی گذاشتم و علتو پرسیدم که برام کامنت خصوصی گذاشتند و گفتند: کامنتهاتونو اون قدر دوست دارم که میخوام مال خودم باشند و نمیخوام کس دیگه ای اونها رو ببینه!
لحنشون محترمانه بود. اما بالاخره آدمی با حدود نیم قرن عمر اون قدر درک داره که بفهمه منظور نویسنده از چنین کامنتی چیه؟ (بعدنوشت: ظاهرا نفهمیده بودم!) دیگه هیچ وقت براشون کامنت نگذاشتم و یکی دوسال بعد که برام کامنت گذاشتند هم کامنتهاشونو تایید نکردم. منتظر بودم علتو بپرسند تا دقیقا همون جمله خودشونو بهشون بگم اما علت را نپرسیدند و دیگه هم کامنت نگذاشتند.
مدتی گذشت. یک بار از نویسنده یکی از وبلاگها کامنتی برام اومد که نوشته بودند: چرا کامنتهای ربولی حسن کور این طوریه؟ سوالهایی میپرسه که ..... بعد هم زیرش نوشته بودند: این فقط یکی از کامنتهایی بود که درباره کامنتهای شما به دستم میرسه. البته که من هیچ وقت اونها را تایید نخواهم کرد.
ازشون تشکر کردم و گفتم البته این وبلاگ متعلق به ایشونه و هر کامنتی که صلاح میدونن میتونن تایید کنن یا تایید نکنن. و از اون به بعد هیچ یک از کامنتهای من توی اون وبلاگ هم تایید نشد. براشون کامنت گذاشتم و به خاطر دوستی چند ساله و لطفهایی که در این مدت ازشون دیده بودم ازشون تشکر کردم و باهاشون خداحافظی کردم اما این کامنت هم تایید نشد. و البته ایشون هم دیگه کامنتی برای من نگذاشتند.
چند ماه پیش بود که در وبلاگ یکی از دوستان خوندم که پدرشون عمل جراحی کردن. نوع جراحی را هم نوشته بودند و من هرچقدر فکر کردم دیدم چنین عملی برام آشنا نیست. ازشون پرسیدم ببخشید پدرتون چه عملی کردن؟ چند روز بعد رفتم تا جواب کامنتم را ببینم و دیدم نوشتن: اصلا دلم نمیخواست کامنتتونو تایید کنم یا جواب بدم. چون به یک غلط املایی گیر دادین و مسخره میکنین! تازه فهمیدم که در نوشتن نوع جراحی غلط املایی داشتن و برای همین نوع جراحی برام ناآشنا بوده. یک کامنت دیگه براشون نوشتم و براشون توضیح دادم و عذرخواهی کردم. بعد هم ازشون خداحافظی کردم. خوشبختانه اون قدر انصاف داشتند که این کامنت را تایید کنند. گرچه هیچ جوابی به اون ندادند. و به این ترتیب ارتباطم با ایشون هم قطع شد.
حقیقتش الان مدتیه که دارم فکر میکنم: نکنه دوستانی که وقتی براشون کامنت میگذارم تایید میکنند و جواب میدند درواقع از سر ناچاری این کار را میکنند و اصلا دلشون نمیخواد ریخت من و کامنتهامو ببینند؟
بنابراین این پست را اینجا مینویسم و رسما اعلام میکنم: اگر واقعا دوست ندارید کامنتهای منو ببینید کافیه توی دو سه پست به کامنتهام جواب ندین. (نمینویسم یکی چون ممکنه یک کامنت توسط بلاگ اسکای خورده شده باشه).
بهتون اطمینان میدم که از دستتون ناراحت نمیشم و حتی علت را هم نمیپرسم. برای این عزیزان و همه دوستان آرزوی سلامتی و موفقیت دارم.
بعدنوشت1: اولین کامنتی که برای این پست به دستم رسید به یادم آورد که من هم کم اشتباه نداشتم. پس لازمه من هم از همه دوستانی که از دستم ناراحت شدن عذرخواهی کنم.
بعدنوشت2: بابا تعریف میکرد: جوون که بودیم توی شیراز خواننده ای بود به نام صمد عقاب که توی رادیو آواز میخوند. یک بار با یک روزنامه مصاحبه کرده بود و گفته بود: خانمی از تهران چندین بار به رادیو شیراز نامه نوشته بود که: من عاشق صدات شدم و میخوام باهات ازدواج کنم. پاشو بیا تهران! بالاخره اون قدر نامه نوشت که یک بار رفتم تهران و رفتم دم خونه شون و گفتم: سلام. من صمد عقاب هستم. گفت: اه اه اه تو صمد عقابی؟ چقدر زشتی! و در را بست!
بعدنوشت3: چندتا از کامنتها حذف شدند و تعداد بیشتری هم تایید نشدند. با عرض پوزش از نویسندگان محترم این کامنتها. اما دیگه واقعا گاهی نمیکشه. به قول یکی از دوستان هوووووف!
سلام
۱. به خانمه گفتم: پنی سیلین میزنین؟ گفت: تا به حال نزدم. شوهرش گفت: پس دیگه کی میخوای شروع کنی؟!
2. مرده نشست روی صندلی مطب و سلام کرد. من هم جواب سلامشو دادم. گفت: نشناختینا! یه نگاه به چهره اش کردم و گفتم: راستش نه! شما؟ گفت: مامور 115 هستم دیگه! یک بار توی درمونگاه ..... براتون یه مریض آوردیم!
3. نسخه یه بچه را مینوشتم که مادرش گفت: چند روزه که هر دارویی بهش دادم خوب نمیشه. براش سرم بنویس. بچه گریه اش افتاد و به مادرش گفت: تو که گفتی فقط دارو! مادرش گفت: خب این هم یه نوع دارو هست دیگه! بچه گفت: تو که گفتی نمیگم آمپول بنویسه. مادرش گفت: خب حالا هم نگفتم. گفتم سرم بنویسه دیگه!
4. مرده گفت: بینیم گرفته. چیزی هم توش نیست. من بینیم اون قدر هست که با انگشت شستم توشو تمیز میکنم اما همچنان گرفته است!
5. مرده گفت: بیخود برای من قرص و کپسول ننویس. غیر از اینه که میرن و توی اسید معده حل میشن؟!
6. از سیاری (دهگردشی) که برگشتم دیدم یکی از خانمهای شاغل توی درمونگاه داره به خانم دکتر میگه: اون بچه را چکار کردین؟ و خانم دکتر گفت: به شبکه اطلاع دادم. گفتند: پیگیری میکنیم. بعد که دید من هم دارم گوش میکنم گفت: یه بچه را به عنوان مهمان برای زدن واکسن شش سالگی آورده بودند. قیافه اش دخترونه بود و موهاشو هم بسته بودند اما .... (یه اسم پسرونه) صداش میزدن. گفتیم: کدملیشو بگین. گفتند: نمیدونیم. گفتیم کدملی مادرشو بدین. یه کد ملی گفتند که وقتی توی سامانه زدیم دیدیم این زن اصلا بچه نداره!
7. به پیرمرده گفتم: بفرمایید. گفت: دیشب اومدم اینجا گفتم برام سرم نوشتن اما خوب نشدم. حالا تو دوتا آمپول بنویس با یه شربت! گفتم: حالا اصلا مشکلتون چی هست؟!
8. پسره گفت: برام یه آزمایش کامل بنویس. نوشتم و کد رهگیری شو بهش دادم. گفت: حالا ببرمش داروخونه؟ گفتم: نه دیگه ببرین آزمایشگاه. رفت و برگشت و گفت: داروخونه میگه با چنین کدی دارو ثبت نشده. ببین دکتر یه وقت کدش را اشتباه ننوشته؟!
9. یکی از همکاران گفت: جایی را سراغ داری که شلوار تُرک خوب داشته باشه؟ به شوخی گفتم: اگه جنس خوب میخوای یه بلیت میگیری برای استانبول میری یه شلوار میخری و میایی. گفت: اتفاقا چند سال پیش که رفته بودم استانبول چندتا شلوار هم خریدم و اومدم. گفتم: خب؟ گفت: چند ساله که دارم میپوشمشون و خراب نمیشن. دیگه حالم از ریختشون به هم میخوره!
10. به مرده گفتم: فشارتون بالاست. این قرصو بگذارین زیر زبونتون تا چند دقیقه دیگه دوباره فشارتونو بگیرم. گفت: منظورتون از زیر زبون روی زبونه؟!
11. مرده گفت: اینجا سرم خارجی ندارین؟ گفتم: نه! گفت: آخه من میخوام یه سرمی بزنم که وقتی تموم شد و بلند شدم بتونم بدوم!
12. نسخه مرده را که نوشتم گفت: پس گلومو نگاه نمیکنی؟ گفتم: مگه گلودرد هم دارین؟ گفت: نه! اما میدونی من چقدر راه اومدم؟ حداقل گلومو هم ببین!
پ.ن. هنوز هیچ جوابی از اون سایت نیومده. خب لابد نمیخوان دیگه غلطهاشونو بگیرم دیگه زور که نیست! راستی عکسهای توی وبلاگها هم بعد از مدتها برای یک روز برام باز شدند و بعد دوباره حذف شدند!
سلام
حتما بعد از بازنشستگی سفر بدون گرفتن مرخصی خواهیم داشت. اما خب این اولیش بود!
ما باید به جای بیتوته توی روستا (که انجام نمیدیم) علاوه بر کار در ساعات اداری توی هر ماه چند شیفت عصر و شب هم داشته باشیم که یکیشون هم باید حتما روز تعطیل باشه (البته شیفتهای روزهای تعطیل 24 ساعته است). وقتی آخر فروردین ماه برنامه شیفتهای اردیبهشت را بهم دادند فهمیدم شیفت روز تعطیل این ماهم روز جمعه پنجمه. بد نبود چون روز چهارم هم تعطیل بود و پیش از شیفت یه استراحتی هم میکردم.
اما ماجرا زمانی شروع شد که اواخر فروردین دو نفر از فامیل به چند نفر از فامیل نزدیک زنگ زدند و برای اون دو روز تعطیل همه را دعوت کردند. این دو برادر مجرد از چند سال پیش برای کار راهی اردکان شدند و توی یکی از کارخونه های اونجا استخدام شدند. توی این چند سال به ندرت کسی از فامیل رفته بود سراغشون. و حالا که تصمیم گرفتند بعد از سالها اونجا را ترک کنند و به ولایت برگردند میخواستند دست کم یک بار اونجا میزبان فامیل باشند. با آنی صحبت کردیم و نهایتا تصمیم گرفتیم که نریم. چون هم من شیفت بودم و هم برای دو سه روز ارزششو نداشت که این همه راه بریم و برگردیم. اما بعد اون قدر زنگ زدند و اصرار کردند که تصمیم گرفتیم بریم. اما مشکل شیفت روز جمعه همچنان پابرجا بود.
با خانم "ق" (جانشین خانم "ر") تماس گرفتم و جریانو گفتم. یکی دو روز بعد زنگ زدند و گفتند: شیفت جمعه تونو با شیفت چهارشنبه یکی از همکاران جابجا کردم خوبه؟! گفتم: نه! چون اگه قرار شد بریم باید ظهر چهارشنبه حرکت کنیم! روز بعد دوباره زنگ زد و گفت: شیفتو با یکی از روزهای آخر ماه جابجا کردم خوبه؟ گفتم: بله خوبه دستتون درد نکنه. و به این ترتیب ما هم رفتنی شدیم. اما یکی دیگه از اعضای فامیل که او هم جمعه شیفت بود نهایتا نتونست شیفتشو عوض کنه و عذرخواهی کرد.
ادامه مطلب ...درحال نوشتن پست جدید هستم.
لطفا کمی صبر کنید. (البته منظورم تا چند دقیقه دیگه نیست. هنوز کلیشو ننوشتم بعد هم باید عکسهاشو آپلود کنم و بگذارم!) احتمالا یکی دو روز دیگه طول میکشه.
سلام
چند هفته از بازنشستگی خانم "ر" میگذشت که نوروز شد. گرچه ما فقط همکار و درواقع رئیس و مرئوس محسوب میشدیم اما شخصیت و رفتاری که ازشون دیده بودیم همیشه برای من (و همین طور تقریبا همه همکاران دیگه) چیزی ورای این حرفها بود. من هنوز به خاطر این که نتونسته بودم توی مراسم تودیعشون خوب صحبت کنم ناراحت بودم. (قانون پنج در اینجا کاربرد نداشت چون ایشون فقط همین یک بار بازنشسته شدند و دیگه نمیشد جبرانش کرد!) برای روز عید بود که براشون پیامک تبریک فرستادم و ایشون هم جواب دادند. و این آغازی بود برای شروع تبریک گفتن مناسبتهای مختلف (که همچنان ادامه داره).
تابستان از راه رسید و یک روز وقتی داشتیم با ماشین اداره برمیگشتیم ولایت موبایلم زنگ خورد. گوشی را که برداشتم با صدای آشنای خانم "ر" مواجه شدم که گفتند: توی خونه بیکار بودم و یکدفعه یادم به شما افتاد. زنگ زدم ببینم حالتون خوبه؟! بعد هم کمی یاد گذشته کردیم و قطع کردیم.
بعد از اون گه گاه بهم زنگ میزدند و میخواستند برای کدملی که میفرستند دارو بنویسم. و بعد که در روز پزشک سال گذشته با پختن کیک و اومدن همراه با همسرشون به دم در خونه حسابی ما را شرمنده کردند که قبلا درباره اش نوشتم.
مدتی بود که توی فکر بودم که چرا ایشون هیچ وقت برای خودشون نسخه نمیخوان؟ و فقط منتظر بودم یک بار کد ملی شونو بفرستن تا بتونم با سوء استفاده از سامانه سیب روز تولدشونو به دست بیارم! تا این که بالاخره در زمستون سال پیش این اتفاق افتاد و براشون نسخه نوشتم و بعد تاریخ تولدشونو درآوردم و متوجه شدم یکی دو هفته دیگه است. رفتم توی فکر که چکار میتونم بکنم و اصلا به چه بهانه ای میتونم برم دم خونه شون؟ یک جعبه پودر کیک آماده هم خریدم اما جرات نکردم درستش کنم. چون اصلا اهل آشپزی نیستم و ترسیدم گند بزنم توی کیک!
بالاخره روز تولدشون رسید و من هرچقدر فکر کردم بهانه ای برای رفتن دم خونه شون به ذهنم نرسید. طبیعتا اگه بهشون زنگ میزدم و میپرسیدم: "خونه هستین یا نه؟" هم شک میکردن. سر کار و موقع دیدن مریضها داشتم به همین موضوع فکر میکردم که درکمال تعجب موبایلم زنگ خورد و اتفاقی افتاد که قبلا هیچ وقت نیفتاده بود! خانم "ر" پشت خط بودند و گفتند: یه مقدار شله زرد و مربا پختم و حالا میبینم خیلی زیاده. میتونین بعدازظهر تشریف بیارین و یه مقدارشو ببرین؟! گفتم: بله حتما مزاحم میشم.
بعدازظهر اول رفتم دم قنادی و یک کیک تولد گرفتم. چقدر هم گشتم تا کیکی پیدا کنم که توی نوشته هایی که روی کیک میگذارند حرفی از عشق و عاشقی نباشه!
بعد رفتم دم خونه شون و اول مربا و شله زرد را گرفتم و وقتی داشتند خداحافظی میکردند گفتم: لطفا یه لحظه صبر کنین! و بعد جعبه کیکو تقدیم کردم و به وضوح سورپرایز شدنشونو دیدم. بخصوص که به گفته خودشون اصلا یادشون نبود که تولدشونه! امیدوارم کمی از زحمات ایشونو جبران کرده باشم و از طرف دیگه سورپرایز خانواده شونو خراب نکرده باشم!
پ.ن1. طبیعتا با انفجار اخیر بندرعباس حال و حوصله گذاشتن یک پست خاطرات دیگه را نداشتم (درواقع چند خاطره ای که توی این روزها پیش اومد را حتی یادداشت هم نکردم و الان هم یادم رفته اند).
پ.ن2. هنوز راه مطمئنی برای انتقال مطالب وبلاگهای بلاگ اسکای پیدا نکردم.
پ.ن3. دیروز قسط سوم ماشین هم پرداخت شد و بهم گفتند: برو تا بهت زنگ بزنیم!
با سلام خدمت همه دوستان
خوشبختانه مسئولین بلاگ اسکای لطف کردند و وبلاگها را برگردوندند.
اما دیگه نمیشه اطمینان کرد. من از عصر امروز میگردم دنبال یک سایت خارجی که فیلتر نباشه و زبان فارسی را هم پوشش بده.
گرچه دیگه نمیشه سر کار رفت توی وبلاگ اما چاره ای نیست.
اگه یکی از دوستان راهی برای انتقال مطالب دارند لطفا بفرمایند.
سلام
1. خانمه گفت: بچه شیر میدم. اما الان یکی از سینه هام عفونت کرده دارو چی میتونم بخورم؟ گفتم: بچه تون چند وقتشه؟ یه کم مِن و مِن کرد و بعد گفت: هفت سال!
2. به مرده گفتم: حرص نخوردین؟ گفت:" این روزها همه حرص میخورن. فقط دکترها حرص نمیخورن چون وضعشون خوبه"! آخه مرد! تو که بیمه ات مال شرکت نفته دیگه چرا اینو میگی؟!
3. توی درمونگاه بودیم که مامور اداره آب برامون اخطار آورد و گفت: شش میلیون پول آب بدهکارین اگه تا سه روز دیگه پرداخت نشه آب قطع میشه. به خانم دکتر مسئول مرکز گفتم که گفت: پیگیری میکنم. سه روز بعد برای قطع کردن آب اومدند که خانم دکتر هرطور بود جلوشونو گرفت و زنگ زد شبکه و .... تا بالاخره پول آب پرداخت شد! جالب این که پرسنل میگفتند: کاش قطعش میکرد برقو هم قطع میکردن تا بهانه برای سر کار نیومدن داشته باشیم!
4. پیرمرده به محض ورود به مطب یه کاغذ داد دستم و گفت: اینو بخون! نگاه کردم و دیدم یه کاغذه که گذاشتنش توی یک کاور پلاستیکی. بالای کاغذ با حروف چاپی نوشته "بنیاد فرح پهلوی" و زیرش یک جمله خرچنگ قورباغه با خودکار که من نتونستم بخونم. بعد گفت: من از اون موقع مریضم. حالا بیا فشارمو بگیر!
5. پیرمرده اومده بود توی درمونگاه و گفت: یه زمانی بود که توی کل کشور فقط یک بیمارستان بود اون هم همین بیمارستان روستای ما بود!
6. پیرزنه شربتی که چند شب پیش براش نوشته بودند گذاشت روی میز و گفت: من از اول عمرم تا حالا وقتی سرما میخوردم چنین شربتی نخورده بودم. خب معلومه که باهاش خوب نمیشم!
7. خانمه با درد معده اومد. گفتم: چند بسته قرص معده براتون مینویسم ....گفت: من هر قرصی که بخورم معده ام درد میاد. آمپولشو بنویس!
8. خانمه دخترشو آورده بود و گفت: هر ماه که پریود میشه مجبورم بیارمش و سرم بزنه. براش دارو نوشتم و کد رهگیری را بهش دادم که دختره گفت: آمپول تقویتی هم نوشتی؟ گفتم: نه! مادرش گفت: بنویس! از دیروز غذا نخورده به عشق آمپول تقویتی تا سرمش زرد باشه!
9. داشتم برای یک خانم سرماخورده دارو مینوشتم که گفت: من یک هفته پیش از مسافرت برگشتم و حالا سرما خوردم. میخوام ببینم ویروسش اونجا وارد بدنم شده و حالا علائم داده یا همین جا گرفتم؟ جواب این سوال خیلی برام مهمه!
10. مریض نداشتم. رفته بودم توی پذیرش و با آقای مسئول پذیرش حرف میزدیم که تلفن مرکز زنگ خورد. گوشیو برداشتم و گفتم: بفرمایید. خانمه گفت: من الان پسرمو به خاطر سگ گرفتگی آوردم اونجا و بهش واکسن هاری زدند. الان جای یک گاز دیگه را هم روی بدنش پیدا کردم. باید بیارمش تا یک واکسن دیگه هم بهش بزنن؟!
11. به خانمه گفتم: توی آزمایش ادرارتون یه کم خون بوده. گفت: الکیییییی!
12. به پیرزنه گفتم: توی خونه چه داروهایی میخورین؟ گفت: فقط قرص معده میخورم. که اون هم دیگه وظیفه امه. اگه نخورم معده ام درد میاد!
پ.ن1. یادمه هرسال دقیقا از روز عید پرستوها را توی آسمون ولایت میدیدم. اما امسال اولین پرستوها در روز دهم فروردین اومدند! یعنی علتی داره؟!
پ.ن2. توی ایام نوروز نه اون قدر سنمون بالا بود که روزهای اول عید بیان خونه مون و نه اون قدر از بزرگترهای فامیل زنده موندن که ما چند روز بریم دیدنشون. برای همین چند ساله که ایام عید حوصله مون سر میره! توی ایام عید امسال فیلمهای مختلفی دیدیم و من هم میخوام مثل لیموی گرامی دوتاشونو معرفی کنم.
1. بروتالیست: اگه به فیلمهایی مثل اوپنهایمر و مرد ایرلندی و ... علاقه دارید میتونه براتون جالب باشه.
2. خاطرات یک حلزون: یه فیلم انیمیشن بزرگسالانه ساخت همون شرکت سازنده "مری و مکس" و با همون سبک و سیاق.
سلام
1. خانمه اومد توی مطب و گفت: چقدر از این آمپولی که نوشتین باید به بچه ام بزنم؟ گفتم: نصفشو هم بزنین کافیه. گفت: خب پس همه شو میزنم. اشکالی که نداره؟!
2. یکی از خانمهای شاغل در مرکز اومد توی مطب و گفت: باید این کاغذها را بزنم توی بورد مطبتون. گفتم: بفرمایید. دستشو بلند کرد و گفت: قدّم به اون بالای بورد که خالیه نمیرسه. اجازه هست کفشهامو دربیارم و برم روی تخت؟ گفتم: خودم میرم. بدینشون به من. گفت: خوشم میاد فورا متوجه منظورم شدی!
3. آخر وقت بود و منتظر ماشین بودیم تا برگردیم ولایت. آقای راننده بهم زنگ زد و گفت: شرمنده پسرم داره گریه میکنه و میخواد باهام بیاد. میشه بیارمش؟ چند نَفَرین؟ گفتم: ما سه نفریم. مشکلی نیست بیارینش. وقتی ماشین رسید دیدم یک پسر سه چهارساله نشسته روی صندلی جلو. من و دو خانمی که توی درمونگاه بودند هم رفتیم و نشستیم روی صندلی عقب. وقتی نشستم سلام کردم و راننده هم گفت: سلام آقای دکتر! به محض گفتن این جمله بچه یکدفعه شروع کرد به گریه کردن و فریاد زدن و پرید روی بدن پدرش! آقای راننده گفت: ببخشید اصلا حواسم نبود که این قدر از دکتر میترسه. این دیگه تا ولایت از روی پاهای من پایین نمیاد و ساکت نمیشه. تشریف بیارین و راحت بشینین روی صندلی جلو! رفتم و نشستم جلو و بچه هم تا ولایت عربده کشید!
4. مرده دخترشو آورده بود. گفتم: آمپول میزنین؟ دختره گفت: نه! کپسول بنویسین. پدرش گفت: میترسی؟ خجالت بکش! نه دکتر براش آمپول بنویس! نسخه شو نوشتم و از روی صندلی بلند شد. بعد خود پدره نشست روی صندلی و گفت: خودم هم سرما خوردم. گفتم: خودتون آمپول میزنین؟ گفت: نه میترسم کپسول بنویس!
5. آقای مسئول داروخونه گفت: چندتا پماد .... هستند مینویسینشون؟ گفتم: اگه مریضش اومد باشه. تا کی تاریخ دارند؟ گفت: تا 2027 تاریخ دارند اما دکترهای اینجا اصلا این پمادو نمینویسن گفتم حالا که شما اومدین بنویسین!
6. پیرزنه گفت: هر روز که یادم میره قرص فشارمو بخورم سرم درد میگیره و وقتی قرصو میخورم سرم خوب میشه. یعنی سردردم بخاطر فشاره؟!
7. یه زن و شوهر حدودا هفتاد ساله را میدیدم. وقتی برای خانمه نسخه مینوشتم گفتم: کپسول بنویسم یا آمپول میزنین؟ مرده گفت: براش آمپول بنویس! خود خانمه گفت: نه! کپسول میخورم. بعد که نوبت نوشتن نسخه مَرده شد این بار خانمه بود که اصرار داشت آمپول بنویسم و مرده کپسول میخواست! و بعد هم هر دو نفر با خنده بلند شدند و از مطب بیرون رفتند. 
8.
مرده گفت: مدتیه احساس ضعف میکنم. یه تقویتی برام مینویسی؟ گفتم: بله. اشتهاتون خوبه؟ گفت: نه. گفتم: خب پس چندتا قرص هم برای اشتهاتون مینویسم. گفت: نه ننویس! اشتهام زیاد بشه که چی بشه؟ توی خونه چی هست که بخورم؟
9. خانمه گفت: بچه ام از چند روز پیش یبوست داره. گفتم: بهش سبزی و میوه بدین براش خوبه. گفت: همسایه مون هم بهم گفت. از دیروز فقط دارم بهش موز میدم! گفتم: یعنی از میون این همه میوه باید همونو بهش بدین که یبوستو بدتر میکنه؟!
10. مرده بچه دو سه ساله شو آورد توی مطب. بچه به محض این که چشمش بهم افتاد اول گریه اش افتاد و بعد گفت: به خدا دیگه شیرَمو میخورم!
11. نسخه پیرمرده را که نوشتم گفت: امیدوارم هرکدوم از اعضای فامیلتون که همسن شما هستند موفق باشند!
12. مرده پسرشو آورده بود. درحال نوشتن نسخه بودم که گفت: یه مشکلی که این بچه داره و نمیدونیم چکارش کنیم اینه که خیلی از آدمهای سرماخورده خوشش میاد. هرکی سرما میخوره میره و میچسبه بهش!
پ.ن۱. روز ششم فروردین قسط دوم ماشینو دادم. گفتند یک ماه دیگه زنگ بزن تا بگیم امکان پرداخت قسط سوم هست یا نه؟! جالب این که با شرایط متفاوتی همون ماشینو ثبت نام میکردند و این بار تحویل را زده بودند بعد از ۱۸۰ روز کاری!
پ.ن۲. طبق معمول رفتم توی وبلاگ دکتر روژین عیدو بهش تبریک بگم که دیدم کامنت دونیشون حذف شده. امیدوارم خواهر محترمشون پست جدیدی توی وبلاگشون بگذارند پیش از این که وبلاگشون به طور کامل حذف بشه.