جایی برای گفتن دلتنگیها

ماجراهای یک پزشک هنوز عمومی

جایی برای گفتن دلتنگیها

ماجراهای یک پزشک هنوز عمومی

خاطرات (از نظر خودم) جالب (235)

سلام

1. داشتم مریض میدیدم که یک دختر جوون سرشو کرد توی مطب و گفت: ببخشید! اجازه هست خودمو وزن کنم؟ گفتم: بفرمائید. اومد توی مطب و رفت روی وزنه و بعد گفت: چقدر وزنم بالا رفته! فکر کنم چون تپش قلب دارم خون با شدت میاد توی پاهام و فشار میاره روی ترازو و بالا نشون میده!

2. () به مرده گفتم: حرص خوردین؟ گفت: بله دیروز به طور همزمان دوتا خاله و یک دائیمو از دست دادم! گفتم: تصادف کردند؟ گفت: نه هرکدومشون توی یه شهری و به یه علتی! (ایشون ساعت دو صبح اومده بودند و فرصت شد چند دقیقه ای صحبت کنیم. جهت اطلاع دوستان!)

۳. خانمه بچه شو با دل درد آورده بود. گفتم: دلش از کِی درد میکنه؟ از بچه اش پرسید: از کِی درد گرفته؟ بچه گفت: از وقتی که اون ده تا خیار توی یخچال را خوردم!

4. توی مرکز تزریق واکسن کرونا بودم. خانمه گفت: قراره به زودی برم آلمان خونه دخترم. اونجا هم از واکسنهای توی ایران فقط واکسن آسترازنکا رو قبول دارن. گفتم: شرمنده فعلا فقط واکسن ایرانی هست و چینی. اگه آسترازنکا میخواین باید صبر کنین تا برامون بیاد. گفت: حالا آلمان رفتنم خیلی هم مهم نیست. ایرانی بهتره یا چینی؟!

5. پسره گفت: با این علائمی که من دارم ممکنه صددرصد کرونا گرفته باشم؟!

6. توی مرکز نمونه گیری کرونا کد ملی خانمه را زدم که دیدم اسمش با چیزی که روی برگه نوشته فرق میکنه. گفتم: اسمتونو اشتباه نوشتن. گفت: نه خودم اسم مستعار گفتم! گفتم: چرا؟ گفت: آخه وقتی مردم بفهمن تست آدم مثبت شده ازش فرار میکنن!

۷. پسره گفت: ما سیگار و اینها را مصرف میکنیم. میتونیم واکسن کرونا بزنیم؟ دوستش گفت: البته اینها را مصرف نمی کنیم. فقط سیگار!

۸. توی مرکز واکسیناسیون کرونا مرده گفت: من پلاکتم پایینه میتونم واکسن بزنم؟ گفتم: چقدر پایینه؟ گفت: چه میدونم من که تا به حال آزمایش ندادم. فقط یک بار دندون کشیدم و دیدم خیلی خون اومد. گفتم حتما پلاکتم پایینه!

۹. پسره را دیدم و گفتم: آمپول میزنه براش بنویسم؟ پدرش گفت: حالا میشه این بار را گذشت کنین؟!

10. خانمه اومد توی مطب و نشست روی صندلی و گفت: میشه تا شوهرم داره نوبت میگیره منو ببینین؟ حالم خوب نیست. گفتم: بفرمائید. اومد و نشست و معاینه اش کردم و وقتی شوهرش دفترچه شو آورد معاینه شو تموم کردم و بعد شروع کردم به نوشتن نسخه. یکدفعه شوهرش گفت: پس گلوشو نگاه نمیکنین؟ خانمش گفت: نگاه کرد. تو نبودی. گفت: فشارشو هم نمیگیرین؟ خانمش گفت: گرفت. تو نبودی. نسخه رو نوشتم و دادم بهشون و رفتن بیرون. دم در مرده برگشت و گفت: میشه توی گوشش را هم ببینین؟ خانمش گفت: دید. بیا بریم!

11. بچه تا اومد توی مطب فشارسنجو نشون داد و گفت: مامان! این چیه؟ مادرش گفت: این دستگاهه! نسخه شو که نوشتم و داشت میرفت بیرون چشمش افتاد به دستگاه حضور و غیاب و گفت: مامان! این چیه؟ مادرش گفت: این وسیله است!

12. نسخه خانمه را که نوشتم گفت: میشه جواب آزمایشمو هم ببینین؟ نگاه کردم و گفتم: ویتامین دی تون یه کم پائینه، قندتون بالاست. کمی هم کم خونی داشتین. گفت: اون خانم دکتره که اون روز آزمایشمو نگاه کرد نگفت کم خونی دارم. همین ها هستن که ارزش کار شما رو هم پائین میارن!

پ.ن1. با تسلیت دوباره به خانم نسرین برای فوت خواهر گرامی شون. امیدوارم از این به بعد روزهائی پر از شادی داشته باشند.

پ.ن2. میدونم خیلی دیر شده. اما الان یکدفعه یادم افتاد از یکی از خوانندگان محترم که بهم یاد دادند بدون دونستن تاریخ تولد چطور افراد مهمانو توی سامانه سیب پیدا کنم تشکر نکردم! اگه اشتباه نکنم با اسم شیرین کامنت گذاشته بودند. باز هم ممنونم! (بعدنوشت: با تشکر از خانم لیلا که بهم یاد دادند)

پ.ن3. دیگه از این به بعد نمیتونیم بگیم به زودی افغانستان هم از ما پیشرفته تر میشه!


خاطرات (از نظر خودم) جالب (234)

سلام

۱. داشتم یه بچه رو میدیدم که مادرش گفت: الان میخوام ببرم واکسن هفت سالگی شو بزنن طوری نیست با این مریضی؟ گفتم: نه مشکلی نداره. بچه گفت: آخ جون! میخوان بهم واکسن افسانه ای بزنن!

2. مرده گفت: این سرم که برای مریضمون نوشتین تموم شد. الان که کشیدنش یه کم روی دستش ورم کرده طوری نیست؟ گفتم: حتما یه کم رفته زیر پوست. تا فردا درست میشه. گفت: خب اگه مشکلی نداره که هیچی. گفتم یه وقت خدای نکرده سرم نرفته باشه توی رگش!

3. وارد مرکز نمونه گیری کرونا که شدم یکدفعه بدنم شروع کرد به خارش و زدن کهیر! هرچقدر فکر کردم نفهمیدم به چی ممکنه حساسیت داشته باشم چون قبلا هم بارها اونجا رفته بودم (و بعد از اون هم بارها رفتم). گفتم: داروخونه دارین؟ گفتند: نه! کلی این ور و اون ور گشتم تا بالاخره توی داروهای رایگانی که برای مبتلایان بی بضاعت کرونا گذاشته بودند یک شربت دیفن هیدرامین پیدا کردم. اون روز تا ظهر چند مریض میدیدم و وقتی خارش بدنم شدت پیدا میکرد چند سی سی از شربت میخوردم! خوشبختانه وقتی از مرکز بیرون اومدم مشکل خیلی کمتر شد. اما توی اون ده پونزده دقیقه ای که پیاده از مرکز رفتم خونه به طرز وحشتناکی خواب آلودگی داشتم!

4. این ماجرا مال حدود ده سال پیشه. چند بار خواستم اینجا بنویسمش اما یادم رفت. گفتم حالا که کمبود خاطرات داریم بنویسمش!:

یک خانم دکتر مجرد ساکن تهران اومد ولایت ما و برای یکی از روستاهای دورافتاده ولایت قرارداد بست و ساکن اونجا شد. چند ماه بعد منو فرستادن به جاش و پرسنل گفتند پدر خانم دکتر فوت کرده و خانم دکتر هم رفته مراسم. چند هفته میرفتم اونجا تا این که خانم دکتر برگشت سر کار و من رفتم یه درمونگاه دیگه. اما روز بعد دوباره رفتم به جای همون خانم دکتر! از مسئول پذیرش پرسیدم: خانم دکتر که تازه اومده بود کجا رفت دوباره؟ گفت: دیروز خانم دکتر اومد سر کار و مریضهارو دید و بعد گوشیشو درآورد و شروع کرد با خواهرش صحبت کردن و رفت توی حیاط درمونگاه. یکدفعه دیدیم صدای خانم دکتر رفت بالا و گفت: تو به چه حقی اون ساختمونو فروختی؟ یک میلیارد از اونجا حق من بود! بعد هم گوشی رو قطع کرد و زنگ زد شبکه و مرخصی گرفت و رفت تهران. خدائی من اگه یک میلیارد پول داشتم اصلا سر کار هم نمی اومدم! (البته این ماجرا مال زمانی بود که یک میلیارد واقعا خییییلی پول بود نه الان که فقط خیلی پوله! خانم دکتر هم بعد از چند روز دوباره برگشت سر کار اما قراردادش که تموم شد رفت)

5. صبح که راننده یکی از درمونگاههای روستائی اومد دنبالم دیدم دوتا خانم توی ماشینش هستند که من نمیشناسمشون. راه افتادیم و رسیدیم به جائی که چند نفر دیگه هم باید سوار می شدند و اون دوتا خانم پیاده شدند و پیاده رفتند. یکی از خانمها که تازه سوار شده بود از راننده پرسید: اینها کی بودند؟ راننده گفت: دوتا از خواهرهای خانمم. توی شهر کار داشتند با من اومدند. اون خانم همکار گفت: نمیشناختمشون. راننده گفت: خواهر زن های من اون قدر زیادند که خودم هم هنوز یکی دو نفرشونو نمیشناسم!

6. یک بچه شش ماهه را با اسهال آوردند. به مادرش گفتم: غذا هم بهش دادین یا فقط شیر خودتونو میخوره؟ گفت: بهمون گفتند از شش ماهگی دیگه باید بهش غذا بدیم. دیشب  پدرش رفت نون خامه ای خرید با بچه با هم خوردیم!

7. یکی دو ساعت بعد از تاریک شدن هوا مسئول حراست شبکه اومد بازدید و بعد از چرخی توی مرکز مستقیم رفت توی تزریقات و به خانم مسئول تزریقات گیر داد که چرا برای تست قند خون با دستگاه از مردم زیاد پول میگیرین؟ بعد هم صورتجلسه نوشتن و آوردن که من هم امضا کنم. گفتم: حالا شما از کجا فهمیدین؟ گفت: یه نفر بهمون گزارش داد. برای این که مطمئن بشم الان اومدم دم در کارت عابربانکمو دادم به یه نفر که داشت رد می شد و گفتم با این کارت برو قند خونتو چک کن!

8. () یه دختر شونزده هفده ساله را با حال روحی خراب آوردند. براش آرام بخش و ... نوشتم و وقتی از مطب رفت بیرون به همراهش گفتم: مشکلش چیه؟ گفت: این دختر یه مادربزرگ داشت که از سه سال پیش و بعد از سکته مغزی بیهوش توی خونه افتاده بود و هر چند ساعت یک بار آب دهنش میرفت ته حلقش و نفسش تنگی میکرد که باید با دستگاه توی حلقشو ساکشن میکردیم. شبی یکی از جوونهای فامیل میرفت پیشش تا اگه لازم شد این کارو انجام بده. چند شب پیش وقتی این دختر پیش مادربزرگش بوده نصف شب خوابش میبره و وقتی بیدار میشه میبینه پیرزن خفه شده. از اون شب تا به حال چندین بار حمله عصبی بهش دست داده و باید بیاریمش درمونگاه.

9. از یکی از درمونگاههای روستائی برگشتم خونه. راننده منو دم در پیاده کرد و ماشینو خاموش کرد. گفتم: نمیخوای بری؟ گفت: چند روزه بعد از ساعت اداری توی اسنپ کار میکنم. اینجا میمونم تا یه مسافر پیدا بشه!

10. توی مرکز واکسیناسیون کرونا بودم. پیرمرده اومد واکسن بزنه که توی سامانه نگاه کردند و بهش گفتند: شرمنده شما طبق سامانه فوت کردین! خوشبختانه مشکل فقط از سامانه سیب بود و نه سایت ثبت احوال و با چندتا تلفن درست شد.

11. نسخه خانمه را که نوشتم گفتم: دیگه هیچ ناراحتی نداشتین؟ شوهرش گفت: یعنی ناراحتی باعث همه این مشکلات شده؟!

12. (14+) (البته شاید هم نیاز به مثبت نداشت!) مسئول پذیرش یکی از درمونگاههای روستائی تعریف میکرد که: چند سال پیش روز بیست و هفتم اسفند یکی از خانمهای همکار اصرار عجیبی داشت که روز بعدشو کل پرسنل با هم نیان سر کار و در درمونگاهو ببندیم. اون قدر این حرفو تکرار کرد که کم کم بقیه پرسنل هم باهاش هم صدا شدند و همه گفتند فردا سر کار نمی آئیم. روز بعد من چون خونه ام نزدیکه اومدم یه سری بزنم که دیدم تلفن مرکز زنگ میخوره. گوشیو که برداشتم دیدم یه آقایی میگه: سلام، میتونم با خانم ... (همون خانمی که اصرار به تعطیل کردن مرکز داشت) صحبت کنم؟ من همسرش هستم صبح گفت میاد اونجا اما الان گوشیشو جواب نمیده! گفتم شرمنده الان سرشون شلوغه کارشون تموم شد میگم باهاتون تماس بگیرن. بعد هم هرچقدر بهش زنگ زدم جواب نداد یه پیام بهش دادم و گفتم سریع یه زنگ بزن به شوهرت! بعد از عید هم روم نشد بپرسم کجا رفته بوده!

پ.ن1. به دکتر پرسیسکی وراچ گفتم بیان و کامنتهائی که توی پستهای گذشته درباره شون نوشته بودین بخونن. گفتند قبلا خوندن. گفتم پس کاش یه کامنت همون جا میگذاشتین تا بدونن هنوز به فکرشون هستین. گفتن حتما اما خبری نشد! امیدوارم توی یه وبلاگ دیگه کامنت نگذاشته باشند!

پ.ن2. بر اثر اشتباه من یه ضربه به ماشین خورد و نزدیک دو میلیون خرجش شد. تا چند روز حالم گرفته بود اما وقتی یک روز از صبح زود ماشین توی کوچه مونده بود تا غروب درحالی که سوئیچش روی کاپوت جا مونده بود فهمیدم همیشه باید خدارو شکر کرد. (این که سوئیچ روی کاپوت چکار میکرد جریانش مفصله و در حوصله اینجا نیست)

پ.ن3. عماد میگه: یکی از افتخارات من اینه که جوراب نانوی ضد بو را هم بودار کردم!

خاطرات (از نظر خودم) جالب (233)

سلام

1. به خانمه گفتم: توی خونه هیچ داروئی به بچه تون دادین؟ گفت: فقط یه شربت دیفن هیدرامین. گفتم: دیگه ازش دارین یا تموم شد؟ گفت: تموم شد. گفتم: خب پس یکی براش مینویسم. گفت: نه ننویسین بهش حساسیت داره!

2. به پسره گفتم: با این قرصها که خانم دکتر براتون نوشتن دل دردتون بهتر نشد؟ گفت: دردش کمتر شد اما بهتر نشد!

۳. داشتم پیرزنه را معاینه میکردم که یکی از پرسنل اومد توی مطب و گفت: چای تازه دم درست کردم. میخورین براتون بیارم؟ پیرزنه گفت: بله بیار!

۴. به خانمه گفتم: با این استفراغی که بچه تون داره احتیاج به آمپول داره. گفت: نه! من بهش قول دادم که از آمپول خبری نیست که اومده دکتر. براش شربت بنویسین. شربت نوشتم و رفتند. دو ساعت بعد خانمه برگشت و گفت: هنوز داره استفراغ می‌کنه. گفتم: من که بهتون گفتم. حالا آمپول بنویسم؟ گفت: نههه! توی این دو ساعت فقط داره میگه چه دکتر مهربونی بود آمپول ننوشت. نمیخوام تفکراتش درباره شما خراب بشه!

5. بعد از تاریک شدن هوا داشتم مریض میدیدم و از حیاط درمونگاه گه گاه صداهایی مثل یه انفجار خیلی کوچیک  میومد. حدود یک ساعت بعد راننده آمبولانس درمونگاه اومد و گفت: تشریف بیارین توی آبدارخونه کارِتون دارم. وقتی رفتم دیدم چند قرص نون روی میزه با یه ماهی تابه نسبتا بزرگ که توش مقداری پیاز و ... داره هنوز غلغل میکنه بعلاوه چندین عدد گنجشک پخته شده! یه تفنگ بادی هم کنار دیوار بود.

6. یکی از خانمهای مسئول تزریقات (که چند ماه پیش بعد از مدتها درگیری قضائی از شوهر معتادش جدا شده بود و حضانت دختر پنج شش ساله شو هم گرفته بود) اوقاتش تلخ بود. گفتم: چی شده؟ گفت: دیروز با ... (دخترش) رفتیم ... (یکی از گردشگاههای طبیعی نزدیک ولایت) که دیدیم یه عروس و داماد با ماشین عروس اومدن و با اقوامشون با یه فاصله حدودا صد متری از ما شروع کردند به رقصیدن و .... دخترم گفت: بریم تماشا؟ گفتم:من که حوصله شو ندارم خودت برو ولی خیلی مواظب باش. رفت و برگشت و دیدم همچنان داره میخنده و میرقصه. گفتم: چیه؟ گفت: عروسی بابام بود!

7. یک خاطره دیگه از پیش از کرونا: توی یکی از درمونگاههای روستائی بودم که یه کاردان بهداشتی با نامه معرفی برای طرح اومد پیشم. گفتم: دانشگاه ولایت درس خوندین؟ گفت: نه زابل بودم. گفتم: چطور از اونجا سردرآوردین؟ گفت: من نمیدونستم زابل کجاست. وقتی اسمشو توی دفترچه انتخاب رشته دیدم گفتم حتما یه شهره نزدیک آمل و بابل من هم انتخابش کردم!

8. پیرزنه گفت: از خواب که بیدار شدم دیدم سرم درد میکنه. نمیدونستم فشارم رفته بالا یا اومده پائین. من هم یه لیوان آب قند خوردم یه لیوان آب غوره!

9. توی یه مرکز روستائی شلوغ بودم که بهش مرکز نمونه گیری کرونا هم داده بودند. سرمون خلوت بود. خانم مسئول بهداشت محیط درمونگاه اومد از جلو در رد بشه که خانم مسئول نمونه گیری بهش گفت: میخوای یه تست ازت بگیرم؟ رایگانه سرمون هم خلوته. خانم مسئول بهداشت محیط هم کمی فکر کرد و بعد گفت: خب بیا بگیر! چند روز بعد که دوباره رفتم اون مرکز خانم مسئول بهداشت محیط رفته بود مرخصی استعلاجی به خاطر کرونا!

10. شیفت مرکز کرونا بودم که پسره اومد و گفت: من سربازم. حالا اومدم مرخصی و یه کاری پیش اومده که یکی دو هفته نمیتونم برگردم پادگان. یه جواب مثبت بهم بدین! به زحمت راضیش کردم که اول یه تست بده تا بعد. (جوابش که براش اومد هم که دیگه من اونجا نبودم ببینم با پزشک شیفت اون روز چکار میکنه!)

11. (16+) توی یکی از مراکز روستائی از خانم مسئول آزمایشگاه پرسیدم: راستی خانم ... (مستخدم مرکز که همیشه برام چای می آورد) کجاست؟ خانم مسئول آزمایشگاه گفت: حامله شده رفته مرخصی استعلاجی. ... هم حامله شد و ما نشدیم! (قبلا که دخترها تا ازدواج نمیکردن حامله نمی شدن. الان برنامه عوض شده که این دختر مجرد انتظار داشت زودتر از یه خانم متاهل حامله بشه؟!)

12. خانمه گفت: برای اسهال میوه خوبه؟ گفتم: بعضی میوه ها خوبند. مثلا موز. گفت: موز نداریم. به جاش خیار بدم بخوره؟!

پ.ن1. بالاخره باجناق دوم و خانواده اش هم اسباب کشی کردن و همسایه مون شدن. همچنان هم مشغول مرتب کردن خونه اند و معمولا آنی میره کمکشون. عسلو هم شبها باید به زور از پیش دخترخاله هاش بیاریم خونه!

پ.ن2. بعد از حدود دو سال با دکتر پرسیسکی وراچ صحبت کردم. فرمودند همچنان در اوکراین مشغول به کارند و وبلاگهائی که میخوندند همچنان دنبال میکنند. اما مشغله کاری بهشون اجازه گذاشتن کامنت نمیده و از همه دوستان که به یادشون هستند تشکر کردند. ضمنا ادعا کردند که هنوز وبلاگ جدیدی ندارند!

پ.ن3. عسل کتاب قصه شو تموم میکنه و اونو میده به من و میگه: بابا! بیا قصه شو بخون ببین چه جالبه! میگم: باباجان! این قصه برای تو جالبه نه برای من. میگه: حالا تو بخونش. میگم: باشه بعدا میخونم. میگه: باباااا! بخون! بخون! باباااا بخون! بی مقدمه صدامو میبرم بالا و میگم:

وای انتظار میکشه منو

دل بی قرار می کشه منو

وااای وااای میکشه منو

آرزوی یار می کشه منو ...

عسل یه کم با حیرت نگاهم میکنه و میگه: این دیگه چه ترانه ای بود؟ چقدر کشت و کشتار توش بود!

خاطرات (از نظر خودم) جالب (232)

سلام

1. مرده گفت: چند روزه که سرم تاب داره. هر سوالی که درباره سرگیجه میدونستم ازش پرسیدم و جوابش منفی بود. بعد از چند دقیقه گفت: فکر کنم شما بهش میگین تَب، درسته؟! (تازه فهمیدم بنده خدا فارسیش خوب نیست)

2. ساعت یک و نیم صبح خانمه با اسهال و استفراغ اومد. شوهرش گفت: یه مقدار گیلاس خریدم. دیشب نصفشونو خوردم و همین موقع اومدم و بهم سرم و سوزن زدن. امشب خانم اون نصفشونو خورده!

3. شیفت شب بودم و درمونگاه غلغله بود. ساعت حدود دو بالاخره مریضها تموم شدند و رفتم توی اتاق استراحت و بلافاصله از هوش رفتم. ساعت حدود چهار با صدای زنگ موبایلم از خواب پریدم و دیدم خانم مسئول پذیرش زنگ زده. وقتی جواب دادم گفت: ببخشید دو سه بار زنگ اتاق استراحتو زدم و بیدار نشدین. عذرخواهی کردم و رفتم و مریضو دیدم. سه شب بعد دوباره با همین خانم شیفت بودم و دوباره همین اتفاق تکرار شد! وقتی مریضو دیدم و رفت، رفتم دم پذیرش و  گفتم: شرمنده اصلا سابقه نداشت من اینطور خوابم سنگین بشه. حالا دوبار پشت سر هم و هردوبار هم توی شیفت شما. گفت: من خوشحالم که وجودم این قدر بهتون آرامش میده که راحت میخوابین!

4. یکی از راننده های شبکه که ظاهرا خیلی اظهار ارادت میکنه شب بهم زنگ زد و گفت: فردا باید بریم درمونگاه ... صبح ساعت فلان میام دنبالتون. گفتم: باشه. گفت: خب فعلا خداحافظ. گفتم: خداحافظ. چند لحظه بعد یه کم بلندتر گفت: خداحافظ! من هم بلندتر گفتم: خداحافظ. چند ثانیه بعد با صدای بلند گفت: دکتر! خداحافظ! گفتم: صدا قطع شده؟ خداحافظ! گفت: قطع کرده! دکتر هم این قدر ...! و قطع کرد!

5. یه خاطره دیگه که از پیش از کرونا یادم اومد:

چهارشنبه شیفت بودم. ظهر پنجشنبه اومدم خونه و بعد از ناهار رفتیم مسجد مراسم ختم یکی از اقوام دور. توی مسجد نشسته بودم که خانم "ر" مسئول امور درمان شبکه زنگ زد بهم و گفت: کجائین؟ گفتم: توی مسجد! گفت: توی مسجد برای چی؟ گفتم: یه مراسم داریم. گفت: ماشین اومده دم خونه تون ببردتون سر شیفت شما توی مسجدین؟ گفتم: من امروز شیفت نیستم. دیروز شیفت بودم. گفت: نه امروز هم شیفتین. الان برنامه جلو منه! یه لحظه هنگ کردم. هرچقدر فکر کردم من اون روز دیگه شیفت نبودم. یکدفعه یه چیزی به ذهنم رسید و گفتم: راستی من فردا هم شیفتم. مگه میشه سه روز پشت سر هم؟ یه کم فکر کرد و بعد گفت: ای وای! ببخشید برنامه ماه آینده که دارم مینویسمش جلومه از روی اون ماشین فرستادم دم خونه تون!

6. () مسئول تزریقات یکی از درمونگاهها عوض شد. شب اول آقائی که هرشب میومد و تزریقاتو تمیز میکرد و یه پولی میگرفت اومد و کمی با مسئول جدید تزریقات صحبت کرد و بعد راه افتاد که از درمونگاه بره بیرون. گفتم: چی شد آقای ...؟ گفت: میگن دیگه نمیخواد بیائی. ما خودمون تمیز میکنیم. گفتم: اشکالی نداره خدا بزرگه. گفت: این تنها کاری بود که داشتم. با این شبی پونزده هزار تومن که از اینجا میگرفتم زندگی مو میچرخوندم!

7. نسخه پیرزنه را که نوشتم برگه قبلی دفترچه شو هم نگاه کردم و گفتم: انگار پریروز هم اینجا اومدین. با نسخه خانم دکتر بهتر نشدین؟ گفت: از کار خانم دکتره اصلا خوشم نیومد. گفتم: چطور؟ گفت: وقتی اومدم نشسته بود توی داروخونه صحبت میکردند. گفت: بیا تا همین جا ببینمت. توی داروخونه نگاهم کرد و نسخه شو هم همون جا نوشت. حالا شاید وقتی من اومدم توی توالت نشسته بود همونجا نگاهم میکرد و نسخه مینوشت؟!

8. اون خانم آنی احتمالی (که اینجا درموردش نوشتم) دخترشو آورد پیشم و چقدر تعجب کردم که دیدم اسم دخترش دقیقا همون اسمیه که مامان دوست داشت روی عسل بگذاریم و ما به دلایلی نگذاشتیم. (طبیعتا شما که انتظار ندارین بگم چه اسمی بود؟!)

9. اصلا مریض نداشتیم. یکی از پرسنل اومد و گفت: دکتر! تا خبری نیست بریم شام بخوریم. گفتم: باشه شما برین من هم میرم برای شام. تا اومدم از مطب برم بیرون یه مریض اومد و گفت: منو ببین حالم خوب نیست. اونو که دیدم دوتا مریض دیگه پشت در منتظر بودن و تا اونهارو دیدم هم دوتا دیگه. بعد هم همه شون رفتن دم در داروخونه و چون بقیه پرسنل مشغول خوردن شام بودند کم کم صداشون دراومد. یکدفعه دیدم یکی از مریضها داره به بقیه میگه: ببینین! این که پزشکه نشسته توی مطب داره کارشو انجام میده اون وقت بقیه که از ایشون پائین ترن رفتن دارن غذا میخورن. (این از مواردیه که باید تصویری میدیدین تا خنده تون بگیره)

10. پیرمرده گفت: یه آزمایش گرگی برام بنویس. گفتم: آزمایش گرگی نداشتیم! گفت: برای همین مریضی که تازه اومده. پس چیه اسمش؟!

11. یکی از خانمهای پرسنل هست که هروقت با هم توی یه ماشین میریم و برمیگردیم وقتی پیاده میشه راننده میگه: چرا این قدر بدنش بو میده؟! متوجه شدی دکتر؟ حتی یکی دوتا از راننده ها به محض پیاده شدنش اسپری خوشبو کننده توی ماشین میزنن. فقط من یه چیزی رو نفهمیدم: چرا من هیچوقت بویی از ایشون استشمام نمیکنم؟!

12. سه شنبه یکی از خانم دکترها پیام داد و گفت: شما پنجشنبه توی درمونگاه فلان شیفت هستین. میشه با شیفت همون شب من توی درمونگاه بهمان عوضش کنین؟ هرچقدر فکر کردم دیدم دلیلی نداره شیفت یه درمونگاه خلوتو بدم و شیفت یه درمونگاه شلوغو بگیرم. پس قبول نکردم. چهارشنبه یکی دیگه از خانم دکترها پیام داد و گفت: من جمعه توی درمونگاه فلان شیفتم. با شیفت پنجشنبه تون عوض میکنین؟ ... تومن هم سر میدم. من هم که زیر بار قرض و قوله درحال له شدنم گفتم: باشه! بعد خانم دکتر گفت: حقیقتش من میخواستم شیفت جمعه را بفروشم اما کسی نخرید. گفتم با پنجشنبه عوضش کنم شاید یکی بخره.

امروز صبح که اومدم شیفتو تحویل گرفتم دیدم همون خانم دکتر که اول بهم پیام داده بود شیفتو بهم تحویل داد (حتی سلام و علیک هم نکرد سرشو انداخت پائین و رفت!)  یعنی این قدر نقشه کشیده بودن فقط برای همین که اون خانم دکتر از درمونگاه بهمان نجات پیدا کنه؟!

پ.ن1. چند هفته بعد از زدن واکسن بالاخره جرات کردم برای اولین بار از زمان اومدن کرونا به جای ماسک های N95 از ماسکهای معمولی استفاده کنم. یکی دو روز اول احساس میکردم اصلا ماسک نزدم!

پ.ن2. بعد از پدر بزرگوار پدر و مادر آنی هم دوز اول واکسن کرونا را تزریق کردن. حالا با خیال راحت تری میتونیم بریم خونه شون. گرچه همین چند روز پیش مراسم جشن تولد پدر بزرگوار به دلیل کرونا کنسل شد.

پ.ن3. عسل میگه: کاش من همین امروز کرونا میگرفتم. میگم: چرا؟ میگه: آخه اون وقت تا چند ماه خیالم راحته که کرونا نمیگیرم!

خاطرات (از نظر خودم) جالب (231)

سلام

1. این یکی خیلی مورد باحالی بود اما اگه بخوام بنویسمش ناچار میشم اسم و فامیل مریضو به طور کامل بنویسم. پس فعلا همین طوری علی الحساب بخندین!

2. خانمه جواب آزمایش کروناشو بهم نشون داد و گفت: این مثبته؟ گفتم: بله. با بغض گفت: این قدر رعایت کن، توی عید هم جائی نرو آخرش هم مثبت شو!

3. درحال دیدن مریض بودم و هر چند ثانیه یک بار صدای یه خانم میومد که میگفت: بگی حالم خیلی بده ها! مریض که رفت بیرون یه پیرمرد اومد و نشست روی صندلی. گفتم: بفرمائید. گفت: حالم خیلی بده!

۴. با راننده شبکه از سر شیفت برمی گشتیم که براش پیامک اومد. آقای راننده گوشیشو  نگاه کرد و گفت: اون ماشینو دیدی که سر سه راه ایستاده بود؟ گشت نامحسوس بود. گفتم: خب؟ گفت: الان پیامک جریمه اش اومد. به خاطر نبستن کمربند ایمنی!

5. توی یکی از مراکز روستائی بودم که هفته ای یک روز آزمایشگاه دارن. ملت پشت سر هم می اومدن و آزمایش قند و چربی میخواستن. پیرزنه اومد و گفت: من فقط چربی میخوام. براش آزمایش چربی نوشتم و رفت بیرون. چند دقیقه بعد خانم مسئول داروخونه اومد و گفت: این قرص چربی میخواسته چی براش نوشتین؟!

6. خانم مسئول آزمایشگاه گفت:  خانمه آزمایش تیروئید داد و جوابشو که آماده کردم تیروئیدش خیلی کم کار بود. روزی که آزمایش داد هم ازش پرسیدم سابقه کم کاری تیروئید داری؟ گفت نه. بهش زنگ زدم و گفتم تیروئیدت خیلی کم کار بوده بیا تا آزمایشتو تکرار کنم. گفت: من به دکتر گفته بودم سابقه کم کاری تیروئید دارم. گفتم پس چرا من که پرسیدم نگفتی؟ گفت صلاح ندونستم تو بدونی! (فکر کنم این وبلاگو خونده بوده!)

7. خانمه یه برگه بهم داد و گفت: اینو خانم ماما داد که بدم به شما. دیدم نوشته خسته نمیشود آزمایش بارداری برایش بنویسید. بعد از این که آزمایشو نوشتم و خانمه رفت رفتم پیش ماما و گفتم: هرروز میاد و آزمایش میخواد که نوشتین خسته نمیشود؟ گفت: ببینم برگه رو! ای وای میخواستم بنویسم خسته نباشید، ببخشید!

۸. خانمه با مادرش اومد و گفت: دلش درد میکنه. رو کردم به مادرش و گفتم: اسهال هم دارین؟ خانمه سرشو تکون داد اما دخترش که جلوتر ایستاده بود گفت: نه. گفتم: استفراغ هم ندارین؟ دوباره خانمه سرشو تکون داد اما دخترش گفت: نه! گفتم: خودشون که میگن دارن! گفت: نه گوشش سنگینه هرکسی هر چیزی بهش بگه میگه آره!

9. این خاطره مال چند سال پیشه که الان یادم افتاد شاید هم قبلا نوشته باشمش یادم نیست: شیفت صبح یکی از مراکز شبانه روزی بودم. وقتی رفتم توی درمونگاه زنگ اتاق استراحتو زدند و چند لحظه بعد یه خانم دکتر که من تا اون روز ندیده بودمش از اتاق اومد بیرون و خداحافظی کرد و رفت. میخواستم برم توی اتاق که دیدم دوباره در باز شد و همون خانم دکتر اومد بیرون و خداحافظی کرد و رفت! دهنم از تعجب باز مونده بود که مسئول پذیرش گفت: دوقلو هستن، تازه اومدن طرح دوتائی با هم اومدن! (بعد از اتمام طرحشون هردوشون توی یک رشته تخصص قبول شدند اما توی دو شهر متفاوت. فکر کنم درسشون هم دیگه تموم شده باشه)

10. یکی از همکارانو هروقت که میدیدم میگفت: سه سال پیش یه کار برام توی ... (یه کشور دیگه) پیدا شد اما حماقت کردم و نرفتم. اگه کسی بهم گفته بود سه سال دیگه اوضاع اینطوری میشه حتما رفته بودم. یک بار از بس این جمله را تکرار کرد گفتم: بذار من همین الان بهت بگم. سه سال دیگه اوضاع از اینی که هست هم بدتر میشه. همین الان برو دنبال مهاجرت! بیچاره دیگه چیزی نگفت. جائی هم که نرفته!

11. به پیرزنه گفتم: تب هم دارین؟ گفت: نه. بعد گفتم: توی خونه هیچ داروئی خوردین؟ گفت: شربت استامینوفن. گفتم: تب که نداشتین. استامینوفن چرا خوردین؟ گفت: گلوم درد میکرد شربت هم نداشتم. چکار میکردم؟!

۱۲. امروز صبح توی یکی از مراکز روستایی بودم که نوبت تزریق واکسن کرونا به سالمندانشون بود. پیرمرده یک پلاستیک دارو آورد و گفت: من این داروها را میخورم میتونم واکسن بزنم؟ گفتم: بله میتونین بزنین. گفت: من قند و چربی هم دارم. گفتم: اشکالی نداره. گفت: حقیقتش من اومدم اینجا تا بگی واکسن نزن آخه میترسم بزنم!

پ.ن۱. روز شنبه بالاخره خط تلفن ثابت خونه و به دنبال اون وای فای وصل شدن. حدود یک میلیون و سیصد هزینه خرید مودم شد و حدود نیم میلیون پول سیم کشی داخل خونه اون هم توی این بی پولی! 

پ.ن۲. به لطف خدا و البته بیست میلیون تومنی که از یکی از همکاران متخصص شهرمون قرض گرفتم قسط های وام و چکهای اردیبهشت به موقع پرداخت شد. کلی بدهی دیگه هم به این و اون داریم خدا به خیر کنه.

پ.ن۳. توی خیابون بودم که آنی بهم زنگ زد و گفت: الان نگاه کردم و میبینم عسل جوراب نداره یه جفت جوراب براش بخر و بیا. همون موقع رسیدم به یه مغازه جوراب فروشی و رفتم تو. یه جفت جوراب خریدم و کارت عابربانکمو از کیفم درآوردم که فروشنده گفت: شرمنده میشه پول نقد بدین؟ گفتم: کارتخوان خرابه؟ گفت: نه! حقیقتش شما اولین مشتری این مغازه این. میخوام پولتونو بگذارم زیر شیشه! یکی دو هفته بعد از اون طرف رد میشدم دیدم مغازه رو جمع کرده!  

خاطرات (از نظر خودم) جالب (230)

سلام

1. توی مرکز کرونا مرده چهارتا دفترچه گذاشت روی میز و گفت: من سه روز پیش تست دادم و جوابش مثبت بود. گفتن خانواده تو هم بیار تست بدن. برای خانمش و دوتا بچه هاش نوشتم و دفترچه چهارمو باز کردم که دیدم مال خودشه. گفتم: شما که سه روز پیش تست دادین و مثبت بوده. دیگه برای چی میخواین تست بدین؟ گفت: خب مگه رایگان نیست؟!

2. مرده اومد مرکز کرونا و گفت: من مسئول تاسیسات بانک ... هستم. دیروز رفتم توی یکی از شعب چندتا از لامپهاشون که سوخته بود را هم عوض کردم. همون موقع یکی از پرسنلشون اومد و سلام و علیک کرد و رفت. بعدا فهمیدم جواب تستش مثبت شده. البته هردومون ماسک داشتیم اما گفتم بیام تست بدم!

3. توی مرکز کرونا به مرده گفتم: مشکلتون چیه؟ گفت: میخوام تست کرونا بدم!

4. به خانمه که در طول دوران کرونا حالش بد شده بود گفتم: باید برین بیمارستان. گفت: نه اونجا آلوده است!

5. به مرده گفتم: آبریزش بینی هم دارین؟ گفت: اون قدر که دیگه دستمال جوابگو نیست، حوله میگذارم توی جیبم!

6. به پیرمرده گفتم: دستتون چطور زخمی شد؟ گفت: یه نجسّی داشتیم خواستیم ببندیمش چنگ زد! (ترجمه: سگ)

7. به خانمه گفتم: بچه تونو پیش کدوم متخصص میخواین ببرین دفترچه شو مهر کنم؟ گفت: پیش اطفالِ کودکان!

8. پیرمرده گفت: همه مفاسدم (مفاصلم) درد میکنه چند بسته قرص معده برام بنویس!

9. ساعت یک و نیم صبح زنگ اتاق استراحتو زدند. اومدم بیرون و گفتم: بفرمائید. مرده گفت: دو هفته پیش کف پامو بخیه زدم گفتن دوهفته دیگه بازشون کن. الان هم دارم راه میفتم برم تهران گفتم پیش از رفتن اینهارو هم سر راه بکشم و برم!

10. (12+) خانمه گفت: شیاف دیکلوفناک هم برام بنویس. فقط از نوع مقعدیش!

11. برای خانمه دارو نوشتم و دفترچه شو دادم بهش. گفت: یه آزمایش کامل هم میخوام بدم. نوشتم. گفت: یه سونوگرافی از پستان هم برام مینویسی؟ نوشتم. گفت: یه سونوگرافی تیروئید هم بنویس اما توی یه برگ دیگه. گفتم: خب چرا یک جا انجامشون نمیدین؟ گفت: آخه مرکزی که برای سونوگرافی پستان میرم فقط مخصوص پستانه. نوشتم. گفت: حالا توی یه برگ دیگه یه سونوگرافی رحم و ضمائم بنویس. گفتم: اینو دیگه چرا جدا بنویسم؟ گفت: اون مرکزی که برای سونوی تیروئید میرم اصلا دستگاه سونوی رحمشو قبول ندارم!

12. به مرده گفتم: آمپول میزنین یا کپسول بنویسم؟ گفت: هردوشونو بنویس. از یکی شون استفاده میکنم، اون یکی هم چهار روز دیگه گرون تر میشه!

پ.ن1. روز سی و یکم فروردین رفتم برای زدن دوز دوم واکسن کرونا که متوجه شدم همه کسانی که قرار بوده روز سی ام یا سی و یکم واکسن بزنن اومدن. حسابی غلغله شده بود! جالب این که دو نفر از خانم دکترها توی یکی دو روز گذشته مبتلا شدن! به جز درد مختصر محل تزریق و کمی درد بین دو کتف هم هیچ عارضه ای نداشتم. شرمنده اگه برای زدن واکسن مورد نفرت بعضی دوستان قرار میگیریم. (دارای مخاطب خاص )

پ.ن2. درنهایت ناچار شدیم برای فیبر نوری درخواست بدیم. مسئولین محترم مخابرات هم گفتند: باشه براتون میاریم اما فعلا چون پول شرکت تولید فیبر نوری را ندادیم بهمون فیبر نمیده باید صبر کنین! دیروز بالاخره تا دم در خونه برامون فیبر نوری کشیدن اون هم به حساب مخابرات گرچه کسی که قرار بود داخل خونه را برامون فیبر بکشه هم چندبار پیغام فرستاده بود که اگه عجله دارین قسمت بیرون خونه را هم خودم براتون میکشم و پولشو میگیرم! حالا دیروز که بهش زنگ زدم و گفتم فیبر تا دم در خونه اومده بیا داخل خونه را بکش گفت: من تا هفته آینده توی قرنطینه ام! به اون فامیلی که برای سیم مسی پارتی شده بود گفتم: حالا چقدر فرق هست بین سیم مسی و فیبر نوری؟ گفت: فیبر نوری سرعت اینترنتش بیشتره! گفتم: خب پس مشکلش کجاست؟ گفت: گرون تره! (البته یه مورد دیگه اش هم همون انحصار در گرفتن اینترنته).

پ.ن3. آنی تبلت عسلو داده و میگه نگاه کن! میبینم کلّی گروه توی واتس آپ با همکلاسی هاش درست کردن. یه نفر گروه درست کرده و چند نفرو اد کرده. بعد از چند ساعت مدیر گروه (!) با یکی شون دعواش شده و اونو از گروه بیرون کرده و بعد بقیه شون هم یکی یکی از گروه خارج شدن. تقریبا توی همه گروهها فقط عسل باقی مونده بود! به عسل گفتم: خب تو چرا از گروهها خارج نمیشی؟ گفت: دلم نمیاد! جالب این که خیلی از این بچه ها را هم تا به حال از نزدیک ندیده. آنی هم همه گروهها را پاک کرد. گروه هائی مثل:

گروه ارسال استیکر

گروه گذاشتن عکس

گروه گذاشتن فیلم

گروه مرگ بر آمریکا

گروه صحبت درباره بیماری کرونا

گروه صحبت درباره گرانی مرغ

گروه حرف زدن درباره موهای زشت ...! (اسم یکی از دوستانشون جای نقطه چین بود که سانسورش کردم!)

خاطرات (از نظر خودم) جالب (229)

سلام

1. خانمه سردرد داشت. به شوهرش گفتم: حرص نخوردن؟ گفت: خرس هم نخورده چه برسه به حرص!

2. یه روز موقع رفتن به یکی از درمونگاههای روستائی نمونه گیر کرونا هم همراهمون فرستادن. خانمه پسرشو با سرماخوردگی شدید آورده بود. گفتم: امروز اینجا تست کرونا هم میگیرن. براش مینویسم. گفت: چرا پسر من باید نفر اول باشه؟ خب با یکی دیگه شروع کنین!

3. نسخه خانمه رو نوشتم و هرکاری کردم نمیشد نسخه شو توی سامانه بزنم. بعد که کلی بررسی کردم دیدم بهورزها تاریخ تولدشو یک سال اشتباه زدن. وقتی به خانمه گفتم گفت: دستشون درد نکنه، یک سال جوون ترم کردن!

4. پیرزنه گفت: از وقتی چشممو عمل کردم خیلی سرما میخورم. فکر کنم از همین سوراخی که توی چشمم درست کردن سرماها میرن توی بدنم!

5. جواب آزمایش پیرزنه را دیدم و بهش گفتم: چقدر قندتون بالاست! گفت: آخه قندم بالاست!

6. خانمه گفت: دندون درد دارم. گفتم: ببینم کدوم دندونتون درد میکنه؟ گفت: پنج بالا و شش پائین!

7. به پیرمرده گفتم: از کدوم قرصهای قند میخورین؟ گفت: از کوچیک ها انگار. گفتم: روزی چندتا؟ گفت: دوتا مثل این که!

8. مرده اومد تست کرونا بده. گفتم: دفترچه تونو بدین. گفت: نیاوردمش. گفتم: اشکالی نداره. کد ملی تون؟ روی گوشیش نگاه کرد و گفت. گفتم: تاریخ تولدتون؟ گفت: یادم نیست! یه کم صبر کنید. بعد هم هرچقدر به یکی زنگ زد جواب نداد. گفت: حالا بدون تاریخ تولد نمیشه؟ گفتم: نه باید ثبت بشه. گفت: هزینه اش چقدره؟ گفتم: رایگانه. گفت: پس اگه رایگانه با مشخصات خودم آزمایش میدم!

9. مرده گفت: حال مادرم خوب نیست نمیتونه از ماشین بیاد بیرون. رفتم توی حیاط و دیدمش و گفتم: همین الان باید ببرینشون پیش متخصص. گفت: متخصص هم میاد بیرون ببیندش؟!

10. چند روز پیش پیرمرده گفت: چند روزه که حالم خوب نیست. دکترهای راست راستی هم که توی ایام عید کار نمیکنن پس فعلا اومدم پیش شما!

11. پیرزنه گفت: بیا به این سرِ من بگو چرا این قدر صدا میکنی؟!

12. پیرزنه گفت: بیا فشارمو بگیر. همیشه یا ده بوده یا یازده. گفتم: الان که چهاردهه. گفت: بله الان سه روزه که چهارده شده!

پ.ن1. دیگه کم کم داشتم قبول میکردم که برای خونه جدید باید فیبر نوری بگیرم. داشتم میرفتم سراغ مسئولش که تصادفا برخوردم به یکی از اقوام دور که اصلا یادم نبود توی مخابرات کار میکنه. وقتی جریانو براش گفتم منو برد پیش مسئول اون قسمت و گفت: این پسرخاله منه (!) هرطور شده باید براش سیم مسی بکشی! قرار شد امروز دوباره بررسی کنن ببینن امکانش هست یا نه؟! طبیعتا وقتی یکی از کارمندهای مخابرات این طوری رفتار میکنه یعنی باید بی خیال فیبر نوری بشم! اما مسئله اینه که اگه پارتی پیدا نمیکردم جا برای سیم مسی نبود و حالا که پارتی پیدا کردم داره پیدا میشه؟! فعلا که سر کار دارم آپ میکنم تا ببینیم چی میشه.

پ.ن2. روز اول فروردین حوالی غروب یه لحظه نت گوشیو وصل کردم که دیدم توی گروه پزشکان شبکه کامنت گذاشتن که هرکی میخواد اسم بنویسه برای تزریق واکسن روسی و نوشتم و صبح روز دوم فروردین ششمین پزشک ولایت بودم که واکسن کرونا زدم و خوشبختانه برخلاف اکثر همکاران هیچ عارضه ای هم نداشتم. فعلا که همچنان دارم ماسک میزنم و اقدامات بهداشتیو رعایت میکنم. دست کم تا وقتی دوز دوم واکسنو هم بزنیم.

پ.ن3. دو شب پیش عسل یه کم شیطنت کرد و آنی گفت: تنبیهت اینه که بابا امشب برات قصه نمیگه. شب که رفتیم بخوابیم به آنی گفتم: چند شب بود که قصه نخواسته بود حالا امشب هم که قصه میخواد تو نمیگذاری؟ گناه داره. گفت: خب برو یواش براش قصه بگو که مثلا من نشنوم! رفتم توی اتاق عسل و گفتم: میخوام برات قصه بگم. گفت: ماامااااان تو قصه را برام ممنوع کردی حالا بابا اومده قصه بگه اشکالی نداره؟!

خاطرات (از نظر خودم) جالب (228)

سلام

1. چند هفته پیش توی مسیر منتهی به این درمونگاه برف سنگینی بارید. روز بعدش شیفت صبح اونجا بودم. راننده همون طور که داشت توی برفها رانندگی میکرد گفت: پریشب آقای .... (رئیس نقلیه شبکه) زنگ زد و بهم گفت توی مسیرتون داره خیلی برف میاد. فردا موقع رفتن اول به فکر سرنشینهات باش بعد به فکر سر موقع رسیدن. اگه دیر رسیدین هم مهم نیست بعدا خودم درستش میکنم. گفتم: خب؟ گفت: دیروز که داشتیم می اومدیم همین جا (یه جای خیلی خلوت که تا چندین کیلومتر هیچ روستائی نیست) ماشینو زدم کنار و به خانم دکتر و خانم ..... (ماما) گفتم رئیس نقلیه گفته امروز به فکر شما باشم نه سر وقت رسیدن. پیاده شدیم و یک ساعت برف بازی کردیم و بعد دوباره راه افتادیم!

2. به دلیلی عکس رئیس سابق شبکه را توی تابلو اعلانات شبکه زده بودند. ایستاده بودم و نوشته های زیر عکسو میخوندم که دیدم یکی از کارشناسان محترم شبکه (که همیشه ارادت خاصی به رئیس سابق نشون میداد) داره میاد. به شوخی گفتم: آقای ....! این عکس به نظرم خیلی آشنا میاد. شما میدونین کیه؟ اومد جلو و گفت: این؟ یه خَرر .... آره قیافه اش برای من هم آشناست! خدائی از اون روز توی فکرم که آیا این پرسنلی که ظاهرا این قدر محبت دارن پشت سرم چه چیزها که نمیگن!

3. به خانمه گفتم: دهنتونو باز کنین. گفت: نمیخواد! صبح خودم توی آینه دیدم. یه چرک گنده روی این لوزه ام بود! شوهرش گفت: خب حالا دهنتو باز کن ببینه. گفت: خب برای چی؟ میخواد ببینه بعد بگه چرک داره. من که خودم دیدم میگم چرک داره!

4. خانمه (همین چند دقیقه پیش) چند نوع دارو بهم نشون داد و گفت: از اینها برام بنویس. بعد داروهاشو که مال یه شرکت دیگه بود و رنگشون فرق میکرد آورد و گفت: اینها خوبه؟ گفتم: آره همونه فقط کارخونه اش فرق میکنه. درد معده تونو خوب میکنه. گفت: چرا اشتباه نوشتی؟ من که معده درد ندارم! گفتم: شما این دارو را به من نشون دادی گفتی برام بنویس من هم نوشتم. گفت: میدونم اما من معده درد ندارم تو اشتباه نوشتی!

5. پزشک یکی از مراکز روستائی که مرکز خیلی خلوت و آرومی بود رفت. اونجا رو به یکی از خانم دکترها که باردار بود پیشنهاد دادن اما قبول نکرد. به خانم دکتر گفتم: چرا قبول نکردین؟ مرکزش که خیلی خوبه. گفت: چون شماره ام ایرانسله اونجا هم ایرانسل خط نمیده!

6. رفتم توی درمونگاهی که پزشکش مرخصی بود و نشستم پشت میز که دیدم مسئول پذیرش اومد و گفت: با اجازه! بعد هم مُُهرمو برداشت و رفت! گفتم: مُهرو کجا میبرین؟ گفت: از بس مریضها بدون گرفتن نوبت می اومدن پیش خانم دکتر و بعد هم ویزیت نداده فرار میکردن مدتیه خانم دکتر نسخه مینویسه و میفرسته پذیرش تا من مهر کنم! (برای پونصد تومن؟!)

7. یکی از پزشکهای یک مرکز دو پزشکه طرحش تموم شد و رفت. چند هفته منو فرستادن اونجا تا این که یک روز ظهر که برگشتیم شبکه رئیس نقلیه گفت: یه پزشک جدید فرستادن اونجا دیگه تا مدتی نمیری اون درمونگاه. شب رئیس نقلیه بهم زنگ زد و گفت: فردا صبح هم میری ....! گفتم: شما که ظهر گفتین تا مدتی نمیری اونجا؟ گفت: اون یکی پزشکش فردا را مرخصی گرفته!

8. (14+) مَرده اومد توی مطب و گفت: ببخشید کسی که کرونا میگیره تا چندوقت ممکنه بقیه را آلوده کنه؟ گفتم: معمولا تا دو هفته. گفت: میشه اینو بنویسین روی برگه و بهم بدین؟ گفتم: چطور؟ گفت: یک ماه پیش کرونا گرفتم و خوب شدم. زنم هنوز نمیگذاره برم پیشش!

9. (14+) مرده گفت: نمیدونم چرا مدتیه از مردی افتادم! آخه من که سنّی ندارم هنوز جوونم. جلد دفترچه شو نگاه کردم. هفتاد و شش سالش بود!

10. به خانمه گفتم: الان هیچ داروئی میخورین؟ گفت: بله گفتم: چه داروئی؟ گفت: هر چیزی که الان برام بنویسین!

11. نسخه خانمه را که نوشتم گفت: ممنون قربونتون برم!

12.شیفت مرکز کرونا بودم.  پسره با دوستش اومد و گفت: من دو شب پیش خونه این دوستم بودم. دیروز بهم زنگ زده و میگه من تست کرونام مثبت شده حالا من هم میخوام تست بدم. براش نوشتم. گفت: جوابش کِی آماده میشه؟ گفتم: دو سه روز دیگه. گفت: نمیشه بگین زودتر جوابمو بدن؟ گفتم: نمیشه خب این قدر طول میکشه. چطور؟ گفت: میخوام اگه مثبت شدم برم خونه دوستم دو هفته بمونم نرم خونه خودمون. گفتم: خب همین حالا برین تست رپید بدین جوابش زودتر آماده میشه. گفت: اونو که میگن خطا داره. میشه حالا برم خونه دوستم تا جواب آماده بشه؟ گفتم: اون وقت اگه پریشب هم نگرفته باشین توی این دو سه روز میگیرین! گفت: احتمالا گرفتم آخه از شب تا صبح سرهامون به هم چسبیده بود! گفتم: چرا؟ گفت: آخه تریاک میکشیدیم! گفتم: خب دیگه من نمیدونم. گفت: حالا بیا بهشون بگو این گناه داره جوابشو امروز بدین! ....

پ.ن1. چند روز بعد از مثبت شدن تست خواهر آنی که چند روز قبلش همدیگه را دیده بودیم با بروز علائم سرماخوردگی توی آنی نگران شدیم. اما خوشبختانه تستش منفی بود. امیدوارم خواهر آنی هم درست مثل اخوی گرامی و همسر و فرزندش که توی فصل پاییز مبتلا شدند هرچه زودتر بهتر بشه.

پ.ن2. هوراااااا بالاخره ویزیت پونصد تومنی ما شد هزار و پونصد تومن! البته حقوق ما که ثابته فقط شاید مریض های الکی کمتر بشن.

پ.ن3. عسل از آنی پرسیده: الان دستگاه بچه درست کنی توی دل من هم هست؟!

خاطرات (از نظر خودم) جالب (۲۲۷)

سلام

۱. بیشتر پزشکانی که در سالهای اخیر به شبکه بهداشت اومدن خانمند. برای همین تقریبا همیشه من جلو ماشین میشینم. یه روز صبح وقتی ماشین اومد دنبالم رفتم سوار بشم که دیدم یه خانم روی صندلی جلو نشسته. رفتم و روی صندلی عقب نشستم. وقتی به درمونگاه رسیدیم و خانم دکتر پیاده شد راننده گفت: تعجب کردی؟ این دندون پزشک ما بیش از حد سرمائیه. اواخر تابستون همه میگفتن کولرو روشن کن خانم دکتر میگفت نههههه بخاریو روشن کنین! حالا هم که هوا سرد شده میاد میشینه جلو پیش بخاری!

۲. به خانمه گفتم: بفرمائید. گفت: من حامله ام. گفتم: به سلامتی گفت: حالا گلوم درد میکنه. دیدمش و دفترچه بیمه شو باز کردم که گفت: من میتونم دارو بخورم؟ آخه حامله ام. گفتم: خیلی از داروها رو میتونین بخورین. حواسم هست که داروهائی که مشکل دارن براتون ننویسم. نسخه را نوشتم و دادم دستش که گفت: حالا این داروها برای حاملگی مشکلی ندارن؟ گفتم: نه خیالتون راحت باشه. رفت و چند دقیقه بعد پیرزنی که همراهش بود پلاستیک داروهاشو گذاشت روی میز و گفت: این شربت برای حاملگی مشکل نداره؟ گفتم: نه گفت: این قرصها را طوری نیست که بخوره؟ آخه حامله است. ......

۳. یه درمونگاه شبانه روزی بود که هروقت میرفتم شیفت یه پیرزن  تقریبا هر روز میومد درمونگاه. دوتا پلاستیک بزرگ دارو را میگذاشت روی میز و یه مشکلیو میگفت و دارو میخواست. هربار باید داروهاشو میدیدم و داروئی که برای اون مشکل وجود داشت و توی پلاستیکهاش نداشت براش مینوشتم! ظاهرا روزهائی که من نبودم هم میومده و دارو میخواسته. مدتی ازش خبری نبود تا این که خبر مرگشو شنیدم. علتو که پرسیدم پرسنل گفتند: مدتی بوده که سرطان گرفته بوده و هیچ کس نفهمیده! نمیدونم از بس هر روز میومد دیگه بهش اهمیت نمیدادیم؟

۴. تازه وارد درمونگاه شده بودم که یه پیرزن اومد توی مطب. درحال پوشیدن روپوش بهش گفتم: بفرمائید بشینین. بعد نشستم روی صندلی و گفتم: بفرمائید. گفت: من هربار که اومدم پیشت خوب شدم. به پرسنل گفته بودم هروقت اومدی اینجا بهم زنگ بزنن بگن! (آخه یه دروغی بگو که قابل باور باشه مادر من! فرضا بهت زنگ زده باشن چطور توی سی ثانیه خودتو رسوندی آخه؟!)

۵. خانمه گفت: اون دفعه که اومدم پیشتون اصلا مشکلم حل نشد. نسخه قبلیو نگاه کردم و گفتم: یعنی هنوز گلودرد دارین؟ گفت: نه اون که همون موقع خوب شد. گفتم: هنوز سرفه میکنین؟ گفت: نه یک روز که شربتتونو خوردم سرفه ام قطع شد. گفتم: آبریزش بینی دارین هنوز؟ گفت: نه همون روز قطع شد. گفتم: پس چی حل نشده؟ گفت: سردردم هنوز قطع نشده!

۶. خانمه دفترچه شو گذاشت جلوم و گفت: نسخه قبلی مو ببینین. نگاه کردم و با هزار فلاکت تونستم داروهاشو از روی اون کپی به شدت کم رنگ بخونم. گفتم: خب؟ گفت: همین داروها را میخوام البته نه همه شونو فقط دو قلمشون تموم شدن. گفتم: خب کدومشون؟ دو بسته قرص از جیبش بیرون آورد و گفت: این دوتارو بنویسین!

۷. خانمی که از عروسی یهوئیش توی پست قبل نوشتم نشسته بود و لیست کم و کسری های جهازشو مینوشت. گفتم: عروسی کردین و تازه میخواین جهاز ببرین؟ گفت: اصلا هنوز چیزی برای جهاز نخریدیم. نه که عقدمون یهوئی تبدیل به عقد و عروسی شد!

۸. (۱۸+) خانمی که اخیرا توی دو بیمارستان مختلف دو عمل جراحی مختلف انجام داده بود گفت: بیمارستان اولی خیلی خوب بود. مثلا پرستارهاش اون قدر قشنگ رگ میگرفتن که من اصلا نمیفهمیدم. اما توی بیمارستان دومی تا میخوابیدی روی تخت هل میدادن توش!

۹. به مسئول پذیرش گفتم: این صندلی که برای مریضها گذاشتین انگار خیلی کج شده. اومد و نگاه کرد و گفت: نه همیشه همین طوره. چند دقیقه بعد خانمه نشسته بود روی صندلی و برام حرف میزد که پایه صندلی شکست و خانمه ولو شد روی زمین! باز خداروشکر که چیزیش نشد!

۱۰. خانمه چند نوع قرص گذاشت روی میز و گفت: این قرصها را میخورم تموم شدن برام بنویس. وقتی نوشتم یکی شونو برداشت و گفت: اینو هم نوشتی؟ گفتم: بله. گفت: نه از اینها توی خونه دارم فقط آوردمش که ببینی چی میخورم!

۱۱. یه بچه را معاینه کردم و به مادرش گفتم: آمپول میزنه براش بنویسم؟ بچه گفت: نههههههه من آمپول نمیزنم. مادرش گفت: نه از همونهاست که دوست داری! بچه هم گفت: خب باشه!

۱۲. توی یکی از درمونگاهها هربار که میرفتم مسئولین تزریقاتش ده بار میومدن سراغم و هی میگفتن: پس یه آمپولی سرمی چیزی بنویس هیچی کار نکردیم! یه بار وقتی رفتم اونجا به خودم گفتم خوبه یک بار براشون بنویسم گناه دارن. اون روز استثنائا کلی تزریقات براشون نوشتم تا آخر شب. بعد بهشون گفتم: خب امروز خوب نوشتم؟ یکی شون گفت: دستتون درد نکنه البته دیگه برای ما فرقی نمیکنه چون قراردادمونو عوض کردیم دیگه درصد نمیگیریم حقوقمون ثابته!

پ.ن۱. روزی که پدر بزرگوار میخواست خونه را بفروشه شهرداری به خاطر اضافه بنا کلی جریمه اش کرد. مامور شهرداری بهش گفته بود: اون انبار اون طرف حیاطو خراب کنین زیربناتون درست میشه. اما خریدار خونه نگذاشته بود و گفته بود میخواد اونجا زندگی کنه. وقتی هم میخواست خونه را تخلیه کنه میخواست کمد دیواری ها رو باز کنه و بیاره خونه جدید. اما خریدار خونه نگذاشت و گفت: من میخوام یک سال اینجا زندگی کنم و بعد خرابش کنم. امروز صبح شنیدم خراب کردن خونه را شروع کردن! کلا حالم گرفته شد!

پ.ن۲. وامی که ده سال پیش برای خرید خونه قبلی از بانک مسکن گرفته بودم و بعد به سند خونه فعلی منتقل کرده بودم تموم شد. وامی که اون موقع قسطش بیشتر از یک سوم دریافتی ماهیانه ام بود اما الان مبلغش اصلا قابل عرض نیست! و از همین حالا رفتم توی فکر برای گرفتن یه وام دیگه! چون عملا چاره دیگه ای نداریم!

پ.ن۳. داریم یه فیلم مستند درباره انسانهای اولیه از تلویزیون میبینیم. عسل میگه: حالا ما انسانهای دومیه ایم؟!

خاطرات (از نظر خودم) جالب (۲۲۶)

سلام

۱. خانمه گفت: مادرم چند روزه نمیتونه غذا بخوره یه سرم براش بنویسین! وقتی نوشتم گفت: میشه ببریم توی خونه سرمشو بزنیم؟ گفتم: بله میشه. کسی هست که توی خونه بهشون سرم بزنه؟ گفت: نه همین جا میزنیم!

۲. (۱۴+) خانمه گفت: چند روزه یه قسمت از سینه ام ورم کرده. از یه نفر پرسیدم گفت برو ماموگرافی و جوابشو ببر پیش متخصص. گفتم: درست گفتن. دفترچه تونو بدین تا براتون بنویسم. گفت: میخوای بهت نشون بدم؟!

۳. با یکی از خانم دکترها که قراره به زودی برای اولین بار مادر بشه صحبت میکردم. گفتم: به زودی هزینه هاتون هم بالا میره. گفت: نمیدونم چرا همه همینو بهم میگن؟ مگه غیر از پوشک خرج دیگه ای هم داره؟ شیرو که خودم چشمم کور بهش میدم. نسخه رو هم اگه خواست خودم براش مینویسم. لباسو هم که مادربزرگهاش براش کادو میارن!

۴. توی یه مرکز دوپزشکه بودم. آخر وقت بود و مریض نداشتیم. خانم دکتر گفت: من هستم اگه میخواین برین. داشتم آماده میشدم تا برم خونه که یکی از پرسنل خانم گفت: من زنگ زدم برام آژانس بیاد اگه میخواین تا با هم بریم. گفتم: باشه. از درمونگاه رفتیم بیرون که دیدم یه ماشین آژانس بانوان داره میاد! گفتم: آخه من با آژانس بانوان بیام؟ گفت: آره! دکتر که محرمه!

۵. یکی از خانمهای شاغل در مراکز شبانه روزی گفت: آخر این هفته عقدمه، برای همه تون ناهار میفرستم! اتفاقا من هم همون روز شیفت بودم اما طبق معمول غذامو بردم و از فرستادن غذا هم خبری نشد. بقیه پرسنل هم وقتی از انتظار کشیدن خسته شدند ناهار درست کردند و خوردند. شب یکی از پرسنل گفت: حتما منظورش شام بوده چون برای شب مهمون داشتند! و باز هم انتظار بیهوده و بعد خودشون شام درست کردن! به عروس خانم پیام دادم و تبریک گفتم و به شوخی گفتم: خوب شد به حرف شما اعتماد نکردم و غذا آوردم! دو روز بعد جواب داد: شرمنده برنامه مون به هم ریخت آخه یکدفعه عقد و عروسی با هم شد!

۶. ساعت چهار صبح پسره اومد و گفت: برای اولین و آخرین بار(!)  تریاک کشیدم و حالا سرگیجه دارم. فشارشو گرفتم و گفتم: فشارتون پائینه. یه سرم مینویسم ... که گفت: من سرم نمیزنم! گفتم: خب پس یه آمپول مینویسم .... که گفت: من آمپول نمیزنم! گفتم: پس چی بنویسم؟ گفت: فقط چندتا قرص تقویتی بنویسین! نوشتم و رفت اما هنوز نفهمیدم وقتی میتونست این قرصها را خیلی راحت از داروخونه شبانه روزی نزدیک درمونگاه بگیره چرا پونزده هزار تومن ویزیت آزاد گرفته بود؟!

۷. یکی از راننده های شبکه تماس گرفت و گفت: سلام بر دکترِ زیبا! گفتم: اشتباه گرفتین!

۸. (این ماجرا مال تابستونه اما تازه به یادم اومد) صبح وقتی به سمت درمونگاه میرفتیم مامای مرکز گفت: من امروز کار دارم اگه میشه زودتر برگردیم. ظهر دیدم خبری نشد. رفتم دم اتاق ماما و دیدم نیست. به راننده زنگ زدم که گفت: مگه نفهمیدین؟ زنگ زدن و گفتن یکی از عشایر بالای کوه داره زایمان میکنه الان با ماما داریم از کوه بالا میریم! من که آخر وقت با پرسنل درمونگاه مجاور برگشتم اما اونها ساعت هشت شب برگشته بودند و یه کارت هدیه صدهزار تومنی هم جایزه گرفته بودند!

۹. دندون پزشک مرکز میگفت: خانمه بهم گفت: اون دندون شوهرم که اون بار گفتین باید حتما عکس بگیری تا بکشمش عکس نگرفتیم خوب شد. حالا دوباره درد گرفته بیارم بکشیش؟!

۱۰. توی یه خیابون شلوغ با ماسک درحال تردد بودم. دوتا خانم جوون از روبرو بهم نزدیک شدند و درست وقتی از کنارم رد میشدند یکی شون داد زد: دکترررر! همه برگشتن و بهشون نگاه کردن، من هم میخواستم سرمو بچرخونم که یکدفعه صدای قهقهه خانمه بلند شد و هرطور که بود جلو خودمو گرفتم. چند لحظه بعد صدای اون یکی خانمه بلند شد که گفت: دیدی گفتم خودش نیست؟!

۱۱. به مرده گفتم: براتون یه شربت مینویسم .... گفت: پس قرص سرماخوردگی نمینویسین؟ گفتم: چرا. گفت: چندتا کپسول هم بنویس. گفتم: نوشتم. گفت: من که تا آمپول نزنم اصلا خوب نمیشم. از مطب که رفت بیرون به همراهش گفت: این چه دکتریه؟ همه شو که خودم گفتم! (خب مهلت بده برادر من!)

۱۲. خانمه گفت: از اون قرصهای وسط غذا هم برام بنویس. چند دقیقه بعد قرصها را آورد و گفت: حالا اینها را وسط غذا بخورم یا بعد از غذا؟!

پ.ن۱. اسباب کشی پدر بزرگوار انجام شد و خونه بزرگ و ویلائی شون تبدیل شد به یه خونه کوچیک دوطبقه. یک طبقه برای پدر بزرگوار و طبقه بالا برای زندگی اخوی گرامی ساکن ولایت که قراره به زودی و بعد از مقداری تعمیرات خونه خودشو خالی کنه و بیاد ساکن اونجا باشه تا مواظب بابا هم باشه. چند عکس هم بعد از جمع کردن وسایل از خونه ای که از سال 1360 و زمانی که من کلاس اول ابتدائی بودم اونجا زندگی میکردیم گرفتم که امیدوارم باز گوشیم قات نزنه و باقی بمونن بخصوص که خریدار خونه گفته میخوام یک سال توش زندگی کنم و بعد خرابش کنم. چهارشنبه شب وقتی یه سر رفتیم خونه شون یکدفعه دیدم پسرخاله کانادانشین هم اونجاست که بعد از سالها بی خبر اومده بود و جالب این که بیشتر از این که من درباره اونجا ازش بپرسم او از همکلاسیهای سابقش توی دانشکده سراغ میگرفت! و ضمنا با این که نتیجه تست منفی کرونای انجام شده در تورنتو هم توی جیبش بود به جز زمان خوردن و آشامیدن ماسکشو برنداشت.

پ.ن۲. مایه خجالته اما بعد از بیشتر از دوسال فرصت شد تا یه کتاب غیرپزشکی بخونم. کیمیاگر اولین کتابی بود که از پائولو کوئیلیو خوندم و برای یک بار خوندن عالی بود اما فکر نکنم حالشو بکنم یه زمانی دوباره بخونمش. فقط مسئله اینه که یکی دو قسمتشو قبلا به عنوان یه داستان کوتاه خونده بودم. حالا نمیدونم کدومشون از اون یکی اسکی رفته؟!

پ.ن۳. آنی میگه: ببین توی تلگرام چی نوشته. نوشته: زنها گاهی انتظار دارند مرد خودش بفهمد که چه میخواهند حتی بدون این که چیزی بگویند. میگم: واقعا همین انتظارو دارین؟! میگه: آره. یکی دو ساعت بعد میبینم عسل هی داره غر میزنه. میگم: چیه بابا؟ میگه: خودت باید بفهمی!