جایی برای گفتن دلتنگیها

ماجراهای یک پزشک هنوز عمومی

جایی برای گفتن دلتنگیها

ماجراهای یک پزشک هنوز عمومی

خاطرات (از نظر خودم) جالب (306)

سلام

1. به پسره گفتم: سرفه هاتون خلط داره؟ گفت: فقط وقتی روی سینه ام را با دست فشار میدم خلط میاد!

2. جواب آزمایش خانمه را نگاه کردم و بهش گفتم: ویتامین دی تون پایینه. گفت: من از صبح تا عصر بیرون از خونه دارم کار میکنم. این همه آفتاب بهم میخوره چطور پایینه؟ حدود یک دقیقه بعد گفت: مدتیه پوست صورتم لک زده. گفتم: از نور آفتاب هم میشه. گفت: من اصلا توی آفتاب نمیرم. از صبح تا عصر توی خونه ام!

3. مسئول تاسیسات شبکه برای کاری اومد توی درمونگاه و برق را قطع کرد. پیرمرده اومد تا براش نسخه بنویسم که گفتم: برق قطع شده باید صبر کنین. گفت: پیش از این که برق را قطع کنن باید بیان و توی ده اعلام کنن. حالا شاید یه مریض اورژانسی خواست بیاد. وقتی فهمید برق قطع شده صبر میکنه بعدا میاد!

4. یکی از خانمهای مسئول تزریقات را بعد از چندماه دیدم. گفتم: کجا بودی؟ گفت: توی درمونگاه .... کار میکردم. گفتم: توی دوران طرح اونجا بودم. مردمش الان چطورن؟ گفت: فقط همینو بگم که مریضه اومد توی مطب و به خانم دکتر گفت: برام دوتا پنی سیلین بنویس و یه دگزا. چیز دیگه ای هم نمیخواد. خانم دکتربا طعنه گفت: چشم! دیگه امری ندارین؟ گفت: دیگه امری ندارم! زودباش بنویس میخوام برم!

5. رئیس شبکه به تازگی عوض شد. دو سه روز بعدش صبح توی شبکه بودم تا انگشت ورود بزنم که معاون شبکه رسید و گفت: شما اینجایین؟ دکتر ..... (رئیس جدید شبکه) دیروز میگفت دوست دارم دکتر حسن کور را ببینم. توی شبکه خیلی ازشون شنیدم. گفتم: نکنه قراره منو به عنوان معاون انتخاب کنن؟! چهره جناب معاون رفت توی هم و گفت: یعنی؟ .... فکر نکنم ..... و رفت! نگهبان شبکه گفت: کار نداشتی دکتر؟ حالا تا چندروز به هم ریخته است!

6. خانمه گفت: سرفه دارم. گوشی را برداشتم تا بگذارم روی سینه اش که فورا آستینشو بالا زد. فشارشو گرفتم و بعد دوباره با گوشی رفتم طرفش که بنده خدا یه لحظه دوباره اومد آستینشو بزنه بالا و بعد هنگ کرد که چکار باید بکنه و بالاخره دهنشو تا آخر باز کرد و منتظر موند!

7. مرده گفت: برام آزمایش کامل بنویس. البته دو سه تا مشکل هم دارم که میخوام براشون آزمایش بدم. گفتم: چه مشکلی؟ گفت:  اگه آزمایشت کامل باشه  همونها هم مشخص میشن!

8. نسخه پیرزنه را که نوشتم ماسکشو برداشت و گفت: چند روزه که خیلی تبخال زدم دارو براشون مینویسی؟ گفتم: بله. یه پماد براتون مینویسم .... گفت: دیشب دخترم پماد تبخال بهم داد و زدم. کمی بهتر شده. گفتم: خب اگه دارین و با همون بهتر شده دیگه براتون نمینویسم. گفت: پماد نمینویسی؟ یعنی پماد فایده نداره براش؟!

9. آخر وقت اداری سوار ماشین اداره شدم تا برگردیم ولایت. توی روستای مجاور یکی از خانم دکترهایی که جدیدا برای طرح اومدن سوار شد. بعد یک نوار قلب از جیبش بیرون آورد و بهم نشون داد و گفت: به نظر شما این نوار قلب مشکل داره؟ گفتم: بله. مال کیه؟ گفت: امروز اومده بود پیشم. اعزامش کردم بیمارستان. گفتم: کار درستی کردین. گفت: حقیقتش وقتی اینترن بودم گاهی پزشکهای روستاها یه مریض اعزام میکردن بیمارستان بعد رزیدنتهامون مسخره میکردن و میگفتن این که مشکلی نداره چرا اعزامش کردن؟ بعد پشت سر اون پزشکها حرف میزدن و ما هم میخندیدیم! حالا میترسم این بلا سر خودم هم بیاد!

10. خانمه با یه بچه توی بغلش اومد و گفت: اجازه هست خودمو وزن کنم؟ گفتم: بفرمایید. رفت و روی وزنه ایستاد و گفت: میشه ببینین چند کیلو هستم؟ گفتم: خب بچه را بگذارین پایین بعد خودتونو وزن کنین. گفت: نه گریه میکنه. گفتم: پس حداقل بگین بچه چند کیلوئه تا از وزن مجموعتون کم کنم. گفت: نمیدونم. تازگیها وزنش نکردم!

11. ساعت حدود 5 عصر آقای راننده آمبولانس اومد توی مطب و گفت: پس امروز هم خودتون شیفتین؟ گفتم: امروز هم؟ من چند روزه که اینجا شیفت نبودم. یه کم فکر کرد و گفت: راست میگین. من از دیروز اینجا شیفت بودم و فکر کردم شما را دیروز دیدم. اما من از دیروز صبح که رفتم توی اتاق استراحت تا الان بیرون نیومده بودم!

12. پیرزنه اومد و گفت: سینه ام از صبح درد میکنه برام نوار قلب بنویس. نوشتم و رفت و دیگه نیومد. حدود دو ساعت بعد که بالاخره مطب خلوت شد رفتم و از مسئول تزریقات پرسیدم: برای اون خانمه نوار قلب نوشتم. چی شد؟ گفت: بهش گفتم دستگاه خرابه. اون هم رفت و گفت فردا میام. گفتم: چرا؟ گفت: این خانمه تقریبا هرروز میاد و نوار قلب میگیره. همیشه هم نوارش سالمه!

پ.ن. پنجشنبه و جمعه هفته پیش(احتمالا برای آخرین بار) برای دندونهای آنی دوباره راهی تهران شدیم. اما دیگه جرات ندارم یه پست درباره اش بنویسم! البته اتفاق خاصی هم نیفتاد. تنها نکته جالب این بود که موقع حرکت از تهران بنزین زدم. وقتی بنزین ماشین داشت تموم میشد رفتم توی یک پمپ بنزین و بنزین زدم که متوجه شدم فقط حدود سه لیتر از سهمیه بنزین 1500 تومنی مون باقی مونده و اونو هم زدم. بعد خواستم از بنزین 3000 تومنی بزنم که پیام داد چون امروز دوبار بنزین زدین دیگه نمیتونین! رفتم از مسئول جایگاه کارتشو بگیرم که نداد. با اون ته مونده بنزین دوسه تا پمپ بنزین دیگه رفتیم تا این که بالاخره یکیشون کارت آزادشو داد و باهاش بنزین زدیم!

خاطرات (از نظر خودم) ناجالب (17) (شلیک نهایی)

سلام

تابستان سال 1404 بود که برای شیفت عصر و شب وارد همون درمونگاهی شدم که توی پست ناجالب قبلی هم شیفت بودم. با پرسنل سلام و علیکی کردم و بعد شیفتو از خانم دکتر شیفت صبح تحویل گرفتم و رفت. وسایل شخصیمو بردم توی اتاق استراحت و ناهار و شام و صبحانه را گذاشتم توی یخچال و برگشتم توی درمونگاه. آقای مسئول پذیرش صدام کرد و گفت: بیا یه چیز جالب بهت نشون بدم. طبق نوشته های توی سایت امروز برق قطع نمیشه اما از ساعت هفت تا نه شب قطعی برق داریم. گفتم: چه بدموقع! وقتی هوا روشنه میشه اگه لازم بود روی کاغذ برای مریضها نسخه نوشت اما وقتی هوا تاریک باشه که این کار را هم نمیشه کرد. موتور برق هم که ندارید. گفت: یه موتور برق کوچیک برامون آوردن. اما قدرتش درحدی نیست که کامپیوترها را روشن کنه. نهایتا چندتا از لامپها را روشن میکنه. گفتم: همون هم خوبه. از هیچی بهتره. بعد رفتم سراغ مریضهایی که پشت در مطب ایستاده بودند و با دیدن صحبتهای ما درحال "نچ نچ" کردن بودند!

.........

  ادامه مطلب ...

خاطرات (از نظر خودم) جالب (305)

سلام

1. داشتم برای یه پیرزن نسخه مینوشتم که یه خانم اومد توی مطب و گفت: یه سوال بپرسم؟ گفتم: بفرمایید. گفت: شبها خوابم نمیبره چکار کنم؟ گفتم: یعنی قرص خواب میخواین؟ گفت: نه! روزها میخوابم دیگه شبها خوابم نمیبره چکار کنم؟ پیش از این که حرفی بزنم پیرزنه گفت: دیگه روزها نخواب! خانمه داشت هنوز نگاهم میکرد که گفتم: حرفشون درسته. شروع کرد به غرغر و رفت بیرون!

2. توی یکی از مراکز شبانه روزی به خانم مسئول داروخونه گفتم: چرا خانمهای مسئول تزریقاتتون هردفعه که میام اینجا عوض میشن؟ گفت: خانم .... (کسی که امسال تزریقات اون درمونگاهو توی مزایده برنده شده) کم پول میده. برای همین پرسنلش یکی دو روز میان و دیگه نمیان. گفتم: اون وقت این همه پرستار از کجا میاره؟ گفت: فقط که پرستار نیستند. مثلا هفته پیش یه دختر اومد و گفت من دامپزشکم چند روز دیگه مطبم باز میشه امروز استثنائا اومدم اینجا!

3. راس ساعت دوازده شب دو پسر حدودا بیست ساله اومدند توی مطب و یکیشون نشست روی صندلی. گفتم: بفرمایید. گفت: سرما خوردم. گفتم: چند روزه؟ گفت: یک هفته است!  چیزی نگفتم و دیدمش و نسخه شو نوشتم و رفتند داروخونه. داروهاشونو گرفتند و موقع رفتن دم در ایستادند. بعد چند فریاد مثل فریادهای سرخپوستها کشیدند و دویدند و سوار موتورشون شدند و رفتند!

4. یه دختر چهار پنج ساله سرماخورده را دیدم. معاینه اش کردم اما هرکاری کردم دهنشو باز نکرد. وقتی معاینه تموم شد و شروع به نوشتن نسخه کردم خانم همراهش (گفت مادرش نیستم نمیدونم چه نسبتی باهاش داشت) گفت: خب حالا که اجازه دادی دکتر معاینه ات کنه یه بلیت شهربازی برات مینویسه. اما چون نگذاشتی توی گلوتو ببینه نمیدونم میتونی بری ترامپولین یا نه؟!

5. خانمه گفت: دیشب یه گربه دستمو چنگ زد. الان ورم کرده و درد میکنه. گفتم: گربه مال خودتون بود؟ شوهرش گفت: نه! تنها حیوون خونگی ما مورچه ها هستند!

6. برای خانمه نسخه مینوشتم و بچه اش دستشو گذاشته بود روی میز. خانمه گفت: دستتو از روی میز بردار کثیفه. بچه گفت: نخیر دستمو تازه شستم تمیزه!

7. با ماشین شبکه داشتیم میرفتیم به یکی از روستاها. توی راه از کنار یک مزرعه ذرت رد شدیم و راننده عطسه کرد. بعد گفت: هربار که من به اینجا میرسم عطسه ام میگیره. فکر میکنین مال چیه؟ گفتم: احتمالا حساسیت باشه. گفت: نه صبر میاد. خدا میگه اینجا باید صبر کنی و چندتا ذرت بچینی! حالا شما را که پیاده کردم و برگشتم به حرفش گوش میدم!

8. یکی از خانم دکترها مدتها دنبال این بود از درمونگاه شلوغی که هست جابجا بشه. یک روز دیدم توی واتس آپ وضعیت گذاشته و نوشته بالاخره راحت شدم! براش نوشتم: از درمونگاه .... رفتین؟ گفت: نه طلاق گرفتم!

9. درحال معاینه یه پیرزن بودم که موبایل خانم همراهش زنگ خورد. گوشی را برداشت و کمی صحبت کرد و بعد به من گفت: میگن دکتر فشارشو گرفت یا نه؟ فشارشو گرفتی؟!

10. صبح رفتم توی یکی از درمونگاه های روستایی. خانم دکتر هم با یک ماشین دیگه اومد و گفت: من دیروز به شبکه گفته بودم مسئول پذیرش رفته مرخصی برامون یکی بفرستن. شما را برای چی فرستادن؟! اما خدایی اون روز با دو پزشک توی اون درمونگاه خلوت کلی استراحت کردیم!

11. آخروقت با ماشین اداره از روستا برمیگشتیم ولایت. راننده یک آهنگ قدیمی گذاشت و آقای دکتر همراهمون شروع کرد به خندیدن. گفتم: چیه؟ گفت: من وقتی دانش آموز راهنمایی بودم عاشق این آهنگ بودم. هر روز توی اتاقم اینو پخش میکردم و جاهایی که از عشق و عاشقی میگفت زار میزدم. درحالی که اصلا هیچ دختری را نمیشناختم چه برسه به عشق و عاشقی!

12. به یکی از خانم دکترهایی که تخصص قبول شده پیام دادم و گفتم: برای مرکزتون یه پزشک جدید اومده. از فردا میاد سر کار. جواب داد: چه زود یکی دیگه را به جام گذاشتن . وقتی پیامکشو به آنی نشون دادم گفت: طوری گفته که انگار از شوهرش طلاق گرفته و شوهره فورا یه زن دیگه گرفته! حالا خوبه رفته یه جای بهتر!

پ.ن. بعد از چندسال که پزشکهای شبکه مون تخصصهای خوبی قبول نمیشدن امسال قبولی های خوبی داشتیم که البته حقشون هم بود. گرچه با رفتن هر پزشک کار من بیشتر میشه!

نقل قول

سلام

توی این پست نوشتم شاید خاطره همکارمونو نوشتم و شاید هم روم نشد. خب حالا که میخوام آپ کنم و چیزی ندارم که بنویسم اون خاطره را مینویسم! فقط از همین الان بگم من فقط دارم نقل قول میکنم. اگه احیانا دروغ گفته یا پیازداغشو زیاد کرده به من ربطی نداره!

و اما خاطره ایشون از زبان ایشون درحالی که داشتیم از درمونگاه برمیگشتیم ولایت:

 من توی دوران دبیرستان دوتا دوست صمیمی داشتم که همیشه با هم بودیم. وقتی درسمون تموم شد هرکدوم از یه جا سردرآوردیم. اما همچنان با هم در ارتباطیم. من اومدم توی شبکه بهداشت. دومی توی ..... کار میکنه و سومی هم که عموش توی کارخونه "دوو" توی کره کار میکرد تونست نمایندگی "دوو" توی استان را بگیره.

یک روز دوستم توی گروه سه نفره مون پیام داد و گفت: از طرف کارخونه "دوو" یک دوره آموزشی چند روزه توی "دوبی" برامون گذاشتن. برای من یک سوییت سه نفره رزرو کردن برای خودم و خانواده ام. من هم که مجردم و پدر و مادرم هم گفتن ما حال و حوصله خارج رفتن را نداریم اون هم جای به این گرمی! شما می آیین؟! گفتیم: نیکی و پرسش؟ معلومه که می آییم.

مرخصی و ویزا گرفتیم و راهی شدیم. بعد هم با ماشین رفتیم به هتلی که برامون رزرو شده بود. مسئول پذیرش هتل (که بعدا فهمیدیم بوشهریه) به دوستمون گفت: این سوییت برای شما و خانواده تون رزرو شده. اینها دیگه کیَن؟ من گفتم: من بچه اش هستم! اون یکی دوستمون هم گفت: من هم زنشم! پسره کلّی خندید و بعد کلید اتاقو داد بهمون. رفتیم توی اتاق و کمی استراحت کردیم و بعد رفتیم بیرون. یه چرخی توی خیابونهای اطراف هتل زدیم و بعد برگشتیم و شام خوردیم و بعد هم خوابیدیم. موقع خواب دوستم به اون یکی دوستمون گفت: زن! پس چکار میکنی؟ بیا بخواب! و اون دوستمون هم به من اشاره کرد و گفت: وای خاک به سرم! بچّه بیداره هنوز!

صبح روز بعد رفتیم توی سالن غذاخوری هتل و صبحانه خوردیم. قرار بود دوستمون بره سر کلاسش و ما دوتا هم بریم توی شهر و بچرخیم. درحین خوردن صبحانه دیدم دوستمون به میز کناری خیره شده. نگاه کردم و دیدم یه پسر و دختر اونجا نشستن و دارن به زبون فارسی با هم صحبت میکنن. دوستمو صدا کردم و گفتم: چیه؟ گفت: قیافه این پسره برای من آشناست! من و اون یکی دوستم هرچقدر نگاه کردیم نشناختیمش. توی اون چند روز چند بار دیگه هم با اون دو نفر روبرو شدیم و هربار دوستمون میگفت: قیافه این پسر برای من آشناست! یک بار گفتم: خب برو ازش بپرس! گفت: خب چی بهش بگم؟ بگم شما کی هستید؟!

بالاخره روز آخر تصمیم گرفت از پسره بپرسه. اما وقتی وارد سالن غذاخوری شدیم دیدیم اون دوتا دارن از سالن خارج میشن. دوستم به پسره سلام کرد و پسره هم گفت: سلام جانم! و رفت! گفتیم شاید دیگه هیچ وقت نفهمیم این پسره کیه. پس رفتیم پیش اون مسئول رسپشن بوشهری و ازش پرسیدیم: این پسره که الان رفت بیرون کی بود؟ گفت: این؟ چهره اش براتون آشنا بود؟ گفتیم: بله. گفت: خب پسر "ابی" بود دیگه! چندساله که با این دختر که توی ایران زندگی میکنه از طریق اینترنت دوست شده. هرسال چندبار میان اینجا و چندروز با هم هستند. منتظرند کارهای اداری برای رفتن دختره جور بشه. و ما تازه فهمیدیم چرا قیافه اون پسره این قدر برای دوستمون آشنا بود. اما دیگه هم ندیدیمش!

بعد ضبط ماشینو روشن کرد و صدای "ابی" بلند شد:

"منو حااالا نوازش کن ....."

پ.ن1. با کلی اصرار به مسئولان شبکه همه شیفتهای شهریورماه را به صورت فشرده توی دوهفته اول ماه گذروندم چون قرار بود مسافرت سالیانه مونو توی نیمه دوم شهریور انجام بدیم. اما به دلایلی سفر به هم خورد. عوضش الان در اواسط دو هفته بدون شیفت هستم!

پ.ن2. توی تعطیلات هفته پیش عروس و داماد جدید همراه با خانواده عروس و هیئت همراه (!) توی ولایت بودند و بساط مهمونی و حرکات موزون و رقص و آوازهای محلی ولایت و استان کرمان به راه بود. جای شما خالی. خوشبختانه عمل جراحی مادر عروس هم با موفقیت انجام شده بود و درحال گذروندن دوره نقاهت بودند.

خاطرات (از نظر خودم) جالب (304)

سلام

1. یکی از مسئولان یکی از ادارات (!) گفت: یکی از پرسنل این استعلاجی را برامون آورده. و من احساس میکنم یه مشکلی داره. نگاهش کردم. یه سرنسخه از یکی از پزشکان متخصص بود که نوع بیماری و تاریخ و ... را مثل همه استعلاجی ها نوشته بود و پایینش هم مهر زده بود. اول خوب نگاهش کردم و بعد یکدفعه گفتم: دکتر ...... روان پزشکه. چرا روی سرنسخه و مهر نوشته متخصص مغز و اعصاب؟! (بعدا معلوم شد هم مهر و هم سرنسخه را جعلی درست کرده بوده!)

2. شیفت شب بودم و درمونگاه غلغله بود. تا حدود یک و نیم صبح مریض دیدم و بعد رفتم توی اتاق استراحت و از هوش رفتم. صبح روز بعد به آقای مسئول پذیرش گفتم: عجیبه که توی شیفت به این شلوغی دیگه تا صبح اصلا مریض نیومد. گفت: شاید هم اومده. اما من اون قدر خسته بودم که اگه مریض هم اومده نتونسته بیدارم کنه و رفته!

3. (16+) یکی از خانم دکترها گفت: پسرخاله ام از اروپا اومده بود ایران. بهم گفت: حالا که اومدم یه آزمایش کامل برام بنویس. اینجا از اونجا ارزون تره. چند دقیقه بعد بهش گفتم: برات آزمایش قند و چربی و کم خونی و تیروئید و .... را نوشتم. اگه چیز خاصی میخوای بگو تا اضافه کنم. گفت: این چرت و پرت ها چیه که نوشتی؟ برام آزمایش ایدز بنویس هپاتیت بنویس ....!

4. نسخه پیرزنه را که نوشتم گفت: پونصدهزار تومن هم بهم کمک کن. کارت هم نیاوردم نقدی بده! گفتم: این همه پول نقد ندارم. گفت: پس شما اومدین اینجا به ما کمک کنین! بعد که به یکی از پرسنل گفتم گفت: چیزی که بهش ندادین؟ این هربار که میاد دکتر تا میتونه از دکتر و داروخونه و تزریقات و .... پول میگیره و میره!

5. مرده مشکلاتشو گفت و بعد گفت: راستی الان چند روزه که قفسه سینه ام هم درد میکنه. یه نوار قلب هم برام بنویس. گفتم: دردتون به درد قلبی نمیخوره. اما باشه. پس اول نوارتونو بگیرین بعد براتون دارو مینویسم. گفت: به شرطی که یادت نره چی میخواستی بنویسی!

6. (14+) شب خانم مسئول داروخونه اومد و گفت: ما امشب شام زیاد درست کردیم. اگه دوست دارین بیایین و با ما شام بخورین. گفتم: شامتون چی هست؟ گفت: قراره امشب همه مون قارچ بخوریم! (امیدوارم فکر شما به اندازه من منحرف نباشه )

بعدنوشت: خوشبختانه کمتر کسی مثل من ذهنش منحرفه! شاید هم این اصطلاح فقط مخصوص منطقه ماست! اما این طرفا قارچ خوردن هم معنی با تَرَک خوردن استفاده میشه.

7. خانمه با تورّم روی پا اومده بود.  گفتم: پاتون ضربه نخورده؟ گفت: این اواخر نه. اما چند سال پیش یک بار ضربه خورد. اما نمیگم چطور ضربه خورد!

8. مرده با ویلچر اومد. بهش گفتم: آمپول میزنین؟ گفت: چه فایده ای داره؟ پاهای من که حس نداره که به خاطر آمپول درد بگیره و خوب بشه!

9. داشتم برای یه مریض نسخه مینوشتم که همراهش گفت: من سرما خوردم. از سه روز پیش تا به حال چهار بار اومدم اینجا و گفتم برام انواع سرم را نوشتن و زدم و خوب نشدم. چه نوع سرمی را باید بزنم؟ گفتم: به احتمال قوی بیماری تون ویروسی بوده. سرم فایده ای براتون نداره. باید دوره بیماری طی بشه تا خوب بشین. گفت: یعنی باید حتما اول ویزیت بگیریم تا یه جواب درست بدین؟!

10. پیرمرده را دیدم و گفتم: من به مشکل قلبی مشکوکم. یه نوار قلب مینویسم ازشون بگیرین.  همراهانش گفتن: نهههه دکتر! این دیشب چیز مسموم خورده مسموم شده. براش دارو بنویس. گفتم: من دارو مینویسم. اما نوار قلب هم مینویسم. حتما بگیرین. گفتند: حالا سرمشو میزنیم اگه بهتر نشد نوار میگیریم. بعدا اومدن و گفتن: بهتر نشد! گفتم: خب برین نوارشونو بگیرین. و در همان لحظه برق رفت و فهمیدیم که دستگاه نوار قلب هم اصلا شارژ نداره. گفتم: ببرینشون اورژانس تا ازشون نوار بگیرن. گفتند: باشه. مریضو بردند و دو ساعت بعد که برق اومد برگشتند و ازش نوار گرفتند. نوارشو دیدم و گفتم: نوارشون یه کم مشکل داره. ببرینشون اورژانس. گفتند: یه وقت توی این پنج دقیقه ای که تا شهر توی راهیم مشکلی براش پیش نمیاد؟!

11. خانمه بچه شو آورده بود تا سرم بزنه. درحالی که خانم مسئول تزریقات داشت رگ بچه را میگرفت به مادرش گفت: تو منو آوردی بهم سرم زدی اما من خیلی دوستت دارم!

12. خانمه نصف شب اومد و گفت: من دو سه روز پیش دماغمو عمل کردم اما الان خیلی درد داره. یه مسکّن برام بنویسین تا فعلا دردش کمتر بشه و فردا به دکترم زنگ بزنم. براش نوشتم و رفت. خانم مسول پذیرش اومد و گفت: ازش پرسیدم دماغتو چند عمل کردی؟ گفت نود میلیون. گفتم: خب؟ گفت: فکر کنم تا دختر من هجده سالش بشه و بخواد عمل کنه قیمتش به یک میلیارد رسیده باشه. گفتم: خب عمل نکنه. مگه واجبه؟ گفت: آخه باید قیافه شو به یه حدی برسونم که یکی حاضر بشه بگیردش؟!

پ.ن. همه تبریکهایی که برای روز پزشک دریافت کردم یک طرف، کیکی که عسل با جمع کردن پول توجیبی خودش برام خریده بود یک طرف! واقعا حقش بود که پول کیک را به پول توجیبی  هفته اش اضافه کنم.

خاطرات (از نظر خودم) جالب (303)

سلام

1. خانمه گفت: من رفتم پیش دکتر .... و آزمایشی که برام نوشته بودین هم بردم. گفت: دکتر برات آزمایش کاملی نوشته فقط یک آزمایشو که من میخواستم ننوشته. یک ماه دیگه اون آزمایشو هم انجام بده و بیا. حالا برام بنویسش. گفتم: خب چه آزمایشی بود؟ گفت: نمیدونم فقط بهم گفت یه آزمایش تک!

2. خانم مسئول تزریقات گفت: شیفت هفته بعد من هم با خودته. هرطور شده عوضش میکنم. امروز خیلی تزریقات نوشتی! چند دقیقه بعد اومد و گفت: من پس فردا با دکتر ... شیفت دارم. میشه خودت به جاش بیایی؟ خیلی تزریقات مینویسه!

3. نصف شب یه مریضو دیدم و رفت داروخونه. از روی صندلی بلند شدم تا برم به سمت اتاق استراحت که صدای ماشین اومد. رفتم دم پنجره و به بیرون خیره شدم. یه ماشین هم با چراغ روشن اومد روبروم پشت پنجره. چند ثانیه به هم خیره شدیم و بعد راننده دنده عقب گرفت و ماشینو سروته کرد و از درمونگاه خارج شد!

4. پیرزنه سه تا پماد گذاشت روی میز و گفت: اینها را هم برام بنویس. گفتم: چندتا ازشون بنویسم؟ گفت: خب سه تان دیگه. گفتم: میدونم از هرکدوم چندتا بنویسم؟ گفت: واقعا هرسه تاشون یکی هستن؟!

5. (18+) آقای مسئول تزریقات بعد از چند روز از مسافرت اومد و دیدم داره ذوق میکنه. گفتم: چیه؟ گفت: الان که دارم نگاه میکنم میبینم تا به حال توی همه استانهای ایران دست کم یک بار با یه زن ..... خوابیدم!

6. (؟؟+) یکی از خانمهای جدیدالورود برام توی مطب چای آورد. چای را خوردم و لیوانو بردم توی آبدارخونه تا بشورم که خانمه هم اومد و گفت: شما خودتون لیوانتونو میشورین؟ گفتم: بله. گفت: من میبینم هروقت خانم ..... شما رو میبینه میگه: خوش به حال خانم آقای دکتر پس برای همینه! (به محض این که برگشتم خونه برای آنی تعریف کردم و دونفره کلی خندیدیم!)

7. از قوری برای خودم چای ریختم و میخواستم کتری را بردارم که دیدم دسته اش خیلی داغه. دنبال یه پارچه میگشتم که آقای مسئول تزریقات اومد تو و فورا کتری را برداشت و برام آب جوش ریخت و وقتی دید دارم با تعجب بهش نگاه میکنم گفت: بعد از اون تصادفی که چند سال پیش داشتم این دستم دیگه گرمی و سردی اشیاء را حس نمیکنه!

8. مرده گفت: من فقط یه پنی سیلین میخوام. دیگه هیچی برام ننویس. من هم نوشتم و رفت. بعدا خانم مسئول تزریقات گفت: از مرده پرسیدم تا حالا پنی سیلین زدی؟ گفت: دیگه فقط همین یه دونه آمپوله چه فرقی داره که زدم یا نه؟!

9. خانمه دخترشو آورده بود و گفت: گلوش درد میکنه. یه دونه چوب برداشتم و بعد چراغ قوه را برداشتم که خانمه به دخترش گفت: این دفعه زود خوب میشی! گفتم: چطور؟ گفت: هربار که اومدیم پیش شما اگه اول چوبو برداشتین زود خوب شده هروقت اول چراغ قوه را برداشتین طول کشیده!

10. خانمه گفت: برام آزمایش بارداری بنویس. گفتم: آزمایش ادرار یا خون؟ گفت: نمیدونم. برم آزمایشگاه ببینم کدومو میخواد انجام بده!

11. یکی از خانمها برام چای آورد. تشکر کردم و خوردم. بعد گفت: دیروز از بس خانم .... اذیتمون میکرد جورابم را هم انداختم توی قوری و بعد براش چای دم کردم و بردم! گفتم: نکنه اون یه لنگه جورابت هم توی این چای بود؟ گفت: نههههه شما کجا خانم .... کجا؟!

12. توی ماههای آخر دانشجویی (اینترنی بهداشت) میرفتیم به درمونگاههای روستایی و از پزشک مرکز درمورد کارهای اونجا چیز یاد میگرفتیم. چند روز پیش چند دانشجوی پزشکی اومدند توی مرکزی که کار میکردم و اولین سوال یکیشون این بود: من متاهلم. با حقوق طرح میشه یه زندگی دونفره را چرخوند؟

پ.ن1. دوست عزیزی با نام عرفان لطف کردن و به صورت خودجوش از وبلاگم بک آپ گرفتن و لینکشو برام فرستادن! ازشون تشکر کردم و گفتم: امکانش هست که پستهای بعد از اینو هم بهش اضافه کنم؟ که گفتند: شما نمیتونین. اگه خواستین هر سال کل پستهاتونو توی ورد برام بفرستین تا بهش اضافه کنم! ضمن تشکر از ایشون، راستش نمیدونم روم بشه که چنین کاری بکنم یا نه؟ اما به هرحال از لطفشون بسیار سپاسگزارم.

پ.ن2. تبریک به همه پزشکان و داروسازان و کارمندان محترم به مناسبت روزشون.

که ایزد در بیابانت دهد باز + سفر 25000 قدمی!

سلام

چندروز از برگشتنمون از استان کرمان میگذشت که بعدازظهر برای خرید با ماشین از خونه بیرون رفتم. خریدها را انجام دادم و برگشتم خونه و ماشینو گذاشتم توی پارکینگ و خاموشش کردم. و یکدفعه صدای "فن" ماشین بلند شد. بعد که ماشین خنک شد آب رادیاتور را نگاه کردیم که درحد مطلوب بود. به خودم گفتم: احتمالا برای گرمای بی سابقه هوا بوده.

شب رفتیم مهمونی و برگشتیم و باز هم موقع برگشتن و خاموش کردن ماشین "فن" روشن شد. به خودم گفتم: فکر نکنم این بار به گرمای هوا ربطی داشته باشه. تا چند روز فرصت این که ماشینو جایی ببرم و نشون بدم پیدا نشد. تا این که یک روز که آنی با ماشین بیرون رفت و برگشت گفت: آمپر ماشین خیلی داره بالا میره یه فکری بکن. گفتم: فردا که شیفتم. بعدش چشم.

  ادامه مطلب ...

خاطرات (از نظر خودم) جالب (302)

سلام

1.وقتی رفتم سر شیفت دیدم خانم مسئول داروخونه و خانم مسئول تزریقات دارن میخندن. گفتم: چی شده؟ گفتند: دیشب یه پسر را آوردند که بیش از حد الکل خورده بود. کلی طول کشید و خانم دکتر چندتا آمپول و سرم بهش زد تا حالش بهتر شد. بعد که حالش جا اومد کارتشو داد به دوستش و گفت: برو برای همه شون شیرینی بخر! گفتیم: چرا؟ گفت: چون باعث شدین بدون این که استفراغ کنم حالم خوب بشه. آخه یک میلیون و چهارصد پول مشروب داده بودم حیف بود استفراغش کنم!

2. خانمه بچه شو آورده بود و گفت: از صبح تب کرده. برادرش هم دو روز بود تب داشت. از صبح شروع کرده به استفراغ کردن. گفتم: این بچه تون هم استفراغ کرده؟ گفت: نه دیگه استفراغ این یکی میره برای دو روز دیگه!

3. مرده گفت: من نه شربت میخورم نه قرص، فقط سرم و آمپول بنویس. گفتم: پنی سیلین میزنین؟ گفت: حالا اگه قرص و شربت لازمه بنویس. اما کم!

4. خانمه دخترشو آورده بود و گفت: اول پسرم سرما خورد بعد هم ما از اون گرفتیم. گفتم: بله دیگه واگیر داره. توی یه خونه راحت منتشر میشه. گفت: آخه پسرم زود خوب شد اما مال ما طول کشیده. پس چرا خوب شدنش واگیر نداره؟!

5. مرده با سنگ کلیه اومد و از درد به خودش میپیچید. درحال نوشتن نسخه اش توی کامپیوتر بودم که همراهش گفت: این کامپیوتر هم کارتونو خیلی راحت کرده ها! گفتم: بله. چند دقیقه بعد اومد و گفت: دردش با اون آمپوله کم شده اما قطع نشده. میشه یکی دیگه هم براش بنویسین؟ گفتم: چون یک بار نوشتمش دیگه امروز نمیتونم بنویسمش. گفت: این کامپیوتر هم بیشتر مزاحمه ها! قبلا راحت روی کاغذ مینوشتین میرفت!

6. به پیرمرده گفتم: آمپول میزنین؟ گفت: خب؟ بعدش؟!

7. توی پانسیون پشت یکی از درمونگاههای شبانه روزی خانواده یکی از پرسنل زندگی میکنن. یه شب خانمه که ساکن اون پانسیونه پسرشو آورده بود و وسط معاینه گفت: پسرم خیلی بهتون علاقه داره. شما تنها پزشکی هستید که پسرم تا حالا شبها موقع مریض دیدن از پنجره براش ترقه ننداخته!

8. خانمه گفت: دکتر بهم گفته کمبود کلسیم داری حالا آزمایششو برام بنویس تا مطمئن بشم. گفتم: قبلا آزمایش دادین؟ گفت: یک ماه پیش. گفتم: اگه تازه آزمایش دادین که دیگه آزمایش نمیخواد. گفت: یک ماه پیش آزمایش قند و چربی دادم!

9. به خانمه گفتم: حرص نخوردین؟ گفت: حرص که یکی از وعده های غذایی اصلی منه!

10. شیفت صبح یک مرکز دوپزشکه بودم. آخر وقت رفتم پیش خانم مسئول پذیرش و گفتم: هرچی مریض درب و داغون و پیر و مشکل دار بود فرستادید پیش من! گفت: عمدا فرستادم. خانم دکتر خیلی میترسه. هر کدوم از این مریضها را میفرستادم پیشش اعزامشون میکرد!

11. توی یک مرکز دوپزشکه بودم. یکی دو ساعت با هم مریض دیدیم و بعد خانم دکتر رفت سیاری (دهگردشی). بعد از مدتی یه مریض از همون روستا اومد پیشم. گفتم: خانم دکتر که الان اونجان. چرا تا اینجا اومدین؟ مرده گفت: اون قدر حالم بد بود که نمیتونستم از خونه تا خونه بهداشت برم!

12. مسئول آزمایشگاه مرخصی بود. پیرزنه گفت: اومدم برام آزمایش بنویسی. گفتم: چشم اما امروز آزمایشگاه نداریم. رفته مرخصی. گفت: اینجا سونوگرافی هم ندارین؟ گفتم: نه. گفت: این دیگه چه درمونگاهیه؟ نه آزمایشگاه داره نه سونوگرافی داره نه یه دکتر به دردبخور توش هست ....!

پ.ن. ساعت آنی خراب شده بود. گفت: عصر که میری پیاده روی ببر بده یه جا درستش کنن. عصر که میرفتم ساعتشو بردم و وقتی به یک مغازه ساعت سازی رسیدم رفتم تو. ساعتو دادم به خانمی که توی مغازه بود و براش توضیح دادم و گفتم: کی بیام سراغش؟ گفت: هر روز که درست شد موقعی که دارین توی پیاده روی از جلو مغازه رد میشین صداتون میکنم!

خاطرات (از نظر خودم) جالب (301)

سلام

1. پدر یکی از خانم دکترهای طرحی اومد دم درمونگاه دنبالش. خانم دکتر گفت: ما که مسیرمون یکیه بیایین تا شما را هم برسونیم. سوار ماشینشون شدم و تا ولایت کمی با پدرشون صحبت کردیم. چند هفته بعد خانم دکتر گفت: از اون روز به بعد هروقت دارم با پدرم حرف میزنم میگه: آروم باش! از اون همکارت یاد بگیر دیدی چقدر آروم بود؟!

2. تاسوعا شیفت 24 ساعته بودم. نصف شب یه مرد مست اومد و گفت: هرطور شده منو خوب کن فردا یه کار واجب دارم. وقتی بهتر شد و رفت پرسنل گفتند: ایشون هرسال روز عاشورا توی تعزیه نقش "شیر" را بازی میکنه!

3. (18+) خانم "ی" برای مراقبت دوران بارداری اومد پیشم. همون موقع خانم مسئول تزریقات هم برای کاری اومد توی مطب و با خانم "ی" سلام و علیک کردند و بعد به من گفت: این خانمو میشناسین؟ گفتم: بله! برامون آش پختن. نون و نمکشونو خوردیم. خانم مسئول تزریقات به خانم "ی" گفت: حالا تو هم مال دکتر را خوردی یا نه؟! خانم "ی" هم بهش گفت: خاک توی سرت با این حرف زدنت!

4. در اتاق استراحت را که باز کردم یکی از خانمها پشت در بود و یکدفعه گفت: آخ سرم خورد توی در! گفتم: این در رو به داخل باز میشه چطور سرتون خورد توی در؟!

5. به دختره گفتم: دل دردتون چقدر شدید میشه؟ گفت: یک درجه کمتر از اینه که جیغ بزنم!

6. خانم مسئول تزریقات ازم پرسید: دارویی هست که آدمو بکشه و پزشکی قانونی هم نفهمه؟ گفتم: فکر نکنم. حالا برای کی میخوای؟ گفت: برای شوهری که دوازده سال از خودم بزرگ تره و فقط غر میزنه! گفتم: مراقب باشم دیگه اگه چایی چیزی درست کردی نخورم!

7. داشتم برای خانمه نسخه مینوشتم و بچه اش به وسایل روی میز ورمیرفت. خانمه گفت: این قدر شیطونی نکن. دکتر دعوا میکنه ها. نگاه کن! از قیافه اش معلومه اخلاق نداره ها!

8. برای یه پسر حدودا ده ساله نسخه مینوشتم که پدرش بهش گفت: ببین! تو از چهارتا علف سر زمین سردرنمیاری اون وقت میگی میخوام دکتر بشم. ببین برای یه نسخه باید چندتا دکمه بزنه!

9. به یه دختر 16 ساله گفتم:بفرمایید. دستشو گذاشت روی شلوار روی رون پاش و گفت: مدتیه که پوست پام این طوری شده. بعد که دید هنوز دارم بهش نگاه میکنم گفت: حتما باید نشونتون بدم که بفهمین؟!

10. شیفتو تازه تحویل گرفته بودم که یه مریض اومد تو. میخواستم معاینه اش کنم که دیدم گوشی پزشکی روی میز نیست. شروع کردم به باز کردن کشوها و نگاه کردنشون که مریضه گفت: دنبال چیزی میگردین؟ گفتم: بله دنبال گوشی. موبایلشو از جیبش درآورد و گفت: اگه کارتون واجبه با این زنگ بزنین!

11. شیفتو ساعت شش صبح از یکی از خانم دکترها تحویل گرفتم و چون مریضی نبود مستقیما رفتم توی اتاق استراحت. یکی دو ساعت بعد که اولین مریض اومد اومدم توی مطب و دیدم یه گوشی پزشکی گرون قیمت و باکلاس روی میزه. به خانم دکتر پیام دادم و گفتم: این گوشی مال شماست؟ یکی دو ساعت بعد جواب داد: بله مُهرم هم اونجا جامونده. همه جا را دنبال مهر گشتم و پیداش نکردم. از مسئول پذیرش پرسیدم که گفت: نگران نباشید مهرش پیش خودشه الان ندیده. گفتم: از کجا میدونی؟ گفت: خانم دکتر تازه نامزد کرده حواسش جمع نیست! و جالب این که حدسش درست بود.

12. داشتم برای یه پسر پنج شش ساله نسخه مینوشتم که پدرش گفت: وقتی تو هم رفتی مدرسه و درس خوندی میتونی از این وسیله ها استفاده کنی. بچه گفت: حالا کی گفته من میخوام دکتر بشم؟! از هوشش خوشم اومد!

پ.ن. روز سی اسفند سال پیش توی تقویم روی دربازکن خونه روز اول فروردین بود! روز بعد رفتم توی تنظیماتش و از دوم به اول تبدیلش کردم اما ترتیب روزهای هفته اش اشتباه شده و نمیدونم چطور درستش کنم. به پشتیبانی "تابا الکترونیک"  ایمیل زدم و جوابی نیومد. شما نمیدونین؟

اولین سفرنامه غیرمصور!

سلام

توی اردیبهشت همین امسال از سفرمون به یزد و میبد و اردکان نوشتم. یادتون هست؟

بعد از اون سفر گه گاه خبرهایی از اون دو برادر به دستمون میرسید و میدونستیم که کم کم دارن آماده میشن تا برگردن ولایت. البته به شرطی که اینجا یه کار مناسب پیدا کنن.

تا این که حدود یک هفته پیش از شروع ماه محرم برادر بزرگ تر با گرفتن مرخصی اومد ولایت و با مادرش رفتند خونه جناب باجناق. برای شب ما را هم دعوت کردند و ما هم رفتیم. و در همین زمان بود که ایشون یه خبر مهم را به همه مون دادند. و این خبر چیزی نبود جز: عاشق شدن!

  ادامه مطلب ...