درحال نوشتن پست جدید هستم.
لطفا کمی صبر کنید. (البته منظورم تا چند دقیقه دیگه نیست. هنوز کلیشو ننوشتم بعد هم باید عکسهاشو آپلود کنم و بگذارم!) احتمالا یکی دو روز دیگه طول میکشه.
سلام
چند هفته از بازنشستگی خانم "ر" میگذشت که نوروز شد. گرچه ما فقط همکار و درواقع رئیس و مرئوس محسوب میشدیم اما شخصیت و رفتاری که ازشون دیده بودیم همیشه برای من (و همین طور تقریبا همه همکاران دیگه) چیزی ورای این حرفها بود. من هنوز به خاطر این که نتونسته بودم توی مراسم تودیعشون خوب صحبت کنم ناراحت بودم. (قانون پنج در اینجا کاربرد نداشت چون ایشون فقط همین یک بار بازنشسته شدند و دیگه نمیشد جبرانش کرد!) برای روز عید بود که براشون پیامک تبریک فرستادم و ایشون هم جواب دادند. و این آغازی بود برای شروع تبریک گفتن مناسبتهای مختلف (که همچنان ادامه داره).
تابستان از راه رسید و یک روز وقتی داشتیم با ماشین اداره برمیگشتیم ولایت موبایلم زنگ خورد. گوشی را که برداشتم با صدای آشنای خانم "ر" مواجه شدم که گفتند: توی خونه بیکار بودم و یکدفعه یادم به شما افتاد. زنگ زدم ببینم حالتون خوبه؟! بعد هم کمی یاد گذشته کردیم و قطع کردیم.
بعد از اون گه گاه بهم زنگ میزدند و میخواستند برای کدملی که میفرستند دارو بنویسم. و بعد که در روز پزشک سال گذشته با پختن کیک و اومدن همراه با همسرشون به دم در خونه حسابی ما را شرمنده کردند که قبلا درباره اش نوشتم.
مدتی بود که توی فکر بودم که چرا ایشون هیچ وقت برای خودشون نسخه نمیخوان؟ و فقط منتظر بودم یک بار کد ملی شونو بفرستن تا بتونم با سوء استفاده از سامانه سیب روز تولدشونو به دست بیارم! تا این که بالاخره در زمستون سال پیش این اتفاق افتاد و براشون نسخه نوشتم و بعد تاریخ تولدشونو درآوردم و متوجه شدم یکی دو هفته دیگه است. رفتم توی فکر که چکار میتونم بکنم و اصلا به چه بهانه ای میتونم برم دم خونه شون؟ یک جعبه پودر کیک آماده هم خریدم اما جرات نکردم درستش کنم. چون اصلا اهل آشپزی نیستم و ترسیدم گند بزنم توی کیک!
بالاخره روز تولدشون رسید و من هرچقدر فکر کردم بهانه ای برای رفتن دم خونه شون به ذهنم نرسید. طبیعتا اگه بهشون زنگ میزدم و میپرسیدم: "خونه هستین یا نه؟" هم شک میکردن. سر کار و موقع دیدن مریضها داشتم به همین موضوع فکر میکردم که درکمال تعجب موبایلم زنگ خورد و اتفاقی افتاد که قبلا هیچ وقت نیفتاده بود! خانم "ر" پشت خط بودند و گفتند: یه مقدار شله زرد و مربا پختم و حالا میبینم خیلی زیاده. میتونین بعدازظهر تشریف بیارین و یه مقدارشو ببرین؟! گفتم: بله حتما مزاحم میشم.
بعدازظهر اول رفتم دم قنادی و یک کیک تولد گرفتم. چقدر هم گشتم تا کیکی پیدا کنم که توی نوشته هایی که روی کیک میگذارند حرفی از عشق و عاشقی نباشه!
بعد رفتم دم خونه شون و اول مربا و شله زرد را گرفتم و وقتی داشتند خداحافظی میکردند گفتم: لطفا یه لحظه صبر کنین! و بعد جعبه کیکو تقدیم کردم و به وضوح سورپرایز شدنشونو دیدم. بخصوص که به گفته خودشون اصلا یادشون نبود که تولدشونه! امیدوارم کمی از زحمات ایشونو جبران کرده باشم و از طرف دیگه سورپرایز خانواده شونو خراب نکرده باشم!
پ.ن1. طبیعتا با انفجار اخیر بندرعباس حال و حوصله گذاشتن یک پست خاطرات دیگه را نداشتم (درواقع چند خاطره ای که توی این روزها پیش اومد را حتی یادداشت هم نکردم و الان هم یادم رفته اند).
پ.ن2. هنوز راه مطمئنی برای انتقال مطالب وبلاگهای بلاگ اسکای پیدا نکردم.
پ.ن3. دیروز قسط سوم ماشین هم پرداخت شد و بهم گفتند: برو تا بهت زنگ بزنیم!
با سلام خدمت همه دوستان
خوشبختانه مسئولین بلاگ اسکای لطف کردند و وبلاگها را برگردوندند.
اما دیگه نمیشه اطمینان کرد. من از عصر امروز میگردم دنبال یک سایت خارجی که فیلتر نباشه و زبان فارسی را هم پوشش بده.
گرچه دیگه نمیشه سر کار رفت توی وبلاگ اما چاره ای نیست.
اگه یکی از دوستان راهی برای انتقال مطالب دارند لطفا بفرمایند.
سلام
1. خانمه گفت: بچه شیر میدم. اما الان یکی از سینه هام عفونت کرده دارو چی میتونم بخورم؟ گفتم: بچه تون چند وقتشه؟ یه کم مِن و مِن کرد و بعد گفت: هفت سال!
2. به مرده گفتم: حرص نخوردین؟ گفت:" این روزها همه حرص میخورن. فقط دکترها حرص نمیخورن چون وضعشون خوبه"! آخه مرد! تو که بیمه ات مال شرکت نفته دیگه چرا اینو میگی؟!
3. توی درمونگاه بودیم که مامور اداره آب برامون اخطار آورد و گفت: شش میلیون پول آب بدهکارین اگه تا سه روز دیگه پرداخت نشه آب قطع میشه. به خانم دکتر مسئول مرکز گفتم که گفت: پیگیری میکنم. سه روز بعد برای قطع کردن آب اومدند که خانم دکتر هرطور بود جلوشونو گرفت و زنگ زد شبکه و .... تا بالاخره پول آب پرداخت شد! جالب این که پرسنل میگفتند: کاش قطعش میکرد برقو هم قطع میکردن تا بهانه برای سر کار نیومدن داشته باشیم!
4. پیرمرده به محض ورود به مطب یه کاغذ داد دستم و گفت: اینو بخون! نگاه کردم و دیدم یه کاغذه که گذاشتنش توی یک کاور پلاستیکی. بالای کاغذ با حروف چاپی نوشته "بنیاد فرح پهلوی" و زیرش یک جمله خرچنگ قورباغه با خودکار که من نتونستم بخونم. بعد گفت: من از اون موقع مریضم. حالا بیا فشارمو بگیر!
5. پیرمرده اومده بود توی درمونگاه و گفت: یه زمانی بود که توی کل کشور فقط یک بیمارستان بود اون هم همین بیمارستان روستای ما بود!
6. پیرزنه شربتی که چند شب پیش براش نوشته بودند گذاشت روی میز و گفت: من از اول عمرم تا حالا وقتی سرما میخوردم چنین شربتی نخورده بودم. خب معلومه که باهاش خوب نمیشم!
7. خانمه با درد معده اومد. گفتم: چند بسته قرص معده براتون مینویسم ....گفت: من هر قرصی که بخورم معده ام درد میاد. آمپولشو بنویس!
8. خانمه دخترشو آورده بود و گفت: هر ماه که پریود میشه مجبورم بیارمش و سرم بزنه. براش دارو نوشتم و کد رهگیری را بهش دادم که دختره گفت: آمپول تقویتی هم نوشتی؟ گفتم: نه! مادرش گفت: بنویس! از دیروز غذا نخورده به عشق آمپول تقویتی تا سرمش زرد باشه!
9. داشتم برای یک خانم سرماخورده دارو مینوشتم که گفت: من یک هفته پیش از مسافرت برگشتم و حالا سرما خوردم. میخوام ببینم ویروسش اونجا وارد بدنم شده و حالا علائم داده یا همین جا گرفتم؟ جواب این سوال خیلی برام مهمه!
10. مریض نداشتم. رفته بودم توی پذیرش و با آقای مسئول پذیرش حرف میزدیم که تلفن مرکز زنگ خورد. گوشیو برداشتم و گفتم: بفرمایید. خانمه گفت: من الان پسرمو به خاطر سگ گرفتگی آوردم اونجا و بهش واکسن هاری زدند. الان جای یک گاز دیگه را هم روی بدنش پیدا کردم. باید بیارمش تا یک واکسن دیگه هم بهش بزنن؟!
11. به خانمه گفتم: توی آزمایش ادرارتون یه کم خون بوده. گفت: الکیییییی!
12. به پیرزنه گفتم: توی خونه چه داروهایی میخورین؟ گفت: فقط قرص معده میخورم. که اون هم دیگه وظیفه امه. اگه نخورم معده ام درد میاد!
پ.ن1. یادمه هرسال دقیقا از روز عید پرستوها را توی آسمون ولایت میدیدم. اما امسال اولین پرستوها در روز دهم فروردین اومدند! یعنی علتی داره؟!
پ.ن2. توی ایام نوروز نه اون قدر سنمون بالا بود که روزهای اول عید بیان خونه مون و نه اون قدر از بزرگترهای فامیل زنده موندن که ما چند روز بریم دیدنشون. برای همین چند ساله که ایام عید حوصله مون سر میره! توی ایام عید امسال فیلمهای مختلفی دیدیم و من هم میخوام مثل لیموی گرامی دوتاشونو معرفی کنم.
1. بروتالیست: اگه به فیلمهایی مثل اوپنهایمر و مرد ایرلندی و ... علاقه دارید میتونه براتون جالب باشه.
2. خاطرات یک حلزون: یه فیلم انیمیشن بزرگسالانه ساخت همون شرکت سازنده "مری و مکس" و با همون سبک و سیاق.
سلام
1. خانمه اومد توی مطب و گفت: چقدر از این آمپولی که نوشتین باید به بچه ام بزنم؟ گفتم: نصفشو هم بزنین کافیه. گفت: خب پس همه شو میزنم. اشکالی که نداره؟!
2. یکی از خانمهای شاغل در مرکز اومد توی مطب و گفت: باید این کاغذها را بزنم توی بورد مطبتون. گفتم: بفرمایید. دستشو بلند کرد و گفت: قدّم به اون بالای بورد که خالیه نمیرسه. اجازه هست کفشهامو دربیارم و برم روی تخت؟ گفتم: خودم میرم. بدینشون به من. گفت: خوشم میاد فورا متوجه منظورم شدی!
3. آخر وقت بود و منتظر ماشین بودیم تا برگردیم ولایت. آقای راننده بهم زنگ زد و گفت: شرمنده پسرم داره گریه میکنه و میخواد باهام بیاد. میشه بیارمش؟ چند نَفَرین؟ گفتم: ما سه نفریم. مشکلی نیست بیارینش. وقتی ماشین رسید دیدم یک پسر سه چهارساله نشسته روی صندلی جلو. من و دو خانمی که توی درمونگاه بودند هم رفتیم و نشستیم روی صندلی عقب. وقتی نشستم سلام کردم و راننده هم گفت: سلام آقای دکتر! به محض گفتن این جمله بچه یکدفعه شروع کرد به گریه کردن و فریاد زدن و پرید روی بدن پدرش! آقای راننده گفت: ببخشید اصلا حواسم نبود که این قدر از دکتر میترسه. این دیگه تا ولایت از روی پاهای من پایین نمیاد و ساکت نمیشه. تشریف بیارین و راحت بشینین روی صندلی جلو! رفتم و نشستم جلو و بچه هم تا ولایت عربده کشید!
4. مرده دخترشو آورده بود. گفتم: آمپول میزنین؟ دختره گفت: نه! کپسول بنویسین. پدرش گفت: میترسی؟ خجالت بکش! نه دکتر براش آمپول بنویس! نسخه شو نوشتم و از روی صندلی بلند شد. بعد خود پدره نشست روی صندلی و گفت: خودم هم سرما خوردم. گفتم: خودتون آمپول میزنین؟ گفت: نه میترسم کپسول بنویس!
5. آقای مسئول داروخونه گفت: چندتا پماد .... هستند مینویسینشون؟ گفتم: اگه مریضش اومد باشه. تا کی تاریخ دارند؟ گفت: تا 2027 تاریخ دارند اما دکترهای اینجا اصلا این پمادو نمینویسن گفتم حالا که شما اومدین بنویسین!
6. پیرزنه گفت: هر روز که یادم میره قرص فشارمو بخورم سرم درد میگیره و وقتی قرصو میخورم سرم خوب میشه. یعنی سردردم بخاطر فشاره؟!
7. یه زن و شوهر حدودا هفتاد ساله را میدیدم. وقتی برای خانمه نسخه مینوشتم گفتم: کپسول بنویسم یا آمپول میزنین؟ مرده گفت: براش آمپول بنویس! خود خانمه گفت: نه! کپسول میخورم. بعد که نوبت نوشتن نسخه مَرده شد این بار خانمه بود که اصرار داشت آمپول بنویسم و مرده کپسول میخواست! و بعد هم هر دو نفر با خنده بلند شدند و از مطب بیرون رفتند. 
8.
مرده گفت: مدتیه احساس ضعف میکنم. یه تقویتی برام مینویسی؟ گفتم: بله. اشتهاتون خوبه؟ گفت: نه. گفتم: خب پس چندتا قرص هم برای اشتهاتون مینویسم. گفت: نه ننویس! اشتهام زیاد بشه که چی بشه؟ توی خونه چی هست که بخورم؟
9. خانمه گفت: بچه ام از چند روز پیش یبوست داره. گفتم: بهش سبزی و میوه بدین براش خوبه. گفت: همسایه مون هم بهم گفت. از دیروز فقط دارم بهش موز میدم! گفتم: یعنی از میون این همه میوه باید همونو بهش بدین که یبوستو بدتر میکنه؟!
10. مرده بچه دو سه ساله شو آورد توی مطب. بچه به محض این که چشمش بهم افتاد اول گریه اش افتاد و بعد گفت: به خدا دیگه شیرَمو میخورم!
11. نسخه پیرمرده را که نوشتم گفت: امیدوارم هرکدوم از اعضای فامیلتون که همسن شما هستند موفق باشند!
12. مرده پسرشو آورده بود. درحال نوشتن نسخه بودم که گفت: یه مشکلی که این بچه داره و نمیدونیم چکارش کنیم اینه که خیلی از آدمهای سرماخورده خوشش میاد. هرکی سرما میخوره میره و میچسبه بهش!
پ.ن۱. روز ششم فروردین قسط دوم ماشینو دادم. گفتند یک ماه دیگه زنگ بزن تا بگیم امکان پرداخت قسط سوم هست یا نه؟! جالب این که با شرایط متفاوتی همون ماشینو ثبت نام میکردند و این بار تحویل را زده بودند بعد از ۱۸۰ روز کاری!
پ.ن۲. طبق معمول رفتم توی وبلاگ دکتر روژین عیدو بهش تبریک بگم که دیدم کامنت دونیشون حذف شده. امیدوارم خواهر محترمشون پست جدیدی توی وبلاگشون بگذارند پیش از این که وبلاگشون به طور کامل حذف بشه.
سلام
سال نو بر همه شما مبارک
خوشبختانه خانم "ق" جانشین خانم "ر" هم مثل ایشون به من لطف داشتند و قرار شد من روز 29 اسفند یک شیفت تنها و 24 ساعته بدم و عوضش تا چهارم فروردین دیگه شیفت نداشته باشم.
آخرین مریضی که روز 28 اسفند دیدم سرفه داشت. گوشیو گذاشتم روی سینه اش و بعد که میخواستم از گوشم برش دارم اون فنر نیم دایره وسط گوشی شکست! جالب این که امروز صبح که اومدیم هنوز عوضش نکرده بودند و توی این چند روز با همون وضعیت باهاش مریض دیده بودند!
29 اسفند رفتم شیفت که متاسفانه برخلاف انتظارم خیلی شلوغ بود و شب هم نتونستم بخوابم. صبح روز سی ام برگشتم خونه و اول خوابیدم. بعد هم برای سال تحویل آماده شدیم. بعد از تحویل سال بود که یکدفعه توی گوش چپم احساس گرفتگی کردم. میتونستم حدس بزنم جریان چیه اما برای اطمینان رفتم توی شهر و توی یکی از کلینیک های شبانه روزی سطح شهر ویزیت شدم و خانم دکتر برام قطره مخصوص شستشوی گوش نوشتند و بعد هم ویزیتمو پس دادند. برام جالب بود که اصلا سابقه مشکل گوش نداشتم و حالا همین روز عید دچار این مشکل شده بودم.
خلاصه که این چند روز فقط مشغول ریختن قطره توی گوش و تحمل بوی اون بودم! تا دیروز که رفتم و پیش یکی از دوستان هم دانشکده ای سابق گوش مبارک شستشو داده شد. آقای دکتر هم نشناخت یا شاید هم نخواست آشنایی بده و من هم به روی خودم نیاوردم و هزینه را تقدیم کردم و برگشتم خونه.
یک روز هم رفتم به یک فروشگاه و گفتم: اومدم اولین کالابرگمو بگیرم که جناب فروشنده چندین بار روی دکمه های کارتخوان فروشگاه زد و بعد گفت باید همه شو همین جا بخرین. از ترس این که کمتر بشه کلی چیز برداشتم و بعد مجبور شدم بیشتر از مبلغ کالابرگ هم از جیب بدم!
امروز صبح هم که برای اولین بار در سال جدید اومدم سر کار. صبح به خودم گفتم: ببینم اولین مریض سال جدید چه مشکلی داره که ببینم تا آخر سال باید منتظر چی باشم؟ و اولین مریضم یک مریض قلبی بود که مجبور شدم با آمبولانس بفرستمش بیمارستان! خدا امسالو به خیر کنه!
خب امیدوارم امسال تا اینجا به شما هم خوش گذشته باشه. انشاءالله بعد از پایان تعطیلات با پست جدید درخدمتم.
سلام
درحالی آخرین شیفت سال 1403 را میگذرونم که کمتر از 24 ساعت به پایان سال جاری باقی مونده. سالی که مثل همه سالها پر از اتفاقات ریز و درشت و خوب و بد بود. اما باید اعتراف کنم به خیلی از اهدافی که برای این سال داشتم نرسیدم.
بزرگترین موفقیتهای امسال یکی سفر خارجی بعد از چندین سال بود (که با توجه به وضعیت تورم و قیمتها احتمالا تا چند سال دیگه تکرار نخواهد شد) و یکی نوشتن ماشین که اگه اتفاق خاصی نیفته باید اواسط سال بعد تحویلش بگیریم. امسال یک بار دیگه متوجه میزان بزرگواری دوستان مجازی شدم. و با بازگشت یکی از دوستان که چندسالی بود توی وبلاگ ننوشته بودند حسابی کیفمون کوک شد. و از طرف دیگه ناراحتی ها و مشکلات مختلفی هم داشتیم که ترجیح میدم شما را با شنیدنشون معذب نکنم.
به هرحال در آستانه سال جدید برای همه تون آرزوی بهترین ها را دارم. تا سال بعد خدا نگهدار.
پ.ن1. یکی از لذتبخش ترین چیزهایی که با گرم شدن هوا برامون رخ میده حل شدن موقت مشکل پکیجمونه. متاسفانه باوجود همه تعمیرات و خرجها و حتی گذاشتن پنجره جلو تراس و ... امسال هم با سرد شدن هوا با خاموش شدن مکرر پکیج روبرو بودیم. و مثلا موقعی که یکیمون به حمام میرفت بقیه باید کشیک میدادند و به محض خاموش شدن پکیج اونو ریست میکردند! نمیدونم تا کی بتونم این وضعیتو تحمل کنم و بالاخره یک روز میرم و یک پکیج دیگه میخرم و این پکیج با مارک "وارم هاوس" را میگذارم پشت در!
پ.ن2. روز دهم اسفند، طبق قرار قبلی برای پرداخت قسط دوم ماشین به نمایندگی فردا موتور رفتم که بهم گفتند: به خاطر آخر سال و شلوغی کد پرداخت براتون صادر نشده بعدا تماس بگیرین! دو سه بار دیگه تماس گرفتم و نهایتا گفتند: دیگه قسط دومو باید بعد از عید پرداخت کنین! گفتم: یعنی قسط دوم و سومو با هم بدیم؟ گفتند: نه طبق قرارداد موعد پرداخت قسط سوم یک ماه بعد از قسط دومه! خلاصه که وقتی برای گرفتن پول این قدر بی برنامه اند خدا به داد تحویل ماشینشون برسه!
پ.ن3. از چند ماه پیش با تنگ تر کردن حلقه اینترانت خیلی از سایتهایی که قبلا سر کار باز میکردیم دیگه باز نشدند و از جمله ارتباطم با این سایت هم سر کار قطع شد. چند بار توی خونه رفتم سراغش اما قبول کنید که توی خونه و با موبایل و ... امکان بررسی دقیق مطالب نبود. چند هفته پیش مسئول IT شبکه عوض شد و دیروز تصادفا متوجه شدم که اون سایت باز هم برام باز میشه. امروز برای مسئول سایت پیامک و ایمیل زدم و با فرستادن یک اشتباه که تازه از تنور بیرون اومده بود (!) ازشون پرسیدم که تمایل به همکاری مجدد دارند یا نه؟ که هنوز جوابی نرسیده.
پ.ن4.چند دقیقه پیش برام پیامک اومد و فهمیدم برای اولین بار مشمول دریافت کالابرگ الکترونیکی شدم و تا خرداد فرصت دارم که خرجش کنم. گرچه میدونم که این بیشتر یک خبر بده تا یک خبر خوب. اما مسئله اینه که من اصلا نمیدونم این کالابرگ را از کجا باید گرفت؟!
سلام
1. خانمه با کد ملی شوهرش اومده بود تا داروهاشو بگیره. بعد دو بسته قرص از جیبش بیرون آورد و گفت: این دوتا یکیند؟ گفتم: بله یکیند کارخونه شون با هم فرق داره. گفت: هر چقدر به شوهرم میگم یکیند قبول نمیکنه. البته دیگه دست خودش نیست پیر شده دیگه چکارش کنم؟ من هم گرفتار یه پیرمرد شدم! بعد که خانمه رفت پرونده خانوارشو باز کردم. شوهرش 83 ساله بود و خودش 71 ساله! (چون الان بعضی از دوستان میپرسن نکته اش کجا بود عرض میکنم که به خاطر این که خودشو پیر نمیدونست).
2. توی یکی از مراکز دوپزشکه مَرده با خانمش اومد توی مطب و گفت: الان با موتور خوردم زمین. میشه معاینه ام کنین؟ گفتم: بریم توی تزریقات تا قشنگ معاینه تون کنم. رفتیم توی اتاق تزریقات و جاهایی که درد داشت نگاه کردم. حتی یک خراش کوچیک هم نداشت. فقط کمی متورم شده بود. گفتم: ظاهرا که مشکلی نیست. اگه دردتون شدیده یه عکس براتون مینویسم. از تزریقات اومدم بیرون و رفتم توی مطب. چند ثانیه بعد خانم مسئول تزریقات اومد توی مطب و گفت: میشه اعزامش کنین؟ خیلی بدبخته. پول نداره تا شهر بره! گفتم: اون وقت اگه اعزامش کردم و یه مریض واقعا بدحال اومد چی؟ خانمه رفت بیرون و یک دقیقه بعد دیدم خانم دکتر وارد شد و گفت: بی زحمت این مریضو اعزام کنین. از خونواده های شرّ اینجان. اگه بعدا یه مشکلی پیدا کردن دیگه ولمون نمیکنن! تازه فهمیدم چرا بعضی ها به آمبولانس به چشم تاکسی نگاه میکنن!
3. داشتم مریض میدیدم و بچه ای که توی سالن بود دو سه بار دوید توی مطب. هربار هم مادرش میگرفتش و میبردش بیرون و میگفت: بذار بریم توی مطب دکتر برات آمپول مینویسه! وقتی مریضی که میدیدمش رفت و اون بچه و مادر و مادربزرگش اومدند تو. میخواستم گلوی بچه را ببینم دهنشو باز نمیکرد، میخواستم گوشی را روی سینه اش بگذارم جیغ میزد و گوشیو برمیداشت .... هربار هم مادربزرگش میگفت: نکن! دکتر دعوات میکنه و مادر بچه میگفت: این حرفها را نزن نمیخوام از دکتر بترسه! بعد رو به بچه میگفت: نترس این عموئه! با هر فلاکتی بود بچه را دیدم و نسخه را نوشتم و رفتند بیرون. چند دقیقه بعد بچه دوباره اومد توی مطب که مادرش گرفتش و گفت: اصلا الان به دکتر میگم گوشهاتو ببرّه!
4. (؟+) یه بچه را به دلیل کاهش وزن بهم ارجاع دادند. به مادرش گفتم: اشتهاش خوبه؟ گفت: آره! مشکلی نداره. تازه ختنه اش کردیم برای همین وزنش کم شده! (یاد سیدکریم به خیر!)
5. به مرده گفتم: بفرمایید. همراهش گفت: حقیقتش ما توی یک ظرف "رنگ بَر" ریخته بودیم تا بعد رنگ ها را از توش پاک کنیم. یه خیار توی ظرف بوده این آقا رفته و اونو خورده!
6. خانمه گفت: دو روز بود که طرف راست سَرم درد میکرد و دارو میخوردم. حالا میترسم سمت چپ سرم درد بگیره اون وقت چکار کنم؟!
7. آقای مسئول پذیرش داشت درمونگاهو نظافت میکرد. گفت: بی زحمت این مریضو ببینین بعد براش قبض میزنم. گفتم: باشه. مریضو دیدم و کد رهگیری داروهاشو روی یک تکه کاغذ نوشتم و رفت داروخونه. چند دقیقه بعد خانم مسئول داروخونه اومد و گفت: ببخشید این کد رهگیری را درست زدین؟ هرچقدر میزنم توی سامانه میگه اشتباهه. گفتم: کدش چند بود؟ گفت: 78007. گفتم: خب پس کاغذو وارونه گرفتین کد رهگیریش 80078 بود!
8. توی این چند هفته که ساعت کاری از هشت صبح تا دو بعدازظهر شده من یک روز توی یکی از مراکز شبانه روزی بودم (که ساعات کاریشون تغییر نمیکنه). ساعت دو پرسنل بهداشتی اومدند و انگشت زدند تا برن. یکیشون گفت: شما انگشت نمیزنین؟ گفتم: نه! من همون دو و ده دقیقه باید انگشت بزنم. گفت: پس خداروشکر که من پزشکی قبول نشدم!
9. صبح توی یکی از درمونگاههای همیشه شلوغ روستایی درحال دیدن مریض بودم که برق رفت. یک لشکر مریض هم پشت در مطب ایستاده بودند. به مریضی که توی مطب نشسته بود گفتم: شرمنده! فعلا نمیشه نسخه نوشت. او هم بلند شد و رفت بیرون. بعد مریض بعدی اومد توی مطب و گفت: من چند روزه که پا درد دارم و وقتی راه میرم بدتر میشه. برام نسخه مینویسی؟ گفتم: شرمنده برق نیست دیگه نمیتونم نسخه بنویسم. رفت بیرون. بعد خانمه با بچه اش اومد تو و گفت: این بچه از دیشب استفراغ میکنه. براش نسخه مینویسی؟ گفتم: شرمنده برق نیست دیگه نمیتونم نسخه بنویسم. رفت بیرون. بعد یکی دیگه اومد و گفت: میگم من چند روزه گلو درد دارم برام نسخه مینویسی؟ گفتم: شرمنده برق نیست دیگه نمیتونم نسخه بنویسم. رفت بیرون. بعد ..... برام جالب بود که تک تک مریضهایی که بیرون ایستاده بودند اومدند تو و وقتی اون جمله را شنیدند رفتند!
10. مرده بچه حدودا یک و نیم ساله شو با تب آورده بود. وسط معاینه گفت: راستی الان یک هفته هم هست که پاکی داره. گفتم: پاکی از چی؟ گفت: شیر!
11. توی مطب نشسته بودم که خانم دکتر از مطب کناری اومد توی مطب و دیدم داره از خنده ریسه میره! گفتم: چیه خانم دکتر؟ گفت: خانمه الان اومده و میگه من هروقت استامینوفن میخورم رنگ مدفوعم سیاه میشه. گفتم: خب؟ گفت: آخه استامینوفن تنها مُسکنیه که هیچوقت خونریزی معده نمیده!
12. توی یکی از روستاها پسری هست که از نظر روانپزشکی مشکل داره. هر روز که میرم اونجا همون اول صبح میاد توی درمونگاه و یه مشت حرف میزنه و میره. یک روز همون اول وقت اومد توی مطب و گفت: تصمیم گرفتم ازدواج کنم! گفتم: به سلامتی. چرا؟ گفت: دیشب فواید ازدواج را توی اینترنت نگاه کردم. توی اینترنت نوشته بودفواید ازدواج عبارتند از: 1. باز شدن همه رگهای بدن 2. رفع پوکی استخوان پروستات!
پی نوشت. باورم نمیشه که از اواخر آذرماه میخواستم اینو توی وبلاگ بنویسم و یادم رفته!
همکار گرامی سرکار خانم دکتر ایرمان! تولد دخترتونو تبریک میگم و امیدوارم زیر سایه شما و پدرش عمر طولانی و بابرکتی داشته باشه. شرمنده برای تاخیر!
سلام
یک روز سه شنبه توی یکی از هفته ها بود. توی درمونگاه نشسته بودم که برام پیامک اومد. گوشیو برداشتم و نگاه کردم. از یک سربرگ دولتی متعلق به وزارت مسکن اومده بود و نوشته بود: برای شما بیش از یک خونه توی سامانه اسناد و اسکان ثبت شده. یک هفته فرصت دارین تا تکلیفشو روشن کنین وگرنه باید مالیات خونه خالی را پرداخت کنین!
توی درمونگاه که فرصت انجام کاری را نداشتم پس صبر کردم تا برسم خونه. بعد از ناهار و کمی استراحت روی لینکی که توی پیامک نوشته بود کلیک کردم و وارد سایت شدم. خونه اولی که ثبت شده بود با رنگ نارنجی بود و منتظر این که من تکلیفشو روشن کنم. آدرس و مشخصات خونه را خوندم و دیدم همین خونه است که داریم توش زندگی میکنیم. تایید کردم که این خونه اقامتگاه اصلی منه. اما رنگش همچنان نارنجی بود. کمی بررسی کردم تا ببینم کاری مونده که انجام نداده باشم؟ اما ظاهرا که مشکلی نبود. پس از اون بخش اومدم بیرون. بعد از اون یک خونه با رنگ سبز ثبت شده بود و نوشته بود قبلا به عنوان اقامتگاه اصلی من ثبت شده بوده. آدرسو خوندم و دیدم خونه قبلیه که الان دست مستاجره. وارد اون قسمت شدم و دیدم اسم مستاجرمون به عنوان ساکن ثبت شده. پیش خودم گفتم: چه سیستم خفنی که فهمیدن خونه را به کی اجاره دادیم. بعد یادم اومد که چند ماه پیش مستاجرمون برای گرفتن وامی که ظاهرا به مستاجرها میدادند مشخصاتمو گرفت و گفت میخوام توی سایت ثبتش کنم. پس احتمالا از اون طریق اسمش ثبت شده. از اون قسمت هم خارج شدم. خب ظاهرا که دیگه مشکلی نبود. میخواستم سایتو ببندم که متوجه یک رنگ سبز دیگه شدم. یعنی خونه دیگه ای که به نام من ثبت شده! وارد اون قسمت شدم. آدرس همون آدرس خونه قبلی بود. مونده بودم که چرا باید یک آدرسو دوبار ثبت کنن که یکدفعه متوجه شدم شماره واحد فرق داره. یعنی ما توی آپارتمان قبلی دوتا خونه داشتیم و خودمون خبر نداشتیم؟! مگه میشه؟ مگه داریم؟ یک بار دیگه با دقت آدرسو خوندم. آدرس درست بود با شماره واحد اشتباه و ...... کد پستی درست! دهه! چرا کدپستی خونه ما برای یک واحد دیگه ثبت شده؟ هیچ اسمی هم به عنوان ساکن خونه سوم ثبت نشده بود. پس خونه خالی مذکور ایشون بودند! از اون قسمت اومدم بیرون و رفتم توی آدرس خونه قبلی. آدرس درست با شماره واحد درست و ..... کد پستی متفاوت! سایتو به آنی نشون دادم و او هم نفهمید که جریان چیه؟ برای پشتیبانی سایت هم کامنت گذاشتم که هیچ جوابی نیومد. تصمیم گرفتم فردا صبح برم اداره پست و تکلیف کدپستی را روشن کنم.
از قضا صبح روز چهارشنبه و پنجشنبه توی یکی از مراکز شبانه روزی بودم و ناچار بودم تا آخروقت اداری اونجا بمونم. پس دیگه امکان رفتن به اداره پست را نداشتم. و روز جمعه هم که همه جا تعطیل بود. رفتم توی سایت و بخش راهنما را چک کردم. نوشته بود اگر معتقدید که توی خونه هایی که به اسمتون ثبت شده اشتباهی وجود داره وارد این سامانه بشین و شکایت کنین. بعد میتونین شماره پیگیری شکایتتونو وارد کنین که تا زمان تعیین تکلیف نیازی به پرداخت جریمه خالی بودن خونه نیست. وارد سامانه شدم که متوجه شدم مال اداره ثبت اسناده. یادم اومد که یکی از اقوام توی همین اداره کار میکنه.باهاشون تماس گرفتم و جریانو گفتم که گفتند: اول مطمئن شو که کدپستی را توی سایت اشتباه زدن یا شما کد پستی را توی این چند سال اشتباه مینوشتین؟!
رفتم توی گوگل و سرچ کردم که چطور میشه کدپستی یه خونه را به دست آورد؟ که گوگل آدرس سایت اداره پست را بهم داد. وارد سایت اداره پست شدم و آدرس خونه را زدم و نگاه کردم و دیدم ب....له! در تمام اون سالهایی که ما توی اون خونه زندگی میکردیم کدپستی یک واحد دیگه را استفاده میکردیم! بعد رفتم توی فکر که چطور فروشنده خونه کدپستی را اشتباه به ما داده که یادم اومد ما خونه را از سازنده کل اون آپارتمان خریدیم و احتمالا به همین دلیل این اشتباه رخ داده.
رفتم توی سامانه ثبت اسناد. جریانو به صورت کامل توضیح دادم و ثبت کردم و یک شماره پیگیری برای پیگیری این شکایت گرفتم. بعد برگشتم به سایت اسناد و اسکان و روی بخش "اعتراض کردم" کلیک کردم و متوجه شدم توی صفحه ای که باز شده باید دوتا عدد مختلف بنویسم. یک کد پیگیری و یک عدد دیگه هم با یک اسم دیگه که الان یادم نیست. هر چقدر که فکر کردم نفهمیدم جریان چیه؟ فقط همون کد را نوشتم و قبول نکرد. توی هر دو قسمت همون کد را نوشتم که باز هم قبول نکرد. از فامیل ثبت اسنادی مون پرسیدم که او هم نمیدونست. پیش خودم گفتم: بالاخره فردا یه کاری میکنم.
تصادفا صبح روز شنبه یکی دو ساعت وقت آزاد پیدا کردم. رفتم اداره ثبت اسناد که متوجه شدم فامیل محترمی که دیروز ازش پرسیده بودم درحال حاضر توی اداره نیست. از یکی دیگه پرسیدم و او هم منو فرستاد به یک بخش دیگه و نفر بعدی هم گفت برم واحد فناوری اطلاعات و اونجا هم گفتند: سایت اسناد و اسکان اصلا ربطی به این اداره نداره. بلکه مال اداره راه و شهرسازیه! برو اونجا. رفتم اونجا! از یک نفر پرسیدم که منو فرستاد یه جای دیگه و نفر بعدی هم پیش یکی دیگه و وقتی داشتم میرفتم پیش نفر سوم توی راه به واحد فناوری اطلاعات رسیدم و گفتم خوبه از اینجا هم بپرسم. وارد شدم و جریانو گفتم که بهم گفتند: اینجا معاونت راهه. شما باید برین معاونت مسکن و شهرسازی! رفتم معاونت مسکن و شهرسازی پیش همون فردی که بهم گفته بودند که اون روز توی اداره نبود. از هر کس دیگه ای هم که پرسیدم در جریان نبود. بالاخره دست از پا درازتر برگشتم خونه.
توی خونه داشتم فکر میکردم که الان چکار کنم؟ و یکدفعه یادم اومد روز سه شنبه که پشتیبانی سایت بهم جواب نداد وقت اداری تموم شده بود. به خودم گفتم: حالا باز هم سوال میکنم ببینم چی میشه؟ رفتم بخش پشتیبانی و سوال کردم که بهم جواب دادند: برو توی قسمت خونه ای که مال شما نیست و روی ویرایش کلیک کن و همه قسمتها را مشابه خونه خودتون کن. چون کاملا شبیه میشن کامپیوتر اونهارو یک خونه حساب میکنه! من هم همین کار را کردم و کد پستی و متراژ و .... را ویرایش کردم و از سایت اومدم بیرون! تا به حال هم که مالیاتی ازم کم نشده تا ببینیم از این به بعد چی میشه؟! فقط امیدوارم این که توی اون سالها کدملی یک خونه دیگه را این همه جا نوشتیم بعدا ایجاد دردسر نکنه!
پ.ن1. همین الان یادم اومد که چند سال پیش که میخواستیم خونه سه خوابه بخریم و نهایتا پولمون نرسید و نخریدیم یک بار هم رفتیم و خونه های سه خوابه ای را دیدیم که همون سازنده خونه قبلی ساخته بود اما نپسندیدیم. بعدا شنیدیم که ایشونو گرفتن چون هر واحد اون خونه را به چند نفر فروخته بوده! اگه این خبر واقعیت داشته باشه چه شانسی آوردیم که اون خونه را نخریدیم. و چه شانسی آوردیم که توی اون خونه قبلی که ازش خریده بودیم این کار را نکرده بود. جالب این که یک مایکروویو توی آشپزخونه اون خونه نصب شده بود که آنی وقتی اونو دید از فروشنده پرسید: این همون مایکروویو نیست که توی خونه قبلی هم که میدیدیم داخل کار نصب بود و وقتی خریدیمش دیگه نبود؟ جناب فروشنده هم گفتند: چرا خودشه! دیگه پول نداشتم برای این واحد بخرم از اونجا باز کردم و آوردم!
پ.ن2. چند شب پیش که خونه بابا اینها بودیم اخوی ساکن ولایت که کارمند یک اداره است گفت: حساب بانکیم به خاطر بدهی مالیاتی بسته شده! درحالی که از حقوق یک کارمند پیش از این که حقوق به حساب واریز بشه مالیاتشو کم میکنن! یادم باشه بعدا ازش بپرسم ببینم چکار کرده.
سلام
1. مرده گفت: کد ارجاع برام بزن میخوام برم پیش روانپزشک. براش کد زدم و زیرش نوشتم متخصص روانپزشکی و دادم بهش. مرده یه نگاه بهش کرد و گفت: من میخوام برم روانپزشک شما نوشتین روانپزشکی! لطفا ته "کاف" را صاف کنین. گفتم باشه. "ی" را خط زدم و ته حرف کاف را صاف کردم. یکی دو ساعت بعد مرده برگشت و گفت: توی خونه روی کارت دکتره نگاه کردم و دیدم نوشته متخصص روانپزشکی. حق با شما بود. لطفا دوباره یک "ی" بگذارین آخرش!
2. پیرمرده اومد توی مطب و دیدم یک قسمت از گوشت روی پاش کَنده شده. گفتم: چی شده؟ گفت: توی خونه یه گربه داشتیم. شیطونی کرد. میخواستم ادبش کنم اما .... بعد هم یه نفس عمیق کشید و ساکت شد! بعد که مرده رفت همکارمون که بهش واکسن هاری زد گفت: انگار گربه ایشونو ادب کرده بود! (فکر کنم دل مهربانو خنک شد
)
3. پیرمرده گفت: چند شب پیش اومدم اینجا اما خانم دکتر که شیفت بود گفت دیگه فقط صبحها بیا درمونگاه آخه دکترهای صبح پزشکند! (بعدنوشت: ممکنه خانم دکتر گفته باشه پزشک خانواده اند که در این صورت حرف منطقی زده)
4. نسخه پیرزنه را که نوشتم گفت: حالا کد تخفیفش را هم بنویس تا برم و از داروخونه بگیرمشون!
5. یه بچه سرماخورده را دیدم و میخواستم براش نسخه بنویسم که مادرش گفت: این بچه تحت نظر یک پزشک طب سنتیه. گفته هیچ داروی شیمیایی بهش ندین. فقط هروقت تب کرد بهش آنتی بیوتیک بدین. ما هم چون تب کرد آوردیمش تا فقط براش آنتی بیوتیک بنویسین!
6. یه دختر 16 ساله با شکایت ضعف و بیحالی اومد. گفتم: از کی این طور شدین؟ گفت: از دیشب بعد از باخت تیمم توی تلویزیون!
7. اواخر شیفت خانم دکتر مطب کناری اومد توی مطب و گفت: امروز صبح شما برای یه خانم توی سه ماهه اول بارداری قرص .... نوشتین. گفتم: بله. گفت: "خانمه رفته بود پیش ماما و داروهاشو نشون داده بود. ماما هم اومد پیش من و گفت این دارو توی سه ماهه اول بارداری ممنوعه، چرا دکتر نوشته؟ من گفتم نه اما اون گفت چرا. رفتم توی نت و سرچ کردم. بعضی جاها نوشته بود ممنوعه بعضی جاها هم نه. بالاخره به دکتر .... که متخصص زنانه زنگ زدم و او هم گفت مشکلی نداره میخواستم بهتون بگم درست نوشتین"! گفتم: خداروشکر که تبرئه شدم!
8. (18+) مرده گفت: زنم به دادگاه شکایت کرده و گفته شوهرم بچه دار نمیشه. حالا میخوام یه نامه بگیرم که زنم اینجا سال 94 بخاطر بارداری تحت مراقبت بوده و بعد سقط کرده. (ما که بهش نامه ندادیم و گفتیم باید از دادگاه نامه بیاره اما نمیدونم خودش میدونست معنی چنین نامه ای چی میتونه باشه؟!
)
9. خانمه گفت: الان یه شربت از داروخونه گرفتم روش نوشته تا 2027 تاریخ داره. حالا یعنی تا همون موقع تاریخ داره؟!
10. آقای مسئول پذیرش گفت: توی این ماه کلی چک دارم. نمیدونم چکار کنم؟ گفتم: خیلی ها عصرها میرن توی اسنپ. اگه امکانش براتون هست فکر بدی نیست. گفت: حقیقتش چند ماه پیش توی اسنپ ثبت نام کردم و همون روز اول یه مسافر از ده به شهر برام پیدا شد. سوارش کردم و رفتیم و وقتی به مقصدش نزدیک شدیم گفت: شرمنده کیف پولمو نیاوردم. شماره کارتتونو بدین تا براتون کارت به کارت کنم. کارتمو از جیبم بیرون آوردم و داشتم شماره شو براش میخوندم که کوبیدم به ماشین جلویی و پونزده میلیون بهش خسارت دادم! همون روز اسنپ را بوسیدم و گذاشتم کنار!
11. به مرده گفتم: جواب آزمایشتون سالمه. فقط چربیتون لب مرزه. گفت: پس یه کم چربی بخورم تا از مرز رد بشه. حداقل چربیمون عاقبت به خیر بشه!
12. راننده ای که باهاش از درمونگاه برمیگشتم خونه گفت: شما تابستون رفته بودین خارج؟ گفتم: بله. گفت: کجا بودین؟ گفتم: گرجستان. گفت: عموی من هم دو سال پیش رفته بود. میگفت انگار از ما ایرانی ترند. همه جا پر بود از مجسمه فردوسی و .... گفتم: عموتون احیانا تاجیکستان نرفته بود؟ گفت: چرا! مگه تاجیکستان و گرجستان با هم فرق دارند؟!
پ.ن. عسل توی آزمون تعیین سطح پایان دوره کلاسهای زبان نوجوانان هم موفق شد و از این به بعد وارد بخش بزرگسالان میشه. دیگه کم کم باید برم ازش زبان یاد بگیرم. 