جایی برای گفتن دلتنگیها

ماجراهای یک پزشک هنوز عمومی

جایی برای گفتن دلتنگیها

ماجراهای یک پزشک هنوز عمومی

خاطرات (از نظر خودم) جالب (۵۵)

سلام: 

۱. برای پیرمرده قطره نوشتم و به پسرش گفتم: این قطره رو چند روز میریزین توی گوششون بعد میبرین تا گوششونو شستشو بدن. گفت: پس اگه فقط با قطره شنوائیشون درست شد دیگه نمیبرم بشورنش! 

۲. مریض یه دختر جوون بود که از سه کیلومتری مشخص بود خودشو زده به غش بازی. ۴۹ نفر از ۵۰ همراهشو کردیم بیرون اما یه پسر جوون موند توی اتاق. بهش گفتم: قبلا هم سابقه داشت که اینطور بشه؟ یه نگاه به من و بعد به دختره کرد و بعد گفت: چی؟ بگیرمش تو بغلم؟! 

۳. داشتم مریض میدیدم که مَرده سرشو کرد توی مطب و گفت: ببخشید برای دیدن شما کجا باید بلیت بخریم؟! 

۴. به مرده گفتم: شما احتیاجی به دارو ندارین. گفت: اقلا اونقدر دارو توی دفترچه ام بنویسین که تفاوت قیمتش با آزاد به اندازه ۱۱۰۰ تومن پول ویزیتم بشه! 

۵. یه دختر غش کرده رو آورده بودند. به پدرش گفتم: چی شده؟ گفت: هیچی توی خونه یه مریض درحال اهتزاز داریم اونو دیده (ترجمه: احتضار)! 

۶. یه زن و شوهر جوون اومدند توی مطب. بهشون گفتم: بفرمائین بشینین. مرده به خانمش گفت: تو اول بشین٬ میخوام تو زودتر خوب بشی بهم برسی! 

۷. یه نوزادو معاینه کردم و به مادرش گفتم: ظاهرا که هیچ مشکلی نداره خودتون متوجه مشکلی نشدین؟ گفت: وقتی ادرار میکنه ادرارش تا حدود یک متر جلو میره٬ مشکلی نداره؟ 

۸. حدود ساعت سه و نیم بعدازظهر بود که یه مریض اومد. وقتی دیدمش یه پیرمرد اومد توی مطب و گفت: الان یک ساعته که بیرون نشستم. گفتم: خوب میگفتین تا صدام کنن. گفت: من دخترم سال آخر پزشکیه٬ گفتم شاید الان خواب باشین عمدا صداتون نکردم تا سال دیگه یه روز یکی دخترمو از خواب بیدار نکنه!  

۹. خانم بهیارمون میگفت: امروز یه پسر هست که هروقت میخوام به خانمها آمپول بزنم میاد از لای پرده نگاه میکنه! به مسئول پذیرش گفتم و او هم مچشو گرفت. پسره میگفت: آخه مگه این زنها چی دارن که من بخوام یواشکی نگاه کنم؟ خیال کردین من تا حالا چیزی ندیدم؟ من حتی یه بار اوکراین هم رفتم! 

۱۰. خانمه میگفت: بچه ام سه روزه که اسهال و استفراغ داره٬ آوردمش براش دارو بنویسین یه وقت اسهال و استفراغی نشه! 

۱۱. به مرده گفتم: مشکلتون چیه؟ گفت: خارش ادرار دارم! 

۱۲. به پیرزنه گفتم: اون قرصو باید روی غذا بخورین. گفت: اون یکیو زیر غذا بخورم؟!

«راه» مرا خواند (۲)

سلام 

هرطور بود نشستم و یه بار دیگه ماجرا رو نوشتم امیدوارم باز حوصله کنم که با همون جزئیات بنویسم: 

قرار بود صبح روز سه شنبه 22 شهریور راه بیفتیم اما تا اومدیم به خودمون بجنبیم ظهر شد و بعد از خوردن ناهار حرکت کردیم. 

برخلاف چندبار اخیر که از اتوبان کاشان راهی تهران می شدیم این بار از مسیر قدیمی تر میمه-دلیجان رفتیم. چندبار هم توی راه توقف کردیم و بالاخره زمان نسبتا طولانی بعد از تاریکی هوا به تهران رسیدیم و از شدت خستگی توی اولین هتلی که اتاق خالی داشت یه اتاق گرفتیم. 

با وجود اینکه سفر ما تفریحی بود هر کدوم از ما کارهائی توی تهران داشتیم که بهترین فرصت برای انجام دادنشونو به دست آورده بودیم. روز چهارشنبه 23 شهریور درحالی که آنی مشغول یکی از کارهاش بود من برای دومین بار و این بار همراه با عماد راهی دفتر نشریه سپید شدم. 

ما زمانی به اونجا رسیدیم که شماره 269 درحال برده شدن به اداره پست برای توزیع بود و کارکنان نشریه کار بر روی شماره 270 رو شروع کرده بودند. 

خانم دکتر خالقی لطف کردند و به من اجازه دادند توی مطلبی که قرار بود از من چاپ بشه تغییراتی بدم و در این مدت عماد مشغول بازی با کامپیوترهای موجود در دفتر نشریه بود! 

درنهایت ناهار رو هم مهمون نشریه بودیم. وقتی از عماد پرسیدند چی میخوره فورا گفت: پیتزا با یه فانتا!! و اونها هم مجبور شدند براش بگیرند.  

یواشکی بگم همونجا از طرف یک نشریه دیگه هم دعوت به کار شدم که هرچقدر مطالب وبلاگو نگاه میکنم شباهتی به مطالب اون نشریه نداره! (فکر کنم کم کم باید از کارم استعفا بدم و فقط مشغول نوشتن بشم :دی)

صبح روز جمعه بود که تصمیم گرفتیم تهرانو ترک کنیم و از راه چالوس بریم شمال. راهی کرج شدیم و هرچند دقیقه از کنار قطارهای زیبای شهری عبور میکردیم (فکر کنم ایران تنها کشوری باشه که مرکز دو استان مختلفو با مترو به هم وصل کرده اند). 

به کرج که رسیدیم تازه فهمیدیم جاده چالوس تا 12 شب بسته است! بعضی راننده ها همونجا موندند تا جاده باز بشه ولی ما این کارو نکردیم بخصوص که تا اون موقع تماشاچیان داربی هم مطمئنا جاده رو شلوغ میکردند. پس رفتیم قزوین و از اونجا راهی رشت شدیم. وقتی هم عماد شنید داریم میریم رشت گفت: شما به من قول دادین منو ببرین شمال پس چرا میریم رشت؟! 

شب رو اونجا موندیم و روز بعد گشتی توی شهر زدیم. خیلی دوست داشتم فیلم «ورود آقایان ممنوع» رو توی سینما ببینم ولی بالاخره ترجیح دادیم به سفرمون برسیم و فیلمو بگذاریم برای بعد که میاد توی کلوپ. ضمن اینکه تنها جریمه سفر رو هم توی شهر رشت شدم به خاطر چند متر رفتن توی یک کوچه یک طرفه!  

هتلو تحویل دادیم و راهی انزلی شدیم. تنی به آب زدیم و شب رفتیم هتل که از ویلاهائی که قبل از اون دیده بودیم ارزونتر بود (البته اگه تعدادمون بیشتر بود احتمالا ویلا به صرفه تر بود)  اجازه بدین یادی از فکر جالب صاحب پیتزا ایتالیای انزلی کنم که همه دیوارهای مغازه رو از عکسهای هنرپیشه های قدیمی و نسبتا قدیمی پر کرده بود. از جمله این عکس که تا حالا ندیده بودم و درگیری دوستانه (!) دو هنرپیشه مشهورو بر سر مجسمه اسکار نشون میده. البته عکسو با موبایل گرفتم و کیفیت خوبی نداره.

من تا اون روز از انزلی اون طرفتر رو ندیده بودم پس روز بعد دوباره راهی شدیم. طبق نقشه میخواستیم شبو توی تالش بمونیم اما خیلی زودتر از چیزی که فکر میکردیم به اونجا رسیدیم!! و درنهایت تصمیم گرفتیم راهمونو تا آستارا ادامه بدیم. پس توی تالش فقط کلی کلوچه برای سوغات خریدیم و توی «لوندویل» کمی به کنار آب رفتیم و رفتیم آستارا و توی یه هتل آپارتمان کاملا نوساز در همون اول شهر ساکن شدیم که اسمش (ایساتیس) درواقع هیچ ربطی به این شهر نداشت!  هتل اونقدر نو بود که شماره کنتور گاز بعضی از اتاقهاش هنوز دورقمی بود.

روز بعد رو تقریبا به طور کامل توی بازار ساحلی آستارا بودیم و باید بگم ناامید شدم. چون درانتظار اجناس متعلق به سمت دیگر ارس بودم اما درعوض با کلی اجناس چینی روبرو شدم که برای پیدا کردن یه جنس خوب باید کلی میگشتیم. درنهایت اون شب رو هم توی آستارا موندیم درحالی که تقریبا در تمام مدت این دو روز باران درحال باریدن بود.

راستی من تا اون روز نمیدونستم که مردم آستارا هم ترکند و فکر میکردم گیلکی هستند. 

توی هتل یک دستگاه مبدل دیجیتال به تلویزیون وصل بود که فقط چند شبکه ایرانو میگرفت. جدا کردن آنتن از دستگاه و وصل کردن مستقیم اون به تلویزیون باعث شد چند شبکه از جمهوری آذربایجان رو هم دریافت کنیم. شبکه هائی که خیلی از مغازه دارها هم اونهارو تماشا میکردند. 

بالاخره صبح سه شنبه از آستارای بارانی و تمیز راهی اردبیل شدیم. مسیر این دو شهر (گردنه حیران) عبارت بود از یک راه کوهستانی، پر پیچ و خم، و احتمالا بسیار زیبا. میگم احتمالا چون ما همه این مسیرو به زحمت در یک مه غلیظ طی کردیم تا بالاخره از «نمین» به یک اتوبان رسیدیم. 

هدف اصلی ما رفتن به سرعین بود پس ترجیح دادیم همون شب بریم اونجا و هتل بگیریم که قیمت هتلهاش از شمال خیلی ارزونتر بود. 

از هتل رفتم بیرون و چرخی توی شهر زدم. هوا خیلی از شمال خنکتر بود و درصد بالائی از مغازه ها هم یا عسل فروشی بودند یا سرشیر فروشی! همون شب یکی از خوانندگان پاپ کشور هم اونجا کنسرت داشت که ما نه حس کنسرت رفتنو داشتیم و نه حالشو! 

روز بعد از صبح تا ظهر توی آب گرم بودیم. بعد دیدیم اگه بخوایم بریم توی اتوبان باید تا حوالی تبریز بریم پس اول برگشتیم اردبیل. تصمیم گرفتم سری هم به بقعه شیخ صفی الدین اردبیلی بزنیم که آدرس دادن بدون نقص هموطنان ساکن اونجا باعث شد یک ساعتی دور خودمون بچرخیم و بالاخره از خیرش بگذریم! 

به جای رفتن توی اتوبان یه راه نزدیکترو انتخاب کردیم و از اردبیل راهی میانه شدیم اما سر از یک جاده خراب درآوردیم که چند متر آسفالت بود و چند متر خاکی و بسیار خلوت! 

بعد از رسیدن به نزدیکیهای میانه هم وارد جاده قدیم زنجان شدیم و بعد از چند ده کیلومتر بالاخره وارد اتوبان شدیم. 

به زنجان رسیدیم. از شانس ما چند گروه ورزشی هم همون شب اومده بودند زنجان و دوساعتی توی شهر چرخ زدیم تا یه اتاق خالی توی یکی از هتلها پیدا کردیم. 

صبح پنجشنبه بعد از گردش کوتاهی توی زنجان راهی همدان شدیم. 

از سلطانیه و مقبره سلطان محمد خدابنده گذشتیم و به قیدار رسیدیم که مدفن حضرت قیدار نبی (ع) بود که طبق نوشته اونجا پسر حضرت اسماعیل بود و سی امین جد پیامبر اسلام. یکدفعه یاد کتابی افتادم که اسم کلی از اجداد پیامبرو توش نوشته بود و هرچقدر فکر کردم چنین اسمی رو یادم نیومد. دوستان اگه اطلاع درست تری دارند لطفا خبر بدن. 

من قبلا "تلخاب" و "شوراب" را در مناطق دیگه ای از کشور دیده بودم و "ترشاب" و "شیرین سو" را هم بین زنجان و همدان دیدیم! بعد از شیرین سو به جای اینکه راه همدانو ادامه بدیم راهی روستای علیصدر شدیم و از غار معروف اون بازدید کردیم و بعد به همدان رفتیم. دو روز تعطیل باعث شلوغی زیاد همدان شده بود و باز کلی دنبال هتل گشتیم. نمیدونم چرا مردم اونجا طوری آدرس میدادند که انگار ما اسم همه میادین و خیابونهای اونجارو از حفظیم! بالاخره از یه پلیس آدرس یه هتلو پرسیدیم که اسم چند هتلو گفت و ما هم گفتیم همه اینهارو رفتیم و جا نداشتن. او هم درنهایت گفت: پس برین «گور بابا طاهر!!» و ما هم درنهایت رفتیم همونجا و توی هتل نزدیک قبر باباطاهر! 

روز بعد هم اولین جائی که دیدیم همون مرقد بابا طاهر بود. جالب بود که بخشی از سنگ نوشته اونجا که نشون میداد اونجا در چه زمانی ساخته شده تخریب شده بود و درعوض مسئولین محترم قصد داشتند با چند داستان کوتاه قاب شده فرهنگ سازی کنند! 

توی مقبره ابن سینا وضع از این هم بدتر بود و اواخر سطر سوم و همه سطر چهارم سنگ نوشته اونجا با رنگی که کمی متفاوت از بقیه سنگ نوشته بود جایگزین شده بود! 

خیلی دوست داشتم بعد از دیدن نقاط مقدسی از دین اسلام (مشهد و ....)، مسیحیت (یکی دو کلیسا در استانبول)، و دین زردشت (نقش رستم) یک مکان مذهبی یهودی رو هم ببینم. پس رفتم سراغ قبر استر و مردخای که متاسفانه گفتند تعطیله و راهمون ندادند و من فقط این عکسو از بیرون از محوطه گرفتم.  

یکی از نکات جالب درمورد همدان اینه که خیلی از آثار تاریخیش توی میدونهاست مثل شیر سنگی یا مقبره باباطاهر و ابن سینا. کاش مسئولین این شهر یکدفعه غار علیصدر رو هم میبردند و میگذاشتند وسط یکی از فلکه ها که کلی راه ملتو نزدیک میکرد!

و درنهایت از طریق نزدیکترین راهی که توی نقشه پیدا کردیم و از ملایر و دورود و بروجرد و الیگودرز میگذشت راهی ولایت شدیم و بقیه اش رو هم که توی پست قبل نوشتم. 

این هم یکی از عکسهائی که عماد موقع برگشتن توی راه گرفت. 

شرمنده که حوصله تون سررفت!

«راه» مرا خواند!

سلام 

اولا از محبت های همه دوستان ممنون 

ثانیا جمعه شب و نیمه های شب بود که رسیدیم و بیهوش شدیم. صبح هم چون فکر میکردم شیفتم بیدار شدم و آماده تا برم سر شیفت که دیدم خبری از ماشین نشد و بعد فهمیدم که اشتباه متوجه شده ام و دوشنبه شیفتم! آی زورم آورد آیییییییییی!!  

و اما وحشتناک تر از همه این که کلی سفرنامه نوشتم و کلی عکس آپلود کردم که همه اش پرید و خدائیش قدرت اینکه دوباره بنویسمشون ندارم! 

پس به طور خلاصه مینویسم که مسیر ما عبارت بود از: 

اصفهان-میمه-دلیجان-تهران-قزوین-رشت-انزلی-آستارا-اردبیل-سرعین-زنجان-همدان-ولایت 

ممنون از دوستانی که کامنت گذاشتند. 

اگه تا چند روز دیگه حالشو کردم دوباره بنویسم که هیچی وگرنه شرمنده 

پی نوشت: عماد دیروز رفت کلاس اول و من باز شیفت بودم. 

مثل اولین روز پیش دبستانیش! 

بعدنوشت:امیدوارم در مدتی که نبودیم ابلاغیه دادگاه نیومده باشه در خونه مون :دی

«راه» مرا میخواند

پیش نوشت: 

سلام  

اوائل این هفته تصادفا چشمم افتاد به یه سری از خاطرات (از نظر خودم) جالب که توی اون سه هفته ای یادداشتشون کرده بودم که وبلاگ به دلایلی آپ نمیشد. داشتم فکر میکردم که اونهارو بگذارم یا دیگه حوصله تون از این نوع پستها سر میره (و ضمنا توی این فکر بودم که من که خداحافظی کرده بودم اصلا چرا اینهارو یادداشت کرده بودم؟!) که دیدم اینترنت قطعه. قطع دو سه روزه اینترنت و بعد هم این پست که باید حتما مینوشتم چون تاریخش میگذشت باعث شد ترجیح بدم صبر کنم تا یکدفعه این پستو بگذارم. اگه نگران شدین شرمنده:

وقتی من و آنی ازدواج کردیم هیچکدوم کم سفر نرفته بودیم اما بعضی از جاهائی که من رفته بودم اون نرفته بود و بعضی جاهائی که اون رفته بود من نرفته بودم. جالب اینکه به جز یه سفر کوتاه به کاشان (که آنی رفته بود و من نرفته بودم) هیچکدوم از این جاهارو نرفتیم و سفرهائی که با هم رفتیم یا به جاهائی بوده که هردو قبلا هم رفته بودیم (مثل مشهد) یا هیچکدوم نرفته بودیم (مثل کیش)  

از همون اوائل ازدواج ما دو نظر متفاوت درباره سفر داشتیم. من معتقد بودم آدم تا همه جای کشور خودشو ندیده نباید پاشو از مرز بگذره اون طرف اما آنی معتقد بود که سفرهای داخلی و خارجی باید با هم انجام بشه. 

خوب حتما میتونین حدس بزنین که درنهایت حرف آخرو کی زد؟ 

سال ۸۷ بود که رفتیم و پاسپورت گرفتیم. اما اولین سفر خارجی چندین بار و هربار به دلائلی به تعویق افتاد تا سفر سال پیشمون به ترکیه پیش اومد و باید اعتراف کنم که بیشتر از همه سفرهائی که در تمام عمرم کرده بودم بهم خوش گذشت. 

امسال هم تصمیم گرفتم که یه سفر خوب دیگه بریم اما بحث خرید خونه پیش اومد و نه تنها همه پس اندازمون مصرف شد بلکه کلی هم زیر بار قرض رفتیم و اصلا فکرشو نمیکردم که به این زودی بتونیم سفر بریم. 

اما ظاهرا خدا به حقوقم برکت داد. چون با همون حقوق مشخصی که داشتم نه تنها همه بدهیمونو پس دادیم بلکه کلی پول هم توی حسابم جمع شد که باعث شد باز هم به فکر سفر بیفتیم. موقعیتهائی هم برای سفر پیش اومد٬ هم داخلی و هم خارجی که هرکدوم به دلائلی به هم خورد و این بار تصمیم دیگه ای گرفتیم: 

اواسط هفته دیگه با ماشین خودمون راهی جاده ها میشیم٬ اما برخلاف همیشه که جائی رو به عنوان مقصد تعیین میکردیم و می رفتیم تا به اونجا برسیم این بار هنوز هم مقصد مشخصی نداریم. قرار گذاشتیم راه بیفتیم و به هر شهری رسیدیم کمی توش بچرخیم و شب هم وقتی خوابمون گرفت توی اولین هتلی که جای خالی داشت بخوابیم. این سفرو تا جائی ادامه میدیم که مرخصی هامون تموم میشه! 

نمیدونم چقدر ممکنه اذیت بشیم یا بهمون خوش بگذره اما خوب این هم یه نوع سفره دیگه. 

اگه لطف کردین و برای این پست کامنت گذاشتین تا وقتی هستیم جواب میدم و بقیه شون هم میمونه برای وقتی که برگشتیم. 

پی نوشت: عماد داره برای شصتادمین بار اون قسمت از کارتون تام و جری رو میبینه که یه موجود فضائی سبز رنگ توی خونه شون فرود میاد و خودشو به شکل اونها درمیاره. 

ازم میپرسه: چرا موجودات فضائی اینقدر قویند؟ میگم: خوب چون فضائیند دیگه! میگه: یعنی آدم فضائی های ایرانی هم همین قدر قوی هستند یا فقط آدم فضائی های خارجی قویند؟! 

بعد نوشت: گوگل ریدر وبلاگ من درست شد. 

برای درست کردنش طبق دستور یک دانشجوی پزشکی یکبار دیگه گوگل ریدر رو از اول ساختم و کدشو توی وبلاگ گذاشتم. 

طریقه درست کردن گوگل ریدر رو هم میتونین توی لینکهای روزانه ام ببینین که درواقع اون هم از وبلاگ قبلی ایشونه. 

ممنون از ایشون که انشاءالله از حدود دو سال دیگه باید وبلاگشونو با یه اسم دیگه آپ کنند!! 

خاطرات (از نظر خودم) جالب (۵۴)

سلام: 

این پست عبارت است از آخرین بخش خاطرات معاینه کودکان بدو ورود به دبستان (که کار من در اونجا دو روز پیش تموم شد) با چند خاطره از شیفتهای این روزها که بقیه شون میمونه برای بعد: 

۱. خانم «ا» (مسئول بهداشت مدارس شبکه) اومدند بازدید پایگاه و فرمودند: از این به بعد توی جدول سابقه پزشکی کودک و والدینش اگه یه بیماری وجود نداشت خط تیره بزنین. گفتم: مگه خودتون نگفتین امسال دیگه لازم نیست خط تیره بزنین؟ گفت: چرا من گفتم اما امروز دیدم توی اون یکی پایگاه دارن خط تیره میزنن! 

۲. ایشون همچنین فرمودند: دیگه قسمت تماس کودک با دود سیگارو برای بچه هائی که پدر سیگاری دارند تیک نزنین این فقط مال بچه های کلاس اوله که خودشون سیگار میکشند!!  

۳. به خانمه گفتم: شوهرتون سیگار میکشه؟ گفت: بله. وقتی دید دارم تیک میزنم گفت: البته یه طوری میکشه که هیچکس متوجه نمیشه! 

۴. گوشهای بچه رو نگاه کردم و میخواستم توی قسمت معاینه گوش تیک بزنم که پدرش گفت: لطفا یه بار دیگه گوششو ببینین. گفتم: چرا؟ گفت: من دقت کردم سر این وسیله تون (اتوسکوپ) به اندازه کافی توی گوشش فرو نرفت! 

۵. به خانمه گفتم: بچه تون سابقه هیچ بیماری خاصی نداره؟ گفت: چرا وقتی سرما میخوره سرفه میکنه! 

۶. یکی از بچه ها به محض ورود به اتاق شروع کرد به گریه کردن. مادرش گفت: شرمنده این همیشه از روپوش میترسه (مسئله اینه که من روپوش نداشتم!) 

وسط نوشت: اما خدائیش یه مدتی از دست مریضهای ناجور راحت بودیم. 

و حالا خاطرات شیفتها: 

۷. دوتا پسر جوون یه پیرزن حدودا ۹۰ ساله رو آوردند. بعد از شرح حال و معاینه شروع کردم به نوشتن نسخه که یکی از پسرها آروم گفت: ببخشید میتونین یه چیزی بنویسین که شرشو بکنه؟! 

۸. به مرده گفتم: مشکلتون چیه؟ گفت: بدن درد دارم٬ من شعار نمیدما واقعا بدنم درد میکنه! 

۹. با ماشین شبکه میرفتم سر شیفت که متوجه شدم راننده محترم محو تماشای «یه نفر» توی خیابونه. وقتی آقای راننده دید دارم نگاه میکنم گفت: این که چیزی نیست یه بار اونقدر به یکی نگاه کردم که حواسم پرت شد ماشین افتاد توی جوی آب! 

۱۰. به دختره که با سرماخوردگی اومده بود گفتم: سردرد هم دارین؟ گفت: وقتی سالم بودم نه ولی حالا چرا! 

۱۱. میخواستم برای یه بچه سرماخورده دارو بنویسم که مادرش گفت: راستی این بچه به استامینوفن حساسیت داره. گفتم: یعنی اگه بخوره چی میشه؟ گفت: دمای بدنش میاد پائین! 

۱۲. میخواستم برای خانمه نسخه بنویسم گفتم: الان هیچ داروئی مصرف نمیکنین؟ گفت: چرا به خاطر «افسردگی بعد از زایمان» دارم قرص میخورم. گفتم: پس بچه هم شیر میدین؟ گفت: نه بچه ام بلافاصله بعد از تولد مُرد. بعد سرشو آورد جلو و گفت: اما هنوز یه کم شیر توی سینه هام هستا! 

۱۳. مَرده گفت: اینجا رفتم پیش دکتر ... آدرس دکتر .... رو بهم دادند که برم اونجا آدرسو نگاه کنین ببینین از کدوم طرف باید برم بعد همینطور که داشت کاغذو میداد دستم پرسید: راستی سواد دارین؟؟!! 

۱۴. پیرزنه با فشار خون بالا اومد. یه قرص کاپتوپریل گذاشتم زیر زبونش که بعد از چند دقیقه اومد پائین. ازش پرسیدم: برای فشار چه قرصی میخورین؟ گفت: هیچی هر روز صبح میام اینجا یه قرص میگذارن زیر زبونم! 

پی نوشت: الان دو روزه که توی گوگل ریدر کنار وبلاگم وبلاگهائی که آپ کردن مثل همیشه توپر نوشته میشن اما مثل همیشه توی لینکها نمیان بالا کسی میدونه چرا؟

داستانچه (استاد)

دکتر محمودی به بداخلاقی شهرت داشت. هر روز که استاژرها و اینترنها و رزیدنتها می خواستند با او راند یا دیدار بیماران را دوره کنند، اول می رفتند همه پرونده های بخش را با دقت می خواندند تا اگر استاد ازشان سوالی پرسید بلد باشند. بعد هم کلی دعا می خواندند که آن روز استاد ازشان سوالی نپرسد.

آن روز دکتر محمودی وسط راند وقتی رسید به تخت مریضی که دیشب بستری شده بود نگاهی به پرونده اش کرد و گفت:
ـ کی این مریضو بستری کرده؟
دکتر حسینی رزیدنت بخش سرفهء کوتاهی کرد و جواب داد:
ـ استاد من بستریش کردم.
دکتر محمودی نگاهی به او انداخت و گفت:
ـ خوب دکتر! مشکلشو بگو تا همه بشنوند.
او نفس عمیقی کشید و توضیح داد:
ـ بیمار یه آقای ۵۴ ساله است که کیس شناخته شده  فشار خون و هیپرلیپیدمیه. ضمناً از حدود ده سال پیش به الکل هم اعتیاد داره. دیشب با ایکتر شدید مراجعه کرد که به گفته همراهانشون از دو روز پیش شروع شده ولی دیشب یکدفعه شدید شده. حدود دو ساعت بعد از بستری بیمار دچار بیقراری و هذیان گوئی شد. درحدی که مجبور شدیم با دارو آرومشون کنیم.
دکتر محمودی پرسید:
ـ من به شما نگفتم تکست بخونین دکتر؟  اقلا کتاب ترجمه میخونین طوری بخونین که ارزش داشته باشه. بیقراری و هذیان گوئی یعنی چه؟
دکتر این بار یک نگاه به دخترهای گروه کرد. اربابی اینترن شیفت دیشب بود که کاملاً مشخص بود اگر بهش اجازه بدهند، حاضر هست روی تخت خالی گوشهء اتاق بخوابد و چند ساعتی بیهوش بشود. دکتر محمودی اشاره ای به او کرد و گفت:
ـ خانم دکتر! شما دیشب این مریضو دیدین؟
- بله استاد.
-خوب مشکلش چیه؟
- من فکر میکنم مریض انسفالوپاتی کبدی داشته باشه.
- هیچکس نظر دیگه ای نداره؟
همه ساکت بودند و همهء نگاهها به زمین بود که صدایی مردانه با لهجه ای عجیب به گوش رسید: داروی این مرد در دست من است!
همه ناخودآگاه برگشتند و به مرد نگاه کردند. مردی حدوداً پنجاه ساله با ریش بلند و لباسی بلند که هیکل تنومندش را می پوشاند، عمامه ای هم روی سرش بود و معلوم نبود از کجا گذرش به اونجا افتاده.
دکتر محمودی نگاهی به مرد کرد و پرسید:
ـ شما کی هستین؟ چطور اومدین اینجا؟
مرد جواب داد:
ـ نام من حسین است. اهل خراسانم ولی در حال حاضر در همدان به سر می برم و امروز مهمان شمایم.
بعد با تعجب به سُرُمی خیره شد که در حال تزریق به مریض روی یکی از تخت ها بود و شروع کرد به برانداز کردن آن.
دکتر محمودی گفت: خوب پس اینجا مهمان شدین. اشکالی نداره می تونین توی ادامه راند با من باشین ضمناً ازتون یک نمره کسر میشه چون روپوش ندارین. خوب دقت کنین تا یه چیزی یاد بگیرین.
ـ شرمنده ام اما سالهاست که کسی نتوانسته چیز جدیدی به من بیاموزد.
دکتر محمودی با تعجب گفت: چی؟! تو اصلاً چی بلدی؟! چه کتابی خوندی؟ چشمت به سسیل و هاریسون خورده؟ رزیدنتی یا اینترن؟
ـ من هیچ یک از اینها که گفتید نیستم و این کتابها را هم نخوانده ام. من کتاب قانون را نوشته ام.
- یعنی وکیلی؟ غلط نکنم از بخش روانپزشکی فرار کردی. گفتی دوای این مردو میدونی؟ خوب چی بهش میدی مثلاً؟
- می خواهید درمانش کنم؟
-: آره درمانش کن ببینم!
- بخارات سمی بدن این مرد که از کبد بیمارش ناشی میشود، در بدنش تجمع یافته و حال باید آنها را تخلیه کرد.
پیش از اینکه کسی بتواند از جایش تکان بخورد، مرد یک سنگ نوک تیز را که معلوم نبود از کجا آورده بلند کرد و روی سر بیمار کوبید. خون از سر بیمار جاری شد و اول روی سر و صورتش و بعد روی بالش ریخت.
دکتر محمودی با ناراحتی پرسید: یعنی چه؟! این کارها چیه؟ یکی زنگ بزنه به انتظامات بیان این دیوونه رو بندازن بیرون. فقط خدا کنه همراه های این مریض ازمون شکایت نکنن.
چند دقیقه بعد سر بیمار پانسمان شده بود و دکتر محمودی که از این حادثه غیرمنتظره هنوز درتعجب بود راند را تعطیل کرد.
دکتر داشت به پانسیون برمی گشت که به دکتر عالی پور برخورد. دکترای مهندسی پزشکی که مدتها بود داشت روی ساخت یک دستگاه کار می کرد که هنوز کسی چیزی درباره اش نمی دانست و هربار که درباره این دستگاه از او توضیح می خواستند، فقط می گفت که: این دستگاه توی تاریخ علم یه نقطه عطفه.
دکتر عالی پور با اضطراب به دکتر محمودی نزدیک شد و گفت: دکتر! شما یه آدم غریبه و عجیب و غریبو ندیدین؟
- چرا! وسط راندم اومد و یکی از بیمارها رو هم مجروح کرد چطور؟ می شناسینش؟
- یادتونه مدتها بود که روی ساخت یه دستگاه کار می کردم؟ اون یه دستگاه انتقال اجسام بود.
- انتقال اجسام؟

- بله دکتر... و هر روز هم آزمایشش می کردم که موفقیت آمیز نبود. امروز نمی دونم چی شد که مشخصات "ابن سینا" رو بهش دادم و رفتم از بوفه چای بگیرم. وقتی برگشتم دیدم دستگاه درست کار کرده اما از ابن سینا خبری نبود. شما ندیدینش؟

پی نوشت: روز پزشک مبارک.

خاطرات (از نظر خودم) جالب (۵۳)

سلام 

این بار به اندازه کافی از این خاطرات توی شیفتهام جمع شده اما برای اینکه تا مدتها بعد از تموم شدن طرح سنجش خاطرات اونجارو ننویسم ترجیح دادم این بار هم بخش دیگه ای از خاطرات طرح سنجشو بنویسم اگه زیاد جالب نیستند شرمنده: 

۱. به مرده گفتم: دندونهای بچه تون سالمند؟ گفت: قبلا یکیشون پوسیدگی داشت اما نمیدونم تا حالا خوب شده یا نه؟! 

۲. به خانمه گفتم: پدرش سیگار میکشه؟ گفت: آخه میشه مرد سیگار نکشه؟! 

۳. خانمه میگفت: بچه ام خیلی به من وابسته است. حتی حاضر نیست با پدرش تنها باشه. بچه گفت: میدونی چرا؟ چون بابا هی منو میترسونه! 

۴. به مرده گفتم: توی خونواده سابقه هیچ بیماری نداشتین؟ گفت: نه. وقتی داشتم توی پرونده بهداشتی بچه تیک میزدم مرده از خانمش پرسید: دکتر چی پرسید؟! 

۵. خانمی که تست هوش میگیره می گفت: چهار شماره تصادفی گفتم و به یکی از بچه ها گفتم تکرارشون کن که گفت: تو شماره خونه مارو از کجا بلدی؟!  (توضیح: شماره های روستاها چهار رقمیه)

۶. همین خانم وقتی عمادو دید که پیش منه گفت: این پسر شماست؟ اون روز که اومده بود سنجش ازش پرسیدم: آقای دکتر چیِ تو میشه؟ گفت: اییییی با هم یه چیزی میشیم! 

۷. به خانمه گفتم: بچه تون تست هوش رو خوب جواب نداده گفت: آره خودم هم تعجب کردم آخه بعضی روزها با خودم میبرمش سر کلاسم توی دانشگاه هر سوالی که استاد فیزیکمون از من میپرسه این جواب میده! 

۸. به خانمه گفتم: وزن بچه تون یه کمی زیاده پیاده روی میکنه؟ گفت: هرچقدر بهش میگیم پیاده روی کن گوش نمیکنه هرجا میخواد بره با دوچرخه میره! 

۹. بچه تا اومد تو گفت: اینجا آمپول میزنین؟ گفتم: نه گفت: آخه داره بوی آمپول میاد! 

۱۰. به خانمه گفتم: بچه تون سابقه هیچ بیماری نداره؟ گفت: نه. خود بچه گفت: چرا مریضی دارم٬ هروقت پیراهن میپوشم هی از پشت شلوارم میاد بیرون! (خودم هم گاهی دچار این بیماری میشم!) 

۱۱. یه بچه ۳۶ کیلوئی رو برای سنجش آورده بودند. خانم کاردان به همراهش گفت: غذاشو کمتر کنین. گفت: ما هم به مادرش میگیم اون هم میگه: مگه از مال شما میخوره که زورتون میاره؟! 

۱۲. مادره گفت: بچه منو ببینین میخواد بره مدرسه شاگرد اول بشه. بچه گفت: همه اش شاگرد اول؟ من میخوام کلاس دوم و سوم و ... هم برم!

خاطرات (از نظر خودم) جالب (۵۲)

سلام: 

این پست هم مربوط میشه به بچه های بدو ورود به دبستان. 

البته یه تعدادیشون هم میمونند که میگذارم برای پستهای بعدی. 

۱. از پدر بچه پرسیدم: شب ادراری هم داره؟ گفت: خودم یا این؟! 

۲. خانم کاردانمون به مادر بچه گفت: یه شماره موبایل بهمون بدین. در کیفشو باز کرد و موبایلشو درآورد و داد بهش و گفت: من که هیچوقت نتونستم شماره مو ازحفظ کنم یه زنگ به خودتون بزنین و شماره شو یادداشت کنین! 

۳. به مرده گفتم: توی خونواده سابقه بیماری خاصی ندارین؟ گفت: مادرش لوپوس داره. میدونی لوپوس چیه؟ یه بیماریه درست مثل ام اس! 

۴. داشتم پرونده بهداشتی بچه رو تکمیل میکردم که گوشیمو برداشت. مادرش گفت: بگذارش سرجاش وقتی دکتر شدی خودم یکی برات میخرم! 

۵. به مرده گفتم ببرین توی اون اتاق قد و وزن بچه تونو بگیرن بعد بیارینش اینجا گفت: ببخشین ببریم قند بهش بزنن؟! 

۶. به خانمه گفتم: بچه تون سابقه بیماری نداره؟ گفت: نه فقط دندون عقلش پوسیده! 

۷. به خانمه گفتم: بچه تون سابقه هیچ بیماری داره؟ گفت: نه فقط وقتی خیلی بهش گیر میدیم ناراحت میشه! 

۸. بچه تا وارد سالن شد شروع کرد به گریه. مادرش گفت: چرا گریه میکنی؟ گفت: اون بچه رو اونجا میبینی؟ چون اون هم داره گریه میکنه! 

۹. به خانمه گفتم: بچه تونو بینائی سنجی نبردین هنوز؟ گفت: چرا بردیم هنوز! 

۱۰. کاردانمون به خانمه گفت: این بچه مادرش سالمه؟ گفت: اگه سالم بود که اینو ولش نمیکرد بره! 

۱۱. به مرده گفتم: دخترتون سوالها رو درست جواب نداده باید ببرینش تست تخصصی. 

گفت: این هوشش خوب نیست؟ این هر روز از صبح تا شب تنهائی دنبال گله است؟! 

۱۲. به محض اینکه بچه نشست روی صندلی مادرش گفت: این آلرژی داره٬ الان هم سرماخوردگی داره ... بچه گفت: خیلی هم خوشگلم! 

۱۳. از نکات جالب اینکه هم من هم خانم کاردانمون بچه هامونو بردیم همون مدرسه برای سنجش! 

بقیه شون برای پست بعد ... 

پی نوشت: من (رها) ی عزیز 

درپاسخ به سوال شما باید بگم: 

هیچ فرقی با هم ندارند.

.

سلام 

چند هفته پیش وقتی تعداد کامنتهای خوانندگانی که معتقد بودند من با نوشتن خاطراتم به بیماران توهین میکنم به میزان بی سابقه ای بالا رفت هیچوقت فکر نمیکردم به زودی قراره چنین توفانی به راه بیفته. 

نمیدونم از کی خواننده این وبلاگ هستین اما من اول اصلا دوست نداشتم که شغلمو لو بدم اما بعدا بطور تصادفی و توی یکی از کامنتهائی که گذاشتم به این مطلب اشاره کردم و همین باعث شد که مدلاگ وبلاگمو کشف کنه و به دیگران معرفی کنه. 

وقتی دستم رو شد (!) تصمیم گرفتم خاطراتمو بنویسم. پس به صورت درهم شروع کردم. هم خاطرات روزها و هفته های اخیرو مینوشتم و هم خاطرات دوران دانشجوئی و بعد طرح و استخدام. 

تا اینکه مدتی پیش یکی از اهالی شهری که زمانی در اون کار میکردم و خاطراتمو مینوشتم فرمودند که من با نوشتن این خاطرات دارم فرافکنی میکنم و چند روز بعد توی کامنت بعدی دوست دیگری منو سادیسمی خطاب کردند. دو کلمه ای که هرکدوم در پزشکی معنای خاص خودشو داره و من هنوز نفهمیدم ایشون این کشفو از کدوم قسمت خاطرات من انجام دادن؟ 

چند روز بعد نفر سوم فرمودند من این وبلاگو از sms هائی که برام میاد مینویسم و از کامنت بعد بود که متاسفانه سیل انواع فحش و ناسزاهای ناجور به طرف من و این وبلاگ روانه شد به حدی که برخلاف میل باطنی خودم مجبور شدم چندتا از اونها رو حذف کنم و بعد هم کامنتهارو تائیدی کنم. 

با وجود اینکه هنوز نفهمیده بودم چه اهانتی به مردم اون شهر کردم همه پستهای وبلاگو حذف کردم و بعد از مدتی هم که بعضی از پستهارو برگردوندم پستهای مربوط به خاطرات بعد از دوران دانشجوئی رو حذف کردم تا شاید مشکلات حل بشه. 

اما متاسفانه بازهم کامنتهائی برام اومد که همچنان برای روز مبادا اونها رو ذخیره کردم تا اگه لازم شد افراد بی طرف بتونن قضاوت کنن که چه کسی به چه کسی توهین کرده؟ 

یکی از دوستان فرموده اند که از من شکایت کرده اند. من از آن روز همچنان در انتظار احضاریه دادگاه هستم تا شاید هر کسی که اشتباه میکنه از اشتباه دربیاد اما هنوز که چشممون به جمال احضاریه روشن نشده. ضمن اینکه طبق تحقیقاتی که من کردم توهین هم میتونه زندانی داشته باشه و توهینهائی به من شده که «مدارکش هم موجوده» 

با خداحافظی من، تعدادی از دوستان توصیه کردند دیگه به وبلاگ نویسی نپردازم و فقط درسمو بخونم اما بیشتر دوستان چنان محبتی به من داشتند که نتونستم این محبتو بی جواب بگذارم.  

وقتی چند هفته بعد از خداحافظی هنوز دوستان با این تعداد به این وبلاگ سر میزنند مگه میشه دیگه برنگشت؟

خلاصه که: گرچه دوستان متعلق به اون شهر خاص فرموده بودند با حذف اسم شهرشون دست از سر من برمی دارند اما من برای اطمینان از راحت شدن خیالم کل اون پستهارو حذف کردم. 

اگه دوستان اون پستهارو نخوندن شرمنده. 

اگر هم بعضی از دوستان همچنان قصد شکایت دارند که درخدمتیم. 

از این به بعد من خاطرات مربوط به شهر خودمو مینویسم امیدوارم دوستان با تمسخر مردم شهر خودم مشکلی نداشته باشند. اگر هم این نوع نوشته ها رو دوست ندارند لطف کنند و آدرس وبلاگ منو فراموش کنند چون توی این وبلاگ فقط از این نوشته ها داریم. 

پ.ن1: بهم حق بدین که تا اطلاع ثانوی برخلاف میل باطنی خودم کامنتها تائیدی باشند. 

پ.ن2: درجریان حذف پستهای وبلاگ بعضی از پستها کلا پاک شدند که به زحمت اونها رو برگردوندم اما متاسفانه کامنتهای اون پستها از بین رفتند. اون پستهارو پیش از این پست میگذارم و به خاطر کامنتها هم شرمنده 

بعدنوشت: 

دوست عزیز «من» 

اولا شرمنده که کامنتتونو تائید نکردم چون بیش از حد بی ادبانه بود 

ثانیا این نوشته ها نه هزله نه طنز و نه هیچ چیز دیگه. اینها فقط بازگوکردن اتفاقاتیه که برام رخ داده شما هم دوست دارین بخونین دوست دارین نخونین 

ثالثا برام جالبه که موردیو به عنوان مثالی برای تمسخر عنوان کردین که کوچکترین تمسخری توش نیست (دختری که قدش کوتاه بود)  اگه واقعا چنین چیزیو تمسخر میدونین بهتره یه مقدار حد تحمل خودتونو بالا ببرین 

رابعا نوشتین امیدوارین من هم روزی مورد تمسخر قرار بگیرم. اگه روزی حرف خنده داری زدم هرکدوم از دوستان که مایلند حرف منو بدون اینکه از من اسمی ببرند توی وبلاگشون بنویسند قسم میخورم که ناراحت نشم.

خاطرات (از نظر خودم) جالب (۵۱)