سلام
توی یکی از مراکز شبانه روزی بودم. ساعت حدود دوازده ظهر بود و دوساعتی به پایان شیفت مونده بود. اون درمونگاهِ همیشه شلوغ استثنائا خلوت شده بود و برای همین وقتی دیدم یه پسر حدودا بیست ساله با دوستش اومد توی درمونگاه یه کم ناراحت شدم. پسره رفت پذیرش و قبض گرفت و بعد با دوستش وارد مطب شد و گفت: از صبح سرگیجه دارم و احساس میکنم "حال" ندارم! چند سوال ازش پرسیدم و فشارشو گرفتم و گفتم: فشارتون هم خوبه. میتونین یه آزمایش بدین؟ همراهش گفت: این باید صبح بره سر کار. آزمایش نمیتونه بده. من که هروقت این طور میشم یه سرم میزنم. از اون آمپول تقویتی ها هم توش میریزم خوب میشم. گفتم: خب الان فشارشون خوبه. الکی سرم برای چی بنویسم؟ ............. (دیگه این قسمت بحث را سانسور کردم چون از بس بحث الکی با این مدل مریضها کردم خسته شدم).
چند دقیقه بعد کد رهگیری نسخه پسره را بهش دادم و گفتم: برین داروخونه سرمتونو بگیرین. اونها هم شاد و خوشحال رفتند توی داروخونه. سرم و ب.کمپلکسشونو گرفتند و رفتند توی تزریقات. حدودا ده پونزده دقیقه بعد بود که همراهش اومد توی مطب و گفت: دکتر میایی ببینیش؟ انگار حالش بد شده. از مطب اومدم بیرون و رفتم توی تزریقات. به پسره گفتم: چی شده؟ گفت: تنگی نفس گرفتم. انگار قفسه سینه ام گر گرفته .... گفتم: مگه قبلا از این آمپولها نزده بودین؟ گفت: چرا! اما هیچ وقت این طور نمیشدم. یک آمپول ضد حساسیت براش نوشتم و گفتم مقداری که از سرم مونده را قطع کنن. همراهش رفت و آمپولو از داروخونه گرفت و آورد و بهش زدند. چند دقیقه بعد بود که دوباره رفتم توی تزریقات و پسره گفت: خیلی بهتر شدم دستت درد نکنه. گفتم: حالا باز چند دقیقه همین جا دراز بکشین. اگه مشکلی پیش نیومد تشریف ببرین. حدودا پونزده دقیقه بعد بود که هردونفر اومدند توی مطب و تشکر کردند و رفتند. من هم که کاری نداشتم از مطب اومدم بیرون. پسر و همراهش رفتند توی حیاط درمونگاه، بعد هم به در ورودی رسیدند که یکدفعه پسره ایستاد. یکی دو جمله با همراهش صحبت کرد و بعد دوباره برگشتند و وارد درمونگاه شدند و پسره گفت: یکدفعه تپش قلب گرفتم. مال چیه؟ گفتم: برین تا یه نوار قلب هم ازتون بگیرن. چند دقیقه بعد با نوار قلب رفتم بالای سرش و گفتم: نوار قلبتون سالمه. اصلا تپش نداره. گفت: آره الان خوب شدم. بلند شد که بره که دوباره گفت: حالم خوب نیست. انگار دوباره دارم تنگی نفس میگیرم! گفتم: خب بخوابین تا باز هم یه نوار دیگه ازتون بگیرن. در همین زمان بود که پزشک شیفت بعد اومد. پسره را به ایشون سپردم و رفتم خونه. فردا صبح بود که دوباره به همون درمونگاه رفتم و از پزشک شیفت پرسیدم: پسره چی شد؟ گفت: هیچی! بهش گفتم نوارت سالمه پاشو برو!
حدودا دو ماه از این ماجرا گذشت. من دیگه این مسئله را فراموش کرده بودم. یک روز پسره اومد درمونگاه و گفت: از اون روز که اون سرم و آمپولو برام نوشتین دیگه حالم خوب نشد. هرچندوقت یک بار قلبم درد میگیره. رفتم پیش متخصص گفت: دهنه قلبت گشاد شده (!) گاهی وقتها بدنم دونه میریزه و بعد خودش خوب میشه. گاهی بی حال میشم و کلی طول میکشه تا خوب بشم ......... حالا میشه برام یه نسخه بنویسین؟ گفتم: شرمنده این مشکلات شما دیگه از تخصص من خارجه. یه کد ارجاع بهتون میدم برین پیش متخصص!
پ.ن1. همین الان به اندازه دو پست خاطرات جمع شده. اما دلم نیومد حالا که رافائل برگشته در سالروز درگذشت مادرشون پست خاطرات بگذارم. شاید چند روز دیگه. به ایشون هم تسلیت میگم.
پ.ن2. با خارج شدن اون روزهایی که آمار بازدیدها صفر بود از آمار ماهیانه وبلاگ دوباره معدل بازدید به میزان طبیعی خودش برگشت. خوشحال شدم!
سلام
1. مرده درحالی که پهلوشو گرفته بود اومد توی مطب و گفت: من سنگ کلیه دارم و دوباره درد گرفته. دارو براش نوشتم و رفت و چند دقیقه بعد برگشت و گفت: بهتر نشدم. یه آمپول قوی تر نوشتم و باز گفت: بهتر نشدم و این بار دیگه شروع کرد توی سطل داخل مطب استفراغ کردن! دیگه مجبور شدم یکی از مورفینهای توی درمونگاهو براش بنویسم. چند دقیقه بعد خانم دکتر از مطب کناری اومد پیشم و گفت: الان یه آقایی به اسم .... را توی سالن دیدم. ایشون معتاده و هروقت مواد گیرش نیاد میاد و علائم سنگ کلیه را تقلید میکنه تا مورفین بگیره. مراقب باشید گولشو نخورید. گفتم: چشم حواسم هست!
اما خودمونیم مدتها بود که این طور رکب نخورده بودم!
2. خانمه که از در مطب اومد تو گفت: چه کار خوبی کردی که امشب خودت شیفت بودی!
3. پیاده توی خیابون بودم که به یک ماشین شاسی بلند و باکلاس با شیشه های دودی رسیدم که کنار خیابون پارک شده بود. رفتم جلو و داشتم با دقت پشت ماشینو نگاه میکردم تا ببینم اسمش چیه که یکدفعه شیشه ماشین اومد پایین و راننده گفت: سلام دکترجان! حال شما؟ رفتم جلو ماشین و دیدم دکتر ..... پشت ماشینه. یکی از بچه های دانشگاه که از چندین سال پیش مشغول کوچک کردن بینی مردمه! شرفم رفت! 
4.
برای پیرزنه نسخه نوشتم که رفت بیرون و بعد برگشت و گفت: پول ندارم داروهامو بگیرم. به اندازه پول داروها برام کارت به کارت میکنی تا خودم کارت بکشم آبروم نره؟ گفتم: باشه. یه مقدار پول براش زدم و داروهاشو گرفت و بعد برگشت توی مطب و تشکر کرد و گفت: بی زحمت شماره کارتمو پاک نکن. آخر هر ماه پولی که ته حسابت مونده بود بزن به حسابم! 
5. مرده زن 17 ساله شو آورده بود و گفت: قرص خورده. داشتیم کارهای لازمو انجام میدادیم که مرده به زنش گفت: آخه این چه کاری بود که کردی؟ زنش گفت: خب خودت بهم گفتی برو بمیر! (البته نوع و تعداد قرصهایی که خورده بود خیالمونو راحت کرده بود که خطر خاصی نیست)
6. (یک خاطره دیگه از یکی از گروههای تلگرامی پزشکان) داشتم برای مرده نسخه مینوشتم که گفت: میشه آدرس این سایت که توش نسخه مینویسین بهم بدین که دیگه هروقت دارو خواستیم خودمون بنویسیم و مزاحم شما نشیم؟!
7. ساعت دو صبح از خواب بیدارم کردند و دیدم مرده قبض گرفته و منتظر منه. گفتم: بفرمایید. گفت: من فقط یک بسته قرص آسپیرین میخوام!
8. پسره با لباس سربازی اومد توی مطب و گفت: من قبض گرفته بودم. الان که پشت در ایستاده بودم گذاشتمش روی بخاری توی سالن. نمیدونم چرا سوخت؟!
9. پزشکی که باید شیفتو تحویل میگرفت دیر اومد. راننده هم موقع برگشت با سرعت می اومد که پلیس نگهش داشت و او هم پیاده شد. من هم با سامسونت پیاده شدم و گفتم: ببخشید باید برم سر شیفت برای همین سریع میرفتیم. پلیس گفت: من به خاطر دودی بودن شیشه ها جریمه اش میکنم. دستگاه سرعت سنج را هنوز روشن نکردیم!
10. داشتم برای مرده نسخه مینوشتم که خانم مسئول تزریقات با یک خانم اومد توی مطب و گفت: برای این خانم پنی سیلین را تست کردم. ببینین مشکلی نداره؟ نگاه کردم و تا اومدم حرف بزنم مرده گفت: نه هیچ مشکلی نداره! خانم مسئول تزریقات گفت: شما دکترین؟ بعد من گفتم: نه مشکلی نداره. و اون دو نفر رفتند. بعد مرده گفت: حالا این خانم میگه مگه تو دکتری اما ما هم یه چیزهایی حالیمونه. مثلا یک بار توی بیابون بودم که پام زخمی شد. روش ادرار کردم و بستمش خوب شد!
11. پسره گفت: سَرَم درد میکنه. گفتم: کجای سرتون درد میکنه؟ گفت: همونجایی که سر همه درد میاد مال من هم همونجاش درد میاد!
12. یه پیرمردو آوردند و گفتند: دیروز براش هولتر گذاشتن. (دستگاهی که به قفسه سینه وصل میکنن تا ضربان قلب را به طور مداوم ثبت کنه) و حالا یکدفعه خاموش شده. گفتم: حقیقتش من زیاد از این دستگاه سردرنمیارم. بعد رفتم توی مطب کناری و به خانم دکتر گفتم: شما از هولتر سردرمیارین؟ گفت: بله پایان نامه ام درمورد هولتر بود. گفتم: خب یه نفرو آوردن که هولترش خاموش شده میتونین روشنش کنین؟ گفت: نه دیگه تا این حد! یاد یک جوک مشابه افتادم که درباره کامپیوتر بود! (بعد که درمونگاه خلوت شد خانم دکتر اومد و گفت: حقیقتش پایان نامه مو درمورد هولتر گرفتم اما نمونه به اندازه کافی پیدا نکردم. آخرش استادمون گفت از خودت بنویس!)
پی نوشت: وقتی بابا یه مبلغی پول بهم داد گذاشتمش توی بانک و روش وام گرفتم. اون زمان بعد از گرفتن وام مبلغی که داشتیم کمی کمتر از حدی بود که بشه باهاش یه آپارتمان کوچیک یا یه زمین کوچیک بخریم. برای همین شروع کردیم به گشتن دنبال یک مورد ارزون قیمت اما پیدا نشد. یک زمین هم که پیدا کردیم توی محدوده شهر نبود و ترسیدم که بخرمش. یک بار هم که تا یک قدمی پیش خرید یک آپارتمان توی قشم رفتیم اما نشد. بعد یکدفعه همه چیز گرون شد و پولمون دیگه نهایتا به یک ماشین میرسید. اما باز تا اومدیم یک مورد مناسب پیدا کنیم یک موج گرونی دیگه از راه رسید. الان مبلغی از این پول تبدیل به دلار شده که از گرجستان برگردوندیم و دیگه نفروختیم. یکی دو هفته پیش بود که دیدم همین طوری ادامه بدیم به زودی این پول دیگه به هیچ دردی نمیخوره. و نهایتا این آنی بود که توی نت یک مورد مناسب پیدا کرد. طبق آدرسی که آنی داده بود رفتم به نمایندگی یکی از شرکتهای خودروسازی و قیمتها را پرسیدم بعد رفتم بانک و پول را که سپرده کرده بودم گرفتم. هفته بعد فرصت شد که دوباره برم به نمایندگی شرکت خودروسازی که متوجه شدم قیمت ماشینی که پسندیده بودیم توی همین یک هفته حدود صد میلیون تومن گرون تر شده! میدونستم اگه باز هم صبر کنم چهار روز دیگه باز هم گرون تر میشه. پس خریدمش. مطمئنا ماشینهای زیادی بهتر از این ماشین هستند. اما ما نهایتا پولمون به یک ماشین sx5 از "فردا موتور" رسید. فعلا قسط اولو پرداخت کردیم تا قسطهای بعدی. دو قسط دیگه هم یک و دو ماه دیگه داریم. موعد تحویل هم از 120 روز کاری به 150 روز کاری رسیده بود! و مسئولش گفت: از یک ماه پیش از تحویل ماشین باید قسط های سی میلیونی بیست و چهارماهه را شروع کنید! به عبارت دیگه دو سال سخت را در پیش داریم و تمام امیدمون به اینه که سال آینده حقوقمون بالاتر بره!
سلام
ساعت حدود دو و ده دقیقه بعدازظهر بود. وارد درمونگاهی شدم که اون شب اونجا شیفت بودم. وقتی رسیدم دیدم برق قطعه و خانم دکتر هم بیکار توی مطب نشسته. سلام و علیکی کردیم و شیفتو ازش تحویل گرفتم و رفت. چند نفر اومدند و گفتند نسخه میخوان که گفتم: شرمنده برق نیست. از خانم مسئول داروخونه پرسیدم: میشه داروهاشونو روی کاغذ بنویسم و بهشون بدین. بعد که برق اومد بزنمشون توی سامانه؟ گفت: شرمنده آقای دکتر! اون قدر قیمت داروها توی بیمه های مختلف با هم متفاوت شده و هر کدومشون بعضی از داروها را آزاد میدن و بعضی ها را با بیمه و با مقداری اختلاف قیمت که دیگه اصلا بدون وارد سایت کردن نمیتونیم دارو بدیم. اگه میخوان تا آزاد بهشون دارو بدم. که همه مریضها هم گفتند: آزاد؟ نههههه! ما بیمه داریم. چرا آزاد؟ پس من هم مثل خانم دکتر بیکار نشستم توی مطب. چند دقیقه بعد خانم مسئول پذیرش اومد توی مطب و گفت: چای درست کردم. تشریف بیارین توی آبدارخونه. با خانم مسئول پذیرش و خانم مسئول داروخونه و خانم مسئول تزریقات و آقای راننده آمبولانس رفتیم توی آبدارخونه و مشغول خوردن چای شدیم. بعد هم صحبت گل انداخت و همونجا نشستیم و فقط هر چند دقیقه یک بار خانم مسئول پذیرش درجواب مریضی که تازه وارد درمونگاه شده بود و به شیشه اتاق پذیرش میکوبید فریاد میزد: برق نیست. باید صبر کنین!
ساعت حدود سه و نیم بود که برق وصل شد.از جا بلند شدیم و از آبدارخونه خارج شدیم که دیدم تقریبا همه مریضهایی که توی این مدت اومده بودند توی سالن نشستن و منتظر ما هستند! پس هرکدوم رفتیم سر کار خودمون. کامپیوتر را روشن کردم و سامانه های مختلف را وصل کردم. و بعد با آخرین سرعت مطمئنه مشغول دیدن مریضها شدم. حدودا دو ساعت طول کشید که مریضهایی که نشسته بودند و مریضهایی که درحین دیدن اون مریضها اومده بودند و به جمعشون اضافه شده بودند دیدم. و از اون به بعد روال کار مثل همیشه شد.
مریض دیدم تا حدود ساعت هشت و نیم که درمونگاه خلوت شد و رفتیم برای شام. حدود بیست دقیقه بعد هم قاشقم را شستم (چون مایع ظرفشویی تموم شده بود با تاید شستمش! قابل توجه خانم الف!) و بعد هم برگشتم توی مطب. دوباره مریض دیدم و دیدم و دیدم ...... تا چند دقیقه مونده به ساعت دوازده شب که یادم اومد باید انگشت خروج و ورود بزنم. یک انگشت پیش از ساعت دوازده شب به عنوان خروج و یک انگشت بعد از ساعت دوازده به عنوان ورود فردا. یادم افتاد به روزی که رفتم توی سایت دانشگاه و متوجه شدم تمام روزهایی که توی تابستون امسال و سالهای پیش ساعت اداری تغییر کرده بود و من ساعت یک انگشت زده بودم برام تعجیل در خروج ثبت شده! چندین بار توی اتوماسیون برای رئیس شبکه و کارگزینی و ستاد و .... نامه زدم و هیچ اتفاقی نیفتاد تا این که یک شب که رئیس مرکز بهداشت استان اومد توی درمونگاهی که شیفت بودم موضوعو بهش گفتم و گفت: فردا توی اتوماسیون بهم نامه بزن. همون شب نامه را توی اتوماسیون فرستادم و از اون به بعد هرچند روز یکبار میرفتم توی اتوماسیون و گردش نامه را بررسی میکردم که بین چند نفر دست به دست شد و بعد یک جا ثابت شد. صبر کردم و گفتم شاید اتفاقی بیفته اما خبری نشد. دقیقا یک ماه بعد یک نامه دیگه زدم و گفتم: یک ماه از ارسال نامه شماره ..... گذشت اما هیچ اتفاقی نیفتاده. چند روز بعد از کارگزینی شبکه بهم زنگ زدند که: اگه مشکلی دارین توی شبکه مطرح کنین چرا مسئولان مرکز بهداشت استان را اذیت میکنین؟! گفتم: توی این چندماه من چندبار براتون نامه زدم و خبری نشد. گفتند: خب حالا زحمت بکشین و کل روزهایی که مشکل داره بنویسین تا درست کنیم. رفتم و یکی یکی روزهای مشکل دار را درآوردم و براشون فرستادم و بالاخره درستش کردند. بعد هم زنگ زدند و گفتند: لطفا از این به بعد موقع زدن انگشت دقت کنین چون رفتین توی بلک لیست ستاد دانشگاه و دیگه اگه مشکلی پیش اومد براتون درست نمیکنن! (و وقتی یک شب فراموش کردم پیش از ساعت دوازده شب انگشت بزنم دیگه برام درستش نکردن و اضافه کار اون شیفتم خراب شد!) یک لحظه به خودم اومدم و دیدم یکی دو دقیقه بیشتر به ساعت دوازده نمونده. با عجله از روی صندلی بلند شدم و رفتم سمت دستگاه و میخواستم انگشت بزنم که یک لحظه روی ساعت نگاه کردم و دیدم طبق ساعت روی دستگاه چند دقیقه مونده به ساعت یازده شبه! رفتم پیش خانم مسئول پذیرش و جریانو گفتم که گفت: ای وااای یادم رفت! مدتیه که وقتی برق قطع و وصل میشه ساعتش میاد عقب. بعد به شبکه زنگ میزدیم و از همون جا درستش میکردن. اما امروز که بعد از وصل شدن برق شلوغ شد کلا یادم رفت!
طبیعتا اون موقع شب هم امکانش نبود که به کسی زنگ بزنیم و درستش کنه. پس ناچار شدم بیدار بمونم تا ساعت یک که ساعت روی دستگاه دوازده شد و پیش و بعد از دوازده انگشت زدم. بعد رفتم توی اتاق استراحت و دراز کشیدم. اما تازه چشمم گرم شده بود که حدود ساعت یک و نیم صدام زدند. رفتم و دیدم یک زن و شوهر حدودا شصت ساله منتظرم هستند. گفتم: بفرمایید. خانمه گفت: پنج روزه که شکمم کار نکرده! گفتم: دارویی چیزی خوردین؟ گفت: اصلا شربت و قرص برام ننویس. توی این چند روز خوردم و فایده نداشته! یه کم فکر کردم و گفتم: شیاف براتون بنویسم؟ گفت: بنویس. پنج عدد شیاف ملین نوشتم و گفتم: برین داروخونه شیافها را بگیرین. رفتند توی داروخونه و چند دقیقه بعد خانم مسئول داروخونه خانم مسئول پذیرش را صدا زد و گفت: خانم ..... بیا طرز مصرف شیاف را به این خانم بگو من روم نمیشه! خانم مسئول پذیرش رفت توی داروخونه و همراه با مریض اومد بیرون و درحین صحبت کردن قدم زنان به سمت دستشویی درمونگاه رفتند. بعد هم برگشت و آروم دم گوشم گفت: اگه براش توضیح نداده بودم میخواست شیافو بخوره!
چند دقیقه منتظر شدیم و از خانمه خبری نشد. شوهرش رفت دم دستشویی و گفت: پس چکار میکنی؟ بیا بریم! گفت: تا نیاد نمیام! شوهرش گفت: خب شاید طول بکشه بیا بریم خونه. گفت: اون وقت اگه وسط راه خواست بیاد چکار کنم؟! شوهرش گفت: دیگه به این زودی هم نمیاد پاشو بریم. گفت: خب اگه نمیاد پس دکتر باید یه داروی دیگه برام بنویسه! شوهرش گفت: حالا بیا بریم خونه اگه نیومد دوباره میارمت. گفت: نه تا اون وقت این دکتره رفته اون وقت چکار کنم؟ شوهرش گفت: خب یه دکتر دیگه میاد پاشو بریم! خانمه بالاخره رضایت داد و اومد بیرون و بعد اومد و به خانم مسئول پذیرش گفت: پس پوسته شو بهم بده تا برم! خانم مسئول پذیرش هم رفت و پوسته شیافو از توی سطل پیدا کرد و آورد و بهش داد تا رفت! تا آخر اون شیفت که دیگه برنگشت. بعدشو نمیدونم!
پی نوشت. خوشحالم که بازگشت یکی دیگه از پیشکسوتان وبلاگ نویسی را به وبلاگستان به استحضار دوستان برسونم. به شرطی که نفرمایید با ایشون هم یک نفر هستیم!
سلام
1. توی یکی از مراکز دوپزشکه بودم. خانم دکتری که توی مطب کناری بود یکی از مریضهاشو آورد پیش من و نظر منو هم پرسید (که من هم همون نظر ایشونو را داشتم) و برگشت توی مطب خودش. تا حدود یک ساعت بعد تعداد مریضهایی که می اومدند پیش من حدودا دو برابر خانم دکتر بود!
2. به دلیلی رفتم مطب یکی از پزشکان متخصص تا یک سونوگرافی را بهشون نشون بدم. ایشون بعد از من پزشکی قبول شده بود و بعد هم تخصص گرفت. منشی شون اول یک ویزیت ازم گرفت و بعد هم حدود یک ساعت منو توی مطب نشوند تا اجازه داد برم توی مطب. وقتی وارد مطب شدم خود منشی هم به دلیلی وارد مطب شد. آقای دکتر هم منو که دید از جا بلند شد و گفت: سلام استاد! حالتون چطوره؟! .... وقتی از مطب بیرون اومدم منشی جلومو گرفت و با اصرار پول ویزیتو پس داد و بعد هم گفت: شرمنده که معطل شدین. چرا نگفتین استاد آقای دکتر بودین؟!
3. (12+) توی یک مرکز دوپزشکه خانمه اومد توی مطب و گفت: فرقی داره که بیام پیش شما یا پیش خانم دکتر؟ گفتم: نه فرقی نداره بفرمایید. اومد جلو و گفت: سگ منو گاز گرفته. الان واکسن زدم و گفتند چون زخمش شدیده برو به دکتر هم نشون بده. گفتم: باشه کجاتونو گاز گرفته؟ گفت: باسنمو! گفتم: خب پس فرق میکنه. برین پیش خانم دکتر بهتره!
4. توی یک مرکز دوپزشکه مرده پسرشو بغل کرده بود و میخواست بیاد توی مطب که پسرش گفت: بریم پیش خانم دکتر. مرده گفت: خبر نداری! این آقای دکتر از خانم دکترها هم مهربون تره!
5. (این خاطره مال من نیست. توی یکی از کانالهای تلگرامی خوندمش و چون خیلی بهش خندیدم پس شما هم باید بخونینش!): یک دکتر داروساز نوشته بود: به مریضه گفتم: کدملی تونو بدین. مرده گفت: من که نسخه ام آزاده. کدملی برای چی؟ گفتم: دکتر کدرهگیری بهتون داده. حتما بیمه دارین. بعد کدملی شو زدم توی سامانه و گفتم: بله بیمه سلامت دارین. دکتر هم توی همون براتون دارو نوشته. مرده گفت: دکتر غلط کرده من بیمه ندارم! گفتم: پس داروهاتونو آزاد بدم؟ گفت: بله آزاد بدین. ما هم آزاد دادیم!
6.
کاپشنمو پشت صندلی مطب آویزون کرده بودم. نسخه پیرزنه را که نوشتم گفت: از این کاپشنها کهنه شونو ندارین که یکی دوتا شونو بیارین برام بدم بچه ها بپوشن؟ شما دکترین اگه کهنه بشه نمیپوشین اما بچه های من میپوشند. گفتم: نه ندارم شرمنده. گفت: حالا باز از خانمت بپرس. زنها این چیزها را بیشتر میدونن! 
7. همیشه آستین پیراهنهای من پاره میشد و آنی مجبور میشد به پیراهنهای آستین کوتاه تبدیلشون کنه! چند روز پیش فکر میکردم چرا دیگه آستین پیراهنهای من پاره نمیشه؟ و بعد یکدفعه یادم اومد که دیگه توی دفترچه نسخه نمینویسم!
8. مَرده اومد توی مطب و گفت: رفتم پیش متخصص و برای هفته بعد برام نوبت عمل زده. گفتم: خب؟ گفت: خیلی اذیتم. یه زنگ بهش میزنی بگی زودتر عملم کنه؟!
9. خانمه بچه شو آورده بود. گفتم: توی خونه بهش دارو دادین؟ گفت: فقط استامینوفن دادم. گفتم: دیگه دارین یا براش بنویسم؟ گفت: داریم. موقع نوشتن نسخه گفتم: خب استامینوفن هم که دیگه لازم نیست بنویسم .... گفت: بنویسین نداریم!
10. نسخه خانمه را که نوشتم سه نوع قرص گذاشت روی میز و گفت: اینها را هم برام بنویسین. گفتم: روزی چندتا ازشون میخورین؟ گفت: از این یکی صبح یکی شب، از اون یکی روزی دوتا، از سومی هم یکی بعد از ناهار یکی بعد از شام!
11. نسخه پیرزنه را نوشتم. موقع رفتن گفت: خدا از دکتری کمت نکنه!
12. آخر وقت سوار ماشین شبکه شدیم تا برگردیم ولایت. وسط راه راننده گفت: نمیدونم چرا سَرَم درد میکنه؟ آقای مسئول داروخونه هم یه قرص از جیبش درآورد و گفت: بیا بخور. آقای راننده هم قرصو خورد. فردا صبح به محض این که رسیدیم توی درمونگاه آقای راننده اومد توی مطب و گفت: از دیروز عصر ادرارم خونی شده چکار کنم؟ چند سوال ازش پرسیدم و دیدم به سنگ و عفونت و .... هیچ شباهتی نداره. بالاخره براش یه آزمایش ادرار نوشتم تا بعدازظهر توی ولایت انجام بده و رفت. روز بعد وقتی داشتیم میرفتیم درمونگاه بهش گفتم: رفتی آزمایش؟ گفت" نه! تا بعدازظهر مشکل حل شد. من هم نرفتم. یکدفعه دیدم آقای مسئول داروخونه شروع کرد به خندیدن. گفتم: چیه؟ گفت: اون روز بهش قرص "فنازوپیریدین" دادم! (عارضه اصلی این قرص که برای سوزش ادرار تجویز میشه قرمزرنگ شدن ادراره!)
پی نوشت. عسل داشت میخندید. گفتم: چیه؟ گفت: یاد کلاس اول دبستانم افتادم. روز اولی که رفتیم کلاس معلممون حضور و غیاب کرد و وقتی به اسم من رسید گفت: تو همونی هستی که میگن بابات دکتره؟ گفتم: بله. گفت: خب دکتر چیه؟ من هم گفتم: دکتر آدمها! گفت: خب میدونم. دکتر چی هست؟ گفتم: خب دکتر آدمهاست دیگه! گفت: خب میدونم دکتر آدمهاست. اما دکتر چیه؟! یکدفعه مدیر مدرسه در کلاسمونو باز کرد و گفت: خانم .....! پدرش پزشک عمومیه!
بعدنوشت: جناب افشین عزیز! جواب پیام خصوصیتونو براتون ایمیل کردم. اما ظاهرا آدرستون اشتباه بوده.
سلام
1. توی یکی از درمانگاه های روستایی همیشه شلوغ بودم که وسط دیدن مریضها خانم مسئول پذیرش وارد مطب شد و آروم دم گوشم گفت: مردم اینجا خیلی به رنگ زرد علاقه دارند! آروم گفتم: یعنی چی؟ آروم گفت: این دو سه تا سرم که امروز نوشتین همراه مریضها اومدن و میگن چرا رنگشون زرد نیست؟! بعد من دوباره باید یه قبض دیگه بزنم تا برن و از داروخونه آمپول ب.کمپلکس بگیرند. بیزحمت خودتون برای توی سرمها بنویسین تا دوباره کاری نشه! بعد رفت بیرون و دیگه با مریضی که نشسته بود با صدای معمولی حرف زدم!
2. نسخه خانمه را که نوشتم گفت: اجازه هست خودمو وزن کنم؟ گفتم: بفرمایید. رفت و روی وزنه ایستاد و یکدفعه دو پسرش که همراهش بودند با هم فریاد زدند: یااا ابوالفضضضضضل!
3.
به مرده که روی پاش ورم کرده بود و زخم شده بود گفتم: چطور ضربه خورده؟ گفت: هیچی! زدم توی دهن زنم. 
4. پسره گفت: سرفه دارم. گفتم: خلط هم دارین؟ گفت: نه! پدرش گفت: چرا خلط داشتی دیگه! چرا نمیگی؟ اصلا حدیث داریم اگر میخواهی طبیب تو را درمان کند پس دردت را از او مخفی نکن! (اصلا داریم چنین حدیثی؟)
5. آقای مسئول پذیرش گفت: توی شیفت قبلی یه مریض اومد که دیدم نصف شب اومده و ویزیت گرفته. گفتم: چرا همون موقع نرفتی پیش دکتر؟ گفت: اومدم و نوبت گرفتم. مسئول پذیرش توی خواب و بیداری بهم نوبت داد و بعد بدون این که دکتر را صدا کنه رفت و خوابید و خرخرش بلند شد. من هم چند دقیقه ایستادم و روم نشد برم و بیدارش کنم. رفتم خونه و حالا اومدم!
6. مرده را با سردرد آوردند. فشارشو گرفتم که بالا بود. همراهش گفت: بی زحمت یه سرمی چیزی براش بنویس تا خوب بشه. گفتم: سرم نمینویسم چون فشارشو میبره بالاتر. اما آمپول مینویسم براشون. درحال نوشتن بودم که گفت: چند روز پیش پدرم هم سردرد گرفته بود. تا سرم نزد خوب نشد. گفتم: شاید سردردشون یه علت دیگه داشته. حالا ایشون چون فشارشون بالاست سرم نمیشه براشون نوشت. رفتند داروخونه و بعد همراهش برگشت توی مطب و گفت: پس سرم ننوشته بودی؟ گفتم: نه چون فشارشون بالاست نمیشه نوشت. گفت: ضرر داره؟ گفتم: بله. گفت: باشه و رفت. چند دقیقه بعد برگشت و گفت: آمپولو زدیم اما خیلی حالش بده. یه سرم براش نمینویسی؟ زیر همون نسخه نوشتم و گفتم: برین از داروخونه بگیرین. خوشحال شد و تشکر کرد و رفت!
7. برای پسره استعلاجی نوشتم تا دو روز مدرسه نره. برادر کوچکش یکدفعه بغض کرد و گفت: حالا من فردا با کی برم مدرسه؟!
8. خانم مسئول تزریقات آخر شیفت گفت: حواسم بود که حواست بود الکی سرم ننوشتی. گفتم: اتفاقا حواسم بود که حواست بود که حواسم بود الکی سرم ننوشتم. گفت: چی؟!
9. خانم مسئول داروخونه گفت: توی شیفت قبل داروهای خانمه را بهش دادم. وقت رفتن گفت: شما همه تون یه مشت بی سواد عقده ای هستید و رفت! چند دقیقه بعد خانم دکتر اومد و گفت: این خانمه هرچقدر گفت برام سرم بنویس براش ننوشتم!
10. برای خانمه یه شربت گیاهی نوشتم. چند دقیقه بعد پسرش شربتو آورد و گفت: مادر من به بادمجون حساسیت داره. این که مثل اون شربتهای بادمجونی توش بادمجون نداره؟! (روی جعبه شربت Broncold را ببینید تا متوجه منظورش بشین!)
11. مرده گفت: من هروقت سرما میخورم، تا یه سرم نزنم که توش پنج تا آمپول ریخته باشند خوب نمیشم!
۱۲. پیرزنه گفت: این پام درد میکنه. بقیه پاهام نه اما این یکی درد میکنه!
پ.ن1. این بار چقدر همه شون سرمی شدند!
پ.ن2. قبلا وقتی میدیدم آمار بازدیدها اومده پایین میفهمیدم زمان گذاشتن پست جدیده. اما فعلا که آمار بازدیدهام همچنان صفره. میخواستم بخش آمار را توی بلاگ اسکای حذف کنم و دوباره نصب کنم تا شاید درست بشه اما ترسیدم مال اون سه هفته قبلی هم پاک بشه و هیچ نتیجه ای هم نگیرم.
سلام
هوا دیگه سرد شده بود و عشایر از اون منطقه رفته بودند. برای همین تعداد مریضها حسابی کم شده بود. ساعت حدود هشت شب بود. گه گاه مریضی میدیدم و بعد سری به وبلاگ میزدم و به کامنتها جواب میدادم. بعد سری به وبلاگ دوستان میزدم تا ببینم چه خبره.در همین زمان بود که یک دختر حدودا بیست ساله اومد توی مطب. پسری که همراهش اومده بود هم میخواست بیاد توی مطب که نمیدونم چرا پشیمون شد و همون بیرون و توی سالن ایستاد. دختره اومد و روی صندلی نشست. گفتم: بفرمایید. گفت: سرما خوردم. گفتم: از کی؟ گفت: دو سه روز هست. خب ظاهرا که مورد خاصی نبود. یک معاینه معمولی برای سرماخوردگی کردم و بعد هم داروهای معمول سرماخوردگی را براش نوشتم. درحال نوشتن آخرین قلم داروها بودم که همین طوری ازش پرسیدم: دیگه که هیچ مشکلی نداشتین؟ وقتی دیدم سکوت کرده یه نگاه بهش کردم و جا خوردم. اشک توی چشمهای دختر جمع شده بود و وقتی دید دارم بهش نگاه میکنم گفت: چرا دارم! گفتم: خب بفرمایید.
گفت: قرار بود پنجشنبه هفته پیش جشن نامزدیم باشه. اما چند روز قبل از پنجشنبه یه اتفاقی افتاد و فهمیدم درواقع اون آقا داشته منو بازی میداده و همه چیز به هم خورد.
شنبه که رفتم دانشگاه دیدمش. اون هم منو دید. هر چقدر که سعی کردم دیدم نمیتونم ازش متنفر باشم. هنوز هم دوستش دارم حتی باوجود این کاری که باهام کرد. امیدوارم خوشبخت باشه. امیدوارم همیشه خوشبخت باشه.
من هیچ وقت آدم مناسبی برای دلداری دادن نیستم. نه توی مراسم ختم نه جاهای دیگه. حالا منو تصور کنین درحالی که متحیر موندم که الان چه جای این صحبتهاست؟ و از طرف دیگه میدونم که نیاز داشته این حرفها را به کسی بگه تا کمی سبک تر بشه. اما از طرف دیگه اون قدر حرفهاش (حتی باوجود غمگین بودن) غیرمنتظره بود که حتی بعید نبود خنده ام بگیره. پس تنها کاری که کردم این بود که نوشتن نسخه شو تموم کردم و کد رهگیری داروهاشو روی کاغذ نوشتم و کاغذو جلوش گذاشتم روی میز و بعد گفتم: انشاءالله که درست میشه. اما خودمونیم اون شب کلا حالم گرفته بود.
پ.ن1. عسل گفت: منو میبری خونه دوستم .....؟ مادرش فوت کرده امشب مراسم دارن. گفتم: باشه. شب بردمش دم خونه دوستش و قرار شد یکی دو ساعت بعد برم دنبالش. توی راه به دوستش زنگ زد و با هم هماهنگ کردند. وقتی رسیدیم اونجا دوستش دم در خونه منتظر بود و گفت: پس کجا بودی تا حالا؟ من داشتم تنهایی گریه میکردم! یکی دو ساعت بعد که رفتم دنبالش دیدم دونفره توی حیاط دارن بازی میکنن! عسلو سوار کردم و گفتم: انگار دوستت خیلی هم ناراحت نبود! گفت: مادرش آلزایمر زودرس گرفته بوده و اصلا دوستمو یادش نمی اومده. هر روز بهش میگفته: تو توی خونه ما چکار داری برو بیرون. یک بار کل کتابهاشو پاره کرده چندبار تکلیفهایی که نوشته بوده و هرکاری میکرده تا دوستم از این خونه بره. درحالی که به بقیه بچه هاش کلی محبت میکرده! کم کم کار به جایی رسیده که مادرشو توی چند ماه آخر توی آسایشگاه بستری کردن تا کمتر اذیتش کنه. به نظرت چقدر باید ناراحت باشه؟
پ.ن2. این ماجرا نه اون قدر طولانی بود که یک پست کامل بشه نه اون قدر جمع و جور بود که بخشی از یک پست خاطرات باشه. پس با این پی نوشت تبدیلش کردم به یک پست. ببخشید.
پ.ن3. از دیروز آمار بازدید وبلاگم صفره و حتی آخرین وبلاگی که از اون وارد وبلاگم شده اند مال جمعه است. یادم افتاد به اون بنده خدایی که گفته بود گیریم کسی به من رای نداده من که خودم به خودم رای دادم! به پشتیبانی خبر دادم تا ببینم چی میشه؟ یا نکنه همه وبلاگها همین طور هستند؟
سلام
راستش قصد داشتم امروز یه پست دیگه بنویسم. اما دو روز پیش (پنجشنبه) یک کامنت خصوصی دریافت کردم که باعث شد اول خنده ام بگیره. بعد هم متعجب بشم بعد هم کامنتو برای شخص مورد نظر (!) فرستادم و با هم خندیدیم و با هم تعجب کردیم!:
ادامه مطلب ...سلام
1. توی بعضی از مراکز به جز دستگاه زدن انگشت دستگاه تشخیص چهره هم گذاشتن. توی یک مرکز روستایی بودم که از شبکه پزشک جدیدشو آوردند و رفتند. با خانم دکتر جدید کمی صحبت کردیم و ازش پرسیدم: راستی انگشتتونو تعریف کردند که دیگه همین جا انگشت بزنین؟ گفت: بله اما چهره مو تعریف نکردند. گفتم: چرا؟ گفت: چون قدّم بهش نرسید! بعد هم هردومون به زور جلو خنده مونو گرفتیم!
2. نسخه یه دخترحدودا 18 ساله را نوشتم و بعد گفتم: دیگه هیچ مشکلی نداشتین؟ یه نگاه به مادرش کرد و بعد مادرش گفت: ببخشید! شما متوجه بوی دهن دختر من شدین؟ گفتم: نه. مادره گفت: ممنون. این دختر اصرار داره دهنش بو میده. هرچقدر هم که ما میگیم بو نداره قبول نمیکنه. دختره گفت: نمیدونم چطور شما متوجه نشدین؟ اما من هروقت کنار یکی میرم یا دماغشو میگیره یا بلند میشه و میره یه جای دیگه یا .... دیگه روم نشد بگم دهنتو باز کن بو کنم! گفتم: ببرین دندون پزشکی اگه مشکلی نداشت یا از دستگاه گوارششه یا از سینوسهاش یا واقعا فقط تصور خودشه.
3. یکی از خانم دکترهای طرحی رفتن توی شیفت. بعد چندین شیفت را پشت سر هم می ایستن و برای چند هفته میرن. همیشه پیش خودم میگفتم: این خانم دکتر چه توانایی داره! شب آخرِ شیفتهای پشت سر همشون بود و من قرار بود فردا صبح برم اونجا که خانم دکتر زنگ زد و گفت: ببخشید میشه فردا صبح یه کم زودتر بیایین؟ بعدها فهمیدم به راننده گفته قراره بره شهرستان مجاور چون یواشکی چندتا شیفت هم اونجا خریده!
4. توی یک مرکز دوپزشکه بودم که خانم دکتر اومد توی مطب و در کمد را باز کرد تا یک ظرف الکل برداره. بعد با تعجب گفت: آقای دکتر! بیایین اینجارو ببینین! رفتم و دیدم چند مورچه مرده توی ظرف الکله! اول فکر کردم توی ظرف یه چیز دیگه بوده اما درش را که باز کردیم واقعا الکل سفید بود!
5. به خانمه گفتم: حالت تهوع هم دارین؟ گفت: نه اما خیلی حالت تهوع دارم!
6. برای یک پسر پنج شش ساله نسخه مینوشتم که چشمش افتاد به سامسونت من و گفت: بابا! اسم این کیفها چیه؟ پدرش هم چند ثانیه فکر کرد و بعد گفت: کیف کار! بچه گفت: وقتی من هم بزرگ شدم برام کیف کار میخری؟ پدرش گفت: بله. بچه گفت: اون وقت چی باید توش گذاشت؟!
7. سر کار بودم که یکی از پزشکهای فوق تخصص بهم زنگ زد و گفت: یه مریض اومده پیشم و کد ارجاع نگرفته. میشه کد ملیشو بدم و براش کد ارجاع بدی؟ گفتم: چشم. از اون روز دارم هر روز چندتا کد ارجاع بهش میدم! خوبه اون یوزرنیم و پسورد شخصی را بهمون دادن!
8. صبح رفتم توی یک مرکز دوپزشکه که دوتا پزشک خانم داره و یکیشون هر روز میره و برمیگرده (که اون روز مرخصی بود) و اون یکی که راهش دوره توی روستا میمونه. رفتم توی درمونگاه و نشستم پشت میز که خانم دکتر ساکن روستا یکدفعه اومد توی مطب و گفت: چطوری گل؟ بعد یکدفعه منو دید و گفت: ای وای ببخشید! و دوید بیرون.
9. مرده پسرشو آورد و گفت: پریشب این پسر را آوردن اینجا پیش خودتون و شما بهش گفتین باید آمپول بزنه اما حاضر نشده بزنه. حالا آوردمش که همون آمپولو براش بنویسین چون بهتر نشده. گفتم:من اصلا پریشب اینجا نبودم. گفت: پس حتما یه خودتون دیگه بوده!
10. یک شب توی مرکزی که توی شماره هشت گفتم شیفت بودم. پرسنل چای درست کرده بودند و رفتم تا چای بخوریم. خانم دکتر هم اومد. چای ریختیم و منتظر بودیم تا کمی خنک بشه که یه مریض اومد. درحال دیدن مریض بودم که صدای خنده خانم دکتر بلند شد و وقتی برگشتم خانم دکتر اونجا نبود. گفتم: پس خانم دکتر کجا رفت؟ یکی از پرسنل گفت: اشتباها چای شما رو خورد بعد هم خجالت کشید رفت!
11. پسری که سرش زخمی شده بود فرستادم توی تزریقات تا روی زخمشو تمیز کنند و ببینم چه وضعیتی داره؟ چند دقیقه بعد رفتم سراغش که آقای مسئول تزریقات گفت: زخمشو ببینین. به نظر من که نیازی به بخیه نداره. مادر بچه گفت: حالا ما این همه راه اومدیم. حداقل یه دوتا بخیه بهش بزنین!
12. خانمه گفت: این بچه از وقتی میره مدرسه هر روز توی کیفش سرماخوردگی میاره و میده به همه مون!
پ.ن. اواخر آبان ماه بود که آنی گفت: مدرسه عسل اصلا نگفتن که چقدر پول باید بدیم. یه سر میری بپرسی؟ گفتم: باشه ظهر هم میرم میپرسم هم عسلو میارم. ظهر رفتم دم مدرسه که مدیرشون گفت: آموزش و پرورش هنوز مبلغ دقیق شهریه امسالو تعیین نکرده. نمیدونیم چقدر میشه برای همین چیزی نگفتیم. بلند شدم که از دفتر بیام بیرون که خانم مدیر گفت: میشه حالا یه چک علی الحساب به تاریخ سی آبان برامون بنویسین؟ چون از کسی پول نگرفتیم پول نداریم که حقوق معلمها را بدیم! نکته جالب این که اون چک روز سیزدهم آذر از بانک گرفته شد و جالب تر این که هنوز مبلغ قطعی را بهمون نگفتند.
سلام
هر چیزی یه شروعی داره و یه پایانی . مثل زندگی یا مثل سفر یا مثل این وبلاگ.
پس گفتم بهتره اولا از همه دوستانی که توی این سالها در کنارم بودند تشکر کنم و اگه کسی را رنجوندم ازش عذرخواهی کنم.
و درنهایت به همه تون بگم:
ادامه مطلب ...
سلام
مدتهاست که پستی با برچسب سینما ننوشته بودم. یکی از عللش اینه که مدتهاست سینما نرفتم. البته چندبار با یکی از اقوام به صورت خانوادگی رفتیم سینما اما هربار وقتی فیلم تموم میشد من و آنی میگفتیم: خب حالا این فیلم چی میخواست بگه؟ تنها چیزی که داشت این بود که یکی دو ساعت خندیدیم! و اون خانواده هم میگفتند: خب ما هم هدفمون از رفتن به سینما همینه دیگه. که یکی دو ساعت بخندیم و غم و غصه هامونو فراموش کنیم. نمیتونم بگم کار یکیمون اشتباهه اما دست کم در این مورد سلیقه هامون مشابه نیست. الان هم مدتهاست که دیگه با ما نرفتن سینما!
اما وقتی به توصیه چند نفر از دوستان "کیک محبوب من" را دیدیم به این نتیجه رسیدم که این فیلم ارزش یک پست را داره. هرچند اونو توی سینما ندیدیم. بلکه روی گوشی دیدیم. چون هرکاری کردم نشد گوشیمو به تلویزیونمون متصل کنم. نمیدونم چرا.
و اما نظر من (به عنوان کسی که اطلاعات آکادمیکی در مورد سینما نداره) درباره این فیلم:
فیلم با یک مهمونی زنونه شروع شد. شاید با دیدن اون صحنه آدم فکر میکرد با یک زن شاد و سرزنده توی این فیلم روبرو میشه. اما بلافاصله بعد از این صحنه بود که تنهایی "مهین" محکم توی صورتمون خورد. زنی که بچه هاش سالهاست از کشور خارج شدند و نهایت لطفشون به مادرشون اینه که گاهی زنگی بهش بزنند و شاید سالی یک بار به دیدنش بیان. زنی که مهمونی های دوستانه اش هم کم کم از هفته ای یک بار به سالی یک بار رسیده و بعید نیست به زودی قطع بشه. و مطمئنا بچه هاش باوجود این که خودشون عملا کاری برای مادرشون نمیکنن اجازه ازدواج مجدد را هم بهش نمیدن. (توی صحنه ای که مهین به رفتگر محل گفت: بچه هام سلام میرسونن و او هم تشکر کرد دخترش پشت تلفن پرسید: دوستت مَرده؟)
و حالا این زن که از تنهایی خسته شده و سالهاست که فقط با خاطراتش زندگی میکنه و حتی اون قدر تنهاست و کاری برای انجام دادن نداره که ساعت خواب و بیداریش به هم خورده اول تصمیم میگیره با کارهایی مثل رفتن به جاهایی که از قدیم ازشون خاطره داشته سر خودشو گرم کنه اما بعد تصادفا با مردی روبرو میشه که او هم شرایط مشابهی داره. مردی تقریبا همسن خودش که او هم سالهاست تنهاست و خودشو با کارش سرگرم کرده. گرچه مثل خیلی از مردم با همه تلاشش باز هم به جایی نرسیده. حتی باوجود سابقه حضور در جنگ و مجروح شدنش که نردبان ترقی خیلی از افراد شده. به نظر من این کاملا طبیعیه که این دو نفر به طرف هم جذب بشن. حتی باوجود این که همدیگه را درست نمیشناسن و منطقا نباید به همین سادگی به هم اطمینان کنن. توی راه وقتی فرامرز ماشینو نگه داشت و رفت داروخونه حدس زدم که چرا رفت. بعد گفتم: کاش چنین چیزی را توی فیلم نمی آوردند. اما چند لحظه بعد با خودم گفتم: چرانباید بیارن؟ این هم یکی از میلهای طبیعی انسانه. تا ابد که نمیشه سرکوبش کرد. اگه کسی متاهل باشه و خیانت کنه قابل قبول نیست اما این دو نفر که سالهاست با کسی در رابطه نبودند. بعد دوباره با خودم گفتم: کاش حداقل توی فیلم یه صیغه میخوندن که سروصدای یه عده بلند نشه. و بعد یک بار دیگه به خودم گفتم: اگه این کار را هم میکردند سروصدای یک عده دیگه بلند میشد و میگفتند: کسانی که اهل رقص و شرابند چرا صیغه خوندند؟! خلاصه که هر کاری میکردند سروصدای یه عده بلند میشد! اما این فیلم به نظر شخصی من که شاید هم اشتباه باشه هر چیزی که بود تشویق فحشا نبود!
و اما درباره بازیگران فیلم: آقای محرابی را از سالها پیش و سریال "آینه" میشناختم. بخصوص قسمتی که نقش شوهر خانم رویا افشارو داماد آقای خدادادی و خانم مهین شهابی را بازی میکردند. چرا اون قسمت؟ چون وقتی مجری تلویزیون در اون سالها از مردم خواست اگه دوست دارند داستان زندگیشونو بفرستند شاید ازشون در ساخت سریال استفاده بشه، بعد از مدتی این قسمت درحالی پخش شد که اولش نوشت بر اساس نامه یکی از بینندگان گرامی. و کلی هم تعجب کردیم که چرا این داستان این قدر آشناست؟ و بعدها فهمیدیم فرستنده نامه یکی از اقوام نزدیک بوده. جالب این که اتفاقاتی که توی سریال افتاد و اون قسمت تموم شد چند سال بعد دقیقا در زندگی واقعی نویسنده نامه هم اتفاق افتاد! ضمنا تا جایی که من یادم میاد این تنها قسمتی بود که بر اساس یک نامه رسیده ساخته شده بود!
اما چهره خانم فرهادپور گرچه کمی برام آشنا بود اما فقط بعد از سرچ توی گوگل بود که یادم اومد ایشونو توی "بوسیدن روی ماه" دیدم. فیلمی که تا به حال دوبار نیمه اولشو دیدم و به دلایلی امکان دیدن نیمه دومش وجود نداشته!
این فیلم داشت به یکی دیگه از معدود فیلمهایی تبدیل میشد که هم من و هم آنی پسندیدیم تا این که به پایان فیلم رسیدیم و همین پایان بندی باعث شد که علاقه آنی به این فیلم خیلی کمتر بشه. اما من برخلاف او و خیلی از دوستان معتقدم که این یک پایان بندی عالی برای این فیلم بود. راستش من خوشحال شدم که یکی از اون پایان بندی های "زندگی شیرین میشود" را توی این فیلم نداشتیم. چون پایان فیلمو به شدت مصنوعی میکرد. چون نمیتونم یک زندگی خوش و شیرین را برای "فرامرز" و "مهین" این فیلم و سایر فرامرزها و مهین های جامعه تصور کنم. مهین باید به یک خواب آروم در کنار جسد فرامرز اکتفا میکرد و بعد اونو مثل یک رویای شیرین به خاک میسپرد. تنها پایان بندی هایی که این قدر برام جذاب بود یکی "مهر مادری" بود و یکی هم "شهر زیبا".
و این بود برداشت من از فیلم "کیک محبوب من" که مطمئنا خیلی از شما با اون موافق نیستید و احترامتون هم واجبه.
پ.ن1. در حین دیدن این فیلم به یاد تماشای سی دی فیلم "علی سنتوری" افتادم و بعد واریز 9000 تومن به عنوان بلیت سینمای خانواده به حسابی که تهیه کننده فیلم منتشر کرده بود. راستش نمیدونم اگه الان تهیه کنندگان این فیلم چنین درخواستی بکنند چه عکس العملی نشون میدم!
پ.ن2. به عنوان یک پزشک از نشون دادن بسیار زیبای عوارض مصرف همزمان "ویاگرا" و "الکل" لذت بردم. بخصوص وقتی که سابقه دیدن صحنه های پزشکی و بیمارستانی را در فیلمهای دیگه داشتم که بیشتر برام خنده دار بودند تا نشون دهنده اقدامات پزشکی!