جایی برای گفتن دلتنگیها

ماجراهای یک پزشک هنوز عمومی

جایی برای گفتن دلتنگیها

ماجراهای یک پزشک هنوز عمومی

از اتفاقات روزمره

سلام

چند هفته پیش بود. طبق معمول هرروز صبح وارد درمونگاه شدم و کامپیوتر را روشن کردم. اول سایت بیمه روستایی (سیب) را آوردم و واردش شدم. بعد چون دیروز توی یک درمونگاه دیگه بودم و امروز توی یک درمونگاه دیگه کد مخصوص این درمونگاه را هم وارد کردم.بعد سایت تامین اجتماعی را زدم و واردش شدم. بعد شماره ای که به گوشیم پیامک شد وارد کردم و یک بار دیگه فکر کردم اگه یه باربه هر دلیلی نتونستم گوشیمو ببرم سر کار چی میشه؟! بعد سایت ERX را باز کردم که مال بیمه خدمات درمانی و به نوعی مکمل سایت بیمه روستاییه. مثلا وقتی توی سایت بیمه روستایی یک قطره مینویسیم (حالا هرنوع قطره ای که باشه) میزان مصرفش توی سامانه سیب ثبت نمیشه و داروخونه نمیتونه دارو را توی سامانه ره آورد خودش ثبت کنه. پس باید بریم توی سایت ERX  و اون یک قلم را ویرایش کنیم. یا مثلا وقتی مریض را توی سامانه سیب به یک پزشک فوق تخصص ارجاع میدیم گاهی اصلا توی سامانه ثبت نمیشه اما کد رهگیری میده! بعد مریض میره شهر پیش پزشک فوق تخصص و بهش میگن ارجاعت ندادن و برمیگرده پیش ما برای دعوا! و یا ... برای همین خیلی از همکاران ترجیح میدن از اول توی سامانه   ERX  نسخه بنویسن. بعد از شبکه بهشون غر میزنن که چرا تعداد ثبت نسخه هاتون توی سامانه سیب کمه؟! خلاصه که با این سامانه ها اوضاعی داریم. 

سامانه نیروهای مسلح را هم باز کردم اما یوزرنیم و پسورد نزدم. چون توی این روستا به ندرت مریضی با این نوع بیمه داریم و باز کردن این سایت هم کار حضرت فیله! خیلی از روزها برای باز کردنش مشکل دارم و بعد که بازش کردم بهم میگه که چندتا تلاش ناموفق داشتم!

منتظر ورود اولین مریض شدم. کم کم مریضها شروع شدند و از قضا بعد از دیدن چند مریض یه نفر با بیمه نیروهای مسلح اومد. دوباره رفتم سراغ سایت نیروهای مسلح. اما اوضاع بدتر از هرروز بود. هرچقدر سعی کردم یوزرنیم و پسوردمو بزنم و برم توی سامانه گفت: رمز عبور اشتباه است. نهایتا زدم رمز عبور را فراموش کرده ام و بعد رمز عبورم را عوض کردم و این بار رمز جدیدو زدم. اما باز هم همون اتفاق تکرار شد. یک بار دیگه رمز جدید و بعد یک بار رمز قدیمی را زدم که نوشت: تعداد تلاشهای شما برای ورود به سایت از حدمجاز بیشتر شده. باید ... دقیقه صبر کنید. راستش برام عجیب بود که مریضه همچنان با آرامش نشسته بود و چیزی نمیگفت اما بعید نبود که این آرامش فقط آرامش پیش از توفان باشه. پس نسخه مریضو روی کاغذ نوشتم و بهش گفتم: شما داروهاتونو بگیرین بعد میزنمشون توی کامپیوتر. وقتی زمان قفل بودن صفحه تمام شد دوباره هم رمز قبلی و هم رمز جدید را زدم اما صفحه باز نشد. مونده بودم چکار کنم که چشمم پایین صفحه سایت به شماره پشتیبانی افتاد. گوشی را برداشتم و با شماره ای که نوشته شده بود تماس گرفتم که یک نوار ضبط شده گفت:  ..... از این به بعد قسمت رمز ثابت سامانه نیروهای مسلح از کار افتاده و همه باید با رمز پویا وارد بشن. اگه باوجود استفاده از رمز پویا باز هم مشکلی در ورود به سایت دارید صبر کنید تا به اپراتور وصل بشین. پیش خودم گفتم پس بگو! بعد رفتم  قسمت رمز پویا و کدملی و شماره تلفنمو زدم تا رمز یک بار مصرف برام پیامک بشه! و بعد راحت وارد سایت شدم! فقط نمیدونم نمیشد زودتر بهمون اطلاع بدن؟! راستش جرات نکردم دوباره با پشتیبانی تماس بگیرم و بهشون غر بزنم. هرچی باشه سایت مال نیروهای مسلحه!

پی نوشت: من چون توی درمونگاه ثابتی کار نمیکنم معمولا با یک کیف سامسونت سر کار میرم و روپوش و .... را با خودم میبرم و میارم. حدود ده سال پیش آنی یک سامسونت بهم هدیه داد که کاملا ازش راضی بودم. چند هفته پیش از جایی که حتی فکرش را هم نمیکردم یک سامسونت به دستم رسید. گفتم: چه سامسونت خوبی اما فعلا که بهش احتیاج ندارم. حتی رفتم یکی دوجا تا بفروشمش که گفتند: نمیخریم اگه میخوای بگذار تا اگه مشتری داشت برات بفروشیم. نهایتا توی خونه نگهش داشتم. چند روز پیش وقتی خسته و کوفته از سر کار برمیگشتم سر کوچه از ماشین پیاده شدم. داشتم به سمت خونه میرفتم که یکدفعه یکی از پاهام به یه چیزی گیر کرد و افتادم و کیف سامسونت بین من و زمین قرار گرفت. درش باز شد و بیشتر وسیله هایی که توش بودند بیرون ریختند. خوبه اون موقع کسی توی کوچه نبود . وسیله ها را از روی آسفالت کوچه جمع کردم و توی کیف ریختم و درش را بستم. اما یک طرفش بسته نشد. وقتی دقت کردم دیدم قلابی که باعث قفل شدنش میشد شکسته. قطعه شکسته شده را هم پیدا کردم و بردم خونه. بعد کیف را بردم برای تعمیر که گفتند: فکر نکنم قابل تعمیر باشه اما بگذارش ببینیم چی میشه. وقتی از مغازه بیرون اومدم خداروشکر کردم که قبلا یه سامسونت به دستم رسیده بود. و فعلا دارم ازش استفاده میکنم.

خاطرات (از نظر خودم) جالب (281)

سلام

1. خانمه گفت: دیشب اومدم اینجا گفتند فشارت شونزدهه. فردا هم بیا بگیر. فشارشو گرفتم و گفتم: فشارتون الان پونزدهه. گفت: آره دیشب هم پونزده بود. میخواستم ببینم درست میگین یا نه؟!

2. (16+) صبح یه روز جمعه رفتم سر شیفت که خانم مسئول تزریقات که شیفتش تموم شده بود و داشت میرفت خونه منو دید. گفت: امروز شما شیفتین؟ گفتم: بله. گفت: چرا دیروز که من شیفت بودم نیومدین؟! گفتم: تا جایی که یادمه شیفت قبلی کلی غرغر کردین که چرا این همه آمپول مینویسی؟ گفت: تو هرچقدر هم که آمپول و سرم بنویسی من دوستت دارم!

3. پیرمرده به آقای مسئول پذیرش گفت: یه قبض بده. آقای مسئول پذیرش گفت: میخوای بری پیش دکتر؟ پیرمرده گفت: پ نه پ میخوام گوجه بخرم!

4. شیفتو که تحویل گرفتم آقای مسئول تزریقات گفت: شما که بیخود مریض اعزام نمیکنین؟ گفتم: بیخود که نه چطور؟ گفت: دیشب خانم دکتر .... ساعت 12 شب یه بچه را اعزام کرد بیمارستان. توی بیمارستان موقع تحویل گرفتنش کلی بهمون خندیدن! گفتم: مگه مشکلش چی بود؟ گفت: دوتا مشکل داشت. 1. از صبح شکمش کار نکرده بود. 2. از دیروز وقتی گریه میکرد اشکش نمیومد! گفتم: یکی میزدی توی گوشش هر دو مشکلش حل میشد!  (این علائم میتونه مال کم آبی شدید بدن هم باشه اما چنین بچه ای قیافه اش از دور داد میزنه که چنین مشکلی داره نه یه بچه سر و مر و گنده!)

5. خانمه گفت: سرگیجه دارم. اون قدر که وقتی میخوام از در اتاق رد بشم نشونه میگیرم که از وسط در رد بشم اما شونه ام میخوره به چهارچوب در!

6. ماشین شبکه که  میرفت ولایت جا نداشت و مجبور شدم توی درمونگاه بمونم. چند دقیقه بعد یکی از خانمهای پرسنل اومد و گفت: من دارم با ماشین خودم میرم ولایت شما هم تشریف میارین؟ گفتم: باشه. وقتی رفتم توی حیاط خانمه اومد جلو و سوییچ ماشینشو گذاشت توی دستم! گفتم: چرا؟ گفت: میدونم آقایون وقتی توی ماشینی بشینن که راننده اش خانمه اضطراب میگیرن! گفتم: باور کنین من این طوری نیستم. گفتند: چرا میدونم! خلاصه که حدود یک ساعت پشت ماشین مردم بودم و رسوندمشون دم خونه شون!

7. خانمه گفت: من خیلی اضطراب دارم. مثلا چند روز پیش پسرم بهم زنگ زد و گفت: من توی خیابونم. شارژ گوشیم داره تموم میشه الان گوشیم خاموش میشه نگران نشی یه وقت. دو ساعت دیگه هم میرسم خونه. دو ساعت بعد که رسید خونه کلی باهاش دعوا کردم که من از ترس مُردم. چرا هرچقدر زنگ میزدم گوشیت خاموش بود؟!

8. خانمه اومد تا چند قلم دارو براش بنویسم و بره از داروخونه شهر بگیره. یکیشونو هرچقدر گشتم توی سامانه مخصوص اون بیمه پیدا نشد درحالی که توی بقیه سامانه ها بود. اون یه قلمو براش ننوشتم و رفت. بعد درحالی که سرم غلغله بود با اسناد شبکه تماس گرفتم و با هر فلاکتی بود توی اون سامانه پیداش کردیم و پیش از این که به شهر برسه اون یه قلم را هم به نسخه اش اضافه کردم. بعد فکر کردم یعنی هیچوقت میفهمه من برای داروش چه فلاکتی کشیدم؟! (خدایی خیلی فاز فردین بازی برداشتم اون هم الکی چون هیچ کار خاصی هم نکردم )

9. نسخه پیرزنه را که نوشتم همراهش گفت: ببخشید اگه میشه این دارو را هم برای شوهرش بنویسین. میخواستیم شوهرشو هم بیاریم که ایشون گفتن اگه اونو میبرین من دیگه نمیام! پیرزنه گفت: خوب کردم. برای این که هیچیش نیست الکی میخواد بره دکتر!

10. خانمه گفت: تو هم مثل برادر من میمونی من هم مثل مادر تو هستم! پس راحت دردمو بهت میگم!

11. اخیرا ویزیت پزشکانی که سابقه شون بالای پونزده ساله توی درمونگاههای دولتی زیاد شده (بقیه جاها را خبر ندارم). خانم مسئول پذیرش گفت: به خانمه ویزیت دادم که بیاد پیشتون. گفت چرا ویزیت ایشون گرون تره؟ گفتم چون سابقه شون بالای پونزده ساله ویزیتشون گرون تر شده. گفت خب سابقه ایشون زیاده من چرا باید بیشتر پول بدم؟! (حالا کاش حداقل این اضافه را به خودمون میدادن!)

12. پیرزنه گفت: الان خونه بودم همسایه مون بهم زنگ زد گفت پاشو برو درمونگاه. همون دکتره اومده که مثل برادرمون میمونه! (نمیدونم همون شماره 10 بهش زنگ زده بود یا نه؟!)

پی نوشت. یکی از اقوام از مدتها پیش یکی از تالارها را برای جشن عروسی در تاریخ 03/03/03 رزرو کرده بودند که چندروز مونده به مراسم بهشون گفتند به دلیل عزای عمومی حق آوردن ارکستر را ندارید. و بالاخره بین تاریخ رند و آوردن ارکستر دومی را انتخاب کردند و چون تالار برای پنجشنبه رزرو شده بود عروسی روز جمعه برگزار شد. فکر کنم فقط عروسی هامون سیاسی نشده بود که شد!

جومه نارنجی ....

سلام

چند هفته پیش بود. صبح رفتم توی درمونگاهی که عصر و شب هم همونجا شیفت بودم که دیدم غلغله است. گفتم: چه خبره؟ گفتند: از بسیج جامعه پزشکی اومدن! گفتم: خدا به خیر کنه.

این بار نه تنها دندون پزشک که چند متخصص مختلف هم آورده بودند. یکی از خانم دکترهای متخصص اومد توی مطب و گفت: دکتر! منو میشناسی؟ گفتم: قیافه تون آشناست اما نه شرمنده. گفت: من دکتر ... هستم. از سال ... تا ...  برای طرح توی همین درمونگاه بودم. تازه یادم اومد. با هم تعارف کردیم و کمی صحبت کردیم و رفت. توی درمونگاه به اندازه کافی برای چندنوع متخصص مختلف جا نداشتیم. نهایتا اون خانم دکترِ آشنا و یکی دو نفر دیگه توی درمونگاه موندند و بقیه توی مدرسه نزدیک درمونگاه مستقر شدند. چند دقیقه بعد بود که دیدم یکی یکی داره از متخصص های مختلف برام نسخه کاغذی میاد و مریضها میگن: بسیج جامعه پزشکی اشتباهی داروهای تاریخ گذشته شونو به جای داروهای اینجا آورده بودن! اونجا اینترنت نداشتن. گفتن بیاریم اینجا بزنین توی سیستم و داروهاشونو بگیریم. چندتاشونو زدم اما بعد دیدم واقعا امکان زدن همه این نسخه ها را ندارم. بخصوص که مریضهای خودم هم بودند و از طرف دیگه اگه احیانا مشکلی پیش می اومد قانون کسی که نسخه را ثبت کرده میشناخت! مریضها هم یکی یکی برمیگشتن توی مطب و میگفتن: قرار بود داروها رایگان باشه چرا اینجا پول میگیرن؟ با شبکه تماس گرفتم و گفتم: من دیگه این نسخ را ثبت نمیکنم. خانم "ق" مسئول امور درمان شبکه هم گفتند: ثبت نکنید و ثبت نکردم. چند دقیقه بعد مسئول اون گروه اومد و گفتم ثبت نمیکنم. بعد با شبکه تماس گرفتند و بعد دیدم یکدفعه مطب خلوت شد.از یکی از پرسنل پرسیدم: چی شد؟ گفت: بسیج جامعه پزشکی با داروخونه درمونگاه (بخش خصوصی) توافق کرد. بیست میلیون دادند به داروخونه و قرار شد داروهای روی نسخه های کاغذی را رایگان به مریضها بدن. خلاصه که سرم خلوت شد و حتی بعضی از مریضهایی که میخواستن بیان پیش من وقتی میدیدند متخصص هست و اون هم رایگان میرفتن اونجا. گرچه به خاطر رایگان بودن اون طرف هم غلغله شده بود.

اواخر وقت اداری بود که خانمی را با درد قفسه سینه آوردند. گفتم ازش نوار قلب بگیرند. نوارشو که دیدم متوجه شدم که طبیعی نیست اما نه درحدی که نیاز به اعزام با آمبولانس داشته باشه و از مریض خواستم بره شهر پیش متخصص قلب که گفت: نمیتونم برم. یکدفعه گفتم: راستی یه سر به مدرسه بزنین. نمیدونم توی متخصص هایی که امروز اومدن متخصص قلب هم هست یا نه؟ رفتند و برگشتند و گفتند: متخصص قلب نداشتند اما متخصص داخلی اومده بود. نوارو دید و گفت باید برین شهر. حالا یه کد ارجاع بدین تا بریم!

یه خانمی هم اومد و بهم گفت: من سالهاست که کمر درد دارم. پیش چند متخصص هم رفتم و سی تی اسکن گرفتم و ... و همه شون گفتن مهره های کمرت مشکل دارن. حالا رفتم توی مدرسه پیش متخصص طب سنتی که بهم گفت مهره های کمرت هیچ مشکلی ندارن نافت افتاده! حالا نظر شما چیه؟ گفتم: چی بگم؟ من اصلا نمیدونم نافت افتاده یعنی دقیقا چه اتفاقی افتاده؟!

داشتیم مریض میدیدیم که سر و کله رئیس دانشگاه پیدا شد. چرخی زدند و عکسی گرفتند و پرسنل مشکلاتشونو گفتند که قول داد همه را پیگیری کنه و امیدوارم که این کار را بکنه. یکدفعه مامایی که از طرف بسیج جامعه پزشکی اومده بود و لهجه ای مشابه مردم استان مجاور داشت (و بعدا فهمیدیم اهل همون جاست و همون جا هم مطب داره)  رییس دانشگاه را صدا کرد و گفت: من از مردم اینجا سوال کردم. مصرف داروهای ضد بارداری اینجا خیلی زیاده و این برخلاف قانون جوانی جمعیته! مامای اینجا چطور چنین اجازه ای میده؟ رییس دانشگاه هم مستقیم رفت توی داروخونه درمونگاه برای جمع کردن این داروها که چیزی پیدا نکرد و مشخص شد خانمهای شهر این داروها را از داروخونه های خصوصی تهیه میکنن. یه پیام دادم به مامای مرکز و گفتم این صحبتها رد و بدل شده حواست باشه. گفت: چرا جوابشو ندادین؟ گفتم: خب چه جوابی باید میدادم؟!

خلاصه ... گذشت تا این که کم کم درمونگاه خلوت شد و وقت اداری هم به پایان رسید. من که همون جا شیفت بودم و نمیخواستم برم. ماشین اومد دنبال پرسنل مرکز که گفتند پیش خانم دکتر داخل درمونگاهند  و دارند با او صحبت میکنند. رفتم دم اتاق و پرسنل را صدا کردم و رفتند. بعد کمی با خانم دکتر صحبت کردیم. برام جالب بود که چطور سر از بسیج جامعه پزشکی درآورده؟ که گفت: توی پرونده مریضی که دچار مشکل شده بود به قصور پزشکی محکوم شدم و یه بخشی از مجازاتم این بود که پونصد مریض توی جاهای مختلف با بسیج جامعه پزشکی ببینم! بعد یه بخشی از مشکلات متخصصین را برام تعریف کرد و ...

در حین صحبت بودیم که یکدفعه گفت: راستی یه چیزی را هیچوقت بهتون نگفتم. میدونین اون سال که اومدم طرح اولین باری که شما را دیدم چی گفتم؟ گفتم: چی گفتین؟ گفت: گفتم واااای همون دکتره که لباس نارنجی داره! گفتم: یعنی چی؟ گفت: من دخترِ خانم ...... هستم. رییس بخش ..... توی بیمارستان ولایت وقتی دانشجو بودین. گفتم: بله ایشونو خوب یادمه. گفت: بچه که بودم یه روز صبح با مامان اومدم بیمارستان. نشسته بودم و برای خودم نقاشی میکشیدم که شما با یه لباس نارنجی که روش روپوش پوشیده بودین اومدین توی بخش تا یه مریضو ببینین. مریضو دیدین و میخواستین برین که من صداتون کردم و گفتم: می آیی با هم نقاشی بکشیم؟ و شما خیلی راحت اومدین و نشستین پیش من و چند دقیقه باهام نقاشی کشیدین و بعد رفتین! بعد از اون تا مدتها به مادرم میگفتم: منو هم ببر بیمارستان میخوام  اون دکتره که لباس نارنجی داره  ببینم!

راستش هرچقدر فکر کردم این ماجرا را یادم نیومد اما خوشحال شدم که خاطره خوبی از من داره. بعد هم رفتم توی اتاق استراحت و هروقت مریضی بود میدیدمش تا این که خانم دکتر و همراهانشون هم از اونجا رفتند. جالب این که بعد از اون چند نفر اومدند و گفتند: ما دیر رسیدیم و دکترهای رایگان رفته بودند. حالا میشه شما هم امروزو رایگان کار کنین؟!

پ.ن. دیشب از عسل درس می‌پرسیدم. گفتم: ترجمه سوره توحید را بگو‌. پیش خودش زمزمه کرد: الحمدلله رب العالمین و بعد بلند گفت: بگو خدا یکیست ....!

چند دقیقه

سلام

فقط چند دقیقه پیش از گذاشتن پست جدید خبر حادثه هلی کوپتر حامل رییس جمهور پخش شد.

و چون حال و حوصله سیاسی بازی را ندارم پست ذخیره شد تا چند روز دیگر. بخصوص که تیترش بخشی از یک ترانه مشهور بود!

و چون حال و حوصله کامنتها و بحث و دعواهای سیاسی را هم ندارم کامنتهای این پست را هم میبندم. ببخشید.

خاطرات (از نظر خودم) جالب (280)

سلام

1. یه قرص گذاشتم زیر زبون پیرزنه که با سردرد و حالت تهوع و فشار بالا اومده بود و گفتم چند دقیقه بیرون بشینه. وقتی برگشت گفتم: حالتون بهتر شده؟ گفت: من چه میدونم تو که هنوز فشارمو نگرفتی!

2. برای یه پسر چهار پنج ساله نسخه نوشتم و رفت. از مطب که اومدم بیرون دیدم خانم مسئول پذیرش داره میخنده. گفتم: چی شده؟ گفت: وقتی پدر این بچه داشت براش نوبت میگرفت بچه اومد دم مطب و شما را نگاه کرد و بعد رفت و به پدرش گفت: بابا خودشه خودشه! باباش گفت: کی خودشه؟ بچه گفت: همین مرده که توی اون اتاق نشسته. باباش گفت: خب کیه؟ گفت: همون راننده وانت دیروزی!

3. روزی که سیستم برای نوشتن نسخه ها قطع بود طبق دستور شبکه نسخه ها را روی کاغذ نوشتم. دو سه تا نسخه بیشتر ننوشته بودم که خانم مسئول داروخونه اومد و گفت: شرمنده من فقط خط کتابی انگلیسی را میتونم بخونم. میشه اسم داروها را به فارسی بنویسین؟! (دستش درد نکنه طوری گفت خطت بده که زیاد ناراحت نشم!)

4. به دختره گفتم: آمپول میزنین؟ گفت: بله. برادرش گفت: میزنه بعد هم میشینه و گریه میکنه!

5. دختره را با درد پهلو آوردند. نسخه شو که نوشتم و از روی صندلی بلند شد مادرش بهش گفت: حالا بهتر شدی؟!

6. (18+) دیدم راننده آمبولانس ناراحته. گفتم: چی شده؟ گفت: راننده ای که فردا شیفته زنگ زده که یه کار واجب پیش اومده نمیتونم بیام. حالا مجبورم 48 ساعت اینجا بمونم. واقعا آدم اذیت میشه. گفتم: حالا باز خوبه شما کار زیادی ندارین. خیلی جدی گفت: اختیار دارین! من از صبح نشستم توی اتاق دارم با ت....م بازی میکنم!

7. داشتم برای یه بچه شش هفت ساله نسخه مینوشتم که مادرش گفت: اگه میشه براش سرم هم بنویسین. گفتم: اصلا میگذاره بهش سرم بزنن؟ یکدفعه بچه صدای منو شنید و پرسید: سرم؟ مادرش گفت: بله. بچه هم شروع کرد به قر دادن و خوندن: آخ جون آخ جون!

8. خانمه دخترشو آورده بود. یه نگاه توی مطب کرد و گفت: دکتر که مَرده! آقای مسئول پذیرش گفت: بله اگه خانم دکتر میخواین فردا میاد. خانمه گفت: نه دیگه حالشو ندارم بریم و برگردیم. به جهنّم، میریم پیش همین!

9. پزشک یکی از مراکز روستایی رفت و من برای مدتی رفتم اونجا. یه روز یه پیرمرد اومد و درحین نوشتن نسخه اش گفت: خیلی ممنون که دست از سر مردم اینجا برنمیداری! دیگه نمیدونم تعریف کرد یا فحش داد؟!

10. داشتم مریض میدیدم که دیدم رییس دانشگاه علوم پزشکی استان دم در مطب ایستاده. چون مریض داشتم نیومد داخل مطب و سلام و علیک کردیم و رفت یه قسمت دیگه را بازدید کنه. مریضه که رفت بیرون مرده با بچه اش اومد تو و نشست روی صندلی و خیلی آروم گفت: این بچه سرما خورده. دوبار هم آوردمش اینجا اما خوب نشده. حالا آروم میگم که یه وقت بازرس اومده برای شما بد نشه!

11. رییس دانشگاه به آقای مسئول پذیرش گفت: همین الان زنگ بزن شبکه و بگو لوله آب درمونگاه ترکیده تاسیسات شبکه را بفرستید. میخوام ببینم چند دقیقه طول میکشه که بیان. آقای مسئول پذیرش هم زنگ زد و همینو گفت و بعد که قطع کرد گفت: بهم گفتند فعلا کنتور آبو ببندین تا اگه وقت شد تاسیساتو فردا براتون بفرستیم! همون موقع یه پیامک به رئیس ستاد دادم و جریانو گفتم. چند دقیقه بعد جواب اومد: یعنی حالا شما آب ندارین؟!

12. توی یک روستای دورافتاده برای یه پیرزن شصت و چند ساله نسخه نوشتم. بعد هم رفت! (نکته جالبش چی بود؟ تصویر بزرگ میکی موس روی گارد موبایلش!)

پ.ن1. مدتی پیش تصادفا به یک وبلاگ برخوردم که متعلق به خانمی با سابقه ابتلا به سرطان سینه است و اتفاقاتی که درطول درمان براشون افتاده با زبان بسیار شیوا و شیرین توضیح دادن. ایشون زیاد پست نمیگذارن اما توی هر پستشون نکات ظریف و جالبی هست که خیلی شون برای من تازگی داره. برام عجیب بود که این وبلاگ جالب چرا مراجعه کننده چندانی نداره. پس با اجازه صاحب وبلاگ لینکشونو هم اینجا میگذارم و هم توی وبلاگ. امیدوارم نه به عنوان مبتلا اما به عنوان اطلاعات عمومی ازش استفاده کنین.

پ.ن2. درحال خوندن یکی از پستهای سال 98 بودم که متوجه شدم جوابم به یکی از کامنتها ثبت نشده. رفتم توی نظرات و دوصفحه دوصفحه برگشتم عقب تا رسیدم بهش و جوابشو دادم. اما خودمونیم در حین دیدن مریضها حدود سه ساعت طول کشید تا بهش رسیدم!

پ.ن3. با تشکر از معلم زیست گرامی که این روزها آمار بازدید از وبلاگو یه تنه بالا نگه داشتن!

خواب یا فوتبال؟

سلام

همین الان به اندازه یک پست خاطرات دیگه مطلب دارم. اما نمیخوام این نوع خاطرات تنها چیزی باشند که توی این وبلاگ میگذارم. خیلی فکر کردم که مطلب متفرقه چی بنویسم اما چیز به درد بخوری به ذهنم نرسید. ببخشید که این پست این قدر بیمزه است!

تابستون بود و مسابقات جام جهانی فوتبال 1994 آمریکا درحال شروع شدن بود. چیزی از پخش فوتبالهای جام جهانی پیش از انقلاب نمیدونم اما بعد از جام جهانی 1986 مکزیک که هر روز فقط یک بازی در بعدازظهرها پخش میشد (و یادمه که یکی از همکاران عمو هر روز به مدت یک ماه از سر کار با او می اومد خونه شون تا بازیها را رنگی ببینه و بعد میرفت خونه!) و جام جهانی 1990 ایتالیا با اون موسیقی خاطره انگیزش که هر شب فقط یک بازی پخش میشد این بار اولین باری بود که کل مسابقات پخش مستقیم داشت. من هم که اون موقع (اگه اشتباه نکنم) آخرین تعطیلات تابستونیمو داشتم و از سال بعد توی تابستونها هم کلاس داشتیم. پس تصمیم گرفتم همه بازیها را تماشا کنم. و برای این کار فقط یک مشکل وجود داشت: ساعت پخش مسابقات که هر شب از حدود دوازده شب شروع میشد و تا حدود شش صبح ادامه داشت.

من توی خونه اتاق مجزایی نداشتم تا زمانی که  شروع کردم به درس خوندن برای کنکور و اتاق یک متر در چهار متری که بالای پله ها و نزدیک به پشت بام بود و قبل از اون به عنوان انباری خونه استفاده میشد خالی کردند و اسمش شد اتاق من! بعد از مدتی یک تلویزیون چهارده اینچ و سیاه و سفید با مارک beijing هم وارد اتاق شد که البته بابا اول همه پس اندازی که اون زمان از پول توجیبیهام داشتم ازم گرفت و بعد بقیه پول تلویزیون را خودش داد! من این تلویزیون را داشتم. اما راستش الان هرچقدر فکر میکنم یادم نمیاد که چرا بازیهای جام جهانی را توی همون اتاق خودم نمیدیدم و می اومدم پایین و توی تلویزیون رنگی خونه میدیدم و چون اتاقی که تلویزیون اونجا بود کنار اتاق خواب بود بعد از یکی دو شب غرغرهای بابا که میخواست فردا صبح بره سر کار شروع شد.نهایتا صدای تلویزیون را تا جایی که ممکن بود کم میکردم. یکی دو شب بعد بابا میگفت نور تلویزیون نمیگذاره بخوابه. پس اول رنگ تلویزیون را تا حد امکان کم کردم و وقتی نارضایتی بابا کمتر نشد نور تلویزیون را هم تا اونجا کم میکردم که تصویرش از تلویزیون سیاه و سفید هم ضعیف تر میشد (برای همین متعجبم که چرااز تلویزیون سیاه و سفید خودم نمیدیدم؟!) یکی دو شب بعد بود که یاد گرفتم علاوه بر کارهایی که گفتم شبها لحافمو روی در اتاق بندازم تا جلوی خروج آخرین فوتونهای نور و آخرین ته مانده های صدای تلویزیون را هم بگیره.

چند شب را هم همین طور گذروندم تا این که یک شب حوالی ساعت چهار صبح و وقتی تلویزیون داشت در فاصله بین دو فوتبال چند مسابقه کشتی پخش میکرد، یکدفعه بابا وارد اتاق شد و یک جمله گفت و رفت بیرون: مردم باید شبها برن سر شیفت اون وقت پول میدن به یه نفر تا به جاشون بره سر کار و بتونن بخوابن. اون وقت تو که الان راحت میتونی بخوابی میشینی و اینارو میبینی؟ حالا آخرش یکیشون برنده میشه، به حال تو چه فرقی میکنه؟ بعد هم سری تکون داد و رفت بیرون.

حقیقتش الان که گاهی چند هفته میگذره و حتی یک شب خواب راحت ندارم (چون خیلی از هفته ها یا پنجشنبه شیفتم یا جمعه و بقیه روزها را هم از صبح تا ظهر سر کارم) میفهمم که بابا حق داشت. اما جوون بودم و جاهل! و تصمیم گرفته بودم که اون مسابقاتو تا آخر ببینم. تا این که بالاخره اون بازیها هم با قهرمانی برزیل به پایان رسید.

پ.ن1. سختگیری های بابا یکی از عواملی بود که باعث شد وقتی بچه دار شدم سختگیری خیلی کمتری براشون داشته باشم. اما الان گاهی فکر میکنم که من هم از این طرف بوم افتادم و اشتباه کردم.

پ.ن2. علاقه ام به فوتبال هنوز تموم نشده و هنوز گهگاه بعضی از بازیها را میبینم. اما از اون شور و عشقی که اون موقع داشتم عملا چیزی نمونده. اما وقتی عماد شبهایی که خونه است تا نصف شب پای فوتباله یاد اون زمان خودم میفتم و درک میکنم که این هم یه دوره از زندگیه.

پ.ن3. چند روز پیش در یک ساعت دونفر از نزدیکان توی اتاق عمل بودند. یکی توی ولایت و یکی توی تهران. و خوشبختانه هردو عمل با موفقیت تموم شد. توضیح بیشتری نمیتونم بدم. یادتون که نرفته؟!

پ.ن4.سیامک عزیز! چیزی که توی کامنت خصوصی تون نوشتین من تا به حال نه دیدم و نه شنیدم! ممکنه فقط توی همون شهری بوده که نام بردین. یا این که پیش من نیومدن یا دوستتون خالی بسته!

پ.ن5. پست خاطرات هم برای دفعه بعد مگه این که اتفاق خاصی بیفته.

خاطرات (از نظر خودم) جالب (279)

سلام

1. صبح وقتی سوار ماشین شبکه شدم راننده گفت: باید خانم دکتر ... را هم ببریم. شما خونه شونو بلدین؟ گفتم: نه بلد نیستم. راننده گفت: دیشب پشت تلفن فقط اسم خیابونو گفت. رفتیم توی اون خیابون و بعد راننده به خانم دکتر زنگ زد و گفت: ما الان توی خیابون ... هستیم. خونه شما کجای خیابونه؟ خانم دکتر گفت: ما یه سمند داریم یه کوییک. الان هردوشون جلو خونه مون پارک شدن. از روی ماشینها میتونین خونه رو پیدا کنین!

2. داشتم توی درمونگاه به کامنتها جواب میدادم که خانم مسئول پذیرش گفت: دکتر! دوساعته با کی داری چت میکنی؟!

3. پسره گفت: من مشکل معده دارم نمیتونم کپسول بخورم. گفتم: پنی سیلین میزنین؟ گفت: اگه آروم میزنن بله اما اگه میخوان سریع خالیش کنن نه!

4. خانمه گفت: برام آزمایش بنویس. گفتم: چه آزمایشی؟ گفت: آزمایش خون! هر آزمایشی اینجا از خون میگیرن بنویس!

5. خانمه گفت: برام آزمایش بنویس. وقتی نوشتم گفت: حالا اینو ببرم داروخونه؟!

6. یه بچه را آوردند که انگشتشو بریده بود. گفتم برن توی تزریقات تا انگشتشو بخیه کنه. چند لحظه بعد صدای خانم مسئول تزریقاتو شنیدم که داشت به مادر بچه میگفت: زخمش عمیقه ببرینش بیمارستان. وقتی سرم خلوت تر شد رفتم توی تزریقات و گفتم: زخم اون بچه که خیلی عمیق نبود چرا همین جا بخیه شو نزدین؟ خانم مسئول تزریقات گفت: راستش من تا حالا فقط دو سه بار روی دست کسی که بخیه میزده نگاه کردم اما خودم تا حالا بخیه نکردم! این هم بچه بود جرات نکردم!

7. نسخه پیرزنه را که نوشتم گفت: من خیلی بدبختم یه کمکی بهم بکن. گفتم: پول نقد ندارم کارت دارم. کارتشو درآورد و گفت: شماره شو یادداشت کن وقتی سرت خلوت شد دویست تومن بزن به کارت! بعدا که به آقای مسئول پذیرش گفتم گفت: این از همه پول میگیره ولش کنین!

8. پیرزنه گفت: اون قدر سرم درد میکنه که پاهامو میلرزونم!

9. خانمه گفت: برای من قرص ننویس. خیلی حالت تهوع دارم نمیتونم قرص بخورم. فقط سرم و آمپول. بعدا اومد و گفت: سرمو زدم بهتر شدم حالا دارو خوراکی نمیخواد برای توی خونه؟!

10. خانمه به پسر چهار پنج ساله اش گفت: بیا بشین روی صندلی تا دکتر گلوتو ببینه. اما بچه سر جاش ایستاد. مادرش گفت: چرا نمیشینی؟ بچه گفت: اول بوس! و همون جا ایستاد تا بالاخره مادرش بوسش کرد و بعد نشست روی صندلی!

11. یه خانم سرما خورده را دیدم و بعد گفتم: چندتا قرص سرماخوردگی براتون مینویسم ... که شوهرش گفت: ننویسین توی خونه داریم. خانمه گفت: نه بنویسین. شوهرش گفت: خب کلی توی خونه داریم. برای چی بنویسه؟ خانمه گفت: اگه خودت بهتر میدونی منو برای چی آوردی دکتر؟ خودت بهم دارو میدادی!

12. (15+) یه مرد حدودا سی ساله اومد توی مطب و گفت: خانمم سقط کرده. یه کد رهگیری بهم بدین ببرمش پیش متخصص زنان. کدملی که روی قبض بود زدم توی کامپیوتر و بعد گفتم: ببخشید فکر کنم کدملی را اشتباه دادین. این مال یه بچه 15 ساله است. گفت: خب خانممه دیگه مشکلش چیه؟!

پ.1. چند روز پیش که سیستم قطع شد میخواستم این پست را بگذارم. بعد همین طوری گفتم: وقتی سیستمها وصل شدند این پست را میگذارم. که امروز وصل شدند! (البته سامانه سیب هنوز کمی مشکل داره)

پ.ن2. شرمنده جناب "پرنده توتو" فکر کنم باز هم باید پیامی که برام فرستاده بودین تکرار کنین!

پ.ن3. جناب "بروبچه های خواننده" عزیز! جواب دکتر پرسیسکی وراچ را براتون ایمیل کردم. ضمنا ایشون به همه دوستان سلام رسوندند و قول دادند به زودی پست جدیدی بگذارند. متاسفانه ظاهرا هنوز نتونستن کارشونو توی آلمان شروع کنند.

سیستم

سلام

از صبح امروز سیستم نسخه نویسی بیمه های روستایی و درمانی قطعه.

نسخه ها را طبق دستور شبکه روی کاغذ نوشتیم اما کسانی که میخوان برن پیش متخصص از صبح نشستن توی درمونگاه.

امیدوارم ربطی به موشک باران دیشب نداشته باشه.

خاطرات (از نظر خودم) جالب (278)

سلام

1. خانمه با درد دندون اومده بود بهش گفتم: پیش دندون پزشک نرفتین؟ گفت: نه پدرش فوت کرده امروز نیومده. اواخر وقت که مریض نداشتیم از مطب اومدم بیرون که دیدم دندونپزشک طرحی مرکز هم توی سالنه. از آقای مسئول پذیرش پرسیدم: خانمه گفت پدر دندون پزشک فوت کرده امروز نیومده! آقای مسئول پذیرش هم گفت:پدر دستیارش فوت کرده نیومده. خیلی از مردم اینجا دستیار دندون پزشکو که بومیه و باسابقه دندون پزشک میدونن نه دندون پزشکهای طرحی که میان و یکی دو سال بعد هم میرن!

2. توی یک سوپرمارکت برای خونه خرید کردم و رفتم پای صندوق. خانمه داشت خریدها را حساب میکرد که همکارش اومد جلو و گفت: ببخشید! شما پزشکید؟ گفتم: بله. به خانمی که پشت صندوق بود گفت: دیدی گفتم دکترها از قیافه شون مشخصه؟! بعد یه نگاه دیگه توی صورتم کرد و گفت: متخصص اطفال هم هستین! گفتم: نخیر عمومی هستم. (احتمالا منو با یک متخصص اطفال که دیده بود اشتباه گرفته بود!)

3. خانمه بچه شو با استفراغ آورده بود. گفتم: اسهال هم داره؟ گفت: از دیروز شکمش کار نکرده که ببینم اسهال داره یا نه!

4. برای یه بچه که توی بغل مادرش بود نسخه نوشتم. مادره گفت: ببخشید خودم هم از دو شب پیش دارم سرفه میکنم. چی باید بخورم؟ گوشیو گذاشتم روی سینه مادره و گفتم: نفس بکشید. مادره، بچه توی بغلش و پسر پنج شش ساله همراهش همزمان شروع کردند به کشیدن نفس عمیق!

5. برای خانمه نسخه نوشتم. کد رهگیری را هم نوشتم و میخواستم بدم بهش که یکدفعه دیدم اسم و فامیل روی قبض با اسم و فامیل توی کامپیوتر با هم فرق دارند. وقتی بررسی کردم متوجه شدم یک رقم از کدملی مریضو اشتباه زدم و نسخه به اسم کس دیگه ای ثبت شده. اون نسخه را حذف کردم و از اول نوشتم. فقط نمیدونم اگه برای صاحب اون کدملی اولی پیامک رفته باشه چه فکری کرده؟! (معمولا وقتی یک رقمو اشتباه میزنیم سامانه خطا میده و مگه چنین کدملی وجود ندارد. از این نظر هم برام جالب بود)

6. به مرده گفتم: بفرمایید. گفت: من دیروز در یک بازه زمانی سه ساعته اسهال داشتم!

7.(14+)  پیرمرده گفت: چند روز پیش جراحی کردم. حالا جای عمل خیلی درد داره. گفتم: چه عملی کردین؟ گفت: سنگ مثانه داشتم. خانمش سرشو آورد جلو و گفت: یکی از بیضه هاشو درآوردن. روش نمیشه بگه. مرده یکدفعه داد زد: دهه! دهه! بعد هم سرشو انداخت پایین!

8. خانمه گفت: این بچه اصلا شربت نمیخوره. وقتی میخوام بهش شربت بدم اون قدر خودشو تکون میده که میترسم شربته بریزه روی ریه اش!

9. به پسره که با اسهال اومده بود گفتم: توی مدفوعتون خون هم بود؟ گفت: شک دارم! گفتم: چرا؟ گفت: امروز صبح لبو خورده بودم. حالا نمیدونم این خون بود توی مدفوعم یا اثرات لبو!

10. خانمه بچه شو آورده بود و گفت: مدتیه یاد گرفته تا گلوش درد میگیره تب میکنه!

11. تصادفا به یکی از خانم دکترها برخوردم که چند سال پیش توی ولایت طرح بود و حالا تخصص گرفته. با هم صحبت کردیم و بحث روزی شد که عماد را بردم پیش متخصص پوست. خانم دکتر گفت: پیش چه دکتری هم بردیش! گفتم: چطور؟ گفت: توی یک بیمارستان بودیم. او تخصص پوست میخوند و من هم تخصص .... یکی از همکاران بهش رسید و یه سوال درباره مشکل پوستیش ازش پرسید. خانم دکتر هم یه دستگاه پوز (کارتخوان) از جیبش درآورد و گفت: یه ویزیت بکش تا جوابتو بدم!

12. خانمه بچه شو با تب آورده بود. چوب برداشتم تا گلوشو ببینم اما دهنشو باز نمیکرد. مادرش گفت: چوبو بدین به من تا بهش بدم. بعد چوبو گذاشت دم دهن بچه و گفت: اینو بخور! اما باز هم بچه دهنشو باز نکرد. مادره به من گفت: حالا حتما باید برای تبش اینو بخوره؟!

پ.ن1.میخواستم این پست را چند روز زودتر بگذارم اما گفتم صبر کنم دوستانی که احیانا توی ایام نوروز سفر بودند هم پست قبلیو بخونن!

پ.ن2.  با لطف خانم دکتر خ بعد از مدتها بعضی از مطالب این وبلاگ در یک نشریه جدید چاپ شد. طبیعتا چون اسم واقعیمو اونجا ثبت کردن از بردن اسم نشریه معذورم!

پ.ن3. توی خیابون مرده بهم گفت: من هرچندماه یکبار میام به شهر شما. و هربار توی مغازه کبابی که اینجا بود غذا میخوردم اما انگار مغازه را جابجا کردن. شما آدرس جدیدشونو دارین؟ گفتم: جابجا نشدن مغازه را کلا جمع کردن. گفت: چه حیف. خیلی ممنون. و رفت. به نظر شما باید بهش میگفتم علت جمع شدن مغازه شون فروش کباب گوشت الاغ بوده؟!

خاطرات (از نظر خودم) جالب (277)

سلام

1. به مرده گفتم: کپسول بنویسم یا آمپول میزنین؟ همراهش گفت: آمپول براش بنویس. توی آبادی همین یه نونوا هست. سه روزه کلّ ده بدون نون مونده!

2. مرده با درد دست و پا اومده بود. گفتم: کار سنگینی نکردین؟ گفت: چرا اما با دستم بار بلند کردم با پام که نکردم!

3. مرده گفت: چند روزه که تند تند میرم دستشویی. ببخشید که دکتری!

4. (15+) مرده داشت مشکلشو برام میگفت که یه نفر از مریضهایی که پشت در ایستاده بودند سرشو کرد تو و گفت: آقای ... ایشون دکتر عمومی هستند. برای مشکلات جنسی که داری باید بری پیش یه دکتر دیگه! مریضه هم سرشو برگردوند و چشمش که به اون یکی افتاد گفت: بههههههه!آقا ... چطوری؟ بعد هم رفت و باهاش دست و روبوسی کرد و برگشت و نشست روی صندلی!

5. (17+) آزمایشهای مرده را نگاه کردم و گفتم: آزمایشهاتون سالمه فقط ویتامین "دی" تون پایینه. گفت: ببخشید اینی که میگین از بالا بودن میزان سکس هم میشه؟!

6.  من معمولا از مریضها میپرسم که کپسول میخورن یا آمپول میزنن.  نسخه یکی از مریضها را که نوشتم در مطبو باز کرد و رفت بیرون. یکی از پیرزنهایی که بیرون ایستاده بود منو دید و گفت: این دکتره شیفته؟ این که انگار چیزی حالیش نیست! وقتی میرم پیشش میپرسه چی برات بنویسم؟ خب من اگه بلد بودم که پیش تو نمیومدم. تو مثلا دکتری! به روی خودم نیاوردم تا پیرزنه اومد تو. نسخه شو نوشتم و گفتم: چندتا کپسول هم براتون نوشتم. گفت: میشه آمپول بنویسی؟ گفتم: نه آمپول به دردتون نمیخوره بفرمایید! با صورت کج رفت بیرون!

7. پیرزنه را که دیدم گفتم: شما چربی ندارین؟ گفت: نمیدونم خیلی وقته که آزمایش ندادم. گفتم: خب پس یه آزمایش براتون مینویسم جوابشو که آوردین براتون دارو مینویسم. گفت: این حالت از چربی هم میشه؟ گفتم: بله میشه. گفت: خب میشه چندتا قرص چربی برام بنویسین؟ بعد که جواب آزمایشمو گرفتم اگه نداشتم دیگه نمیخورم. یه بسته قرص چربی هم براش نوشتم و رفت. چند روز بعد جواب آزمایششو آورد که گفتم: خداروشکر چربی نداشتین. گفت: پس دیگه قرص چربی نخورم؟ گفتم: نه نیازی نیست. از مطب که رفت بیرون به بقیه مریضها گفت: اون روز که اومدم میگه باید قرص چربی بخوری! هرچقدر گفتم من تا حالا سابقه چربی نداشتم گفت باید بخوری. حالا امروز میگه نباید بخوری!

8. مرده گفت: دیشب اون قدر بدنم یخ کرده بود که تکیه دادم به بخاری اما نسوختم!

9. آقای مسئول پذیرش گفت: من روز انتخابات سر صندوقها بودم. یه آقایی هم به عنوان نماینده یکی از کاندیداها اونجا بود و نظارت میکرد. وقتی رای گیری تموم شد و رایها را شمردیم اون کاندیدا توی اون صندوق حتی یک رای هم نداشت! به نماینده اش گفتم: پس تو خودت هم به این کاندیدا رای ندادی؟ گفت: من اصلا قبولش ندارم فقط برای پولش اومدم.  حالا هم گفتم حتما بالاخره دو سه تا رای اینجا داره که فکر کنین یکیشون مال منه!

10. مرده گفت: من دوست دکتر ... (یکی دیگه از پزشکانی که توی اون درمونگاه شیفت میدن) هستم. گفتم: به سلامتی. گفت: اجازه بدین الان بهشون زنگ میزنم و گوشی را میدم بهتون تا بهتون بگه چی باید برام نسخه کنین!

11. (18+) (خواندن این بند برای خانمها توصیه نمیشود! ) (بعدنوشت: خیلی فکر کردم که این مورد را بگذارم یا نه؟ و حالا که گذاشتمش باتوجه به بازخوردهایی که از بعضی از دوستان گرفتم حذفش میکنم. با عرض پوزش از سودابه خانم که کامنتشونو هم به دلیل اشاره مستقیم تایید نکردم. به امید کاهش انحراف ذهن بعضی ها و این که دیگه با شنیدن یکی و دوتا و سه تا و ... فقط یاد ورزش باستانی بیفتیم )

12. کد رهگیری داروها را که دادم دست مرده گفت: اینو بدم داروخونه خودش میدونه چکار کنه؟!

پ.ن1. در این ساعات که 1402 تموم شده و 1403 هنوز شروع نشده (به گفته دوستی 1402/5) امیدوارم سالی که در پیش رو داریم برای همه مون پر از سلامتی و خوشبختی و رسیدن به آرزوهامون باشه.

پ.ن2. باز هم گه گاه برای عسل قصه میگم. شب براش قصه گفتم و بعد خودم هم کنار تختش خوابم رفت. نصف شب بیدارم کرد و گفت: دلم درد میکنه. بهش دارو دادم. هنوز یک دقیقه نگذشته بود که گفت: میگم شما چنین بیماری را توی دانشگاه نخوندین؟ گفتم: چطور؟ گفت: آخه با قرصی که بهم دادی خوب نشدم! (البته چند دقیقه بعد از هوش رفت)