سلام
روز جمعه نهم شهریور با کمک عابربانک ملی غیرنقدی نزدیک خونه سه تا عوارض خروج از کشور برای سه نفرمون پرداخت کردم که برای هر نفر 520000 تومن کم کرد. بعد برگشتم خونه و اپلیکیشن بله را نصب کردم که دیدم نوشته روزهای جمعه نمیشه باهاش ارز مسافرتی گرفت.جالب این که کلی پیام از طرف عسل داشتم که وقتی ازش پرسیدم چرا اینهارو برام فرستادی گفت: میدونستم توی بله نیستی اما دیدم اسمت هست. از اینجا به عنوان یه پوشه برای ذخیره فیلمهام استفاده میکردم!
ادامه مطلب ...سلام
الان ساعت دوازده شب در تفلیسه و ما ساعت هشت صبح باید توی لابی هتل باشیم تا بریم سمت فرودگاه.
از همه دوستانی که لطف کردند و توی این چند روز کامنت گذاشتند ممنونم. هر روز کامنتها را میخوندم.
تا آخر این هفته خونه اخوی نزدیک تهران هستیم. سر فرصت به کامنتها جواب میدم و بعد میرم سراغ نوشتن سفرنامه.
باز هم از همه سپاسگزارم.
سلام
سفر همیشه یکی از چیزهای محبوب زندگی من بوده و هیچ وقت ترک نشده. ما حداقل سالی یک بار سفر میریم. حتی توی این چند سال که به دلیل ساختن خونه و پرداخت قسطهای وامهایی که به همین دلیل گرفته بودیم واقعا در مضیقه بودیم. اوایل مردادماه بود که عسل بهم گفت: کاش میشد یه روزی باز هم سوار هواپیما بشیم!
راستش خیلی ناراحت شدم و تصمیم گرفتم هرطور که شده امسال به یه سفر بهتر از سفرهای چندسال اخیر ببرمش.
ادامه مطلب ...
سلام
1. یه آدم خَیِّر اومده و به شبکه خبر داده که: من توی روستای محل سکونتمون یه درمونگاه ساختم. حالا شما تجهیزات و پرسنلشو بدین! بهش گفتن: جمعیت اون روستا اصلا درحد درمونگاه نیست! نهایتا درحد خانه بهداشته که الان هم داره. جناب خَیِّر هم رفته به مرکز بهداشت استان شکایت کرده و از استان زنگ زدن به شهرستان و گفتن: حالا که براتون امکانات رایگان فراهم کردن چرا استفاده نمیکنین؟! خلاصه که الان اون روستا یک روز درمیون پزشک داره!
2. (18+) مرده اومد توی مطب و گفت: ببخشید دارویی هست که میل جنسی را برای یک هفته کم کنه؟ گفتم: حالا چرا برای یک هفته؟ گفت: میخوام مو بکارم. دکتر گفته بعدش تا یک هفته نزدیکی نداشته باش!
3. میخواستم فشار خون مرده را بگیرم که گفت: میگم مگه نبض روی مچ دست نیست؟ پس چرا فشارسنجو اونجا نمیبندین؟!
4. به پیرزنه گفتم: فشارتون بالاست، پونزدهه. گفت: خب پس یه سرم برام بنویس با چندتا از اون آمپول قرمزها که هفته ای یکی میزنن. من هردفعه اینها را میزنم خوب میشم! گفتم: اینها که فشارتونو میبرن بالاتر! گفت: اشکالی نداره تو بنویس من به یه طریق دیگه فشارمو میارم پایین!
5. پیرزنه سه نوع قرص گذاشت روی میز و گفت: از هرکدوم روزی یکی میخورم برام بنویس. اولی را از روی میز برداشتم و چرخوندم تا اسمشو بخونم و نوشتم. بعد دومی را برداشتم و گفتم: این دوتا که یکی هستند! گفت: واقعا؟ خب پس هیچی! اون سومیو بنویس. سومی را هم برداشتم و گفتم: این سه تا که همه شون یکین!
6. آخر وقت با راننده از یکی از روستاها برمیگشتیم. یه ماشین تویوتای شاسی بلند هم جلومون بود. آقای راننده گفت: اگه بهت بگن این ماشینو رایگان بهت میدیم میگیری؟ گفتم: اگه واقعا رایگان باشه چرا نگیرم؟ مگه تو نمیگیری؟ گفت: نه این وی ششه (V6) اگه وی هشت بود میگرفتمش!
7. خانمه گفت: توی خونه جواب آزمایشمو نگاه کردم و دیدم این یکی بالاست. این چیه؟ گفتم: تعداد گلبولهای سفید خونِتونه. هرجای بدن که عفونت باشه میتونه ببردش بالا. گفت: هرجای بدن یعنی کجا؟ گفتم: خب هرجایی از بدن دیگه. مثلا عفونت ادرار. گفت: نه از ادرار که نیست. آخه من فقط آزمایش خون دادم. آزمایش ادرار ندادم!
8. به خانمه گفتم: حرص نخوردین؟ گفت: چرا! من دوتا بچه کوچیک دارم با یه شوهر که میشن سه تا!
9. ساعت دو و نیم صبح ناچار شدم خانمی را که زایمانش داشت شروع میشد اعزام کنم. گفتم راننده آمبولانسو صدا کنن که با رنگ زرد اومد و گفت: من نمیتونم برم. یک ساعته که فقط دارم استفراغ میکنم! اول یه آمپول ضد استفراغ از داروخونه گرفتم و دادم به مسئول تزریقات تا بزنه توی رگش بعد نشست پشت ماشین. بعدا فهمیدم مریضو هرطور بوده تا بیست سی کیلومتر برده و بعد دم مرکز 115 نگه داشته و اونجا سرم زده و آمبولانس 115 مریضو برده بیمارستان!
10. آقای راننده آمبولانس (با راننده قبلی فرق داره!) گفت: من صبح که اومدم سر شیفت رفتم توی اتاقم و خوابیدم تا ظهر. بعد ناهار خوردم و دوباره خوابیدم تا غروب. حالا خانمم زنگ زده و میگه واقعا خسته نباشی گفتم من دیگه دارم زخم بستر میگیرم چیو خسته نباشی!
11. پیرزنه با فشار پایین اومده بود. گفتم: سرم میزنین براتون بنویسم؟ همراهش گفت: این قند داره. گفتم: مشکلی نیست سرم نمکی نوشتم. بعد که نسخه اش تموم شد گفتم: برین از داروخونه سرمشونو بگیرین تا بهش بزنن. پیرزنه به همراهش گفت: گفتی که قند داره؟ همراهش گفت: گفتم. من اصلا باهات اومدم که همینو بگم دیگه!
12. توی یکی از مراکز دوپزشکه بودم که خانم دکتر اومد توی مطب و گفت: ببخشید! من هفته پیش برای یه خانم یه نامه نوشتم تا بره بیمارستان اما شوهرش حاضر نشده ببردش و اون نامه را پاره کرده. حالا خانمه باز اومده و میگه یه نامه دیگه بنویس تا برم بیمارستان. من میتونم براش بنویسم؟! گفتم: مشکلی نداره اگه هم نگرانین بفرستینش تا من براش بنویسم! تشکر کرد و رفت بیرون و چند لحظه بعد مریضو فرستاد پیش من!
پ.ن1. با تشکر از دوستانی که روز پزشکو تبریک گفتند: روز پنجشنبه شیفت بودم. خانم ر بهم زنگ زدند و تبریک گفتند و پرسیدند: الان کجایین؟ گفتم: توی درمونگاه .... شیفتم. گفتند: فردا می آیین خونه؟ گفتم: بله. روز جمعه حوالی غروب بود که دیدم اومدند دم خونه و کیکی که خودشون پخته بودند برام آوردند! بعد از مدتها واقعا سورپرایز شدم. هرچقدر هم که با آنی تعارف کردیم نیومدن توی خونه. واقعا لطف داشتند.
پ.ن2. طبق برنامه همیشگی که نمیشه من بخوام کاری را انجام بدم و راحت انجام بشه چنان گیرهای سه پیچی برای سفر پیش اومد که نگو! پست بعدی را یکی دو روز پیش از سفر میگذارم و کامل توضیح میدم. فعلا تنها چیزی که مشخص شده مقصده. برای اولین بار قراره بریم به یه کشور کاملا اروپایی. 
سلام
توی شهرستان ما روستای کم جمعیتی هست که به دلیل فاصله اش تا روستاهای دیگه براش درمونگاه ساختن. به دلیل جمعیت پایینی که اونجا هست کارانه پرسنلش کمتر از جاهای دیگه است اما بعضی ها به خاطر خلوت بودنش اونجا رو انتخاب میکنن (و البته بعضی ها را هم برخلاف میلشون ممکنه بفرستند اونجا) اما درمجموع چند نفر پرسنل اونجا بودند که چندسال بود که با هم بودند و هیچ مشکلی هم با هم نداشتند.گاهی که پزشک مرکز میرفت مرخصی من میرفتم اونجا و چند مریض میدیدم و آخر وقت هم برمیگشتیم. بساط بگو و بخند و گاهی حتی پختن آش و .... هم به راه بود.
یک بار یه خانم دکتر طرحی برای شبکه اومد و چون همه مراکز پزشک داشتند برای ایشون هم به عنوان پزشک سیار ابلاغ زدند تا چندهفته بعد که قرار بود یکی از مراکز خالی بشه و پزشک اونجا بشن. توی اون مدت بعد از مدتها یه "همکار" داشتم. برای من فرق چندانی نداشت چون مثل همیشه میرفتم به یکی از درمونگاههایی که پزشک نداشتند. اما برای بقیه پزشکها زمان مناسبی بود که با خیال راحت تری مرخصی بگیرن.
یک بار پزشک اون مرکز خلوتی که گفته بودم برای چهار روز رفت مرخصی. دو روز اون خانم دکتر رفت اونجا ومن رفتم یه مرکز شبانه روزی و قرار شد دو روز هم من برم اونجا و خانم دکتر برن مرکز شبانه روزی. صبح وقتی سوار ماشین شدیم متوجه چیز خاصی نشدم. طبق معمول چند نفر از پرسنل با ماشین اداره میرفتیم و بقیه هم با ماشین شخصی یا ماشینهای عبوری. اما وقتی وارد مرکز شدیم متوجه فضای سنگینی که توی درمونگاه بود شدم. دیگه خبری از اون خنده ها و شوخی های همیشگی نبود. طبیعتا نمیتونستم برم و از چندتا خانم بپرسم چرا با هم شوخی نمیکنین؟! پس مثل بچه آدم سرمو انداختم پایین و رفتم توی مطب و مشغول کارم شدم.
مدتی گذشت و درمونگاه خلوت شد. حوصله ام از نشستن روی صندلی مطب سررفت و بلند شدم و اومدم بیرون. دیدم یکی از خانمهایی که اونجا مشغول به کارند توی اتاقک پذیرش نشسته و با مسئول پذیرش مشغول صحبت هستند. من هم رفتم پیششون و مشغول صحبت شدیم که یکی دیگه از خانمهایی که اونجا مشغول بودند هم برای کاری اومد اونجا. یکی دو جمله هم با او حرف زدم که یکدفعه نمیدونم چرا خانم اولی جواب حرفشو داد و بعد هم دعوای لفظی دو خانم شروع شد. من که متعجب مونده بودم که جریان چیه؟ ضمن این که میانجی دوتا خانم شدن هم بخصوص وقتی چیزی از ماجرا نمیدونی راحت نیست. اما یکی دوتای دیگه از خانمها از اتاقهاشون بیرون پریدند و این دو نفرو از هم جدا کردند و هرکدومشون برگشتند توی اتاق خودش.
به آقای مسئول پذیرش گفتم: اینها که با هم دوست بودند! یکدفعه چی شد؟ گفت: خبر نداری دیگه! دیروز اواخر وقت بود. خیلی وقت بود که دیگه مریض نداشتیم. خانم دکتر .... همه مونو صدا زد و گفت: بیایین توی اتاق من کارِتون دارم. ما هم رفتیم. بعد خانم دکتر گفت: میگم حالا که بیکاریم و مریض هم نیست اگه اینجا مشکلی دارین بگین تا ببینیم میتونیم با همفکری هم حلش کنیم؟ اول کسی چیزی نگفت و همه گفتند مشکلی نداریم. اما بعد یکدفعه خانم ..... (همون خانم دومی که اومده بود توی پذیرش) یه چیزی گفت و خانم ..... (خانم اولی که توی پذیرش بود) فکر کرد که داره به او طعنه میزنه. پس جوابشو داد و اون یکی هم یه چیز دیگه گفت و کم کم بحث بالا گرفت و مثل امروز خانمها به زور از هم جداشون کردند.
بالاخره وقت اداری تموم شد و برگشتیم خونه. روز بعد هم اوضاع تقریبا به همین منوال بود. دیدم این طوری نمیشه. یه پیام برای رئیس شبکه فرستادم و ماجرا را مختصر و مفید بهش گفتم و نوشتم: بعید میدونم این دو نفر بتونن با هم اینجا دووم بیارن. یکی دو روز بعد رئیس ستاد بهم زنگ زد و گفت: به دکتر ..... (رئیس شبکه) چی گفتی؟ به من گفت: وقتی دکتر حسن کور که همه مون میدونیم چقدر آرومه میگه اوضاع خرابه معلومه که موضوع جدّیه! برو ببین چه خبره؟ بعد هم رفته بود و بررسی کرده بود و چند روز بعد هر دو اون خانمها از اون مرکز جابجا شدند و افراد جدیدی به جاشون اومدند.
والسلام!
پ.ن: درحالی که فقط دو گزینه خارج از کشور برای سفر باقی مونده بود بالا رفتن ناگهانی قیمت ها برای شهریور و ماه آخر تعطیلات باعث شد یکی دوتا از گزینه های داخلی هم دوباره از کشو بیرون بیان و برگردن روی میز! تا ببینیم بالاخره سر از کجا درمیاریم؟
سلام
1. ساعت حدود هشت و نیم شب بود که خانم مسئول تزریقات اومد توی مطب و گفت: ببخشید میشه برای یک ساعت برای خانمها سرم ننویسین؟ گفتم: چطور؟ گفت: آخه "اوشین" داره شروع میشه! گفتم: مگه باز هم دارن پخشش میکنن؟ گفت: باز هم؟ مگه کی پخشش کردن؟ گفتم: موقعی که من راهنمایی و دبیرستان بودم! گفت: ووووو! اون موقع که من هنوز به دنیا هم نیومده بودم! گفتم: اگه میخوای تا همه داستانشو برات بگم. گفت: نهههههه نگین یه موقع و رفت. بعدا بهش گفتم: راستی تلویزیون اینجا که فعلا آنتن نداره چطور دیدیش؟ گفت: با اینترنت روی تبلتم!
2. (18+) یه آقای 49 ساله گفت: مدتیه میل جنسیم از بین رفته. گفتم: از چه موقعی این طور شده؟ گفت: از حدود یک سال پیش. گفتم: توی این مدت هیچ درمانی براش نکردین؟ گفت: نه راستش برام مهم نبود. اما حالا میبینم برای بابام که هفتاد سالشه تازه زن گرفتیم و زنش حامله است بهم برخورد!
3. مرده اومد توی مطب تا کد رهگیری بگیره و خانمش را ببره پیش متخصص قلب. وقتی داشتم توی کامپیوتر میزدم اسم دکتر را هم گفت و فهمیدم پیش همون خانم دکتر میرن که من برای نوشتن قرصهای فشارم رفتم. توی قسمت توضیح بیماری بعد از نوشتن مشکل بیمار نوشتم: با تشکر از داروهای فشار خون که برای خودم نوشتین. فعلا با همون نصف لوزارتان اچ دارم ادامه میدم!
4. پیرزنه دو بسته قرص از یک برند و ساخت دو کارخونه مختلف گذاشت روی میز و گفت: سه بسته از هرکدوم برام بنویس. گفتم: اینها که یکی هستند. گفت: یکین؟ پس شصت تا از هرکدومشون که دوست داری بنویس!
5. یه خانم دکتر طرحی اومد ولایت که صدای خیلی نازکی داشت. توی یکی ازدرمونگاهها یه بچه را دیده بود و براش نسخه نوشته بود و بعد داشته درباره داروها برای پدر بچه توضیح میداده که مرده میگه: خانم دکتر دیگه لازم نیست با من هم بچه گونه صحبت کنین!
6. درحال دیدن جواب آزمایش پیرزنه ازش پرسیدم: الان چه داروهایی مصرف میکنین؟ گفت: فقط قرص قلب میخورم. چند ثانیه سکوت کرد و بعد گفت: و فشار و چربی و تیروئید و قند!
7. داشتم مریض میدیدم که مرده سرشو از توی پنجره آورد تو و گفت: ببخشید میشه بیایین این آزمایشو ببینین که من دیگه نیام توی درمونگاه؟ آخه خیلی شلوغه!
8. خانمه گفت: میخوام برم پیش متخصص کد ارجاع بده. براش نوشتم و گفتم: دیگه که مشکلی نداشتین؟ گفت: میخوام آزمایش هم بدم. گفتم: چه آزمایشی میخواین براتون بنویسم؟ گفت: نه وقتی رفتم پیش متخصص خودش برام مینویسه!
9. مرده گفت: سرم درد میکنه. گفتم: قبلا هم درد میگرفت؟ گفت: بله. گفتم: خب پس سابقه شو داشتین. گفت: نه اصلا سابقه نداشت!
10. پیرزنه گفت: برام آزمایش قند و چربی بنویس. نوشتم. رفت آزمایشگاه و برگشت و گفت: خیلی وقته صبحها انگشتهام درد میکنه حالا به آزمایشگاه گفتم ازم آزمایش روماتیسم هم بگیر گفت برو تا دکتر برات بنویسه. گفتم: خب همون وقت میگفتین براتون مینوشتم. گفت: آخه نمیدونستم!
11. من معمولا اسم کسی را نمینویسم. اما این برام جالب بود: یکی از آقایون پرسنل درمونگاه فامیلش "بابایی" بود. یکی از خانمهایی که توی درمونگاه کار میکنه بهش گفت: بابایی یه لحظه بیا. پیرمرده که توی مطب بود گفت: اینها انگار خانوادگی این درمونگاهو قرق کردن! (لازم که نیست توضیح بدم؟!)
12. یه خانم دکتر بسیار محترم از شبکه ما رفت به یک شبکه دیگه. برای خداحافظی بهش پیامک زدم و یکی از جملاتی که نوشتم این بود: ..... شما یکی از پزشکهایی بودین که همیشه براش احترام قائل بودم ..... و چند ساعت بعد خانم دکتر جواب داد و تشکر کرد. بعد از خوندن جواب خانم دکتر همین طوری یک بار دیگه پیام خودمو هم خوندم و دیدم نوشتم: .... شما یکی از پزشکهایی بودین که همیشه برام احترام قائل بودین .....!! فورا یه پیام دیگه نوشتم و کلی عذرخواهی کردم و گفتم منظور من این بود که شما یکی از پزشکهایی بودین که همیشه براش احترام قائل بودم. که گفتند: بله متوجه شدم! هیچوقت نفهمیدم چرا این طور نوشته بودم! 
پ.ن.1:چند روز پیش از تولد دکتر پرسیسکی وراچ بهشون توی فیسبوک پیام دادم و خواهش کردم دست کم باز هم به مناسبت تولدشون پست بگذارن که گفتند چشم! اما متاسفانه باز هم خبری نشد. من هم دیگه روم نشد بپرسم چرا باز هم چیزی ننوشتن.
پ.ن.2: گزینه های داخلی سفر دارن یکی یکی حذف میشن و احتمال خارجی شدن سفر روز به روز بالاتر میره. سال پیش موقعی که میخواستم گواهینامه مو عوض کنم برای این که دوبار پول عکس گرفتن ندم پاسپورتم را هم عوض کردم! اما اعتبار پاسپورت آنی و بچه ها گذشته و نمیدونم کی فرصت کنن برن و تمدیدش کنن. ضمنا احتمالا عماد هم مشمول محسوب میشه و یه مقدار کار اداری داره برای رفتن.
سلام
الان چندساله که یک پزشک باسابقه از یکی از شهرهای دور همراه با خانواده به شبکه ما اومده. این که چطور از ولایت ما سردرآورده خبر ندارم. تا یکی دو سال پیش همراه با خانواده توی پانسیون یکی از مراکز روستایی زندگی میکرد اما بالاخره همسر و بچه هاش اون قدر بهش فشار آوردند که هرطور بود یکی از پانسیونهای داخل شهر را گرفت و دیگه هر روز خودش میره به روستا و برمیگرده. هروقت که چندروز تعطیل نزدیک به هم داشته باشیم هم میدونم که روزهای بین التعطیلین را هم مرخصی میگیره و میره ولایتشون و از قبل خودمو آماده میکنم تا برم به درمونگاهی که ایشون کار میکنه. خوشبختانه مردم روستا هم دوستش دارند و این باعث میشه وقتی برای چندروز نیست و من به جاش میرم درمونگاه به شدت خلوت بشه! برای همین پرسنل اون مرکز هم همیشه از رفتن من به اونجا استقبال میکنند!
هفته ای که تاسوعا و عاشورا داخلش بود هم یکی از هفته هایی بود که رفتم به همون روستا. نشسته بودم و درحال خوندن یکی از سایتهای خبری بودم (قبلا یکی دیگه شونو میخوندم که نمیدونم چکار کردند که دیگه با اینترانت داخلی توی درمونگاه باز نمیشه. اما بعد این یکی سایتو کشف کردم که با اینترانت باز میشه) که در باز شد و یه خانم اومد توی مطب و نشست روی صندلی. مشکلشو گفت و من هم چند سوال پرسیدم و نسخه شو نوشتم و بلند شد که بره که یکدفعه ایستاد و گفت: ببخشید چند روزه که سر پسرم ضربه خورده. بردیمش پیش متخصص و بخیه اش کرد و گفت دو هفته بعد بخیه هاشو بکشیم. اما میترسم زخمش عفونت کرده باشه. چکار کنم؟ گفتم: دارو براش ننوشتن؟ گفت: چرا داره کپسول میخوره. پماد هم داده که صبح و شب میزنم روی زخمش. گفتم: خب پس دیگه بعیده که عفونت کنه. اما اگه دوست داشتین بیارین تا زخمشو هم ببینم. گفت: الان برم بیارمش؟ گفتم: الان که نه دیگه وقت اداری داره تموم میشه و ماشین داره میاد دنبالمون. میخواین فردا بیارینش.
روز بعد درحال دیدن مریض بودم که خانمه اومد توی مطب و گفت: پسرمو آوردم. بیارمش داخل مطب؟ گفتم: بیارین. خانمه رفت بیرون و چند لحظه بعد با یه پسر حدودا هجده ساله برگشت توی مطب و گفت: میخواستم زخمشو ببینین. همون طور که دکترش گفت هر روز روش پماد زدم. اما باز هم میترسم عفونت کرده باشه. بعد پانسمان روی زخم را برداشت و من با یک توده زردرنگ پماد تتراسیکلین خشک شده روبرو شدم که گاهی سر نخ بخیه هم از لابلاش دیده میشد! بقیه قسمتهای سر پسر هم پر بود از موهای چرک و پر از شوره. به جرات میتونم بگم سالها بود که چنین موهای کثیفی ندیده بودم! گفتم: الان که اصلا زخمش پیدا نیست. ببرینش توی واحد تزریقات تا یه کم روی زخمشو تمیز کنن تا ببینم چطوره. گفت: نه دکتر گفت به هیچ عنوان آب به زخمش نرسه وگرنه عفونت میکنه! الان ده روزه که من فقط هر روز دارم روی زخمش پماد میمالم. هروقت هم که میره حمام گفتم روی بالاتنه اش آب نریزه که یه وقت به سرش آب نرسه و فقط پایین تنه شو میشوره! گفتم: خب این طوری هم که اصلا نمیشه زخمشو دید. من چیزی نمیتونم بگم. گفت: خب اگه حتما باید پمادها پاک بشن و آب به زخمش برسونین من اصلا میگذارم همون چهار روز دیگه که دکترش گفت باید بخیه هاشو بکشیم میارمش! گفتم: باشه فقط مراقب باشین زخمش به خاطر شستشو ندادن عفونت نکنه! یکی دو ساعتی گذشت و درمونگاه بالاخره خلوت شد. رفتم و به خانم مسئول تزریقات گفتم: چهار روز دیگه خدا به دادت برسه. گفت: چرا؟ گفتم: چنین مریضیو آورده بودن. گفت: اتفاقا مادرش اومد پیشم. به من گفت: اینجا از وسایلتون مطمئنین؟ یه وقت موقع کشیدن بخیه باعث نشین زخمش عفونت کنه؟ ببرمش پیش دکتر خودش بکشه بهتر نیست؟! گفتم: خب شما بهش چی گفتین؟ گفت: بهش گفتم: بالاخره اینجا که مثل شهر مجهز و تمیز نیست. همه نوع مریضی هم میاد. ببرین توی مطب همونجا براتون بکشن که مطمئن تره. بعد هردومون لبخند زدیم و بعد هر کدوممون رفتیم سراغ کار خودمون.
پ.ن1: از مدتی پیش بررسی گزینه های سفر امسال شروع شده. و خوشحالم که به اطلاعتون برسونم بعد از چند سال با اتمام تعدادی از وامها یکی دو گزینه خارج از کشور هم توی گزینه ها مطرح شدن. گرچه سفر چندان لاکچری نمیشه اما از هیچی بهتره. بخصوص که بعید نیست بعد از انتخابات یه کشور خیلی خیلی دور دیگه چنین سفری را هم نتونیم بریم!
پ.ن2: تصمیم گرفتم بعضی از پستهایی که با برچسب متفرقه نوشتم و به نوعی به مسائل پزشکی مربوط میشن از بقیه متفرقه ها جدا کنم و با یک برچسب جدید بگذارم. فعلا این اولیش. بقیه شونو هم به تدریج از متفرقه ها حذف میکنم و برچسبشونو عوض میکنم. (حالا اگه بعضیشون جالب نبودند هم به بزرگی خودتون ببخشین)
سلام
1. نسخه یه بچه را که نوشتم پدرش گفت: چندتا دونه به پشتش زده یه پماد براشون مینویسی؟ گفتم: از کِی دراومدن؟ درحال بالا زدن لباس بچه گفت: اینها که درنیومدن! کک نیشش زده.
2. صبح که رفتم توی درمونگاه اولین مریضم یه پیرزن 92 ساله بود که گفت: از دیشب یکدفعه شنوایی گوشهام کم شده. اتوسکوپ را برداشتم تا توی گوشش را ببینم. وقتی روسریشو کنار زد متوجه شدم تازه به سرش حنا گذاشته و چند تکه بزرگ حنا روی هر دو گوشش را گرفته!
3. پیرزنه اومد توی مطب و گفت: ببخشید دفع کردن یعنی چه؟ خطرناکه؟ گفتم: حالا چیو گفتن دفع میکنید؟ گفت: دیروز اومدم دکتر آزمایشمو نشون دادم. خانم دکتر گفت کلیه ات نمیدونم چی دفع میکنه!
۴.سال پیش یکی از همکاران ماما روز پزشک بهم پیامک زد و تبریک گفت. توی جواب بهش گفتم: خدا کنه روز ماما یادم بمونه بهتون تبریک بگم! امسال، چند هفته بعد از روز ماما بود که یادم اومد بهش تبریک نگفتم! یه پیامک دادم و با تاخیر تبریک گفتم و نوشتم: دیدین یادم رفت که تبریک بگم؟ جواب داد و کلی تشکر کرد و گفت: اینجا همیشه با همکاران ذکر خیر شما هست. همین که به یادم بودین خیلی ممنون و ... چند دقیقه بعد پیام داد و گفت: شرمنده من فکر کردم شما دکتر .... هستین اشتباه جواب دادم!
5. نسخه پیرمرده را که نوشتم یه شربت از جیبش بیرون آورد و گفت: از این شربت هم یکی برام مینویسی؟ گفتم: بله. رفت داروخونه و چند دقیقه بعد برگشت توی مطب و گفت: من که گفتم از این شربت هم برام بنویس چرا ننوشتی؟ گفتم: نوشتم. بگذارید باز هم ببینم. بعد نسخه شو باز کردم و دیدم نوشتم. گفتم: بله نوشتم. پیرمرده برگشت توی داروخونه و گفت: دکتر که میگه من نوشتم. تو چرا ندادی؟ میخواستی پولشو از من بگیری و بگذاریش توی جیبت؟! هرطور که بود ردش کردیم و رفت. فکر میکردم ماجرا ختم به خیر شده که خانم مسئول داروخونه با گریه اومد توی مطب و گفت: من که میدونم شما شربتو ننوشته بودین بعد گفتین بذار ببینم و نوشتینش! میخواستین منو مقصر نشون بدین؟!
6. به دختره گفتم: آمپول میزنین یا کپسول بنویسم؟ گفت: همون کپسول درسته!
7. (16+) مرده کبودی پای چشمش را بهم نشون داد و گفت: این مال چیه؟ گفتم: ضربه خورده؟ گفت: نه! یکی دو جای دیگه بدنم هم همین طور شده. گفتم: اگه چندجای بدنتونه و بدون ضربه این طور شده باید آزمایش بدین. به پسرش گفت: برو بیرون میخوام یه چیزی به دکتر بگم. بعد گفت: حقیقتش صورتم ضربه خورده. اما الان چند روزه که نصف آ.لتم بدون دلیل کبود شده!
8. خانمه را به دلیل فشار خون بالا از خونه بهداشت فرستاده بودند. گفتم: کدملی تونو آوردین؟ گفت: نه ببین توی چیزت نیست؟ (با اشاره به کامپیوتر)!
9. فشار خانمه (یه خانم دیگه بود نه مورد قبلی!) با صبر کردن و قرص و ... پایین نیومد و نهایتا براش آمپول ضد فشار خون نوشتم. شوهرش گفت: ایشون فشارش بالاست آمپول براش ضرر نداره؟!
10. آقای مسئول پذیرش گفت: دقت کردین از روزی که ویزیت بچه های زیر هفت سال رایگان شده هر روز الکی میارنشون دکتر؟ گفتم: بله. گفت: حالا این که خوبه، دیروز خانمه داد و فریادش راه افتاده بود که چرا داروهاش رایگان نیست؟!
11. خانم مسئول تزریقات اومد توی مطب و گفت: ببخشید! یه آقایی به اسم ... الان اومد توی درمونگاه. لطفا هرطور که شده براش آمپول ننویسین. هربار میاد دکتر، دکتر را مجبور میکنه براش آمپول بنویسه بعد با من هم لجه! دفعه پیش گلدون را برداشت و میخواست بزنه توی سَرَم. گفتم: اون وقت اگه براش ننویسم و با گلدون زد توی سر من چی؟ گفت: دیگه خودتون یه فکری براش بکنین! مرده اومد توی مطب اما خوشبختانه فقط قرصهای خواب مادرش را میخواست!
12. خانمه با یه بچه یک ساله توی بغلش اومد. بچه شو دیدم و نسخه شو نوشتم و بلند شد که بره. بچه سه چهار ساله اش که کنارش ایستاده بود گفت: پس من؟ مادره گفت: تو رو که دید! بچه گفت: دید؟ و رفت بیرون!
پ.ن1. عسل دوره آموزش زبان انگلیسی کودکان را تموم کرد و رفت بخش نوجوانان اونجا هم ازش امتحان تعیین سطح گرفتند و یکدفعه از اواخر کار براش شروع کردن! به گفته مدیرشون همین طور ادامه بده خیلی زود باید بره بخش بزرگسالان! اعتراف میکنم یه بخشهایی از کتابش دیگه داره برای من سخت میشه!
پ.ن2. بعدنوشتی که توی پست قبل نوشتم اینجا هم تکرار میکنم:
به توصیه یکی از دوستان که همیشه به من لطف دارند. MRI را به یک جراح مغز و اعصاب (که به کارشون اطمینان دارم) هم نشون دادم و ایشون هم گفتندکه مشکلی نیست.
سلام
آخرین شنبه خردادماه بود. تازه از سر کار اومده بودم. چند جای مختلف شهر کارهای متفرقه ای داشتم. پس اول ناهار خوردم و بعد یک ساشه کاپوچینو که مدتی پیش یک بسته شو خریده بودم. چون از این مارک تا به حال ندیده بودم! کمی استراحت کردم و بعد راهی شدم. هوا گرم بود اما چون میخواستم این ماه هرطور که شده رکورد دویست هزار قدمی اپلیکیشن Samsung health گوشیو بزنم و از خط پایان رد بشم پیاده راهی شدم. جای اول را رفتم و بعد جای دوم. به دعوت یکی از دوستان یک فنجون قهوه خوردم و کمی صحبت کردیم و بعد راهی جاهای دیگه شدم. بالاخره کارها انجام شد و پیاده برگشتم سمت خونه درحالی که چند کیلو بار را هم با خودم میبردم طرف خونه. (اگه بخوام بگم این چند کیلو چه چیزهایی بودند دیگه بحث خیلی طولانی میشه و حوصله تون سرمیره). بالاخره به خونه رسیدم. یه نگاه به گوشی کردم و دیدم بیشتر از یازده هزار قدم راه رفتم. کلی ذوق کردم. گرچه هنوز خیلی با یکی از اقوام که نگهبان یکی از کارخونه های بزرگه و هر بار موقع شیفتش مرتبا درحال قدم زدن توی کارخونه است فاصله داشتم. اما همین هم خوب بود. مادر آنی توی آشپزخونه نشسته بود و با آنی با آقای صاحبخونه توی واشنگتن صحبت میکردند. بهشون سلامی کردم و رفتم و روی مبل سه نفره مون دراز کشیدم و سرمو کردم توی گوشی! حدود نیم ساعت گذشته بود که زنگ خونه به صدا دراومد. نگاهی به مونیتور آیفون خونه انداختم. عسل بود که رفته بود توی کوچه تا با بچه های همسایه بازی کنه. از جا بلند شدم و رفتم سمت آیفون. گوشی آیفون را برداشتم و گفتم: بله؟ و همزمان دکمه باز کردن در را فشار دادم. پیش از این که عسل چیزی بگه اون اتفاق افتاد. یکدفعه همه جا تاریک شد، هرکاری کردم نتونستم وزن بدنمو تحمل کنم و افتادم. دست و پام به شدت تکون میخوردن. به خودم گفتم: من تشنج کردم؟ اما نه. یکی از مهم ترین نشونه های تشنج کاهش سطح هوشیاریه. پس تشنج نیست. اما پس چی شده؟ من که هیچ وقت این طوری نشده بودم. و بعد یکدفعه یادم اومد که چرا باز هم این طوری شدم.
ادامه مطلب ...سلام
1. پیرمرده گفت: اومدم تا داروهامو بنویسی. بعد دوتا پلاستیک دارو گذاشت روی میز و گفت: قرصهای این پلاستیکو روزی یک بار میخورم. اون پلاستیکو روزی دوبار!
2. (18+) یکی از راننده های آمبولانس که اخیرا از یکی از درمونگاه های شبانه روزی به یکی دیگه از درمونگاه ها منتقل شده بود گفت: چند روز پیش دکتر .... شیفت بود و وقتی اومد گفت امروز با خانمم اومدم سر شیفت. گفتم: خب؟ گفت: چند هفته پیش توی درمونگاه قبلی هم با خانمش اومده بود سر شیفت. گفتم: خب؟ گفت: آخه این دوتا خانم با هم فرق میکردند!
3. توی درمونگاه بودم که دیدم شارژ گوشیم داره تموم میشه. شارژرمو درآوردم و گوشیمو زدم توی شارژ. دوتا خانم اومدند توی مطب و نسخه شونو نوشتم. وقتی داشتند میرفتند بیرون یکیشون به اون یکی گفت: دفعه پیش هم که اومدیم پیشش داشت گوشیشو شارژ میکرد یادته؟!
4. خانمه با فشار 18 اومده بود. فشارش با قرص زیر زبونی و ... هم پایین نیومد. نهایتا براش آمپول ضدفشار خون نوشتم. چند دقیقه بعد خانم مسئول تزریقات اومد توی مطب و وحشت زده گفت: ببخشید. بعد از این که آمپولشو زدم فشارشو هم گرفتم 12 بود! الان فشارش میفته ها! گفتم: نه من دو سه بار فشارشو گرفتم 18 بود. گفت: نه به خدا 12 بود! گفتم: حالا چند دقیقه دیگه باز هم فشارشونو بگیرین. چند دقیقه بعد گفتم: خب حالا فشارشون چند شد؟ گفت: 14!
5. خانمه ساعت یازده پسرشو آورده بود و گفت: از ساعت هشت تب کرده. هر چهار ساعت بهش تب بر دادم و بهتر نشد!
6. صبح که رفتم توی درمونگاه یه پیرزن 76 ساله منتظر نشسته بود. گفتم: بفرمایید. گفت: دیشب توی گوشی نوشته بود فهمیدن این واکسنی که من برای کرونا زدم احتمال لخته شدن خون داره. ترسیدم بلایی سرم بیاد!
7. ساعت تغییر شیفت توی درمونگاههای شبانه روزی ولایت دو بعدازظهره. یکی از پزشکان جدیدالورود ساعت یک و نیم اومد تا شیفتو تحویل بگیره. گفتم: زود اومدین آقای دکتر! گفت: مطمئنین؟ آخه من پنجشنبه هم همین موقع رسیدم بهم گفتند دیر اومدی! گفتم: آخه تعویض شیفت پنجشنبه ها ساعت یکه!
8. خانمه گفت: مدتیه سردرد گرفتم. فراموشی هم پیدا کردم. گفتم: کجای سرتون درد میگیره؟ گفت: یادم نیست این طرف سَرم بود یا اون طرفش؟!
9. گلوی بچه را نگاه کردم و بعد چوبو انداختم توی سطل زباله. بچه گفت: آخه آدم این چوبو میندازه توی سطل آشغال؟!
10. درحال دیدن مریض بودم که آقای مسئول پذیرش اومد توی مطب. نگاه کردم و دیدم داره انگشتشو روی سرش میچرخونه. وقتی مریض رفت گفتم: چی میگی؟ گفت: خواستم بگم این بابا مشکل داره. مراقب باش. گفتم: چطور؟ گفت: مثلا چندهفته پیش با ماشین میرفته که میبینه یه پیرمرد کنار خیابون نشسته و داره نون و ماست میخوره. قمه را از توی ماشین برمیداره و به پیرمرده حمله میکنه. هرطور بوده جلوشو میگیرن و میگن: چکارش داری؟ میگه: آخه آدم توی این سن نون و ماست میخوره؟ باید کباب بخوره که ویتامینهای بدنش تامین بشه! (روز بعد که رفتم همون درمونگاه آقای مسئول پذیرش گفت: اون مریضه را دیشب با چاقو زدن!)
11. صبح که رفتم توی درمونگاه خانم مسئول تزریقات یه کدملی آورد و گفت: مال یکی از اقواممونه. یه مقدار دارو میخواد براشون مینویسین؟ گفتم: باشه. نیم ساعت بعد برای یه پیرمرد نسخه نوشتم چند دقیقه بعد اومد و گفت: من که مشکل خاصی نداشتم چرا این همه دارو برام نوشتین؟ نگاه کردم و دیدم داروهایی که برای خانم مسئول تزریقات نوشته بودم هم گرفته. بعد نگاه کردم و دیدم همون کدملیه! هرطور که بود درستش کردم و رفت. بعدا از خانم مسئول تزریقات پرسیدم و گفت: شرمنده داروها رو برای خودم میخواستم. چون میدونستم این فامیلمون گوشی نداره و براش پیامک نمیره گفتم برای اون بنویسین! (اگه بیمه روستایی یا خدمات درمانی بود همون موقع هشدار میداد که این مریض امروز یه نسخه داشته. اما تامین اجتماعی هشدار نمیده و برای همه نسخه های یک نفر توی یک روز فقط یک کد میده!)
12. توی یکی از درمونگاه های روستایی بودم که از شبکه بهم زنگ زدند و یکی از پرسنل شبکه گفت: اونجا قرص .... دارین؟ گفتم: بله کدملیشو فرستاد و گفت: بیست تا برای من بنویسین. نوشتم و متعجب بودم که ربط این دوتا به هم چیه که خانم مسئول پذیرش اومد توی مطب و گفت: شما برای خانم ... قرص نوشتین؟ گفتم: بله گفت: الان بهم زنگ زد گفت از داروخونه تون بگیر بده به راننده آخر وقت برام بیاره شماره کارتتو هم بده تا برات کارت به کارت کنم! گفتم: حالا قیمتش چقدر بود؟ گفت حدود ده هزار تومن! (یکی دو روز بعد اون خانمو توی شبکه دیدم و بهش گفتم: خب قرصها را همین جا میگرفتین! گفت: راست میگیا اصلا به ذهنم نرسید!)
پ.ن1. ظاهرا سامسونت گرامی دیگه قابل تعمیر نیست 
پ.ن2. توی چند روز گذشته دو خبر قابل توجه توی وبلاگ دوستان خوندم. یکی تلخ که امیدوارم هرچه زودتر مشکلشون حل بشه و پستهای جدیدشونو با خبرهای خوش ببینیم. و یکی شیرین که براشون آرزوی موفقیت بیشتر دارم.